سلااااام پس از کلـــــی وقت!!

سلام دوستای خوبـــــــــــــــــــــــم. خوبین شما؟ چه خبر؟ تعجب نکردین که چرا کلی وقت بود نمیومدم؟ در حال اسباب کشی بودم. بالاخره اومدیم شیرااااااااااااااااااز  

ولی من خیـــــــــــــلی ناحارتم  اصلا دوس نداشتم امسال بیام!  نمیخاااااااااااااااااااااااااااام

خب بیخیال. بالاخره دیگه کاریش نمیشه کرد. اومدیم دیگه...  ولی من دوباااااره میام و بهتون سر میزنمممم

فعلا بای

اينم از امتحانا

به بـــــــــــــــــــــــــــه سلااااااااااااااااااام خدمت خواهر و برادران محترم. خوبين؟ خوشين؟ چيكار ميكنين با غم فراق من؟؟ الهي بميرم واسه دلتون كه اينقد واسم تنگ شده بود!! پس از يه دوره ي تقريبا يك ماهه كه در غيبت صغري به سر ميبردم و در حال امتحان دادن بودم الان با آغووووش باااااااز بااااااااز گشتم!!

ولي خيلي آموزش و پرورشيا نامردن! هميشه امتحاناي ما كه تموم ميشد و من ميرفتم شهر مامان بزرگم اينا ميديدم پسر داييم(نسبتش دور تره هاااا،‌ من كه داييم اصلا بچه نداره! واسه اينكه نخام كلي بنوسيم گفتم پسر داييم!) كه همسن هميم(البته اون ۴ ماه از من كوچيكتره)  تااااااااازه امتحاناشون شروع شده!‌ ولي امسال گفتن كه نـــــــــــه مگه شما چه فرقي با اونا دارين و امتحاناتون بايد با هم باشه هرچي گفتيم خو ما ميپزيم از گرما، گرممونه هيشكي گوش نكرد كه نكرد!!

الانم بايد بگم كه بوشهر گرم با هواي شرجي اما بسياااااااااار سازگار با پوست. يعني اينكه شماها كه هواتون خشكه بايد كلي پول بدين و برين سونا تا يكم منافذ پوستتون باز بشه ولي ما سراسر شهرمون سوناي خداييه!!

خلاصه كه در اين تصميمم كه تشريف ببرم شيراز و شهرستاناش بگردم و ي فارس گردي حساااااااااابي كنم

بازم ميام پيشتون. فعلا باي

اعتراف نامه...

از اونجايي كه اكثر بچه هاي دوم سال ديگه توي اين مدرسه نيستن و ميخان برن گفتيم يه نامه بنويسيم به كادر دفتري جهت اعتراف و طلب حلاليت كه انداختيمش توي صندوق انتقادات و پيشنهادات. گفتم نامه رو واسه شما هم بزارم...

با سلام خدمت خانم پ مديريت محترم آموزشگاه سما

خانوم ما بلد نيستيم مثه شما رسمي نامه بنويسيم. فقط تيترشو بلد بوديم

يادتونه يه بار اول سال كه بود و هوا خيلي گرم بود يهو برق رفت و ما گفتيم تو اين گرما نميتونم سر كلاس بشينيم و به درس گوش بديم؟؟ برق همه جا وصل بود غير از مدرسه ي ما كه زنگ زدين اتفاقات برق و كلي دعوا كردين؟؟ خب به اطلاعتون برسونم كه فيوز پريده بود!! يعني پرونده بودنش!!

خانم ح ناظم. يادتونه يه بار نيم ساعت زودتر زنگ زدين و ما فوري رفتيم خونه و خانم پ باهاتون دعوا كرد كه چرا زود زنگ زدي ولي ساعت دفترو كه نگاه كردين ديدين نيم ساعت جلوه و بخاطر همين شما فكر كردين ساعت ۱ و نيمه؟؟ يه ۲ ۳ نفر برده بودنش جلو ساعتو!!

آقاي ش معلم. يادتونه يه بار وقتي نشستين رو صندلي بعد كه ميخاستين بلند بشين متوجه شدين كه عين پنير پيتزا دارين كش مياين و آدامس چسبيده به شلوارتون؟؟ اي بابا، خب از بس خشك و بي منطق بودي ديگه!!

خانم يادتونه يه بار اومدين تو مدرسه و با چهره ي كثيف و لجنيه آقاي ب مواجه شدين آقا قهر كرد و رفت؟؟ فك كردي ما اين بلا رو سرش آورديم ولي بخدا كار ما نبود!! كار الهه اينا بود! ما كه با آقاي ب مشكلي نداشتيم خو!!

خانم ز دفتردار. اه اه اه!! هنوزم حالم ازت بهم ميخوره!! ولي يادته يه مدتي يه مزاحم تلفني داشتي كه ميومدي تو دفتر با كلــــــــــــــــــــي ذوق مي گفتي اين طرف خاطرخوامه و دوسم داره ولي بعدش ديگه بهت زنگ نزد؟؟ ما بوديم!! آخه اوسكول! خودت فك نكردي كه با اين شكم اندازه ي بشكه ت با اون عينك ته استكاني و سيبيل اندازه ي بابات و قيافه ي گاگول و پخمت كيه كه بخاد عاشق تو بشه؟!!! (اگه بخاي پيش خانم پ سوسه بياي و شكايتمونو كني ميگم مامانم بفرستت همون روستاهاي اهرم كه بودي! ميدوني كه اون آوردت اينجا!)

آقايون ا و ع معلم. آقا ازتون ممنونيم تنها كسايي كه هيچوقت ازمون شكايت نكردن شما بودين. ممنووووووووونيـــــــــــــــم

آقاي ب معلم. آقا يادتونه يه بار اومدين تو كلاس و هرچي گشتين دفتر كلاسيتونو پيدا نكردين؟؟ دفتر كلاسيتون توسط اشخاص نا معلومي ربوده شده بود!! آخه خيـــــــــــــلي بد نمره ميدي. قبول داري؟؟

خانم م مستخدم. يادته هميشه ريپورتر بودي و آمار ميدادي؟؟؟ اينقد هميشه لجمونو در مياوردي كه نگو. البته زياد باهات دعوا ميكرديم ولي قسمت نشد حالتو اسااااااااسي بگيريم!! تو بايد ازمون حلاليت بخاي

خانوم يادتونه يه سري داشتي با گوشيت حرف ميزدي يهو كاااااااااملا اتفاقي سطلي كه آب كولر ميريخت توش برگشت و ريخت رو سرت؟؟ كه مانتو جديدت خيس شد؟؟ معذرت ميخايم!

خانم يادته يه بار رو در كلاس سوم انسانيا شعر طنز در وصفت نوشته شده بود بعد معلوم شد كه كار الهه و راحيل و پرنديس بوده؟؟ الان ما معلوم مي كنيم كه كار اونا نبوده!!

خانم يادته يه مدتي تو مدرسه اسمت پانداي كونگ فو كار پخش شده بود؟؟ شرمنده ها!! ولي با اون تيپ سياه و سفيدي كه مي زدي كپي پانداي كونگ فو كار شده بودي!!

و در آخر... ما اعتراف مي كنيم كه در جريان همه ي فرار كردناي نيلوخـــــــــــــــــــــر(نيلوفر) بوديم و بخدا خانوم ما خيلي بش ميگفتيم كه كارش اشتباهه. بخدا وقتايي ميشد كه ساعت ها با فاطي و راضيه مينشستيم و باش حرف ميزديم كه كارش اشتباهه ولي به قول خودم انگار روضه تو گوش خر داشتيم ميخونديم!! بخاطر همين من بش ميگفتم نيلوخر!! آخر كارم تصميم گرفتيم به مامانش بگيم كه ديگه خودت فهميدي و گفتي!!

 

آخرين حرف... خانم توروخدا... من(مليكا) سال ديگه ميخام برم شيراز. اگه انضباطم كم باشه فك ميكنن مورد اخلاقي داشتم!! خودت كه ميدوني اذيتاي ما همش شيطوني بوده! هيچوقت نه مثل بقيه فرار كرديم كه بريم پسري رو ببينيم نه مثل اون دختره پريسا كه اخراجش كردي سيگار كشيديم!! (بگو نه بيا يكش!!) ولي خانم هر چقدم اذيت كرديم ولي هميشه درسمون خوب بود و مايه ي افتخار و مباهات مدرسه بوديم!! پس تورو خدا انضباطمونو كم ندينااااا

خلاصه هر اذيتي كرديم حلال كنين. منظوري نداشتيم...

 

 

 

 سوتي نوشت: سر كلاس دين و زندگي با فاطي نشسته بوديم پيش هم و رديف دوم دقيـــــــــــقا روبروي معلم. معلم داشت درس ميداد و ما هندزفري تو گوشمون بود و آهنگ گوش مي كرديم. ما چون هندزفري تو گوشمون بود و صداي همو درست نميشنيديم فك مي كرديم بقيه هم نميشنون بخاطر همين بلند حرف ميزديم حواسمونم نبود!! حالا مكالممون: من- چه خبرا؟ فاطي: سلامتي تو چه خبر؟ (حالا همينجوري داشتيم به معلممونم نگا ميكرديم كه فك كنه به حرفش داريم گوش ميديم!!) من- اين انريكه جديده؟ فاطي- آره،قشنگه نه؟ من- ها برام بفرسش!! فاطي- باشه. وااااااي ميل جات خالي اون روز نبودي رفتيم تو دفتر همچين م (حالا همون معلم دينيمون) رو اوسكول كرديم كه نگو!! خيلي آدم بدبختيه!! من- آره بابا خيلي ساده اس! نميدونم با اي پخمگيش چطوري فوق ليسانس الهيات گرفته!!

يهو ديدم معلممون همينجوري زل زده بهمون و هيچي نميگه!! احلامم از پشت سرم هي داره پاشو ميزنه به پام!! نگارم از جلوم هي سرفه ي مصنوعي مي كرد!! هندزفري رو در آورديم و دور و برمو نگا كرديم كه يهو همه ي بچه ها زدن زير خنده!! خودمونم خنديديم!! معلمه هم، هم خندش گرفته بود هم حرص ميخورد!! خلاصه با شوخي و خنده ردش كرديم!!‌وگرنه كلاهمون پس معركه بود!!

 

 

 

ميلي نوشت:امتحانامون داره شروع ميشه و ديگه خيـــــــــــــــلي كمتر ميام. خدا بخير كنه اين يك ماهو

یاد اون روزا بخیر...

چند وقت پیش خیلی یاد بچه گیام افتاده بودم و هی واسه داداشم از خاطرات بچه گیم تعریف می کردم. دیگه به فکر یه آپ در این مورد افتادم
 
 
 
 
شما یادتونه؟ تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم
   
شما یادتونه؟ تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.
 
شما یادتونه؟ سرمونو می گرفتیم جلوی پنکه می گفتیم: آ آ آ آ آ آآآآآ
 
شما یادتونه؟ ولی نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر میشد.
 
شما یادتونه؟ کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.
 
شما یادتونه؟ خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از کازرون برن نیشابور، تو کتاب تعلیمات اجتماعی ! شما یادتونه؟ موقع امتحان باید بین خودمون و نفر بغلی کیف میذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم.
  
شما یادتونه؟ جمعه شبا سریال جواهری در قصر رو، فرداش همه تو مدرسه جوگیر بودیم.
 
شما یادتونه؟ پیک نوروزی که شب عید میدادن دستمون حالمونو تا روز آخر عید میگرفتن !
  
شما یادتونه؟ زنگ آخر که می شد کیف و کوله رو مینداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس میدوه بیرون .
 
شما یادتونه؟ یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.
 
شما یادتونه؟ دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟
 
شما یادتونه؟ ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه !
  
شما یادتونه؟ پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد !
 
شما یادتونه؟ ۱۰۰ تومن میدادیم ۱۰ تا آدامس چاپی می گرفتیم سر تا پامونو چاپ می زدیم!
 
شما یادتونه؟ سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم !
 
شما یادتونه؟ آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی !
  
شما یادتونه؟ آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن !
  
شما یادتونه؟ با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه !
  
شما یادتونه؟ دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم !
 
شما یادتونه؟ گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه… بالهاشو زود میبنده… روی گلها میشینه… شعر میخونه، میخنده !
 
شما یادتونه؟ اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد !
  
شما یادتونه؟ آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن!
  
شما یادتونه؟ چرخ فلکی که چرخو فلکش رو میاورد ۴ تا جا بیشتر نداشت و با دست میچرخوندش.
 
شما یادتونه؟ …تا پلیس میدیدم صدای ضبط ماشین رو کم میکردیم!
 
شما یادتون؟ که چه حالی ازت گرفته می شد وقتی تعطیلات عید داشت تموم می شد و یادت می آمد پیک نوروزیت را با اون همه تکالیفی که معلمت بهت داده رو هنوز انجام ندادی واقعا که هنوزم وقتی یادم می یاد گریم می گیره.
 
شما یادتونه؟ انگشتامونو تو هم کلید میکردیم یکیشونو قایم میکردیم اینو میخوندیم: بر پاااا….بر جاااا…. کی غایبه؟ مرجاااان…دروغ نگو من اینجااام…
 
شما یادتونه؟ چقدر زجر آور بود شنیدن آهنگ مدرسه ها وا شده اونم صبح اول مهر.
 
شما یادتونه؟ همیشه منتظر تابستون بودیم که عصرا بریم تو کوچه گرگم به هوا و تر و خشک و دزد و پلیس بازی کنیم
 
شما یادتونه؟ بازی اسم فامیل. میوه:ریواس. غذا:ریواس پلو…..!
 
شما یادتونه؟ دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد.
 
چه شیطونی هایی می کردیم یادش به خیر یاد کودکی…….و همه بچه های اون موقع…. یاد اون روزا بخير...

تولدم مبارک

سلام سلام سلااااااااااااااااااام

۱۶ سال پيش توي يه همچين روزي ساعت ۴ عصر يه ماماني رفت بيمارستان و يه دختر خوشگل و نااااااااااااز به دنيا آورد.. باباش كـــــــــــــــــــــــــــل بيمارستانو شيريني داد و خلاصه همه از اومدنش خوشحااااااااال بودن.  كه اسم اون دختر خوشگلو گذاشتن مـــــــــليــــــــــــــــكــــــــــــا

به به! تولد تولد تولدم مبارك، تولد تولد تولدم مبارك. بيام شمعا رو فوت كنم، تا صد سال زنده باشم(چيكار كنيم ديگه كسي اينا رو برام نميخونه مجبورم خودم بخونم)

 

 

 

بفرما كيك! تورو خدا تعارف نكنيناااا. نوش جونتون!

كادو هم برام بيارينااااااااااا... من عاااااااشق كادوام

 

 

و بااااااااز هم، با قلبي سرشار از عشق به خودم ميگم تولدت مبـــــــــــــاركــــــــــــــــــــــــ

 

 

اينم از ۱۶ سالگي بنده

عيد امسال

سلام سلاااااااام دوستاي خوبم. خوبين؟؟

 

دوس دارم خاطره هاي عيد امسالو اينجا بنويسم. چون خيــــــــــــــــلي امسال خوش گذشت

 

از روزي ميگم كه رفتيم مسافرت.

 

جمعه 26 اسفند: صبح با كلي دعوا و نق نق من راه افتاديم به سمت شيراز (فك نكنين دختر بديمااا، از بس مامان اينا طولش دادن اعصابم بهم ميريخت)

 

خلاصه تشريف برديم شيراز و عصرش خاستگاري يا چميدونم بله برون يا عقد يا عروسي يا پاگشا( همون بله برون) دختر عموم بود. بخاطر همين عجله داشتم كه زودتر بريم شيراز. بالاخره رفتيم خونه ي عمو اينا و حالا من هي چشمم اينور و اونور ميچرخيد كه يه بنده خدايي رو ببينم، هي نميديدم!! به خواهرش و دختر عموم گفتم پس بقيه كوشن؟؟ كو حامد؟؟( اسم همه رو  ميگفتم بجز ماني!!) ديگه داشتم وسايلمو تو اتاق جابه جا ميكردم و لباسامو عوض ميكردم كه خواهرش صدام كرد گفت ميلي بيا! منم رفتم و بالاخره چشممون به جمالش وا شد و پس از كلـــــــــــــــــــي وقت همو ديديم! ديگه دست  و پيشاپيش عيد مباركي كرديم و نشستيم.

بعدم رفتيم تو اتاق كه آماده بشيم بريم باغ دشت كوه كه مراسم اونجا برگزار ميشد(شيرازيا ميدونن كدوم باغا رو ميگم) ديگه رفتيم باغ و حالا بماند كه اونجا چقد با ماني و خواهرش دختر عمومو مسخره كرديم و اذيتش كرديم و خنديديم!! جاتون خالي خيــــــــــــــــــلي باحال بود! طبق معمولم كه ظرف شستن به عهده ي من و ماني بود!! (من تو خونه ي خودمون يه قاشقم نميشورمااا، اونجا كه ميرم همه ي ظرفا رو ميدن به ما!!) ديگه شبم ما رفتيم خونه ي عمو اينا و ماني اينا هم رفتن!

آهااااا راستي، اينقد دومادمون گله كه حد نداره. هممون دوسش داريم و لازم به ذكره كه بگم دوست مانيه

 

شنبه 27 اسفند: دوتا پسر خاله هاي دختر عموم اومده بودن پيش ما. صبحش كه همش خونه بوديم ولي عصرش رفتيم حافظيه جاتون خالي كلــــــــــــــــــــــــي اذيت كرديم و عكس گرفتيم و خنديديم!! از بس اذيت ميكرديم همه نگامون ميكردن!!

 

يكشنبه 28 اسفند:‌ بار و بنديلمونو بستيم و رفتيم شهرستان پيش مامانجونم اينا. كه ميشن مامان و باباي مامانم. بچه هاي فارس ميدونن. به شهر گل و گلاب معروفه. مامانجون اتاقمو مرتب كرده بود و وقتي رفتم فقط زحمت در آوردن لباسامو گذاشتنشون توي كمدمو كشيدم. يه پسر خاله دارم، 7 ماهشه. يه قنديه كه نگو! اينقدم منو دوس داره كه حد نداره(ماهان جونم دل به دل راه داره قررررررربون خنده هاي شيرينت برم) هر وقتم مياد بغل من ديگه بغل هيشكي نميره! عااااااااااااشقشم. ديگه خالم اونم آورده بود و همش با هم بازي ميكرديم. شبش رفتيم خونه ي همين خالم و واسه ماهي عيدي برديم. من يه بلوز كوچولو موچولو واسش خريده بودم كه خيـــــــــــلي ناااز بود و بهش ميومد و 10 تومن پول كه بذاره تو حسابش(حسابي ولخرجي كردمااا) ديگه خونه ي اونا شام خورديم و اومديم.

 

دوشنبه 29 اسفند: كلا در حال بغل كردن و بازي با ماهان و اس دادن به ماني!! اصلا بيرونم نرفتيم و من كلي نق نق كردم كه حوصلم سر رفته ولي هيشكه به روي مباركش نياورد!!

 

سه شنبه 1 فروردين 1391: مثلا ساعت گذاشته بودم كه ربع ساعت قبل از تحويل سال بيدار شم و زنگ بزنم به ماني و بهش تبريك بگم. ولي تا از خاب پاشم صداي بمب سال تحويلو به همراه صداي زنگ گوشيم شنيدم!! ماني بود. يه 5 دقيقه اي با هم حرف زديم و تبريك عيد گفتيم و بعد من رفتم و مامان و بابا و متين و باباجون و مامانجون رو بوسيدم و در همون لحظه ي اول كلي عيدي به جيب زدم!! بعدشم خاله كوچيكه و خاله بزرگه كه همون مامان ماهانه (خاله بزرگه نوشتم فك نكنين پيره هاااا، 27 سالشه) اومدن و دوباره من عيدي به جيب زدم و ناهارم مامانجون سبزي پلو با ماهي درست كرده بود كه خيـــــــــــــــــــلي خوش مزه بود. عصرم گفتيم بريم عيد ديدني و اول رفتيم خونه ي دايي مامانم كه مامانجون با خونواده ي اونا از بقيه صميمي تره. اونجا هم عيديمونو گرفتيم و با دايي اينا رفتيم خونه ي خاله بزرگه ي مامانم كه قريب به 100 سال سن داره ولي ماشالا هزار ماشالا عين قالي كرمون ميمونه! هممونم بهش ميگيم مادر.رفتيم ديديم كل ايل و تبار مادري اونجا جمعن و همه توي سالن بزرگ خونه ي مادر نشستن رو زمين و مادر فقط روي مبل عين پادشاها لم داده و عصاشم دستشه!! وااااااااي حالا اينجا من يه سوتي خيــــــــــــــــــــلي گنده دادم.  ما رفتيم اونجا و من پشت سر مامانم بودم و چون از دست دادن و روبوسي كردن بدم مياد دستمو گرفته بودم پشت سرم و فقط سلام و احوالپرسي ميكردم. بعد كه رفتم نشستم يهو مامانجونم گفت مليكا به مادر سلام كردي؟؟؟ يهو سالن مثه توپ پوكيد از خنده!! همه تيكه مينداختن!! فك كن بري خونه ي يكي به همه سلام كني غير از صابخونه!! اينقد خجالت كشيدم كه حد نداشت! مادر چون از همه بزرگتره به همه عيدي ميده. حتي به باباجون و مامانجونمم عيدي داد و ديگه ما رفع زحمت كرديم. بعدم رفتيم خونه ي يكي ديگه از دايياي مامانم و رفتيم خونه

 

چهارشنبه 2 فروردين: فقط رفتيم عيد ديدني و كلي عيدي كاسب شديم!!

 

پنجشنبه 3 فروردين: صبح كه پاشديم بار و بنديلمونو بستيم و رفتيم شهر نرجس اينا. چون از خونواده ي پدري خوشم نمياد و زيادم خوش نگذشت خاطره ي اينا رو نمينويسم.

 

دوشنبه 7 فروردين: با عمو(از خونواده ي پدري فقط با خونواده ي همين عمو بزرگم حال ميكنم) و حامد رفتيم شيراز. (فك كنم همين دوشنبه بود كه بارون گرفت، نه نگار؟؟)

 

سه شنبه 8 فروردين: مامان و بابا و متين رفتن شهرستان خونه ي مامانجون اينا ولي من چون ميخاستم واسه 13 بدر بمونم نرفتم و شيراز موندم. عصرش رفتيم بيرون با خاله (به زن عموم ميگم خاله) و دختر عموم. يه لحظه فك كردم تو اروپام يه تيپ باحالي زدم كه نگو!! يه مانتو كوتاه پوشيدم، با يه بوت. موهامو باز گذاشتم و ريختم رو شونه هام بعد يه باروني روش پوشيدم و كلاهشو گذاشتم سرم. يعني ديگه شال نپوشيدم!! ايـــــــــــــــــنقد باحال شده بود كه حد نداشت!! رفتيم يه دوري زديم و دختر عموم كفش خريد و رفتيم خونه. شبشم طبق معمول با دختر عموم تا كلي وقت بيدار مونديم و حرف زديم.

 

چهارشنبه 9 فروردين: ظهر بيدار شديم و ناهار خورديم و آماده شديم كه بريم بيرون. به نگارم اس زدم كه ببينمش ولي گفت چون هوا بارونيه نميشه(نگار خانوم يادت باشه!!) با دختر عموم و دوستش رفتيم بيرون و تو ستاره يه گشتي زديم و موش آب كشيده شديم!! بعدم حامد پسر عموم اومد و دوست دختر عمومو تا يه جايي رسونديمش و رفتيم هايــــــــــــــــــلااااااار. يه فرانسوي زديم به بدن كه توي اون بارون خيــــــــــــــــــلي چسبيد و ديگه اومديم خونه. شبم همينجوري با دختر عموم نشستيم جلو هم و هي همديگه رو مثل روح و جن آرايش ميكرديم و به همديگه ميخنديديم!! همينجوري مشغول بوديم كه حامد اومد و ما هم سرمونو انداختيم پايين كه نبينتمون ولي سرمونو گرفت بالا و ديدمونو كلي خنديد!! بعد نشست رو صندلي و گفت موهاي منو اتو كنين!!(ساعت 3 نصفه شب!!) ما هم با كلـــــــــــي ادا و اطفار و مسخره بازي موهاشو اتو كرديم و ازش عكس گرفتيم!

يه اتفاق جالبم افتاد كه فرداش وقتي واسه دختر عموم تعريف كردم كلي خنديد!! حين همه ي اون كارا من داشتم به ماني اس ميدادم. بعد ساعت تقريبا 3:30 بود كه ديگه اذيتامونو كرده بوديم و من تختو تصرف كرده بودم و دختر عموم رو زمين خوابيده بود ماني به من گفت من خوابم مياد، بخوابيم ديگه؟؟ منم گفتم نهـــــــــــــــــــــــــــــــه من خوابم نمياد! تو دو سه روزه به من اهميت نميدي و همش زودي ميخاي بخابي!!!!! برو صورتتو آب بزن كه خوابت بپره!!!! دقيقا تا من اين حرفو زدم ده دقيقه بعدش خودم خوابم برد!!!!! اونم ظاهرا تو دلش كلي بم فحش داده بوده!! ( هرچي گفتي خودتيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي)

 

پنجشنبه 10 فروردين: در تدارك ناهار و مقدمات مهموني واسه تشريف آوردن خونواده ي نامزد دختر عمو واسه تبريك عيد

 

جمعه 11 فروردين: نميدونم چرا عادت دارم هميشه توي دو سه تا برخورد اول با آدما اينقد كلاس ميزارم و خودمو ميگيرم!! همچين خودمو واسه خونواده ي نامزدش گرفته بودم و به قول دختر عموم تو پوز بودم كه بنده خداها تعجب ميكردن!! فقط با نامزدش گرم ميگرفتم. ظرفاي ناهارم به دختر عموم و نامزدش محول كردم و كلــــــــــــــــــي اذيتشون ميكردم! عين مخبر نشسته بودم و هي ميگفتم بلند تر حرف بزنين، نميشنوم! فاصله ي اسلامي رو رعايت كنين! يه بارم واسم اس اومد. بهشون گفتم يه دقيقه هيچي نگين تا جوابشو بدم بعد دوباره حرف بزنين!! كه زدن زير خنده! عصرشم با همونا رفتيم شهرشون و ولي ما رفتيم خونه ي ماني اينا. بنده هم يه سوغاتي از سفر كيش گيرم اومد (ماني خيلي خسيساااا، سوغاتي كيش و عيديمو يكي كردي؟؟ ولي مررررررسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي عجيـــــــــــــــــــــــــجم زحمت كشيدي)

 

شنبه 12 فروردين: ظهر پاشديم و ديديم دختر عموم نيستش و رفته با نامزدش بيرون. اتفاق خاصي نيفتاد فقط با خواهر ماني كلـــــــــي گفتيم و خنديديم و تعريف كرديم و ماني رو اذيت كرديم. شبشم كه دختر عموم اومد نشستيم فيلم نگاه كرديم و تخمه شكستيم و چيپس و پفك و كرانچي و راني و شير كاكائو خورديم. (ماني، ساب تايتل!!) بعدم رفتيم سر سفره ي شام و اونجا هم كلـــــــــــــــــي شام خورديم.

 

يكشنبه 13 فروردين: صبح كله ي سحر پاشديم و آماده شديم كه با خونواده ي نامزد دختر عموم بريم 13مونو بدر كنيم! رفتيم جنگل و مقر ما توي دل كوه بود دقيقا! سفره ي صبحونه رو واسمون پهن كردن و ما 4تا يعني من و ماني و خواهرش دختر عموم از بس مسخره بازي در آورديم و خنديديم كه فك كنم خونواده ي نامزدش پشيمون شدم و گفتن ما عروس به اين سبكي نميخايم!! كلا خيـــــــــــــــــــــلي خوش گذشت ولي فقط چندتا از تيكه هاي  مهمشو ميگم. ما داشتيم بدمينتون بازي ميكرديم، من و ماني يه طرف بوديم و دو نفر ديگه هم يه طرف. اين ماني هي تا توپ ميومد طرف من ميگفت ولش كن ميزنم! هي تا ميومدم بزنم ميگفت ولش كن!! منم يهو عصباني شدم و با دسته ي بدمينتون مــــــــــــحكم زدمش!! بعد خاله گفت ميخام برم دستشويي اينجا دستشوييش خوب نيس بريم امامزاده. ماني هم سوييچ ماشينشون پيشش بود گفت با ماشين ما بريم. خلاصه من و ماني و خواهرش و خاله نشستيم كه ببريمش دستشويي. تو راه هي من ميگفتم ماني آخر ما رو به كشتن ميدي. آخر چپ ميكنيم. واااااااااااي حواست كجاس الان تصادف ميكنيم!! هي بهش انرژي منفي ميدادم!! بعد كه داشتيم بر ميگشتيم يهو حواسش نبود از يه جايي زد به خاكي كه ما و ماشين نيم متر پريديم پايين!! ولي خدا رو شكر زنده مونديم!! اينم از اين!! خيلي اتفاقاي جالب ديگه هم افتادا.. ولي اصلا حوصلم نميشه ديگه تايپ كنم!!

 

دوشنبه 14 فروردين: ظهر بعد از ناهار راه افتاديم رفتيم شيراز و روز بعدشم با عموم اينا و نامزد عموم اومديم بوشهر. اينجا هم خيـــــــــــــــــــــلي خوش گذشت و امروز صبح ديگه اونا رفتن شيراز

 

 

اگه حال نداشتي همشو بخوني اشكالي نداره. بخاطر خودم نوشتمش

 

 

سال نو مبارك

سلام سلام سلام

فقط اومدم بهتون جلو جلو تبريك عيد بگم

فردا صبح زودـ زود بايد از خواب نااااز برخيزيم و تشريف ببريم شيراز. لپ تاپو با خودم ميبرم، ولي فك نكنم وقت بشه كه بيام نت. ديگه از الان

عيدتون مبــــــــــــــــــــــاركــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بالاخره سال ۹۰ هم با همه ي فراز و نشيب هاش گذشت... نسبتا سال خوبي بود و سرشار از تجربه!

اميدوارم كه سال ۹۱ سال خوب و شاد و بر بركتي هم واسه من و هم واسه شما باشه.

الان يكمي عجله دارم نتونستم درست و حسابي آپ كنم. الانم با صورت پر از خيار دارم تايپ ميكنم!!

قدم رنجه بفرماييد وب ماني آپ اونم كار خودمه

سلااااااااااااااااااااام. چقد دلم براتون تنگ شده بود!!

 

وقتي مجبورم بخاطر اينكه كارم درست بشه رياكاري كنم حالم بهم ميخوره!! چند روز پيش ميخاستم برم كتابخونه ي دانشگاه عضو بشم كه ديگه برم و اونجا مطالعه كنم. گفتن بايد بري حراست و نامه بگيري. زنگ زدم به مامانم كه برو واسم نامه بگير ولي گفت من كار دارم خودت برو. خلاصه منم مجبور شدم برم خونه و مقنعه و چادر!!!!!!! بپوشم!! البته گفتن كه چون شما خونتون تو دانشگاهه نيازي به نامه نيس. حالا ۵ دقيقه چادر پوشيدن چيزي نيستااا ولي بدم مياد كه بعضي جاها بخاطر اينكه كارت راه بيفته مجبوري ريا كني و فقط ظاهر نمايي كني!!

 

 

گاهي اوقات فكر كردن به بعضي ها نا خود آگاه لبخندي روي لبانت مينشاند! چه حس زيبايي است، نه؟؟ چقدر دوست دارم اين لبخند هاي بيگاه و چه بيشتر دوست ميدارم اين بعضي ها را...

 

من كه وقتي به بعضيا فك ميكنم اينطوري ميشم:

 

 

 

ميلي با چشماي خيس نوشت:‌ داداش محمد عزيزم... ديشب توي عروسيت بغض داشت خفم ميكرد و همش اشك توي چشمام جمع ميشد،ولي به زور جلوي خودمو ميگرفتم.. ديگه آخر شب كه ميخاستم ازت خداحافظي كنم بغضم تركيد و ديدم توام گريه كردي داداش گلم.. تو برام همه چي بودي... داداش، حامي، راهنما، مشاور، مشوق... هميشه هم هرچي خطا و اشتباه كردم بازم پشتم بودي.. حالا چطور بقيه توقع داشتن كه ناراحت نباشم و گريه نكنم؟؟؟ ديشب خاطراتمون توي اين سالا مدام توي ذهنم مرور ميشد... كنار دريا رفتناي سه شنبه شبا، شام دعوت كردناي نوبتي، شرط بستنا،‌ كادو خريدنا، بستني و پشمك كاكائويي خوردنا، سوغاتي آوردنا، شيطنت كردنا،ماه رمضونا و افطاریا، قهر و آشتيامون... حالا از همه ي اون روزا فقط يه خاطره مونده... تو رفتي كه يه زندگي دو نفره و رو شروع كني و منم.... درسته كه ميگي من با همه برات فرق ميكنم و ازدواجت باعث جداييمون نميشه ولي خودتم خوب ميدوني كه بالاخره خيــــــــلي از هم فاصله ميگيريم

ولي با اين وجود بازم از صميــــــــــــــــــــــم قلبم دعا ميكنم و از خدا ميخام كه خوشبخت بشين و يه عمر با شادي و خوشي كنار هم زندگي كنين...

 

توضيح: محمد داداش خونيم نيس ولي از داداش واقعيم برام عزيز تره و خيــــــــــــــــــــــلي دوسش  دارم

خاطره ی اردو...

سلام دوستان. خوبین؟؟ ما چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتیم اردواااا ولی دیگه به درخواست خانوم فاطی خانوم که خودش نیومده بود تصمیم گرفتم تعریف کنم واستون

 

طبق معمول ساعت ۷:۱۵ از خواب بیدار شدم که تا بخوام برسم زیاد از صف نگذشته باشه و خيلي تاخير نخورم. همینجوری با آرامش مشغول آماده شدن بودم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره! زنگ... زنگ... زنگ... وااااااااااااای!! بله؟؟؟ راضیه بود. گفت مگه نمیای؟؟ زود باش بیا که اتوبوس داره حرکت میکنه!! مگه ساعت حرکت ۸:۳۰ نبود؟؟ که گفت انگار جلو افتاده و بدو بیا!! خلاصه منم تندی آماده شدم و همین که پامو از در گذاشتم بیرون که برم اونور خیابون و تاکسی بگیرم دیدم صدای ۲۰ نفر آدم میاد که همه با هم میگن: مــــــــــــــــــــليــــــــــــــــــــكااااااااااااااا !!!! برگشتم ديدم يه اتوبوسه و بچه ها!! ظاهرا ديده بودن دير كردم ديگه خودشون اومده بودن در خونه دنبالم!!! گفتم بابا آبرومو بردين با اين صدا زدنتون!!

ديگه خلاصه سوار شديم و حركت كرديم. مدير و معاون پرورشي و يه آقايي كه بازرس بود هم از سازمان سما اومده بودن باهامون. ماهم يكي از بچه ها تنبك آورده بود و ميزديم و ميرقصيديم و تخمه ميخورديم!! مدير از اينور حرص ميخورد كه جلو اين بازرسه سنگين و رنگين باشين، راننده ي اتوبوسم از اونور ميزد تو سر خودش كه اتوبوسم كثيف شد!! ولي كي بود كه گوش كنه؟؟

خلاصه مديرمون گفت چون ازتون پول ورودي اردوگاه پارك جنگلي رو نگرفتيم(اردوگاه پر از نگهبان و برادر و اين چيزاس حسااابي حال آدمو ميگيره!!) ميريم توي خود جنگل!! ما هم گفتيم آخ جووووووووووووون و همگي پريديم پايين از اتوبوس.

 همه ي دوما(رو هم رفته ۸تا بيشتر نميشديما) رفتيم ۲ كيلومتر اونطرف تر از جايي كه مديرمون اينا نشسته بودن و زير اندازمونو پهن كرديم هممون ولو شديم روش! بعد ليدا(كه فقط به فكر شكمشه) چيپس و ماست موسير آورد و ماهم عين قحطي زده ها درعرض ۲ دقيقه تمومش كرديم!! نگار ميگفت كاش الان يه چيز ديگه داشتيم كه اينو بعدش ميخورديم!!!! 

بعد پاشديم و توپ واليبال آورديم و شروع كرديم بازي كردن ولي به دليل مهارتي كه هممون توي اين بازي داشتيم توپ هي ميرفت فرسنگ ها اونور تر و خلاصه نصف وقتمون صرف توپ آوردن شد!! ديگه خلاصه ديديم نميچسبه رفتيم بدمينتون آورديم و بازي كرديم. اينو ديگه خدا رو شكر بلد بوديم همينجوري كه داشتيم بازي ميكرديم يهو توپ افتاد اونور و چون طرف من بود رفتم كه بيارمش كه يه پرشيا اومد و از كنارم رد شد. من اصلا نگاه نكردم. بعد كه داشتم ميرفتم طرف بچه ها دوباره برگشت و گفت واااااي چه تل خوشكلي زدي!!! بازم محل نذاشتم (من هميشه موهامو يه ور ميزنم ولي اون روز تو اردو با تل برده بودمش بالا) بعد ديگه اومدم و بچه ها پرسيدن چي ميگفت و تعريف كردم و چون ديگه خستمون شده بود نشستيم دوباره. آنا وسايل آرايششو برداشت و داشت آرايش ميكرد كه دوباره اومدن و شماره پرت كردن كه دقيـــــقا خورد تو سر آنا!! اينقد بهش خنديديم كه حد نداشت!!

بعد دوباره بچه هاي سوم اومدن و تنبك زدن و شعراي محلي بوشهر رو خوندن و دست زديم و وسطش هي تيكه ميپرونديم و ميخنديديم ولي من شعرا رو بلد نبودم!

بعد گفتيم پاشيم ناهار بخوريم. ذغال و منقل و نفت آماده كرديم و نگارم مرغا رو زد سر سيخ و من و راضيه هم نشستيم و بادشون زديم!! اينقد باحال بوووود كه نگو! اولين بارم بود جوجه كباب درست ميكردم! بعد همين بازرسه اومد كه مثلا ببينه چي درست كرديم(ولي نيت اصليش اين بود كه بهش جوجه بديم!!) همينجوري كه داشت خشك و رسمي حرف ميزد يهو من متوجه شدم كه گوشه ي لباسش پاره شده ولي چيزي نگفتم و جلو خندمو گرفتم كه يهو ديدم محبوبه بلـــــــــــــــند گفت: وااااااااااااااي آقا چرا پيرهنت پاره اس؟؟؟؟ حالا نخند! كي بخند!! ما پوكيده بوديم از خنده و مرده هم بدبخت خودشو جمع و جور كرد و دست خالي و بدون جوجه رفت!! ديگه وقتي آماده شد خودم پاشدم و يه بشقاب واسشون بردم

ديگه خلاصه بعدم رفتيم و با بچه هاي سوم وسطي بازي كرديم. من چون ريزه ميزه ام اگه واسه ۷ بازي بمونم ميبرم بخاطر همين ميگن اول ملي رو بزنين!! ديگه بعد از دو ساعت كه موفق به زدن من شدن رفتم نشستم و مشغول اس بازي بودم كه يهو مهسا نامرد (سومه) توپو زد تو دستم و گوشي از دستم افتاد!! گفت چقد اس ميدي پاشو بيا واست گل گرفتم!! (ميبينين چقد خاطرخواه دارم؟؟) ديگه رفتم و وسطاي بازي بود كه گفتن پاشين ديگه بريم

تو اتوبوسم دوباره مثه قبل اذيت ميكرديم و ميخنديديم... يهو مديرمون مثلا با عصبانيت بلند شد بگه ساكت باشين. گفت سكوت باشيــــــــــــــــن!!! ما دوباره زديم زير خنده و بنده خدا از خجالت رنگ به رنگ شد ونشست!! ديگه من بلند داد زدم و گفتم بچه ها خانوم منظورش اين بود كه ساكت باشين!! مديرمون دوباره پاشد و گفت اتفاقا من منظورم به تو بود كه ساكت باشي!! اگه بتونم تورو ساكت كنم انگار ۹۰٪ اينا ساكت شدن!! خودت از همه شلوغ تري!! 

خلاصه ديگه با خنده و شوخي رفتيم و  عصرشم تا من رسيدم خونه با نگار رفتيم پاساژ و تا ساعت ۹ بيرون بوديم!!! يعني اون روز كلا من خونه نبودم اصلا!! 

خب ديگه اينم از اردوي ما وجدانن خوندي همشو؟؟؟

 

 

 

خدا را ديده اي آيا؟؟ و هنگامي كه ميفهمي، دگر تنهاي تنهايي، رفيقي همدمي ياري كنارت نيست. و ميترسي كه راز بي كسي را با كسي گويي، يكي بي آنكه لب تو بگشايي به آغوشي، تو را گرم محبت ميكند با عشق... گمانم ديده اي اورا...

 

ميلي نوشت: آره من تا حالا خيلي ديدمش...

تا...؟؟

چه غمگینانه طعم گس خداحافظی را مزه کردم و چه مظلومانه آنرا بلعیدم...

امشب یه کلمه ی خیـــــــــــــــــــــلي سخت رو گفتم... گفتم خداحافظ. نه اون فعلني كه هميشه ميگفتم!!

يه بنده خدايي يه بار بهم گفت هروقت چيزي ناراحتت كرد يا به مشكلي بر خوردي بگو چون ميگذرد غمي نيست... ميگفت هميشه آخر همه چي خوب تموم ميشه، اگه خوب نشد بدون هنوز به آخرش نرسيدي!!

چي بگم والا!!

هميشه خودم به اين و اون مشاوره ميدادم و اعتماد به نفسشونو بالا ميبردم الان خودم روحيم به كل رفته!!! هرچند خودم ميدونم موقتيه ولي بازم دلم گرفته... البته من هميشه خيلي زود با قضايا كنار ميام و به وضعيتم عادت ميكنم ولي اين يكيو نميدونم بشه يا نه!!

 

راستي ديروز يه چيزي فهميدم كه خيـــــــــــــــــلي دپسرده تر شدم!! دفتر خاطرات يه خانومي رو خوندم كه از سال ۸۰ شروع شده بود تا الان. درد و دلاشو نوشته بود. شوهرش با اين زن و اون زن رابطه داره و اينم خبر داره ولي شوهرش نميدونه. از سال ۸۰ تا ۹۰!! يعني الان ۱۰ ساله كه بنده خدا اين چيزا رو ميبينه و صداش در نيومده!! دلم ميخاست شوهرشو بگيرم خفه كنم!! حالم از اينجور مردا بهم ميخوره آشغالاي هرزه!!!

 

 

الهي اين عزت مرا بس است كه بنده ي تو باشم و اين افتخار برايم كافيست كه تو خداي من باشي... الهي تو آنچناني كه من دوست دارم، مرا آنچنان كن تو دوست داري. امام علي (ع)

قشنگ بود نه؟؟؟

 

 

ميلي نوشت: تصميم دارم يه كارايي كنم كه اينقد وقتمو الكي به هدر ندم!! ميخام از فردا برم كتابخونه اونجا درس بخونم. فعلا ديگه حال و حوصله اذيت و شيطوني هم ندارم و آروم ميرم و آروم ميام. ولي اين كافي نيس! ديگه چيكار كنم به نظرتون؟؟؟

ميلي نوشت۲: ژينوس جون ببخشيد امروز حالم گرفته بود نشد واسه تو بنويسم عزيزم. ايشالا آپ بعدي. آخه واقعا تصميم داشتم واست بنويسم يه چيزي