دختران نوری سریال نون،خ به کارگردانی سعید آقا خانی نقد و بررسی
رمان روهان ... روحان 9
ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان روهان ... روحان 9
- ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان روهان ... روحان 9 چهارتا عکس رو به ترتیب نگاه کردم ، یکیشون یه عکس خانوادگی بود که فقط روهان و مینا برام آشنا بودن و
احتمال می دادم بقیه از اعضاي خانواده مینا باشن ، سه تاي دیگه چندتا عکس دونفره از جشن نامزدیشون بود
... مینا توي لباس یاسی رنگی کنار روهان همیشه اخمو با کت و شلوار مشکی ترکیب جالبی ایجاد کرده بود!
سرمو تکون دادم و تصمیم گرفتم دیگه به این عکس ها نگاه نکنم ...! نمیدونم ، از بودن مینا اونطور صمیمی
کنار حس شیرینم ناراحت بودم با از احساس دلتنگی براي حس شیرینم!
مامی در نزده وارد اتاق شد و ناخداگاه سریع در لپ تاب رو بستم!
-: معلوم هست اینجا چیکار میکنی؟!
لبخندي زدم و گفتم : هیچی ... داشتم یه چندتا مدل نقاشی که سوزي فرستاده بود رو نگاه می کردم!
قانع نشده بود ... سري تکون داد و از اتاق بیرون رفت و در همون حال گفت : تو هم قهوه میخواي؟!
-: نه ، ممنون ...میخوام بخوابم...!
بدون حرف دیگه اي رفت و من هم بعد از فرستادن یه متن تشکر براي ستاره برق اتاق رو خاموش کردم و به
زیر پتو خزیدم و این در حالی بود که تصمیم داشتم فردا به دیدن خانم فالگیر برم...!
در کافه رو باز کردم ... مجموعه اي بوهاي گرم و ملایم به همراه بوي قهوه مشامم رو پر کرد ... چشم
چرخوندم و پشت میزش دیدمش ... قبل نشستن قهوه سفارش دادم و به طرف میز رفتم ... با بلند شدن زنی که
تمام موهاش رو بافت آفریقایی زده بود و قیافه ي عجیبی براي خودش درست کرده بود روي صندلی مقابلش
نشستم ... با اومدن قهوه سر میز ، اون هم سرش رو بلند کرد و با دیدن من بعد از چند ثانیه لبخند کوتاهی زد
موهام رو سفت بسته بودم و این کمی اذیتم می کرد ، دست بردم و از بالاي سرم ، کمی کش موم رو شل
کردم ...
-: سلام
بدون اینکه جوابش رو بدم قهوه ام رو یک نفس سر کشیدم... تلخ بود و قیافه ام رو در هم کرد ... برعکسش
کردم و به طرفش حلش دادم
-: سلام مینا خانم!
دستش رو روي دسته ي فنجون کشید : اسمت چی بود؟! تیدا؟!
-: آره ... تیدا
-: شقایق می گفت همه ي عمرتو اینجا بزرگ شدي
-: خب ، منظور؟!
-: خوب فارسی حرف میزنی...!
-: چون یه ایرانیم!
لبخندش پهنتر شد : چرا اون روز اینقدر با عجله از اینجا رفتی؟!
-: باید از چیزي مطمئن می شدم
-: شدي؟!
-: شدم!
فنجون رو برداشت ... چرخوندش و تو یه زاویه نگه اش داشت : سفر طولانی در پیش داري! طولانی و پرماجرا!
دستم رو روي صورتم گذاشتم و آرنجم رو روي میز تکیه دادم و اون ادامه داد : تو این راهو قبلا هم رفتی ...!
ولی اینبار این سفر فرق میکنه ... انگار کسی منتظرته!
-: کی؟! کی منتظر منه؟!
-: نمیدونم ... نمیتونم ببینم زنه یا مرد ... ولی خیلی وقته که منتظره! تو هم چیزي رو جا گذاشتی!
-: من؟! چی رو؟!
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد ... عمیق و طولانی ... دوباره سرش رو داخل فنجون برد : خودت بهتر میدونی!
این سفر رو از دست نده ... برات خطرناکه ، ولی چیز با ارزشی رو به دست میاري ...!
فنجون رو روي میز گذاشت ... نگاهم کرد ، من هم ... به طرف جلو خم شدم و گفتم: می تونم فامیلیت رو
بدونم مینا جان؟!
ابروهاش بالا رفت و به پشتی صندلی تکیه داد : سعادت! چرا می پرسی؟!
دیگه شکی وجود نداشت ، سوال دوم رو راحت تر پرسیدم : چندوقته از ایران رفتی؟!
-: این سوالا براي چیه؟!
به قول ستاره دل رو به دریا زدم!
-: من دخترعمه ي روهانم!
قطع شدن نفسش رو براي چند لحظه حس کردم ... پلک راستش پرید و با حجم زیادي از هوا که از ریه هاش
بیرون داد به طرف جلو خم شد
-: جدا؟! تا جایی که یادمه روهان همچین دخترعمه اي نداشت!
-: پس قبول داري که همون مینایی؟!
-: همون مینا؟!
-: آره! مینایی که با فرار کردنت روهان رو توي دردسر انداختی!
-: ولی روهان توي دردسر بزرگی نیفتاد! بعد از چند وقت آزاد شد!
-: تو روحیه اونو عوض کردي!
خندید ... بلند و بی وقفه : تاجایی که یادمه روهان از اول همون جوري بود! سرد و خشک و خشن!
به صندلی تکیه دادم و فکر کردم ... به چندباري که روهان اصلا سرد و خشک و خشن نبود...!
-: بگو چرا باهاش این کارو کردي؟!
-: من؟! نه ... من با اون کاري نداشتم!
-: ولی تو کاري کردي که اونو به جرم قتل تو بگیرن!
-: اون جزئی از نقشه بود!
-: نقشه؟!
بلند شد : تا اینجاشم زیادي حرف زدم دخترعمه روهان! بقیه اش رو از خودش بپرس ... معلومه که توي این
سفر چشم به راهته!
به طرف پیشخوان رفت بعد هم از پشت اون وارد جایی شد که حتما آشپزخونه بود ... بلند شدم و پول قهوه و
فال رو حساب کردم ... دستم به دستگیره رسید که صداش رو از پشت سرم شنیدم
-: دیگه اینجا نیا ... هرچی که بوده گذشته ، از من چیزي نمی شنوي ... میتونی از خودش بپرسی!
برگشتم و نگاهش کردم ... جدي بود ... سري تکون دادم و بیرون رفتم ... همین که فهمیدم این همون مینا
است ، همین که فهمیدم مینا بوده که فرار کرده ، همین که فهمیده بودم روهان قاتل نیست ، کافی بود! سرم
رو بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم ... مهتاج توي آسمون بود! بالاي سرم! حالا باید چیکار میکردم؟ مهتاج از
من چی می خواست؟! چیزي که می خواست اینجا نبود ... توي ایران بود ، توي اون باغ ... توي اون زیرزمین ...
اینا رو مطمئن بودم ... تا خونه رو پیدا رفتم ... به تنها چیزي که فکر می کردم سفر طولانی و پر ماجرایی بود
که مینا گفته بود ... یعنی من دوباره باید به ایران بر میگشتم؟! می شد؟!
با باز کردن در مامی جلوم ظاهر شد ، هینی کشیدم و عقب رفتم
-: واي مامی! ترسوندیم!
-: معلوم هست تو کجایی؟!
-: یعنی چی؟! خب بیرون بودم!
-: قبلا که می رفتی بیرون گوشیتو جواب میدادي!
-: مگه الان جواب ندادم؟!
-: تیدا! میشه بگی چرا گوشیت خاموشه و من رو توي نگرانی گذاشتی؟!
-: کافیه مامی! مگه من بچه ام که مدام نگرانمی!
-: تو بچه نیستی ولی هنوز هم حالت...
-: حال من چی؟! هنوز خوب نشدم؟! هنوز هم توهم زده ام؟!
-: منظورم این نبود تیدا!
-: چرا! منظور شما دقیقا همین بود!
کفش هام رو گوشه ي راه رو پرت کردم و بدون پوشیدن دمپایی وارد خونه شدم ، در اتاق رو به هم کوبیدم و
خودم رو روي تخت انداختم. غلتی زدم وکت کوتاهم رو از تنم بیرون کشیدم ... به گوشه تخت پرتش کردم که
دوباره مهتاج رو دیدم!
بلند شدم و نشستم: میبینی؟! من رو یه دیوونه میدونن ، چون من فقط تو رو مییینم و کس دیگه اي نمیبینه!
می دونی ، من خیلی فکر کردم ... اگه قراره من فقط تورو ببینم ، پس حتما باید برات فایده اي داشته باشه ...
ولی تو هیچی نمیگی ، هیچی از من نمیخواي ... پس فایده ي دیده شدنت چیه؟!
نگاهش چرخید و روي تابلوي وحشتم خیره شد ... بلند شدم و نزدیک تابلو رفتم ... دستی روي بوم کشیدم ...
چشمام رو بستم و باغ رو حس کردم ...
-: آره ، من نباید برمیگشتم ... مشکل تو توي اون باغه ... باید برگردم...!
به طرفش چرخیدم و اینبار این سوال رو از خودش پرسیدم : آره؟! من باید برگردم؟!
پلک هاش رو روي هم گذاشت ... لبخند زدم ... این یعنی اینکه آره ، من باید برگردم!
شقایق رو به روم نشست و گفت : خب چیکار داشتی که گفتی باید زود بیام؟!
نزدیکش نشستم و آروم گفتم : من می خوام برگردم!
پرسشی نگاهم کرد و شونه اي بالا انداخت. نزدیک تر شدم : می خوام برگردم ایران!
چشمام بیرون زد و با صداي بلندي گفت : چی؟!
با دست جلوي دهنش رو گرفتم : یواش! چه خبره؟! الان مامی می فهمه!
دستم رو از روي دهنش پایین کشید ، اون هم آروم گفت : دیوونه شدي؟! عمرا بتونی!
-: چرا نشه؟!
-: چرا بشه؟!
-: اگه تو بخواي میشه!
-: من نه ، اگه مامان و باباي محترمت بخوان میشه!
-: خب اونا که نمی خوان!
-: خب پس رفتن منتفیه!
-: چیه؟!
-: کنسله!
-: نه! من میرم! من باید برم شقایق!
-: چرا؟ چرا باید بري؟!
-: چون لازمه!
-: نکنه به خاطر اون پسره است!
-: پسره؟!
-: آره! روهان خان!
-: نه!
-: نه تیدا؟!
-: خب ، نه ي نه هم که نه!
خندید : یعنی چی؟!
-: اگه بگم دلتنگش نیستم دروغ گفتم ... اگه بگم نمی تونم فراموشش کنم هم دروغ گفتم ... ولی
-: ولی چی؟!
-: این رفتن دلیل اصلی دیگه اي داره!
-: چه دلیلی خب؟!
-: نپرس... نمی تونم بگم!
-: پس منم نمی تونم کمکت کنم
-: من فقط می خوام برام یه بلیط بگیري
-: خودت چرا این کارو نمیکنی؟!
-: چون نمیشه ... می خوام با پول خودت این کارو کنی ، اگه از حساب خودم پول به این زیادي روبردارم مامی
و پدر متوجه می شن! قول میدم رسیدم اونور به حسابت بر میگردونم
-: لطف میکنی! پولش که به کنار ، مامان و باباي تو بفهمن من کمکت کردم که زنده نمی مونم!
-: نگران بعدش نباش ، اگه من برم اون طرف بعدش خودم باهاشون حرف می زنم
-: نه! من این کارو نمی کنم تیدا! من تو دیوونه بازي هاي تو شریک نمی شم!
***
« روهان »
در دفتر باز شد ، بدون اینکه نگاهمو از مانیتور بگیرم برگه هاي جلوي دستمو برداشتم و گفتم : بگو الان میام
-: به کی بگه؟!
سرمو چرخوندم و به جاي منشی حرف گوش کن و سربه زیرم ، نادر رو تو چهارچوب در دیدم. دوباره چشمامو
به مانیتور دوختم : این تموم بشه میام ، تو برو شروع کن
-: همه منتظر رئیسن که بیاد جلسه رو شروع کنه!
خودکار رو روي میز گذاشتم و بلند شدم : خیلی خب
با هم به طرف اتاق کنفرانس رفتیم ... نادر در رو باز کرد و کنار ایستاد ، وارد شدم و همه بلند شدن ، با دست
اشاره کردم که بشینن ، نادر در رو بست و کنار من نشست ... به کسایی که توي جلسه بودن نگاهی انداختم ،
زیاد بودن و جلسه بیشتر از چیزي که فکر میکردم رسمی بود! خم شدم و کنار گوش نادر پچ پچ وار گفتم : مگه
نگفتی چندتا از مدیراي شرکتاي طرف قراردادن و یه جلسه فرمالیته است؟!
نادر لبخند مسخره اي زد و گفت : خب حالا که جلسه غیر فرمالیته است میخواي پاشی بري؟! اگه میگفتم
جلسه براي چیه که کنسلش می کردي!
-: گور خودتو کندي نادر! صددفعه گفتم نمیخوام با اون شرکت قرارداد ببندم!
-: لج بازي نکن روهان! برآورد کردیم ، خسارتی که باید پرداخت می شد شرکت رو از پا می انداخت!
-: مهم نبود ، یه کاریش می کردم!
-: هیچ کاریش نمی شد کرد! من نمیفهمم ، مگه این شرکت چه موردي داره؟!
-: موردش به خودم مربوطه!
-: شخصیه؟!
زیر لب غریدم: وقتی براي تو و اون صباغ مارمولک شرحش دادم میفهمی شخصیه یا نه! جمع کن این جلسه
رو!
دستم رو لبه ي میز گرفتم تا بلند بشم ، دست نادر دور مچم حلقه شد : بشین روهان! خواهش میکنم خرابش
نکن! خسارت فسخ این قرارداد شرکت و نابود میکنه! کامل کردن این قرارداد هم شرکت از این رو به اون رو!
به من اعتماد کن! فقط یه امضا و کار تمومه!
نگاهش کردم ... عمیق و با چشمایی ریز شده ...
-: تا حالا از اعتماد به من پشیمون شدي؟!
صدایی باعث شد نگاهم رو از نادر بردارم
-: جلسه رو شروع نمیکنید جناب افخم؟!
به مرد نگاه کردم ... سري تکون دادم و گفتم : خوش اومدین...!
لبخند نادر از دیدم پنهون نموند...!
قاشق رو بی هدف توي بشقاب می چرخوندم و برنج ها رو زیرو رو می کردم
-: قراره چیزي از توش پیدا کنی؟!
نگاهم به طرف پویان رفت ، با به لبخند کج نگاهم می کرد ، کمی نزدیک تر اومد و گفت : خیلی لاغرتر از
قبل شدي! بدون یار غذا از گلوت پایین نمیره!
لیوان آب رو برداشتم : پس تو که اینجوري عرضت زیاد شده واسه اینه که با یار غذا می خوري؟!
چشمکی زد : شک نکن!
سري به دو طرف تکون دادم که مامان گفت : چی شده پویان؟!
بیخیال شونه اي بالا انداخت : هیچی زن عمو جون! فقط انگار روهان غذاهاي اشرفو دوست نداره که اینجوري
لاغر شده!
مامان با نگرانی نگاهم کرد: آره ، پویان راست میگه ... چرا اینقدر لاغر شدي؟!
پویان قاشق ماست رو توي دهنش گذاشت و بعد گفت: عرض کنم که من یه نظریه اي ارائه دادم بر مبناي
اینکه چرا روهان لاغر می شود!
مهنا ابرویی بالا انداخت و گفت : آفرین! خب؟!
پویان لبخند مسخره اي تحویلش داد و گفت : به این نتیجه رسیدم که چون روهان مدت هاست از یا...
از زیر میز محکم با پا به ساق پاش کوبیدم!
-: آخ!!
مهنا توي جاش نیم خیز شد : چی شد؟!
در حالی که از درد صورتش جمع شده بود گفت : هیچی عزیزم ، نظریه ام یه خورده مورد سیاسی داشت جلوي
چاپشو گرفتن!
مهنا نشست و سري به دوطرف تکون داد ... نفسم رو بیرون فرستادم و به مامان نگاه کردم : بابا کجاست؟
-: براي پروژه جدیدشون رفته کیش
اوهومی گفتم که سر پویان دوباره نزدیک اومد: تلافی میکنم!
لبخند کجی تحویلش دادم : اگه تونستی حتما این کارو بکن!
-: تو توانایی هاي من شک نکن!
با همون لبخند بلند شدم ، مامان با تعجب نگاهم کرد : کجا؟!
-: باغ!
-: چرا؟! خب چرا تو خونه خودمون نمی مونی؟!
-: یه سري کار دارم ... اونجا راحتترم مامان
مهنا با ناراحتی گفت: حالا نمیشه بیشتر بمونی؟!
با مهربونی که در خودم بی سابقه می دیدم نگاهش کردم و گفتم: نه خواهر کوچولو ، نمیشه!
پویان با همون لبخند شیطنت بار گفت : راحتش بزار مهناجان! ایشون فقط یه جا راحته و میتونه شبا سر بر
بالین بزاره!
تهدیدگر نگاهش کردم که با صدا خندید!
به طرف در رفتم و مامان هم پشت سرم اومد : بابات تا آخر هفته نمیاد ، بازم سر بزن
-:چشم!
-: مواظب خودت باش
-: چشم!
-: اگه غذا اونجا رو دوست نداري...
-: مامان! این همه نگرانی لازم نیست!
نگاهم کرد و گفت: باشه ...
لبخندي به روش زدم و به پارکینگ رفتم ...
وارد شدن به این کاخ مرده تکراري ترین کار عمرم بود!اینکه ماشین رو جاي همیشگی رها می کردم ، پله ها
رو بالا می اومدم ، با باز شدن در صداي آشناي آویز تو گوشم می نشست ، اینکه هیچ کس نبود تا منتظر باشه
یا بخواد با یه سلام ، سکوت محض اونجا رو بشکنه ، عذاب آور بود ... ولی من این عذاب هر روزه رو سال ها
بود که به جون می خریدم و این اواخر این عذاب برام شیرین شده بود! دلم از مجاورت با اتاقی که مدت ها بود
از وجودش خالی شده بود احساس آرامش می کرد ... احساس سرخوشی داشت ...!
نگاهم به آقاجون افتاد که روي صندلی همیشگیش کنار شومینه درحال کتاب خوندن بود ... جلو رفتم و اون هم
سرش رو از روي کتاب بلند کرد
-: سلام آقاجون
سري تکون داد و زیر لب گفت : سلام پسرم
چیز دیگه اي نگفت ، من هم چیز دیگه اي نداشتم که بگم ... به طرف پله ها رفتم ... به اتاق نزدیک شدم که
اشرف از انتهاي راه روي سمت راست از راه رسید
-: سلام آقا
-: سلام
-: اگه چیزي میل دارید بگم ...
-: نه
-: شام چی آقا؟!
-: خوردم
سرش کوتاه خم شد و از کنارم عبور کرد ، نمیدونم چی شد که در لحظه تصمیم گرفتم!
-: اشرف؟!
ایستاد و آروم برگشت : بله آقا
-: کلید این اتاق رو میخوام!
-: کدوم اتاق آقا؟!
-: اتاق تیدا رو!
چهره اش همچنان خشک و سرد بود ... بدون کوچکترین تغییري توي قیافه اش به من زل زده بود ... هیچ
چیزي رو از چهره اش نمی شد خوند
دستش داخل جیب بزرگ و پاکتی پیرهن بلندش رفت ... دسته کلیدي رو بیرون کشید ، با دیدن دسته کلید
چشمام گرد شد ... شاید نزدیک به بیست تا سی تا کلید بهش آویزون بود!
کلیدي رو جدا کرد و به طرفم گرفت ، بدون هیچ حرفی!
کلید رو گرفتم و اون رفت ... لبخند کم رنگی صورتمو پوشوند ... اول به اتاق خودم رفتم تا لباسم رو عوض کنم
در صورتی که فکر می کردم اشرف چطور اون همه کلید رو با هم قاطی نمیکنه!؟
در اتاق رو باز کردم ... باد سردي به موهاي نمناکم خورد و باعث شد لحظه اي سرما رو حس کنم ... وارد اتاق
شدم و در رو بستم ... صداي بسته شدن در توي اتاق پیچید و بعد توي گوشم نشست ... اتاق تاریک بود و سایه
ي تخت و وسایل دیگه به زحمت دیده می شد ... دستم به طرف کلید رفت و اتاق روشن شد ... آروم ، آروم
قدم برداشتم و لحظه هایی رو که براي چندبار وارد اتاق شده بودم به یاد آوردم ... دلم بیشتر از هر زمانی
صاحب اتاق رو طلب می کرد! به طرف پرده ي صورتی رنگ اتاق رفتم ، ولی پرده باز هم کنار نرفت... یک بار
با خودم فکر کردم که شاید یه زمانی با وجود خودش در کنارم ، با هم این پرده ها رو کنار بزنیم! ولی الان فقط
یه فکر احمقانه و شاید هم بچگانه بود! پوزخندي زدم و روي تخت دراز کشیدم ... به پهلو افتادم و بینیم رو توي
بالش فرو کردم ... بوي شیرین و گرمش زیر بینیم پخش شد و کل وجودم رو گرفت ...! چشمام رو بستم و
لبخندي روي صورتم پهن شد ... ذهنم ناخداگاه حرف پویان رو یادآوري کرد ( ایشون فقط یه جا راحته و شبا
میتونه سر بر بالین بزاره!)
لبخندم به تک خنده اي تبدیل شد...! چرا تاحالا به این بالین فکر نکرده بودم؟! خب شاید از این به بعد بهش
فکر کردم! چه طوره؟! به نظرم که فکر خوبیه!
چشم بسته با همون لبخند ، ذهنم می رفت تا ساعاتی رو براي خودش بسازه و رویا بافی کنه! ولی عقلم نهیب
زد و بلند شد ، جسمم رو بلند کرد و روي تخت نشوند ... با کف دست به پیشونیم زدم ... من از خودم خجالت
نمی کشیدم؟! مگه دختر 18 ساله بودم که ذهنم رو به دنبال رویا بافی می فرستادم؟! مگه من بچه بودم که
نمی خواستم واقعیت رفتنش رو باور کنم؟! اصلا مگه من با خودم اتمام حجت نکرده بودم؟! اصلا مگه ...
صداي زنگ موبایلم باعث شد به اصلا بعدي فکر نکنم و مجازات خودم رو به زمان دیگه اي موکول کنم! با
دیدن اسم نادر سریع جواب دادم
-: بگو نادر
-: علیک سلام!
-: سلام!
-: خوبی؟! همه چی رو به راهه؟!
-: حرفتو بزن نادر!
-: خواستم بگم همه چی تموم شد! به خیر و خوشی!
-: خب مبارکتون باشه!
-: بدخلقی نکن رئیس! این قرار داد به نفع شرکت تو میشه بعد واسه ما نون داره!
-: خیلی خب! دیگه چی؟!
-: هیچی ، فقط بچه ها میگن باید سرماه اضافه کاریشون زیادتر بشه! چون تا این ساعت موندن شرکت!
-: به بچه ها بگو منتظر نون همون قرارداد باشن!
حواله اش کردم! « زهرماري » با صداخندید و من زیر لب
-: راستی روهان مطمئنی دلیلت براي کارنکردن با این شرکته فقط کشورش بود؟!
-: آره!
-: میدونم داغ میکنی، ولی میگم! دلیلت خیلی بچگانه بود!
-: نادر!
-: باشه ، باشه! شب بخیر!
بدون اینکه جوابش رو بدم قطع و گوشی رو کنارم پرت و خودم رو به پشت روي تخت رها کردم ... از زیر پلک
هام نگاهم به در کمد افتاد ... نیم خیز شدم و فکر کردم که شاید چیزي توي اون کمد جا گذاشته باشه ...
چیزي که این عطر شیرین هنوز روش به جا مونده باشه! پاهام رو از تخت آویزون کردم و پایین اومدم که
زیر لب گفتم و خم شدم تا گوشی رو بردارم ، با « نچی » ... گوشیم از روي روتختی لیز ، سر خورد و پایین افتاد
خم شدنم پایین روتختی رو کمی بالا زدم که حین برداشتن موبایلم چشمم به کارتون کوچیکی افتاد که زیر
تخت بود...!
کارتون رو بیرون کشیدم و روي تخت گذاشتم... خودم هم روي تخت نشستم ، با تعجب به کارتون مقابلم خیره
شدم! سري تکون دادم و آروم درش رو باز کردم ... انگار می ترسیدم که با باز کردن درش، منفجر بشه! از فکر
مسخره خودم خنده ام گرفت و سریع در کارتون رو باز کردم ... اولین چیزي که دیدم پارچه اي کهنه و مندرس
بود! بلندش کردم و جلوي روم گرفتم ، تار و پودش از هم باز شده بود ... اصلا انگار تجزیه شده بود! دستام رو
بالا بردم و با دقت نگاهش کردم ... مثل باقی مونده از یه پیرهن بود! رنگ سفید پارچه به شیري می زد و رد
خون روش مشخص بود!
ابروهام بالا رفت و بعد پیرهن تجزیه شده رو روي زمین انداختم ... بدون شک این نمی تونست مال تیدا باشه ،
این پارچه ي از هم پاشیده شده باید نزدیک به نیم قرن رو گذرونده باشه!
دستم رو داخل کارتون بردم ، چندتا عکس...! نگاهم رو هم داخل کارتون کشیدم ، جز کاغذ و عکس چیزي
ندیدم ... کارتون رو برعکس کردم و همه ي محتویاتش روي تخت ریخت ... عکس ها رو یکی یکی نگاه می
کردم ... باور کردنی نبود... عکس ها همه مربوط به آقاجون و مادربزرگی بود که سال ها پیش فوت کرده بود!
مادربزرگی که وحشت تیدا شده بود! با تعجب عکس ها رو نگاه کردم ... آقاجون ، مادربزرگ ، شخصی که نمی
شناختمش ...! پشت بیشتر عکس ها نوشته داشت ، نوشته هایی که خیلی قابل خوندن نبودن ، محو شده بودن
... عکسی رو برداشتم ، بر خلاف بقیه عکس ها کاوري پلاستیکی روش کشیده بودن ... سالم تر از بقیه بود و
نوشته پشتش خوانا بود
( ( من ، عزت الله و استاد شهباز ... بهار 1348
به قیافه مرد نگاه کردم ... چیزي جز چهره خندون و موهایی که از پشت بسته به نظر میومدن توجه م رو جلب
نکرد ... استاد شهباز؟! کی می تونست باشه؟! شنیده بودم که مادربزرگ نقاش بوده! پس حتما این مرد استادش
بوده!
شونه اي بالا انداختم و بقیه عکس ها رو هم نگاه کردم ... نگاهم رو به پیرهن تکه تکه شده دوختم ... این
عکسا چرا این جا بودن؟! تو اتاق تیدا چی کار می کردن؟! این ها باید جاي بوده باشن، مثل زیرزمین! ولی من
سال ها تو زیرزمین رفت و آمد داشتم! همچین چیزي رو اونجا ندیده بودم! مگه اینکه این عکس ها جایی بودن
که من بهش سر نزدم! جایی مثل اون صندق بزرگ! برق از سرم پرید... تیدا تا کجا پیش رفته بود؟! اون وحشت
اون رو تا کجا کشونده بود؟! صداي موزي دوباره سر و کله اش پیدا شد!
( حالا؟! حالا باید وحشتش رو قبول کنی؟!)
دستی به صورتم کشیدم
( تو رو خدا شروع نکن!)
( چرا؟! باید یکی باشه که تو رو سرزنش کنه!)
( خیلی خب! سرزنش کردي! حالا برو!)
( نه! باید تصمیم بگیري ، بعدش میرم!)
( تصمیم؟! چه تصمیمی؟!)
( باید تکلیف این عکس ها مشخص بشه!)
( عکس هم مگه تکلیف داره؟!عکسن دیگه! یه سري عکس قدیمی)
( این عکس هاي قدیمی چرا توي زیرزمین بودن و به این روز افتادن؟!)
( خب پس کجا باشن؟!)
( تو چرا اینقدر خنگی پسر؟!)
( هی! حواست باشه!)
( حواسم هست! براي همین میگم باید تکلیف این عکسا رو مشخص کنی!)
( نمی فهمم چی میگی!)
( این عکسا همه از مادربزرگت و آقاجونن! مسلما آقاجونت باید براشون ارزش قائل باشه و اونا رو توي یه آلبوم
پیش خودش نگه داره!)
( درسته! درست میگی!)
( خب ، حالا برو!)
( کجا؟!)
( پیش آقاجون!)
( چی بگم؟!)
( همینی که من گفتم!)
( خب اگه پرسید این عکسا رو از کجا آوردي چی جواب بدم؟!)
کمی منتظر موندم... جوابی نداد! ابرویی بالا انداختم : هی؟! کجا رفتی؟! چرا دیگه حرف نمی زنی؟! با...
چیکار می کردم؟! با کسی که توي ذهنم بود حرف می زدم و بعدم که خودم ساکتش می کردم ، به دنبالش می
گشتم؟! فکر کنم منم باید بستري می شدم!
سري تکون دادم و تک خنده اي کردم ، صدا راست می گفت ، من باید می فهمیدم که دور و برم چه خبره!
عکس ها رو توي کارتون ریختم و از روي تخت بلند شدم ، پاهام پیرهنِ تجزیه شده رو لگد کردن و سریع از
اون اتاق بیرون اومدم!
***
« تیدا »
بلیط آبی رنگ با ابر هاي سفید و خط خطی هاي هواپیمایی شکل قرمز رنگ رو جلوي روم گرفتم! لبخند پهنی
صورتم رو گرفته بود و قصد رفتن نداشت! شقایق با اخم هاي در هم جلوم نشسته بود و نگاهش رو از صورتم
نمی گرفت : خیلی خب! خر شدم و رفتم اینو گرفتم! حالا نیشتو ببند!
بلند شدم و خودم رو در آغوشش انداختم : واي شقایق عاشقتم دختر! تو تکی! تو یه دونه اي!
من رو از خودش دور کرد : خیلی خب بابا خفه شدم ، برو کنار! با همون لبخند کنارش نشستم : واقعا نمیدونم
چطوري ازت تشکرکنم ، کار بزرگی براي من کردي ، حتما جبران میکنم
-: وقت نمی کنی جبران کنی ، چون به محض اینکه از این کشور خارج بشی مامانت منو میکشه!
خندیدم ... از ته دل!
-: واي شقایق ، مامی اونقدرا هم که فکر میکنی خشن نیست!
-: ولی تو دیوونه تر از حد تصوراتمی!
باز هم خندیدم ... این سرخوشی و شادي تازه به وجودم تزریق شده بود و حالا حالا ها تاثیرش رو از دست نمی
داد و با فکر کردن به رفتن و دیدن دوباره ي روهان اثرش بیشتر می شد و سلول به سلولم رو غرق در همون
حس شیرین می کرد...!
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و چپ چپ نگاهم کرد : بسه دیگه! چقدر میخندي؟!
کم کم خنده ام رو قطع کردم ، ولی همچنان چشمام می خندید ، مثل اینکه شقایق فهمید که گفت : مرده شور
اون چشماي رقص نورتو ببرن! چه خوشحالم هست!
نزدیکش نشستم که گفت: حالا واقعا میخواي بري؟!
پلک هام رو روي هم گذاشتم و باز کردم
-: چطوري؟!
بلیط رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم ، تاریخش دقیقه براي یک هفته دیگه بود
-: نمیدونم ، ولی احتمالا باید فرار کنم!
چشماش گرد شد!
-: جدي که نمیگی؟!
-: چرا!
-: دیگه رسما زده به سرت! می فهمی چیکار داري میکنی؟!
-: نه ، واقعا نمی فهمم، ولی این رو هم میدونم و می فهمم که اگه مامی و پدر بفهمن که دوباره میخوام
برگردم ایران هرجوري شده جلوم رو میگیرن!
-: باهاشون صحبت کن تیدا... شاید قبول کردن
سري به دوطرف تکون دادم :نه! امکان نداره قبول کنن!
-: آخه...
-: بدون اطلاعشون میرم ، ازم ناراحت میشن ، ولی دورم نمی اندازن!
-: چی بگم!
-: بگو خوش بگذره!
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و زیر لب گفت : خداي من!
بلند شدم و به طرف میز رفتم تا بلیط رو جایی پنهون کنم ، هنوز به میز نرسیده بودم که تقه اي به در خورد و
باز شد ... هول شدم و بلیط رو سریع داخل جیب پالتویی که روي چوب لباسی بود گذاشتم
مامی داخل اومد و گفت : بچه ها بیایید ناهار حاضره
لبخندي زدم : چشم مامی!
با چشم و ابرو به شقایق اشاره کردم که بلند بشه و به سالن بریم ، سري از روي تاسف تکون داد و همراهم
اومد.
شقایق بعد از ناهار رفت و من هم در کنار مامی ظرف شستم و به خونه رسیدگی کردیم. مامی شالش رو دور
گردنش پیچید و به طرف در رفت : مطمئنی جایی نمی خواي بري؟!
گفتم « اوهومی » سري تکون دادم و زیر لب
-: پاشو با من بریم باشگاه
-: شما برو ، قراره سوزي بیاد ، بعد با هم میاییم
-: باشه ، مواظب خودت باش
دوباره سري تکون دادم و با سوهان به جون ناخن هام افتادم
سوزي روي تردمیل به نفس نفس افتاده بود ، همونطور که به سرعت قدمش هاش اضافه می کرد گفت : ولی
من... بر خلاف شقایق... با رفتنت موافقم!
در نوشیدنی رو باز کردم و سرکشیدم : فعلا که مشکلم چطور رفتنه!
-: خب ... همونجوري که ... خودت گفتی ... فرار کن!
بطري رو نیمه راه پایین آوردم : چطوري؟!
-: خیلی راحت ... از خونه بزن بیرون ... اونوقت سر از فرودگاه دربیار!
-: همینجوري؟!
-: یعنی چی ... که همینجوري؟!
-: یعنی بدون بردن وسیله اي؟! نمیشه که
-: چرا ... نشه؟! تو داري فرار ... میکنی!
-: آره، درست میگی...!
از روي تردمیل پایین اومد و حوله رو روي صورتش کشید ... به طرف آینه رفت و روبه روش ایستاد ، کمی چپ
و راست شد و خودش رو نگاه کرد ، توي اون تاپ صورتی و شلوارك لی آبی خیلی با نمک شده بود
-: چرا من هیچ تغییري نمی کنم تیدا؟! هنوز مثل یه توپم!
با صدا خندیدم ... نزدیکش رفتم و لپش رو کشیدم : تو همینجوري خوبی! غیر از این باشه که سوزي نمیشی!
شکلکی به قیافه اش داد و به طرف رختکن رفت ، مامی نزدیک اومد و گفت : داري میري؟!
نگاهی به سوزي انداختم و سري تکون دادم
-: شما که چند هفته اي یه بار نیم ساعت میایید و میرید ، به سوزي بگو اینجوري لاغر نمیشه!
***
« روهان »
عصبی و کلافه تمام وسیله هایی که مورد نیازم بودن رو برداشتم و توي ساك دستی کوچیکم ریختم ، کتم رو
تنم کردم و گوشیم رو توي جیبم انداختم ، با یک دستم ساك و کیف لپ تاپم رو برداشتم و با دست دیگه
سوییچ رو از روي میز چنگ زدم ... این باغ دیگه جاي موندن نبود ...! پله ها رو به سرعت پایین اومدم ... اشرف
روبه روم سبز شد... قطعا اگه یک روز از عمرم باقی مونده باشه ازش می پرسم که چطور می تونه اینقدر سریع
همه جا حاضر بشه!
سري تکون دادم و از کنارش عبور کردم که صداش متوقفم کرد
-: آقا در اتاقتون رو ببندم؟!
از سوالش تعجب کردم! منظورش چی بود؟! اینکه قفلش کنه و کلیدش رو به اون همه کلید اضافه کنه؟! خب
این کار رو بکنه! به درك!
چرخیدم با غیظ گفتم : هر کاري دلت می خواد بکن! اصلا آتیشش بزن!
بدون اینکه چیزي بگه راه پله ها رو در پیش گرفت ، یک لحظه ترسیدم! نکنه واقعا اتاق رو آتیش بزنه!؟ از فکر
خودم به خنده افتادم ، من هم کم کم داشتم دیوونه می شدم! سرم چرخید و امتداد نگاهم به سه اتاق پایین
رسید که یکیش اتاق آقا جون بود ... پوزخندي صورتم رو پوشوند ... حاضر بودم به خاطر دیوونگی از این باغ
برم ولی بیرونم نکنن!
پوزخندم بیشتر شد ... آره، خودش گفت که اگه نمی تونی آروم بگیري پس از اینجا برو!
حالا هم دارم میرم ... مطمئنا به این زودي ها بر نمی گردم ... یا شاید هم اصلا بر نگردم!
بالاخره دل کندم و در رو باز کردم ، به جاي کوبوندن در اون کاخ مرده ، در ماشین خودم روبا تمام قدرت به هم
کوبیدم! سرم روي فرمون گذاشتم و بعد از چند نفس عمیق توي همون حالت استارت زدم ، ریموت در رو هم
زدم و بعد اون رو روي صندلی عقب پرت کردم ، با باز شدن کامل در سرم رو از روي فرمون برداشتم و با
سرعتی بالا از اون حیاط به داخل کوچه پیچیدم ... صداي ایجاد شده لاستیک هاي ماشین با سنگریزه ها ي
کف حیاط می تونست اعصاب خرد کن باشه ولی براي من عجیب آرامش بخش بود!
ماشین رو با همون سرعتی که حرکت داده بودم توي پارکینگ کشوندم ، هنوز عصبی بودم ... هنوز برام باور
کردنی نبود که آقاجون به همین راحتی گفته بود برم! اصلا حرف ها و کارهاي دیشبش برام قابل درك نبود ...
اصلا یه چیزي درست نبود! یه چیزي سرجاش نبود!
وارد سالن همیشه خالی خونه امون شدم ، کسی نبود ... اینجا هم چیزهایی سرجاش نبود! چرخیدم ، که
چرخیدنم همزمان شد با صداي جیغ فرنگیس!
دستش رو روي قلبش گذاشت، در صورتی که من نیاز داشتم دستام رو، روي گوش هام بزارم!
-: واي آقا، شمایید؟! ترسیدم! چرا اینقدر بی خبر و بی سروصدا آخه؟! نمیگید کسی خدایی نکرده سکته میکنه؟!
آخه اگه ...
-: وراجیت تموم شد؟!
ساکت شد ، انگار تازه یادش اومده بود که با روهان صحبت می کرد! ماهیچه هاي شکمم جمع شدن! انگار به
خودشون، به من میخندیدن! منی که دیگه خودم ، روهان رو قبول نداشتم!
ناخداگاه ابروهام به هم نزدیک شد و اخم غلیظی صورتم رو گرفت ، هیکل چاق و درشتش رو عقب کشید و
گفت : ببخشید آقا ... بفرمایید بالا ، چیزي لازم ندارید؟!
از پله ها بالا رفتم : مامان خونه نیست؟!
صداي ترس خورده اش با اون لهجه ي خاصش آروم به گوشم خورد :نه ، رفتن خونه مهنا خانم ، یکم حال ندار
بودن
ایستادم و برگشتم ، مهنا حالش خوب نبود؟! چرا؟!
-: چرا؟! مهنا طوریش شوده؟!
-: نه ، حالشون خوبه، فکر نکنم چیز مهمی باشه ، آقاپویان رفتن ماموریت خانم گفتن که میرن پیش مهنا خانم
بمونن
سري تکون و راه ام رو ادامه دادم ، اتاقم ، یه دوش آب سرد، این تن به عرق نشسته از حرص و عصبانیت و
این روح خسته رو آروم می کرد..
دستی توي موهام کشیدم و حوله رو روي صندلی انداختم ، صداي موبایلم باعث شد دنبالش بگردم و توي جیب
کتم پیداش کنم ، با دیدن اسم نادر اخم هام در هم شد جواب دادم و قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم : امروز
اصلا حوصله شرکتو ندارم نادر ... می خوام استراحت کنم
-: علیک سلام! چی شده حالا؟!
-: هیچی ، چیز خاصی نیست ، یکم خسته ام
-: حالا وقت کردي و خستگیت رفع شد یه سر به ما بزن! شرکت خودتونه!
-: خوشمزگیت تموم شد؟!
-: بله رئیس!
-: پس روز خوش!
فرصت ندادم دیگه حرفی بزنه ، قطع کردم و گوشی رو جلوي آینه انداختم ، چند ضربه به در خورد و قبل از
اینکه اجازه باز شدن در اتاق رو بدم ، در بازشد ، نگاهم رو به در دوختم که فرنگیس با اون هیبت کاملا جلوش
رو اشغال کرده بود!
-: ببخشید آقا ، براي ناهار چی درست کنم؟!
ابرویی بالا انداختم : ازمن می پرسی؟!
-: آخه به خانم گفتم که شما اومدین ، گفتن براي ناهار پیش مهنا خانم می مونن ، براي شما هرچی دوست
داشتید درست کنم
سري تکون دادم و به طرف تخت رفتم : صحیح! الان که نمی دونم چی دوست دارم، هرچی خودت می خواي
درست کن!
-: ولی ...
نگاهم ساکتش کرد ... سري تکون داد و در رو بست. طاق باز روي تخت دراز کشیدم و دست چپم رو، روي
چشمام گذاشتم... تصاور شب گذشته جلوي چشمام رژه می رفتن ... لحن سرد مردي که برام اسطوره زندگیم
بود ، سرما رو به قلبم کشوند ... با دست آزادم پتورو از پایین تخت برداشتم و روي خودم کشیدم ... ذهنم مدام
به دنبال وقایع دیشب می گشت ... به پهلو چرخیدم و پتو رو تا زیرگردنم بالا آوردم ... چشمام رو روي هم
گذاشتم و به ذهنم اجازه دادم کنکاش کنه ... اصلا این ذهن به اجازه احتیاجی نداشت ... هرگز نمی تونست
رفتار آقاجون رو فراموش کنه. پلک هام رو روي هم فشار دادم تا تصاویر شب قبل بهتر جلوي چشمم نقش
ببنده ...!
( از پله ها پایین اومدم ، چشمم به ساعت بزرگ گوشه دیوار افتاد ... این ساعت آقاجون خواب بود ... دستم دور
کارتون شل شد ، روي مبلی همون نزدیکی نشستم ، با پام روي زمین ضرب گرفتم و فکر کردم ... نه ، نمی
تونستم منتظر زمان دیگه اي بمونم ... بلند شدم و به طرف اتاق آقاجون رفتم ، در زدم و آهسته وارد شدم ... از
دیدنش روي مبل گوشه ي اتاقش خوشحال شدم ، لبخندي زدم و گفتم : اجازه هست آقاجون؟
لبخند کم جونی زد و سرش رو تکون داد ، رو به روش نشستم و کارتون رو بینمون قرار دادم : فکر میکردم
خوابیدین
نفسش رو بیرون فرستاد : خوابم نمیبره... این چیه؟!
به کارتون اشاره کرد ، زبونم رو روي لبهام کشیدم و آهسته در کارتون رو باز کردم ... سرم رو بالا گرفتم و به
آقاجونی که منتظر من رو نگاه می کرد نگاهی انداختم ، نمی دونستم چطور باید حرف بزنم؟! چطور باید سوالام
رو بپرسم؟! اصلا از کجا شروع کنم؟! نگاهمون روي هم طولانی شد ... بالاخره تصمیم گرفتم و کارتون رو
روي میز خالی کردم ... عکس ها روي میز ریخت و همون عکس سه تایی کاور شده جلوي آقاجون قرار گرفت
...! سرم بالا اومد و به محض دیدن چهره آقاجون ، راست نشستم ... صورتش سرخ شده و کاملا عصبانی بود
...! عکس رو گرفت و توي مشتش مچاله اش کرد!
ابروهام بالا پرید : چرا این کارو کردید آقاجون اون عکس...
-: اینا رو از کجا آوردي؟!
صداي دادش من رو از جا هم پروند! تا حالا آقاجون رو اینقدر عصبی ندیده بودم ، تا حالا صداي داد آقاجون رو
نشنیده بودم!
-: از توي زیرزمین!
نگاهش طوفانی شد... بلند شد و روبه روم ایستاد ...
-: تو توي زیرزمین چه غلطی می کردي؟!
من هم ایستادم ... تا حالا توهین آقاجون رو هم نشنیده بودم! اون هم به خودم! کسی که می گفت، تو جوونی
هاي من هستی!
-: نشنیدي چی گفتم؟! گفتم تو ، توي زیرزمین چه غلطی می کردي؟!
آب دهنم رو قورت دادم : همینجوري رفته بودم اونجا! براي کنجکاوي!
-: کنجکاوي؟! درباره زیرزمینی که بهت گفته بودم حق نداري واردش بشی!
-: سخت میگیرید آقاجون! مگه اونجا چی داره جز یه سري وسایل قدیمی به دردنخور!
-:اونجا فقط جاي وسایل قدیمی و به درد نخور نیست!
کلافه پرسیدم: پس جاي چیه؟! من اصلا منظورتونو متوجه نمیشم
-: لازم هم نیست متوجه بشی!
از کنارم گذشت و روبه روي پنجره ي اتاقش قرار گرفت که برخلاف پنجره اتاق من همیشه پرده اي کنار رفته
داشت.
با فاصله پشت سرش قرار گرفتم ، آقاجون عصبانی احتمالا غیرقابل کنترل هم می شد! واقعا می شد؟! سري از
روي تاسف براي خودم تکون دادم و سکوت رو شکستم
-: من سوال دیگه اي داشتم آقاجون
جوابم جز یه آه عمیق چیز دیگه اي نبود
-: چرا اون عکسا توي زیرزمین بودن؟!
چرخش ناگهانیش به طرفم باعث شد از سوالم پشیمون بشم و اون صداي مسخره ي توي سرم رو لعنت کنم
-: پس کجا باشن؟!
-: خب ... این عکسا یادگاري هاي مادربزرگ محسوب میشن ، باید پیش شما باشن یا توي یه آلبوم نه توي یه
کارتون وسط انباري
-: برو بیرون!)
پلک هام از روي هم بلند شد ... تحمل شنیدن این حرف آقاجون حتی توي خواب هم سخت بود، چه برسه به
واقعیت ، چه برسه به زمانی که اون واقعیت رو دوره کنی! نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و به طرف دیگه
غلت زدم ، بالش رو روي سرم گذاشتم تا دیگه به بحث عذاب آور دیشب فکر نکنم ... ولی ذهنم سرکش شده
بود!
(-: بله؟!
چند قدم محکم برداشت و سینه به سینه ام ایستاد : دفعه ي آخرت باشه که وارد اون انباري میشی! دفعه ي
آخرت باشه که یه سري آشغال پیدا میکنی و میاي ازشون از من سوال می پرسی! مفهومه؟!
مفهوم بود؟! نه! من قانع نشده بودم ، درواقع اصلا جوابی نگرفته بودم که من رو قانع کنه ...!
-: من فقط جواب سوالم رو میخوام؟!
-: چه جوابی؟!
صداش بلندتر از این نمی شد ... چشماش رو تا به حال اینطور ندیده بودم ... سرخ ، طوفانی ، پر از خشم یا
شایدم نفرت...!
-: جواب خیلی چیزا رو، مثلا همین عکسا ، اون اتاق ته راه رو ، کلبه اي که ته باغه و اشرف اونجاست ، اصلا
خود اشرف! همه اینا سواله ، سوالایی که جواب نداره
-: خودت که میگی، جواب نداره!
-: اگه شما بخواي میتونید جواب منو بدید!
-: درست فهمیدي که نمیخوام پسر! دست از این کاراگاه بازي هاي احمقانه بردار!
-: نمیتونم!
-: نمیتونی؟! پس برو!
-: آقاجون!
-: همین که گفتم! اگه نمیتونی مثل قبل آروم اینجا زندگی کنی از اینجا برو! آرامش اینجا رو به هم نزن!
ناباور از حرفی که آقاجون زده بود ، چند قدم عقب عقب و بعد از اتاق بیرون رفتم. واضح تر از این هم کسی رو
از جایی که بهش علاقه داره بیرون میکنن؟! اون هم فقط به خاطر چندتا عکس؟! به خاطر یه جواب که مسلما
نباید سخت باشه؟! ولی شاید هم باشه ... شاید جواب این سوال اونقدر سخت بوده که آقاجون آروم و ساکت
همیشگی رو تا این حد عصبانی کرده...!)
کلافه توي تخت نشستم و بالش رو روي زمین پرت کردم ، دستی توي موهام کشیدم و از خیر استراحت کردن
گذشتم! به طرف آشپزخونه رفتم و قبل از اینکه دوباره صداي گوش خراش فریاد فرنگیس رو بشنوم چند ضربه
به در زدم : ناهار فسنجون میخوام فرنگیس خانم!
***
« تیدا »
با دهن باز به سوزي نگاه می کردم که در حال خوردن دومین تیکه ي کیک شکلاتیش بود! شقایق دستش رو
زیر گونه اش زده بود و نگاهش با هر بار بالا و پایین رفتن چنگالِ دست سوزي ، بالا و پایین می شد!
سوزي کیک داخل دهنش رو قورت داد و گفت : چیه؟ چرا اینجوري نگاهم میکنید؟!
شقایق صاف نشست : من که دارم این اراده رو تحسین میکنم!
سوزي این بار با دهن پر گفت : کدوم اداره؟!
بشقاب کیک رو از زیر دستش کنار کشیدم : اداره نه! اراده!
دوباره بشقاب رو به طرف خودش کشید : آها! چرا؟!
بشقاب رو دوباره ازش دور کردم: به خاطر این که اینقدر این اراده قویه که در هفته چند کیلو کم میکنی!
اینبار بشقاب رو با شدت بیشتري کشید که با برخورد به میز صدا ایجاد کرد و باعث شد سر چند نفر به طرف ما
بچرخه.
-: خوردن و چاق شدنت به جهنم! مریض میشی اینقدر میخوري بچه!
لبهاش رو جلو داد تا مثلا قیافه اش مظلوم بشه ، روش رو از ما گرفت و دوباره مشغول خوردن شد. شقایق من
رو نگاه کرد و گفت : ولش کن تیدا ، تو به فکر مشکل خودت باش!
نفسم رو با یه آه بیرون فرستادم : آره ، فقط دو روز دیگه وقت دارم و هنوز نمیدونم باید چیکار کنم
-: میگم تیدا ...
با ساکت شد و ادامه حرفش رو نزد ، نگاهش کردم که نگاهش رو دزدید و به میز دوخت
-: چی میخواستی بگی؟!
-: هیچی ولش کن!
-: حالا که گفتی حرفتو کامل کن!
-: چیز مهمی نیست! بی خیال!
-: مطمئنی؟!
حالت صورتش نگران بود ... انگار می ترسید ... ولی با این حساب باز هم گفت : آره ... اصلا بهش فکر نکن!
ابرویی بالا انداختم و باشه اي زیر لب گفتم که اون دستاش رو توي هم قفل کرد و لبش رو به دندون گرفت.
سعی کردم به چیزي که شقایق می خواست بگه و مطمئنا چیز مهمی بوده فکر نکنم ، لبخندي زدم و به طرف
سوزي چرخیدم
-: الان قهر کردي؟!
جوابی نداد و همچنان مشغول بود
-: سوزي؟!
باز هم جوابی نداد که شقایق گفت : بالاخره این داداش ما هم اومد!
سوزي هول شده سریع به طرف ما چرخید و بشقاب کیک رو به طرف من فرستاد! من هم منتظر دیدن شاهین
بودم که صداي خنده شقایق بلند شد!
سوزي ناباور مشتی به بازوي شقایق کوبید و گفت : تلافی میکنم!
ولی ما همچنان می خندیدیم!
وقتی وارد خونه شدم هنوز از کل کل هاي شقایق و سوزي لبخند به لب داشتم ، کفش هام رو با دمپایی هاي
نقره اي رنگم عوض و از همون راه رو کش مو هام رو باز کردم ، دستی توي موهام کشیدم و وارد سالن شدم ،
صداي سلام بلند بالام اول با دیدن مهتاج بالاي شومینه! و بعد با دیدن پدر و مامی توي گلوم شکست!
چرخیدم و با دیدن شاهین چیزي توي دلم فرو ریخت! صدایی توي سرم گفت ( رفتن کنسل شد!)
نگاهم روي شاهین طولانی شد ... نگاه ترس خورده شقایق و لحنی که نگران بود رو به یادآوردم ... پس شقایق
چیزي رو می دونست ، می دونست و وانمود کرده بود که اتفاقی نیفتاده ...
-: سلام تیدا خانم!
صداي شاهین از دور دست میومد ... از جایی که انگار با من خیلی فاصله داشت ... مامی اشاره کرد که بشینم ،
نگاه مامی پر از خشم بود و نگاه پدر مثل همیشه آروم ... نگاه من روي شومینه ثابت موند ... مهتاج چطوري
اون بالا ایستاده بود؟! نگاه اون هم انگار نگران بود!
دستم بالا رفت و دوباره موهام رو بستم ، از بازبودنشون موقع بازجویی خوشم نمی اومد! روي دورترین مبل به
همه نشستم ، پدر بود که شروع کرد : خوش گذشت دخترم؟!
خوش گذشته بود ، و اگه این جلسه بدون بحثی تموم می شد ، این خوشی تا ابد پابرجا می موند!
آب خیالی دهنم رو قورت دادم و با صدایی که به زور شنیده می شد جواب دادم : بله ... خوش گذشت
لبخند زد ... الان چه وقت لبخند بود؟! دل من از نرسیدن به حس شیرینم آشوب بود ...! وجودم از فهمیدن
حقیقت وحشتم مور مور می شد...! چشم هام به جاي دیدن نگاه خیره و متفکر شاهین، اون نگاه شب آخري رو
میخواست که پاي برگشتنم رو سست کرده بود...!
صداي مامی من رو به یقین رسوند که رفتنی در کار نیست!
-: همین الان درباره ي حرفایی که دکتر میزنه توضیح میدي تیدا!
بالاخره لب باز کردم : من که ... نمی دونم دکتر ... چی میگن!
مامی کمی از روي مبل جلو اومد ، حالت نگاهش عصبی تر شده بود : خودتو به اون راه نزن تیدا!
دست پدر بازوش رو گرفت : آروم گلنار ، اجازه بده با آرامش پیش بریم
مامی فقط به ظاهر آروم بود : آرامش؟! مثل اینکه متوجه نیستی که دوباره می خواد چیکار کنه
-: مگه من قراره کاري انجام بدم؟!
پدر دستاش رو توي هم قفل کرد و روي زانو هاش گذاشت : چرا دوباره می خواي برگردي ایران؟!
این طوري بهتر بود ... رك و راست حرف زدن رو بیشتر دوست داشتم ...
-: چون باید برگردم
-: چرا؟! چی تو رو مجبور میکنه؟!
خب ، حالا اوضاع بد شد ... حالا چی میگفتم؟! میگفتم که هنوز وحشتم دنبالمه و براي کشف حقیقت دارم
میرم؟! میگفتم من به زحمت سرپاهام هستم و به ظاهر زندگی خوبی دارم؟! می گفتم من زده به سرم و حاضرم
همه چیزمو بدم تا دوباره اون نگاه مشکی براق و اون صداي گرم و گیرا رو داشته باشم؟! من چی باید می
گفتم؟!
-: جواب من رو نمیدي دخترم؟!
-: نمی تونم بگم!
صداي پوزخند مامی روحمو خراش داد ... اصلا مگه مامی هم پوزخند میزد؟! مامی مهربون و دوست داشنتی
من؟!
-: چرا نمی تونی بگی؟!
-: چون ... چون شما باور نمی کنید...!
-: به من بگو ، من قول میدم باور کنم
-: نه ... شما هیچ وقت منو باور نکردید ... شما جناب دکتر! شما اگه منو باور میکردي به اسم یه دیوونه منو
نمی فرستادي تیمارستان!
خودش رو روي مبل بالا کشید : من فقط می خوام بهت کمک کنم ... نمی خوام دوباره اون اتفاقات پیش بیاد
-: کمک؟! شما با بسته نگه داشتن دهنت می تونستی بزرگترین کمکو به من بکنی!
صداي مامی ، صداي بالا رفته ام رو ساکت کرد : مواظب حرف زدنت باش تیدا!
سکوت کردم و به پدر چشم دوختم ... هنوز هم نگاهش مهربون بود
-: من قول میدم اگه دلیل منطقی براي رفتنت داشته باشی ، بهت این اجازه رو میدم که هرجایی که خواستی
بري!
چشماي مامی گرد شد :بهزاد!
-: این طوري بهتره گلنارخانم!
پدر راست می گفت ، ولی دلیل منطقی؟! دلیل من منطقی بود ، ولی نه از نظر پدر و نه از نظر هیچ کس دیگه
اي ، بلکه فقط از نظر خودم منطقی بود. شاهین بلند شد : من دیگه حرفی ندارم ، به عنوان یه پزشک وظیفه
داشتم که شما رو آگاه کنم که این سفر دوباره و برگشتن به اون خونه باغ یعنی روز از نو و روزي از نو!
توي دلم خندیدم ... آقاي دکتر وظیفه شناس خبر نداشت که روز و روزي من هر روز از نو شروع می شد!
بدون حرفی از خونه بیرون رفت
-: ناراحتش کردي تیدا!
خب اون هم منو ناراحت کرده بود ... اصلا هیچ کس خبر نداشت به هم خوردن این برنامه چقدر من رو ناراحت
کرده بود ...
-: دخترم من منتظرم ، دلیلت رو بگو
مثل اینکه پدر هم می دونست دلیل قانع کننده اي ندارم که این شرط رو گذاشته بود ...
نگاهم بین مامی و پدر به گردش افتاد و در نهایت روي مهتاج ثابت موند ، هنوز بالاي شومینه ي خاموش
ایستاده بود ...!
-: شب تنهایی با هم صحبت میکنیم و دلیلم رو بهتون میگم!
مامی متعجب پرسید : یعنی من غریبه ام؟!
جوابی نداشتم ... لبخند پدر برام کافی بود...!
در اتاق رو باز کردم که مامی به داخل اتاق پرت شد! اول ترسیدم و بعد لبخندي که روي لبم بود به یه خنده ي
بزرگ تبدیل شد ...! مامی بلند شد و نگاه خصمانه اي به من و بعد به پدر انداخت
-: فالگوش ایستادن اصلا کار خوبی نیست گلنار خانم!
مامی چند قدم به پدر نزدیک شد : جدي؟! پنهون کاري چطور؟! اون کار خوبیه؟!
لبخند پدر وسعت گرفت : کدوم پنهون کاري؟!
-: تازه می پرسی کدوم پنهون کاري؟! با دخترت نشستی توي این اتاق و معلوم نیست داره چی بهت میگه که
خامش بشی و بزاري دوباره برگرده توي اون خراب شده!
-: من خام هیچ کس نمیشم گلنار! اینم دختره اته! با هم صحبت کردیم و قرار شد براي دو هفته بره و برگرده!
چی ؟! که مامان گفت اونقدر بلند بود که دستم رو روي گوش هام بزارم!
-: ببین گلنار ما با هم صحبت میکنیم ، خب؟!
-: یعنی چی که ما با هم صحبت میکنیم؟! اصلا می فهمی داري چیکار می کنی بهزاد؟! اصلا چرا من نباید
بفهمم که چی بهت گفته؟!
-: کی گفته قرار نیست بفهمی؟! گفتم که با هم صحبت میکنیم
سرم رو پایین انداختم و از اتاق بیرون رفتم که دوباره صداي مامی رو شنیدم
-: کجا؟! صبرکن ، فرار نکن... بیا خودت بگو چی گفتی که به نظر پدرت قانع کننده اومده؟!
-: بشین گلنار من برات میگم ، اونو ولش کن
-: نه ، ولش نمیکنم ، چون از نظر من هیچ دلیلی نمیتونه اونقدر قانع کننده باشه که اینو بفرسته توي اون
دیوونه خونه!
در اتاق رو بستم و صداي گلنار گفتن پدر پشت در بسته اتاقم تبدیل به پچ پچ و صداهاي نا مفهوم شد ...
هدفونم رو ، روي گوشم گذاشتم و صداش رو بالا بردم تا آروم بگیرم و به دو روز دیگه فکر کنم ... دو روز دیگه
که وارد اون باغ میشدم ... به دو روز دیگه اي که با دیدن اون ماشین آلبالویی بزرگ توي حیاط اون خونه باغ
حسی خوش وجودمو پر می کرد ... به دو روز دیگه اي که با بالا رفتن از اون پله ها و رسیدن به در اون اتاق
ضربان قلبم بالا می رفت ... به دو روز دیگه اي که مونده بود تا کشف حقیقت ... تا رفتن به داخل اون اتاقِ در
سفید ... فقط دو روز دیگه...!
چشمام رو بستم خودم رو ، روي تخت سر دادم ... دستام رو روي سینه ام حلقه کردم و تمرکزم رو به آهنگ
اختصاص دادم ... چشم بسته به استقبال خاطرات گذشته ام رفتم ... خاطراتی که نه تلخ بود و نه شیرین ...
باچی خالی کنم هر شب
یه بغضی قد یه کوهو؟!
شبایی که بغل کردم
یه قاب عکس بی روحو ...
خواننده می خوند و من به این فکر کردم که حتی از اون یه قاب عکس ندارم ... عکسی که بتونه مقداري از این
حجم دلتنگی کم کنه ...
کجایی که ببینی من
چه دردي میکشم بی تو
چه زجري می کشم ، وقتی میبینم جاي خالی تو ...
جاي خالیش ، نه این جا ، بلکه جایی از درونم حس می شد ... جایی داخل قلبم کم کم داشت سوراخ می شد ...
کم کم داشت به یه حفره تبدیل می شد که اونو توي خودش جا بده ... این حفره درد داشت ... زجر می داد ...
اون چی؟ اون هم درد می کشید از این دوري؟ اصلا اون دنبال این حس می گشت ... دنبال من بود؟!
تو رفتی خاطرات تو
رفیق اشک چشمامن
در و دیوار این خونه غریبی میکنن با من ...
غلتی زدم و چشمام رو محکم روي هم فشار دادم ... خاطرات به ذهنم هجوم آورده بودن و می خواستن از
چشمام بیرون بزنن ...
یه دریا بودي و چشمم حریف بغض دریا نیست
تو اونقدر دور رفتی که ازت ، یک قطره پیدا نیست ...
چشم من هم حریف اون بغض نشد ... قطره اشکی از گوشه چشمم بیرون زد و از روي بینیم لیز خورد و روي
بالش افتاد ...
کجایی که ببینی من چقدر دلخسته و تنهام
ببینی زندگی بی تو داره جون میده رو دستام ...
یاد اون شب آخر ، روي اون تاب ، توي اون سرما ... یاد دستی که دستم رو گرفت و منو گرم کرد از وجودش ...
یاد لحظه اي که صداش توي گوشم نشست ... یاد لحظه اي که منِ بریده از همه جا رو به آغوشش راه داد ...
یاد تمام اون لحظه ها به وجودم نشسته بود و ازم جدا نمی شد ...
من و تو ما شده بودیم ، عذابم میده من بودن
با داغ دوري دستات یه عمري تن به تن بودن
دلم میگیره از تقدیر ، که دور از هم رهامون کرد
اگه قسمت جدایی بود ، چرا آشنامون کرد ...
دلم گرفته بود ... به اندازه تمام اشک هایی که از گوشه چشمم پایین می چکید و وارد موهام می شد ... دلم
گرفته بود ... به اندازه تمام لحظه هایی که می تونست به دور از جنگ و دعوا باشه ... دلم گرفته بود... به اندازه
تمام اون روزهایی که در کنارم بود ... به اندازه اون چند خاطره کوتاه ... به اندازه اي که حالا وسعت این دلتنگی
رو درك کرده بودم ... دلم گرفته بود ، به اندازه اي که می دونستم شاید هرگز این منِ من و منِ اون تبدیل به
ما نشه ...! دلم گرفته بود ...
***
« روهان »
صبح جمعه رو دوست داشتم ... برام پر بود از حس هایی که سال ها به دست فراموشی سپرده شده بود ...
سالهایی که همه توي این خونه بودیم ... سالهایی که مهنا دختر این خونه و هنوز شاد و سرزنده بود و اتفاقی
براي برادرش رخ نداده بود که اونو گوشه گیر کنه ... سالهایی که همه چیز خوب بود و مامان، مهلقا بانو بود و
پدر خشک و جديِ محل کار رو توي خونه مهربون و خانواده دوست کرده بود ...
نفسم رو با یه آه بیرون فرستادم ... چقدر دور بودم از اون سالها و حالا دوباره چقدر خودم رو به اون سالها
نزدیک میدیدم! لبخندي از فکر خودم روي صورتم نشست ... آب روي صورتم رو با حوله ام گرفتم و از
دستشویی بیرون اومدم ، به طرف آشپزخونه رفتم و همه رو حتی بابا رو پشت میز دیدم ، لبخندم پهنتر شد و
سلام گیرایی از گلوم خارج شد
-: سلام!
پویان چاییش رو روي میز گذاشت و گفت : سلام به روي ماهت! بیا ، بیا اینجا بشین کنار خودم!
سري به دو طرف تکون دادم و کنارش نشستم : تو اینجا چیکار میکنی اول صبح جمعه اي؟!
-: اومدم خونه پدرزنم که از قضا عموم هم هست!
-: من هر کاري کنم تو رو کمتر ببینم نمیشه ، نه؟!
-: خواهر جنابعالی گیر داده بود که صبح جمعه برو حلیم بخر بریم خونه بابام! وگرنه منم تمایلی به دیدن تو
نداشتم!
صداش رو آورد پایین و زیر گوشم گفت : آدم صبح جمعه اي خسته است میگیره میخوابه!
ي زیر لب نثارش کردم که گفت : تو منحرفی! به من چه! « زهرمار »
چپ چپ نگاهش کردم که نیشش باز شد : قوربون اون نگاه عاشقت برم!
سري به دو طرف تکون دادم ، تحمل کردن حرف هاي مسخره پویان ، اول صبحی از حوصله من خارج بود!
نگاهم روي بابا نشست و پرسیدم : کی برگشتین؟
کمی خودش رو به عقب کشید و گفت : دیشب دیروقت ... مادرت میگه دیگه باغ نمیري!
از یادآوریش چینی بین دو ابروم نشست ...
-: نه ... دیگه حوصله باغو ندارم ...!
مهنا لقمه دهنش رو قورت داد و بر عکس بابا خودش رو به طرف میز کشوند : تو هم برعکس عمل میکنی ها
داداش! زمستونو میري اونجا اونوقت تابستون که هواي اونجا خوبه و سرسبزه نمیري!
-: پیش میاد ... اتفاقایی که میفتن خودشونو با فصل ها هماهنگ نمیکنن!
-: چه اتفاقایی داداش؟!
لبخند نصفه و نیمه اي زدم : هیچی، ولش کن!
فنجون چاییم رو تا ته سر کشیدم و نگاهم روبه چشماي کنکاش گر پویان دوختم : چته؟ چرا اینجوري نگاهم
میکنی؟!
-: هیچی! دارم دنبال یه چیزي می گردم!
-: تو صورت من؟!
سرش تکون هاي ریزي به معنی آره خورد و کنار گوشم گفت : بیا بریم بالا کارت دارم!
در رو بست و پشتش تکیه داد ... روي تخت نشستم و نگاهش کردم تا خودش شروع کنه. از در فاصله گرفت و
اومد کنارم نشست ... نگاهش رو زوم چشمام کرد و گفت : اتفاقایی که ازش حرف می زدي چیه؟!
چیزي نگفتم و ساکت موندم ...
-: چرا باغ نموندي و گفتی که دیگه باغ بر نمیگیردي؟!
باز هم جوابش فقط سکوت بود ...
-:با تو ام؟!
-: الان داري منو بازجویی میکنی؟!
-: یه چیزي تو همین مایه ها!
-: به چه دلیل؟!
-: به دلیل اینکه میدونم تو آدمی نیستی که بتونی از اون باغ دل بکنی!
-: چرت نگو پویان!
-: من چرت نمیگم! اتفاقا کاملا حواسم هست که داره چه اتفاقی میفته!
-: چه اتفاقی داره میفته جناب سرگرد!
روي جناب سرگرد تاکید کردم و باعث شد رنگ نگاه پویان عوض بشه ... حالا رنگ نگاهش چیزي بود درست
مثل چهار سال پیش که دیگه داشت به پنج سال نزدیک می شد ...! نگاهش درست مثل اون موقع پر بود از
مهربونی و دلسوزي! پر بود از حس کمک! پر بود از حس برادرانه! پر بود از حس کمک به برادر!
دستاش رو روي زانوهاش گذاشت و رو به جلو خم شد : من میدونم چقدر عوض شدي روهان ... من تو رو
بیشتر از خودت میشناسم ... میدونم یه چیزي سرجاش نیست ... روهان چند سال پیش سر قضیه مینا نذاشتی
دهن باز کنم و بگم که چه کاري کردي! بگم که با هم چه کاري کردین! اگه اون موقع ساکت موندم به خاطر
این بود که اوضاع خودت بدتر می شد ... میفتادي تو هلفدونی! ولی حالا...
-: چه خبرته؟! چی داري میگی واسه خودت؟! الان از این حرفا می خواي به کجا برسی؟!
-: به تیدا!
ماتم برد ... از اینکه پویان منو اینقدر به هم ریخته از این عشق مسخره میدید ماتم برد ... حالم بد شد ... حالم از
خودم بد شد!
حس هاي خوبم رفتن و اخم مهمون صورتم شد : چرا مزخرف میگی؟! چه ربطی به تیدا داره؟!
به طرفم چرخید : نگو که دوستش نداري؟!
جوابی ندادم ... چی میگفتم؟! میگفتم هر لحظه توي زندگیم کمبودش حس میشه و من دارم انکار می کنم؟!
دارم از خودم فرار میکنم؟!
-: روهان؟!
-: بس کن پویان! من اون دختره خل و دیوونه رو دوست ندارم! چرا همچین فکري میکنی؟!
-: پس چرا اینجوري از باغ زدي بیرون و میگی که دیگه پاتو اونجا نمیزاري؟! پس این همه تغییر از کجا میاد؟!
-: من به خاطر تیدایی که دیگه توي اون باغ نیست از اونجا نزدم بیرون!
-: پس دلیلش چیه؟!
-: بگم دست از سرم بر میداري؟!
-: قول نمیدم!
-: با آقاجون حرفم شده!
-: چی؟!
حالا نوبت اون بود که ماتش ببره ... متعجب زل زد به صورتم و روبه روم ایستاد : روهان دروغ مزخرف تر از
این ...
-: دلیلی نمی بینم بخوام دروغ بگم؟!
دستی به ته ریشش کشید و گفت : آخه چرا؟!
خودم رو ، روي تخت رها کردم و گفتم : مفصله!
کنارم نشست و پرسید : بگو! گوش میکنم!
-: در اینکه گوش تو رو آفریدن واسه حرف شنیدن شکی نیست!
-: مگه گوش تو میبینه به جاي شنیدن؟!
-: نه! ولی گوشاي تو اختصاصی می شنون!
-: میشه جرت و پرت گفتنو تموم کنی و بگی که چرا با آقاجون حرفت شده؟!
به جاي جواب به طرفش غلت زدم و گفتم : پویان امشب عمو و زن عمو رو بیار خونه ما!
ابروهاش رو بالا برد : چرا؟!
-: چون مهمونیه!
بدون توجه به قیافه متعجب و بهت زده پویان بلند شدم و گفتم : تا من میرم به فرنگیس بگم تو هم زنگ بزن
به خونه اتون!
شام توي جمعی صرف شد که چندوقتی بود ازش دور بودم ... امروز براي بار چندم یاد گذشته ي سفید و شفاف
زندگیم افتادم ... یاد روزهایی که با خانواده عمو و عمه ها هر هفته خونه یکی جمع می شدیم و چندساعتی رو
خوش وخرم کنا هم میگذروندیم ... مقابل نگاه متعجب پرند از بگو و بخند من و پویان ، رو به روش نشستم و
با همون لبخند گفتم چه خبر پرند خانم؟! کم حرف شدي؟! قبلا اینجوري نبودي!
صداي آروم مهنا زیرگوشم نشست : ولش کن تو رو خدا! الان میخواد افاده و کلاس بزاره!
لبخندم عمیق تر شد و پرند گفت : خبري نیست ، شما بهتري گویا!
-: آره! حالم خوبه!
-: خب خدارو شکر ما حال خوب شما و لبخند شما رو هم دیدیم!
سري تکون دادم و اینبار رو به عمو شهرام گفتم : عمو شما مادربزرگ رو چقدر یادتونه؟!
جمع توي سکوت سنگینی فرو رفت ... همه با تعجب به من که راحت روي مبل لم داده بودم نگاه می کردن ...
پویان به طرفم خم شد و گفت : چیکار میخواي بکنی روهان؟!
شونه اي بالا انداختم که عمو شهرام گفت : چی شد یه دفعه یاد مادربزرگت افتادي؟!
-: همینجوري! فکر کردم که ما ها اونقدري که درباره آقاجون میدونیم و باهاش زندگی کردیم چیزي درباره
مادربزرگ نمیدونیم!
مامان کمی جابجا شد و گفت : روهان جان شاید عمو و پدرت از یادآوري مادرشون ناراحت بشن!
عمو شهرام گلویی صاف کرد و لبخندي به لب نشوند : نه ،چرا ناراحت ... راستش من یا بهرام هم چیز زیادي
یادمون نمیاد ... اون موقع که مادر فوت کرد ما ده یازده سالمون بود ...!
-: مادربزرگ چطور فوت کرد؟!
-: تصادف کرد ... یادمه یه روز صبح بیدار شدم و فهمیدم مادر با آقاجون رفتن بیرون ... بعدش آقاجون تنها
برگشت ظاهر خیلی داغونی پیدا کرده بود ... می گفت تصادف کرده و ماشین رفته ته دره ، خودش از ماشین
پایین پریده بود بیرون ولی مادر با ماشین رفته بود ته دره ...!
صداي آروم خدا رحمتش کنه همه بلند شد ...
-: مادربزرگ نقاش بود درسته؟!
-: آره ... یادمه که مادر نقاشی میکشید و از این بابت سرش خیلی شلوغ بود ... طوري که ما ها پنج تا بچه رو
مهربانو بزرگ کرد!
کمی جلو اومدم و گفتم : پس مهربانو الان کجاست؟! مرده؟!
-: نمیدونم ... چندسال پیش وقتی که ماها هنوز ازدواج نکرده بودیم فلج شد ... بعدم اشرف برد گذاشتش
آسایشگاه!
-: چرا فلج شد؟!
-: از پله ها افتاد!
مات دهن عمو شهرام موندم ... مهربانو از پله ها افتاد ... چیزي جلوي چشمم عقب و جلو رفت ... کج و معوج
شد ... خوابم توي ذهنم زنده شد ... کسی که می خواست فرار کنه ... اشرفی که هلش داد و اون از پله ها
افتاد...!
-: روهان؟! عمو با شماست؟!
نگاهم به صورت مامان افتاد و گفتم : جانم؟!
-: عمو با شماست؟!
عمو لبخندي زد و گفت : حالا چرا اینا رو پرسیدي؟!
به جاي جواب سوال دیگه اي پرسیدم : مهربانو تو کدوم آسایشگاه بستریه؟!
-: گفتم که ما نمی دونیم ... اشرف خودش اونو برد آسایشگاه!
بلند شدم و به طرف پله ها رفتم ... نیاز به تنهایی داشتم ... باید این اتفاقات رو کنار هم میچیدم ... یه چیزي
این وسط کم بود ... این وسط یه چیزي جامونده بود ... یکی داشت پنهون کاري می کرد ...!
-: روهان؟! کجا میري پسرم؟!
روي پله ي دوم ایستادم : شرمنده حالم خوب نیست ... سر درد دارم ، می رم استراحت کنم...!
***
« تیدا »
اونقدر بیکار بودم و اونقدر که با شقایق و سوزي مشغول بودم و بیرون می رفتیم خیلی کم تو خونه بند می شدم
و تقریبا ساعات اولیه شب به خونه می رسیدم ، اونم براي اینکه ما همیشه شام رو سه نفري می خوردیم ، این
یه قانون بود توي خانواده ي سه نفره ي ما...!
وارد خونه شدم و به خیال اینکه مامان کارش هنوز توي باشگاه تموم نشده و خونه نیست بی سر و صدا به
طرف اتاقم رفتم ... نزدیک اتاق که رسیدم در اتاق نیمه باز بود و لامپش روشن! تعجب و ترس با هم به سراغم
اومد ... قدم دیگه اي برداشتم ... صحنه هاي وحشتناکی که توي باغ ، توي اون عمارت باهاشون روبه رو می
شدم ، همینجوري شروع می شدن ... کمی از ترسم کم کردم و یک دفعه اي به طرف در حمله بردم و بازش
کردم!
صداي هینی بلندي که مامی کشید توي صداي نفس من که از حنجره ام بیرون دادم قاطی شد! مامی پشت
میز ایستاده بود و این در حالی بود که کل اتاق به هم ریخته بود! تمام کتاب ها و تابلو ها و وسایل هام ... تمام
لباسام وسط اتاق بود و حالا مامی مشغول کمد کوچیک کنار میز بود که قفل داشت و من قفلش کرده بودم.
دست مامی پشتش پنهون شد و من ناباور به اتاق نگاه می کردم
-: دزد اومده؟!
-: دزد؟! نه!
-: پس اینجا چرا اینجوري شده؟!
-: اینجا ... چیزه ، گفتم یکم مرتب کنم!
-: اینجا تنها چیزي که نمیشه بهش گفت مرتبه!
-: خب تازه داشتم درست میکردم!
-: چطور شما اومدي سراغ اتاق من؟! شما که همیشه میگفتی خودم باید اتاقم رو مرتب کنم!
-: حالا بد شده خواستم تمیز بشه؟! اصلا خودت مرتبش کن!
چشمام گرد شد و نگاهی به اوضاع نابسامان اتاق کردم ... درست کردنش خیلی طول میکشید!
مامی راه افتاد طرف در و من براي لحظه اي تیغه چاقویی که دستش بود رو دیدم!
-: مامی؟!
چرخید طرفم و با هول گفت : چیه؟!
-: اون چیه پشتت؟!
-: کدوم؟!
-: همون!
-: همون کدومه؟!
-: مامی! اونی که پشتت ، توي دستت قائم کردي!
-: من چیزي قائم نکردم!
بلند شدم و رفتم روبه روش ایستادم و دستم رو بردم پشتش و چاقو و یه پیچ گوشتی از دستش بیرون کشیدم!
-: اینا چیه مامی؟!
-: مشخصه دیگه! چاقو و پیچ گوشتی!
-: مامی تو دست شما ، تو اتاق من چیکار میکنه؟!
-: بازجویی میکنی تیدا؟! ول کن!
از اتاق بیرون رفت که جلوش ایستادم : مامی با اونا می خواستی قفل در کمد رو باز کنی؟!
چیزي نگفت ... چاقو و پیچ گوشتی رو ، روي میز کنارش گذاشت و روي مبل نشست
-: مامی؟! با شمام؟! چیکار می کردي؟! گردگیري یا جاسوسی؟!
-: مواظب حرف زدن باش تیدا!
-: من مواظب حرف زدنم باشم؟! شما اتاق منو ریختی به هم واسه چی؟! واسه پیدا کردن چی؟!
بلند شد و جلوم ایستاد: واسه پیدا کردن اون بلیط لعنتی و سوزوندنش! اصلا واسه آتیش زدن مدارکت تا دیگه
هوایی نشی و نخواي خودتو بدبخت کنی!
-: من هوایی شدم؟! من فقط...
-: فکر کردي چرندیاتی که به بابات گفتی رو من هم باور کردم؟! فکر کردي منم باور میکنم که میخواي بري
دنبال کشف حقیقت مهتاجی که مادر من بود و شد وحشت تو؟!
-: معلومه! خب معلومه که واسه همین میخوام برم!
-: نه جونم! تو هوایی شدي! فکر کردي نمیدونم واسه خاطر اون پسره داري برمیگردي و خانواده اتو تنها
میزاري!
-: مامی! کدوم پسره؟! هیچ معلوم هست که چی میگی؟!
-: کدوم پسره ها؟! حالا میگی کدوم پسره؟!همون پسر بهرام که اون شب آخر اینقدر باهاش جیک تو جیک
بودي!
-: مامی!!
-: مامی و زهرمار! فکر کردي نمی فهمم که پسره نشسته زیرپات که خرت کنه و بکشونتت ایران! اگه تو
نمیفهمی من خوب می فهمم که اینا نقشه است میخوان تو رو بکشونن ایران و دیوونه ات کنن! میخوان
حرصی که از من و بهزاد دارن سر تو خالی کنن!
-: تمومش کن مامی! بسه دیگه! روهان همچین آدمی نیست!
-: ؟! پس باهاش در ارتباطی؟! در ارتباطی که اینجوري میشناسیش و ازش طرفداري می کنی؟! دوستش
داري؟!
-: آره! دوستش دارم! خیلی هم دوستش دارم! اصلا به خاطر اونه که دارم بر میگردم ایران!
سیلی که قسمت چپ صورتم خورد ، مثل برقی بود که از بدنم گذشت ... مثل دستی بود که از بلندي پرتم کرد
... مثل سدي بود که شکست و آب اون صد از چشمم روون شد ...دستم رو از روي صورتم برداشتم و نگاهش
کردم که حالا خودش هم در حال گریه کردن بود ... از کنارم گذشت و وارد اتاق خودشون شد ... نفسم رو
بیرون فرستادم و سعی کردم چونه ي در حال لرزیدنم رو کنترل کنم ، ولی این بغض بزرگتر از این حرف ها بود
... دیوار عظیمی توي وجودم شکسته بود و داشت منو له می کرد ... به اتاقم پناه بردم و وسط انبوم لباسا سرمو
لبه ي تخت گذاشتم صداي هق هق ام رو رها کردم...!
اونشب کسی توي اون خونه شام نخورد و براي اولین بار قانون خانواده ي سه نفره امون نقض شد ... با
چشمایی اشکبار وسیله هایی که توي اتاق ریخته بود ذو جمع کردم و از همون جا چمدونم رو بستم! مدارکت و
بلیط رو هم که توي همون کمد بود بداشتم و توي کیف دستی کوچیکم گذاشتم. همه چیز مرتب بود ، پرواز
ساعت چهار صبح بود و من تا دوازده و نیم مشغول جمع و جور کردن وسایل سفري بودم که قرار بود کسی
ازش مطلع نشه. برگه اي برداشتم و پشت میز نشستم ، خودکار رو توي دستم چرخوندم و شروع به نوشتن
کردم...
پدر و مادر عزیزم ... از اینکه بی خبر شما رو ترك میکنم عذر می خوام و امیدوارم که من رو ببخشید ... این »
مدت ، دقیقا از زمانی که هوس سفر به سرزمین مادري به سرم افتاد براي شما با اتفاقات ریز و درشت دردسر و
ناراحتی ایجاد کردم ... ولی حالا دوباره مجبورم که به این سفر برم ... مجبورم براي خلاصی از چیزي که به من
پنهاه آورده و ازمن کمک خواسته به این سفر برم ... مامی عزیرم ، روهان براي من هم بخشی از خواستن این
سفر هست و من ناگزیر از این حس به دیدنش میرم ، چون می دونم اون تنها کسیه که توي این راه کمکم
میکنه ... من خیلی زود بر میگردم و هرگز شماها رو رها نمیکنم ...
«... دوستون دارم ... دختر خورشید شما ... تیدا
برگه رو رآي میز گذاشتم و پالتوي آویزون شده رو برداشتم و به تن کردم ، لامپ رو خاموش و در رو آروم باز
کردم ... چمدون رو بلند کردم تا روي زمین کشیده نشه و صدا ایجاد نکنه ... از خونه ي در تاریکی فرو رفته
بیرون اومدم و سریع سوار آژانسی شدم که دم در منتظر بود ... چمدونم رو داخل صندق عقب ماشین گذاشت و
خودش هم سوار شد ، نگاه منتظرش رو که دیدم آروم زمزمه کردم
-: برو فرودگاه!
وقتی وارد فرودگاه شدم دوساعت و نیم تا پروازم مونده بود ... کمی چرخیدم و از فروشگاهاي اونجا براي بچه
هایی که بی صبرانه منتظر دیدنشون بودم خرید کردم ... چشمم به ساعتی افتاد و بعد خیلی زود اونو روي
دستاي روهان تصور کردم!
***
مشغول خوردن سومین قهوه ام بودم و فقط نیم ساعت به پرواز مونده بود ... استرس رهام نمی کرد و مطمئن
بودم تا وقتی که روي صندلی اون هواپیما نشینم دست از سرم بر نمیداره! براي هزارمین بار نگاهی به بلیط
توي دستم انداختم ... پرواز تورنتو به ترکیه و بعد هم ترکیه به ایران ...! راهی طولانی بود و خسته کننده ، ولی
کافی بود به بعدش فکر کنم ... اونوقت تمام خستگیش از بین می رفت...! فنجون قهوه رو رها کردم و بعد از
حساب کردن راهی شدم تا چمدون رو تحویل بدم و بعدش به طرف سرویس بهداشتی رفتم ... نگاهی به خودم
انداختم و لبخندي به تصویر درون آینه زدم ... دیگه چیزي تا رهایی از دست این وحشت نمونده بود! هرچند که
دلم براش تنگ می شد!
به محض اینکه مسئول محترم مهر رو فرود آورد و از در گیت رد شدم نفس توي سینه ام حبس شد و بعد از
اینکه توي هواپیما ، سرجاي خودم نشستم بیرون اومد! چندبار نفس عمیق کشیدم تا حالت عادي پیدا کنم ...
کیف دستی کوچیکم رو توي جعبه ي بالاي سرم گذاشتم و راحت توي جام نشستم و کمربندم رو بستم!
به ورود آدم ها خیره شده بودم و گه گاهی حواسم رو جمع صندلی کنارم می کردم تا ببینم چه کسی قراره
همسفرم باشه ... استرسی که وجودمو گرفته بود از شدتش کم شده بود و براي از بین بردن کاملش خودمو با
مجله اي که پشت صندلی جلویی قرار داشت مشغول کردم ... چیز جالبی نداشت و با این وجود خوب منو
سرگرم خودش کرده بود ... وقتی صداي کاپیتان توي فضاي هواپیما پیچید به خودم اومدم و سرم رو از روي
مجله بلند کردم ... اول مبهوت فردي شدم که با کله ي کچلش کنارم نشسته بود...! خودم رو روي صندلی بالا
کشیدم و اون به طرفم چرخید و با دیدن من اول خیره ام موند و بعد لبخند محوي زد ... بدون تغییري توي
چهره ام، رو ازش گرفتم و دستی به کمربند از قبل بسته ام کشیدم و منتظر بلند شدن اون طیاره شدم...! سرم
رو به شیشه تکیه دادم و از سیاهی اون شیشه ي بیضی شکل کوچیک بیشتر چهره همسفرم رو بررسی کردم ...
درشت هیکل و کچل با چشمایی به سیاهی همون شب ... به نظر خشن میومد و من چشم بستم روي اون
خشونت و فهمیدم حالا که توي آسمونم و تا فردا ظهر توي اون خونه باغم استرسم بیشتر شده ...! پلک هام رو
بیشتر روي هم فشار دادم و سعی کردم با زنده کردن تصویر حس شیرینم استرس و ناراحتی رو از خودم دور
کنم ... ولی نمی شد ...! چهره روهان تار بود و من حتی نمی دونستم که اون از دیدن من خوشحال میشه یا
نه؟! نفسم رو بیرون فرستادم و بی نتیجه از زنده کردن یاد روهان براي خودم توي آسمون ، چشم باز کردم ولی
سر از اون شیشه جدا نکردم ... لم دادن همسفرم رو از کنار چشم دید زدم و منم کمی راحت تر نشستم ... چشم
بستم به مانیتور کوچیکی که روبه روم بود و فیلمی رو نشون میداد که چندباري دیده بودم ... دلم هدفونم رو
میخواست و گوش دادن به آهنگی که کمی شادو از این حال و هوا دورم کنه ، ولی با وجود کیف توي باکس
بالاي صندلی ها و مسافر غولپیکر کنارم حوصله بلند شدن و انجام این کارو نداشتم ... با درخواست یه آبمیوه از
مهماندار ، خودم رو با همون فیلم سرگرم کردم ... سر کچل همسفرم به طرفم خم شد و من باز هم بی توجه به
اون چشم به صحنه از فیلم دوختم که منو یاد حرف زدن اون شب با پدر انداخت ... چشم باز به استقبال دو شب
پیش رفتم و خودم و پدر رو جاي شخصیت هاي اون فیلم تصور کردم ...
وقتی پا به درون اتاق کار پدر گذاشتم پشت میزش نشسته بود و با دیدن من همون لبخند مهربون همیشگی »
روي لبش پخش شد ... روي کاناپه کنار کتابخونه ي کوچیک نشستم و پدر نزدیکم نشست ... موهام رو پشت
گوشم زدم و نگاه نگرانم رو به پدر دوختم ... لبخندش هنوز پا بر جا بود که گفت : خب؟! تیداي بابا اومده
دلیلش رو بگه؟!
سري به معنی آره تکون دادم و با صداي آرومی گفتم : ولی شاید شما قبول نکنید!
-: اگه منطقی باشه ، قبول میکنم ...
لبم رو با زبونم تر کردم و آب دهنم رو قورت دادم ، هیچ وقت فکر نمیکردم حرف زدن در این باره اینقدر سخت
باشه
-: خب ... من ، میخوام برگردم ایران چون ...
-: چون چی؟!
-:چون ... یکی اونجا هست که به کمک من نیاز داره...!
-: یکی یعنی روهان؟!
سرم با سرعت بالا اومد و با چشم هایی باز تر از حد معمول به پدر خیره شدم : نه! روهان که به کمک من
نیازي نداره!
-: پس اون کیه که به کمک تیداي بابا نیاز داره؟!
-: باور نمی کنید!
-: بگو ... من تمام تلاشم رو میکنم که باور کنم
-: اون وحشت هنوز هم دنبال منه!
-: مگه تو نگفتی که ...
-: الکی گفتم! چون من دچار توهم نشدم! من واقعا اون رو میبینم ولی هیچکس این رو باور نمیکنه ... اون از
«!... من کمک میخواد و من باید برم
پلکام احساس خشکی کردن و باعث شد چندباري محکم روي هم فشارشون بدم ... سرم چرخید و اینبار کچلی
همسفرم از نوري که از سرش ساطع می شد بیشتر به چشمم اومد...! خودم رو روي صندلی بالا کشیدم و دوباره
به همون صحنه ي کوچیک چشم دوختم ...
چرا همچین فکري می کنی تیدا؟! از کجا میدونی که اون ازت کمک میخواد؟! :- »
-: چون همیشه همراهمه...! همیشه کنارمه و با کارهاش میخواد چیزي رو بهم بفهمونه...!
-: چی رو؟!
-: خب من باید برم تا بفهمم!
پدر بی حوصله بلند شد و کنار پنجره ي نسبتا کوچیک اتاق رفت و پرده رو کنار زد ... نور کم بعدازظهر توي
اتاق تابید و چهره ي به اخم نشسته پدر رو مشخص کرد ... می دونستم که قانع نمیشه ... بلند شدم و به طرف
در رفتم ...
-: می دونم اگه اجازه ندم بدون اجازه از این خونه میري...
دستم دستگیره در رو رها کرد و چند قدم عقب گرد کردم ...
-: میدونم ممکنه بري و از من و مادرت جدا بشی ...
-: نه ... من هیچ وقت از شما ها جدا نمیشم ... هیچ وقت شماها رو فراموش نمیکنم ... چند روز میرم تا شاید
بتونم این معما رو حل کنم و اون وحشت رو از خودم جدا کنم ...
-: باشه ... برو ... قانع نشدم تیدا ... اونجوري که ازت توقع داشتم نتونستی قانعم کنی ... ولی براي اینکه همیشه
عزیزي و براي اینکه از ما نبري ... بهت این اجازه رو میدم که بري...!
«... بهت قاطی ناباوري نگاهم شد و اشک از پلکم چکید و روي گونه ام روون شد
موضوعات مرتبط: 136-رمان روهان ... روحان
رمان(لجباز تر از لجبازام)قسمت9
ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان(لجباز تر از لجبازام)قسمت9
- ایستگاه رمـــــــــــــــــــــــان - رمان(لجباز تر از لجبازام)قسمت9 صبح با صدای داد و بی داد مامانم از خواب بیدار شدم
یکم ک توجه کردم دیدم چقدر سر و صدا از پایین میاد
صدای مامانمم میومد که هی میگفت اینو اینجا بزازید
اونو اونجا بزارید و....بلند شدم دست و صورتمو شستم
و رفتم پایین اووووو کلی کارگر دارن کار میکن یکی
میز پاک میکنه یکی مبلارو جا ب جا میکنه و جالب
اینجا بود ک همشونم خانم بودن رفتم تو اشپزخونه دیدم
چ میزی چیده شده هرچی فکر کنی توش بود ولی خوب
من طبق عادتم یکم ابمیوه و کیک برداشتم و نشستم
خوردم در حین خوردن بودم ک ننم اومد تو اشپزخونه و
پشت سرشم شایان اومد و کنار من نشست
مامان:چ عجب تو بیدار شدی خیره سرت امروز عقدته
هاااا تا اینو گفت کیک پرید تو گلوم و ابمیوه پرید تو
گلوم و شروع کردم سرفه کردن،هرچی ابمیوه تو
حلقم بود ریخت رو بلوز شایان اونم ک دید اوضاع جدیه
اومد پشت سرمو و اروم رو کمرم زد تا سرفم قطع
شد
نفس:چی امروز؟؟؟
مامان:اره دیگه ما فردا میریم امشبم شما عقد میکنید
یه مراسم خودمونی هم گرفتیم سرمو ب نشونه ی
فهمیدن تکون دادم ب هیچ وجه نمیتونستم مخالفت کنم
چون ازمایشم تهران دادیم و جای هیچ مشکلی نبود
مامان:بلند شو دوش بگیر الان محیا میاد
نفس:محیا کیه؟؟
مامان:ارایش گرم و رفت بیرون،پوووووف یه نگاه ب
ساعت کردم 9 بود
شایان:بلند شو اول بریم لباستو انتخاب کن با تعجب
نگاش کردم ک دستمو کشید و بلندم کرد و بردم تو
تو پذیرایی دمه اتاقا یه خانمو دیدم با یه رگال لباس
مجلسی بش میخورد سی چهل سالش باشه
شایان:ایشون مینو جون هستن دوست مامان و ایشونم
همسرم هستن نفس و از پشت دست انواخت دوره
کمرم
شایان:خوب انتخاب کن،حدود یه 20 تایی لباس بود
و همشونم قشنگ از بین اونا 4 تاشو انتخاب کردم
اولی یه لباس مشکی بلند بود ک تا باسن تنگ
بود و از اونجا ب بد چین داشت دومی یه لباس دکلته
قرمز بود ک روش کار شده بود سومیم یه لباس بلند
پرنسسی ب رنگ صورتی کمرنگ بود ک تا شکم تنگ
بود و از اونجا ب پایین توور بود و پف میکرد رو قسمت
بالای لباسم تمام سنگ کار شده بود و با یه پارچه ی
حریر مانند توی گردن میرفت و چهارمیم یه لباس ابی
نفتی تا روی زانو بود همرو پرو کردم بیشتر از همه
لباس صورتیه بم میومد نظر شایانم همین بود....
لباسو تو دستم گرفتم و از اتاق رفتم بیرون
نفس:من اینو انتخاب کردم شایان ب نشونه ی موافقت
سرشو تکون داد
شایان:خوب خاله مینو پس این 4 تارو برامون بزار
با تعجب نگاش کردم
نفس:من یکی انتخاب کردمااا
شایان:لباسارو بدین ب مستخدم بزاره تو اتاق ما بریم
ب کارامون برسیم و دستمو کشوند برد تو اتاق و
نشوندم رو تخت و خودشم کنارم و یه ای پد از رو میز
اورد و روشنش کرد و یکم ور رفت،بعد داد دستم
شایان:ببین از کدومش خوشت میاد،نگاه کردم دیدم
سرویسه خلاصه یه نیم ساعتی بود من عکسارو رد
میکردم تا بالاخره یه سرویس چشممو گرفت اونم بدجورد
یه سرویس طلایه ساده ی سفید بود ک در حین سادگی
شیک و قشنگ بود عکسو ب شایان نشون دادم اونم
خوشش اومد و بلافاصله موبایلشو برداشت و یه
شماره ای گرفت
شایان:سلام .....اره قربون دستت عکسشو برات
میفرستم تا 1 ساعت دیگه اینجا باشه،.....اره.....
باش پس منتظرم و قطع کرد
شایان:خوب اینم از این پشو یه دوش بگیر ک با مامانت
طرفی و موهامو بهم ریخت منم اخم کردم و زل زدم
بش
شایان:اها راستی دستت درد نکنه برام لباس و سرویس
و....گرفتی،یه چشمک بش زدم
نفس:اون ک وظیفت بود و بلند شدم و از تو کمد لباس
برداشتم و گذاشتم رو تخت و حولمو برداشتم
شایان:میگم اگه خسته ای میخوای بیام کمکت
نفس:نه قوربونت تو خسته تری برو پاییین استراحت کن
و رفتم تو سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم
شایان رو تخت دراز کشیده و داره با گوشیش ور میره
نفس:هووی عامووو،شایان سرشو اورد بالا (خداروشکر
حولم از این تنیا بود و حجابش کامل)
نفس:برو بیرون جا خوش کردی ابروهاشو ب نشونه
نه بالا فرستاد منم لباسامو برداشتم و رفتم تو اتاق
بغلی عوض کردم و دوباره برگشتم تو اتاقم،حتی 1
میلیمترم جا به جا نشده بود،نشستم رو صندلی و
سشوارو زدم ب برق و در عرض یه ربع کل موهام
خشک شد،وقتی میگن موی کوتاه راحته ب خاطر همینه
سهان ناخنو برداشتم و همونجا رو صندلی تکیه دادم و
شروع کردم ناخنامو سهان کشیدن،داشتم اخرین ناخنمو
سهان میکشیدم ک در زدن
نفس:بفرمایید در باز شد و یکی از خدمه وارد شد
خدمه:نفس خانم؛مادرتون میگم بیاید برای نهار،سرمو
ب نشونه ی باشه تکون دادم و اونم رفت سوهانو
انداختم رو میز و بلند شدم رفتم طرف در شایانم پشت
سرم اومد،تو اشپزخونه ک رفتیم دیدم ننم و اقام پشت
میز نشستن منم بی توجه بشون اون طرف میز نشستم
و برای خودم غذا کشیدم شایانم کنارم نشست فکر کنم
متوجه ی ناراحتیم شدن ک چیزی نگفتن،غذامو با اشتها
خوردم کلا وقتی ناراحت بودم یا عصبی اشتهام بیشتر
باز میشد
مامان:انقدر نخور لباست اندازت نمیشه،با حرص گفتم
نفس:ب خوردن ادمم کار دارید دلم میخواد توانشو دارم
میخورم و یه ظرف پره دیگه کشیدم و شروع کردم
خوردن معدمو باید کامل پر میکردم چون تا شب هیچی
نمیتونستم بخورم بدون توجه ب اونا شروع کردم ظرف
دومو خوردن زیر چشمی نگاشون میکردم بابام ک هی
براش پیام میومد هی جواب میداد و لبخند خای ژکوند
میزد مامانمم یه نگاه ب هیکلش میکرد یه قاشق میخورد
دوباره یه نگاه ب هیکلش میکرد یه قاشق میخورد....
شایانم با خنده داشت منو نیگا میکرد فکر کنم غذاشو
تموم کرده بود ظرفشو برداشتم و کله قندی براش
غذا ریختم با تعجب نگام کرد،سرمو بردم کنار گوشش
نفس:بگیر بخور ک تا نصف شب از غذا خبری نیست
باید گرسنگی بکشی و دوباره ب حالت اولم برگشتم
و ادامه غذامو خوردم شایانم حرف منو جدی گرفت و
غذاشو تا ته خورد
مامان:بلند شو مینو اومد و رفت بابامم همینطور ک
سرش تو گوشیش بود بلند شد و رفت ک وسط راه
مستقیم رفت تو کابینت منم شایان جلوی خندمونو
گرفته بودیم تا بابام رفت بیرون خودمونو خالی کردیم
نفس:ب جان خودم این یه کیو پیدا کرده 24ساعت
سرش تو گوشیشه و بلند شدم و رفتم در یخچال اب
در بیارم ک شایان از پشت بغلم کرد سعی کردم اروم
باشم
شایان:من میرم خونه چند ساعت دیگه میام،با مامانتم
بحث نکن،خوب؟؟برگشتم طرفش
نفس:فکر نکنم نیازی ب گفتن باشه ک میخوای بری
روابط منو و خونوادم ام ب خودم مربوطه و از کنارش
رد شدم،با پرس و جو از خدمه فهمیدم مامانینا تو
اتاقه منن،وارد اتاق ک شدم دیدم نشستن و دارن
حرف میزنن اما با دیدن من حرفشون نصفه موند
مامان:مینو اینم از دخترم دیگه ببینیم چیکار میکنی و
از کنارم رد شد،رفتم نشستم رو صندلی و با مینو سلام
و علیک کردم
مینو:خوب واسه موهات تیکه اوردم اضافه کنم چون
کوتاهه،ارایشتم با نظر خودت؛سرمو ب نشونه ی فهمیدن
تکون دادم
مینو:خوب لباست چ رنگیه؟؟
نفس:صورتیه کمرنگ
مینو:اها باشه و اومد شروع ب کار کنه..
نفس:مینو جون اگه میشه خط چشمو از گوشه ی
چشمم بکش،سایه هم تیره بزن
مینو:باشه و شروع ب کار کرد و حرف زدن انقدر حرف
زد ک سرم رفت از خواهرشو و زندگیش تا ممد کچل
بقالی سره کوچشون....خلاصه بعده چند ساعت دست
از سره کچل ما برداشت
مینو:بلند شو لباستو بپوش (بر خلافه تمام کسایی ک
خودشونو میسپرن ب ارایشگر و اصلا تا اتمام کار
خودشونو نگاه نمیکنن منم از اول خودمو نگاه کردم
و هی اورد میدادم این کارو کن،اون کارو کن،اینو
این مدلی بکش وووو.....بلند شدم لباسمو پوشیدم
کفشای عروسکی تختمم پوشیدم؛چون ب هیج وجع
حاظر نبودم کفش پاشنه بلند بپوشم،یه نگاه کلی ب
خودم کردم در کل خوب شده بودم،خط چشمو ب میل
خودم فقط از گوشه ی چشم کشیده بود،پلکمو یه سایه
مشکی زده بود و رژ گونه هم محو زده بود و در اخر
یه رژ صورتی،موهامم توش تیکه زده بود و بلند نشون
میداد و همونطور ساده دورم ریخته بود در کل خوب
شده بودم،داشتم با موهام ور میرفتم ک در باز شد و
شایان توش نمایان شد،پدر سگ چه تیپی زده بود یه
کت و شلوار اسپرت سفید پوشیده بود با بلوز سفید
و کروات مشکی(الحق نگذریم هم خوش فیس بود هم
جذاب حتی از ارادم جذاب تر )یه چرخی زد و ژست
گرفت
شایان:خوش تیپ شدم ؟؟؟یکم نگاش کردم
نفس:ای قابل تحمل شدی
شایان:میدونم خوشگل شدم نیاز ب گفتنت نیست و
اومد نزدیک و یه جعبه گذاشت رو میز،فکر کنم کور
شدم ک جعبه رو تو دستش ندیدم
شایان:ببین خوشت میاد؟درشو باز کردم همون
سرویسی بود خودم انتخاب کرده بودم از نزدیک
واقعا محشر بود
نفس:اره قشنگه ،اومد نزدیکم و گردنبنشو در اورد
فهمیدم میخواد برام ببنده موهام از پشت بالا گرفتم
اونم از پشت چسبید بم و قفلشو بست و شونمو
بوسید و بدون این ک ب روی خودش بیاره رفت طرف
در
شایان:بیا پایین الانه ک مهمونا بیان سرمو ب نشونه
ی باشه تکون دادم(کلا با حرف زدن حال نمیکنم)بلند
شدم رفتم پایین..........
خلاصه دیشب به هزار بدبختی گذشت من الان زن
قانونیه شایانم،مراسم دیروزم هم حکم عقدو داشت هم
عروسی ،بهترین جا اذیت کردن بچه ها بود یه عکس
سلفی با شایان گرفتم و گذاشتم تو اینستا از دیشب
تاحالا سیل زنگ و اسو و کامنتو...از هر راهی بگید
میخواستن بام حرف بزنن منم ک خبیث جوابه هیچ
کدومشونو نمیدادم،امروزم اومدیم فرودگاه تا هم
مامان اینا برن هم خوومون پرواز داشتیم برای تهران
خدافظی منو و خانوادم در حد 2 بخش بود ....خدافظ
نه بوسی نه بغلی نه چیزی الانم توی هواپیماییم و
نزدیکای تهران......
موضوعات مرتبط: 125_رمان لجبازتر از لجبازام