هیچ
این باد و خاک جهان مرا مراد نیست
پایان راهمو دستان من تهیست
به هیچ رسیدمو هیچم به من رسید
از حکمت خدا نخود هم سیاه نیست
بازیگر کدام نقش خدا شدم؟
اینجا همیشه بهار قشنگ نیست
پایان راهمو دستان من تهیست
به هیچ رسیدمو هیچم به من رسید
از حکمت خدا نخود هم سیاه نیست
بازیگر کدام نقش خدا شدم؟
اینجا همیشه بهار قشنگ نیست
بعد از امتحان گرم گفت و گو در باره جواب سوالها بودیم کم کم از ساختمان دانشکده خارج شدیم پله های جلوی دانشکده روهم یکی یکی زیر پا گذاشته و چند قدمی هم به سمت چپ طی کردیم وارد بلوار داخل دانشگاه شدیم تقریباً هممون متوجه شخصی شدیم.
رنج بر رنجم منه
بنیاد این دیوارِ پا بر جا مکََن
خسته ام از هوی و هایِ بیخودی
رسته ام از شاخه های بی تنه
عاقلان جمعند و،من دیوانۀ ؛
تنهایی ام!
سلام به دوستان خوبم مدتی بود که فعالیتی در وبلاگم
نداشتم و سرگرم سایت شعر نو بودم بعضی ار پست ها
رو ویرایش انجام دادم و با نام دیگری به نمایش گذاشتم
خواهش میکنم نظرتون رو اعلام کنید.
(تمناو انتظاروچه سکوتی)
خدایا باور نمی کنم به یاد کسانی باشم که حتی مرا به خاطر نمی آورند
خدایا کوله بارم را
سرشار از عشقت کن!
زیرا تنها عشقیست که بی نهایت است!
بی عذر و بهانه است!
که دردستهای گرمت
چکه
چکه
آب می شود!
گاهی می خواهم کودکی باشم
که با شوخی
جستجویش می کنی!
گاهی میخواهم با خودکار آبی ام
کنار پنجره کوه و درخت را
بی هیچ رنگی
روی کاغذ بکشم!
گاهی میخواهم کتاب کودکی ام را
بدون هیچ" اشتباهی"
دوباره بخوانم!
چه نگاهی!
که پراز طوفان و
دلم تفرقه بود
شوق پرواز و پریدن
ترس فردا و فرود،
من به پرهای قشنگم مغرور
تو به آواز خوش ثانیه ها ،
دل بستی.
و سکوتی در راه!
اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران
بازم مدرسه م دیر شد
اما عیب نداره بذار ورزش صبحگاهی تموم بشه
بعدش با حرکت صفها پشت بچه های کلاس پنهان
میشم و میرم سر کلاس،اما تا این جاش مشکلی
نداره اما وای از اینکه بعضی ازصفها رفته باشن و تو برسی و
در تیرس دید خانوم خَیّری ناظم مدرسه باشی اونوقته که باید صبر
کنی تا همه ی صفها برن به کلاسهاشون
بعدش نوبت سوال و جواب خانوم ناظم میشه
-"چرا دیر میاین؟"
-" ببخشیددفعه آخره"
-"دیگه تکرار نشه"
اما این مرض از شما چه پنهون درمان نشد که نشد
یکی دو تا خاطره هم از کلاس خانوم ظهرابی (دبیر با جذبه و
خوش اخلاق درس زبانمون در ادامه مطلب براتون میگم امیدوارم
منو به خاطر زیاده گویی ملامت نکنید
آسمان
هم پی
ستاره میگردد
از پستی دنیا
برای روزهای گرم تابستان
برای خانه ای از جنس رویاها
حیاطی کوچک و زیبا
و چشم خیره ی حوضی به رنگِ آسمان،
آبی
***
و یک لشگر درخت سبز تبریزی
و سایه روشنِ برگش
صدای پرکشیدنهای یکباره
برای مهروزی های یک خاله
صدای خنده های او
نشستن درحیاطی مرتفع با او
***
دویدن از بلندیها
و سُر خوردن از آن بالا
و شاید زوزه ی گرگی به تنهایی و یا(جمعی)
برای شرم از رازی که در یک لحظه شد برباد
شوم دلتنگ،
من
آری
تو هم گاهی شوی دلتنگ
می دانم!
چقدر این جمعه بی روح است
چقدر این روز ها دلگیر و بی شور است
برو ای شبنم بی چاره ی لغزان
برو دست از سر چشمان من بردار
برو ای بغض غم آلود
صدایم را نکن لرزان
چرا بیهوده می پویی
درون قلب بیمارم
غم تبدار!
***
فراموشت نخواهم کرد
ای پروانه ی غمگین
تورا می خواهمت شادان
کنار سوسن و نسرین
میان باغ گلهایت
میان سبزه ی نمدار
میان چشمه ی جوشان چشمانم
تا پنهان شوی
اما!
شماره هایم تمام شد ،
نیامدی!
نیامدی،
تا طلوع روشنایی صبح را نظاره کنیم
تا انتهای گل سرخ
تا شکوفۀ انار
تا ابدیت زمین
تا دورترین شعر خدا،
نیامدی،
آه!
پس بتاب!
بتاب،
بر سویدایی ترین نقطۀ دل،
بر دورترین ستارۀ بی فروغ زمین!
بتاب،
بر قلب فسردۀ خاک!
بتاب
که بی تو بیتاب بیتابم
بتاب!
قطره اشکی بارید
و چه مغرور
ولی غمگین بود
و غمی پنهانی در صورت مهتابی او می تابید
و دوچشمی
که از خالیِ دستهای پسر گریان بود
آرزو کرد نگاه،
که نبیند این را
نگران بود پسر
به معلم چه بگوید فردا
او ندانست که خود مشق شب فردا بود
بریم ببینیم یک مصرع دیگه ی اون بیت چیه مثلا میدونین که مصرع اول این شعر چیه؟ شاید خیلی ها
بگن برو بابا اینو که همه بلدن عیب نداره من برای اونایی که مثل خودم خیلی دیر فهمیدن میگم که
همیشه یادشون بمونه:
زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن
یا مثلا این مصرع: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی / میدونین مصرع اولش چیه اگه میدویین
فحشم ندین برای اونا که نمی دونن میگم:
زلیخا مرد از حسرت که یوسف گشت زندانی چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
رقابت تا زمانی پسندیده است که کار به حسادت نکشد (دکارت)
زبان همچون درنده ای است که اگر آزاد باشد زخم وجراحت(سختی به جسم وایمان) خواه
د زد.امام علی (ع)
زمانی دراز نگرانیم که چگونه زنده بمانیم،بعد خود را دل مشغول چگونه نمردن می کنیم این
است تمایز هوشمندانه. فروید
زن زشت در دنیا وجود ندارد ،فقط برخی از زنان هستند که نمی توانند خود را زیبا جلوه دهند.
برنارد شادو
ریشه کارمند نابکار ،در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است. ارد بزرگ
دشمن چون از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند .پس آنگه به دوستی کارها
کند که هیچ دشمن نتواند. سعدی
دنیا نیرزد به آنکه پریشان کنی دلی. سعدی
دوست برای آن است که نیازت را برآورد نه اینکه تهی بودنت را پر کند. جبران خلیل جبران
جوان بودن مانند رها بودن در باد است که سریع نیز می گذرد. نیلسه اوله افته بُرو
جواهر بدون تراش و مرد بدون زحمت ارزش پیدا نمی کنند. مثل چینی
جهان مانند آیینه است،آیینه همیشه انعکاس صورت خود انسان را نشان میدهد. مها تما گاندی
به کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق ...چون تشنه عشق روزی سیراب
می شود... ویکتور هو گو
از کتاب پندار نیک پدید آورنده مجتبی رمضانی
"از قدیم گفته اند ازهرچه بدت بیاید سرت می آید. دلیل آن این است که وقتی انسان
نفرت می ورزد،تصویری روشن در ذهن نیمه هشیار خود پدید می آوردکه در عرصه ی
عینی نیز متبلور می شود.
..................
مثلاً زنی به مردی علاقه داشت که مدام در باره دختر عمو های دلربایش با او حرف
می زد. حسد زن گُل کردو از شدت انزجار،این مرد را کنار گذاشت . چندی نگذشت
که به مردی دیگر برخورد کرد و به او علاقه مند شد.
چند باری تو محوطه و ساختمون دانشگاه دیده بودمش پسر خوشرویی بود
لبخند ملیحی همیشه توی چهره اش دیده میشد
بدون اینکه تکیه به چیزی داشته باشه این مسیر و طی میکرد او خیلی
مهربان به نظر می رسید خیلی دلم می خواست کمکش کنم و دستشو
بگیرم به دانشکده برسونم اما ترس از حرفهای دیگران نمی گذاشت که این
کارو انجام بدم،تا اینکه یکی از روزها که از کلاس بر می گشتیم یکی از
همکلاسی ها که دختر خانم جوانی هم بود با دیدن این آقا من و بقیه رو
رها کرد و با گامهای تندی به طرفش رفت و گفت می خواین من کمکتون
کنم ایشون هم بسیار خوشحال شد و گفت بله ممنونم
منم داشتم فکر می کردم که چطور می خواد بهش کمک کنه همینطور ماتم
برده بود دیدم دختر جوان به این اقا گفت بی زحمت دسته ی کیفتون رو
اجازه بدین منم بگیرم خلاصه ...
می شود کاری کرد
نه ، می شود هیچ کاری نکرد
که حجم بغض آن کارت،
شود بر سینه ات سنگین
دلت را نه...
تمام سینه ات را بفشارد
سینه ام از درد میسوزد ،گلویم درد می آید،
به یاد لحظه ی سنگین بی تابیت
کاش می ماندم کنارت
در آغوشت شبم را صبح می کردم
برایت قصه می گفتم
سرت را لمس می کردم
و موهایت پریشان و دوباره صاف می کردم
دستهای کوچکت را می گرفتم
و در بین تمام حرفهایم،
تو را با بوسه هایم خسته می کردم
چقدر این ابر سنگین است
نمی بارد،بشوید ،غبار حسرت سنگین
کاش می غرّید و
می غرّید
و می غرّید
فراوان و
فراوان و
فراوان باز می بارید
دلم را پاکِ
پاکِ
پاک میکرد
خرداد 91
روزای خوب کودکی
بازی لی لی تو کوچه بادمپایی با دخترای همسایه
بازی های قایم باشک
قطار بازی با چیدن صندلیای فلزی
را بردن علی کوچیکه با جعبه
اندختن عکسای یادگاری
هر جا که آفتاب میومد به یاری
توی حیاط ،توی کوچه،رو پشت بوم،تو بالکن
با هر کی که میخواستیم
مهرشو در دل داشتیم
عکس علی سرسبد عکسا بود
علی کوچولو نقل همین کارها بود
ابروهای هلالی و چشمای بادومی اون
با مژه های فرفریش دلای مارو برده بود
عکس مامان ،عکس بابا،عکس خاتون مادر بزرگ مادری
عکس خاله ،عکس دائی و عمه جون،
عکس داداش کوچیکتره ،عکس خودم به دست اون
عکس عزیز -مادر بزرگ مهربون
یادش بخیر روزای خوب کودکی
یادش بخیر
هرکی که هست هرکی که نیست
یادش بخیر
بهمن ۸۱
سبدی خواهم بافت
با وسعت دل
ودر آن خواهم ریخت
گل یاس عشق را
دیده ها خواهم شست
باز خواهم کرد پنجره را و به همراه نسیم
خواهم رفت
گذر از سبزه و گل خواهم کرد
و به بالای زمین خواهم رفت
ماه را خواهم شست
و لباسی به تنش خواهم کرد
خطی از تاج شقایق به سرش
خواهم زد
من در این مهمانی اشکها خواهم شست
نامه ها خواهم برد
نورها خواهم چید
و به هر پنجره خواهم پاشید
رنگها خواهم شست
فروردین ۸۲
ازبم چه مانده است
جز لحظه های غم
جز مرگ بی گناه
جز حسرت وداع
جز کودکی یتیم
بر قلب بی صدا
جزماتم پدر از مرگ بی شمار
جز نازنین صدا
بسطام بی نوا
بم!!
ای وادی غرور
ای تاریخ بی دفاع
مرگت فسانه بود
ارگت نشانه بود
دی ماه ۸۲