31 سال تمام

کاش آنقدری توان داشتم تا بتوانم صدایت را که از دور میشنوم خالی از غم بسازم.

کاش آنقدری نزدیکت بودم تا تمام خستگی هایت را در قلبم بریزم و تورا همچون کودکی خردسال بشنوم.

کاش همیشه سلامت بمانی...

کاش هرگز نگران تار مویی که از سرت کم میشود یا نمیشود نباشم...

باز هم دور ...

باز هم روز تولدت مخفیانه اشک میریزم.

دوستت دارم...

باز هم تولدت مبارک...

UC Browser mini 8.2 Android:


Feri

ادامه مطلب رمز دار میباشه :-)
ادامه نوشته

   اگه اینا کار نکنه مشکل سرعت اینترنته

   PsiPhone for win & Android

   FreeGate


      روش میانبر برای آدمای بی پول در مواقع ضروری ;) به کسی یاد ندین:

   نصب آخرین ورژن فایرفاکس(firefox 23.0.1)

   نصب افزونه (Add-Ons/Proxy List)

   استفاده از لینک های داده شده در افزونه 





دنیا


تو آنجا ، من اینجا ،

 نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند !


با اجازه:

نمایندگی جواهر بازار

بیا قدم بزنیم

من با تو

تو

با هر که دلت خواست

فقط، بیا قدم بزنیم

Opera mini 7.5 for android & Opera mini java

http://up.behtarin.com/uploads/7b045eceef1.apk

http://up.behtarin.com/uploads/62ca5236bf1.jar

28 سالگیت

چه قدر آرومتر شدی

چه قدر بزرگتر

حتی ظاهرت مردونه تر شده 


تولدت مبارک


برو ادامه مطلب



ادامه نوشته

دلواپسی

این همه پیغوم و پسغوم میفرستم که بدونه /   داره دلواپسی دنیامو به آتیش میکشونه

من که جاشو پر نگردم، شاید اصلا نمیدونه  /    آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه

نمیتونم بی تفاوت رو گذشته پا بزارم          /   اونکه پاره ی تنم بود چه جوری تنها بزارم

...

دلتـنگــــم!

همين ...!

و ايـن نياز به هيچ زبان شاعرانه اي ندارد !!

درد و دل

 

آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار. از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.

 وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُباز گذاشتی دیگه.

ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه عالمه چیز خوب

اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. در باز ُ کسی نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند.

خود شما به خاطر این‌که بدونی توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در.

دل آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. یه سری از دل‌ها درشون بازه. می‌فهمی تو دلش چیه.

 ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس.

 این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه…!

تو

بی راهه هم خودش راهی است

اگر قرار باشد،

مرا به تو برساند...!

نقض جاذبه

گریه هایم را باور نداری

 چون میدانم تا چیزی را نبینی

باورش برایت تقریبا محال است!

اما نمیدانی و نخواهی دانست که

خیلی وقت است که اشک هایم

 قانون جاذبه زمین را نقض کرده اند!

بلدم

دارم بلد می شوم؛

دوستت داشته باشم

بی هیچ چشم داشتی...

جای خالی

 

آستیگماتی شدن ِ چشمانم به کنار

با دوتایی دیدن ِ جای خالی ات چه کنم؟

زمان

لعنت به زمان،

وقتهایی که با توام را میدوند،

اما وقتهای بی تو را قدم آهسته،

میبینی؟

حتی ساعت هم حسادت میکند به لحظه های با هم بودنمان...!

گفت

 

يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»

یه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»

.يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

يه روز تو نامهش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.

آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و

چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام!

نبودم

 
 
میخواستم بمانم،

رفتم!

می‌خواستم بروم،

ماندم!

نه رفتن مهم بود و

نه ماندن ...

مهم

من بودم

که نـ ـبودم ...!

تماس

اصلا بگذار

حرفهایم به تو بر بخورد

من دیوانه ی

هر گونه تماس

با تو ام ....!

عادت

دنیای دستها از هر دنیایی بی وفا تر است

امروز دست هایت را می گیرند...

قِصه عادت که شدی،

همان دستها را برایت تکان می دهند...!

تنهاییند...

هی کافه چی،

میزهایت را تک نفره کن...!

نمی بینی...؟!

             همه تنهایند...!

تولد داداشم

سلام

من خودش نیستم من مهساشونم

اومدم به مناسبت تولد داداشم براش یه پست بزارم ....

داداشم تولدت مبارک خیلی خیلی مبارک

مهدی جان تولدت مبارک

از طرف خواهرت

                  

داستان کوتاه2

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

داستان کوتاه1

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

سخن عشق 2

برگرفته از کتاب

دل و عشق در ادب پارسی – عبدالله رزاقی ( سهاب ابهری) 

 

جبران خلیل جبران

عشق مثل مرگ است همه چیز را تغییر می دهد

خداوند در درون ماست س باید آرام شویم و بگذاریم جانهایمان آرام گیرد آنگاه به هستی عشق پی خواهیم برد

 

ادامه نوشته

سخن عشق 1

سخن عشق

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد. (مادر ترزا)
عشق نخستین سبب وجود انسانیست . (وونارگ)
عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد. (ارد بزرگ)
عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد . (شکسپیر)

ادامه نوشته