سال نو مبارک!
دامنهی memote.tk رو از دست دادم و حالا در memote.ir هستم.
سال خوبی داشته باشید.
دامنهی memote.tk رو از دست دادم و حالا در memote.ir هستم.
سال خوبی داشته باشید.
این روزها همایون گوش میکنم که هی میگوید: «رها نمیکند ایّام در کنار منش/که داد دل بستانم به بوسه از دهنش» بعد من میگویم که میدانم و لازم نیست که هی تکرار کنی، ولی همایون به گمانم فکر میکند با تکرار چیزی عوض میشود و هر چه من میگویم با تکرار فقط همه چیز گُه میشود گوش نمیدهد و باز تکرار میکند.
پ.ن: دوست دارم این آخرین پست اینجا باشد.
هواپیمای دو ملخه که نشست روی آب، زنی توی سرم به مردی دیگر میگفت: «استاپ ایت!» انگار که بگومگویی کرده باشند یا مثلاً مرد به او گفته باشد که با مردی دیگر روی هم ریخته یا ...
نمیدانم مال کدام فیلم بود ولی غلظتش را میشد کامل حس کرد. مثل غلظت آبی که زیر پایمان بود. کمی (تا آنجایی که سقف کوتاه هواپیما اجازه میداد) بدنم را کش و قوس دادم و وقتی در را برایم باز کردند به استقبال نور طلایی خورشید رفتم. عینک سرجیو مارتینی را با وجود وسوسهی زیاد برای به آب انداختنش در جیب کتم گذاشتم و چشمهایم را باز کردم رو به خورشید که اینجا انگار جور دیگری میتابد.
قبل از شام، یک کیف عایق پیش رویم گذاشتند، مثل همانهایی که در فیلمها برق میزنند. با خنده گفتم: «نکند باید با دستبند به خودم ببندمش؟» در همین حال با دست چپ مچ دست راستم را میمالیدم، انگار که چیزی محکم چسبیده بود به آن.
شاهین گفته بود رویش حساب باز نکنم، دفعهی اوّلی نبود که جا میزد، میدانستم دفعهی آخرش هم نخواهد بود. بعضی وقتها که اوضاع قمر در عقرب بود نمیآمد، مابقی وقتهایی که اوضاع قمر در عقرب بود و میآمد هم وضعیت را خرابتر از آنی میکرد که در ذهن بگنجد. حالا من باید این کیف را ببرم به عمق ۴۱۶.۹۶۶۴ متری و از آنجا یک صندوق با خودم برگردانم بالا. گفته بودند که اینجا وضعیت آب با جاهای دیگر فرق دارد. من هم در عوض گفتم که کارم اینجا با جاهای دیگر فرق دارد، بعد هم چند تا فحش بارشان کردم که دیگر تأثیر ذهنیّت روی تواناییها را فراموش نکنند.
موقع شروع بهشان گفتم: «چرا باید منبع اکسیژن را با خودم ببرم، وقتی اینجا مثل آن بیرون نیست؟» و جواب دادند که تأثیر ذهنیّت را فراموش نکردهاند. یک بار دیگر چند فحش بارشان کردم که با این اوصاف چرا انتظار دارند بتوانم حدود ۴۱۷ متر بروم پایین؟ بعضی وقتها فکر میکنم اینها یا خیلی کاربلدند یا بیشتر از حدّ ممکن احمق.
به عنوان آخرین حرف گفتم: «نمیشود تعدادی پری دریایی اینجا باشد؟ دلم میخواهد ببینمشان». میدانستم که پریهای دریایی نباید زیر آب چندان خوشایند باشند، مخصوصاً اینجا. با این حال فکری از ذهنم گذشته بود و دلم نمیخواست که در دلم نگهش دارم. گفتند هیچ پری دریایی نیست که در عمق ۴۱۶ متر و خردهای شنا کند. ریشخند زدم و با خودم گفتم: «من آن بیرون پری دریایی دیدهام که سرش روی آب و دمش یک جایی حوالی درّهی ماریاناس بود».
امیدوار نبودم آبش آن قدر سرد باشد که تنم بیحس شود. آب را درست تا آنجایی سرد کرده بودند که قلب را از تکاپو وادارد. با خودم گفتم اگر شاهین اینجا بود حین پوشیدن لباس غوّاصی تتوی تکشاخ را روی بازویش به رخم میکشید و میگفت: «عقل کل، هزینهی سرد کردن از گرم نکردن خیلی بیشتر است، اینجا را فقط به اندازهی کافی گرم نکردهاند.»
وقت رفتن با خودم گفتم: «با این هواپیما که لازم نیست برگردم، شاید بگذارند قبل برگشت سری به بازار بزنم.» خیلی وقت بود میخواستم برای شاهین یک زیپو بگیرم که رویش اسمش را حک کرده باشند.
You are the true king in the wrong palace dear, please go
یک جایی که نباشد. از این حرفها نباشد. هر کسی سر جای خودش باشد.
در گام اوّل د کچر این د رای رو دانلود کردم بخونم. در گام دوم ناین استوریز رو دانلود کردم که ببینم ترجمه کنم چی از آب در میاد. اگه رسیدم و ترجمه کردم، براتون میزارمش.
غزل را تمام کردهام، به نظرم میشود یکی دو بیت دیگر اضافه کرد یا جوری دستکاریش کرد که قشنگتر و پرمغزتر بشود. ولی دوست نداشتم بهش دست بزنم. مال من نبود که. اوّلش خواستم بگذاریم اینجا، ولی گفتم مال آن یکی را دادم به خودش، مال این یکی را هم کسی نخواند. از طرف دیگر حوصله ندارم به این فکر کنم که با خواندنش دچار سوءتفاهم بشود و دوباره روز از نو روزی از نو.
ولی یک حس خوبی دارم، انگار که دینی به گردنم بوده باشد و حالا ادایش کرده باشم. گفته بودم که باید برایش یک غزل بگویم، گفتم خب.