از وقت و روز و فصل ، عصر و جمعه و پاییز دلتنگند
                                                                و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم ....

"حسین منزوی" 

وقتی از کسی ناراحتی باید چیکار کنی؟ اگه اون آدم برام مهم باشه بهش میگم.ولی بعضی وقت ها بعضی حرف ها طوری اون آدم رو از چشمت میندازن که دیگه دلت نمیخواد بهش بگی.ترجیح میدی به جاش آروم باشی و عصبانیتت رو قورت بدی و لبخند بزنی و عوضش توی ذهنت اون آدم رو پاک کنی.یه وقتایی اونقدر دلت میشکنه که ... اصلا ولش کن....

 واسه امیر از شهرکتاب یه کتاب خریدم:) -همین که عکسش پایینه-دلم میخواد زودتر بزرگ بشه و براش تند تند کتاب بخرم.مثل کاری که عموجون واسه ماها میکرد.دلم واسه کل کل کردن با یه نیم وجب بچه تنگ شده.

فکر میکردم بخش پوست خیلی هتله ولی ما هرجا بریم اونجا رو سرمون خراب میشه.از این به بعد باید جای ده صبح ساعت هشت و نیم بریم بخش.بعدشم درمانگاه داریم.بعد از دو هفته از شروع بخش تازه شروع کردم به خوندن.بیماری های پوست واقعا بد و وحشتناکه.آهان اینو بگم، دیروز یه پیرزن و پیرمردی اومده بودن درمانگاه،قبلش من پیرمرده رو دیده بودم.به خاطر لکه های قهوه ای روی پاهاش (post inflammatory hyperpigmentation) اومده بود.بهش گفتم جورابشو دربیاره و لکه ها رو نشون خانم دکتر بده.اونم خیلی شیک و ریلکس پاشو گذاشت رو میز دکتر و شروع کرد جورابشو در آوردن:)) شرح حالشو که داشتم میخوندم هر جمله ای که تموم میشد با اون لحن شمالیش میگفت اَره اَره...دِرِسته..دِرِسته...ینی من عاشق اینام که میخوان فارسی حرف بزنن ولی وسطاش شمالی قاطی میکنن.اینقددددد بامزه میشن!!!

این بخش یه چیزی رو متوجه شدیم اونم اینکه ملت چه به خودشون اهمیت میدن.بیکار نشستن خونه یه لکه ای یه چروکی پیدا میکنن تندی میان دکتر.اونوقت من یه ساله باید برم دکتر میگم ولش کن کی حوصله داره.

اونقدر که سحری خوردن واسم عذابه روزه گرفتن سخت نیست.تمام روز احساس تهوع دارم.من که تصمیم گرفتم همون یه لیوان شیر و خامه عسل هم نخورم مامان هم فقط میوه میخوره.امروز هم اصلا نرفتم پایین سحری بخورم و گرفتم خوابیدم.خیلی هم الان حالم خوبه (آیکون غش!) :دی

 ketabe amirjoooon

جيرجيرکی می‌خوانَد:
جيرجير.
برای من اما
سی‌و‌دو حرف
کافی نيست.                                                                                                                                                 "علیرضا حسینی"

 دیروز مراسم داشتیم و کلی خسته شدم.هزار و دویست نفر اومده بودن و به ماریا میگفتم چرا پس تموم نمیشن؟دعوت عمومی کردنتون چی بود؟برگشتنی سعید برامون بستنی لواشکی خرید.دوقلوهاخسته بودن.امتحاناتشون تازه تموم شده بود و من یاد دوران گند علوم پایه خودم افتادم.همبازی دوران بچگی خواهرم رو دیدیم و بچه ی پنج ساله ش که آرترالژی داشت و کمپلمان بالا.نفهمیدم چی بود.اطفالمون اسفنده.امروز روی ایوون به مامان گفتم هنوز هیچی باورم نشده.مخصوصا وقتی میرم خونه شون،منتظرم مامان بزرگ پشت اون میز کوچولوی آشپزخونه نشسته باشه و چایی و توت بخوره و بریم بغلش کنیم و به طرز بامزه ی خودش بوسمون کنه.بابابزرگ هم توی سالن نشسته باشه و قرآن بخونه و همیشه پیشونیمونو بوس کنه.مامان بزرگ غذاهای ادویه دار درست کنه و ماست پرچرب همیشه داشته باشن.هر ماشینی که از جلو خونمون رد میشه و بوق میزنه من فکر کنم احمده.منتظر باشم زنگ بزنه و صداشو عوض کنه و اذیتمون کنه... دلم نمیخواد باور کنم.حتی اگه هزار سال هم بگذره.

ولی... دلم میخواد خودم توی یه روز بهاری بمیرم.یکی از بهترین و قشنگ ترین روزای بهاری.اونقدر قشنگ که هیچکس دلش نیاد گریه کنه.به نظرم زندگی با تمام غم ها و اندوه های بی شمارش باز هم قشنگه.یه ماجرای هیجان انگیزه که اگه بلد باشی درست بازی کنی و راهتو بلد باشی میتونی همه چیز رو تحمل کنی.

........

بخش پوست رفتیم و من هنوز شروع نکردم به خوندن.دوتا اینترن خیلی مظلوم هم داریم که سرشونو خوردیم از بس حرف زدیم.مریض ها هم که نصفشون ضدآفتاب لازمن.کلا ولی قشنگه و دوست دارم.چند روز پیش یه مامانه پسر ده دوازده سالشو آورده بود و میگفت موهای جلو سرش بلند نمیشه.گیر هم داده بوداااا میگفت باباش خرداد موهاشو ماشین!!! کرده تا الان جلو موهاش هنوز بلند نشده.یه پیرزن خیلی بامزه ای هم اومده بود میخواست الا و بلا دکترو بوس کنه:))) 

ماه رمضون هم شروع شده و اگه زنده بمونم مطمئنم در دویست و خورده ای روز باقی مونده سال زنده میمونم! برم ببینم هبیف جان چی میفرمایند :دی

بیچاره بابابزرگ چقدر درد کشید... یکسال و چهل و هشت روز گذشت و سه بار ... 

حالا چی میشه...؟ چی به سر خونه ای میاد که بچگی هامون توی حیاطش هنوز پرسه میزنه.یا اون پنجره ای که روی تاقچه ش مینشستم و پاهامو تو بغلم جمع میکردم و بارون سیل آسای شمال رو تماشا میکردم.درخت های توت هم که چند سالی میشه قطع شدن...حالا دیگه سال تحویل چیکار کنیم؟

خسته ام... از قورت دادن غصه هایم خسته ام.حس میکنم قلبم متورم شده.آنقدر که میتوانم در گلویم احساسش کنم.

این بیماری های چشم اصلا برام محسوس نیست... فردا امتحان دارم. نمیدونم چرا بخش های مینور اینقد بی سر و ته ان. یووئیت به اون مهمی رو پیچوندن و درس ندادن و منم نرسیدم هنوز بخونم. مامی هم لطف کردن دو روزه منو گذاشتن رفتن!!! دو روزه تنهام و ذخیره غذاییم تموم شده و با شیر و بیسکوییت دایجستیو زنده ام.عاشق این حق انتخابم هستم که مامی جان میگن اگه تو بگی ما نمیریم هاااا. ولی واقعیت اینه که چه من بخوام چه نخوام میرن.

استادم میل زد گفت مقاله هاتو بیار هفته بعد ببینیم میتونی این موضوع رو انتخاب کنی یا نه. خدا کنه این دفعه دیگه موضوعم رو قبول کنن دیگه خسته شدم اینقد چرت و پرت سرچ کردم.

بخش بعدی پوسته آخ جوووون.ماه رمضون هم هست و دیگه لازم نیست زجرکش بشیم.

برم جزوه های سارا خانم رو بخونم.

کلاس اخلاق پزشکی با دکتر ج... استاد آناتومی علوم پایه مون. چهار جلسه از این سر کلاس پرید رفت اون سر کلاس تا بهمون صفاق درس بده.دیگه بعد از اون انگشت میبینم یاد سوراخ وینسلو می افتم.نقاشی های سر و گردن که برامون کشید و اون درس سختو برامون آسون کرد.به جای فرمول L6SO4 انگشت های دکتر ج رو یادمونه که چجوری عصب دهی چشم رو درس داد. پاشو یه بار لگد کرده بودم!!! یادش بخیر... همین چند وقت پیش از تو یکی از فولدرهام فایل های صوتی کلاس سر و گردن رو که با ام پی تری مرحومم ضبط کرده بودم پیدا کردم.

ولی میدونی،خوشحالم که گذشت... الان هزار برابر بیشتر عاشق رشته م هستم.عاشق بیمارستان و دوستام...

کلاس اخلاقمون هم راجب ناباروری بود.بسی خندیدیم.راستی واقعا به قول "ن" egg donation و surrogacy چه فرقی با زن دوم داره؟ (البته منظورم جفتش باهمه)

دیروز نرفتم بیمارستان.خواستم مثلا درس بخونم که ملکه عذابم اومد و دیگه همه برنامه هام پاشید به هم.بعد همین یه روزی که من نرفتم درمانگاه باید کیس توبروس اسکلروز بیاد. انگار همیشه باید دنبال زندگی بدویی. من همیشه تو ذهنم بود که توبروس اسکلروز چه جوریه.دلم میخواس ببینم :((

الی میگفت یه پسربچه هه هم اومده بود که توپ خورده بود تو چشمش و ماکولای یه چشمش آسیب دیده و ... دلم خیلی سوووخت. واقعا خدا به ما رحم کرد.این همه بچه بودیم توپ خورده تو سر و کله مون و من خودم صد دفعه خوردم به ستون وسط مهدکودک و از بالا درخت افتادم و یه دفعه هم از پله ها قل خوردم رفتم پایین...خلاصه که آدم نمیدونه حکمت بعضی چیزا چیه...بیچاره بچه هه :(

یه پسر بچه هم امروز اومده بود سندروم داونی...عزیزم....برگشته به زهرا چشمک زده با یه لحن خاصی میگه تو خوووبی؟ کلی خندیدیم.بعدش آزی و آقای مهمان ما رو دعوا کردن که نباید میخندیدین! مامان باباش ناراحت میشن. و اینکه گروه اصلا ری اکشن اش زیاده!!! "برون ده"  زیاد  داریم!!! 

 ولی من این بچه ها رو دوس دارم.خیلی مهربونن... 

*هر صبح نگاه میکنم  به نوت گوشیم... به جمله ای که سعی میکنم یادم نره. ته دلم قرص میشه .

**سخت ترین کاری که میتونی بکنی شاید این باشه که جلوی دلتو بگیری که تنگ نشه...


نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار، آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

"نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی . "

....

پ.ن: بابا امروز دستشو گذاشت زیر چونه ش و گفت من و مامانت وقتی پیر بشیم هیچکی رو نداریم شماها هیچکدوم اینجا نیستین. چشمام خیس شد... از تصور اینکه مامان بابام یه روزی پیر بشن، دلم میگیره. دلم نمیخواد هیچ وقت این زمان لعنتی بگذره... دلم میخواس برم بابامو بغل کنم. ..

کاروان- بنان


میدونی آدم درس خوندن بعضیا رو میبینه پاک از خودش نا امید میشه...سیستم من سیستم حفظ کردن نیس، که اگه بود الان اینقد تو اسم آدم ها مشکل نداشتم.بعد وقتی آدم میبیته یکی مث رادیو ضبط همه چی رو حفظ میکنه و واو به واو میگه... اصن یه جورایی دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!!! درس خوندن من درست مثل همون جوک میمونه : اینو که بلدم،این که مهم نیس،اینم طولانیه نمیخواد، درمان ها هم هروقت اینترن شدیم یاد میگیریم!!! خب دیگه تموم شد برم بخوابم:| بعد هم که دو خط درس میخونم بعد یادم میفته به یه بیماری و بعد میرم آپ تو دیت و بعد دیگه به خودم میام میبینم دارم وبلاگ میخونم. 

این سریال کره ای ها هم که فقط آدمو دق میدن. منم که اصلا دلم نمیخواد ببینم!!! اینه که اصلا معتادشون نشدم.

خسته هم شدم از بس همه پرسیدن امتحاناتت تموم شد؟ ئه پس کی شروع میشه؟ آهان ترمی نیستین شما؟ خب حالا درست کی تموم میشه؟ ( اینجاس که من دونه دونه موهامو میکشم)



 امروز روزی بود که از خواب که پاشدم و پرده رو زدم کنار جای آفتاب داغ ساعت هشت صبح یه صبح بارونی و هوای ابری دیدم.هوا عالی بود...چقدر این فصل های گرمو دوس دارم.بعدش با یه بیمارستانی شروع شد که دم در پذیرش شلوغ شده بود و انگار همه دیشب مریض شده بودن و آقای حافظی طفلی هم که اینجور وقت ها پیج میشه! بعد هم ادامه روز همراه بود با یه اتند بی حوصله و دست و رو نشسته و یه منشی غرغرووووو و خدمه ی بی اعصاب و چهارتا نوزاد پره ترم جیغ جیغوووووو که ببخشید صدای گریه شون مث صدای جیغ خروس بود.اینترن های جدید و کمبود جا و دیوارنوشت های "لطفا روی چیلر ننشینید!!! ".کلاسی که کنسل شد و عابربانک بیمارستان که کارتمو قورت داد و دکتر سارا و ده دقیقه ایستادن من پای عابربانک تا کارتمو تف کنه.بعد هم بارونی که هوا رو شرجی تر کرد و آدم هایی که سعی میکنی دوسشون داشته باشی ولی هر روز بیشتر میفهمی دنیا چه جای کثیفیه...و تو هر روز باید بیشتر مواظب خودت باشی.

بعد... این روزا یکمی همه چی درهمه...واسه مامان غصه میخورم.

**دکتر ق. یا به قول بچه ها سارا خانم!!! رو خیلی دوس دارم. ینی اینقد که دوس دارم برم بغلش کنم.آخه آدم اینقد ناز؟اینقد مودب؟اینقد خوب؟ 

***م. میگفت فکر نکن کشورها رو ریختن تو یه گردونه و بعد قرعه کشی کردن و اسم ما در اومده جهان سومی! ما یه قابلیت هایی داریم که شدیم این.

راست میگفت ...

****دیروز نشستم تو گوگل جوک مازندرانی سرچ کردم و اینقد خندیدم که مامان اینا به عقلم شک کردن!!! آخه خداییش گویش اینقد فان؟! :)))))

*****مریض های چشم رو که میبینم روزی صد دفعه خدا رو بابت سلامتی شکر میکنم.ینی در واقع مریض که از در درمانگاه میاد تو من تو دلم میگم خدایا شکرت :((

وای از شب من-سالار عقیلی

ادامه بده

به معجزه

به حضور

به عطر

از همان کارهای ساده بکن

مثلا بیا دکمه ی پیرهنم را بدوز

روزنامه بخوان

یا بزن زیر آواز بی حوصلگیت

 

اما فقط ادامه بده

این روزهای هولناک را

بی نمک بدون دکمه

ابری

نیستیُ اتفاقهای تلخ ساده می افتد

نیستی وترس های کوچک بزرگ میشود

و مهم نیست چند شنبه است

و مهم نیست ساعت چند است

چه احمقانه زنده ام

چه وحشیانه نیستی

چه عاشقانه بود عمر من

چه زخم روزمره ای ... 

زمان داره میگذره، اما نه برای من...من انگار یه جورایی توش شناورم.معلوم نیست دارم به جلو میرم یا دارم برمیگردم به گذشته.گذشت روزها رو متوجه نمیشم.

اتاقم رو مرتب کردم.قفسه های کتاب، جزوه ها،کشوها.این وسط هرچی دفتر یادداشت هم داشتم روانه ی سطل زباله شد.یک زمانی مثل مامان همه چیز رو نگه میداشتم محض یادگاری،از جایی به بعد فهمیدم این کار گذشته از این که فضای زیادی میگیره آزاردهنده هم هست.

بخش جدیدمون بخش چشمه.هنوز اتاق عمل هاشو نرفتیم ولی تا اینجاش که خیلی خوب بوده.اتندهای چشم همشون جنتل و مودبن و آدم دلش میخواد گریه کنه از این همه مهربونی.درمانگاهش هم خیلی شیک و تمیز پشت اسلیت لمپ میشینن و دیگه فوقش بخوان یه رفلکس مردمک چک کنن.ما هم میشینیم اونجا تلویزیون میبینیم (همون تصویر شبکیه و محتویات چشم بیمار روی مانیتور).با اینکه کارشون جراحیه ولی اینقدر ظریف و حساسه که آدم دلش نمیاد این آدم های نایس رو با گروه جراحی که بخیه های وجبی میزنه و لاپاروتومی میکنن اونجوری و دستشون تا آرنج میره تو شکم مریض،یکی کنه.خولاصه که خیلی خوشمان آمد!

امیرجان هم یه هفته ای میشه که اینجاست و هر دودیقه داریم میزنیم تو سر و کله هم.بعد هم که آخر دعوا من میرم اتاقم درو میبندم میشینه زمین زار زار گریه میکنه.(آدم با هرکی بیشتر دعوا کنه دلش بیشتر تنگ میشه)بعد هم خواهرم میاد ما رو مثلا آشتی بده و هیچکدوممون حاضر نیست اون یکی رو بوس کنه.ینی بیست سال فاصله سنی تو حلقم!!! کلا خوش میگذره آدم سر به سر خواهرزاده ش بذاره.

چیزی از روزانه هام ندارم که اینجا بنویسم.نمیدونم چرا دیگه احساس خوبی به اینجا ندارم...

بخش زنان شنبه تموم شد...بخش خیلی خوبی بود،اتندهای مهربون،رزیدنت های اگرسیو،مریض های الیگوهیدروآمنیوس، بخش لیبر و "اتاق درد" !... ولی جدا" زنان کابوسه...استرس، استرس، استرس...طفلی رزیدنت هاش.

دیوان رهی معیری رو خریدم و چند هفته ای هست که شب هامو قافیه دار کرده...ولی چرا اینقد کتاب گرون شده؟ میرم شهر کتاب و مثل بدبختا اول قیمت کتابو پیدا میکنم.دست آخر هم ارزون ترین و چاپ قدیمی هاشو برمیدارم.دیروز رفتم شهر کتاب و یه کتاب چاپ قدیمی خریدم (اختراع انزوا) چهار و هشتصد. خانومه هزار دفعه پشت و روشو نگاه کرد و باورش نمید کتاب سیصد صفحه کاغذ قورت داده اینقد باشه.قبلا ها با سی تومن یه زنبیل کتاب میخریدم الان به زور دوتا کتاب میتونی بخری.پوف... از پی دی اف خوندن خوشم نمیاد ولی انگار چاره ای نیست.

وقتایی که بیکار میشم میرم سایت houzz. پر از دیزاین های فوق العاده ی خونه است...پر از رنگ های گرم و پنجره های بلند  و قفسه های پر از کتاب...

می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند; یکباره نگاه میکنی میبینی سوراخ شده.یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست.

تماما مخصوص-عباس معروفی

زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل ... چند مرهم بنهادیم و ، اثر می نرود

بهار اینجا دلمو زیر و رو میکنه...

بوی بهار نارنج و بوی دریا و عطری که فقط میشه از تن درخت ها حس کرد...

حتی این عصرهای طولانی و بوی گل چایی و بوی  خاک خیس باغچه وقت غروب...

فصل ها برام مثل معجزه ن... هیچوقت به طبیعت عادت نمیکنم.


ای کسی که کلید قلب ها به دست توست...

امیدوارم سال آینده که تموم میشه همونی شده باشم که انتظارشو از خودم دارم...امشب برای تمام کسایی که دوسشون دارم دعا میکنم ، و بیشتر از همه برای همشون آرزوی سلامتی و آرامش میکنم....

فریب صفحه ی تقویم را به هیچ نگار

حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار،

حساب لحظه نگهدار، که چون فراری ِ پا در گریز می گذرد.

چگونه "میگذرد"ها ، "گذشت" شد ناگاه؟!

چه اتفاقی باید بیفتد ای همراه

که این حباب بر احوال خود شود آگاه

که لحظه ای دگر ، "این نیز"،

نیز می گذرد!

ف.مشیری

-------------------------------------------

یک روز سرانجام با تو

وداعی آبی می‌کنم

می‌دانم

روزی از من خواهی پرسید

مگر وداع هم رنگ دارد

آن هم به رنگ آبی

من در جواب تو

فقط چشمانم را می‌بندم

سالی که بر من و تو گذشت

فقط ۳۶۵ روز نبود

جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد

باید تقویم‌ها را در آفتاب نهاد

تا رنگ ببازد...

احمد رضا احمدی

بعضی حرف ها رو باید دید... بعضی حرف ها گفتنی نیست*

سال داره تموم میشه و من پر از حرف های ناگفته ام.حرف هایی که حالا انگار گلویم را فشار میدهند و من هنوز ترجیح میدهم صبوری کنم و سکوت. . .

*اردلان سرفراز

تمام خنده هایم را نذر کرده ام...

دیشب کتاب "خندیدن بدون لهجه" رو تموم کردم... قشنگ و روون و دوست داشتنی بود...قبلش هم بیست صفحه ای که از "عامه پسند" مونده بود رو خوندم...چندتا پی دی اف هم دارم که باید بخونمشون.حالا که سال داره تموم میشه یادم افتاده به کارهای نکرده...چیزهایی که میخواستم ولی انگار هیچ وقت اونقدری نخواستمشون که براشون تلاش کنم...کاری که امسال میکنم یکیش باید همین باشه.چیزهایی رو که میخوام بدست بیارم...امسال شاید ده تا کتاب هم نخواندم...اینقدر سرگرم خودم بودم که هیچ چیز نمیتونست منو از پیله ای که دور خودم بافته بودم بیرون بکشه...سیصد و شصت و پنج روز بعدی قول میدم بیشتر بخونم،بیشتر بنویسم،بیشتر عادت کنم به نامهربونی آدم ها،کمتر برنجم، بیشتر فراموش کنم...زندگی اونقدرها هم بد نیست...


تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد...

سید علی صالحی

دستت را به من بده

نترس !

با هم خواهیم پَرید .

من از روی رویاهایی که رو به باد

وُ تو از روی بوته هایی که باران پَرَست .

امید و علاقه ی من از تو ،

اندوه و اضطرابِ تو از من .

واژه ها ، کتاب ها و ترانه های من از تو ،

سکوت ، هراس و تنهایی تو از من 

حضور ، حیات و حوصله ی من از تو ،

تَراخُم ، تشنگی و کسالتِ تو از من .

هلهله ، حروف ، هر چه هستِ من از تو ،

درد ، بلا و بی کسی های تو از من ...


چهارشنبه سوری-سید علی صالحی


دوباره برمون گردوندن بهداشت شهری. گروه بهداشت یه آشفته بازاریه که خودشونم نمیدونن چیکار میخوان بکنن.فقط دو روز رفتیم مرکز روستایی، ناریوران. چهل دقیقه با ماشین راه بود..آخر سال بود و همه یا مرخصی بودن یا رفته بودن واسه سرشماری.این یه ماه رو جمعش میکردن میشد تو دو هفته کل بهداشت و کاغذبازی هاش رو یاد گرفت.نیازی نبود اینقدر وقتمون تلف شه.دلم واسه بخش تنگ شده.واسه بیمارستان.راند کردن ها و مورنینگ های فان داخلی...سال داره تموم میشه.دلم هنوز حالش خوب نشده.حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم.برای امسال تصمیم های مهمی دارم.مهم ترینش هم اینه که اراده داشته باشم و به تصمیم هام عمل کنم.هوا گرم شده،بهار داره شروع میشه.فصل گوجه سبز.فصل دوست داشتنی من،البته منهای سیزده روز اول.زندگی داره میدوه و من انگار بهش نمیرسم.خودم میدونم چرا...از بعد عید میریم زنان.پنجشنبه هاش هم تعطیلیم،بهترین بخشش همینه...دلم میخواد کتاب بخونم.ولی وقتی فکرت خیلی مشغول یه چیزی باشه کلمات هم جادوشون رو از دست میدن.بعضی وقت ها،یک وقت هایی دلم برای یک چیزهایی تنگ میشه.مثلا کتاب خوندن تا صبح.نوشتن ایمیل های طولانی.صد و هفت تا میس کال پشت سر هم.غروب های اسکله...ولی بعدش خیلی زود یادم میره.دیگه خیلی مقاوم شدم نسبت به نوستالژی ها.چشم هامو بستم،دست هامو مشت کردم،دارم فقط جلو میرم.به یاد آوردن گذشته مثل نگاه کردن به ارتفاع دره ی زیر پاته،فقط برات ترس میاره و سرگیجه...


لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد...

روزهای آخر اسفند بوی تغییر میده ،نمیدونم چرا حس مخصوصی دارم نسبت به این روزها.دوست دارم فرار کنم برم یه جایی که این روزها به اضافه سیزده روز عید گذشته باشه و زندگی به حالت عادیش برگشته باشه.تغییر برای من خوشایند نیست.حتی اگه خوب باشه.تمایل دارم به اینرسی.به اینکه زمین و زمان همین جایی که هست بمونه و فقط حال من باشه که عوض میشه...چی دارم میگم اصن...

دلتنگی ها که مزمن بشن دیگه چیزی حس نمیکنی...قلبت سِر میشه...فیبروز میشه...سنگ میشه...دیگه حتی یادت میره این حس مزاحم که ته مردمک هات نشسته و رنگ نگاهتو عوض کرده و داره مث یه ویروس فکرتو میجوه شاید همون چیزیه که داری پس میزنیش به تاریکی های حس های دفن شده در گذشته...شاید این همون دلتنگی ای باشه که به خاطر یه ایمبالانس هورمونی مث شکوفه های درخت آلوچه ی حیاط سر در آورده از فکرهای تو...مث یه خون تازه که از یه اسکار قدیمی جاری شده باشه...

نه ساعت
 آغازم میکند
 نه تقویم پایانم میدهد
 لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد
 مثل پیراهن خیسم
 که تاب می خورد و نمی افتد
 کوچک که بودم
 به دوستانم دست می دادم
 مثل حالا که فکر می کنم
 دو دست خیس پیراهنم
 باد را خشمگین کرده است
 نه ساعت
 نه تقویم
 کاش آفتاب
 پیراهن سبک شده ام را
 از بند رها کند....

-فکر کنم از بهمنی باشه...آف امشب سُلاله بود.

سازمان منگل های پرت شده از دبستان*

امروز یاد تقویم های سمپاد*  افتادیم که هرسال تقریبا همین موقع ها بهمون میدادن و ما هم اول از همه تند تند کاریکاتورهاشو نگاه میکردیم...یادش بخیر...

مدارهای سوخته ی حافظه

کتاب میخونی در طول بخش،یه هفته مونده به امتحان میری کتابو باز میکنی با خودت میگی واقعا من زیر اینا رو خط کشیدم؟ :|


امروز کارگاه سی پی آر رفتیم.با چشای خواب آلود و استرس امتحان فردا.خیلی خوب و فان بود کارگاهش،کلی خندیدیم.ماساژ قلبی دادیم و اینتوبه کردیم و از این جور کارا..اینتوبه کردن نوزادا میگن خیلی راحته.مولاژش هم راحت بود..جای ریه دوتا بادکنک گذاشته بودن که ما یه ریه شو پکوندیم:دی بعد هم رفتیم دنبال دربه دری رادیو.مث اینکه دکتر "ن" میخواد امتحان عملیشو بگیره،میگن خیلی کلیشه های سخت میذاره.مثلا یه کلیشه میده دستت میگه فقط اینو درست وصل کن!!! در این حد گنگه گرافی هاش! قرار شد بعد از کارگاه بریم پیداش کنیم و من یکم زاار بزنم.زار زدن های من دل سنگو آب میکنه:دی البته یه دفعه سابقه شکست داشتم.دکترو پیدا نکردیم.رادیولوژیست ها رو عاشقم من.ساعت نه میان ساعت یازده میرن خونه.من میخوام راددیولوژیست بشم،راحت بشینم تو مطب آدداامس توت فرنگی بجوم و بی استرس تشخیص افتراقی بنویسم.مریض ها هم همه راضی.اینجا مریضا با دوتا چیز ستیسفای میشن: فشار و سونو.سونو هم نشد گرافی.یه سری که آلرت ترن با ام آر آی خیلی حال میکنن.خولاصه خیلی خوب رشته ایه.سر راه سرکه ای خریدم، اومدم خونه با آب آناناس خوردم.خیلی ترکیب مزه هاشون خوب بود.از بین وسایل سی پی آر ، من و "ف" عاشق دستگااه شوک شدیم.قرار شد یه پدلشو من واسه تولدش بخرم،یه پدل دیگه شو اون واسه من.آها از جو دادن های "ف" بگم.رزیدنت داخلی تو کارگاه میگه تو خیلی چهره ت آشناس،اینم با جو میگه من خیلیییی اورژانس میام آخه خانم دکتر.من کنارش بودم نگاش کردم لبخند زدم.رد شدن از بغل استیشن اورژانس بعد از کلاس رادیو،برابر میدونه با حضور فعال تو سی پی آر :دی دیروز زنگ زدده به م.ر گفته امتحان رادیو چه جوریه،ما خیلی استرس داریم.اونم برگشته گفته آخی، چند دور خوندی؟! :)) آخه یه حدیثی هس میگن رادیو رو باید سه بار بخونیش.ما رو تصور کنین که یه دور تموم نکردیم.دیشب از این کوییز آن لاین ها دااددم، پنج تا سوال چست بود،شدم صفر. چسبیدم کف حیاط ینی. برم بخوابم اینقد حرف نزنم.



دل را ز خود برکنده ام ،

                      با چیز دیگر زنده ام ...


نمیدونم چرا مامانم رضایت نمیده کتاب های دبیرستان و دبستان ماها رو بندازه دور.قطار قطار کتاب ها رو چیده تو کتابخونه،هرسال وقت خونه تکونی بهش میگم اینا رو بنداز دور به خدا اینا واسه ما نوستالژی نیس رضایت نمیده.آخه که چی دفتر املای کلاس اول منو نگه داشته،اونم وقتی عکس برگردوناشو سال بعدش دونه دونه از دفتر کندم و یه چیز تیکه پاره ای شده اصن.خب البته رو حرف من هم خیلی حساب میشه تو خونه، مثلا اون سری به مامانم میگم این گلدونو از اتاق من وردار من دوسش ندارم. مامانم که داشت کتاب میخوند سرشو آورد بالا یه ده ثانیه فکورانه منو نگاه کرد بعد گفت "عادت میکنی! ".

از زندگی ملال آور در بخش رادیولوژی بگم که من واسه یکسال بعد هم خواب ذخیره کردم.کلاس ها ساعت نه صبح شروع میشه و من هفت صبح با فراغ بال بیدار میشم صبحانه میخورم، یه قسمت فرندز میبینم و یه قسمت دیگه شو واسه عصر دانلود میکنم و بعد میرم بیمارستان.از اتندهامون یکیشون که فوق العاده آدم پرانرژیه، یکیشون هم یه خانمی هس که هرچی ما غلط جواب میدیم میگه چی؟چی؟چی؟ کی بود؟کی بود؟کجاس ببینم؟ یکی دیگه هم هس که قشنگ ما رو دس میندازه،گرافی میذاره بعد اگه ما درست جواب بدیم دق مون میده تا بگه درست گفتین،اگه هم اشتباه بگیم که قاه قاه میخنده میگه گفتین کی امتحان دارین؟ اینجوری میخواین امتحان بدین؟ و کلا ما رو از زندگی ساقط میکنه. بقیه اتندها هم جذاب نیستن.

مامان راست میگه که من اراده ندارم.هیچ وقت هیچ تصمیمی رو درست و حسابی نگرفتم...

یه شادی و امیدی زیر پوستمه که خوشحالم میکنه...وسط این همه اتفاقای بد و مرگ و کنسر ،خیلی آرومم میکنه.حس میکنم امسال با اینکه خیلی سال سختی بود ولی حداقل این خوبی رو داشت که دیدم رو نسبت به زندگی و چیزی که میخوام عوض کرد.اصلا یه جورایی انگار پوستم کلفت شده (به قول "ن"!!! ).

این آهنگ رو تازه پیدا کردم و خیلی دوسش دارم:

a thousand kisses deep

پ.ن: زمستون چه زود تموم شد راستی...

حال مرا مپرس که هنجارها مرا... مجبور میکنند بگویم که بهترم

امروز بعد از مورنینگ،رفتیم درمانگاه قلب. اتندهای قلب که همشون سحرخیزن، و من هنوز باورم نمیشه کسی بتونه ساعت شیش صبح کلینیکشو باز کنه و مریض ببینه. از دکتر "س" پرسیدم ببخشید شب ساعت چن میخوابین؟! خندید گفت خوب بگذریم...! آخرهای درمانگاه رسیده بودیم و با این حال دوتا آنومالی مادرزادی قلبی دیدیم.یه دختری که با وی اس دی اومده بود و خیلی واضح کلابینگ و سیانوز داشت، و یه آقای جوونی که یه جورهایی یه شریان اضافی از کرونری راستش داشت و تو فعالیت این شریان بین آئورت و پولمونرش گیر میکرد و ایسکمی میداد...بعد هم رفتیم با دکتر "ص" عزیز تی ایی ایی و اکوی معمولی دیدیم.این دکتر "ص" عااالیه! دفعه پیش که درمانگاهش بودیم یه خاطراتی از دانشجوییش تعریف کرد که ما قل خوردیم کف درمانگاه از خنده...حالا بعدا که امتحان پره رو دادیم تعریف میکنم اینجا ممکنه خونواده رد بشه :)) یه چیزی که منو بی نهایت ناراحت و عصبانی کرد، این بود که چطور بعضی وقت ها پزشک ها میتونن اینقدر بی مسئولیت و بی رحم باشن...رزیدنتمون تعریف میکرد یه مریضی داشتن که postpartum cardiomyopathy داشته و وضعیتش بد میشه و نیاز به احیا پیدا میکنه.بعد اتند مربوطه حتی نمیذاره کد بزنن و فقط داشتن نگاه میکردن.تا اینکه یکی دیگه از اتندها میاد و کد میزنه و ... دو ماه بعدش خانمه با بچه ش میاد واسه فالو و کاملا خوب شده بوده.دکتر "ص" هم میگفت زمان اینترنی شون یه دختر جوون که واسه کورتاژ اومده بوده با یه اشتباه رزیدنت سال یک مجبور میشن  هیسترکتومیش کنن...!!! اشتباهات پزشکی واقعا وحشتناکه...

واسه نهار یه ماست بادمجون کاله خریدیم و نه نفری نشستیم خوردیم.عاشق این ماست طعم دارهای کاله ام! مخصوصا با چیپس که دیگه خیلی خوشمزه س...

بعد هم کلاس اپیدمیولوژی داشتیم و دکتر "ر" عزیز... چقد خوبن این اتندا ،چقد من دوسشون دارم...راجب مالاریا و لیشمانیوز حرف زد و ما فهمیدیم وسط منطقه اندمیک مالاریا قرار داریم.بعد "نش" رو میکنه به من میگه باز تو بگو ما خونمون پشه نداریم:)) خوب واقعیت اینه که نداریم! چیکار کنم؟ هی اینا منو مسخره میکنن که مگه میشه پشه نداشته باشین! همسایه هاتون دارن شما ندارین؟:))

بعد از اینجا روز گند من شروع میشه...اصلا نمیخوام تعریف کنم چی شد و چیکار کردم و چی گفتم و ... چون میدونم تقصیر من بود.میدونم برخلاف چیزی که امروز گفتم اصلا هم حالم خوب نشده.هنوز دارم تو ذهنم میگردم دنبال مقصر و خب...اینجور وقت ها به طرز غیرقابل کنترلی عصبانی میشم.جای اینکه مثلا مثل آدم بشینم گریه کنم و تموم شه بره...میدونم که اینجوری نمیشه، بالاخره که چی! نمیشه که تا آخر عمر از هرچی اتفاق بد فرار کرد...

عصر هم پاشدم دارم چایی میخورم که مامان خوابش رو تعریف میکنه.میدونه من یه اپسیلون به خواب دیدن اعتقاد ندارم و باز برام تعریف میکنه.یه خواب بدی که...

احساس میکنم آدم بدی ام...یا حداقل اونقدری که باید خوب نیستم...

فرندز میبینم و حتی تا روز بعدش هم میخندم.امروز که داشتیم اکو میدیدیم یاد اون قسمتی افتادم که "راس" سونوگرافی بچه شو میاره و واسشون میذاره :)) بین اینا عاشق فیبی ام با اون گیج بازی هاش...کلا که خیلی سریال خوبیه ولی هنوز هو آی مت یور مادر رو بیشتر دوس دارم.

خب من برم یکمی بدرسم.آهان اینو نگفتم که این روزا وقتی اتندا دارن راند میکنن من به چشماشون خیره میشم و سرمو خیلی متفکرانه تکون میدم ولی جای کله استاد دارم فقط صورت خواهرزاده مو تصور میکنم که بیشتر از یه ماه و نیمه که ندیدمش... :(

واقعیت اینه که بعد از اینکه دوستان بدجنس بنده فهمیدن که من کیوی رو با پوست میخورم و بعد از قاه قاه خندیدن و نسبت دادن انواع صفات به من و گفتن این که " هندوانه رو هم با پوستش میخوری لابد؟! " ، من یه جور وسواس پیدا کردم که هر روز میام خونه باید دو سه تا کیوی بخورم. واقعا لذت بخشه خوردن این کیوی های نارس و ترش وقتی قشنگ بشوریشون و بعد برش های گردالی بزنی و روش نمک بپاشی و اگه سیب سبز ترش هم خونه داشته باشیم که دیگه اونم وارد بازی میکنم و با نمک ....اوه !!!

خوب من هم اولش کیوی رو پوست میگرفتم با چه زحمتی، فکر کنین من پرتقال نمیخورم فقط واسه همین زحمت پوست گرفتنش، بعد سین بهم یاد داد که میشه اینجوری هم کیوی خورد اونم با نمک. از مزایای داداش داشتن همینه که روش های بای پس و دور زدن رو بهت یاد میده :دی

 

یه نرم افزار واسه صداهای قلبی پیدا کردم که عااالیه! میتونین حتی یه سوفل رو توی کانون های مختلف بشنوین و ببینین کجاها بهتر شنیده میشه.

http://www.4shared.com/zip/m1G-oHPJ/_PEZESHKMAJIDY.html

منبعش هم یادم نیس از تو ایمیل هام پیدا کردم و خودم آپلودش کردم.حجمش هم زیاد نیس!!! (قابل توجه ذغالی ها :دی )

سردرد داشتم و یه استامینومن خوردم و الان اینقدر خوشحالم از اینکه دردش کم شده  که اومدم  بنویسمش. به قانون جذب اعتقاد دارین؟ من که این روزها دارم همش بهش فکر میکنم. میبینم از هرچی بدم میومده و میترسیدم به سرم اومده.یه چیزهایی بوده، یه تصویرهایی از کودکیم که همیشه توی ناخودآگاهم ازشون میترسیدم. بعد حالا دارم میبینم همشون برام اتفاق افتادن. مثلا اون داستان جلال آل احمد...

جمعه ها برام کسل کننده ان،دیروز شاید نصفشو تو تختم داشتم کتاب میخوندم. سه تا کتاب دارم که آینه دق من اند.یکیش "تهوع" و یکی هم "یادداشت هایی برای دورا" و "دنیای سوفی" .تهوع به خودی خود کتاب خوبیه، شاید اگه چهار پنج سال پیش میخوندمش خیلی برام جذاب بود.ولی الان دیگه حوصله اینجور تفکرات رو ندارم.حوصله بدبینی وسیاه نمایی  رو ندارم. بحث حوصله هم نیست ها، اعصابشو ندارم.

چرا حرف نمیزنم؟ چرا لال شدم این چند وقته؟ حتی زورم میاد اس ام اس جواب بدم.حتی با مامان هم نمیتونم حرف بزنم.اصلا کلمه پیدا نمیکنم.فکرهامو نمیتونم جمع و جور کنم.فقط گاهی میرم اتاقش نگاش میکنم و هرچی میگه چه خبر میگم هیچی! دلم واسه خواهرم تنگ شده...

شب یلدا رفتیم خونه دایجون. فیلم هیجده سال پیش رو گذاشتیم و از خنده  به حال مرگ افتادیم.شلوارا چرا اینجوری بود؟به قول پسرخاله م شلوار سندبادی! آستین پفی هم که دیگه هیچی! به خاله اینا گفتیم شما اینجا ینی بهترین لباساتونو پوشیده بودین؟ :))

بعد...بعد فال گرفتیم.حتی واسه احمد و مامانبزرگ...فال من هم  یه چیز بی خودی در اومد که...من با تو شوخی دارم حافظ؟ :|

داخلی تموم شد راستی...خیلی راحت و بی دردسر. روز آخر رفتیم رزیدنتمونو دق بدیم اون ما رو دق داد! اتند نفرو اومد و ما رو با شب یلدا و نویسنده روزنامه اعتماد و نوستراداموس  انداخت تو تشت و شست و سابید! بعد که رفت به رزیدنتمون گفتم آقای دکتر شما چغلی ما رو کردین؟ گفت نه بخخخخداااا...بعد هم بهمون یکم ایی کی جی درس داد و ما رو هنگ کرده فرستاد خونه.دلم واسه داخلی تنگ میشه. ینی این اتند ریه رو میبینیم با اون شکم قلنبه ش از ذوق پرپر میشیم ما. اینقدر که این مهربونه و استاجر از دهنش نمی افته.هی هم راه به راه میگه باشششششه.من حتی دلم واسه اون دکتر "ب" اتند غدد که فقط داره متلک به ما میندازه و میخنده هم تنگ میشه.یه دفعه به ماها گفت شما باید برین مربی مهدکودک بشین! خودتون که بچه نمیارین باید بچه های مردمو بزرگ کنین. (ما داشتیم با یه نوزاد دو سه روزه ور میرفتیم! ). آره خلاصه خیلی بخش خوبی بود...الان اومدیم قلب. اتندای قلب همه سحرخیز !!! هفت و نیم میان ویزیت میکنن و درمانگاهشون هشت صبح شروع میشه. امروز این اتندمون که من باهاش افتادم اومده میگه هفت تا نبض مریضو باید بگیرین!!! دوتا رادیال،دوتا پوپلیته،دوتا دورسال پدیس،یکی هم کاروتید! خدا خیرش بده از فمورال گذشت! ایشون مث اینکه به عدد هفت اعتقاد خاصی داره...مث اون فامیل ما که به عدد چهل اعتقاد خاصی داره( البته هدف دق دادن منه :)) )

خودکشی میکنن با بیست تا کلداستاپ! :| خب باز میگن ان جی رو تنبیهی نذارین!!! پووف...

هوا سرد شده...امسال یه عالمه بارون باریده اینجا...کجای دنیا مثل شمال باروناش آدمو زنده میکنه؟

چقد من دوس دارم این جوراب کلفت های زمستونی و گرم و بلند رو...

نیکولا کوچولو...من هر وقت کتاباشو میخونم از عمیق ترین میوسیت های قلبم شاد میشم.

دلم یه آهنگ خوب و جدید میخواد...یه چیز جدید...

دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند...دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد...همین جوری بی ربط !!!

دلم پالتوی آبی نفتی میخواد...

همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد...همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید...خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد

این البته واسه قدیما بود!!! الان ده و نیم تو تختم ،یازده خوابم! صبح هم شیش پا میشم مث ...مثل حالا هرچی!

همممم...چیزی اگه یادم اومد میام مینویسم باز...

پ.ن: راستی دیدین دنیا تموم نشد؟ هاهاها. بشینین درستونو بخونین.