سی ُ دو
کافه آیدینُ شیر نسکافه ُ یِ میزُ دو تا صندلی روبرویِ هَم، با کُلی حرفایی که دیر بود برایِ گفتن ش.
پ.ن: پنجم ِ دی ماه ِ بارونی ِ نود ُ پنج
کافه آیدینُ شیر نسکافه ُ یِ میزُ دو تا صندلی روبرویِ هَم، با کُلی حرفایی که دیر بود برایِ گفتن ش.
پ.ن: پنجم ِ دی ماه ِ بارونی ِ نود ُ پنج
اولین شب ِ یلدایی ِ که خونه خودتی. نه؟
به چشمام تویِ آینه نگاه کردم ُ گفتم:
آره
+ اولین ُ شاید...
+ عطر ِ چای ُ گل ِ محمدی
با یِ فشار ِ نسبتا" زیاد، به داخل واگن بانوان پرتاب شدم. طبقه یِ اول، ردیف ِ دوم، کنار ِ پنجره نشستم. به دقیقه نکشید که تمام ِ صندلی هایِ اطرافم پُر شد. همهمه یِ حرف زدن خانومایِ فروشنده یِ مترو، شروع شد. شُویِ لوازم ِ آرایش، گل سر، روسری و ... نیم نگاهی به خانمی که از گل سرهایِ نَشکن، حرف میزد انداختم. مثل ِ همین گل سر رو داشتم که ماه ِ پیش، شکست. لبخند ِ کمرنگی زدم ُ روم رو برگردوندم. آفتاب افتاده بود روی ِ نصف ِ صورتم. از کنار ِ شال اَم، یِ دسته یِ باریک از تار ِ موهام رو کشیدم بیرون، تویِ آفتاب، طلایی شده بود. خانم ِ صندلی ِ روبرو نگام کرد، بهش لبخند زدم، چشماش رو بستُ سرش رو تکیه داد به کناره پنجره. چشمم به اون دور، دورآ بود. به کوهایی که سرش برف نشسته بود، به ابرایی که تیکه تیکه، توی ِ آسمون پخش بودن...
آره بابا، به مردا رُو بدی، سوارت میشن. من که از اول سِفت گرفتم. یِ کاری کردم که فک نکنه شده آقا بالا سرم... به خانمی که روبروم بودُ دو صندلی اون طرف تر نشسته بود، نگاه کردم. حدودا" بیست ُ نه، سی ساله، بنظر می اومد. آرایش نسبتا" غلیظی داشت. چتری هایِ بلوندش، روی ِ پیشونیش نشسته بودُ خودنمایی میکرد. یِ نگاه کردم به دستش. لاک ِ قرمز با یِ رد ِ سفیدِ کَج. روی ِ پایِ دختر کناریش زد ُ گفت، تو الان که عقدی حواست باشه. از الان یِ جور برخورد کن که بفهمه حرفت رو باید گوش کنه. من مثلاٌ سرم توی ِ گوشی بود ولی حواسم به حرفایِ اونا بود. از فضولی ِ خودم، خندم گرفت ولی صداشون قدی بود که آدمایِ کناریشون بتونن بشنون.
سعید اَم مث ِ مردای ِ دیگه است خنده یِ الانشُ نبین. هنوز اولشه. بذار عروسی کنی، میفهمی. مادر و خواهراش یادش میدن چطوری افسارتُ دست بگیرن... دیگه نگاهشون نمیکردم، ولی میشنیدم... خانم ِ کناری من، یهو با یِ لحن ِ تلخ، گفت، ما که همه جوره، جونمون رو گذاشتیم برای ِ زندگی مون ُ چی شد، به کجا رسیدیم... هیچ جا. من انقد شستم، پختمُ گذاشتم جلو شوهر ُ خانواده ی ِ شوهر، الان که هزارتا درد و بدبختی دارم هیچ کسی نیست بگه چه دردته... بحث ِ سه نفره اشون، ادامه داشت ُ به نوبت حرف میزدن. روی ِ صندلیم جابجا شدم، زانوم خورد به خانوم ِ روبرویی، چشماش رو باز کرد. آروم گفتم ببخشید. چشماشُ بست...
یاد ِ تو افتادم. یاد ِ خودم. یادِ اینکه هر روز ساعت ِ پنج ُ نیم بیدار میشم تا تو بدون صبحانه از خونه نزنی بیرون. یادم افتاد، هر روز برات لقمه نون پنیرُ گردو میذارم تا ساعت یازده، گرسنه ات نشه. یادم افتاد هر وقت میای خونه ناهار گرم میذارم جلوت ُ گشنه میمونم تا بیای... به انگشتام نگاه کردم. به ناخونایی که یِ اندازه نبودنُ لاک روشون نبود. با دست ِ راستم، دستِ چپ اَم ُ آروم نوازش کردم. یکمی خشک شده با اینکه کِرِم نرم کننده زدم. گاهی انقدر خسته ام که حتی نایِ دستکش دست کردن ندارم تا ظرف بشورم... حلقه امُ تویِ انگشتم چرخوندم. دستمُ گذاشتم کنار ِ پنچره ُ چونه امُ گذاشتم کفِ دستم، انگشتام، بوی ِ چای ُ گل ِ محمدی میداد... قبل ِ اومدنم گل آی محمدی ِ خشک شده رو با چای قاطی کرده بودم... آخه توام مث ِ من چای ُ با عطر ِ گل محمدی، بیشتر دوست داری... لبخند زدم، حالا دیگه آفتاب، توی ِ چشمام، خونه کرده بود...
یِ نم ِ ملایم ِ بارون، ترافیک ِ خیابون ِ منتهی به فلکه رو بیشتر کرده بود. دلم میخواست از تاکسی بزنم بیرون تا خیس بشم وَلو در حَدِ چند قطره. بارون همیشه برام، بوی ِ اجابت دعا میده. بلیط هایِ از قبل رزرو کرده رو از دستگاه گرفتم ُ منتظر ِ مامان شدم. از پله هایِ سینما سَرَک کشیدم ببینم مامان میآد یا نه. با قدمآی ِ آروم، میاومد. یکمی خیس شده بود. بغلش کردمُ گفتم بدو بریم بالا خانوم. نَفَس از اون فیلم هایِ خوش ساخت بود از نظر ِ من. پُر بود از دیالوگ هایی که باعث ِ خنده میشه و با یِ پایان ِ غیر منتظره همه چیز، تموم میشه. یِ پایانی که تَه اش آدم با خودش تکرار میکنه، لعنت به جنگ!
پ.ن: بآشـــمُ عآشــــــق نبآشم، کآر آســــونی که نیست.
اولین باری که دیدَمش، کنار ِ کاغذ ِ برنامه یِ کلاسی ِ نصب شده رویِ بُرد ِ سالن اصلی دانشگاه بود. بعد از پیدا کردن ِ شماره ی ِ کلاسم، چند دقیقه ای کنار درِ شیشه ایِ ورودی ایستادم. خوشحال بودم از اینکه دانشجویِ ارشد شدم ولی یِ جورایی ام حسِ غریبی داشتم. مامان چند ماه بود که ایران نبود و حسابی دلتنگ ش بودم. کسی رو نمیشناختم و بَدم نمیاومد که یِ چهره یِ آشنا ببینمُ حرف بزنم تا کمی حس ِ بغضِ درهَم ِ خوشی و غمم از یادم بِره. به ساعتم نگاه کردم و به شماره یِ کلاس. رفتم به سمتِ راهرو... کلاسِ یکی مونده به آخر، سمت ِ چپ! آفتاب نصف ُ نیمه به داخل ِ کلاس افتاده بود. دو نفر از آقایون کلاس اونجا بودن. دوباره دیدمش. پس همکلاسی م بود. سلام دادم و سمت ِ مخالف ِ اون دو نفر، نشستم. انگار یکمی جَو سنگین بود برام. دلم میخواست چندتا خانم بیان ُ کنارم بشینن. کم کم بچه ها اومدن ُ استاد ُ... اون ساعت گذشت و من نمیدونستم قرار خدا چی رقم بزنه. برای ِ بنده یِ همیشه، کوچک ش و حالا بعد از گذشت سه سال و اَندی، اون هَست، خاطره هاش هستن، من هستم، انگار، خیلی سالِ که هست. گاهی خوب، گاهی بد، گاهی عاشقانه و گاهی برادرانه، ولی هَست انگار که قَدِ تمام ِ روزهایِ قد کشیدنُ بزرگ شدنمه که بوده ُ هَست...
پ.ن: شِش سال دانشجو بودم. بهترین ُ بدترین اتفاقات ِ زندگیم توی همین دوران، رقم خورد. دوستی های ِ گذری ُ موندگارم، خنده ها و گریه هام، دانشگاه رو با همه یِ روزآش دوست داشتمُ دارم. دانشگاه، با خودش آدم هایی رو آورد که هر کدوم برام درسی داشتن و شیرین ترینآشون، همین چند دوست ُ همکلاسی ِ همیشه موندگار ِ صمیمی ُ قدیمی هستن. همین چند دوستی که هر وقت دلمون بخواد از خاطره ها حرف میزنیمُ میخندیم ُ گاهی بغض میکنیم... شونزده آذر، شاید بیشتر روز ِ دانشجوهایِ فارغ التحصیلیِ که گاهی عجیب هوایِ خاطره بازیِ درسُ امتحانُ استادُ کلاس ُ دانشگاه، به سرشون میزنه...
پ.ن: با شوقی شاید کودکانه، وارد ِ دانشگاه شدم، به خیالِ روزهایِ بهتر ِ "از راه خواهد رسید"، گذراندم و با نیمی از من، که بزرگ شده بود، بیرون آمدم. شادی ها دارم، غم ها دارم، تجربه ها دارم، رسیدن ها و نرسیدن ها دارم... و همه شان را، همیشه زندهُ دوست، میدارم...
وقتی بهش زنگ زدم که بلیطِ سینما رزرو کردم برایِ فردا بریم فیلم ببینیم، بی چک ُ چونه قبول کرد و پرسید چه ساعتی بیام؟ معلوم بود خوشحال شده از پیشنهادم... ساعت یازده رسیدم دم درِ سینمآ. اون ده دقیقه زودتر رسیده بود. از دور نگاهش می کردمُ قدم هام تند می شد. نشستیم کنار هم، حس میکردم یِ هیجانی تویِ نگاهشِ. وقتی جاگیر شدیم، شروع کرد به تعریف کردن از فیلم سیانور، گفتم مگه دیدیش؟ گفت نه، خلاصه ماجراش رو توی ِ اینترنت خوندم. فیلم شروع شد. خیز برداشته بود به سمت جلو، با دقت به صفحه نمایش، نگاه می کرد. هر چند دقیقه یک بار بهش نگاه میکردم. خیلی دلم میخواست فقط به اون نگاه کنم. اولین بار بود باهاش سینما اومده بودم...من و اون، دوتایی... چند صحنه چشماش خیس شد... محو فیلم بود. وقتی تموم شد، گفت بیا خونه ما، میآی پیاده بریم؟ گفتم بله که میام. دستش رو گرفتم. تمام مدت مسیر برگشت، باز از فیلم حرف می زد. فهمیدم خیلی بهش مزه داده... بیست و هفت سالِ باهاش زندگی کردم ولی اولین بار بود باهاش سینما میرفتم. بیست و هفت سال باهاش زندگی کردم اما انگار اولین بار بود میدیدمش. موهات سفید شده، دستات چروک شده، شونه هات افتاده شده... پیر شدی اما هنوزم اولین و محکترین مَرد ِ زندگی ِ منی، بابا.
پ.ن: دوست دارم. بودنت بهم امنیت میده بابا :)
چقدر شبیه خورشیدی، دُرست آن لحظه که به تو فکر میکنم، قلبم گرم میشود.
این روزآ چشمام داغِ. مُختصری تب دارم. حس می کنم گلوم وَرم کرده. اشک ام دَمِ مَشکم ِ. هر آن می تونه سُر بخوره و از بلندی گونه ام، پرتاب بشه ُ آبروی ِ دلم ُ ببره. این حس غریبه نیست با من. از همون موقع که دل دردآی بلوغ اومد ُ پیچید تویِ وجودم مث ِ یِ مارُ تن ِ کوچیک یازده ساله ام رو مچاله کرد، فهمیدم زندگی یِ روزاییش حسابی تلخ ِ. حسابی درد ِ. فهمیدم تلخ ِ اما میشه ازش رَد شد با یِ مُسکن صورتی، با یِ جوشونده ی ِ تلخ، با خوندن ِ یِ کتاب، با پَرت شدن حواسم با یِ فیلم، با ی ِ خواب ِ نیمه عمیق... فهمیدم روزای ِ سخت ام میگذرن ُ میرن... اون موقع دردا کوچیک ُ محدود بود. درست مثه خواسته هام که بلندتریشون ام، دست یافتنی بود مث ِ رسیدن به سقف ِ اتاقم با نردبون ِ تاشو ِ همسایه. اون روزا روزای ِ تلخ، با یِ مُسکنُ یِ کتاب ُ ی ِ فیلم، فراموش میشد. یهو به خودم می اومدم ُ میدیدم درد رفته... یِ لبخند میزدمُ دوباره میدوئیدم تویِ حیاط... مامان داد میزد دختر ندو، خوبت نیست... ولی من میدوئیدم، روی ِ تاب ِ لَق ِ داغ ِ گرما زده مینشستم ُ برای ِ خودم قصه میبافتم... همیشه قصه می بافتم. تنهایی آدمُ بافنده می کنه.
حالا مُسکنِ اما تسکین نمیده، حتی خوش رنگ تَرُ زیباتر از اون قرصآی صورتی ِ اما اثر نداره. تلخ ِ مث ِ همون جوشونده های مامان، ولی درمان نیست... حالا که بزرگ شدم میفهمم، یِ روزایی تلخ ِ ولی زود رَد نمیشه، اگرم رَد شه، جاش میمونه. این روزا اصلا" شبیه ِ بچگیآ نیست، نه درداش، نه لبخنداش، نه قصه بافتناش... اما یِ طعم ِ خوشی داره که بچگیآ با همه یِ بی دغدغه بودنش، نداشت. این روزا اصلا" شبیه بچگی ها نیست ولی یِ چیزی هست که بچگیآ نبود. اونم تویی. تو که وجودت با کُل ِ مُسکن های دنیا، برابری میکنه. دست ِ مردونه یِ تو، نگاه ِ خسته ُ مردونه ی ِ تو ِ، دلهره ها و بدهی ها و سختی هایِ پنهون کرده ی ِ تو ِ. هربار ازت میپرسم، آقایی، اوضاع روبراهه؟ میگی آره وقتی تو هستی همه چی روبراهه. گاهی دلم برات میسوزه. میگیره ُ میشکنه. من میفهمم یِ روزایی برات چقدر سخت میگذره... میدونم یِ روزایی اصلا" اوضاع خوب نیست، حتی با وجودِ من. میدونم که پشت چشمات ُ پَس ِ فکرت، پنهون میکنی مشکلات زندگی رو... میدونم آقای ِ خوبم. میدونم ُ میخوام همیشه مُسکن ت باشم... میدونیُ میخوام به یادت بیارم که تو تنها مرهم ِ دردای ِ منی...
+ موسیقی ِ بی کلامی که در حال پخش ِ نامش هست، به یادت می آورم
+ تو
دل َم پُر ِ بهانه بود. منتظر ِ ی ِ تنگلر برای ِ باریدن... بی خیال ِ بقیه ِ خانواده که توی ِ اتاق ِ پذیرایی نشسته بودن ُ میگفتن ُ میخندیدن، بلند شدم ُ اومدم تویِ اتاقم... داشتم با ماژیک ِ قرمز روی ِ یِ صفحه یِ سفید، خط میکشیدم که دستات دور ِ شونه هام پیچید... ممنونم که توی ِ جمع ُ تنهایی، حواست بهم هست آقای ِ خوبم.
+ گاهی مث ِ بچه ها میمونی. تا بلند میشم از کنارت، میآی پشت ِ سرم و دستمُ میکشی ُ میگی، بیا پیشم بشین. میدونی! عــــآشق ِ این لحظه ام :)