عشق یعنی لحظه ای که از در میرسی را به آرزو بردن...
چه سختی غریبی ست عاشق شقایق بودن
دردشتی که درآن جای پای هرآدمی مانده باشد
چه زمزمه ی مبهمی ست شبانه نجواکردن،
دردت را با خودت گفتن که همه گمان میبرند آواز میخوانی
چه شورش بی پایانی ست دلتنگ باران بودن
درآسمانی که درآن هیچ ابری نیست
چه غوغای صامتی ست بغضت را فرو خوردن تا بتوانی ناب ناب تماشایش کنی
زیرا همین یک لحظه باقیست
ولی برای گریه کردن عمری زمان داری...
چه شراب بی باری ست این اشک هرچقدر میخوری مست نمیشوی
چه بدز نمک نشناسی ست این عشق نشسته ای منتظر، به بار نمیشیند هنوز
چه گره ی کوری ست تنهایی ات دو قسمت باشد،یا تورا بسازد یا تورا به لجن بکشد
و در آخر ...
چه تلاطم عجیبی ست این زندگی،تورا به هر طرف میکشاند توهنوز ثابت ایستاده ای...
پ.ن:میدانی؟بغضم را فرو نمی خورم
این روزها این بغض، آلوده تراز تنهایی من است،بخند...