من هنوز هم من

راستش هیچی مثل نوشتن به من حس خوب نمیده....خصوصا وقتی تو خلوت و تنهایی هستم...یا حتی ناراحتم و قهرم میام روی کاغذ می نویسم و دعوا می کنم و می بینم حالم بهتر شده.

با اهنگای غمگین هم خیلی حالم خوب میشه گاهی هم گریه می کنم باهاشون. به داداشم میگم ادم شکست عشقی بخوره با فلان اهنگ گریه کنه چقد جیگرش حال میاد و سبک میشه واقعا

چای هم خیلی دوست دارم....کلا یه جای دور افتاده دور از هر ادم و امکاناتی باشم و فقط به چایی و موسیقی و کتاب و دفتر قلم داشته باشم و یه بالش پتو قول می دم تا اخر عمر همونجا بمونم و بیرون نیام ولله.... از خیلی خیلی سال پیش همون موقع که مودم اینجوری نداشتیم و کارت اینتر نت می خریدیم و قیژ قیژ صدا میداد سیستم که به اینترنت دسترسی پیدا کنه یه صفحه مجازی داشتم و می نوشتم الانم با تعدد این صفحه ها ادم نمی دونه از کدوم استفاده کنه اما اگه فضای مجازی رو به ادم های مختلف تشبیه کنیم وبلاگ اون دوست صمیمی ای هست که باهاش با شلوارک و تیشرت گشاد می شینیم و چایی می خوریم وگپ می زنیم و نگران هیچ قضاوتی نیستیم....انقد که فضاش دوست داشتنی و امن و دل چسبه....

بوی عید رو دیگه با ماسک روی بینی نمیشه تشخیص داد واقعا....اصلا حس عید ندارم و خنه تکونی هم نمی کنم و هیچی لباس و وسیله هم نمی خرم و شیرینی هم درست نمی کنم و توی حیاط هم گل نمی کارم چون دست و دلم نمیره واقعا....خونه رو که یه ماه قبل تمیز و گردگیری کردم ربطی هم به عید نداشت... با کرونا هم خونه کسی نمیریم و کسی نمیاد پس خودمو الگی درگیر نمیکنم....ظروف هفت سین سفالی هف سال پیش خریده بودم هر سال یه رنگی می کنمش میارم سفره می چینیم...اول ابی کهنه کاری بود سال بعد ابی پررنگش کردم سال بعد نقره ای سال بعد طلایی سال بعد سفید سال بعد گلگلی امسال به ترکیب سفید گلگلیش دست نمی زنم خوشگل شده تازه

 

سلام  و صد سلام به همه

خوبین دوستان گلم. هرچند می دونم چون خیلی وقته وبلاگ نمی نویسم فوقش یکی دو تا روح از اینجا رد می شن اما حالا که اومدم یه چند خط بنویسم

این دتر منه گفتم عکسشو بزارم دوست جانای منم ببینن

https://imgurl.ir/uploads/o029005_.jpg

https://imgurl.ir/uploads/x9640_.jpg

 

ارایشگاه

الان ارایشگاه منتظرم تا مشاری بیاد گفتم یه چیزی پست کنم. دوسه ماهه که شروع به کار کردم. کمتر حوصله ام سرمیره یه درامد کوچولو هم هست و یه چشم انداز پیش رو که هدفم از این چیه یا چقد میخوام رشد کنم؟؟ حالا از نظر کاری رو کار ندارم دم عیدی من که همیشه بازار بودم و خرید و دور زدن داشتم الان موندم ارایشگاه و کار مشتری رو انجام میدم. امسال یه مانتو ساده استین کلوش دادم دوختن و یکی دو تا خونگی و واسه ترمه یه دست اینترنتی گرفتم و یکی دادم دوختن.

هنوز تصمیم نگرفتم خودم مانتومو با چی یا چه رنگی ست کنم یا روسری و شال چی بزارم یا کیف چی گردگیریامو خواهرم بهم کمک کرد و انجام دادم شکر خدا....

شبا که ما میخوایم بخوابیم ترمه جون میکه مامان جون واسم چهارتا قصه بگو و تاکید داره تکراری نباشه و از خودم دربیارم ... چرت و پرت نباشه و مفهوم هم داشته باشهمنم خلاااااااق هر شب چهارتا قصه سرهم میکنم گاهی خوخودم انقد خوشم میاد یه گوشه ای می نویسم بلگبلکه یه وقتی چاپشون کردم....!!!! ولله....

یه شب یه قصع میگفتم یه سوتی خنده دار از توش دراومدبخندین....داشتم براش قصه میگفتم که یکی بود یکی نبود...نبود...یه خرگوشی بود تو جنگل همه حیوونا رو دور خوش جمع کرد تا یه معما بگه....ترمه گفت من مثلا هاپو بودم گفتم باشه....خرگوشه گفت اون چه حیونیه که خیلی بزرگههههههه (شما با لحنهای عحیب غریب و بچه گونه بخونین) جغد گفت فیله؟؟؟ سنجاب گفت زرافه؟؟؟ هاپو(ترمه) تا اومد بگه فلان حیوون تقققق صدا داد خیلی خندمون گرفت ترمه خیلی جدی گفت مثلا هاپو گوز نداد سنجاب بود واااای گفتنش انقده با مزه بود هنوز فکر میکنم خنده ام میگیره...‌

پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم انشالله وضع این مملکت بهتر بشه مردم مرفه بشن..انسانیت تو وجود همه مون رشد کنه....

برم من به کارام برسم عزیزانم....

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز 

پاسداشت

واقعا فکر نمی کردم هنوز دوستای گلم وبلاگمو چک کنن .... خیلی گل و مهربونین و من شرمنده مهربونیاتونم.

من باب تشکر اسم پیجمو میزارم دوستام دوست دارن اونجا هم با هم باشیم

@termeh9362

این چند روزه مازندران واقعا سرد شده. از هفته قبل دلمو خوش کرده بودم به تعطیلات اخر این هفته که بلکه یه جایی بریم ...و خب دقیقا بدبختی منتظره در رو براش باز بزاریم...همینکه بفهمه کجا قراره دلمون خوش باشه در فشانی میکنه با احوالمون(بنویسم در فشانی بخوانیم ریدمان) وسط هفته ترمه خانوم سرما خورد یکی دو روز بعدش من سرما خوردم یکی دو روز بعدش همسر سرما خورد.... گفتیم شاید تعطیل باشه لااقل سوپ و بوخور دور هم باشیم خب به شکرانه خدا هر شب میره سرکار و این تعطیلات هم به دوستش قول داده براش بار ببره با این احوالش میره سر ماشین. خدا به همراهت مرد

پدرشوهرم خیلی مهربونه و برای هر 5تا پسرش همون موقع که مجرد بودن زمین میخرید که خونه بسازن و تو ساخت خونه هم خیلی کمک میکرد سقف و ستون و دیوار چینی میکرد بقیه داخلی و کابینت و سفیدکاری اینا خودشون انجام می دادن.....

منتها چون ادمیزاد پول پرسته و پول باعث نفاق میشه بعدا بعضیا میگفتن چرا زمن من 280متره تو 300متر فلانی 400 متر؟؟؟طبیعتا زنها هم تاثیر دارن رو مردا....من خیلی سعی میکنم تو مسایل اینچنینی دخالت نکنم واقعا حوصله این خاله زنکیا رو ندارم....سبک ساخت خونه مابقی برادرشوهرام حالت ویلاییه که خیلی خوبه منم اون موقع مجرد بودم دعا میکردم همسر ایندم خونه نداشته باشه بعدا خونه ویلایی رویاهامو بسازم که خب زمانی اومدم خونه ساخته و پرداخته بودسه چهار سال قبل خونش اماده شده بود و منتظر عروس بود فقط که خدا منو بهش عطا نمود بسه یا باز ادامه بدم زخمی تون کنم خلاصه پدرشوهرم اینا زمانی شروع کردن به ساخت خونه تصمیم گرفتن ویلایی نسازنش و حالت اپاتمانی بسازن که زیرش مغازه بیفته برامون....عاقااااا برادرشوهرمون یه بلوایی به پا کرد که اون مغازه داره ما نداریم باید یه دهنه به ما بدیپدرشوهرمم مغازه های زیر خونمونو به برادر شوهرم اینا دادن دو تا شو!!!! به بقیه جایی دیگه زمین داد برای مغازه...شما فک کنین زیر خونه ما دو دهنه مغازه ماله ما نیست یکی هست.....الان یکیشو برادرشوهرم دو سه ساله سوپری داشته داره جمع میکنه و ما هم خریدیم...

مغازه خودمونو از خودمون خریدیم... تا من دو ماه دیگه ارایشگاهمو اونجا احداث کنم

حالا چرا تو روستا احداث بنمایم؟؟؟؟ (1/5 نمره)

بله 1زیرا در این روستا هیچ ارایشگاهی جهت پشم ریزان وجود ندارد

2من تو محل اقام اینا غریبه ام و من باب کنجکاوی اهالی مایلن با من قاطی بشن ببینن چقده من خوب و گل و بلبلم

3چون رقیبی نیست من اینجا میتونم خودمو تثبیت کنم ترسم بریزه خرابکاری هامو بکنم تا اوستا بشم شااااایدم اگه خدا زد پس کله مون یه نی نی دیگه اوردیم لااقل زیر خونمونه یه کم راحت تره برام.....

 

راستش اصلا علاقه ای به بچه دوباره ندارم. سر این یکی هیکلم خراب نشد دومی رو چه دیدی شاید خیلی چاق شم...می ترسم...روابط بین فردی زوج و زوجه با بچه رو به فنا میره دومی بیاد که کن فیکون میشه....کلا من و همسرم جیک جیک بودیم خیلیییییی الانم هستیم اما اولویست این بچه رییسه من حسودیم میشه واقعا به محسن میگم اول باید منو بوس کنی بعد بچه رو انقددد میخنده میگه بابا بچه مه به دنیا ترجیح میدم حتی توکثافددددد خب بچه تنها هم باشه چند سال دیگه بی همدم نمیشه از طرفی این بچه انقده عن اخلاقه با بچه ها نمی سازه با خواهرزاده های دو ساله و سه ساله ام نمیسازه می زندشون نوزاد جیگرمو تلف میکنه من تازه تصمیم گرفتم یکی دو سال دیگه نزدیکمون دانشگاه ازاد داره برم لیسانس زبان بگیرم خیلی دوست دارم....نمی دونم اونم چهار سال طول میکشه پروژه بچه دوم باز خیلی دیر میشه....من دوست دارم برای بچه دوم در رفاه کامل و بی دغدغه باشم اما الان روز به روز همینقد نفسی که میره و میاد داره سخت تر میشه... بچه که پوشک صد هزار تومنی بخواد ببنده نمیشه کهههه

نزدیک اخر شبه دارم رویا بافی میکنم

شاد شاد شاد باشین

وبلاگ قشنگم سلام...خلوت آروم و بی دغدغه ی من سلام...

من اومدم بعد مدت طولانی. هرچند مثه اولا دور و برم شلوغ نیست و من اینجا بخاطر دل خودم مینویسم...اینجا راحت ترین و مخفی ترین جاییه که دارم....روزا هم دارن سپری میشن مثه همیشه و خیلی دغدغه های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی زیاده این روزا که مه می دونیم و بگذریم ازشون....

از 24 تیر امسال رفتم یکی از اموزشگاه های رایشگری شهرمون که هم خیلی خفن و باکلاسه جاش هم معروفه هم واقعا محیطش و مسیولش و مربیاشو دوست دارم...هر دوره معمولا پونزده بیست نفر با هم در کنار هم اموزش میبینن....الان میگم چقده خنگ بودیم اگه از اول میومدم ارایشگری الان واسه خودم خد ابودم...اینهمه زحمت و مرارت درس چیز خاصی عایدم نشد اینجا لااقل هر هر و کرکر میکنیم پیر نمیشیم....الان اون سینوس و تانژانت ها بهمون مدیونن...متکلم وحده  مع الغیر کجان؟ ضریب و تابع و توان؟؟؟

والله...من که تموم سعیمو میکنم ترمه رو تا نوجوونیش به زبان مسلط کنم یه هنر مثه موسیقی و یه ورزش بلد باشه که یه خورده راه باز کن باشه براش...از ما که گذشت هعییییی.....

واقعا غصه ام میگیره میبینم بعضی هم دوره ای های ارایشگاه لیسانس و فوق لیسانسن و خیلی تشویق میکنم اوناییکه با سن 17 هجده سال دارن میان تو این کار .... راه ما رو نرن حداقل....انقده گرونی شده مثلا یه کرم دوماه قبل خریدم صد تومن الان شده دویست و پنجاه تومن یعنی بیش از صد در صد افزایش قیمت داشته....ما دهه شصتیا نسل افتوبه دارانی هستیم که اگه بریم لب دریا یه افتوبه اب بگیریم ابش خشک میشه... اومدیم ارایشگری خوردیم به گرونی انقد نمیریم به چارتا ارزومون برسیم یه ذره پول دربیاریم... تا عید دوره ام تموم میشه...دتری هم میزارم فعلا مهد کنار ارایشگته خیالم از بابتش راحت باشه....گودوووومقنعه میزاره ناز میشه هااااااا البته کماکان دهانش باز و گریه و لج هاش به جاست عمه ننهکلا مظهر شانسم ولله.....

یه ماه قبل بودیم مسافرت نوار غربی رو گرفتیم رفتیم تا سرعین و رشت و ماسوله اینااااا .... انقده غر و نق زد بیچاره کرد منو....چمی دونم ولله...

شاد باشین عشقا

این پاییز رو امیدوارم دلتون گرم باشه و روزاتون با عشق بگذره و برای منم دعاهای خوب خوب کنین....

 

عمو ترامپ ببخشید....

سلام دوستای عزیزم....انقده درگیر تلگرام و اینستا گرامم که اینجا کمتر میام....میام و یه نگاه سرسری می ندازم و حس تایپ کردنم نمیاد زودی فرار میکنم.....

اما نقد اینجا راحت هستم و در واقع خودمم که اندازه نداره....عید گذشت پر از اتفاقات بد برای ما....من که کلی ذوق عید رو داشتم...پدر و مادرم رفته بودن مسافرت...پدر مادر همسرمم رفته بودن مسافرت...سال که تحویل شد خونه برادرشوهرم اینا رفتیم دوسه روز عید اینطور سپری شد...منزل دایی اینا هم رفتیم بابت سر سلامتی....اواخر بهمن ماه پدربزرگم فوت شد....سنش بالا بود و اخرا درگیر بیماری و فوت شدن...حس گیجی و منگی خاصی داشتم...ما از اون مایه دارا و اصیل ها نیستیم....مادرم از یه خانواده سختی کشیده و فقیر که پدرش همین پدربزرگم حتی نون نمیاورد خونه...مادربزرگم همیشه کار میکرد و خرج خونه میداد اما یه ذره پول یا وسیله رو پدربزرگم از خونه میدزدید و بیرون خرج میکرد....همیشه مورد لعن و نفرین مادربزرگم بود...حتی فکر کردن به سختیای مادرم اعصابمو به هم میریزه....از فوتش همه نفس راحتی کشیدن که دیگه بیش از این ابروشونو نمی بره.....و این ادمو خیلی اذیت میکنه.....مادربزرگم خیلی باادب بوده و شکر خدا صبر و ادب رو از ایشون یاد گرفتیم....خدا همه اموات رو رحمت کنه و خودمون هم عاقبت بخیر بشیم....الهی امین...

چند روز بعد از عید برادرشوهرم که زیر ساختمون ما سوپری داره با موتور تصادف کرد...تا لب مرگ رفت واقعا خیلی گریه کردیم یه جاهایی ناامید شدیم....خدا رو شکر عملش جواب داد. طحال و مثانه و کبدش خیلی اسیب دیده بود....چند روز بعدش برادرشوهر بزرگم مشهد مسافرت بودن یه تک پسر داره که با نامزدش داشتن از ساری برمیگشتن تصادف کردن...خودشون خوب بودن از نظر ماشین خیلی خسارت خوردن کلا هر وقت تلفن زنگ میزد تو هول و ولا بودم خیلی تنش و اضظرابمون زیاد بود......هفتم هشتم عید ماشینمون 206اس دی رو نحویل گرفتیم. خدا رو شکر به موقع بود خیلی لازمش داشتیم قرار بود بعد عید بدن اما وسط عید رسید بهمون....

هفته قبل سه شنبه راهی مشهد شدیم با خانواده چهار نفره برادر شوهرم و دوستمون کلا ده نفر بودیم خیلیییی سفر عالی بود جای همتون سبز از ته دل خندیدیم و صد البته که برگشتنی مریض شدم و تا خوده خونه سرگیجه و توع داشتم خیلی حالم بد بود بس که توی این دو سه روزه اصلا نخوابیدیم...

خیلی بابت نقض برجام اعصابم خرابه یه اینده مبهم پیش رومونه...خیلی فکرم مشغوله اگه جنگ بشه چی؟ اگه خواهرم اینا جنوبن اتفاقی بیفته چی؟؟؟ حس خیلی بدیه....

خدایا عاقبتمونو بخیر کن خدایا لعنت به این ظالمایی که با لباس دین دارن تیشه به ریشه مون می زنن...انقد این اواخر این حسام زیاده نماز نمی خونم...دو سه ماهه اعصابم خرابه خیلی چیزا میاد تو ذهنم...نمی دونم اصلا اخرتی هست یا یه اسم اون دارن گولمون میزنن...انقد مرگ بر فلانی و لعن الله فلانی گفتیم زندگیمون پر از انرژی منفی شده .....ماها داریم تو جهنم زندگی میکنیم و دم بر نمیاریم....

ازمون استخدامی اموزش پرورش هم اعلام شده رفتم منابع گرفتم که بخونم....نذر کردم اگه قبول شدم ده درصد حقوقمو هر ماه صرف یه خیریه که میشناسم بکنم....میخوام تلاشمو بکنم هرچند خیلی سخته تو این ناعدالتیا....

فاز منفی تموم......دوست جانم زینب عزیزم دومین نی نی شو بارداره و خیلی خوشحالم که براش عزیز هستم که بعد از مامانش به من گفته و خوشحالیشو با من سهیم شده...خدایا این حس خوب...سلامتی عشق سرمایه ارج و قرب اجتماعی فرزند سالم و صالح رو نصیب همه مردم جهان خصوصا مردم ایران و خاصه دوستای گل مجازی و حقیقیم بکن...الهی امیییییییییییین

 

می فرمایند این دست خوشگله ی سفید من بود الان خون اومد قرمز شد زشت شد دیگه نبینم دستمو خون بیاری شیشه ی بی ادب!

گوشه جملات قصار ترمه بعد از شکستن شیشه میز غذاخوری...الان اخرای گردگیری هستم دیروز هوا خیلی گرم و افتابی بود موکت اشپزخونه و سکو رو بردیم حیاط من و دختری شستیم صبح اوردم پهن کردم و یهو صدای شکستن شدید اومد خیلی نگران شدم دویدم اومدم دیدم شیشه ی میز رو ترمه هل داد و شکس دست و پاشو شستم دستش فقط یه نقطه کوچیک بریده شد الان کنار بخاری بالشت و پتو گذاشته داره استراحت میکنه....

این ماه کلی گیگ شارژ کردیم اما دو هفته ست تلفن قطعه با بسته اینترنت مثلا وب گردی میکنم هر چند برکت نداره اخراشه الاناست که تموم  بشه...

اون موقعی که من عروسی کرده بودم ظرفای سفید اوپال و سرامیک تازه مد داشتن میشدن خیلیم گرون بودن منم یه ویترین پر از ظروف سفید داشتم اما الان یهو قیمتشون خیلی پایین اومده منم امثال رفتم بازار هفتگی سه دست بشقاب و کاسه ابتیاع کردم....بقیه ظروف پذیراییشو دارم...

برایه هفت سین فکری نکردم هنوز . تخم مرغ سفالی ساده میخوام بگیرم رنگشون کنم پول عیدی رو بهشون بچسبونم بدم دست بچه ها🤗

سعی میکنم تا عید رو زودبه زود بیام....

 

عیدانه یا هنوز زوده؟؟؟

امسال نمی دونم برای چی از الان استرس و حال و هوای عید رو دارم.... خونه تقریبا تمیزه و گردگیری اساسی ندارم چون هر چند ماه اساسا به هم میریزم می چینم....سبک خونه ما تقریبا سنتی محسوب میشه خیلی خوشگلیاشو به رخ نمی کشه از نظر من کف خونه باید یه سرامیک یا پارکت یا کف پوش چیزی باشه که تو این پست می خوام هر کدوم از عزیزان نظری دارین بگین کدوم بهتره چون امسال تابستون احتمالا تغییرش بدیم....فرش خونمونو دوست ندارم و به امید اینکه عوضش کنم دارم این روزا رو سر میکنم....و قظعا مبلم دلم میخواد عوض کنم اممما بقول دوستم این تصمیمات اصلا برامون توجیح اقتصادی ندارهمنم مرض دارم با تصور تغییر دادنشون حال میکنم می دونین چراااااااااااا

عاخه.....

ماشین مورد نظر رو ثبت نام کردیمپژو اس دی جانم رو یه هفته قبل رفتیم به اسم من ثبت نام کردیم. بیست و پونصد دادیم مابقی چهار تا چک شیش و خورده ای هر شیش ماه پرداخت میشه قراره دو ماهه تحویل بدن....کاش قبل عید می گرفتیم بازم خدا رو شکر سواره میشیم بخدا انقد کرایه و پول اژانس دادم خسته شدم پول دستم نمی مونه که.....راستش من خیلی طلا ملا داشتم که هر سری بخاطر پیش امد های خوب و بد فروختم هییییچ وقتم پشیمون نیستم چون کمک شدم برای همسری اممما دلیل نمیشه که از حققققم بگذرم کهواسه این سری به همسری گفتم ماشین باس ماله من باشه....اسممو که نوشتیم اولین حرفش این بود میگه"باز می دی یه دور باهاش بزنم؟؟؟؟؟

راستش من انقد بالا پایین تو این دوروزمونه دیدم میگم یه چیزایی تو زندگی باید به اسم زن باشه.....دیدم که میگم......درسته که وقتی دل و دلدار ب کام ادم باشه مال و منال برای ادم هیچی نیست....ولی حرفه منه کمترین رو اویز گوشتون کنین....دیدم که میگم نمی خوام بشکافم اما بی دلیل نمیگم....انشالله همه عاشقا کنار هم خوش باشن و هییییچ بدی تو زندگیشون راه پیدا نکنه....

عید امسال اصلا مانتو معلوم نیست چی مده.....رفتم مغازه ها دور زدم مانتو سیصد و خورده ای چهارصد خوشگلاشنخب چه خبره عزیز من خیلی گرونه اخههههه بعد تصمیم گرفتم بدوزم بعد تصمیم گرفتم اینترنتی بخرم...بعد الان میگم چهارتا مغازه هایی که نرفتمم برم ببینم....

ترمه جون هم نصف تیتیش هاش امادست.لباس عیدش یه پیرااهن تور توری صورتی ملیح هست با زیر سارفنی و جوراب شلواری و کفشش که امادست فقط میخواستم بچه عید کاپشن نپوشه کاپشن امسالش خیلی زاغارته پف پفی قرمز یه ذره باد توش راه نداره خلاصه کلی گشتم براش ژاکت گپ نیم تنه گرفتم شبیه کت کوتاه که روی پیراهن می پوشن هر مغازه می رفتم می پرسیدم ژاکت گپ کوتاه دارین؟؟؟اخرش که پیدا کردم ترمه میگه اخ جون ژاکت گپ مو پیدا کردمبله بله کماکان شب خواب می مونم و ایشون شب ابیاری می فرمایند.....فرشا که شستشو واجبن یه ژاکت خریدم بافت خز....انقده بوی گند میده شستم بازم بو گند میده...خیلی دوسش دارم نمی دونم چه کنم.....تصمیم گرفتم بزارمش تو نایلکس توش یه کم صابون خوشبو رنده کنم باشد که رستگار شود و خوشبو بشه وگرنه تبعیدش میکنم به ته کشو

بقیه هم میام و مینویسم.....فردا منزل دوست جان نهار دعوتیم. اکیپ جالبیه دوستم همسرش کارمند بانکه زود ازدواج کرده دو تا گل پسر 10 و7ساله داره اون یکیشون منم یکی دیگه دوستم مهندس ای تی هست کارشناسی ارشد هست . خوشگل نیست اما خیلی خانومه و خیلیییی خواستگاراای پولدار و خفنی داره هنوزم میگه نمیخوام ازدواج کنم خلاصه قولشو داده امسال تابستون با اون شخص مذکور ازدواج کنه انشالله....یکی دیگه دخترعمه مه که همسرش پزشک گیاهان داروییه و یه دختر دو سال و نیم  و پسر یه سال و نیم داره و دیگر دوستم هم دو سال میشه ازدواج کرده انشالله بزودی مامان بشه چون دلش خیلی میخواد..

فدای دوستای مهبونم.....شبتون بخیر

به نام نامی او

سلام جانان جان

چقده درشت نوشته بودم.میگم شماها چقده احساس روزمرگی میکنین؟من گاهی غرق میشم از بس این کارای روتین و یکنواخت انجام میدم خیلی بده آدم روحیش تنوع طلب باشه....

این هفته که گذشت خیلی روزای شادی بودن جشن دختر همسایمون بود. کلا اهالی روستای ما معروفن به تجمل و چشم و هم چشمی از خدا که پنهون نیست هستن خداییش یه کاری دوس دارن بکنن که بقیه نکرده باشن خصوصا تو مجالس و عروسیاشون....دختر همسایمون در سیزده سالگی عاشق و در چهارد سالگی عقد نمودن!!این درحالیه که من بیست و دو سالم بود و عقد که کردم این دختره یه هفته بعد من عقد کرد دیگه فک کنین دیگه...درسشونو خوندن و سربازی رفتن و عروسی کردن مخارج هم گردن پدر مادرهای گرامی ... این دخترخانوم اصلن اصلن سلام و احوالپرسی نمیکنه یه ذره هم سر بلند نمیکنه که کار به معاشرت و احوالپرسی برسه خصلتش متاسفانه این هست اممما تو جشن یه عروس فوق العاده گرم و شیطون و خوش رقص خیلی خوشم اومد ی لباس عاااالی دسته گلش هم از اینایی که از بازو میپیچونن تا مچ دوباره گویا مد شده من البته دور مچم بسته بودم موقع عروسی من اصلن مد نبود....آهنگ بگردم آی بگردم می خوام دورت بگردم رو اول رقصید اینم خیلی ملوس دور دوماد قر میومد و خلاصه شاد روان شدیم در آن واحد دلم خواست دوباری عروسی بگیرم پوز همه شونو بزنم خخخخخواهر  و مادر عروس یعک لباسای خفنی پوشیده بودن منکه خیلی خوشم اومد گفتم اینا که دوست صمیمی و خانوادگی ما هستن و من از داخلشون ر دارم که وضع مالیشون توپ نیست فقط ظاهری خیلی خرج میکنن برای این عروسی هم خانومه زمین پدریشو فروخته ماشالله جهیزیه و عروسی عالی گرفته اینام تو یه مجلس سه دست لباس عوض میکنن چطور میشه و این چیزا مثلا یه پیراهن هشتصد تومن یه تومن فقط دستمزد خیاط میدن در همین حین دوست دوران راهنماییمو دیدم کلی بال بال زدم منو ندید دقایقی بعد رفتم پیش یکی از دوستام آرایشگره و اون یکی دوستم مهندس ای تی هست نشستیم دیدیم عع اون دوست مذبور اومد گفتم تو کجا اینجا کجا فامیلشون که نیستی چرا اینجایی؟؟؟؟

گفت...بنده خیاط خانواده عروسم...یعنی مردیم از فضولی انقده خندیدیم بهمون خیلی خوش گذشت...من به دوستم گفتم ببین لباس خواهر عروس تو شب حنا خیلی ناز بود حداقل باید پونصد پول پنل هاشو داده باشه خیاطشم گفت نه بابا نصف لباسا بازیافتی ان مثلا لباس جشن داداششو تغییر مدل داده و این حرفا خلاصه از این پیدا کردن رفیقم خیلی شاد شدم...

من خواهرم بعضی وقتا یه چی میگه من ناراحت میشم مثلا سر عروسی داداشم دادم فلان ارایشگر برام رنگ کرد هشتاد گرفت موهامم کوتاه بود تقریبا بعد خواهری گفت بخاطر پولش میگی من حاضرم سیصد چهارصد بدم فقط پیش فلان ارایشگر معروفه رنگ کنم....منم این سری موهامو رنگ کردم خیلی خوبم نشد گفت کحا رنگ کردی گفتم همون ارایشگر معروفه گفت خیلی عالی شده یا یه شومیز خریدم تو اف ۳۸خیلی نازه تو تناژ صورتی که ستش شلوار کرم روشن و کفش صورتی ملایم داشتم خیلی در کنار هم ناز شده بود ولی گفتم ۹۰تومن خریدم گفت واقعا زیباستخب ادمو چرا تو منگنه میزارین؟؟؟

من یه خواستگار داشتم نمیدونم قصه شو گفتم یا نه استاد زبانم بود خیلی برام محترم بود وقتی اومد خواستگاریم زمین تا اسمون خانواده هامون باهم فرق داشتن و واقعا این وصلت شیرین نمیشد که ما اخرش با خیلی ناراحتی کات کردیم ایشون یه خاله داشت که این خاله جان منو از اون موقع هر جا میبینه تحویل نمیگیره چون طبق قرار استادم به همه گفته بود فرزانه منو نپسندیده همین شاید باعث ناراحتیش شده اون شب تو عروسی بود منم عمدا رفتم با ادمای میزش که فامیل بود سلام و روبوسی اینم راه فرار نداشت دست دادم و احوالپرسی یخخخ شد نمی خواست مثلا تحویل بگیره ولی زیر زیرکی نیگام میکرد منم خندم میگیره از این کاراش خب تو سر پیازی یا ته پیاز خاله جان...

شنبه شب جشن دختر جاریم بود منم عصر رفتم آرایشگاه موهامو درست کردم پیرهن قرمزه جشن داداشمو اینوریا ندیده بودن تکراری نبود رو موشیدم چهار تاگل دوتا قرمز دوتا سفید گل طبیعی با یکی دوتا برگ سبز تو موهام کار کردم ایده خودم بود بسی زیبا و ناناس شده بودم....دیشب سه شنبه هم جاریم و خانوادش و داماد جدیدشونو شام دعوت کردم. ماست و سالاد و سبزی و ترشیجات پلوو قورمه سبزی و مرغ با رب انار و کوفته ریزه و یه مرغ محلی رو با زرشک دم دادم. حلوا گردویی و کیک هم زدیدم.....به به به خودم

برای فردا شب هم اکیپ دیگه یعنی اون یکی جاریم که تک پسرش دوماه قبل عروس گرعت رو دعوت دارم با مابقی خانواده که بیست  نفریم شام هم پلو و ماهی قزل و سبزی شکم پری و خورشت فسنجون اماده میکنم با مخلفات دیگه....الانم سنتورمو زدم چایی دارچینیمو خوردم یه دست سنتور بزنم و برم بخسبم...

ببخشید سرتونو و چشاتونودرد اوردما پست بعدی یه کم دلی تر مینویسم این پست خاله زنکی بود ببخشیددددد

تو فامیل شوهر ما نکات خاله زنکی بیشتری هستااااا اگه میخواین بگم درخواست بدین بگم

سلام و دو صد بدرود بر دوستان جان

من پارسال نزدیکای شب یلدا از مخابرات طرح صد دانه یاقوت فعال کرده بودم که امسال تموم شد واسه همین باگوشی میومدم یه نگاهی مینداختم و میرفتم الانم تو این شلوغی و کشت و کشتار احساس امنیت نمیکنم نظر کارشناسانه بدم فقط حسم میگه یه حرکت منجر به شکست میشه درسته مردم حق دارن به گرونی به اختلاس و به خیلی چیزا معترض باشن ولی بدون یه رهبر یا خط مشی درست صرفا خودشونو خرابکار جلوه میدن از راه درست خواهان اصلاح بشن طبیعتا بهتره حیفه مردمه پر پر میشن 

به مامان سپیده جون گفتم تو مثلث برمودا افتادم یعنی چی؟؟؟یه ضلعشو بردن به باشگاه ترمه روزای فرد وقتمو میگیره که تا بیام خونه دوازده میشه و باید بدم سروقت نهار یه ضلع دیگش کار خونه هست که زمان خاص خودشو میبره و یه ضلع دیگش فضای مجازی هست که دیگه کلا نابودم تو این ضلع

دو بار زه مطلبی رو نوشتم پاک کردم....!!!

بگذریم دیروز رفتم توی حیاط نهال کاهو کاشتم دیدم صدای وانتی میاد گل کلم داشت سریعا رفتم مقداری خریدم و به دوستم زنگ زدم تا غروب باهم دو جور ترشی ریختیم. بندری و بقچه ای....اگه خواستین بگین دستورشو بگم....

جاریای محترمه من به شدت رفتن تو نخ لاغری و این سری خوبه یکی دو سایز کم شدن . هر دو حلقه ورزشی گرفتن و حاقه میزنن من که بلد نبودم چند شب قبل خونشون گفتم بهم یاد بدین یاد گرفان همانا و سیاه و کبود شدن همانا.....حلقه هاشون از ایناییه که داخلش قلوه قلوه داره یه عالمه که به شکم ضربه میزنه واسه لاغری حالا منم یه پره گوشت داره به تننه تا این حد که ضربه ها بی اثر باشن شب خوابیدنی انکار یه دست کتک خورده باشم حسابی بدنم درد میکرد صبح دیدم شکم و پهلوم پنج شیش جا اندازه یه گردو یه گردو کبوده کبوده یعنی بنفش و این رنگیا که خیلیم درد میکنه ..... القصه توبه کردم دیگه حلقه نزنم ولله با این حلقه هاشون.... هنوزم کبوده سه روز شد....

این هفته عروس دوماد رو قراره دعوت بیاریم با قوم شوهر حدود بیست و سه چهار نفریم.... باید فک کنم چی درست کنم که خوشگل و خاص باشه ...المپیک جاریاست انگار😂

این سری ترمه رو بردم اتلیه عکسو گرفتم مامان فداش عکساش عااالی شد اولین باره خندید و ژست گرفت ... 

پس انداز یادتونه بلد نبودم همشو خرج میکردم؟؟؟؟

الان رسوندمش به پونصد تومن.....هرچند شاید برای بعضیا کم بنظر بیاد ولی من که اصولا خرج میکردم تا پس انداز ب ام خیلی ارزشمنده. طی دو ماه البته. به همسری هم نگفتم از بغل خرجیام نادیده گرفتم شد این

مثلا خواهرم همینطوری طی دو سه سال مبلغی گذاشت به حسابش یه وام جمع و جور هم گرفت و گذاشت روش طی همون دو سال قسطش خیلی نبود پرداخت کرد الان بعد همین دو سه سال یه حساب داره که بهش ماهی چهارصد سود میده....

خوبه که ادم دید صرفا مصرفی نداشته باشه این سری که من مصمم شدم پس انداز کنم

فعلا برم یه کتاب بخونم. کتاب جدیدی که میخونم تشکیل شده از چند داستانک هست و نویسنده هندی هست تا الان که جذاب بوده ....

شاد باشین دوستای