و روزیی تمام شعرهای نارسم چاپ می شوند عزیزم... دور نیست... زنده باشی در روزگارانی که نیستم نازنین!

 

 

حالا دیگر مثل قبل ترها نیست.. حالا دیگر حرف های خودمان را که ورق می زنم درمی یابم چقدرها عاشقت بوده ام و تو که چقدرها  عاشقم نبوده ای...

 

اما حالا دیگر نوشتن تعهد صمیمانه است تا حرف عاشقانه

 و من  عاشقانه های دیروز را نگاه می دارم ، تا برایت زمزمه کنم در روزهایی که باد باشد و کوه باشد و من باشد..

که عاشقانه ی تنهایی  را در گوش باد خواندن خود  عاشقیست...

و ...

 

برای تو که روزگاریی دوستت می داشته ام.. برای تو 

 

و آیا هنوز که هنوز است  تو را دوست میدارم؟؟؟..نه!... چرا؟

 

 

 

من کیم؟ علفی در باغچه ی اکنون؟...

یا که کرم خاکی که در بارش شدید، مثل همیشه کور بیرون می خزد از خوابهای خاکی اش.... و باران پایان راه است.. باران مرگ آورده است ..کرمک بیچاره.......................

 

مرگ شاید نقطه ی روشنی باشد... شاید تاریکی دیگری.. .....

 

 

درونم انگار پیچکی ست که آرام می رود رو به سمت بالا...  اما گاهی ... گاهی اما پیچکم  به پوچی می رسد...آه

 

 

 

وقتی می نویسم یعنی در برابر خود می ایستم می نویسم تا بدانم کیستم... بدانم چقد مانده تا خودم؟... کجایم؟ کجای زندگی؟ ... 

نوشتن که از دستم افتاد رفته رفته کسی در تاریکی ها می لغزید می رفت و نمی دید با خود چه می کند... انگار مرگی خود خواسته ... اما نه آگاهانه

من مرده بودم تمام روزهایی که ننوشتم پلیدهای زندگی دربرم گرفت... من عاشق بودم اما نوشتن که رفت ، عشق هم رنگ عوض کرد و عجب اینکه آسمان تمام خوابهایم شب بود و فقط شب

حالا هم نمی نویسم که کسی بیاید و بخواند می نویسم تا خودم باورم شود دارم  از مرگ بدر میروم زنده می شوم

آه زندگی! مرگ است ننوشتن

  • حالم رو می پرسی؟  نپرس... آلزایمرهنوز هم هست... اما یک چیز دیگری هم هست یادم هست با عشق غریبه نبودم... اما تو را یادم نیست... و اینکه چرا همه چیز از یادم رفت، یادم نیست.... آیا تو را عاشق بوده ام؟؟؟؟؟!!

 

 

ای خدایی که خودت هم عاشقی! به چه کار آید دل! گرنباشد عشق؟؟؟؟؟

 

 

 

 

معذرت...... فقط همین

 

آره دیوونگی دقیقا همینه.. همینه که تو سه ساله نیستی و من سه ساله نبودنت رو می نویسم..نه که فقط بنویسم و تمام... می نویسم درحالی که کسی در من ضجه میزنه...... انگار کن که طفلی ساعتی ست که گریه می کنه آب از دماغ و لب و لنچش اویزون .. فکرش رو بکن.... بچه ی درونم من سه ساله داره نبودنت رو اشک می ریزه ..لعنتی.... اینو اصلاحش نمی کنم تا حس غیظش رو دریابی