یا ضامن اهو
شهادت امام رضا علیه السلام بر همه شیعیان جهان تسلیت باد
ارباب خوبم ماه عزاتو عشقه

بازمحرم رسید ماه عزایت یا حسین
سینه ما میشود کربوبلایت یا حسین
کاش خداقسمتم رزقی حلالی کند
تا که توانم کنم خرج عزایت یا حسین
کاش ترکم شود غفلت وجرم و گناه
تا که بگیرم صفا من ز صفایت یا حسین
هرکه عزادار توست شیعه وغمخوار توست
ناله تو میدهد سوز و صدایت یا حسین
مادر ت فاطمه خوب دعلگو بود
هرکه بریزد زچشم اشکی برایت یا حسین
اشک عطای خداست هدیه خیر النساست
نیست کسی لایقش غیر گدایت یا حسین

السلام علیک یاابوالفضل العباس(ع)
هیچ گدائی رو از این در دست خالی برنمیگردونه
یا کاشف الکرب عن وجه حسین(ع)
اکشف کربی بحق اخیک الحسین(ع)

اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَینِ الَّذی سَمِحَت نَفسَهُ بِمَهجَتِهِ.
سلام بر حسین(ع)، آن کسی که هستی و جانش را تقدیم خدا نمود.
اَلسَّلامُ عَلیکَ سَلامَ العارِفِ بِحُرمَتِکَ المُخلِص فی وِلایَتِکَ المُتَقرِّبِ اِلی اللهِ بِمُحَبَُتِک البَریءِ مِن أعدائِکَ.
سلام بر تو، سلام کسی که عارف به حرمت توست و در ولایت تو مخلص و به سبب محبت تو به خدا تقرب جسته و از دشمنانت بی زار است.
اَلسَّلامُ عَلی مَن جَعَلَ اللهُ الشَّفاءَ فی تُربَتِهِ.
سلام بر آن کسی که خداوند شفا را در خاک قبر او قرار داد.
اَلسَّلامُ عَلی مَن بَکَتهُ مَلائِکَهُ السَّماء.
سلام بر آن کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند.
اَلسَّلامُ عَلَیک مَن قَلبُهُ بِمُصابِکَ مَقرُوحٌ وَ دَمعُهُ عِندَ ذِکرکَ مَسفُوحُ.
سلام بر تو، سلام کسی که قلبش از مصیبت تو جریحه دار و اشکش به هنگام یاد تو جاری است.
صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یا أباعَبداللهِ الحُسَین (ع)
التماس دعا
قلب...
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.
(عاشقتم تا بينهايت)

وقتی بزرگ میشوی...
وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که
آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه
قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ
همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی
بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت
کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان
که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می
کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت
به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها
چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ،
همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی
کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت
می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو
سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای
،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ….
خواندنی...
به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب می
گوید:
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
و شهریار در جواب می
گوید:
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک
شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستی گوید:
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
...همسفر
در این راه طولانی كه ما بیخبریم و چون باد میگذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند خواهش میكنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را و یك شیوه نگاه كردن را، مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقهمان یكی و رویاهامان یكی. همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است.
عزیز من!
دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

یکی بود یکی نبود...
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود .
تنها دل ما....
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد
یادم باشد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
یادم باشد راهی نروم که بیراه باشد
یادم باشد خطی ننویسم که ازار دهد کسی را
یادم باشد روز و روزگار خوب وخوش است
تنها...دل ما دل نیست...

وقتی....
و همچون کودکي بي ريا و به دور از تزوير با آغوشي باز پذيرايش شدم
غريبه اي را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنيايم گذاشت اما با سنگدلي شاخه هاي درخت زندگي ام را شکست
بي آنکه حتي از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نيلگونش نظاره گر بي وفايي هايش بود
و صداي شکسته شدن شاخه هايم را مي شنيد.
اما من و باغبان با محبتم حتي آفتاب و آب چشمه را به روي نا مهرباني هايش
نبستيم.
به اين اميد که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزيد
شاخه هايم را شکست و شکوفه هايم را پراکند.
به اميد آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهاي تلخ آمد.
تلخي کرد و رفت.
زمستان بود و من صداي قدم هايش را به روي برگهاي خشک
که دورتر و دورتر مي شد شنيدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به اميد بهاري ديگر
مثل بهاران سال گذشته بار ديگر به اميد شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ايم...
اما نه با او...

صدای برگ پاییز...
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

قصه عاشقی...
حس غریبی ست دوست داشتن
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....
وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد
ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده
به بازی اش میگیریم .....
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !
هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....
تقصیر از ما نیست ...
تمامی قصه های عاشقانه
این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

روی دیوار میخی بکوب
تا ببینی چقدر دل شکستی
هروقت دلشان را به دست اوردی
میخی را از روی دیوار بکن
تا ببینی چقدر دل به دست اوردی
اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

عشق و دیوانه...
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن
ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن
تنبلي اون نزديکا غايم ميشه
حسادت ميره اون ور غايم ميشه
عشق مي ره پشت يه گل رز
ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق
حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون
ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره
همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی
ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه
من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم
عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه
با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس...
...
نوروز همیشه به سفره هفت سین نیست
نوروز همیشه به تنگ ماهی های قرمز نیست
بهار همیشه نوروز نیست
گاهی هوای دلی را بهاران کردن
از هزا نورزو برتر است
ای کاش...
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک محبت همه چیز را فراموش می کردم

....
نگاهت را به کسي بدوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند
عشق فقط عشق خدایی...
هي هفته ها را تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت.
هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد
و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه ميكرد .
او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت
و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت.
اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟
چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟
عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است..
من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم.
به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است.
خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است.
عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.
بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم.
عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد.
نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را.
اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است.
به كسي كه همراهي اش كند.
به كسي كه پا به پايش بيايد.
به كسي كه اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي.
"هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد
عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت. جز خدا كه هميشه با او بود ...

محرم عشق...
اسلام علیک یا اباعبدالله
پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است
آهی کشید و گفت که ماه مُحرّم است

عمریه نشسته ام بر سر خانت یا حسین
می دهم هر روز و شب از دل سلامت یا حسین
همه زندگیم بسته به یک نگاه تو
زده ام تموم قلبم به نامت یا حسین
مهربون ارباب من ای گل ناز فاطمه
می کنم نام تو را همیشه بر لب زمزمه
می دونی عاشقتم دیوونتم حیرونتم
هر چی با اسم شما حال می کنم بازم کمه
عمریه این دلم گره زدم به کوی تو
بگذار تا که شود قبله من ابروی تو
نکنه ردم کنی تو را به جان زینبت
به خدا من نروم تا به ابد ز کوی تو
هرکی گرفتاری داره ذکرابوالفضل میگیره
نداره هیچ راه چاره ذکرابوالفضل میگیره
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ... با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا ... تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن ... عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ... عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ... در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ... گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ... عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ... گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

من تموم قصه هام قصه توست....
یک دفعه مثل یه اهو تو صحراهها رمیدی بس که چشم توقشنگ بود گله گرگو ندیدی
دل نبود توی دلم توروگرگها نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یک دفعه مثل یه پرنده قفس عشقوشکستی پرزدی تو اسمونها رفتی اون دورها نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغها
نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگین اون از غصه توست
یک دفعه مثل یه گل رفتی تودست خزون سیل بارون تگرگ میومد از اسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه روت .که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال وپرت
نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام غصه توست اگه غمگینه اون ازغصه توست
یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی اره پروانه شدم تا پرام سوخته شه .
که اتش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پروبالم که راحت بشه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات .اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات .
اینقدر میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم
من تموم قصه هام قصه توست
88/09/17
شهر بی تو....
ارزومه که یک لحظه رو به روی من بایستی
اخه قلبم نگرونه توی شهری که تونیستی
تو خیال کن ادمای همه دنیا توی شهره
بی تو اما دل من با همه قهره
توی شهری که تونیستی همه جا رو غم گرفته
هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته
شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی یرزه
دارم ازنفس می یوفتم مثل یک گیاه هرزه
.jpg)
دوخط موازی....
دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تكرار كردند ......
واقعا عشق چیست....؟
از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است
از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد
از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان است
از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: همپای love
از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: محبت الهیات است
از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد
از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست
از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد
از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد
از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود
از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد
از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود
از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد
واقعا عشق چیست....؟

قصه عشق...
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.
پس گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.
زن بيرون رفت و خواست آنها را به خانه دعوت كند.. ولي آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.
زن نجيب كه تعجب كرده بود پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا ميتوانيد انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن باز هم تعجب كرد و پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟
خدایا شکر...
مرد غریب...
باز یکی با غصه هاش داره آواز میخونه
وقتی غم تو دل باشه دیگه مردن آسونه
قامتش خم شده از کوله سیاه غم
چی میخواد تو روزگار جز خدا کی میدونه
کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه
باز یکی با بار غم خودشو دار میزنه
پشت خونه دلش غم داره در میزنه
میدونه تو زندگیش دیگه خط آخره
رو سرش جغد اجل داره پرپر میزنه
کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه
دلمان خوش است ...
دلمان خوش است که مینویسم ودیگران می خوانند وعده ای
میگویند.اه چه زیبا وبعضی اشک می ریزند وبعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه به دروغ هایی که از
راست بودن قشنگتر است به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند
یا کسی عاشقمان شود با شاخه گلی دل می بندیم وبا
جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش می شود به براوردن خواهش وچشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل نبود چقدر راحت لگد میزنیم
وچه ساده می شکنیم...

میلاد فرخنده ومبارک صاحب الزمان(عج)
میلاد فرخنده ومبارک صاحب الزمان(عج)برهمه دوستان مبارک

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما,,,
نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو
چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو
پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام
خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق برای زنده موندنی
میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها
کاش میشد با یه اشاره ي تو ازاد میشدم
با توام که گفته بودی غصه هام تموم میشن
پس کجایی که بیایی منو بگیری از خودم
ناجی ترانه ها منو به واژه ها ببر
این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش
نمیدونم از کدوم ستاره میبینی منو
چشماتو میبندیو دوباره میبینی منو
پر بغض جمعه های ناگزیر و بی صدام
خیلی خستم باورم کن دنیا زندونه برام
توی کور راه چشمام عطر بارون بوی سیبی
واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق برای زنده موندنی
بهترین عشق .عشق به چه کسی است؟
بهترین عشق .عشق به چه کسی است؟
وقتی اسم از عشق و عاشقی میاد همه توجهشون میره به یار ومحبوب خودشون ولی به نظر من عشق وعاشقی میتونه خیلی چیزها باشه مثلا عشق به خدا.عشق به درختان .عشق به گلها و خیلی زیباییهای دیگه.
باید بیشترفکر کرد عشق به خدا میتونه بهترین و زیباترین عشق برای معشوق باشه برای این حرفم دلیل دارم .دلیلش اینه وقتی به خدای خودت عشق میورزی میدونی که اونم خیلی دوستت داره چون اگه دوستت نداشت بهت احساس عاشق شدن نمی داد .
عشق به خدا یعنی عشق به مخلوق به کسی که بدون منت تورافرید تا بتونی زندگی کنی .بهت راه و رسم خوبی رو یاد دادو خیلی چیزها.....
به نظرمن عشق واقعی خداست چون هیچ موقعه تنهات نمیزاره و باهات همیشه مهربونه هیچ وقت دلتو نمیشکنه با اینکه مخلوقاتش زیادن ولی همه براش یک نظر هستن
خلاصه بگم عشق به خدا عشقیه که هیچ جا پیدا نمیشه همیشه کنارته همیشه باهاته ومهمتر ازهمه اینه که هیچ وقت ترکت نمیکنه
عشق به خدا عشق ابدیه...
به نظرشما عشق واقعی عشق به چه کس است؟
عربي وفارسي
تبكي الطيور
پرندگان گريه مي کنند
تذبل زهور
گلها پژمرده ميشوند
ترحل شموس
خورشيد بي فروغ مي شود
و يبقى ظلام
و تاريکي همه جا رافرا مي گيرد
ضاع الكلام
تمام حرفها گم مي شود
والله حرام
به خدا گناه دارد
قدر ينسى و عيونه تنام
روزگار دردها را فراموش مي کند و با آسودگي به خواب مي رود
تنها دل ما نیست...
نگاهی نکنم
که دل کسی بلرزد...
راهی نروم
که بیراه باشد...
خطی ننویسم
که ازاردهد کسی را.
یادم باشد که
روز وروزگار خوش است وخوب.
همه چیز رو به راه است وخوب.
تنها...تنها...دل مانیست...

(محمد هستم متولد29/4/1364 از مشهد مقدس )