از بچه های دوران روانکاویم یک نفر فوت شده بود و بقیه ابراز همدردی کرده بودند،منِ صمیمیت گریز خیلی نمی شناختمش..
اسمش رو سرچ کردم و عکس هاش رو دیدم کم تر از سی سال بود..
به نگاه ها و خنده های گذشته ی یک نفر که دیگه نیست با دقت بیشتری نگاه کردم..
به اینکه برای فرداها فکری نخواهد داشت فکر کردم..
به اینکه آیا آروم تره یا نه؟
به اینکه روزهای بسیاری تلاش کرده برای پزشک شدن و احتمالا آرزوهای بسیاری داشته..
به اینکه اگه میدونست قراره توی چه سنی از دنیا میرفت بازهم همین مدلی تلاش میکرد؟؟؟
به اینکه دارم با خودم و با زندگیم چیکار میکنم به لازم بودن ها و نبودن ها،به رها کردن ها،به محکم گرفتن ها..
به فردایی که نمیدونیم داریمش که انقدر اضطراب رو واسش به دوش میکشیم..
زندگی کن لطفااا..
دوست داشتم همین چند ماه پیش پیام میدادی میگفتی وقت داری یک قهوه باهم بخوریم؟!
میدونستم کم ترین کاری بود که از دستت برمیاد ولی نخواستی..
الان که یک وقتایی یادت میفتم،کم تر خشمگین میشم از اینکه به یادت هستم اما نمیخوام باشم..
راستش یک روزایی فکر میکردم بهترینمی،حواست خیلی بهم هست چون خیلی میدونی ازم،کاش نمیدونستی..
من همیشه کِیف کردم با رسیدن هات،با قوی بودن هات،با سفرهات...
چرا دوست داشتم توی یکی از سفرهات میگفتی بهم که به یادمی؟!
چون میدونستم که میدونی...
سعی کردم مراقب نقطه ضعف هات باشم.
حتی اجازه نمیدادم کسی بد بگه ازت.هنوزم حتی..
راستش هر چند وقتی که یادم میاد به خاطر چه کسانی و موقعیت جدیدت،نخواستی بهم بگی که بیادمی،(میدونستم بین اون همه کتاب روان شناسی به هر حال یادم میفتی) لبخند تلخی میشینه روی صورتم..
سوال هایی ردیف میشن توی ذهنم و جوابی ندارم..
و ما میتونستیم هایی،گوشه ی ذهنم جا خوش میکنند..
رفیق،دمت گرم واسه همه بودن هات.
و دمت گرم واسه همه ی این نبودن هات و دور شدن هات.
خوش گذشت.
کاش دیگه بقیه ازم نپرسند حالت رو.کاش من میتونستم جواب بدم بدون من هم حالش خیلی خوبه..
به هر حال همه ی قصه ها پایان دارند و همیشه قرار نیست ناز تموم شن✌️
تنها توقع الآنم اینه که کاش به جای سرو کله زدن با چیزهای غیر معمول زندگی(خانواده،کار،درآمد و..)به چیزهای معمولی تری مثل انتخاب بین تبدیل شدن به یک ومپایر معمولی یا گرگینه دانا یا یک جادوگری نیمه وقت برسم و دغدغه ام این باشه خونِ فرانسوی بهتره یا چینی اورجینال یا اینکه با مینی جت ام برم آفریقای جنوبی مِتُد جدید رهبری قبیله رو یاد بگیرم یا فقط ذهنم رو بفرستم جسمم به امور شخصیم برسه..
...تو این زندگی.
بنا به شرایط کاریم آدمهایی رو میبینم که در بسیاری از مواقع متعجب و غمگینم میکنند،تعجب به خاطر زخم های عجیبی که به دوش میکشند و غمگین برای اینکه نمیدونم تاب و توان ترمیم این زخم ها رو دارند یا کم میارن..
دخترکی که میگه به حرف های مادرم گوش نمیدم یا حتی برعکس عمل میکنم برای انتقام.
مرد سی و چند ساله ای که بعد از چند جلسه مقاومت رو میشکنه و میگه اگر یک روز مادرم کنارم نباشه مضطربم
زنی که تعریف میکنه از همسری که خودش برای همسرش گرفته..
دختران و پسرانی که از همجنسگرایی خود و نپذیرفته شدن هاشون میگن..
و.....
زندگی و آدمها اون چیزی نیستند که ما میبینیم..
حق بدیم به آدمها برای آسیب هایی که خودشون حتی نقشی در به وجود آوردنشون نداشتند..
راستیییی..از اواسط تیر گروه درمانی دارم،امیدوارم برای بخشیدن حال خوب به مراجعانم..
دلتنگ روزهای گذشته ام هم هستم،گذشته مارو وصل میکنه به دفاع هایی که زمان اضطراب به خودمون میبخشیدیم پس برمیگردیم تا دفاع هارو یادآوری کنیم برای بازگشت آرامش به خودمون...
قِصه ی زندگی تو چیه؟!
بنا به شرایط کاریم آدمهایی رو میبینم که در بسیاری از مواقع متعجب و غمگینم میکنند،تعجب به خاطر زخم های عجیبی که به دوش میکشند و غمگین برای اینکه نمیدونم تاب و توان ترمیم این زخم ها رو دارند یا کم میارن..
دخترکی که میگه به حرف های مادرم گوش نمیدم یا حتی برعکس عمل میکنم برای انتقام.
مرد سی و چند ساله ای که بعد از چند جلسه مقاومت رو میشکنه و میگه اگر یک روز مادرم کنارم نباشه مضطربم
زنی که تعریف میکنه از همسری که خودش برای همسرش گرفته..
دختران و پسرانی که از همجنسگرایی خود و نپذیرفته شدن هاشون میگن..
و.....
زندگی و آدمها اون چیزی نیستند که ما میبینیم..
حق بدیم به آدمها برای آسیب هایی که خودشون حتی نقشی در به وجود آوردنشون نداشتند..
راستیییی..از اواسط تیر گروه درمانی دارم،امیدوارم برای بخشیدن حال خوب به مراجعانم..
دلتنگ روزهای گذشته ام هم هستم،گذشته مارو وصل میکنه به دفاع هایی که زمان اضطراب به خودمون میبخشیدیم پس برمیگردیم تا دفاع هارو یادآوری کنیم برای بازگشت آرامش به خودمون...
قِصه ی زندگی تو چیه؟!
پ.ن: در مورد متن قبلی هم زنده ام هنوز و یک عدد کیسه صفرا از خودم به طبیعت برگرداندم..
سرد بود نشستم روی صندلی،صندلیِ دانشکده ی علوم ریاضی دانشگاه فردوسی،زیر نور آفتاب اسفند.
منتظرم،میتونم چند جمله اینجا بنویسم..
چند روز سخت و پُر دردی رو گذروندم میدونم که دردای بیشتری رو باید تحمل کنم،کمی به پذیرش رسیدم.
پذیرش اینکه با دارو درد کم نمیشه،پذیرش اتاق عمل..
از شدت خشمم کم شده،اما هنوز غمگینم،که زودتر به صدای بدنم گوش نکردم،مدام پشت گوش انداختم درد رو..
سعی کردم نادیده اش بگیرم که درمان شه،چرا؟
درد بیشتری رو به خودم اضافه کردم.
پذیرش سخت ترین مرحله هست.
زندگی تلخی هاشو این روزها زیادی داره به رخ ام میکشه.
اوکی زندگی،من گوش ام با توعه،تا درس این قسمت از زندگی رو هم بگیرم.
باید برم
روزمرگی ها میتونند تبدیل به روزمُردگی بشن
اگر..
یادت بره چند بار در طول روز به خودت تلنگر نزنی که جونِ دل،یک لحظه وایستااا
و
خودت رو از بالا بالاها نگاه کنی که داری چه غلط و درستی رو انجام میدی یا نمیدی..
سخته،هی یادم می ره این کار رو،ولی باید یادمون باشه.
که
زیاد غرق کار و اطرافیان و هر چیزی غیر از خودت نشی.
تامام
پ.ن:وی با لبخند در حال پایین آمدن از منبر است.
یک سری "اگر"ها داریم همه مون،که خودمونم بخوایم بشه خودش سخت میخواد که بشه..
مثل چی؟
اگر شب زود بخوابم در طول روز نیاز به صد کیلو کافئین ندارم!
یا
اگر کارهامو نزارم دقیقه نود،ضربان قلبمم دقیقه نود نمی ره روی نهصد و نود!
.
.
سخته دیگه،توی ایرانم هیجان های سالم رو بدین گونه به خودمون هدیه میدیم.
کرختی،بی رمقی و ناامیدی دستاورد روزها
بی تفاوتی،ندیدن،فرار از آدم ها دستاورد شب ها
از مهم ترین دستاوردهام اما جای نزدیک واسه داد زدن پیدا کردنه!
کجا؟!
میشینی تو ماشین،آهنگ غیرمورد علاقه ات رو میزاری،تا آخر زیادی میکنی و راه میفتی..بقیه اشم با خودت.
فقط زیاد داد نزنی که مجبور نشی به خاطر افتادن فشارت بزنی کنار..
یک روز بعدش اما بهتری،تضمینی!
با کرختی به زندگی ادامه میدی..
خبر خیلی بدی بهم می ده،آروم میگه،میدونه که واسم مهمه،تو چشمام نگاه نمیکنه..
نگاش میکنم و آروم میپرسم چی؟!
از مکانیسم دفاعی شوخ طبعیش استفاده میکنه دوباره میگه، نمیشه دیگه..
نگاه بُهت زدمو برمیدارم از روی صورتش و برمیگردونم روی گوشی..حساب میکنم میبینم میشه چند سال؟!
پونزده یا بیست سال دیگه؟!
داد میزنم،بیصدا..همونجای همیشگی.
میگه ناهار،میرم سر میز..
سعی میکنم نگاهم پُر خشم نباشه،سعی میکنم نگم بهش لعنت به این زندگی و فلان.
لقمه ها رو صد بار میجوم اما پایین نمیرن، یادآوری میکنم گریه نکنی هااا یک کاریش میکنی دختر.
ذهنم داد میزنه که هیچ کاری نمیتونی بکنی،یک جاهایی زیر گلوم میسوزه،صدای قلبمو تو مغزم میشنوم.
یادم میاد آدم هایی رو که گذاشتنم توی این مسیر،فکر میکنم که دیگه سراغی ازشون نگیرم.یادم میاد همچنان این اتفاق مذخرف واسه من داره میوفته..همه ی این حرف ها از فکرم میگذرن و یک صندلی گوشه ی ذهنم میزارن و با نیشخند میشینند..
از خودم میپرسم چجوری هضمش کنم؟!میپرسم اصلا زنده ام بیست سال دیگه؟!جواب میدم آرووووم باش.
میدونم واسش مسأله ی مهمی نیست،میدونم نمیتونه درک کنه چقدر این موضوع واسم مهم بود،میدونم میگه کاری ازش برنمیاد،میدونم ...
مثل خیلی از وقتها ترجیح میدم هیچی نگم و می پرسم کارهات چطور پیش رفت؟!
•کجا می رین داد میزنید؟
... تو این زندگی.تامام.
قشنگی اینجا،میدونید چیه؟بلاگفا رو میگم..
قدیمی بودن و اصالتش هست،هر کسی اینجا نمیاد،هر مخاطبی هم نداره..
دیگه خبری از مزاحم قدیمی ها هم نیست،بی دغدغه و آروم میایم هر چند وقتی یک سری میزنیم خودمون از نوشته های قبلی مون،یک لبخند ریزی کُنج لب مون میشینه که چی شد فلان چیزو نوشتم؟! و دوباره یک دور دیگه تراواشات ذهنی رو بالا میاریم و میریم..
به کی سر میزنیم؟!به خودمون..
خلاصه که دوست دارم بلاگفا رو واسه دوامش واسه اینکه مثل یاهو مسنجر جمع نکرد بره..
خوبه که موندی،دمت گرم..
این روز ها بیشتر به چی فکر میکنم؟!به گذشته..نمیاد لامصب پایین از روی دوشم.
میشه آدم هم دلش تنگ بشه،هم دلش نخواد برگرده به اون آدم ها(درد قشنگیه که می مونه همیشه کُنج دلت)
مرسی بلاگفا که هستی.
خاطرات آدم رو میتونند غرق کنند..
غرق در نیستی..
به خودت میای،میبینی وسط دریایی از خاطرات داری دست و پا میزنی و هیچ کس نیست نجاتت بده و مغزی که همیشه فقط نیستی ها رو بهت نشون میده..
ترس،حسی هست که از همون اول تولد تو بغل خیلی از ماها گذاشتند و در ادامه اش اگر فلان نکنی فلان میشه ها رو خوروندن بهمون..
بعد میبینی فلان نکردی ولی فلان شد.
پ.ن:جهت یادآوری به خودم:بیشتر از دو رو روز نمون اونجاااا مبینا خانوم.
ترس،حسِ خفه کننده ایه..
دو حالت داره:یا تو رو خفه میکنه که جلو نری و درجا بزنی و بمونی توی پستویِ ذهنت،یا محیط و ذهنِ غیرمنطقی و آدمهای اطرافت رو خفه میکنه که تو،مسیرت رو ادامه بدی..
بستگی به ما داره که از پایین به بالا یا از بالا به پایین ببینیمش..
.
.
.
اماااا درهرصورت کارش خفه کردنه،انتخاب رو لطف میکنه میزاره خودمون داشته باشیم!
کجای ایران الان آرامش هست،بشه بلیط گرفت،رفت،یک نفسی کشید و مردمش با لبخند نگاهت کنند؟!
کجا یک لیوان چایی راحت از گلو میره پایین؟
.
.
.
+سرد شد دوباره چاییِ جوشیده ام!
مردم امروز،انسان های دنیا دیده و به روز هستند،ممکن است از کشور خارج نشده وسیسمونی کودکشان را از همین ایرانشان خریده باشند و قلبشان مچاله نشده باشد از امکانات بدیهی که می شود و باید میتوانستند الان در کشور خودشان هم داشتند،اما شنیدن و دیدن از دور به اندازه ی نیازِ غمگین ماندن برای خودشان و فرزندانشان کافی ست..
جدا از افراد مبتلا به اختلال شخصیت ضد اجتماعی و وابسته به «نون به نرخ خون خوردن» از مردم که به دنبال هیجان و هیچ و پوچ هستند..
مردم معمولی ایران،فرزندانمان؛خواستار بدیهیات،خواستار یک زندگی متوسط رو به بالا،امکانات برابر برای هر قشری و...هستند.
اما سیاست مدارانی(کاش علم سیاست داشته باشند)که امور بدیهی را در کنار ناهارشان دارند،چه درکی از نبودِ همین بدیهیات دارند؟!
تهش لیبل هایی را به مردم میزنند،پسرانمان را مگس،دخترانمان را شیرینی میخوانند و در نهایت عقاید مردم را صفر و صد در نظر می گیرند و از مردم فهیم ایران میخواهند خودشان به جانِ هم بیفتند و اگر همچنان راضی نیستند،سرزمینشان را دو دستی تقدیم کنند و بروند..
خودشان کجایِ این ماجراها هستند؟!شاید در حالِ عیشِ و نوشٌ بدیهیاتِ مردمِ به جان هم افتاده،شاید هم خیلی خوشبینانه در حال درست کردن اقتصادِ به یغما رفته ای که عمرِ زنده کردنش به عمرِ ما که هیچ،شاید به عمر فرزندانمان هم نرسد..
۱۸مهر ۱۴۰۰
______________________________________