خبر قبل از شام
هنوز بعد از سه سال انگار با هم غریبه هستیم. اگر خجالت نمی کشید من را با اسم فامیلام صدا می زد.دوران عقد، خودم را کشتم که به جای "خانم شجاعی" بگوید "سوسن".امروز سالگرد ازدواجمان است و مثل هر سال همه خانه ما جمع میشوند.گفتم:«نمیشه به جای مهمونی مسافرت بریم؟»
گفت:«عزیزم مسافرت را باید از چند ماه قبل برنامه ریزی میکردیم در ضمن فقط همین یک روزِ که همه دور هم جمع می شیم» حوصله بحث نداشتم.
مدتهاست حوصله هیچ چیز را ندارم.از این زندگی تکراری خسته ام.از این آدم کوکی که انگار شب به شب کوکاش می کنند برای فردا که، ساعت 5 بیدار شود، دوش بگیرد،صورتش را سه تیغه کند،مسواک بزند،نسکافه بخورد،لباس بپوشد-طوری که انگار روحی در خانه پرسه می زند- و عطر دانهیلاش را بزندو مرا ببوسد که اگر بوی عطرش نبود حتی متوجه اش هم نمی شدم و راس ساعت 7 خانه را ترک کند. ساعت 8 در بزند،من بگویم «کیه؟»،او بگوید:«منم عزیزم.»بیاید روی مبل جلوی تلوزیون سیخ بشیند، روزنامه ورق بزند و هر از گاهی چون فکر می کند وظیفه اش است با من حرفی بزند،که مثلاً :چه خبر؟ یا، آقای فلانی این را گفت، آقای بَهمانی آن را گفت و من هم اینو گفتم.بعد از شام بگوید بهترین غذای عمرش را خورده و من بهترین دست پخت دنیا را دارم. ساعت 10 بشود و یکی در میان خمیازه بکشد و بگوید خوب عزیزم من رفتم بخوابم.آن اوایل با هم به رختخواب می رفتیم و الان 6 ماه است که من روی کاناپه کنترل به دست خوابم می برد.
سه سال پیش مهرداد به خواستگاری من آمد.تازه شرکت مهندسی زده و خانهای هم پیش خرید کرده و ماشین هم خریده بود،به همین خاطر مادرش فکر کرده بود وقت زن گرقتناش است و پدراش هم موافقت کرده بود. من وارد بیست و شش سالگی می شدم و به نظر مامان نزدیک به ترشیدگی و این شد که به چند نفر سپرده بود که اگر خواستگار خوبی دم دست داشتند به ما معرفی کنند. از بین چند تایی که به خانه ما آمده بودند. مهرداد از همه بهتر بود جوری که هیچ ایرادی نمی شد رویاش گذاشت.خوش قیافه و مودب و تحصیلکرده و با اصل و نصب . مامان گفت: «دیگه چی می خوای؟» پدر گفت:« خیلی با جَنمه از پس زندگی بر میاد.» ساسان گفت:«پسر بی آزاریه.»مریم گفت:«این طور که می گی خیلی پسر خوبیه.»ولی دلم میگفت:«من آدم زندگی با همچین خانوادهای نیستم.»
چند روز است که دربارهاش فکر می کنم.دیگر مطمئنم که پای همه چیزمیایستم. به این که مامان بگوید:«تو دیونه ای از همون اول سامان از تو عاقل تر بود.همه دخترا حسرت تو را میخورند.دستی دستی خودت را داری بدبخت می کنی.» بابا بگوید:«بیچاره پسر مردم که گیر تو دختر بی فکر افتاده»یا هر کی که هر چیزدیگری بگوید. دیگر برایم فرقی نمیکند.
به مریم گفتم:«دیگه نمی تونم مریم مثل مرده ها دارم زندگی می کنم.فقط نفس می کشم.هر کس که من را میشناخته میفهمه که چقدر افسرده شدم. اگه به این زندگی ادامه بدم،کارم به تیمارستان می کشه.»و این مریم بود که پیشنهاد داد:«اگه اینقدر عذاب می کشی تمومش کن اولش شاید همه مقاومت کنن ولی بهتر از این مرگ تدریجیه»آخ مریم! یادم انداخت که من هم آدم هستم و می توانم تصمیم بگیرم و تصمیم گرفتم، سالگرد ازدواجمان به همه بگویم دیگر نمی توانم با مهرداد زندگی کنم.قیافه مامان زری دیدنی است وقتی بشنود پسر مودب وهمه چی تمامش را پس می فرستم و لابد می گوید:«سوسن جون مادر چی شده مهرداد چی کار کرده؟»پدر هم دستی به تراز سبیلهایش میکشد و با آن صدای کلفت و لفظ قلم،میگوید:«مهرداد مگه بهت نگفته بودم که همیشه به خانومت احترام بگذاری؟چه کردی که تو را نمی خواد؟»مهرداد هم پوزاش کش آمده و نمی داند چه بگوید.سامان هم زیر زیرکی به قیافه مهرداد می خندد و تا مدتها سوژه خندیدن با هم پیدا می کنیم.مامان بابا هم که شوکه شدند. هیچ نمیگویند، چون هر چه بگویند تف سر بالاست.
بعد من در نهایت آرامش توضیح می دهم که در واقع من شش ماه است که از مهرداد طلاق روانی گرفتهام و پس بهتر است این طلاق رسمی باشد،مهرداد با هر زن دیگری زندگی کند خوشبخت خواهد شد و این من هستم که دیگر با او نمی توانم زندگی کنم و او خیلی هم پسر خوبی است و همه ایراد ها از من است و... .آخر چه بگویم که همه راضی شوند؟ چه دلیلی بیاورم که به قولی محکمه پسند باشد؟ همین بس نیست که در این زندگی احساس حماقت و هیچ بودن میکنم.
شاید از نظر خیلی ها زندگی من رویایی و ایده آل است،یک شوهر خوب که نمی گذارد آب در دلم تکان بخورد،خانه و زندگی شیک و مرتب،همه چیز سر جای خودش که همه بدیاش هم همین است و هیچوقت هیچ اتفاق غیر منتظره ای در این زندگی نمی افتد.
ازبچه گی همیشه دنبال هیجان بودم. مامان می گفت:«فکر کنم جای تو و سامان تو شکم من عوض شده،تو باید پسر میشدی و سامان دختر.»سامان از همون اول فقط عاشق موسیقی بود و هنوز هم هست. اما من هر دفعه یک چیزی توی مغزم می افتاد.عشق سرعت داشتم. دلم می خواست موتور سوار بشوم یا بزرگترین آرزویم این بود که با چتر از هواپیما بپرم بیرون،یا چیزایی مثل این.مامان میگفت:«خوبه که اینجا ایران است وگرنه این دختر تا حالا هفت تا کفن پوسونده بود.» حالا که فکر می کنم،نمیدانم چطوری توانستهام سه سال با مهرداد زندگی کنم؟ انگار که سه سال مرده باشم ودر قبری شیک زندگی کرده باشم.
برای مهرداد و خانواده اش خندیدن واقعهءنادری بود.زندگی را خیلی جدی گرفته بودند،بر عکس من که از نظرم زندگی یک شوخی بزرگ بود. اوایل خیلی تلاش می کردم مهرداد را بخندانم،هر وقت سر به سرش میگذاشتم، یک لبخند مسخره تحویلم می داد، آن هم محض اینکه مرا ناراحت نکند و بی مقدمه یک موضوع جدی را پیش می کشید، که مثلا: «مامان زری گفته فردا می خواد به ما سر بزند.چیزی واسه خانه نیاز نداری بگیرم؟» ضد حال!
من و سامان همیشه دنبال سوژه خندیدن بودیم. چقدر دلم برای آن روزها لک زده. به قول مامان به سوراخ دیوار هم می خندیدیم.هر جا می رفتیم اینقدر تو کوک آدمها میرفتیم که شبها اداشون را در بیاریم و کلی بخندیم. اوایل اجازه نمی دادم ادای مهرداد را در بیاورد، ولی بعدها دلم خنک می شد، حتی همراهیاش هم میکردم.همیشه خدافظیمان به لحن مهرداد بود:«خواهش می کنم خانم شجاعی،بسیار مشئوفمان کردید.»فقط سامان می فهمید که خواهرش در این زندگی چه زجری می کشد.دو سه باری هم گفته بود داری حروم می شی و میگفت: «برات نگرانم داری تبدیل به یه زن خانه دار میشی.»
باید وسایلم را جمع و جور کنم و آماده رفتن باشم. از این همه لباس های رنگ و وارنگ که به نظر مهرداد در شأن من بود،هیچکدام را نمی ببرم. این پیراهن کوتاه با آن آستین و دامن پفی که برای عروسی خواهرش خریدم آخرین لباسی بود که به سلیقه خودم خریدم.هنوز عقد بودیم با شوق و ذوق برایش پوشیدم و گفتم :«خوشگل شدم» گفت:«آره عزیزم ولی شما دیگه خانومی این لباس ها در شأن شما نیست.»ومن مجبور شدم لباسی بلند که از بس سنگ داشت، روی تنم سنگینی می کرد را بپوشم. اولین چیزی که توی ساک گذاشتم پیراهن پفیام بود. فکر کردم اگر به خانه برگردم حتما دوباره با سامان مهمونی و شب نشینی می روم و به این خیلی نیاز پیدا می کنم. فکر اینکه به خانه بر میگردم و آن روزها و شبهایی که با سامان داشتیم،دوباره تکرار میشوند،مرا در تصمیمم مصمم تر کرد. روزهایی که هر کی به کار خودش بود و شبهایی که درد و دل می کردیم و از اتفاقات روزمان میگفتیم و برای مشکلات هم راه حل پیدا می کردیم. نقشه می کشیدیم که مامان بابا را چطور دور بزنیم. بهتر بود به سامان میگفتم که میخواهم چه کار کنم،حتما میتوانست کمکم کند و روی مخ مامان بابا کار کند که مخالفت نکنند.
همین چند روز که فکر طلاق به کله ام افتاده،کلی روحیهام عوض شده،زندگی برایم معنا پیدا کرده و همان سوسن مشنگ و پر انرژی شده ام. بیچاره مهرداد کلی تلاش کرده بود که من خانوم بشوم و حالا ....گور پدر مهرداد. گور پدر همتون دلم می خواهد خودم باشم.
می خواهم برای امشب این شلوار جین زاپ دار را که به قول مهرداد در شان من نیست،با تی شرت سفیدی که عکس یک خرگوش خندان رویش است، بپوشم.از همین لحظه می خواهم خودم باشم.اصلا چی شد که هر چی مهرداد گفت، قبول کردم. مامان میگفت:«اینها خانواده متشخصی هستند،نباید رفتارت چیپ باشه»نمی دانم مامان این واژه چیپ را از کجا یاد گرفته بود که هر موقع به کار می برد دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار.
ساعت8 است و مهرداد در می زند. من را که با این لباس میبیند،چشمهایش گرد می شود.میدانم مدتی طول می کشد که عکس العمل نشان بدهد.بعد از نیم ساعت میگوید:«عزیزم امشب چی میپوشی؟»
-«همین که تنمه.»
-«آخه این شلوارِپاره عزیزم....»
نمی گذارم ادامه بدهد «این شلوار مدِ.تازه غریبه که نمیاد خونمون.»
چیزی نگفت.همیشه می داند کجا بحث را خاتمه دهد،که کار به دعوا نکشد.
به اتاق رفت ومن مشغول تزئین میز ناهار شدم. از اتاق بیرون آمد و یکی از دامنهای من دستش بود.گفت:«سوسن جان این دامن را کی خریدی که من ندیدم؟ می پوشی ببینم تو تنت چطوریه؟» خوب بلد بود من را رام کند.با جانم و قربان حرفش را به کرسی می نشاند.به قول مامان بزرگ
"آسه فرو می کرد". گفتم:«فعلا کار دارم باشه یه روز دیگه.»با یه التماسی گفت:«خواهش می کنم.»حوصلهام را سر می بَرد اگر می گفتم نمی پوشم تا صبح التماس می کرد.دامن را گرفتم و پوشیدم. انگاربخواهد بچه گول بزند، گفت:«وای چقدر بهت میاد.خواهش می کنم امشب این را بپوش.»با حالتی گفت که نتوانستم مقاومت کنم.در دلم گفتم:«باشه این آخریشه.»
مهمانها از راه رسیدند و مثل همیشه همه چیز خوب برگزار شد.داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چطور حرفم را بزنم.چشمام که به چشم مهرداد می افتاد دلم به حالش می سوخت و یک طرف ذهنام می گفت که بی خیال ماجرا شوم.رفتم چایی بریزم وبه این فکر بودم که حتما شلوار جینام را داخل ساکم که آماده بود بگذارم، که سامان به آشپزخانه آمدو گفت می خواهد یه خبر خوب به من بدهد.برقی در چشمانش بود که تا به حال ندیده بودم.گفت با گروه موسیقی جدیدی همکاری می کند که در شهرهای مختلف ایران کنسرت می گذارد. گفت توی این گروه دختری است به اسم ترانه که ویلون سل می زند. گفت که خیلی دختر خوبی است درست مثل من است،آرایش نمی کند و شور و انرژی من را دارد.گفت که در سفرها همیشه با هم هستند.گفت که نامزد کردهاند و نشانهاش حلقهءدر دستاش است.گفت میخواهد قبل از شام نامزدیاش را اعلام کند و اگر من اجازه بدهم به ترانه زنگ بزند و دعوت اش کند.گفت،گفت،گفت...
همه سر میز شام خبر نامزدی سامان را شنیدند.خوشحال شدند و تبریک گفتند.بعد از شام هم ترانه آمد.دختر سر زنده و با نشاطی بود.اصلا شبیه من نبود.شلوار جین تنگ پوشیده بود با کتونی سفید.رفتارش خیلی راحت بود. انگار سالهاست ما را می شناسد. با سامان دائم از سر و کول هم بالا می رفتند. گویی اصلا ما وجود نداریم. ما که قرار بود فامیل شوهرش باشیم. سامان از همیشه خوشحال تر بود.
مهمانها که رفتند -وقتی مهرداد دستشویی بود- از ساکم لباس راحتی برداشتم و روی کاناپه لم دادم.هنوز صدای آب میآمد که همانجا خوابم برد.
31/5/1390
پایان
را ببه همه ا





کی دیر شد؟