امروز. عموی  مادرم زنگ زد به خونمون

گفت فردا میایم خونتون

زیاد آمد و شد نداریم

نمیدونم چطور شده میخوان بیان خونه ما

در هر صورت باید پدرم خونه باشه

چون حتما کاری دارند که میان و بی احترامیه

پدر م برای انجام کاری میخواد فردا بره تهران

چندبارم بهش گفتم پس فردا برو قبول نکرد

داداشم این هفته سرکاره

فقط من میمونم با خواهرم

چقدر بده بچه کوچیک خونه باشی

همه مسولیت ها رو دوشت هست بدون اینکه کسی بفهمه و درکت کنه

فقط خودت بعضی وقت ها صدای له شدنت رو می شنوی

نمی دونم زندگی چه دشمنی با من داشت که اینطوری زد تو پرم

یه روزی عزیز کرده مادر بودیم ...

دلم یه انگیزه بزرگ می خواد

از اون انگیزه ها که شب ها پر از انرژی هستی برای فردا و روزهای آینده

دوست دارم از این روزهای سرد و دلتنگ عبور کنم و برسم به فصل نور و امید

شاید برای رسیدن به نور و امید و نشاط باید به عقب برگردم

به روزهایی که مادر مهربونی تو خونمون بود که هر روز صبح با عشق و محبت چایی دم می کرد

غذا می پخت باعشق

کافی بود دو ساعت خونه نباشه،  خونه اونقدر دلگیر و خسته کننده بود که نمی شد تحملش کرد

وقتی نبود خونه تاریک بود اگه همه لامپ ها رو هم روشن می کردیم بازم تاریک بود

الان چشم های ما عادت کردن به این نور کم

بچه شدم دلم بهونه می گیره،

 بهونه ی مادرم


اندر حواشی بینی

تا دیروز که دماغمون رو تبدیل نکرده بودیم به ببینی، کسی یه تعریف ازش نمی کرد

حالا هرکی می شنوه میگه دماغ به اون قشنگی داشتی چرا عمل کردی؟؟



جراحی بینی

سلام دوستان مهربون و صبورم

ممنونم که فراموشم نمی کنید

حرف برای گفتن زیاد هست اما اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم

الانم خواهش آفرین بانوی عزیزم شارژم کرده.

_______

سال ها بود که من قصد داشتم بینیم رو عمل کنم، بینیم یه قوز داشت که زیادم بزرگ نبود

پنج سال پیش با هزار خواهش و التماس و گریه و زاری پدر و مادرم رو راضی کردم که اجازه بدن عمل کنم

روز جراحی رو هم تعیین کردم ولی چون پدر و مادرم راضی نبودم سست شدم و نرفتم

تا اینکه چند وقت پبش همینطوری که حرفش پیش اومد متوجه شدم بابام مثل اول ناراضی نیست

و اینطوری شد بعد از چند سال و وسواس زیاد برای انتخاب پزشک همون پزشک چند سال پیش رو انتخاب کردم و رفتم سراغش.

اواخر هفته قبل ساعت 8 صبح جراحی کردم

همیشه آرزو داشتم که بی هوشی رو تجربه کنم

اون روز صبحم اشتیاق داشتم هرچی زودتر بی هوش بشم 

ساعت هشت با پدرم و خواهر رفتیم به بیمارستان

لباس بیمار رو پوشیدم و اتاقم رو بهم نشون دادند

 و خانوم پرستار اومد آنژوکت زد

یه دختر خانوم  دیگه هم بود که تو مطب دکتر دیده بودمش 

اونم اومد بستری شد برای جراحی

از کردستان عراق اومده بود خونه یکی از آشناهاشون تو شهر ما

 و اصلا نمی تونست فارسی صحبت کنه 

چشمای سبز خوشرنگی داشت،  موهاشم مشکی خیلی ناز بود

من منتظر بودم صدام کنن برم اتاق عمل

وقتی صدام کردن خانومه خدماتی یه چادر رنگی بهم داد سر کنم

تا حالا ندیده بودم مریضا چادررنگی بپوشن

وقتی وارد اتاق عمل شدم دیدن اون همه مرد اونجا مضطربم کرد

فقط یه پرستار خانوم بود 

یه آقایی اومد چادرمو گرفت و گفت بخواب رو تخت

دست و پاهام رو بستن به تخت

دکتر م اومد آخرین حرف ها رو باهم زدیم و رفت

دکتر بی هوشی بهم گفت استرس داری؟؟؟

گفتم اصلا نمی ترسم

گفت از رنگت معلومه... 

خواستم بگم دکی جون عمرا من از عمل و بی هوشی بترسم

استرسم برای اینه اصلا انتظار نداشتم این جمعیت کثیر رجلان رو اینجا ببینم

چند دقیقه بعد از تزریق آمپول ها به دستم رفتم به عالم بی هوشی....

وقتی به هوش اومدم صدای پدر و خواهر،  برادر و دختر خاله رو می شنیدم که بامن حرف می زدن و می گفتن نی نی اومده نگاش کن

سعی می کردم ببینم چشمام بود اما هیچی رو نمی دیدم

گلوم خیلی خشک بود،  میگفتم آب آب

اما هیچکی بهم آب نمی داد

تو بیمارستان بیشترش خواب بودم کلا حالم خوب بود 

فقط گلوم خیلی درد می کرد (برای تنفس موقع جراحی بینی لوله از گلو رد میکنند)

ساعت شش مرخص شدم 

یکی دیگه از چیزایی که خیلی موقع جراحی بینی اذیت میکنه

اینه که نمی تونی با بینی نفس بکشی،  داخل. بینی تامپون می ذارن

البته بعضی پزشک هام نمی ذارن

اگه گلو درد و تنفس با دهان نبود ؛ اصلا اذیت نمی شدم


تا یکی دو روز پیش بیشتر روز رو خواب بودم

همش سر گیجه دارم، امروز کمی بهتر شدم

دیروز قالب رو بینیم رو برداشتم

وقتی وارد اتاق دکتر شدم اینقدر استرس داشتم

دست و پاهام می لرزید

چون می ترسیدم بینیم بد شده باشه

زمانی که دکتر قالب رو از رو بینیم برداشت و آیینه رو. دستم داد که خودمو ببینم

از تصویر تو آیینه بدم اومد 

فقط یه لحظه خودمو دیدم

نتونستم بیشتر نگاه کنم

چسب رو زد بهتر شد

نمی دونم وقتی دوباره چسب رو برداره بازم اینقدر تصویر توآیینه اینقدر غریبست؟؟؟



پیامک

دیشب دنبال یه عکس رو گوشی قدیمی ام می گشتم

عکس مورد نظرم رو پیدا نکردم

اما توی صندوق پیام ها یک پیام توجه ام رو جلب کرد

پیام در نهایت صمیمیت و مهربانی نوشته شده بود

اما من هیچ وقت جوابش رو ندادم

به دو علت: اولیش و مهم ترینش این بود

اون شب یکی از شب های بد زندگیم بود

و دیگه این که تو پیامش نوشته بود :هر دو

اگه هر دو   رو نمی نوشت حتما جوابش رو می دادم

بعضی وقت ها یک کلمه، کوچیک و بی ارزش می تونه خواننده پراحساس ترین نوشته ها رو بی احساس کنه


پسرخاله کوچولو

امروز  از صبح که بیدار شده بودم تو دلم چند نفر رو شستشو می دادم

موضوع بر می گرده به خیلی وقت پیش

وقتی یک نفر حرفی رو بهم زد که خیلی بهم برخورد

اما من یک کلمه هم جواب ندادم

هیچی نگفتم فقط سکوت کردم

بعدها فهمیدم قلبم با اون حرف ٬زخم شده

بعضی روزها جای اون زخم می سوزه

امروزم یکی از اون روزها بود

==========

ساعت دو بعد از ظهر  تلفن خونمون زنگ خورد

شماره خونه خالم بود

تعجب کردم این موقع زنگ بزنه 

پسر خالم (کلاس دوم ابتداییه) پشت خط بود

بعد از کمی احوال پرسی

ازش پرسیدم مامانت کجاست؟چیکار می کنه؟

گفت: خودم زنگ زدم

می خواستم حالت رو بپرسم!!!

بعد که مامانش رو صدا کرد

جالب اینجا بود که خالم اصلا در جریان نبود

واقعا این حرکتش منو سورپرایز کرد

==================

خدا می دونه چقدر خوشحال شدم

 

وقتی کسی صادقانه و بی ریا بهت محبت می کنه٫ امکان نداره با تمام وجودت حسش نکنی و پر از انرژی مثبت نشی.

 

 

re 2

بعضی روزها ،

صبح ها از خواب بیدار می شم  تا یک الی دو ساعت اصلا حس و حوصله کار کردن ندارم

احساس خستگی می کنم

امروزم همینجوری بود

اول بند و بساط غذا رو آماده کردم بعد هر کاری کردم حسش نبود خونه رو تمییز کنم

خونه هم به نظافت نیاز داشت

بعد از دو ساعت  کلنجار رفتن با  خودم بالاخره راضی شدم یه جارو بزنم و یه دستمال بکشم

=========

خوب از نی نی بگم قربونش برم

شیطون شده حسابی دو دقیقه یه جا بند نمیشه

خیلی وقته که چهار دست و پا میره

هرچی می بینه باید دست بزنه

با کمک در و دیوار بلند میشه

انواع و اقسام صدا هارو هم در میاره

جدیدا بوس می کنه شایدم گاز می گیره من فکر می کنم بوس می کنه

خلاصه کلی برای ما دلبری می کنه این وروجک

 

 

 

 

خواب شیرین

دیشب خوابت رو دیدم مادر، خواب خیلی شیرینی بود

رفته بودی دکتر ٬  تو دستت کلی آزمایش و عکس  و ... بود

می گفتی این دکتر خیلی تو کارش ماهره

ما هم با التماس و نگرانی می پرسیدیم  چی شد ؟؟ دکتر چی بهت گفت؟

گفتی بهم گفته نگران نباش مداوا میشی

خوشحال بودی

من از خوشحالی زدم زیر گریه ،با صدای بلند هق هق می کردم

 

همگی چه حال خوبی داشتیم تو خواب

==============

خدایا نمی شد تو واقعیت اتفاق میفتاد؟

re 1

نه من این وبلاگ رو ترک نمی کنم

خاطرات دو ساله ام رو از دست نمی دم

و از اون مهم تر دوستای عزیزم رو

به خیلی هاتون سر زدم اما خاموش بودم

دوباره بر می گردم  

از اون روزی که خواهر وبم رو پیدا کرد سست شدم

دوست داشتم اینجا حریم خصوصیم بود و ناشناس می موندم اما ....

 

یه هدیه خیلی قشنگ

ممنونم