و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم ....
"حسین منزوی"
"حسین منزوی"
وقتی از کسی ناراحتی باید چیکار کنی؟ اگه اون آدم برام مهم باشه بهش میگم.ولی بعضی وقت ها بعضی حرف ها طوری اون آدم رو از چشمت میندازن که دیگه دلت نمیخواد بهش بگی.ترجیح میدی به جاش آروم باشی و عصبانیتت رو قورت بدی و لبخند بزنی و عوضش توی ذهنت اون آدم رو پاک کنی.یه وقتایی اونقدر دلت میشکنه که ... اصلا ولش کن....
واسه امیر از شهرکتاب یه کتاب خریدم:) -همین که عکسش پایینه-دلم میخواد زودتر بزرگ بشه و براش تند تند کتاب بخرم.مثل کاری که عموجون واسه ماها میکرد.دلم واسه کل کل کردن با یه نیم وجب بچه تنگ شده.
فکر میکردم بخش پوست خیلی هتله ولی ما هرجا بریم اونجا رو سرمون خراب میشه.از این به بعد باید جای ده صبح ساعت هشت و نیم بریم بخش.بعدشم درمانگاه داریم.بعد از دو هفته از شروع بخش تازه شروع کردم به خوندن.بیماری های پوست واقعا بد و وحشتناکه.آهان اینو بگم، دیروز یه پیرزن و پیرمردی اومده بودن درمانگاه،قبلش من پیرمرده رو دیده بودم.به خاطر لکه های قهوه ای روی پاهاش (post inflammatory hyperpigmentation) اومده بود.بهش گفتم جورابشو دربیاره و لکه ها رو نشون خانم دکتر بده.اونم خیلی شیک و ریلکس پاشو گذاشت رو میز دکتر و شروع کرد جورابشو در آوردن:)) شرح حالشو که داشتم میخوندم هر جمله ای که تموم میشد با اون لحن شمالیش میگفت اَره اَره...دِرِسته..دِرِسته...ینی من عاشق اینام که میخوان فارسی حرف بزنن ولی وسطاش شمالی قاطی میکنن.اینقددددد بامزه میشن!!!
این بخش یه چیزی رو متوجه شدیم اونم اینکه ملت چه به خودشون اهمیت میدن.بیکار نشستن خونه یه لکه ای یه چروکی پیدا میکنن تندی میان دکتر.اونوقت من یه ساله باید برم دکتر میگم ولش کن کی حوصله داره.
اونقدر که سحری خوردن واسم عذابه روزه گرفتن سخت نیست.تمام روز احساس تهوع دارم.من که تصمیم گرفتم همون یه لیوان شیر و خامه عسل هم نخورم مامان هم فقط میوه میخوره.امروز هم اصلا نرفتم پایین سحری بخورم و گرفتم خوابیدم.خیلی هم الان حالم خوبه (آیکون غش!) :دی

ولی... دلم میخواد خودم توی یه روز بهاری بمیرم.یکی از بهترین و قشنگ ترین روزای بهاری.اونقدر قشنگ که هیچکس دلش نیاد گریه کنه.به نظرم زندگی با تمام غم ها و اندوه های بی شمارش باز هم قشنگه.یه ماجرای هیجان انگیزه که اگه بلد باشی درست بازی کنی و راهتو بلد باشی میتونی همه چیز رو تحمل کنی.
........
بخش پوست رفتیم و من هنوز شروع نکردم به خوندن.دوتا اینترن خیلی مظلوم هم داریم که سرشونو خوردیم از بس حرف زدیم.مریض ها هم که نصفشون ضدآفتاب لازمن.کلا ولی قشنگه و دوست دارم.چند روز پیش یه مامانه پسر ده دوازده سالشو آورده بود و میگفت موهای جلو سرش بلند نمیشه.گیر هم داده بوداااا میگفت باباش خرداد موهاشو ماشین!!! کرده تا الان جلو موهاش هنوز بلند نشده.یه پیرزن خیلی بامزه ای هم اومده بود میخواست الا و بلا دکترو بوس کنه:)))
ماه رمضون هم شروع شده و اگه زنده بمونم مطمئنم در دویست و خورده ای روز باقی مونده سال زنده میمونم! برم ببینم هبیف جان چی میفرمایند :دی
حالا چی میشه...؟ چی به سر خونه ای میاد که بچگی هامون توی حیاطش هنوز پرسه میزنه.یا اون پنجره ای که روی تاقچه ش مینشستم و پاهامو تو بغلم جمع میکردم و بارون سیل آسای شمال رو تماشا میکردم.درخت های توت هم که چند سالی میشه قطع شدن...حالا دیگه سال تحویل چیکار کنیم؟
خسته ام... از قورت دادن غصه هایم خسته ام.حس میکنم قلبم متورم شده.آنقدر که میتوانم در گلویم احساسش کنم.
استادم میل زد گفت مقاله هاتو بیار هفته بعد ببینیم میتونی این موضوع رو انتخاب کنی یا نه. خدا کنه این دفعه دیگه موضوعم رو قبول کنن دیگه خسته شدم اینقد چرت و پرت سرچ کردم.
بخش بعدی پوسته آخ جوووون.ماه رمضون هم هست و دیگه لازم نیست زجرکش بشیم.
برم جزوه های سارا خانم رو بخونم.
ولی میدونی،خوشحالم که گذشت... الان هزار برابر بیشتر عاشق رشته م هستم.عاشق بیمارستان و دوستام...
کلاس اخلاقمون هم راجب ناباروری بود.بسی خندیدیم.راستی واقعا به قول "ن" egg donation و surrogacy چه فرقی با زن دوم داره؟ (البته منظورم جفتش باهمه)
دیروز نرفتم بیمارستان.خواستم مثلا درس بخونم که ملکه عذابم اومد و دیگه همه برنامه هام پاشید به هم.بعد همین یه روزی که من نرفتم درمانگاه باید کیس توبروس اسکلروز بیاد. انگار همیشه باید دنبال زندگی بدویی. من همیشه تو ذهنم بود که توبروس اسکلروز چه جوریه.دلم میخواس ببینم :((
الی میگفت یه پسربچه هه هم اومده بود که توپ خورده بود تو چشمش و ماکولای یه چشمش آسیب دیده و ... دلم خیلی سوووخت. واقعا خدا به ما رحم کرد.این همه بچه بودیم توپ خورده تو سر و کله مون و من خودم صد دفعه خوردم به ستون وسط مهدکودک و از بالا درخت افتادم و یه دفعه هم از پله ها قل خوردم رفتم پایین...خلاصه که آدم نمیدونه حکمت بعضی چیزا چیه...بیچاره بچه هه :(
یه پسر بچه هم امروز اومده بود سندروم داونی...عزیزم....برگشته به زهرا چشمک زده با یه لحن خاصی میگه تو خوووبی؟ کلی خندیدیم.بعدش آزی و آقای مهمان ما رو دعوا کردن که نباید میخندیدین! مامان باباش ناراحت میشن. و اینکه گروه اصلا ری اکشن اش زیاده!!! "برون ده" زیاد داریم!!!
ولی من این بچه ها رو دوس دارم.خیلی مهربونن...
*هر صبح نگاه میکنم به نوت گوشیم... به جمله ای که سعی میکنم یادم نره. ته دلم قرص میشه .
**سخت ترین کاری که میتونی بکنی شاید این باشه که جلوی دلتو بگیری که تنگ نشه...
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار، آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت
"نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی . "
....
پ.ن: بابا امروز دستشو گذاشت زیر چونه ش و گفت من و مامانت وقتی پیر بشیم هیچکی رو نداریم شماها هیچکدوم اینجا نیستین. چشمام خیس شد... از تصور اینکه مامان بابام یه روزی پیر بشن، دلم میگیره. دلم نمیخواد هیچ وقت این زمان لعنتی بگذره... دلم میخواس برم بابامو بغل کنم. ..
این سریال کره ای ها هم که فقط آدمو دق میدن. منم که اصلا دلم نمیخواد ببینم!!! اینه که اصلا معتادشون نشدم.
خسته هم شدم از بس همه پرسیدن امتحاناتت تموم شد؟ ئه پس کی شروع میشه؟ آهان ترمی نیستین شما؟ خب حالا درست کی تموم میشه؟ ( اینجاس که من دونه دونه موهامو میکشم)
بعد... این روزا یکمی همه چی درهمه...واسه مامان غصه میخورم.
**دکتر ق. یا به قول بچه ها سارا خانم!!! رو خیلی دوس دارم. ینی اینقد که دوس دارم برم بغلش کنم.آخه آدم اینقد ناز؟اینقد مودب؟اینقد خوب؟
***م. میگفت فکر نکن کشورها رو ریختن تو یه گردونه و بعد قرعه کشی کردن و اسم ما در اومده جهان سومی! ما یه قابلیت هایی داریم که شدیم این.
راست میگفت ...
****دیروز نشستم تو گوگل جوک مازندرانی سرچ کردم و اینقد خندیدم که مامان اینا به عقلم شک کردن!!! آخه خداییش گویش اینقد فان؟! :)))))
*****مریض های چشم رو که میبینم روزی صد دفعه خدا رو بابت سلامتی شکر میکنم.ینی در واقع مریض که از در درمانگاه میاد تو من تو دلم میگم خدایا شکرت :((
ادامه بده
به معجزه
به حضور
به عطر
از همان کارهای ساده بکن
مثلا بیا دکمه ی پیرهنم را بدوز
روزنامه بخوان
یا بزن زیر آواز بی حوصلگیت
اما فقط ادامه بده
این روزهای هولناک را
بی نمک بدون دکمه
ابری
نیستیُ اتفاقهای تلخ ساده می افتد
نیستی وترس های کوچک بزرگ میشود
و مهم نیست چند شنبه است
و مهم نیست ساعت چند است
چه احمقانه زنده ام
چه وحشیانه نیستی
چه عاشقانه بود عمر من
چه زخم روزمره ای ...
زمان داره میگذره، اما نه برای من...من انگار یه جورایی توش شناورم.معلوم نیست دارم به جلو میرم یا دارم برمیگردم به گذشته.گذشت روزها رو متوجه نمیشم.
اتاقم رو مرتب کردم.قفسه های کتاب، جزوه ها،کشوها.این وسط هرچی دفتر یادداشت هم داشتم روانه ی سطل زباله شد.یک زمانی مثل مامان همه چیز رو نگه میداشتم محض یادگاری،از جایی به بعد فهمیدم این کار گذشته از این که فضای زیادی میگیره آزاردهنده هم هست.
بخش جدیدمون بخش چشمه.هنوز اتاق عمل هاشو نرفتیم ولی تا اینجاش که خیلی خوب بوده.اتندهای چشم همشون جنتل و مودبن و آدم دلش میخواد گریه کنه از این همه مهربونی.درمانگاهش هم خیلی شیک و تمیز پشت اسلیت لمپ میشینن و دیگه فوقش بخوان یه رفلکس مردمک چک کنن.ما هم میشینیم اونجا تلویزیون میبینیم (همون تصویر شبکیه و محتویات چشم بیمار روی مانیتور).با اینکه کارشون جراحیه ولی اینقدر ظریف و حساسه که آدم دلش نمیاد این آدم های نایس رو با گروه جراحی که بخیه های وجبی میزنه و لاپاروتومی میکنن اونجوری و دستشون تا آرنج میره تو شکم مریض،یکی کنه.خولاصه که خیلی خوشمان آمد!
امیرجان هم یه هفته ای میشه که اینجاست و هر دودیقه داریم میزنیم تو سر و کله هم.بعد هم که آخر دعوا من میرم اتاقم درو میبندم میشینه زمین زار زار گریه میکنه.(آدم با هرکی بیشتر دعوا کنه دلش بیشتر تنگ میشه)بعد هم خواهرم میاد ما رو مثلا آشتی بده و هیچکدوممون حاضر نیست اون یکی رو بوس کنه.ینی بیست سال فاصله سنی تو حلقم!!! کلا خوش میگذره آدم سر به سر خواهرزاده ش بذاره.
چیزی از روزانه هام ندارم که اینجا بنویسم.نمیدونم چرا دیگه احساس خوبی به اینجا ندارم...
بخش زنان شنبه تموم شد...بخش خیلی خوبی بود،اتندهای مهربون،رزیدنت های اگرسیو،مریض های الیگوهیدروآمنیوس، بخش لیبر و "اتاق درد" !... ولی جدا" زنان کابوسه...استرس، استرس، استرس...طفلی رزیدنت هاش.
دیوان رهی معیری رو خریدم و چند هفته ای هست که شب هامو قافیه دار کرده...ولی چرا اینقد کتاب گرون شده؟ میرم شهر کتاب و مثل بدبختا اول قیمت کتابو پیدا میکنم.دست آخر هم ارزون ترین و چاپ قدیمی هاشو برمیدارم.دیروز رفتم شهر کتاب و یه کتاب چاپ قدیمی خریدم (اختراع انزوا) چهار و هشتصد. خانومه هزار دفعه پشت و روشو نگاه کرد و باورش نمید کتاب سیصد صفحه کاغذ قورت داده اینقد باشه.قبلا ها با سی تومن یه زنبیل کتاب میخریدم الان به زور دوتا کتاب میتونی بخری.پوف... از پی دی اف خوندن خوشم نمیاد ولی انگار چاره ای نیست.
وقتایی که بیکار میشم میرم سایت houzz. پر از دیزاین های فوق العاده ی خونه است...پر از رنگ های گرم و پنجره های بلند و قفسه های پر از کتاب...
می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند; یکباره نگاه میکنی میبینی سوراخ شده.یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست.
تماما مخصوص-عباس معروفی
بوی بهار نارنج و بوی دریا و عطری که فقط میشه از تن درخت ها حس کرد...
حتی این عصرهای طولانی و بوی گل چایی و بوی خاک خیس باغچه وقت غروب...
فصل ها برام مثل معجزه ن... هیچوقت به طبیعت عادت نمیکنم.
فریب صفحه ی تقویم را به هیچ نگار
حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار،
حساب لحظه نگهدار، که چون فراری ِ پا در گریز می گذرد.
چگونه "میگذرد"ها ، "گذشت" شد ناگاه؟!
چه اتفاقی باید بیفتد ای همراه
که این حباب بر احوال خود شود آگاه
که لحظه ای دگر ، "این نیز"،
نیز می گذرد!
ف.مشیری
-------------------------------------------
یک روز سرانجام با تو
وداعی آبی میکنم
میدانم
روزی از من خواهی پرسید
مگر وداع هم رنگ دارد
آن هم به رنگ آبی
من در جواب تو
فقط چشمانم را میبندم
سالی که بر من و تو گذشت
فقط ۳۶۵ روز نبود
جمعهها را باید دو روز حساب کرد
باید تقویمها را در آفتاب نهاد
تا رنگ ببازد...
احمد رضا احمدی
*اردلان سرفراز
تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد...
سید علی صالحی
من از روی رویاهایی که رو به باد
وُ تو از روی بوته هایی که باران پَرَست .
امید و علاقه ی من از تو ،
اندوه و اضطرابِ تو از من .
واژه ها ، کتاب ها و ترانه های من از تو ،
سکوت ، هراس و تنهایی تو از من
حضور ، حیات و حوصله ی من از تو ،
تَراخُم ، تشنگی و کسالتِ تو از من .
هلهله ، حروف ، هر چه هستِ من از تو ،
درد ، بلا و بی کسی های تو از من ...
چهارشنبه سوری-سید علی صالحی
دلتنگی ها که مزمن بشن دیگه چیزی حس نمیکنی...قلبت سِر میشه...فیبروز میشه...سنگ میشه...دیگه حتی یادت میره این حس مزاحم که ته مردمک هات نشسته و رنگ نگاهتو عوض کرده و داره مث یه ویروس فکرتو میجوه شاید همون چیزیه که داری پس میزنیش به تاریکی های حس های دفن شده در گذشته...شاید این همون دلتنگی ای باشه که به خاطر یه ایمبالانس هورمونی مث شکوفه های درخت آلوچه ی حیاط سر در آورده از فکرهای تو...مث یه خون تازه که از یه اسکار قدیمی جاری شده باشه...
نه ساعت
آغازم میکند
نه تقویم پایانم میدهد
لحظه شمار اتفاقی هستم که نمی افتد
مثل پیراهن خیسم
که تاب می خورد و نمی افتد
کوچک که بودم
به دوستانم دست می دادم
مثل حالا که فکر می کنم
دو دست خیس پیراهنم
باد را خشمگین کرده است
نه ساعت
نه تقویم
کاش آفتاب
پیراهن سبک شده ام را
از بند رها کند....
-فکر کنم از بهمنی باشه...آف امشب سُلاله بود.
با چیز دیگر زنده ام ...
از زندگی ملال آور در بخش رادیولوژی بگم که من واسه یکسال بعد هم خواب ذخیره کردم.کلاس ها ساعت نه صبح شروع میشه و من هفت صبح با فراغ بال بیدار میشم صبحانه میخورم، یه قسمت فرندز میبینم و یه قسمت دیگه شو واسه عصر دانلود میکنم و بعد میرم بیمارستان.از اتندهامون یکیشون که فوق العاده آدم پرانرژیه، یکیشون هم یه خانمی هس که هرچی ما غلط جواب میدیم میگه چی؟چی؟چی؟ کی بود؟کی بود؟کجاس ببینم؟ یکی دیگه هم هس که قشنگ ما رو دس میندازه،گرافی میذاره بعد اگه ما درست جواب بدیم دق مون میده تا بگه درست گفتین،اگه هم اشتباه بگیم که قاه قاه میخنده میگه گفتین کی امتحان دارین؟ اینجوری میخواین امتحان بدین؟ و کلا ما رو از زندگی ساقط میکنه. بقیه اتندها هم جذاب نیستن.
مامان راست میگه که من اراده ندارم.هیچ وقت هیچ تصمیمی رو درست و حسابی نگرفتم...
یه شادی و امیدی زیر پوستمه که خوشحالم میکنه...وسط این همه اتفاقای بد و مرگ و کنسر ،خیلی آرومم میکنه.حس میکنم امسال با اینکه خیلی سال سختی بود ولی حداقل این خوبی رو داشت که دیدم رو نسبت به زندگی و چیزی که میخوام عوض کرد.اصلا یه جورایی انگار پوستم کلفت شده (به قول "ن"!!! ).
این آهنگ رو تازه پیدا کردم و خیلی دوسش دارم:
پ.ن: زمستون چه زود تموم شد راستی...
واسه نهار یه ماست بادمجون کاله خریدیم و نه نفری نشستیم خوردیم.عاشق این ماست طعم دارهای کاله ام! مخصوصا با چیپس که دیگه خیلی خوشمزه س...
بعد هم کلاس اپیدمیولوژی داشتیم و دکتر "ر" عزیز... چقد خوبن این اتندا ،چقد من دوسشون دارم...راجب مالاریا و لیشمانیوز حرف زد و ما فهمیدیم وسط منطقه اندمیک مالاریا قرار داریم.بعد "نش" رو میکنه به من میگه باز تو بگو ما خونمون پشه نداریم:)) خوب واقعیت اینه که نداریم! چیکار کنم؟ هی اینا منو مسخره میکنن که مگه میشه پشه نداشته باشین! همسایه هاتون دارن شما ندارین؟:))
بعد از اینجا روز گند من شروع میشه...اصلا نمیخوام تعریف کنم چی شد و چیکار کردم و چی گفتم و ... چون میدونم تقصیر من بود.میدونم برخلاف چیزی که امروز گفتم اصلا هم حالم خوب نشده.هنوز دارم تو ذهنم میگردم دنبال مقصر و خب...اینجور وقت ها به طرز غیرقابل کنترلی عصبانی میشم.جای اینکه مثلا مثل آدم بشینم گریه کنم و تموم شه بره...میدونم که اینجوری نمیشه، بالاخره که چی! نمیشه که تا آخر عمر از هرچی اتفاق بد فرار کرد...
عصر هم پاشدم دارم چایی میخورم که مامان خوابش رو تعریف میکنه.میدونه من یه اپسیلون به خواب دیدن اعتقاد ندارم و باز برام تعریف میکنه.یه خواب بدی که...
احساس میکنم آدم بدی ام...یا حداقل اونقدری که باید خوب نیستم...
فرندز میبینم و حتی تا روز بعدش هم میخندم.امروز که داشتیم اکو میدیدیم یاد اون قسمتی افتادم که "راس" سونوگرافی بچه شو میاره و واسشون میذاره :)) بین اینا عاشق فیبی ام با اون گیج بازی هاش...کلا که خیلی سریال خوبیه ولی هنوز هو آی مت یور مادر رو بیشتر دوس دارم.
خب من برم یکمی بدرسم.آهان اینو نگفتم که این روزا وقتی اتندا دارن راند میکنن من به چشماشون خیره میشم و سرمو خیلی متفکرانه تکون میدم ولی جای کله استاد دارم فقط صورت خواهرزاده مو تصور میکنم که بیشتر از یه ماه و نیمه که ندیدمش... :(
خوب من هم اولش کیوی رو پوست میگرفتم با چه زحمتی، فکر کنین من پرتقال نمیخورم فقط واسه همین زحمت پوست گرفتنش، بعد سین بهم یاد داد که میشه اینجوری هم کیوی خورد اونم با نمک. از مزایای داداش داشتن همینه که روش های بای پس و دور زدن رو بهت یاد میده :دی
http://www.4shared.com/zip/m1G-oHPJ/_PEZESHKMAJIDY.html
منبعش هم یادم نیس از تو ایمیل هام پیدا کردم و خودم آپلودش کردم.حجمش هم زیاد نیس!!! (قابل توجه ذغالی ها :دی )
سردرد داشتم و یه استامینومن خوردم و الان اینقدر خوشحالم از اینکه دردش کم شده که اومدم بنویسمش. به قانون جذب اعتقاد دارین؟ من که این روزها دارم همش بهش فکر میکنم. میبینم از هرچی بدم میومده و میترسیدم به سرم اومده.یه چیزهایی بوده، یه تصویرهایی از کودکیم که همیشه توی ناخودآگاهم ازشون میترسیدم. بعد حالا دارم میبینم همشون برام اتفاق افتادن. مثلا اون داستان جلال آل احمد...
جمعه ها برام کسل کننده ان،دیروز شاید نصفشو تو تختم داشتم کتاب میخوندم. سه تا کتاب دارم که آینه دق من اند.یکیش "تهوع" و یکی هم "یادداشت هایی برای دورا" و "دنیای سوفی" .تهوع به خودی خود کتاب خوبیه، شاید اگه چهار پنج سال پیش میخوندمش خیلی برام جذاب بود.ولی الان دیگه حوصله اینجور تفکرات رو ندارم.حوصله بدبینی وسیاه نمایی رو ندارم. بحث حوصله هم نیست ها، اعصابشو ندارم.
چرا حرف نمیزنم؟ چرا لال شدم این چند وقته؟ حتی زورم میاد اس ام اس جواب بدم.حتی با مامان هم نمیتونم حرف بزنم.اصلا کلمه پیدا نمیکنم.فکرهامو نمیتونم جمع و جور کنم.فقط گاهی میرم اتاقش نگاش میکنم و هرچی میگه چه خبر میگم هیچی! دلم واسه خواهرم تنگ شده...
شب یلدا رفتیم خونه دایجون. فیلم هیجده سال پیش رو گذاشتیم و از خنده به حال مرگ افتادیم.شلوارا چرا اینجوری بود؟به قول پسرخاله م شلوار سندبادی! آستین پفی هم که دیگه هیچی! به خاله اینا گفتیم شما اینجا ینی بهترین لباساتونو پوشیده بودین؟ :))
بعد...بعد فال گرفتیم.حتی واسه احمد و مامانبزرگ...فال من هم یه چیز بی خودی در اومد که...من با تو شوخی دارم حافظ؟ :|
داخلی تموم شد راستی...خیلی راحت و بی دردسر. روز آخر رفتیم رزیدنتمونو دق بدیم اون ما رو دق داد! اتند نفرو اومد و ما رو با شب یلدا و نویسنده روزنامه اعتماد و نوستراداموس انداخت تو تشت و شست و سابید! بعد که رفت به رزیدنتمون گفتم آقای دکتر شما چغلی ما رو کردین؟ گفت نه بخخخخداااا...بعد هم بهمون یکم ایی کی جی درس داد و ما رو هنگ کرده فرستاد خونه.دلم واسه داخلی تنگ میشه. ینی این اتند ریه رو میبینیم با اون شکم قلنبه ش از ذوق پرپر میشیم ما. اینقدر که این مهربونه و استاجر از دهنش نمی افته.هی هم راه به راه میگه باشششششه.من حتی دلم واسه اون دکتر "ب" اتند غدد که فقط داره متلک به ما میندازه و میخنده هم تنگ میشه.یه دفعه به ماها گفت شما باید برین مربی مهدکودک بشین! خودتون که بچه نمیارین باید بچه های مردمو بزرگ کنین. (ما داشتیم با یه نوزاد دو سه روزه ور میرفتیم! ). آره خلاصه خیلی بخش خوبی بود...الان اومدیم قلب. اتندای قلب همه سحرخیز !!! هفت و نیم میان ویزیت میکنن و درمانگاهشون هشت صبح شروع میشه. امروز این اتندمون که من باهاش افتادم اومده میگه هفت تا نبض مریضو باید بگیرین!!! دوتا رادیال،دوتا پوپلیته،دوتا دورسال پدیس،یکی هم کاروتید! خدا خیرش بده از فمورال گذشت! ایشون مث اینکه به عدد هفت اعتقاد خاصی داره...مث اون فامیل ما که به عدد چهل اعتقاد خاصی داره( البته هدف دق دادن منه :)) )
خودکشی میکنن با بیست تا کلداستاپ! :| خب باز میگن ان جی رو تنبیهی نذارین!!! پووف...
هوا سرد شده...امسال یه عالمه بارون باریده اینجا...کجای دنیا مثل شمال باروناش آدمو زنده میکنه؟
چقد من دوس دارم این جوراب کلفت های زمستونی و گرم و بلند رو...
نیکولا کوچولو...من هر وقت کتاباشو میخونم از عمیق ترین میوسیت های قلبم شاد میشم.
دلم یه آهنگ خوب و جدید میخواد...یه چیز جدید...
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند...دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد...همین جوری بی ربط !!!
دلم پالتوی آبی نفتی میخواد...
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد...همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید...خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
این البته واسه قدیما بود!!! الان ده و نیم تو تختم ،یازده خوابم! صبح هم شیش پا میشم مث ...مثل حالا هرچی!
همممم...چیزی اگه یادم اومد میام مینویسم باز...
پ.ن: راستی دیدین دنیا تموم نشد؟ هاهاها. بشینین درستونو بخونین.