سلام به دوستان
واقعا که ارشد شدن هم درد سر داشت نمی دونم چه سالی بود که با عراقی ها درگیر شدیم، فقط خاطرش تو ذهنمه که وقتی اومدن تفتیش کردن تمام دار و ندارمون رو بردن، یکی از بچه ها نیم کیلوئی شکر داشت که تو یه کیسه کوچیک داخل لباساش بود که ندیده بودن. عراقی ها بخاطر تنبیه چای تلخ بهمون می دادن و دوست ما هم خوش وخوشحال که من شکر دارم ریخت داخل چای. همه گفتن دستت درد نکنه! در حال نوشیدن چای بودیم که یهو یه سرباز اومد پشت پنجره دید خیلی با حال داریم چای می خوریم یکی از بچه ها را صدا زد و گفت چاییت رو بده، همین که خورد و فهمید شیرینه چشمتون روز بد نبینه سریع درو باز کرد و تمام چای رو ریخت بیرون، ارشد بیچاره هم که بنده باشم هنوز لب به چای نزده گرفت زیر کتک و گفت با چی شیرین کردین هر چه قسم خوردم که بابا دیگه نداریم قبول نکرد یه چنتا سرباز دیگه رو صدا زد. خلاصه یک ساعتی کتک کاریمون کردن. یه سرباز به جون من افتاده بود دو تا دیگه بقیه را می زدن فقط یادمه حدود 50نفر را، رو دو تا پتو جمشون کرده بودن، همه داد می زدن و بخاطر فرار از کابل خوردن رو سرو کله هم بالا می رفتن منم یه گوشه گیرم آورده بود هی می زد و شکر می خواست اون دوتا سرباز هم بقیه رو می زدن و شکر می خواستن. بچه ها هم داد می زدن بخدا دیگه نداریم وقتی ولمون کردن همه آمدن سراغ من که چی به سرم اومده منم که آونا را دیده بودم که چطور رو سر رو کله هم بالا می رفتند از اونا خنده ام گرفته بودو می گفتم شما چتون بود که اینطور داد و بیداد می کردین و از سر و کله همدیگه بالا می رفتین؟ البته جای کابلا حسابی می سوخت و درد می کرد این خنده ها فقط بخاطر روحیه دادن به همدیگه بود .






