در مزن، رفته ام از خویش؛ کسی منزل نیست..
من در تو گریزان شدم از فتنه خویش، من آن توام، مرا به من باز مده
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۲ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۴ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم همیشه وقتی حرف از غذا بود و خوردن و نخوردن، میگفتیم نترس، تا بحال کسی از گرسنگی نمرده است... اما حالا گروه گروه از مردم غزه بر اثر گرسنگی تلف میشوند، میمیرند و آب از آب تکان نمیخورد! بعد اسم خودمان را گذاشته ایم اشرف مخلوقات... ننگ بر اشرف مخلوقات، زندگی در زمینی چنین شرم دارد... لعنت بر یهودیانی که نام انسان را به نجاست کشیده اند... + کاش توان داشتم، کاش میشد نانی به آن ها رساند، کاش میشد اشک کودکانشان را پاک کرد... + کاش زمین دهن باز میکرد و انسان را میبلعید؛ این نجاست با خاک هم پاک نمیشود... + الهی عظم البلا.... + آقاجان قلبتان نمیگیرد از این همه وجدانی که چوب حراج خورده است؟ دلتان زخم نمیشود از اه بچه های فلسطین؟ آقاجان راه نجات خودتانید، پس چرا هنوز هم غیبت، چرا غیبت؟ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم تیر ۱۴۰۴ توسط سه نقطه
|
سلام... میشه لطفا سلام؟ میشه بگی خوبی؟ دیگه دلم طاقت نداره داره میترکه... نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم هروقت که مثل حیوان نجیب در گل گیر میکنم، یاد صفحه مجازی ام می افتم، نوشتن دغدغه هایم اینجا شاید کمی نورون های مغزی ام را آرام کند که به جان سلول های خاکستری ام نیفتند و آن ها را نجوند. این روزها بیشتر به تشکیل خانواده ای برای خودم فکر میکنم، از آینده ای که در آن تنها بمانم می ترسم، از دنیای بی رحمی که آن را بدون عشق خالص کسی پیش ببرم می ترسم، اما حالا رفتار ام نقطه بیشتر اضطراب به جانم می اندازد.انتخاب همسر سخت ترین انتخابی است که تا بحال با آن رو به رو شدم و شب های زیادی هم بابتش اشک ریختم، از اینکه از آینده خبر ندارم هراس دارم، بیم دارم که انتخاب اشتباهی کنم و باقی زندگی ام را در جهنم دست و پا بزنم. از طرفی هر کس که پا پیش میگذارد، ام نقطه ایرادی برای ایشان می تراشد، یکی مشهدی بود گفت: گفتند به مشهدی دختر ندهید با آن ها وصلت نکنید، یکی پدرش کارگر بود میگفت میتوانی جلوی فامیل بگویی پدر شوهرم کارگر است، آن دیگری سید بود گفت خاله ات هم میگوید من گول سید بودن معرف شوهرم را خوردم که اینطورم... در تمام این آدم ها، هیچوقت از هیچکدامشان هیچ نکته مثبت آرامش بخشی به من نگفته اند... انقدر که دوست دارم برای فرار از این اضطراب عظیم که توان مدیریتش را ندارم تجرد را برای همیشه برگزینم. کاش خدا کمک میکرد، کاش خدا خودش تشریفش را می آورد پایین، دستم را توی دست نیمه گمشده واقعی ام میگذاشت و من باقی زندگی ام، به آن مرد تکیه میکردم... + بله، زندگی گاهی به یک فیلم ترسناک واقعی بدل میشود... + توکلت علی الحی الذی لایموت... + داناترین عالمان، مرا از وهم نجات بده، جز با دست تو این گره گشوده نمیشود. قربان دست های قدرتمندت بشوم، مثل همیشه مرا در آغوشت بگیر و از بحران ها عبورم بده، تو خودت کشتی نجات منی. + ازدواج هندوانه سر بسته ای است که تویش وقتی کار از کار گذشت مشخص میشود... + ام نقطه هم حق دارد بترسد و این رفتارها، دفاعش در برابر اضطراب است... نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم آدم واقعا عجیبی هستم! این را بعد از رد چند خواستگار و قبول برخی دیگرشان فهمیدم! سوالاتی که پرسیده ام طوریست که انگار اقایان برای مصاحبه کاری تشریف اورده اند و از دو جهت علمی، کاری و عقیدتی مورد بررسی قرار میگیرند! خب بعد از ایمان و آدمیت، اینکه فرد مقابل مهندس باشد، تحصیلاتش ارشد یا دکترا باشد، برایم مهم است. چرایش را نمیدانم! از بین تمام موارد، یکی را پسندیده ام که نمیتوانم ردش کنم. هرچند با خود آقا صحبت نکرده ام اما شرایطی که از خودشان بیان کرده اند ته بطن چپم را قلقلک میدهد و مرا جذب ایشان میکند (واقعا فهمیده ام اینکه میگویند خانوم ها شنیداری هستند چقدر درست است!) فقط مشکل بزرگی این وسط وجود دارد، ده سال اختلاف سنی! قادر به تشخیص نیستم که این فاصله درست است یا نه، دو نفر ادم از دو برهه زمانی مختلف! اما بخاطر سن هم نمیتوانم جواب رد بدهم. هرچند ابونقطه معتقد است اختلاف سنی نهایت باید شش سال باشد اما من هنوز دوست دارم از نزدیک با ایشان همکلام شوم و بعد تصمیم بگیرم. آدمیزاد که از آینده خبر ندارد. نمیدانم بعد از انتخاب پشیمان میشوم یا بعد از رد ایشان. تصمیم برای ازدواج از تمام تصمیم هایی که توی زندگی ام داشته ام سنگین تر است و فشار روانی بالایی دارد. از همه چیز میترسم... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم همین حالا یکچیز عجیب خطرناکی در مورد خودم فهمیدم! آدم کتاب خوانی که با گریه کتاب را از دستش میگرفتند، تبدیل به آدمی شده که حتی حوصله خواندن یک صفحه از چکیده کل کتاب را هم ندارد! آقای ح، هر ماه یک بار ما را به اتاقشان دعوت میکنند که چه کتابی خواندید! بعد از ملاقات امروز تصمیم گرفتم دو سه تا کتاب انتخاب کنم برای وقت هایی ک توی مترو تلف می شود(البته اگر فشار جمعیت امان بدهد!) اما دیدم حتی حال مقایسه کتاب ها را با هم ندارم چه برسد به اینکه مثل قبل کتاب های چند جلدی بخوانم! باید جلوی این روند را از همین امروز بگیرم! بعد از ظهر هم کنکور دکتراست و من برای بار سوم قرار است کنکور دکترا بدهم! دو سال قبل به طور ازمایشی کنکور دادم و نتیجه خوب بود. اما امسال که اتفاقا سال اصلی است که باید نتیجه خوب باشد میدانم که همه چیز افتضاح است. این نه ماه اول حضورم در کار، همزمان با پایان ارشد باعث شد بدجوری توی همه چیز عقب بمانم! ان شالله که خیر است. الحمدلله کما هو اهله نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم فکر میکردم بعد از اتمام ارشد، بعد از استخدامی زندگی ام بهشت شود، اما برعکس. جهنمم بیشتر گر گرفته است. واقعیت این است که از زندگی خسته ام و اگر از خدا نمیترسیدم، همین لحظه با همه چیز خداحافظی میکردم. از همان اول کودکی هم ارتباطم با مادرم مثل بقیه دخترها نبود. ما هیچوقت نمیتوانستیم حرف بزنیم، من بعد تمام حرف هایم باید ثابت میکردم آنچه که مادرخانوم برداشت کرده است را نگفته ام. دیشب یکی از حادترین این نوع بحث ها رخ داد و من دیگر قادر به مدیریت احساساتم نیستم. همیشه گفتند تو ادم عصبی هستی! و من مدام در جنگ این بودم که ثابت کنم عصبی نیستم. همیشه میگفتند باید دانشت را زیاد کنی وگرنه در پول دراوردن دچار مشکل میشوی و من هی تلاش بودم که ثابت کنم من هم میتوانم پول دربیاورم. میگفتند دخترخاله ات که پزشک است احترامش همه جا بیشتر است ، ان یکی دخترخاله ات هی در کار خانه کمک میکند من هم باید تو را اینطور بار می اوردم، میگفتند برادرت باهوش تر است تو نمیتوانی این مساله را حل کنی اما او میتواند و من برای همه چیز جنگیدم که بگویم من هم هستم. اما واقعیت این است که من نبودم! هیچوقت نبودم. مادری که فکر کند تو هوویش هستی، پدری که وقت ناراحتی مادرت از تو ادم هم حسابت نکند.... نمیدانم قدرت تحلیلم را از دست داده ام. دوست دارم ادم ضعیفی باشم زانویم را توی اغوشم بگیرم و جایی فقط زار بزنم، اما آن گوشه خلوت را هم ندارم. این چه زندگی مسخره بی کیفیتی است! لعنت به دختر بودن!
+ اگر من عصبی ام، برای چه تلاش کنم خودم را مهربان نشان دهم؟! اگر سفیه و نادانم چرا خون خودم را بخورم که پدر و مادرم فکر کنند عاقلم؟ بعد از این دیوانه ای میشوم که آتشم بزنند آتششان میزنم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم آدم به مسخرگی من، فقط خودم! بیزارم از اینکه دختر خلق شده ام.بیزارم... نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم و بالاخره تمام شد. دوران ارشدم، عجیب ترین دوران از تمام زندگی ام بود. گیر استاد راهنمای اول افتادن، از شر استاد راهنمای اول راحت شدن، پیدا کردن موضوع جدید، پنج ترمه شدن، استخدام در بانک... الحمدلله کما هو اهله دفاعم بد نبود، هرچند که داورم همان استاد راهنمای اول کذایی فلان فلان شده بود و یک نمره کامل از نمره پژوهشی ام را کسر کرد. نمیدانم این بی عدالتی ها را چگونه پاسخ خواهد داد! ارائه مقاله هم در دانشگاه شریف عالی بود، با دو استاد هم برای دکترا صحبت کردم اما هنوز در تصمیمم مصمم نیستم. خدای جانم شکرت که هستی و زندگی ام را انقدر زیبا رنگ میزنی. قربان دست و پنجه ات بشوم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم میخواهم کمی در مورد کار غر بزنم! یادم نرفته کار در آی تی آرزویم بود، یادم نرفته چقدر با رویایش خوابیدم که واقعیتش را ببینم، اما حالا فکر میکنم: می ارزید؟ می ارزید همه زندگی ام را از دست دهم و یک شغل کاملا متوسط بدست آورم؟ نمیدانم! همین که ساعت شش صبح بیرون بزنم و هشت شب برگردم یعنی عملا هیچ زندگی ای ندارم! با دو سه ساعت هم که نه میشودسفر رفت، نه میشود پایان نامه نوشت، و نه حتی حالی میماند که یک وعده غذا برای خودم حاضر کنم! در مسخره بودن جایگاه شغلی مان در ستاد همین بس که این روزها تمام ساختمان ها، ساعت دو کرکره های درب ورودیشان را پایین میدهند اما برج آی تی تا پاسی از شب مشغول خدمت رسانی است! حتی نامه کم شدن ساعت کاری را هم برای گروه زیر ساخت نفرستاده اند! میترسند ساعت دو قسر در برویم و دستشان به ما نرسد! نه که ساعت کاری وقتی چهار بود، ساعت ۳:۵۹ دم در برای ثبت خروج صف میکشیدیم....!!! بعد میگویند چرا رضایت شغلی ندارید؟ آدم حسابمان میکنید؟ خیر، به ولله خیر! حالا تمام آی تی فراری به دیگر قسمت های ستادند، منابع انسانی، حسابداری، ناظرت بر طرح ها، اداره سازمان ها و... نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم روزهایی که صبحم را با خبرهای ناخوبی شروع میکنم، تا شب کسلم، خسته ام، انگار تمام روز کتکم زده اند، تا میخوردم زده اند! واقعا بعد از ان همه نذر و نیاز و انواع توسلات مختلف، انتظار نداشتم هر دوی مقالاتم ریجکت شوند! بهتر بود هر دو اکسپت شود، نشد یکی، نشد یکی نصفه نیمه! خدای جانم قبول بفرمایید کم کاری کردی، انتظار این یکی را نداشتم! حالا دارم به تمام چیزهایی که نرسیده ام فکر میکنم، حجم غصه ام بیش میشود، و راه دق مرگی طی میکنم! زندگی چقدر بازی در می اورد! اگر مقاله کنفرانسی هم ریجکت شود، قید دکترا را می زنم. خسته تر از آنم که با چنگ و دندان به خواسته هایم بچسبم. حال توی سنی قدم میزنم که اگر نشود رهایش میکنم، فرقی نمیکند ارزوهایم باشد، حسرت هایم باشد، یا ادم هایی که دوستشان داشتم و دوستم نداشتند! نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم هر وقت موسیقی گوش میکنم، در من چیزی شبیه به نوشتن میجوشد. و حالا نیازی نیست که بنویسم موسیقی زیبای یانی روحم را نوازش میدهد... بعد از ریجکت شدن مقاله در ژورنال دانشگاه تبریز، استاد پیشنهاد دادند که برای دانشگاه دیگری بفرستیم اما من مقاله را برای کنفرانسی ارسال خواهم کرد که نتیجه داوری آن تا پانزدهم دی ماه اعلام خواهد شد. اولین پیشنهاد استاد برای ارسال مقاله به ژورنال علمی پژوهشی، دانشگاه ص.ا.ب بود، باد به غبغب انداختم که خیر، این دانشگاه در سطح من و مقاله ی من نیست! دانشجوی دیگر استاد برای همین ژورنال مقاله ارسال کردند و خیلی سریع تر از مقاله من پذیرش اولیه اش را گرفت! و مقاله من از دانشگاه فلان فلان ریجکت شد، بدون هیچ تجدید نظری! همیشه اینطور است. خدا انقدر مرا توی دستش ورز میدهد و اینور انورم میکند که هرچه بی ارزش میپنداشتم، التماس میکنم که نجاتم دهد! یاد میگیرم که چیزی را بی ارزش ندانم؟ نمیدانم. فقط میدانم غرور من وقتی باد کند، زیادی باد میکند و اتفاقا با نوک یک سوزن ریز هم سوراخ میشود و سقوطم را به دنبال دارد! حالا مقاله ای که باعشق برای مجلات علمی پژوهشی نوشته بودم، می رود که به در بسته کنفرانسی....(بخورد یا نخورد؟ نمیدانم. فقط میدانم ادمی به امید زنده است)
+ خدای جانم، امید خارجی ام را ناامید نکن. تو پناه بنده ات نباشی چه کسی برایمان پناه میشود؟ + خدای جانم، حواسم هست خبر ریجکت مقاله را زمانی فرستادی که فقط یک هفته از مهلت ارسال مقاله به کنفرانس باقی مانده بود. نمیدانم کنفرانس بپذیرد یا نه، اما دمت گرم که همیشه به موقع هستی ❤️ باقی بقایت، جانم فدایت و از این قبیل قربان صدقه ها که خودت میدانی ... + برخی ایرادات اساتید محترم داور کاملا بجا بود. از برخی دیگر در پایان نامه استفاده خواهم کرد، اما دو داور از پنج داور در هپروت بودند. نظراتشان نشان میداد که هیچ اشرافی به این زمینه ندارند و اتفاقا یکی نوشته بود برای کسی که در این حوزه کار نمیکند مقاله مبهم است! استاد داوران عزیز و محترم، باید بدانید مقاله برای کسی نوشته میشود که در این حوزه کار میکند!!! نوشته شده در تاريخ شنبه دهم آذر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم موضوع انشا: روز شنبه خود را چگونه آغاز کردید؟ با هجوم تمام افکار کشنده ای که میتوانست صبح اول هفته من و ادم های توی خیابان را خراب کند و خراب کرد. دیروز صبح، استاد خبر ریجکت مقاله را برایم ارسال کرد. بجای دو داور، پنج داور مقاله را بررسی کرده و نظراتشان را نوشته بودند. توضیحات زیاد دارد اما نیامده ام غر مقاله را بنویسم. حالم از چیز دیگری خراب است. امروز صبح توی ذهنم داشتم با تمام مردهای دنیا دعوا میکردم که نه آداب در تاکسی نشستن را بلدند، نه وقتی جایی خیابانی سد است و راه فقط برای یک نفر باز است صبر کردن را بلدند. توی خیابان هم که کارشان تعرض است. داشتم بلند بلند توی دلم خودشان و جدابادشان را مورد عنایت قرار میدادم که دیدم خیر، اگر قرار باشد من تا ابد منتظر بمانم، گله مردها تمام نمیشود، به محض ورود یک خانم من هم سرم را انداختم پایین که از آنجا رد شوم. پشت سر ایشان خانم دیگری هم بود که بهم خوردیم و ایشان روی زمین افتاد، کلی عذرخواهی کردم اما گفتند عذرخواهی تو به چه درد من میخورد، یادبگیر مثل گاو سرتو نندزای پایین رد شی. گفتم چشم، خم شدم تمام پشت مانتو و شلوارش که کثیف شده بود را پاک کنم داد زد ول کن نمیخواد. حق داشت، من تمام عصبیتم را توی قدم هایم ریختم که از روی مردها رد شوم اما ایشان قربانی شدند.از همان لحظه تا حالا، حالم افتضاح است و دیگر تمرکزی روی کارم ندارم. رد مظالمش را که پرداخت کردم اما ایشان را اغلب روزها یا حداقل ماهی یکبار توی این مسیر میدیدم. بباز هم باید عذرخواهی کنم... همیشه نتیجه عصبانیتم را به بدترین شکل ممکن تجربه کرده ام. صبور بودن را هنوز یاد نگرفته ام، باید بیشتر تمرین کنم. مثلا اگر چند دقیقه بیشتر صبر میکردی چه میشد؟ هیچ! یا اگر از توی خیابان رد میشدی چه میشد؟ باز هم هیچ. اما روز ان زن زیبا خراب شد...
+ به طرز عجیبی مبدا و مقصدمان با این خانم یکی است.ایشان را در ایستگاه مترو انقدر زیاد دیدم که همیشه دلم میخواست سلامی بدهم، حالی بپرسم، اما من از این روها ندارم. همیشه هم زیباییشان را تحسین میکردم، امروز موقع فحش دادن دیدم صدایشان هم قشنگ است. کاش کل هفته اش بخاطر این صبح شنبه خراب نشود. + حق الناس واقعا چیز سنگینی است، سایه اش را روی امروزم انداخته... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم آذر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم امروز برای بار دوم بود که طی این پنج ماه کار، دوباره همان حرف را شنیدم. از یکی از واحدها تماس گرفته بودند برای غیرفعال شدن کاربریشان در فلان سامانه. موقع چک کردن، با محبت تمام میگفتند: شما اولین نیروی ای تی هستید که کارمان را بلافاصله راه می اندازید و الکی معطلمان نمیکنید. به همین خاطر شماره تان را به همه همکاران دادم که اگر به مشکلی برخوردند با شما تماس بگیرند! چند ماه قبل تر هم اقای دیگری تماس گرفته بودند، حدود نیم ساعت بعد از رفع مشکل، دوباره زنگ زدند و فرمودند تماس گرفتم که تشکر کنم، شما اولین نیروی ای تی هستید که نمیگویید بعدا، و بلافاصله مشکلمان را حل میکنید. واقعا سپاسگزارم. ان شالله همانطور که سریع کار بنده خدا را حل کردید، خداوند هم سریع مشکلاتتان را حل کند... اوایل فکر میکردم همه چیز سوتفاهم است. اما حالا بعد از پنج ماه کار دلیل تشکرهایشان را میفهمم. به خود من هم گفتند که سریع کارشان را انجام ندهید پررو میشوند، توقعشان بالا میرود! مضحک ترین طرز تفکری است که در این چند سال اخیر شنیده ام! شما که بالاخره باید کار را انجام دهید، خب وقتی انجام دهید که ارزشش را دارد، خوب است ادم ها خدا نشدند، سر هر دعایی میگفتند اجابت نمیکنم که پررو نشوید!! برعکس، خدا اجابت میکند که پررو بشویم و بیشتر بخواهیم! + خدای جانم، شکرت که این حرف ها را شنیدم، کمک کن همرنگ جماعت نشوم.من رنگ این جماعت را دوست ندارم. کمک کن همیشه قدرت رفع مشکلات را داشته باشم، توانی بده که مرهم باشم. نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم چهارشنبه بعد از بی احترامی های مداوم سرپرست واحد و داد زدن هایش فهمیدم انگار ادمیزاد تا وقتی وارد کار نشود، وارد دنیای بزرگسالی نشده است! بقول ابونقطه، در دانشگاه درگیری با استاد چون تضاد منافع ندارد زیاد جدی نیست، اما در دنیای کارمندی حتی راه رفتن هم تضاد منافع است! یک صندلی هست و n کارمند که همگی برای همان یک صندلی میجنگند!!! خانم کاف جلوی پنج ادم زنده ی حاضر ناظر دیگر داد می زدند که تو کلاس فلان را جمع کن، برو کلاس ای سی دی ال!! سکوت کردم و این حجم از سکوت از من بعید بود! دیروز لبخندهای عمیق گنده گنده میزد که انگار اتفاقی نیفتاده اما من ادم فراموشکاری نیستم، تمام لبخندها، شوخی ها و حرف های اضافه خارج از کار را جمع کردم و تمام سوالاتشان را با یک کلمه و نهایت یک جمله جواب میدهم. اینکه فکر میکند ممکن است من منافعش را از او بدزدم حماقت محض است! زن دیوانه من علاقه ای به جایگاه نداشته ات ندارم، من مشتاق کار در گوگل و مایکروسافتم و حتی مدیر عامل شدن در این بانک خوشحالم نمیکند! فعلا دوست دارم به پایان نامه زیبای ارشدم فکرکنم و انتظار داوری مقاله هایم را در دلم هم بزنم. دوست دارم به این فکر کنم که اغوش خدا قد تمام کهکشان ها جا دارد، دوست دارم به این فکر کنم که داریم جایی درون خدا زندگی میکنیم، دوست دارم به این فکر کنم که گام بعدی ام را چطور بردارم که ارامشم گیر تکان های دنیایی نباشد! نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم چند روز پیش غرق در غصه بودم، هرچه بیشتر دست و پا میزدم که از باتلاق بیرون بیایم، بیشتر فرو میرفتم، ده متن غصه آلود هم بالا آوردم که شاید آرام شوم اما نشدم. خیلی وقت است که برای آرام شدن، به جان صدوپنجاه کیلو مهربانی غر میزنم که قربان صدقه ام برود، از فاصله صدو اندی کیلومتر روحم را در آغوش بگیرد تا آتشم به گلستان بدل شود (همه آدم ها، اگر چنین گلوله ی ابری برای خودشان داشتند خوشبخت تر بودند...) از سر کار برگشته ام، زانو به پایین را حس نمیکنم، از مچ دست به بالا هم کرخت است، انگار سه قطعه جدا از همی هستم که سعی دارم با تمام ناشی گری ام، خودم را سر هم کنم که بقایم به مشکل نخورد! دوست دارم خاطرات کاری ام ا ثبت کنم، دوست دارم خاطرات ارشدم را بنویسم، دوست دارم زندگی را برای روزهایی که یادم نبود زندگی چیست بنگارم، اما خسته ام! همین بس که امروز مثل خودشان، زیرآب زنی کردم...، شاید بعدترها بنویسم که حق با من بود حالا اما دوست دارم فقط بخوابم....
+ خدای جانم، برای این حجم بی حسی در بدنم شکرت. من که میدانم این شلوغ بودن ها، ارزوی دیرینه ای بود که به در کمد چسبانده بودم و تو مرا تلپی انداختی وسط رویایم. خدای جانم، رویاهایم تمام نشده اند، بیا نصف باقی پایان نامه را هم تو بنویس که سال بعد، با هم، در مقطع دکترا به تحصیلمان ادامه دهیم :) + قربانت بشوم که علمی آفریدی تا تو را نشانم بدهد. + بعدا نوشت: اقای میم، تلفنشان را جواب نمیدادند که من جواب بدهم، در برابر کارکردن مقاومت میکردند، سر قضیه ای که نیاز به همکاری ایشان هم داشت به مسئولشان گفتم من واقعا نمیتوانم با اقای فلانی کار کنم. گفتند میدانم، همه مان میدانیم، ایشان مشکلاتی دارند که سعی میکنیم کمک کنیم اما خودشان نمیخواهند....اقای فلانی میخوابد و حقوق میگیرد، انوقت من باید در دو واحد سیستم عامل و هلپ دسک همزمان مشغول باشم! چطور این پول ها از گلویشان پایین میرود ؟! این دنیا فرار کردی، دنیای بعدی که قرار است مو را از ماست بکشند بیرون چطور میخواهی گندت را هم بزنی؟! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم حالا که روی دور غر زدن افتاده ام بنویسم بهتر است: انقدر مجبور میکنند اضافه کار بمانیم که شب جنازه ام به خانه می رسد و بعد تمام زندگی ام مختل میشود. شما زیر ساختید پس باید برده گونه کار کنید، تا ساعت شش شب، مرخصی استعلاجی هم اکر گرفتید باز باید تشریفتتن را بیاورید بانک به قدومتان متبرک شود، مرخصی استحقاقی را هم که با کلی غر و منت و داغ پیشانی موافقت میکنند! بیشتر از این ها نگران ارشدم. می ترسم با این همه فشار، پایان نامه عزیزم که عاشقانه برایش وقت گذاشته ام تمام نشود. شبیه سازی هنوز در مراحل اولیه است و برای منی که با متلب کار نکردم، رسم گراف ماهواره ها چیزی حدود یک تا دو هفته زمان برد.امیدوارم باقی شبیه سازی سریع تر پیش برود. بعد هم که میماند نوشتن پایان نامه، گرفتن امضاها، خرید پک (این مورد آخر بیش از حد به من انگیزه ادامه میدهد) مقاله ها.. مقاله ها! بالاخره ژورنال داخلی پاسخ ایمیلم را دادند که داوری سه تا شش ماه طول میکشد. قبل از تایید مقاله فارسی، به گمانم پذیرش مقاله ISI به دستم برسد، و آن روز، چه زیبا روزی برای من خواهد بود :)) خدای جانم، دستم را بگیر که جز تو هیچ ندارم. قربان دست و پنجه قدرتمندت بشوم. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم کار کردن با آدم هایی که پانزده سال بزرگ ترند، به مراتب سخت تر و فرسوده کننده تر است! نه فقط از نظر علمی و فنی فکر میکنند چیزی در چنته دارند و باد به غبغبشان می اندازند بلکه از نظر رفتاری هم بسان خردسال رفتار میکنند! این همه بچه بازی و حاشیه مسخره است! چرا بیخیال همه چیز نمیشوند که فقط کار کنند، حتی حرف زیادی هم نزنند، معاشرت زیادی هم نداشته باشند، سرشان را بکنند توی سیستمشان و کار مربوط به خودشان را گردن بگیرند و انجام بدهند. کار در آی تی بانک حقیقتا روان آدمیزاد را روانی میکند....
+ یکی نوشته بود "کارکردن مزخرف است، کار نکردن از آن هم مزخرف تر!" و ما در چنین حلقه های پوچی زندگی میکنیم...! نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم مهر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم تمام شب انگار دگردیسی داشتم، از آدمیت خارج شده و با سگ درونم محشور شده ام! به قدری اعصاب ندارم که قادرم اقایان معاونت را بجوم، منتظرم اقای سین از کنارم رد شود که پاچه اش را بگیرم و بگویم جناب: شما کارمند استخدام کرده اید! درست است که تازه کارم اما برده شما که نیستم!!! دیروز طی جلسه ای که با استاد راهنمای عزیزم داشتم، کمی از پروژه نمیدانم پیش رفت یا نرفت، اما ایشان هم تسک سنگینی با ددلاین محدود تا چهارشنبه هفته آینده بر گردنم گذاشته اند. فرمودند مدیرتان از حس تعهد و مسئولیت پذیریتان به بیشترین نحو استفاده میکند، اگر من از این حس شما در راستای پایان نامه استفاده نکنم، مدیرتان زیر فشار کاری غرقتان خواهد کرد. حالا که اینطور است، بعد از این سعی کنید چهارشنبه ها ساعت دو تا چهار در دفتر حاضر باشید که پروژه را پیش ببریم. بعد هم فرمودند اگر در وزارت بودید و ده ساعت کار میکردید مشکلی نداشتم، خانوم فلانی، شما در بانک اینده ای ندارید فقط عمرتان را تلف میکنید (فکر میکنم راست میگویند، من حوصله کارهای کارمندطوری و تعریف اکسل و نصب نرم افزار و مدیریت یوزرها را ندارم، من درست مثل پروژه ای که تویش محو شدم دنبال پویایی میگردم، دنبال چیزهای جدیدی که کسی به ان ها دست نیافته است...) امروز صبح واقعا به استعفا فکر میکردم. واقعا فکر میکنم! بین پول و لذت مانده ام، بین بانک و دکترا مانده ام (همین حالا هم معاونت فلان فلان نشده طوری رفتار میکنند ک من به پایان نامه ارشدم نرسم...!)، بین زندگی و دویدن مانده ام، اصلا بین خودم و خودم هم مانده ام!
الهی و ربی من لی غیرک، ارحم علی عبدک الضعیف الفقیر المسکین... + استادم را دوست دارم، مرا زیادی ادم حسابی میبیند و حالم خوب میشود :) نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم روند بازگشت از گیاهخواری به گوشتخواری بعد از پنج سال، زیادی فرسایشی است. این بازگشت را با اضافه کردن آبِ مرغ و آبِ گوشت به غذایم شروع کردم. دیروز اولین روزی بود که بعد از پنج سال گوشت میجویدم! به اندازه ی نصف قاشق کباب خوردم، امروز این مقدار کمی بیشتر بود، یک یا دو قاشق کباب و حالا از درد معده چون مار افعی که به طعمه میپیچد به خودم گره خورده ام. حال روحم نوسانی است. من قبل از گیاهخواری هم گوشت خوار حرفه ای بودم و از طعم گوشت و کباب و همبرگر به شدت لذت می بردم، حالا با جویدن گوشت لذت می برم، اما یک ثانیه بعد توی مغزم هشتک ظلم نکنیم و هشتک با حیوانات مهربان باشیم روشن شده و لذتم به ذلت تبدیل میشود. در جنگ بین عیش و عذاب وجدان مانده ام که به کدام سمت کشیده خواهم شد. زندگی واقعا عجیب است. نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم بیا فرض کنیم سال هزار و چهارصد و اندی چند است. تو به آرزویت رسیده ای، و نامت لقب شهید را یدک میکشد. آدم ها جمع شده اند برایت مراسم بگیرند، آشکارا اشک میریزند، خودشان را روی خاک می اندازند، همدیگر را دلداری میدهند، بلند بلند قرآن میخوانند، هر روز لباس های مشکی میپوشند، همه میدانند چرا چشم ها بادکرده است، همه میدانند غم عظیمی توی دلهایشان تکان میخورد.... چند ده کیلومتر آن طرف تر، آدمی نشسته که از تمام دنیا حتی به اندازه ی شنیدن صدایت هم سهم نداشت، باید چشم میدوخت به صفحه ای که فقط روزها آنلاینی داشت! کیلومترها آن طرف تر، دختری تنها توی اتاقش نشسته که حتی اگر شهادت را بفهمد، حق گریه ندارد، بابت هر اشک باید بهانه بتراشد: امروز پیاز رنده کردم، امروز الرژی ام عود کرده و چشم هایم ورقلمبیده شده اند، امروز اکسیژن هوا کلر زیادی داشت (!) که چشم هایم جگری شده اند، و یک روز که بهانه هایش تمام شد، چون قورباغه ای که زیر هر لجن و خرابه ای فرار میکند باید بتمرگد زیر یک پتو، یا در چند ثانیه خلوت داخل دستشویی و حمام برای خودش عزاداری کند. چند کیلومتر آن طرف تر، آدمی باید تنها تمام غم هایش را به دوش بکشد، مشکی نپوشد، خودش را روی هیچ خاکی نیندازد، نتواند از عمقِ جانِ سوخته اش زار بزند. چند کیلومتر آن طرف تر، دختر خندان شوخ مشنگ، افسرده تر شود و ساکت تر! میدانی، همیشه آنطور که تو فکر میکنی پیش نمیرود! زمان چیزی را حل نمیکند... زخم ها فقط کهنه میشوند، عمیق میشوند، عفونت میکنند... بیا چندان دور نرویم، سال هزار و چهارصد و سه است! و با شنیدن ارزویت، دوست دارم صبح بیدار نشوم. هوم آدم ها گاهی بدون انکه بدانند، همدیگر را میکشند. ....
+ به اندازه ی تمام بدبختی های دنیا، دارم غم بالا می آورم. هرچه گریه میکنم خالی نمیشوم، پرتر میشوم! انگار اشک هایم درونم می ریزند! نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله ارحمن الرحیم امشب حال دلم زیادی طوفانی است، انقدر که هر چه سنگ به قلبم میزنم، هر چه ابر در چشم می بارانم آرامشی نمی یابم... آسمان تاریک و شب تاریک و من تاریک تاریکم، از خودم دورم ولی خیلی به رویای تو نزدیکم تو ولی دور از من و دور از تمام دورترهایی... ..... (طهماسبی) نوشته شده در تاريخ شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم هر شب دوست دارم خاطراتم را بنویسم اما با باقیمانده جان آن روزم، فقط قادرم خودم را به تخت رسانده و بیهوش شوم! حالا اما باید بنویسم: امشب پرونده بیست و شش سالگی ام بسته میشود و من با اندکی غرور و سربلندی، در آغاز بیستوهفت سالگی ام ایستاده و منتظر طلوع خورشیدم :) خود عزیزم، در تمام این سال ها اشک غم ریختی و اشک شادی، رنج بردی، زحمت کشیدی؛ اگر چه زود نه، اما بالاخره به مزد زحماتت رسیدی، سعی کردی آدم باشی اما اغلب از آدمیت دور بودی و این بزرگ ترین نقطه ضعف زندگی ات بود که خودت را زیادی جدی گرفتی. خود عزیزم، بیستوشش سالگی برایت سراسر معجزه بود. قرار بود ارشد تمام شود اما نشد، قرارنبود سرکار بروی اما شد! قرار نبود استاد راهنمایت عوض شود اما شد، قرار نبود ایده مقاله به ذهنت برسد اما رسید و حالا در قعر خوشبختی مشغول زدن کرال پشتی! خود عزیزم، ارشدت را که تمام کردی، دوران استخدام ازمایشی ات که به انتها رسید، دکترا اگر قبول شدی؛ مراقب غرورت باش! فکر نکن زمین زایده ی چندان بزرگی زاییده است! ادم هایی بزرگ تر از تو بلعیده شدند و حالا روی زمین اگر چیزی از آن ها باقی مانده باشد، چهار پاره استخوان است و نه چیزی بیش. اما زمین به شدت و حدت هنوز پا برجاست. مراقب باش اسیر دست باد نشوی که به هر هویی، بالا بروی و به هر فسی زمین بخوری، مراقب باش یادت نرود هنوز به اهدافت نرسیده ای. قرار بود آدم باشیم ،نه یا لیتنی کنت ترابا...، نه مهندس، نه کارمند و نه پولدار! تولدت مبارک. حالا نقطه ای بر انتهای این یکسال تجربه ی نه چندان دور و دراز و پربار بگذار که برویم به فصل جدید زندگی برسیم: درود بر ۲۷ سالگی :) + خدای جانم، یکسال دیگر هم فرصت زندگی دادی، تمام یک سال را به اندازه ی تمام نفس هایی که کشیدم، شکر.... باقی بقایت، جانم فدایت و از این قبیل قربان صدقه ها که خودت میدانی :) نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم دو روز قبل، حقوق ماه اولمان واریز شد. حالا باید خوشحال باشم و خون توی رگ هایم بدود که مزد زحماتم را گرفته ام، اگر حقوق دو ترم دانشگاه را ندید بگیرم، این اولین حقوق من حساب خواهد شد . خوشحالم؟ نمیدانم! بغضی ام؟ بله بسیار. محرم توی دلم تلو تلو میخورد و سنگینی اش توی قلبم، مرا به زانو در می آورد. تصمیم گرفتم اولین خریدم از حقوق، برای نذری امام حسین و حضرت ابوالفضل باشد. دیشب مواد اولیه شله زرد را خریدم. ام نقطه چهارشنبه زحمت پختش را خواهد کشید. پنجشنبه سوم امام، شله زردها را میبرم مسجد، همراه صبحانه برای خانم هایی که زیارت عاشورا میخوانند سرو شود. کاش این آغاز راهم باشد نه پایانش، کاش یادم نرود قصدم از اینکه پول خودم را داشته باشم چه بود، کاش یادم نرود میخواستم که....
+ قربان دست های بریده ات بشوم، خونی را که از اصابت تیر به چشمت جاری شد، با چه پاک کردی... + خدا لعنتشان کند که از کودک سه ساله با سر بریده پدر پذیرایی کردند، خدا لعنتت کند بشر که ظلمت، خلاقیت زیاد به دنبال دارد... یا لیتنی کنت ترابا.... + محرم امسال برایم زیادی درد دارد، نمیدانم چون بزرگ شده ام درد را بیشتر میفهمم یا امسال سال عجیبی است. همه جا را خون می بینم.... نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم تیر ۱۴۰۳ توسط سه نقطه
|
بسم الله الرحمن الرحیم امروز وسط نوشتن قسمتی از مقاله، که با موسیقی همراه بود، زندگی ام را مرور کردم! با هر آهنگی صحنه ای از خنده هایم، گریه هایم، بدبختی ها و خوشی هایم توی مغزم پلی بک میشد. یاد تمام چیزهایی افتادم که از دست داده ام، هنوز هم نوشتن در موردش برایم راحت نیست، دلم برای تمام احساس و وقتی که هدر کرده ام میسوزد! ولی وقتی با چیزهایی که بدست آوردم مقایسه شان میکنم خوشحالی روحم را به آغوش میکشد و عمیقا احساس خوشبختی میکنم. خدای جانم، میخواهم قول بدهم در برابر موقعیت هایی که بعد از این برایم خلق خواهی کرد صبور باشم و خویشتن دار تر، اما قول نمیدهم. من با بالا و پایین روزگار، بالا و پایین میشوم و ممکن است زجه هایی بالا بیاورم که قولم را خدشه دار کند. اما تمام سعیم را خواهم کرد که صبورتر باشم. بارها نشانم دادی ثانیه به ثانیه زندگی معجزه است، چه از دست دادن ها، چه بدست آوردن ها. چه خوب که هستی، زندگی بدون تو، چقدر زندگی نمیشد... باقی بقایت، جانم فدایت و از این قبیل قربان صدقه ها که خودت می دانی :) + طلب کن خالق خود را .... + دلبر من غیر تو، دل یار نخواهد... |
|