اگر خدا میخواست همهی مردم را امت واحدی قرار میداد (سورهی هود،آیهی ۱۱۸)
خاطرحزین
سوخت اما نساخت
ابوبکر به کلی از بیعت علی (علیهالسلام) و عباس مأیوس شده بود و میگفت بهتر است از بیعت این دو نفر صرفنظر شود، ولی عمر پافشاری داشت که هرطور شده باید علی (علیهالسلام) بیعت کند ولو اینکه عباس بیعت نکند. ابوبکر گفت: آخر بیعت گرفتن از علی کار سادهای نیست، به چه کیفیت میشود از او بیعت گرفت؟ عمر گفت: فردا صبح به مسجد برو و اعلام کن عموم مسلمانان در مسجد حاضر شوند، آنگاه دنبال علی (علیهالسلام) بفرست، او را احضار کن و در مقابل عموم مسلمین هرطور شده او را وادار به بیعت میکنیم. ابوبکر گفت: علی (علیهالسلام) نمیآید و کسی هم قدرت آوردن او را ندارد. مسلما این مطلب را به عهده هر کس بگذارم نمیپذیرد. عمر گفت: این موضوع تنها از عهده قنفذ برمیآید، زیرا او مردی خشن و تندخو و در عین حال بیباک است و در مقام اجرای خواستهی خود از هیچ چیز نمیهراسد.
چرخ بر هم زنم
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم باشد
آغاز امامت امام زمان

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
عید مبارک
به کجا میکشانیم

نه کنارت نشانیم
نه ز پیشت برانیم
به کجا میکشانیم
چه شود ختم کار من
من آنچه دل تو خواست هرگز نشدم
اما تو همانی که دلم خواسته بود
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب
در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمیرویم دوان در قفای کس
آن میبرد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
شفا و رحمت
سوره اسرا، آیه 82
احمدک
معلم چو آمد، به ناگه کلاس
چو شهری فروخفته خاموش شد؛
سخنهای ناگفتهی کودکان
به لب نارسیده فراموش شد.
سكوت كلاس غمآلوده را
صدای درشت معلم شکست؛
ز جا احمدک جست و بند دلش
بدین بی خبر بانگ، ناگه گسست:
بیا احمدک، درس دیروز را
بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت.
ولی احمدک درس ناخوانده بود
به جز آنچه دیروز آنجا شنفت.
عرق چون شتابان سرشک یتیم
خطوط خجالت به رویش نگاشت؛
لباس پر از وصله و ژندهاش
به روی تن لاغرش لرزه داشت.
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت:
بنیآدم اعضای یکدیگرند
وجودش به یکباره فریاد کرد:
که در آفرینش ز یک گوهرند.
در اقلیم ما رنج بر مردمان،
ـــ زبان دلش گفت بیاختیار ـــ
چو عضوی به درد آورد روزگار،
دگر عضوها را نماند قرار.
تو کز، کز، تو کز ... وای! یادش نبود؛
جهان پیش چشمش سیهپوش شد.
سرش را بهسنگینی از روی شرم
به پایین بیفکند و خاموش شد.
ز چشم معلم شراری جهید
نمایندهی آتش خشم او؛
درونش پر از نفرت و کینه گشت،
غضب میدرخشید در چشم او.
چرا احمدِ کودنِ بیشعور،
معلم بگفتا به لحن گران
نخواندی چنین درس سهل و روان؟
مگر چیست فرق تو با دیگران؟
عرق از جبین، احمدک پاک کرد.
«خدایا! چه می گوید آموزگار؟
نمیبیند آیا که در این میان
بوَد فرق مابین دار و ندار؟»
بهآهستگی، احمد بینوا
چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشاند؛
و من بیوجودش نهم سر به خاک.
به آنها جز از روی مهر و خوشی
نگفته کسی تا کنون یک سخن؛
ندارند کاری بهجز خورد و خواب؛
به مال پدر تکیه دارند و من...
من از روی اجبار و از ترس مرگ
کشیدم از آن درس بگذشته دست؛
کنم با پدر پینهدوزی و کار؛
ببین! دست پرپینهام شاهد است.
سخنهای او را معلم برید.
هنوز او سخنهای بسیار داشت.
دلی از ستمهای ظالم نژند،
دلی بس ستمدیده و زار داشت.
معلم بکوبید پا بر زمین
که این پیک قلبی پر از کینه است:
به من چه که مادر ز کف دادهای؟
به من چه که دستت پر از پینه است؟
یکی پیش ناظم رود با شتاب
به همراه خود یک فلک آورَد؛
نماید پر از پینه پاهای او
ز چوبی که بهر کتک آورَد.
دل احمد آزرده و ریش گشت
چو او این سخن از معلم شنفت؛
ز چشمان او کورسویی جهید
به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:
ببین، یادم آمد، دمی صبر کن؛
تأمل ـــ خدا را ـــ تأمل، دمی؛
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی!
شعر احمدك را مي گويند یک معلم كرماني به نام شادروان مهندس علي اصغر اصفهاني، در سال 1334سروده است.

آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت