خاكستري (شعر پاييزي)

              خاكستري

آسمان چشم تــو خــاكستري زنــــدگي    نــرگس مستم از ايــن شوريــدگي

دمي سرو اين باغ و دمي به سجده ات   خوش آن لحظه ام لحظه دلـــ‌ـدادگي

تـا بــه كي هــــردم ساقي ميخـــانه ات     نخورده مست و مملو از مستانگي

چــال زنــخــدان و زمهــريـر روي تو     رهـا كرده رنـدان را ازين ديوانگي

 

3325424592638814_thumb

اميد

اميد

امـــيــــد سوسو مي زنـــــد، درد فريـــــاد
زنـــــدگي مي گـــريـــد، رنــج بــــيــــــداد
انـــوشيروانِ خسرو در گــور عـدل خفته
نيست عشق مجنون در كاسه اي شكسته
خــــــامه شيون، ز هجـــــر، رنج و بـيداد
زمهـــريـــر رخسار ، تـــيــره تر ز گردباد
بـيــژن و چاه، فرهـاد و تيشه، كمانِ آرش
انـديشه ات اهـــورا، رخساره ات پـريـوش

 

674811.jpg 

آيا عشق؟

 هرم نفسهایش وجودم را جهنمی می کند بس شیرین

نگاهی سردم، اشکی خشک

پر میشوم از فریادهای بی صدا

دلم خالی میشود از این  موجِ سکوتِ بی انتها

دستی چنگ انداخته ,ضربه های پیاپی

انگاری به جای سبزه زار در دلم کوه قد برافراشته

نمي بينيد مرا که آنی بودم و آتی شدم

و دوباره حماسه جاودانِ تاریخ عشق

گویی من نیستم

چه شیرین است فانی شدن

در گدازه های شرم

در آغوش نسیم عشق...42240895751077102816.jpg

 

 

 

تا اوج

تا اوج

دلم هواي ابري ديروزه

منتظر يه  تلنگر صداست

پرنده خيالي ام با دو بال من پريد

پاهاي آويزان من  روي سكوي زندگي

تا شب زلف تو رنگ زمهرير گيرد

من به ياد نم نم باران، نم سبزه پشت شاليزار

دعا مي كنم هر روز بري تااوج 

اي جفت ديروز بري تانور بري تا نور 

18600167341167605718.jpg

 

رنج پنهان   سپندارمذگان روز عاشقان ایران زمین مبارکباد

رنج پنهان

با تو بودن را نخواهم من

با تو بودن رنج پنهانست

مي گريزم از باران چشمانت

در پس آن تير غرور آزاد است

من در ني ني چشمانت هوس مي بينم

من در جنس سخنت ترك مي بينم

هر آينه من بر تو نظر كردم

عطر تنت اي يار بس خنك مي بينم

 

ecc62b3153.jpg

سالهاي برفي به ياد هم نظيران او

سالهای برفی

 یکسال دیگر هم گذشت و باز کوله ها پر از خالی است

آنان خیال میکنند که پشتشان سنگین شده است

بله سنگین است،سنگین از کِشته های سیاه و سفید که نمی بینندشان

با لبخندی مملو از رضایت که، وه چه بار و بنه پر باری

به هم می نگرند با چشمان شب آلود و دریایی

در پس آرامش خفته شان برمودایی نهفته است

که به کام میکشد این تناقض آشکار را

در این فرخنده دوران برای بابانوئل ، چه قربانی میکنند

جوان و  پیر ، زن و کودک

امواج کریسمس همه جا را فرا گرفته است حتي خاوران

کریسمس آمد

کریسمس آمد با آوای مرگ یک زن

که تنها گناه او زمزمه ی آزادی بشر بود

باز هم برف ، برف، برف و باز نعمت خدا

همگان هاي هاي مي گريند

حتي مسیح هم می گرید

 بی صدا، قرنهاست  که می گرید

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

اعتماد

اعتماد

چه خوش باورانه جاي گرفتي در مرمرين جامه اش

صادقانه، بي ريا دل داده اي  به  تيله يلداييش

مبادا كه باور كني دل برده اي از او

بدان به تاراج داده اي آمال و آرزو

به بازار عاشقان گر بروي

بدل اعتماد مي فروشند عين اصل

ميداني چگونه  اعتماد كني ؟

ز ديار اين يار بايد عزم سفر كني

دگر بار چون نظر كني، يار دگر  گشته پود جامه اش

دلي برده سخت ز يلداي تيله و تار جامه اش

واي بر تو كه بي هوا دل داده اي

واي بر تو كه بيصدا جان داده اي

نرم نرمك، ارث احزان را تو اينك به يغما برده اي !!!

h6t5yvmafrpzu8rs6jl6.jpg

محبوب

محبوب

هدهد، فردا ز آمدنت داد خبر

مجالي دگر اي خامه‌ي من

تار و پود دل من فرش سليمان

مرمر بكارتم حراج بازار وجودت

شاهرگم جاري، شراب گلبرگ لبانت

غسل تعميد رواست در ديده آبي من

دمي زود بر در اين دير بكوب

عطر باراني تو نفس سبز خداست

e3g4b2h7qkp63b2f220.jpg

بيصدا

بیصدا

 در این ورطه پر هیاهو که آمدنیها می آیند

 با شور و صدا و  فریاد

و رفتني ها میروند

با آرامش و امید به فردا

دل من شکست و شکست بی هیچ صدایی

34e3vh3_th.jpg

نقش خيال

نقش خیال

گاهی با اویم و گاهی در خود

در اولین گام با او هراسی سنگین مرا فرا میگیرد

آنچنان که از یکی شدن با او میترسم

در پس یکی شدن اندوهی مرا فرا گرفته فولادین

که حتی لهیب آن آتش هم اندکی قامتش را خم نمی کند

رخوتی نیست درین یکی شدن

طنابهای مرئی زندگی دیوار چین است رودرروی این رخوت

کاش بودیم پشت به آن طنابها و اسیر همیشگی رخوت

آه دقایق به مژه برهم زدنی میروند و میبرند رویاهای شیرین را

چه خوب بود اگر آن نگاه آسمانی درقالب چشمان مجازی

حقیقتی بودند ابریشم وار

به هم ریخته و ناهمگونم دستی یاری نمی دهد مرا

که خویشتن را رها کنم از این مجادله عقل و دل

به ویرانه های بیستون مي مانم

در آن نقشی از خیال موج میزند گاه گاهی

hs03vb_th.jpg 

رهايي

رهایی

چرا مانده در این سرزمین نامردمی

آنچنان که وجودش را بسوزانند با هر دمی

چرا مانده در پس این همه ریا و نیرنگ و دروغ

مانده، از دست نرود آن زیبا خانه روی آب

آه از این مردمان که در آغاز سخن به زبان راست می گویند و

در پس امواج صوتیشان حقیقتی تلخ نهفته است

حقیقتی که تو میبینی ولی ناتوان از بیان آن

آه حقیقتی که بی صدا میشکند اعتماد ترا

 خطوط موازی, منحنی  پر میکند چال گونه ترا

زمهریر کند گیسوان یلدایی ترا

کاش دستی می آمد از غیب و پایی از آشکارا

 یاری میداد او را که رها کند خود را

از این گرداب شیرین هوس

 rt1b7s_th.jpg

ديوار

ديــــوار

محبت هايم در فاصله ها گم شده اند

تلاش هايم بيهوده است

با خودم فكر مي كنم

ميشه با اين همه رنگ و لعاب دوست داشتن باز هم كمرنگ شد

عميق تر فكر مي كنم

همه چيز درسته  

همه داخل گود هستند

جز من...

از دور كه نگاه مي‌كنم ورود آسونه

نزديكتر كه ميشم يه سوال اين چيه؟

 ديوار تعهد

دلتنگيِ لحظه ها جاشو ميده به هفته هاي انتظار

لباس آرزو هم به تنم تنگ شده

لباس جدايي به تنم نشسته حتي به پرو هم نياز نداره

در نهايت عادت و سازش

رسم هميشگي سرنوشت و تقدير

16tgtc_th.jpg 

گردباد

گردباد

 آیا دیدید که چگونه در هجوم این گردباد سهل انگارانه  

 بیگناه اندام کوچکش را قرارداده که شاید ذره ای از شتابش را بکاهد

 نتیجه کارچندان بد نیست 

کوله باری از تفکرات عمیق و بردباری! 

 در ثانیه لبخندی بر لبانش مینشیند 

 صدای شکستنی گاه گاه توجهم را جلب میکند  

 ناله ای ضعیف همراهِ اشکی بی نم 

خود اوست آری  

که پیاپی تلاش میکند پاره های شکسته را در کنار هم بچیند تا شاید بازگردد 

راست قامتيش ...

jj9v6f_th.jpg

رسم زمانه

رسم زمانه

ایــــــــن چـــــــــه رسمــــــی است ای زاهـــــــد عـــيـــــار

مـــــن ایـــنچــنین تـــنــــــها و جــــــــــدا مـــــانده از یــــــار

 

تــــــــو در عــــــــرش چــــــو شمعی و پــــروانگـان به دورت

مــــــن چــــــون گل در بیابان تشنه ی بــــــــاران رحــــمت

 

لـــــــــطفـــــی بــــــنـــــــــما در ایــن گــــــــردش هستــی

مــــــهـــــری بـــــنــمــــــا در ایـــــــــــن شـوری ومـستــــی

 

نــیست نـــــــیک نــــظـــــری بــــــــرمـن گــــــمــــــراه درون

رحـــــمی بـــنمـــــا,کن, پستی از ایـــن پـــــــرده بـــــــرون

 

مــــــر درین میکــــــده بـــــــا شرب و خمـــــاری چـــــه کـار

مــــــر مست شرب الـــــهی چـــــــو حــــلاج, خــــونین دار

 

 تــــــو گــــویــی, چشم دل بــگــشا گــلعــــذاران در غـمند

خــــیــره سران ابـــــــریشم وار در بــــــرت تــــــار می تـنند

 

مـــن حـــــیران ایـــــن مــــــردم کـــــه در خــــویشند و بس

گـــــویــی نمــــی بینند زیبـــا رویــــان  را در هــــــر نـــفس

 

فـــــــرشتگـــان عرش بـــــرین, گــرداگــرد این تـــاج و نگـین

مبهوت مــــــانده کی آدم شود آدم بــــــدین عــــلم و یقین

 

کاش نبود سیب ممنوعه که حوای انسانی بدان کند میلی

کاش مجنون در حقیقت میدید چرا جام او را بشکست لیلی

 

كاش خلاصي بود مرا زين كابوس مرگ آور

تقدير

چگونه است این دست سرد و سخت  تقدیر

که ناباورانه و بی مهابا

میکشد میوه ی زندگانیم را به کام خویش

چگونه تسکین دهم این کوه درد را

آه سنگینی این درد قامتم را شکسته

نفس در سینه در دم مانده است

نمیخواهم این بازدم را بی وجود او ,نگاه او ,کلام او

کاش خلاصی بود مرا  زین کابوس مرگ آور

این شیون یکپارچه این هیاهوی غمین

کجايي اي ابراهیم

 تا بیني مرا که در هیمه آتش جان

همچو آب شده ام

کاش خلاصی بود مرا زین کابوس مرگ آور

ديروز،امروز، فردا

ديروز، امروز، فردا

با اميد به فردا چشم گشوده ايم

با زانوان خميده نشسته ايم

شايد از ره برسد توان ديروز

تا باز كند بالهاي عشق و انديشه را

و بر فراز دلهاي منتظر به پرواز درآيد

و نويد پايان انتظار را بر لبهاي تشنه

چو باران بهاري تند و نرمك بچكاند

آنگاه كه مخمل شب جاي داده  به صبح ازل

غزلي ، قصيده اي شايد سپيدبسرايد ....

روزگار

روزگار

آنگاه كه آدمكان از ريختن خون پاك و سرخ كودكي هم نمي گذرند

چه سود از اينهمه تبليغات رنگي كه همه برابرند

و آنگاه كه پول كتاب از نصفه نان سنگك هم ارزانتر است

نمايشگاه كتاب چرا؟

روزگار عجيبي است نه

 روزگار حراج هويت و فرهنگ ...

ترديد

ترديد

تو انسان روشنفكري هستي!

 اينو من نمي گَم، آشنا و غريبه ميگن

دارم مي گَم

ترديد تو صداقتش بي صدا فرياد ميكِشه

دست خودم نيست به خودش قسم

صداي اون هنوز تو گوشمه

اون كسي كه به من خطو مي داد

دارم به خودم تلقين مي كنم

احتمالا اشتباه كرده

ولي آخه....

اين همه شباهت

اين همه برهان فيثاغورثي پس ادعاي چي دارن؟

خودش مي گفت: از اعتماد تو تا شك و ترديدبه من، فاصله ها قدر فضاست

اما حالا من ميگم فاصلشون قدر يك شرمِ پر از رياست

تو عالم خلسه تنهائي دارم با چرتكه استدلالم دو دوتا رو چهارتا مي كنم

ولي نمي دونم چرا چرتكه زندگي من فقط سه رو نشون ميده

سه توي چرتكه زندگي من سايه يه دلبره بازيگره

يه سايه كه تا من ميام زيركانه توي سرآشيبي شرم اون نگاه قايم ميشه

من كه ميام سايه يواشكي محو ميشه

يواشكي محوِ محو ميشه...!