خـدایــــــــــا!!
مڪًـر بودטּ او
در ڪنــــارمـ
چقـدر از جهانتـ را
مے ڪًـرفتـ ؟!









ضـبـط میـکـنـم تــمـام حــرفـهـایـت را
نـــه بـرای روزهـای بـی تــو بــودن
صـدایـت آنـقـدر آرامم میـکـنـد
کـه یـادم میـرود بـایـد نـفـس بـکـشــم!!!

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن
دلـتــنـــگــی
هــدیــه مـی دهنــد
لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!
بــه خـــدا
تمــــامـ شــد
دلـــــــــــم...!

اسمش را هر چه می خواهی بگذار ،
من می خواهم
" تـــــــــو "
فقط عزیز دل من باشی !...

دلتنگت میشوم
و چشمانم را روی هم میگذارم
بلکه یادت را فراموش کنم
تو بگو دلکم
مگر میشود یک دنیا را فراموش کرد ...

کدام خیابان را بگردم ؟
کدام کوچه را ؟
بر کوبهی کدام در بکوبم
تا بر چارچوبش ظاهر شوی؟
و بازم به آغوشم بگیری
تا بدانی که چه به روزگارم آورده است
روزگار بی تـُـــ ــــ ـــ ـــو بـودن !...

دیگر در هیچ هوایی
نمیتوانم نفس بکشم
عجب نفسگیر است
هوای بی تو ...

تمام خندههایم را نذر کردهام
تا " تـــــــــو "
همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت،
دلتنگیام را به باد میسپارد ...
قهــــوهی چشــــــــمات
به رنــــــگ قـــــهوههــــای قجــــــــری است
میشود کمـــــی در فنجانم حل شــــــــوی
تــــــــا فنجــــــــــانم
رنگــــــ چشــــــــمانت را به خود بگیـــــرد !...
