me
هنگام خزان پرستويي را درحال مهاجرت ديدم،به اوگفتم: چون به ديار يارم رسيدي به او بگو دوستش دارم و منتظرش ميمانم،سال بعد پرستو نفس زنان آمدوگفت: دوستش بدار ولي منتظرش نبا...ش
آرزوي من اينست كه دو روز طولاني دركنار تو باشم فارغ از پشيماني،آرزوي من اينست ياشوي فراموشم ياكه مثل غم هرشب گيرمت در آغوشم
امشب كه دلي بودبه ميخانه نشستيم آن توبه صدصاله به پيمانه شكستيم از آتش دوزخ نهراسيم كه امشب ماتوبه شكستيم ولي دل نشكستيم
تو اين زمونه شده غم براي من لباس تن
فقط يه شمع نيمه جون مونس لحظه هاي من
كاشكي يكي پيدا بشه معني عشق و بدونه
براي اين شكسته دل هميشه عاشق بمونه
مي خوام كه اين پنجره رو به روي ابرا وا كنم
پر بكشم پروانه وار غم و ديگه رها كنم
چه خوبه در كنار تو، تو دشت عشق پا بذارم
اين غم و غصه ي دل و يه گوشه اي جا بذارم
بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي
رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي
اگه کلمه ی دوست دارم قیام علیه بند های من و توست
اگه کلمه ی دوست دارم نمایشگر عشق خدایی من
نسبت به توست
اگه کلمه ی دوست دارم راضی کننده وتسکین دهنده ی
قلب هاست
اگه کلمه ی دوست دارم نشانگر اشتیاق راستین من
نسبت به توست
اگه کلمه ی دوست دارم کلید زندان من و توست
با تمام وجود فریاد میزنم دوست دارم
........تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر، مثل تقدیر، مثل قسمت، مثل الماسی که هیچکس، واسه اون نذاشته قیمت..
سهم هر کسی که باشی خوش به حال روزگارش، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش..
ببین که چشم عاشق، داره ستاره میشماره
به انتظار چشمات، هر شب داره می باره
می خواد که فریاد بزنه که دل چه بی قراره، نمی تونه، نمیشه..
آخه عشق که صدا نداره..
با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..
بی تو در سینه ی من دل دیگه جایی نداره، زندگی بی گل روی تو صفایی نداره، از غم دوری تو ای گل یکدونه ی من، دردی افتاده به جونم که دوایی نداره..
گل ســرخ قصمون بـا شبنم رو گـونه هاش دوباره دل داده بود به دل عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود جای یارش چقدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز باغبون دو بوته داشت یه بهار اون دوتا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازشهای خورشــید طـلا قد کشیــدن قصشون شـــروع شــد و همش به هم میــخندیـــدن
شبنمای اشکاشون از سر شوق وســـــــــــاده بود عـکس دیوونگی شون تو قـــلــب هم افتاده بود
روزای قنچگی شون چقدر قشنگ و خوش گذشت حیف لحظه هایی که چکـید و هر دو بر نگشت
گلای قصه ی ما ، اهالی شهر بهار
نبودن آشنا با بازی تلـــــخ روزگار
فکر می کردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن، با هم می میرن از غم باد و تگرگ
بـه
آفتابـــ که روزم را گرمی بخشـیدو
گیلاس های پریده رنگم را گـلگونمی کند و
انجـیر های نـارس غـم راشورانگیزمی سازد وبه
آفتاب که مرا
بـه خود می پذیرد ونوازشگرم می شود
بـه
آفتابــــ که مـی شکـوفـد و مـی بالدبـه
آفتابـــ که سـبز مـی کند و زندگیمی بخشد به
آفتاب قسمکه تو
آفتاب منیتوتعبير قشنگ فال من شي
دعاكردم بدوني چشم براتم
هنوز دلبسته ي بغض صداتم
اگه بازم دلت با ديگرونه
چشات دنبال ازما بهترونه
بزار با ياد تو دلخوش بمونم فقط دلتنگيات بامن بمونه