سلام دوستان مهربون و صبورم
ممنونم که فراموشم نمی کنید
حرف برای گفتن زیاد هست اما اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم
الانم خواهش آفرین بانوی عزیزم شارژم کرده.
_______
سال ها بود که من قصد داشتم بینیم رو عمل کنم، بینیم یه قوز داشت که زیادم بزرگ نبود
پنج سال پیش با هزار خواهش و التماس و گریه و زاری پدر و مادرم رو راضی کردم که اجازه بدن عمل کنم
روز جراحی رو هم تعیین کردم ولی چون پدر و مادرم راضی نبودم سست شدم و نرفتم
تا اینکه چند وقت پبش همینطوری که حرفش پیش اومد متوجه شدم بابام مثل اول ناراضی نیست
و اینطوری شد بعد از چند سال و وسواس زیاد برای انتخاب پزشک همون پزشک چند سال پیش رو انتخاب کردم و رفتم سراغش.
اواخر هفته قبل ساعت 8 صبح جراحی کردم
همیشه آرزو داشتم که بی هوشی رو تجربه کنم
اون روز صبحم اشتیاق داشتم هرچی زودتر بی هوش بشم
ساعت هشت با پدرم و خواهر رفتیم به بیمارستان
لباس بیمار رو پوشیدم و اتاقم رو بهم نشون دادند
و خانوم پرستار اومد آنژوکت زد
یه دختر خانوم دیگه هم بود که تو مطب دکتر دیده بودمش
اونم اومد بستری شد برای جراحی
از کردستان عراق اومده بود خونه یکی از آشناهاشون تو شهر ما
و اصلا نمی تونست فارسی صحبت کنه
چشمای سبز خوشرنگی داشت، موهاشم مشکی خیلی ناز بود
من منتظر بودم صدام کنن برم اتاق عمل
وقتی صدام کردن خانومه خدماتی یه چادر رنگی بهم داد سر کنم
تا حالا ندیده بودم مریضا چادررنگی بپوشن
وقتی وارد اتاق عمل شدم دیدن اون همه مرد اونجا مضطربم کرد
فقط یه پرستار خانوم بود
یه آقایی اومد چادرمو گرفت و گفت بخواب رو تخت
دست و پاهام رو بستن به تخت
دکتر م اومد آخرین حرف ها رو باهم زدیم و رفت
دکتر بی هوشی بهم گفت استرس داری؟؟؟
گفتم اصلا نمی ترسم
گفت از رنگت معلومه...
خواستم بگم دکی جون عمرا من از عمل و بی هوشی بترسم
استرسم برای اینه اصلا انتظار نداشتم این جمعیت کثیر رجلان رو اینجا ببینم
چند دقیقه بعد از تزریق آمپول ها به دستم رفتم به عالم بی هوشی....
وقتی به هوش اومدم صدای پدر و خواهر، برادر و دختر خاله رو می شنیدم که بامن حرف می زدن و می گفتن نی نی اومده نگاش کن
سعی می کردم ببینم چشمام بود اما هیچی رو نمی دیدم
گلوم خیلی خشک بود، میگفتم آب آب
اما هیچکی بهم آب نمی داد
تو بیمارستان بیشترش خواب بودم کلا حالم خوب بود
فقط گلوم خیلی درد می کرد (برای تنفس موقع جراحی بینی لوله از گلو رد میکنند)
ساعت شش مرخص شدم
یکی دیگه از چیزایی که خیلی موقع جراحی بینی اذیت میکنه
اینه که نمی تونی با بینی نفس بکشی، داخل. بینی تامپون می ذارن
البته بعضی پزشک هام نمی ذارن
اگه گلو درد و تنفس با دهان نبود ؛ اصلا اذیت نمی شدم
تا یکی دو روز پیش بیشتر روز رو خواب بودم
همش سر گیجه دارم، امروز کمی بهتر شدم
دیروز قالب رو بینیم رو برداشتم
وقتی وارد اتاق دکتر شدم اینقدر استرس داشتم
دست و پاهام می لرزید
چون می ترسیدم بینیم بد شده باشه
زمانی که دکتر قالب رو از رو بینیم برداشت و آیینه رو. دستم داد که خودمو ببینم
از تصویر تو آیینه بدم اومد
فقط یه لحظه خودمو دیدم
نتونستم بیشتر نگاه کنم
چسب رو زد بهتر شد
نمی دونم وقتی دوباره چسب رو برداره بازم اینقدر تصویر توآیینه اینقدر غریبست؟؟؟