خـــــدا جـــــنون عشـــــق را نهـــاد در نهـادها

برد بـــــشر از این جنون چه توشه ها و زادها

چه غصّـــه ها زعشق شد نصیب جان عاشقان

چه قصـــــه ها کــــه زاید از مرید ها ، مرادها

حکایـــــت دل مـــن و شکنج زلف توست چون

حکایتـــــی کـــــه هســـــت بیــن بیـدها و بادها

به التـــــیام زخـــــم دل نداشـــــت مرهـــم آبرو

به زخم کهنـــــه می کنـــــد مگر اثر ضمـادها ؟

سپـــــاس گـــــو خـدای را دلا چــرا که هیچگاه

بـــــه گنـــــج مـــــاتم تـــــو بـو نبرده اند شادها

چه لطمـــــه می زنـد به دل جدال عقل خیره سر

چه بهــــره می رسد به عقل از این همه عنادها

به داغ لالـــــه هــا کــه در کویر می کشند عطش

قســـــم کـــــه عشـــــق نیســت از تبار اعتیادها

به عین وشین وقــــاف هم قسم که جان نمی رسد

به قـــــاف وصــــل دوست جز به طــوق انقیادها

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

کاش 
کاش کاش 
کاش کاش کاش 
کاش کاش کاش کاش 
کاش کاش کاش کاش کاش 
کاش کاش کاش کاش کاش کاش 
کاش تولد خودرا هیچ وقت نمی دیدم 
کاش این زندگی را با چشمانم نمی دیدم 
کاش در پس این زندگی جاده ای نمی دیدم 
کاش حس غریب تنهایی را در فکرم نمی دیدم 
کاش آسمان بی ستاره را جلوی چشمانم نمی دیدم 
کاش عشق را درلا به لای چشمان گریان نمی دیدم 
کاش دیگرروی زمین جای قدم هایم را نمی دیدم 
کاش حس تلخ جدایی را در چشمانت نمی دیدم 
کاش زندگی بدون تو را هیچگاه نمی دیدم
کاش دیگررفتنت را از پیشم نمی دیدم 
کاش آخرمرگ عاشقانه رامی دیدم 
کاش کاش کاش کاش کاش کاش
کاش کاش کاش کاش کاش
کاش کاش کاش کاش 
کاش کاش کاش
کاش کاش
کاش


نتوانستم عشق نا امیدم را به قلبم دفن کنم
احوالم را از تو مخفی نگه دارم 
تنها آرزویم در دنیا تعلق داشتن به تو بود 
پس بیان کردم عشقم را به تو

و نتوانستم صبر کنم 
پنداشتم اجازه دوست داشتنت را دارم 
اما نیاندیشیدم که شاید دوستم نداشته باشی 
فکرش را هم نکردم که شاید به حالم بخندی 
پس گفتم و نتوانستم صبر کنم 

انسان وقتی مست از عشق است نمیفهمد 
دلبسته شده و اسیر میشود بدون هیچ تفکری 
من هم بدون دیدن حتی ذره ای از امید 
عشقمو بیان کردم 

بی هیچ اندیشه و صبری
نمی دانستم حق دوست داشتنت را ندارم

من عشـــــــق را درتو
تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
و تپیدن را به خاطر تو دوســــــــــت دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم
من بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیبایی اش را به خاطر تو دوست دارم
من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

گوش کن،جاده صدا میزند،از دور قدم های تو را .....
چشم تو زینت تاریکی نیست....
پلک هارا بتکان ، کفش به پا کن و بیا.....
بیا تا جایی که، پر ماه به انگشت تو هشدار دهد...
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو ...
و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه ی آوار به خود جذب کنند....
پارسایی ست در ان جا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز، رسیدن به نگاهیست، که از حادثه ی عشق تر است...


وقتی همه چیز غریب می شود
از دستهای ماه بالا می روی
دور می شوی از آدم هایی که
نقش عشق را فقط برای انهدام عشق بازی میکنند
حتی واژه هایی
که روی کاغذ ردیف می شوند
تازه یادشان می آید
چقدر بدهکار چشمان تو هستند ...!
*
تازه به عرض خیابان رسیده ای
همه ی واژه ها را ردیف می کنی
واژه هایی پلاسیده
که از چشمان تو رنگ ولعاب می گیرند
اما باز هم مثل همیشه
شعری نا تمام برایت باقی می ماند
*
دیروز من
رحمت ساکت ,صومعه سرا
کجای دلواپسی ام
که بیت بیت من
خیس چشمان آتش گرفته است؟!
بگذار نی لبکم
مرا بشکند
تا لحظه ها از من بگذرند
دیروز من در آیینه ای نیست
حالا خودم را از یاد برده ام
کاش می توانستم روزهایم را عوض کنم!


زودتر بيا
من زير باران ايستاده‌ام
و انتظار تو را می‌کشم.
چتری روی سرم نيست
می‌خواهم قدم‌هايت را، با تعداد قطره‌های باران شماره کنم
تو قبل از پايان باران می‌رسی
يا باران قبل از آمدن تو به پايان می‌رسد؟
مرا که ملالی نيست
حتا اگر صدسال هم زير باران بدون چتر بمانم
نه از بوی ياس باران‌خورده خسته می‌شوم
نه از خاکی که باران غبار را از آن ربوده است.
هروقت چلچله برايت نغمه‌ی دلتنگی خواند
و خواستی ديوار را از ميان ديدارهايمان برداری بيا
من تا آخرين فصل باران منتظرت می‌مانم.

 
پسرك رؤياي شبهاي من :
يك طرف تنش بلور
سوي ديگر از شبنم
جاي دو چشمانش ستاره
و خنده هايش بغل بغل شكوفه
دلش را اما نپرس ..........!
شايد اشتباهي شده
آن كه او را ساخته
وقتي به دلش رسيده
بد جوري بي حوصله بوده !
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
براي روي قبر من
و براي همه ي شما كه دوستش داريد
دلش
سنگ قبر است ........

به چشمانم نگاه کن خواهی دید
که چه معنایی برای من داری
قلبت را جستجو کن و روحت را
و انگاه که مرا انجا یافتی دیگر نخواهی گشت
به من نگو که این عشق ارزش تلاش را ندارد
نمی توانی بگویی که این عشق ارزش مردن ندارد
می دانی که این حقیقت است که
هر چه انجام می دهم برای توست

به ژرفای قلبت نگاه کن  خواهی دانست که
انجا دیگر چیزی برای پنهان کردن نیست
مرا هر چه که هستم قبول کن و جانم بستان
هر انچه دارم و این جان را نیز قربانیت می کنم

به من نگو که این احساس سزاوار نزاع برایش نیست
نمی توانم در برابرش مقاومت کنم  چیزی را به این اندازه نمی خواهم
میدانی که این حقیقت است که
من هر چه انجام دهم برای توست...