سلام به دوستان

واقعا که ارشد شدن هم درد سر داشت نمی دونم چه سالی بود که با عراقی ها درگیر شدیم، فقط خاطرش تو ذهنمه که وقتی اومدن تفتیش کردن تمام دار و ندارمون رو بردن، یکی از بچه ها نیم کیلوئی شکر داشت که تو یه کیسه کوچیک داخل لباساش بود که ندیده بودن. عراقی ها  بخاطر تنبیه  چای تلخ بهمون می دادن و دوست ما هم خوش وخوشحال که من شکر دارم ریخت داخل چای. همه گفتن دستت درد نکنه! در حال نوشیدن چای بودیم که یهو یه سرباز اومد پشت پنجره دید خیلی با حال داریم چای می خوریم یکی از بچه ها را صدا زد و گفت چاییت رو بده، همین که خورد و فهمید شیرینه چشمتون روز بد نبینه سریع درو باز کرد و تمام چای رو ریخت بیرون، ارشد بیچاره هم که بنده باشم هنوز لب به چای نزده گرفت زیر کتک و گفت با چی شیرین کردین هر چه قسم خوردم که بابا دیگه نداریم قبول نکرد یه چنتا سرباز دیگه رو صدا زد. خلاصه  یک ساعتی کتک کاریمون کردن. یه سرباز به جون  من افتاده بود دو تا دیگه بقیه را می زدن فقط یادمه حدود 50نفر را،  رو دو  تا پتو جمشون کرده بودن، همه داد می زدن و بخاطر فرار از  کابل خوردن   رو سرو کله  هم بالا می رفتن منم یه گوشه گیرم آورده بود هی می زد و شکر می خواست اون دوتا سرباز هم بقیه رو می زدن و شکر می خواستن. بچه ها هم داد می زدن بخدا دیگه نداریم وقتی ولمون کردن همه آمدن سراغ من که چی به سرم اومده منم که آونا را دیده بودم که چطور رو سر رو کله هم بالا می رفتند از اونا خنده ام  گرفته بودو می گفتم شما چتون بود که اینطور داد و بیداد می کردین و از سر و کله همدیگه بالا می رفتین؟ البته  جای کابلا  حسابی می سوخت  و درد می کرد این خنده ها فقط بخاطر روحیه دادن به همدیگه بود . 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا  به بهانه شهادت آن امام همام . در زمانی که دلهای همگیمان برای آن امام غریب پر می کشید عکسی از صحن و سرای آن امام عزیز برای یکی از بچه های مشهد آمد خبر آن به سرعت در اردوگاه پیچید  بچه ها لحظه  شماری می کردند که هر چه زودتر نوبت اتاق و قاطع آنها شود تا بر دیدگان خود گذارند و تسلی دلها باشد . رحیم که از سربازان عقده ای و بسیار مغرور بود از این موضوع باخبر شد و پس از دیدن این عکس نتوانست بر غرور خود فائق آید آخر لب به سخن گشود و گفت شما به ایران می روید و آن امام رااز نزدیک  زیارت می کنید این را به من بدهید تا برای مادرم ببرم  در قبال آن هر چه بخواهید به شما می دهم ا ین موضوع هیچ نبود مگر عظمت آن امام روف که بر دلهای سیاه و سخت هم  اثر گذار می باشد


بشارت به زائران پیاده امام حسین(ع)

خداوند متعال فرشتگانى دارد که موکّل قبر حضرت امام حسین(ع) مى‏ باشند. هنگامى که شخص قصد زیارت آن حضرت را مى‏ نماید حق تعالى گناهان او را در اختیار این فرشتگان قرار مى‏ دهد و زمانى که وى قدم برمی دارد فرشتگان تمام گناهانش را محو مى‏ کنند و سپس قدم دوّم را که برداشت حسنات اش را مضاعف و دو چندان مى‏ کنند و پیوسته با قدم‏هائى که برمى ‏دارد حسناتش مضاعف مى‏ گردد تا به حدّى مى ‏رسد که بهشت برایش واجب و ثابت مى‏ گردد، سپس اطرافش را گرفته و تقدیس اش مى ‏کنند.

و فرشتگان آسمان نداء داده و مى‏ گویند: زوّار دوست خدا را تقدیس نمائید.

و وقتى زوّار غسل کردند حضرت محمّد(ص) ایشان را مورد نداء قرار داده و مى فرماید:اى مسافران خدا! بشارت باد بر شما که در بهشت با من هستید.

سپس امیر المؤمنین(ع) به ایشان نداء نموده و مى‏ فرماید: من ضامنم که حوائج شما را بر آورده نموده و بلاء را در دنیا و آخرت از شما دفع کنم، سپس پیامبر اکرم(ص) با ایشان از طرف راست و چپ ملاقات فرموده تا اینکه به اهل خود بازگردند.

ایثار

سلام به دوستان: هر فصل و اتفاقی که در طی ایام می افتد یاد آن روز های درد ناک اما بی ریا در ذهنمان تداعی می شود. بلاخره فصل پاییز هم از راه رسید فصلی که در برخی از مواقع سرمای خشک خودش دارد اما با تغییر آب و هوا سریعا لباس هایمان تغییر می کند اما آنجا که غیر از یکی دو دست لباس چیز دیگری نبود . حقیقتا چند روز قبل که هوا سرد شد یاد شبی  افتادم که در آنجا ( عراق ) هوا خیلی سرد بود نیمه شب بیدار شدم دیدم یکی از دوستان که در کنار من خوابیده بود از سرما جمع شده ، از طرفی یکی از دوستان که شاید راضی به ذکر نامش نباشد برای نماز شب بیدار شده بود که متوجه شد که این دوستمان از سرمای شدید در فشار است لذا خیلی ملایم که بیدار نشود پتوی خود را روی او انداخت تا کمی گرم شده و خوابش ببرد گر چه همان موقع خودش هم خیلی سردش بوداما  این هم یک عبادت دیگر بود که ثوابش کمتر از نماز شب نبود .

رمضان اسارت


سلام انشاالله که عبادت همگی مورد قبول خداوند متعال باشد . یادش بخیر اینچنین ایامی، علیرغم  همه مشکلاتی که داشت .   این خاطره را گذاشتم که یادمان نرود. کجا بودیم و چه آرزویی داشتیم . در ایامی که تعداد اسرا زیاد شده بودند، عراقیها امکانات کافی جهت تهیه شام و سحری اسرا نداشتند لذا آخر شب سحری می دادند که این بهترین هدیه خداوند در این ایام برای بچه ها بود چراکه هر شب تعدادی از دوستان جهت غذا گرفتن زیر آسمان قرار می گرفتند و حداقل برای یک بار هم که شده در ایام اسارت، ماه و ستاره را می دیدند.

 شبی که نوبت ما بود وقتی بیرون آمدیم بجای اینکه جلو پایمان نگاه کنیم همه چشم ها به سوی آسمان بود. جالب اینکه سربازان هم همراه با اسرانگاه به آسمان می کردند و دنبال ستاره برای اسرا می گشتند اما شبی که نوبت ما بود به سبب شرایط جوی، ستاره و ماه در آسمان پیدا نمی شد و همه سربازان داخل و خارج از اردوگاه دنبال ستاره برای ما می گشتند و هر کدام از آنها صدا می زد "هناک واحد"  اما آن سربازان کودن متوجه نبودند که هدف ما نشان از مظلومیت اسراء است که سالیان متمادی است که تاریکی شب را زیر آسمان ندیده و چندین سال است که در این دخمه ها زندگی می کنیم. این خاظره را گذاشتم تا این سحرها هر وقت بیرون از اتاق آمدیم به آسمان نگاه کنیم و شکر نعمت آزادگی را فراموش نکنیم  .

التماس دعا 



سلام ؛ راستی که کم سن وسال بودن و اسیر شدن گاهی دردسر ساز می شود . زمانی که اسیر شدم برای گرفتن اطلاعات شخصی در یک سنگر گروهی قرارمان دادند و پس از چند لحظه افسر بلند پایه عراقی درحالی که چند سرباز او را همراهی می کردند با غرور وارد سنگر شد و شروع به بازجویی از اسرا کرد . همگی اسرا خود را به عنوان سرباز معرفی میکردند، به یکی از دوستان که پاسدار بود گفتم که من چه بگویم ؛ گفت تو هم بگو من هم سرباز هستم به او گفتم اگر با این جثه و سن وسال بگویم ارتشی هستم همگی شما لو می روید پس بهتر است که بگویم من بسیجی هستم که با این ارتشی ها آمده ام خلاصه نوبت به من که رسید هیا هویی به پا شد و متوجه شدیم که مجددا ایران عملیات نموده و عراقی ها  در حال فرار هستند لذا همگی ما که مجروح بودیم روی سر هم سوار خودرو کرده و به عقب بردند زمانیکه به العماره رسیدیم متوجه شدم که تعدادی از بچه ها بر اثر جراحت شدید و خونریزی زیاد در بین راه شهید شده اند 

فقط پسرخاله ها و پسر عمو ها این را بخوانند 

نمی دونم شما هم از آن دسته پسر عمو ها و پسر خاله ها هستید که قرار بود با هم عکس بگیرید یا نه ؟

آره همان روزی را می گم که عراقی ها  آمدن عکس بگیرند بعد از عکس گرفتن چند نفری که قرابت قوم و خویشی داشتند از عراقی ها خواستند که یک عکس جدا گانه از آونا بگیرند  تعدادی از بچه ها هم دلشان هوس فیل هندوستان کرد و به هم گفتند بیاید ما هم بگوییم اقوام هستیم تا یک عکس دیگر از ما بگیرند عراقی ها هم که دیدند تعداد آنها زیاد شد گفتند هر کس قوم و خویش است بیاد بیرون تا دوباره عکس بگیریم ,هر کسی دست دیگری گرفت و قوم و خویش شدند خلاصه کمتر کسی بود که قوم و خویش نداشته باشد , بعد از آنکه همه بیرون آمدند درها را بستند و همه را در حیاط اردوگاه به خط کردند سربازها سوال کردند همه شما قوم و خویش هستید بچه ها با صدای بلند گفتند بله  , گفتن بله همان و فرود کابل ها بر سر آنها همان , خلاصه که کاری بر سر آنها آوردند که فراموش کنند به نزدیک ترین اقوام خود هم بگویند ما با هم قرابت داریم . خوشبختانه در آن روز من قوم و خویش پیدا نکردم

منبع عکس : وبلاگ شاخه انار

c6v72pdp97cuf023c0l.jpg

ادامه نوشته

مجازات تسبیح 

خدا کند دیگه آن روزها برای هیچ مسلمانی تکرار نشود بعد از قضیه تیغ زدن به به رحیم ارشد آسایشگاه ها را بردن داخل حمام و تا می توانستند بر بدن ضعیف و نحیف برو بچه با هرچه سربازها در دست داشتند اعم از کابل چوب و باتونی که مثل گرز بود ضربه وارد کردند وقتی هم که بچه ها بیهوش می شدند آب روی آنها می ریختند قبل از من مجید رنجبر بود که اول سطل آب روی سرش خالی کردند بعد هم چنان با کابل به اومی زدند که همراه با فرود آمدن کابل ها از زمین به هوا پرتاب می شد نمی دانم خودش هم متوجه می شد یا نه ,ولی کسی که دارد این صحنه را تماشا میکند حقیقتا برای او درد ناکتر است بعد از اینکه حسابی کتک کاریمان کردندهمانطور که بدن ها خیس و خون آلود بود روی خاک غلطمان دادند تا بلاخره کلید زندان پیدا شد وقتی در را باز کردند دیدم یک نفر از اسرا به جرم اینکه در محوطه اردوگاه زمانی که در حال قدم زدن بوده تسبیح در دست داشته این بیچاره تک و تنها حسابی تنبیه شده بود و یک پتو دور خودش پیچیده بود گوشه ای نشسته ومی لرزید یادم هست اولین جمله ای که بچه ها به او گفتند این بود که آیا عراقی ها دوباره برای کتک زدن می آیند یا خیر این عزیز که احتمالا فامیلش شجاعی بود گفت هر که از اینجا می گذرد یک کتکی می زند واقعا که راست می گفت از روز بعد با ورود سربازها برای شمارش شروع شد خلاصه که یکماهی در آن زندان کوچک ,سرد ,نمناک و ... گذشت  اینشاالله که خدا وند آن همه زجر و شکنجه را ذخیره  قبر و قیامتمان قرار دهد.



مراسم استقبال از آزادگان در شهرستان استهبان

2

این هم یک عکس یادگاری از راست ایستاده حسین جعفری ، محمد رضا ابرهیمی معروف به استوار ،نفر اول نشسته از راست خودم (محمد حسن مفتاح) و نفر دوم کاظم بیخه البته فامیلش عوض کرده بنام شکیبا می باشد.

مصاحبه آزاده مهدی طحانیان


نوجوانی که غیرتش زن خبرنگار را مجبور به حفظ حجاب کرد + تصاویر
مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی در آمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به او شعر زیر را خواند و شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند:
سه شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۱۴
Share/Save/Bookmark
مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت ۱۳۶۱ به اسارت دشمن بعثی در آمد. مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به او شعر زیر را خواند و شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند:
ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

به گزارش «تابناک»، خاطرات مهدی طحانیان که پس از دوران اسارت ادامه تحصیل داد و لیسانس علوم سیاسی گرفت ـ که اکنون از وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی بازنشسته شده ـ از روزهای اولیه اسارت و توصیف او از خرمشهر چند روز پیش از آزادی شنیدنی است. البته خاطرات مهدی به زودی از سوی انتشارات پیام آزادگان چاپ و منتشر خواهد شد، خاطراتی شنیدنی و گاه، بی نظیر که به مناسبت حماسه فتح خرمشهر گوشه هایی از آن را که با خبرنگار ما در میان گذاشته است، تقدیم حضور می کنیم:

پس از آن‌که با آتش کاتیوشا که در چند قدمی آتشبار آن بودیم، مستفیض! شدیم، وقتی به یکدیگر نگاه کردیم از چهره‌هایمان تنها سفیدی چشمانمان معلوم بود و بقیه چهره از دود و خاک و باروت، سیاه شده بود. تازه این حکایت چهره بود و لباس‌ها و موهایمان که قسمت هیچ کافر و مسلمانی نشود که اصلا دیدن نداشتند. گوش‌هایمان هم حکایت دیگری داشتند، چون کاتیوشا چهل گلوله خود را در حالی که دست و پا بسته در چند قدمی قبضه کاتیوشا بودیم، شلیک کرد. با هر شلیک کاتیوشا، مرگ خود را از خدا می‌خواستیم ولی لامصب‌ها انگار تمامی نداشتند. اینها به خاطر این بود که به ما بفهمانند شوخی ندارند و حتی می‌توانند ما را برای تنبیه و گوشمالی، از پشت جبهه و نزدیکی بصره، به جبهه برگردانند و با ما این کار را بکنند، ولی تصمیم خود را گرفته بویدم و من از خودم خبر داشتم که به هیچ وجه تسلیم خواسته‌هایشان نمی‌شدم.

همان لحظه معروف که خبرنگار زن مجبور به رعایت حجاب شد

آن روز که دو، سه روز از اسارتم گذشته بود، پس از آن داستان آتشبار کاتیوشا، بلافاصله ما را که سه، چهار نفر بودیم، سوار جیپ کردند و حرکت دادند. کم‌کم به خرمشهر نزدیک می‌شدیم و از دور، تک تک ساختمان‌هایی که سرپا بودند دیده می‌شدند. در نخلستان‌های میان راه، آنقدر نیرو بود که انسان، حیرت می‌کرد. در یک جایی متوقفمان کردند. نیروهای آن محل را ـ که حدود یک تیپ بودند ـ جمع کردند. کسی که فرماندهی همراهان ما را بر عهده داشت، بلندگو را گرفت و شروع کرد به سخنرانی که: این طفلی را که می‌بینید، شش ساله است و او را به زور از مهدکودک آورده‌اند به جبهه. شما باید بدانید که نیروهای ایرانی همه به زور و اجبار به جبهه‌ها می‌آیند و هیچ انگیزه‌ای برای جنگ ندارند. ایران که با کمبود نیرو روبه‌رو شده و همواره از شما شکست می‌خورد، مجبور است به مهدکودک‌ها برود و اطفالی مانند این کودک شش ساله را از آنجا به جبهه بفرستد... .

او همچنان می‌گفت و نیروهای عراقی با تعجب به من نگاه می‌کردند. به من که به زعم او شش ساله بودم و از مهدکودک، به جبهه آورده بودند، این نمایش‌ها برایم تکراری بود و در این دو، سه روز اسارت، چند بار با این نمایش‌ها برخورد کرده بودم و می‌دانستم که چگونه او را «کنف» کنم.

فرمانده در برابر حیرت و بهت سربازان عراقی، به من گفت که خودم جریان به جبهه آوردنم را تعریف کنم. بلندگو را به من واگذار کرد، با توکل بر خدا شروع کردم به صحبت:

ـ من سیزده ساله‌ام و با میل خود برای دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به جبهه آمده‌ام و هیچ کس مرا به زور به جبهه نیاورده است، بلکه من با اصرار و گریه برای اعزام، با رزمندگان همراه شده‌ام... .

ناگهان نیروهای عراقی مات و مبهوت شدند و دهان‌هایشان از تعجب بازماند. گاهی به من و گاهی به بغل‌دستی‌هایشان نگاه می‌کردند و شگفت‌زده بودند.

فرمانده و نیروهای ویژه‌ای که با ما بودند، عصبانی شدند و مترجم هم چپ چپ به من نگاه می‌کرد و یواش می‌گفت: مهدی! چه کردی؟ تو را می‌کشند.


آزاده بزرگوار مهدی طحانیان

من لحظه‌ای نترسیدم و خود را نباختم. با غیض و خشم بلندگو را از من گرفتند و دوباره سوار جیپ شدم و حرکت کردیم. وارد خرمشهر که شدیم، دلم سوخت چون از زیبایی آن شهر بندری، بسیار شنیده بودم ولی می‌دیدم که شهر کاملا ویران شده است و به جز چند ساختمان سر پا، هیچ ساختمانی پابرجا نبود. تازه ساختمان‌هایی که پابرجا بودند، هم پر از سوراخ بودند که نشان از ترکش‌ها و بمباران‌ها بود. شهر از بس خراب شده بود، نمی‌شد تشخیص داد کجا خیابان است و کجا خانه. خانه‌های ویران‌شده، جولانگاه تانک‌ها و نفربرها و کاملا هم‌سطح زمین شده بودند. از نظر نیرو هم، تا چشم کار می‌کرد، نیرو بود که مثل مور و ملخ در شهر پراکنده بودند؛ آن هم با حالت آماده و مسلح.

در بین نیروها، افرادی بسیار تنومند و قبراق دیده می‌شدند که روی لباس‌هایشان نوشته شده بود: «حرس الجمهوریه» یا «قوات الخاصه» که نیروهای ویژه و گارد ریاست‌جمهوری بودند. با دیدن آنها دریافتم که عراق برای رویارویی با حمله رزمندگان اسلام، حتی نیروهای گارد صدام را هم به خرمشهر آورده است.

از نظر تجهیزات نظامی هم، تانک و نفر‌بر و توپ و ... در شهر جولان می‌دادند و یا در حال آماده شدن بودند. در میان آنها، تانک‌ها و نفربرهای بسیار نویی بودند که هنوز.... آنها برداشته نشده بود و حتی پلاستیکشان هم دست نخورده بودند.

با دیدن آن همه نیرو و تجهیزات، یک لحظه به خودم گفتم: خدایا بچه‌های ما چگونه می‌خواهند با این همه نیرو و تجهیزات بجنگند و خرمشهر را بگیرند؟ خدایا مگر خودت کمک کنی. جیپ ما متواری در شهر حرکت کرد و من با دیدن این صحنه‌ها، همه چیز دستم آمد که عراق، به هیچ وجه نخواهد گذاشت خرمشهر، آزاد شود. پس از چند دقیقه، جیپ متوقف شد و من را از آن پیاده کردند و دو، سه نفر همراهم را در همان جا گذاشتند. من بودم و چند نفر از نیروهای ویژه و فردی که فرماندهی آنان را بر عهده داشت و یک مترجم که گویا عراقی بود؛ اما بسیار خوب فارسی حرف می‌زد و ترجمه می‌کرد. من در میان آنان بودم و از میان محل‌ها و خانه‌هایی که سرپا بودند، رد می‌شدیم؛ آن هم از سوراخ‌هایی که در دیوارهای بین خانه‌ها بود و من که قدم کوتاه بود، به راحتی از سوراخ‌ها رد می‌شدم، ولی آنها که قدهای بلندی داشتند، مجبور بودند با خم شدن، رد شوند.

پس از مدتی پیاده‌روی در میان خانه‌ها و ساختمان مخروبه به کنار رودخانه رسیدیم و درون ساختمانی شدیم بزرگ و چند طبقه که جای جای آن نشان از ترکش‌هایی داشت که در جنگ به آن خورده بود.

نمی‌دانستم آن محل کجاست. آسانسوری بود که داخل آن شدیم و ما را به زیرزمین برد. در آسانسور که باز شد، چند نفر که بسیار تنومند و هیکلی بودند، شروع کردند به تفتیش نیروهایی که مرا آورده بودند و حتی اسلحه آنها را هم گرفتند. سپس ما را به کمی جلوتر هدایت کردند و فرمان توقف در پشت در بزرگی دادند که بسته بود.

نمی‌دانستم چه می‌شود و چه اتفاقی خواهد افتاد یا چه کسی می‌خواهد مرا ببیند و به من چه خواهد گفت؛ اما از آن همه پرستیژ و تفتیش، معلوم بود که اینجا شخصیت برجسته‌ای از عراق است و یا اتفاق خاصی می‌افتد. یک ذره هم نمی‌ترسیدم، چون خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم و از لحظه اول اسارت با خود شرط کرده بودم که تنها در اندیشه عزت جمهوری اسلامی ایران باشم و اجازه ندهم آنها مرا به خوراک تبلیغاتی خود تبدیل کنند.

چند دقیقه بدون آن‌که بدانم آنجا کجاست و چه خواهد شد، در همان محل، ایستادیم و هیچ کس هم حرفی نمی‌زد و من که زیرچشمی افراد اطرافم را نگاه می‌کردم، می‌دیدم که هیچ کس تکان نمی‌خورد؛ انگار مجسمه بودند! و این در حالی بود که نیروهای ویژه آن محل، پیرامون ما را احاطه کرده و خشک و نظامی به من نگاه می‌کردند.


مهدی طحانیان در سیزده سالگی زمانی که به اسارت گرفته شده بود

ناگهان آن در بزرگ باز شد و سالنی بزرگ و کشیده در برابر چشمانم ظاهر شد، با یک میز بزرگ بیضی شکل در وسط آن که دورتادور میز افراد ارتشی نشسته بودند و از قبه و درجه‌هایشان معلوم بود که باید فرماندهان یگان‌ها و لشکرهای عراقی باشند. روی دیوارها هم نقشه‌های بسیار بزرگ نظامی چسبیده شده بود. در قسمت ته سالن و بالای میز، فردی ارتشی با هیکل درشت و لباس نظامی که ده‌ها قپه بر دوش و سینه داشت در حال توضیح دادن نقشه‌ای بود که در مقابلش بود و همه، سراپا گوش بودند و محو سخنان او. فهمیدم آنجا اتاق جنگ عراق است.

پس از چند دقیقه که همانجا جلوی سالن ایستاده بودیم و او توضیح می‌داد، با پایان گرفتن سخنانش روی صندلی خود نشست. بعد نگاهش که به من افتاد، شروع کرد به خندیدن. بلند شد و در حالی که می‌خندید به طرف من آمد. هرچه به من نزدیک می‌شد، صدای خنده‌هایش بیشتر می‌شد و وقتی به من رسید، دیگر قهقهه می‌زد و ریسه می‌رفت.

بقیه فرماندهان هم با قهقهه‌های او شروع کردند به خندیدن و قهقهه و این در حالی بود که مرا نگاه می‌کردند و به یکدیگر نشان می‌دادند. اتاقش پر شد از قهقهه و صدای شلیک خنده‌های مستانه او و فرماندهان عراقی داخل سالن. نمی‌دانستم به چه می‌خندند، اما خیلی خشک ایستاده بودم. سرم بالا بود و خودم را محکم نشام می‌دادم و پلک نمی‌زدم، نکند نشانه ضعف من باشد.

به من که رسید، همچنان قهقهه می‌زد که همه اتاق با قهقهه‌های او می‌لرزید. چند لحظه بعد، جمله‌ای به زبان عربی به سربازها گفت و ناگهان مرا کشیدند و از کنار او بردند. نمی‌دانستم کجا می‌برندم. پس از یک راهرو، دری باز شد و دیدم حمام است که در یک لحظه مرا به داخل آن هل دادند. سرم را زیر دوش گرفتند و آب را باز کردند!

ناگهان با فشار آب، خاک و گل و باروت با رنگ سیاه از سرم به روی زمین ریخته شد و نفسی کشیدم تا می‌خواستم سرم را بشویم ناگهان مرا از زیر دوش بیرون کشیدند و در حالی که هنوز آب و گل از سرم می‌ریخت، حوله‌ای به من دادند تا سرم را خشک کنم. همانطور که سرم را خشک می‌کردم، مرا دوباره به همان سالن و نزد آن فرمانده که نمی‌دانستم چه کسی است، بردند؛ این جریان فقط چند دقیقه طول کشید چون وقتی به آنجا رسیدم، او هنوز در همان محل ایستاده بود.

به او که رسیدم و مقابلش ایستادم، دوباره از سر تحقیر خنده ای زد که باز هم اطرافیان او هم شروع کردند به خنده. از من پرسید که چند ساله‌ام و مترجم برای من ترجمه کرد. پرسید: چه جوری به جبهه آمدم؟ گفتم: داوطلبانه و با خواست خود به جبهه آمده‌ام. (متطول) او باز هم قهقهه زد و در بن قهقهه‌هایش از من پرسید که آیا تو با این سن و سال نترسیدی به جبهه بیایی و با این پهلوانان و قهرمانان بجنگی؟

ناگهان خدا به دلم انداخت که پاسخ او را بدهم؛ آن هم پاسخی دندان‌شکن. گفتم: ما که نیامده‌ایم با هم کشتی بگیریم. اینجا صحنه جنگ است. شما یک تیر می‌اندازید و من هم یک تیر. چون من کوچک و دارای هیکل ریزی هستم، از تیرهای شما در امان خواهم بود، اما شما که هیکل‌های درشت دارید به راحتی هدف تیرهای من قرار می‌گیرید.

مترجم سخن مرا در حالی که می‌لرزید و رنگ چهره‌اش سفید شده بود، ترجمه کرد و آن فرمانده با شنیدن جمله مترجم، ناگهان خنده بر لبش خشکید و صدای قهقهه‌اش خاموش شد و آن همه سرمستی و غرور، محو شد.

نگاهی خون‌آلود به من کرد. انگار تیر خلاصی به او زده باشم، قاتی کرد و خیلی به او برخورد. یکی از دلایل آن، این بود که من یک نوجوان سیزده ساله اسیر، با آن جثه نحیف و لاغر که چندین روز شکنجه شده و بدون آب و غذای درست حسابی رنج‌ها کشیده بودم و با آن وضع لباس و سر و صورت، او را در برابر آن همه فرماندهانش، کنف کرده و پاسخی دندان‌شکن به او داده بودم.

نگاهش شیطانی و غضبناک بود، ولی من اصلا خم به ابرو نیاوردم و خود را به خدا سپردم، چرا که می‌دانستم این پاسخ را خدا به من الهام کرده بود. با عصبانیت جمله‌ای به زبان عربی به مأموران گفت و برگشت و رفت تا سر جایش بنشیند. وقتی برگشت، احساس کردم شکسته شده است آن هم در میان آن همه فرمانده و نیروهای خود.

مرا سریع از آنجا دور کردند و در بالا از راه خرابه‌ها به جیپ رساندند. در بین راه، مأموران که بسیار عصبانی بودند، چپ‌چپ به من نگاه می‌کردند و با غضب و خشم و عجله من را همراهی می‌کردند. مترجم هم شروع کرد به هشدار که: مهدی! چه گفتی؟ چرا این کار را کردی؟ نمی‌دانی این کی بود؟ تو را خواهند کشت. چرا به خودت رحم نکردی؟

اما من تنها به انگیزه اسلام و رضایت امام خمینی(ره) فکر می‌کردم و تنها به فکر اندیشه عزت اسلام و انقلاب بودم. با سخنان مترجم دریافتم که به خوبی آن فرمانده را شکست داده‌ام وخود را برای شهادت آماده کردم.

در راه بازگشت باز هم شاهد نیروهای مزدوران و مسلح و آماده و تجهیزات بی‌شمار عراق در خرمشهر بودم و در حالی که از کار خودم خوشنود بودم احتمال نمی‌دادم که خرمشهر آزاد شود. مگر آن‌که خدا کمک کند. این موضوع گذشت و به عقب جبهه آورده شدیم. چند روز بعد و پس از بارها شکنجه به اردوگاه عنبر برده شدیم و در آنجا بود که بلندگوهای اردوگاه، اطلاعیه‌ای از رادیو عراق پخش کردند که عراق از خرمشهر عقب‌نشینی کرده و آنجا بود که دریافتیم نیروهای رزمنده ایرانی، خرمشهر را فتح کرده‌اند.

نخست باور نمی‌کردیم، چون من با چشم‌های خودم آن همه نیرو و تجهیزات بی‌شمار را دیده بودم و شاهد جلسات سران ارتش بعث در آن سالن بودم که آن فرمانده عالی‌رتبه، ‌با جدیت نقشه را برای آنان بازگویی کرد که نشان‌دهنده حساسیت موضوع بود. با شنیدن چند باره خبر از رادیو عراق، باور کردم که به راستی خرمشهر آزاد شده است و عزیزان رزمنده توانسته‌اند خرمشهر را آزاد کنند؛ فتحی که جز به یاری خداوند، میسر نبود و به قول امام خمینی، «خرمشهر را خدا آزاد کرد». 

آن روزها گذشت و من همچنان در اندیشه بودم که آن فرمانده که در برابر من شکست خورد، چه کسی بود تا آن‌که سال ۶۷ یا ۶۸ بود که ناگهان خبر رسید که «عدنان خیرا...»، وزیر دفاع عراق در یک سانحه هوایی کشته شده است.

هنوز هم برایم مهم نبود؛ اما وقتی عکس او را در روزنامه‌ها و تلویزیون عراق دیدم، دریافتم که آن فرمانده در آن سالن که قهقهه می‌زد و با کمک خدا، توانستم قهقهه‌هایش را خاموش کنم، کسی نبوده است ،جز عدنان خیرا... که به عنوان شخص اول نظام پس از صدام برای دفاع از خرمشهر به آنجا آمده بود.

چند سال پس از آزادی‌ام که به خرمشهر رفتم، ما را به موزه دفاع مقدس خرمشهر بردند و من به دنبال آن ساختمان بودم. به متصدی آنجا، جریان خود را گفتم و از او پرسیدم: آیا این موزه آسانسور هم دارد؟

پاسخ داد: بله. این ساختمان تنها ساختمانی در خرمشهر بوده که پیش از جنگ آسانسور داشته است. در آنجا بود که دریافتم، محلی که من با عدنان خیرا... ملاقات کرده‌ام، همین موزه کنونی دفاع مقدس خرمشهر بوده که در آن زمان به عنوان قرارگاه فرماندهی ارتش عراق در خرمشهر از آن استفاده می‌شده است./104