اینجا همه بشرند فقط اندکی انسانند.


حل شد
یعنی تقریبا حل شد
نمیدونم این مردیکه برای رسیدن به خواستش دیگه میخواد چیکار کنه و کی رو مورد هدف قرار بده
ولی امروز خوب بود
دکتر خودمم امروز کلی درگیر بود
اونم مشکلش حل شد
خداییییییییییییییییییییییییا شکرت
امروز عجب روزی بود
اون چیزی که مدت ها انتظار میکشیدم به وقوع بپیونده بلاخره روی خودشو نشون داد
دکتر آ بعد از کلی بگو مگو و کشمکش با خودش و نهی کردن خودش از گفتن این حرف بلاخره این حرف رو زد و خودشو راحت کرد
سر جریان استاد راهنما
امروز وقتی شروع کرد به حرف زدن دست و پاهام میلرزید و گفت و گفت منم گوش میکردم
رسید به یه جایی که انگار سوالی از من پرسید من احساس کردم حرفای خودشه و گیج گیج بودم
بعد گفت خب
بعد متوجه شدم بهش گفتم من گفتم آقای دکتر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من همچین حرفی رو نزدم
گفت باید ثابت شه
گفتم اره حتما یعنی چی که پشت سر ادم حرف در میارن
خلاصه جونم بگه که حالا قراره درستش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه جوریشو دیگه خدا میدونه و خدا
پس خدایا کمکم کن
محتاجم
خدایا
خدایا میشه دیگه واقعا تموم شه![]()
به همون خدایی که خودت باشی
دیگه نمیشه نفس کشید
خسته ام
بریدم![]()
انگاری هر چی میخوام قوی باشم نمیشه نمیشه که نمیشه![]()
دستام دیگه نای نوشتن نداره
چشام خسته اس
ذهنم خسته اس
دیگه چقدر باید تحمل کرد و دم نزد که میخواد بعضی ملت تو رفاه باشن
آخه رفاه اونا منو له میکنه
منو میشکنه
و هیچ کس نمیبینه
خودشوووووووون همش ادعا دارن
همش ادعا
خدایا پس کی به این بنده های نیمه محترمت میفهمونی ما هم آدمیم حق نفس کشیدن داریم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زن جوانی بستهای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که
استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود
که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچهاش را برداشت، مرد نیز یک
کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با
خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچهای برداشت مرد نیز کلوچه ای
برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه
خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او
گذاشت!...
زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به
سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش
را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچهاش، دست نخورده مانده .
تازه
یادش آمد که اصلا بسته کلوچهاش را از کیفش درنیاورده بود.
![]()
خوبید؟
(آخی چقدرم که بازدید کننده دارم)![]()
بیخی مهم خودمم و دل خودم![]()
اصلا چرا هر چی مقاطع بالاتر میری این امتحانا دست بردار نیستن![]()
آدم پا به سن که میذاره دیگه نمیکشه
نمیتونه
اصلا نمیشه آقاجان درس خوند![]()
ای بابا
حالا بیا اینو حالی اساتید زبون بفهم کن![]()
خلاصه ملت عزیزی که روزی ۵۰ بار فقط به وبلاگ من سر میزنید ![]()
ببخشید درگیر امتحانم ![]()
خلاصه همه درگیرن
هر کس به طریقی![]()
![]()
![]()
دعا کنید برای همه![]()
من بعد از دو هفته اومدم ![]()
نبودیم رفتیم خونه یه حال و هوایی عوض کنیم ![]()
البته چه حال و هوایی![]()
هوای کرمان شدیدا سرد و ما هم که کل سیستم بدنی ریخته بود به هم هر روز پیش دکتر بودیم ![]()
هفته اولی که هیچی فقط درد دندون آخرشم کشیدمش هرچی تحمل کردم فایده نداشت که نداشت لامصب اون قوی تر بود ![]()
واسه درد معده هم دکتر عزیز فرمودن باید کل زندگی روم از هم اتاقیای محترم جدا کنم ![]()
شما بگید مگه میشه![]()
البته گفت اگه رعایت نکنی مجبورم بفرستمت اندوسکوپی![]()
چه میشه کرد دیگه مجبورم مجبور
خلاصه این دو هفته که خونه بودم فازای خودشم داشت ![]()
اینکه چند نفر هستن که نگرانتن ![]()
مامانم بنده خدا نصفه شب بیدار میشد قرصای منو میداد قبل صبونه کل بدن چکاپ میشد ![]()
حالا اگه تو خوابگاه بمیری یه فاتحه هم برات نمیخونن ![]()
میگن بهتر که مرد یکی کمتر زندگی بهتر![]()
خلاصه همه (مامان بابا آبیجیام دامادا و حتی سینا عزیز دل خاله )درگیر من بودن
تا اینکه موعد مقرر فرا رسید و بنده دوباره برگشتم به این خراب شده
خدایی این خراب شده هیچی نداره سرعت اینترنتش خیلیییییییییی عالیه
خونه که بودم آرزو داشتم وبلاگ رو باز کنه و بنویسم اما نمیشد سرعت از حرکت لاک پشتم کمتر بود
ببخشید واسه تاخیر![]()
![]()
![]()