از چی بگم...
هیچکس نمی فهمد که خداهم تنهاییش را فریاد میزند... قل هو الله احد...
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد...... دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟ گله هارابگذار! ناله هارابس کن! روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی! زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را... فرصتی نیست که صرف گله وناله شود! تابجنبیم تمام است تمام!! مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت.... یاهمین سال جدید!! بازکم مانده به عید!! این شتاب عمراست ... من وتوباورمان نیست که نیست!! زندگی گاه به کام است و بس است؛ زندگی گاه به نام است و کم است؛ زندگی گاه به دام است و غم است؛ چه به کام و چه به نام و چه به دام... زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد... زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛ زندگی گاه به جان است و جفایت بکند؛ زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛ چه به نان و چه به جان و چه به آن... زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد... زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛ زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛ زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛ چه به راز و چه به ساز و چه به ناز... زندگی لحظه بیداری ماست زندگی میگذرد.... حسین کعبه ی کربلاس قلب ما قبله نما حال و هوای دلتون حسینی التماس دعا آن شب که باران آمد نسیمی آرام پنجره ام را گشود و عطر کسی در اتاقم پیچید باران تو را تلاوت می کرد و شمعدانی ها آیه آیه تو را بر پنجره ام حک کردند و ماه خیال تو را بر دلم نازل کرد بعد از آن در حسرت باران دلم را هر شب پشت پنجره می کارم و شمعدانی ها بغضشان را می بویند انگار می دانند عابد معبدی شده ام بی معبود راستی ... رؤیاها چه می شوند ؟! اگر ببارد باران و بیایند همه از پنجره ... سنگ سار شان خواهم کرد آنها که بیداریم را باطل کرده اند آری رؤیاها ... مسئولند! ببینم ٬من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت ٬ یک لحظه هم یادم نمی کردی به رویت بنده من ٬ هیچ آوردم؟؟ که میترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور آن نا مهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت ٬ خالقت اینک صدایم کن مرا ٬ با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون برگشته ای ٬اما کلام آشتی را تو نمی دانی ؟ ببینم ٬ چشم های خیست آیا ٬ گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی از من بگو ٬جز من ٬ کس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من سهراب سپهری ما متولداسفندهستیم ماماهیهستیم یعنی اهل "ماه" مامهاجرهستیم... قبل از اینکه "ماه" بمیرد ما ساکن جنگلها و کوههانشدیم ما ساکناعماق آبهاشدیم. ما ساکن جاهایی هستیم کهآدمیاندر آنجا زنده نمی مانند; نه درماهنه درآب ما ساکنان سرزمینرویاهائیم; جایی که هرکسی رابدانجا راهی نیست وقتی یک اسفندی دلش میگیره من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه ی ای مهربان ! چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم...














![]()
ما متولداسفندهستیم.
آروم تر از همیشه میشه 
تمام درداشو تمام فریادهاشو سکوت میکنه میریزه تو چشماش
یک اسفندی یعنی همون دیوونه ایی
که هیچ وقت عوض نمیشه 
همونی که همه باهاش خوشحالن اما کسی باهاش نمیمونه
همونی که اینقدربه یک اهنگ گوش میده
تا حالش از ریتم وخواننده وترانه بهم میخوره 
همونی که هق هق همه رو به جون میخره
اماهق هق خودشو فقط بالشت شنیده
همونی که همه میگن سخته. سنگه . اما باهرتلنگری میشکنه
همونی که مواظب کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش کردن
همونی که واسه همه تکیه گاه بود اما واسش تکیه گاهی نبود
همونی که کلی حرف داره اما همیشه ساکته .......
من زاده ی اسفندم........


من آمدی برای من


| داداش کوچولو |

