بدون شرح ...!!!!!!


سرمای شدید و ما و یک کاسه ی آش
شد راز میان قلبمان بر هم فاش ...
یک خواهش کوچک از تو دارم بانو ... :
" تا آخر عمرمان فقط با من باش... ! "

***

عاشق شده ام ولی پر از افسوس است
هر لحظه و هر شبم پر از کابوس است
امید وصال و بوسه از لعل لبت ...
مانند گرفتن لب از کاکتوس است ... !!!

***

یک دسته ی گل من از خدا می خواهم
آهسته و بی سر و صدا می خواهم
افتاده ز بام  تشت رسوایی ما...
اصلا به درک !!! ، فقط تو را می خواهم...!!!



((:   برداشت آزاد ... !!!  :))

سلام

سلام 

دوستانه گلم

یه گلگی از همه ی بچه های ده دارم میخوام بدونم واقعا کجاست اون دوره ده مجمع علمی نخبگان ؟؟؟؟

اصلا دوره ایی به اسمه ده بوده؟؟؟؟؟؟

واقعا کجا اون بچه های با مرام که هروقت دلت میگرفت میومدی وبلاگ پیام میذاشتی یا میرفتیم پیشه همدیگه؟

دوستان واقعا عاجزانه میدونم کمکاری از طرفه هممون علل الخصوص خودمه ولی جانه مصطفی حتی اگه هنوز من رو نمیدونم به عنوان دوست یا اصلا دوشمن نمیدونم هرچی قبول دارین بیایین دوباره حداقل یه کم فقط یه کم از اون مراما رو برگردونیم

جانه مصطفی

خواهشا هرکی این مطلب رو خوند حداقل به دو تا از دوستای دیگه بگه یه سر به وبلاگ بزنن

الن تقریبا یه ساله بعضی هامون همدیگه رو ندیدیم !!!!!!!!آخه اینه مرامه ما؟خودم رو میگما


کدوم مسیر؟؟؟؟

این سوال رو تو ذهنتون جواب بدین و بعدش برین توی ادامه ی مطلب و عواقب تصمیمتون رو ببینید!!!!!!

بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول بازی بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب بازی می کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد! قطار در حال آمدن بود و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. او می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید!؟

ادامه نوشته

پلی به گذشته

این مطلب رو یکی از دوستامون که قبلا تو وبلاگ فعالیت چشم گیر و دهن پرکنی داشت گذاشته بود صرفا جهت یاداوری مجددا بخوانیدش!
ادامه نوشته

سخنرانی

سلام

این یه سخنرانی با مضمون ( ظاهر دین در جامعه ) هست از سید حسن آقا میری هست

بد نیستش دانلود کنین خوبه من که می پسندمش

http://www.rodfile.com/gm0trp7c6gf7

شماره تولد


روان شناسان شخصیتی اعتقاد دارند که شماره تولد، شما را از آن شخصیت شناسی از روی تاریخ تولد – تست روانشناسی چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید:

 

فرض می کنیم که شما متولد ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۴ هستید.اردیبهشت ماه دوم (۲) سال است پس :

 

۹=۱+۸=۱۸=۵+۹+۳+۱=۱۳۹۵=۱۳۶۴+۲+۲۹

 

شماره تولد ۹ است و اکنون می توانید آنچه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید……..

ادامه نوشته

پدر...


پدرم دست تو بوسیدنی است

گل احساس تو بوییدنی است

مستم از ذکر دعایت شب و روز

باده از دست تو نوشیدنی است

شعر با وزن تو جان میگیرد

غزل از چشم تو جوشیدنی است

قالبی در خور اوصاف تو نیست

قالب شعر تو جوییدنی است


روز پدر مبارک... :)

15 دليل براي «ميوه فروش» شدن به جاي «مهندس نرم افزار» شدن!


سالها پيش آنقدر از فشارهاي پروژه و دشوار بودن توليد نرم افزار در ايران خسته شده بودم که با يکي از دوستان هم دانشگاهی تصميم گرفتيم یک شغل شرافتمندانه انتخاب کنیم!

ادامه نوشته


یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند

اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم. وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم .

همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت:

" من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد ".

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...

--------------------------------------------

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش گفت
چرا خانوماتون نمی تونن با مردا دست بدن یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه
خرابی دارند ؟

دانشجوی ایرانی لبخندی زد و گفت:آیا هر مردی میتونه با ملکه انگلستان دست بده
چارلز با عصبانیت گفت : نه
ملکه مگه فرد عادیه؟ فقط افراد خاص می تونن با ایشون دست بدن.. دانشجوی ایرانی
بی درنگ گفت
((خانم های ایرانی همشون ملکه هستند..))
درود بر تمام ملکه های سرزمینم ایران
-------------------------------------------------------------------------

دخترک رو به من کرد و گفت: واقعا آقا؟
گفتم: ببخشید چی واقعا؟
گفت: واقعا شما بچه شیعه ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد
گفتم: بله
گفت: اگه آره، پس چرا پسرایی که از ماها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند
محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر
پایین میندازید و رد میشید!
گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه
گفت: کمه؟ ببخشید متوجه نمیشم؟
گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا سلام الله علیها
باید زانو زد حقا که سر پایین انداختن کمه آره تو راست میگی

دوستان خواهشا مطالبی که میخونین حتما نظر بدین

با نظراتتون هم ما رو تو بهتر شدن سایت همراهی میکنین و هم ما رو برای گذاشتن مطلب دلگرم تر.

ممنون که وقت گذاشتین


یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند

اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم. وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم .

همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت:

" من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد ".

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...

--------------------------------------------

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش گفت
چرا خانوماتون نمی تونن با مردا دست بدن یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه
خرابی دارند ؟

دانشجوی ایرانی لبخندی زد و گفت:آیا هر مردی میتونه با ملکه انگلستان دست بده
چارلز با عصبانیت گفت : نه
ملکه مگه فرد عادیه؟ فقط افراد خاص می تونن با ایشون دست بدن.. دانشجوی ایرانی
بی درنگ گفت
((خانم های ایرانی همشون ملکه هستند..))
درود بر تمام ملکه های سرزمینم ایران
-------------------------------------------------------------------------

دخترک رو به من کرد و گفت: واقعا آقا؟
گفتم: ببخشید چی واقعا؟
گفت: واقعا شما بچه شیعه ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد
گفتم: بله
گفت: اگه آره، پس چرا پسرایی که از ماها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند
محو ما میشن،
ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر
پایین میندازید و رد میشید!
گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه
گفت: کمه؟ ببخشید متوجه نمیشم؟
گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا سلام الله علیها
باید زانو زد حقا که سر پایین انداختن کمه آره تو راست میگی

دوستان خواهشا مطالبی که میخونین حتما نظر بدین

با نظراتتون هم ما رو تو بهتر شدن سایت همراهی میکنین و هم ما رو برای گذاشتن مطلب دلگرم تر.

ممنون که وقت گذاشتین