جنگجو
وقتی صدای حادثه خوابید...
برسنگ قبر من بنویسید
یک جنگجو بود که نجنگید اما
شکست
شکست
شکست...
وقتی صدای حادثه خوابید...
برسنگ قبر من بنویسید
یک جنگجو بود که نجنگید اما
شکست
شکست
شکست...
راستی الان که سحره بهتره از یه نفر یاد کنم که ماه رمضونایی که خونسار بودیم سحرا بیدارمون میکرد. الان دیگه تو این دنیا نیست، پیرزن همسایمون بی بی خاتون جان. روحش شاد.
باغ روحت سرسبز
دل محزونت شاد
ای خفته در خاک
جای تو بر افلاک
نماز و روزه هاتون قبول.البته اگه هم نه نماز میخونین و نه روزه میگیرین طوری نیست خدا که فقط مال نماز و روزه بگیرا نیست. همین که دوستش دارین خوبه...
الغرض یه آقا دزده لبتابمونو دزدید با همه اطلاعات توش. ومن برا همین یه عالمه آقته که آپ نشدم. از کافی نت هم که حال نمیده. الانم با تب لت دارم آپ میکنم بخدا سخته. واسه نوشتن همین چند خط داره جونم در میاد. دوباره میام.
آرزویم سلامتی شما دوستان خوب خوانساریست.
که معافم میکند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد
و
اشکی که در نگاهم می چرخد
آخر همه گمان می کنند سرما خورده ام...
مینویسم باز هم برایتان.
تا بعد............
من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو...
دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی...
قوسهای بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند...
تاسف بار است که باید لباسهایم را به قدر ایمان تو تنظیم کنم.
مرحوم سیمین دانشور(روحش شاد)
من برای همه در لحظه تحویل سال این دعا رو میکنم:
خدایا به همه کمک کن تا با تلاش به نور برسیم و از ظلمت ساکن بودن و غیر قابل تغییر بودن عبور کنیم.
آنگاه که فکر میکردم به آرزویم رسیده ام
چه ساده
عشق خود را در نقاب کشید...
و من با توهم عاشقی زندگی میکنم
هر چند سخت است
اما باور میکنم
که
عاشق نیستیم
نه من و نه تو...
خمینی ای امام خمینی ای امام
برخیزید برخیزید ای شهیدان راه خدا
اینا من رو یاد خاطره های خیلی خوب میندازه. روزایی که با شروعش توی مدرسه غوغایی بود ما هم که اونروزا تفریحی نداشتیم نه کامپیوتر نه گیم نت نه اینترنت. خلاصه تفریحمون همین بود که ۱۲ بهمن برسه و ما کارایی که دوست داشتیم و الحق استعدادش هم در همه بود انجام بدیم . گروه سرود - نمایش- داستان نویسی- تزیین مدرسه و چقدر خوب همه اینکارا رو انجام میدادیم . ده روز کلاس و درس تق و لق می شد و ما عشق می کردیم با ساعت هایی که هرروزنوبت یه کلاس بود که برنامه جشن پیروزی انقلاب رو برگزار کنه. و ما برای اینکه مراسممون بهتر از کلاس های دیگه بشه چقدر زحمت می کشیدیم . همیشه قسمت طنز برنامه با من بود و اینطوری توی مدرسه و پیش معلمها من یه آدم شوخ طبع معرفی می شدم. یه وقت فکر نکنید من سیاسی می نویسم اصلا خوبی اونروزا این بود که فارغ از حال و هوای سیاسی فقط به فکر مطرح کردن کلاسمون تو مدرسه بودیم. چقدر استعداد کشف می شد اما حیف که هیچوقت مدیر مدرسه پی این چیزا رو نمی گرفت و به شکوفا تر شدن استعدادهامون کمکی نمی کرد.
اما حالا فکر نکنم با این همه مشغله ای که بچه های امروزی دارند اصلا دلشون بخواد این مراسم ها رو اجرا کنند شاید از روی اجبار . مگه عصر ماهواره می زاره کسی به حال خودش باشه . دیگه اینروزا دغدغه بچه ها اینه که مرحله یه بازی رو تموم کنند و برند مرحله بعد و برنامشون برای فردا اینه که از دوستشون بپرسند چطوری بازی کامپیوتریشون رو پیش ببرند.
اگه اونروزا توی کوچه ای با گچ یا زغال روی آسفالت لی لی کشیده بود می فهمیدی که توی این کوچه چند تا دختر بچه هست. اگه قهرمان زندگی ما رستم دستان بود و خدای عشق مجنون . الان قهرمان بچه های نسل ما جومونگ و خدای عشقشون هم دی کاپریو(بازیگر تایتانیک)
از کجا رسیدم به کجا . فقط خلاصه کنم که اینروزا عجیب دلم هوای مدرسه راهنمایی فاطمیه رو کرد. وقتی از تلویزیون سرودهای انقلاب پخش میشه دلم پر میکشه به روزایی که یه عالمه شاد بودیم.