از جُـورِ زمـٰانه خسته ام، بيا...

عوض شُدم بَسی :دی

گُفتَم که عوض میشم...: دی


ولی میدونم فک میکنی که عوض نشدم...


حالا هِی بهونه های الَکی بیار...


ولی دیگه برام مهم نیست..:  )


    

                              --Gallery Pink Lipstick Girl—

               این روزآ حسِ جنون بهم دَس داده..:|||

                ولی باز اُمیدی دارَم..: )

               گرفتنِ دستانِ خود رو به آسمانُ....!!!!

               بازم شنیدنِ فریادِ خود..: )

                خُدایا عاشقتمــــــ:x

بیدلی

حال ِ من خوب است!

حال ِ من خیلی خوب است!

دیگر نه دلی دارم که درد بگیرد و بشکند و بمیرد و نه. . .

و نه چه؟؟ و نه و زهر ِ مار!

دخترک ِ دیوانه ی بی لیاقت!آخر مگر توی ِ احمق غیر از دل

چیز دیگری هم داشتی؟

ــ راستش نه!

پس دیگر هیچ نگو!

ــ چَشم!

+حالا دیگر نباید چیزی بگویم فقط باید دنبال دستی باشم

و گونه ای و اشکی!!

نمیدانم چگونه تعبیر کنم کلماتم را!

نمیدانم باید دستی باشد که سیلی سنگینی را نثار گونه ام کند و اشک

مرا در آورد یا دستی باشد که اشکهایم را از گونه های خیسم پاک کند!

الان تو نمیدانی من چقدر سکوت کرده ام! سنگینی سکوتم دارد

میشکند کمرم را. . .

که من دیگر توان ندارم. . .

که دیگر خسته ام از آدم ها!

و اما ماهی های حوض ِ مادر بزرگ این ها را نمی فهمند!

و سنگفرش حیاط هم نمی فهمد!

حتی فرشته های آسمان هم نمی فهند!

می دانی؟ بیدلم این روزها!!!

و بیدلی درد دارد!

بغض دارد!

بیدلی فقط یک چیز ندارد !

بیدلی رنگ ندارد مثل آدم ها! و همینش مرا کافی ست!!!

Mahta...!

mikham ba vagheiyate zendegi rooberoo shi...

begoo khob..

<3

عـوذُ بـالـلــه مـنَ الـشیطــانِ الـرٍجـیمْــ . بـسـمـ الـلــه . . .

سلام بلاگفا جان از اینکه درد هایم را برای تو می اورم 

از تو عذر میخواهم! نمیدانم چند شب و چند روز دیگر 

باید بگذرد تا من به حال خودم برگردم!

و دوباره بشوم همان دخترک شاد!

یک روز توی همین دنیا به یک آدم قول دادم که

همیشه برایش بخندم!

اما هیچ وقت او نفهمید که غم ِ من خودِ اوست!

اما دیگر چندان اهمیتی ندارد. . .

من روزانه هایم را می نویسم !

حالُ روزم را!

بلاگفا جان ؟ جز تو که کسی به عُمق ِ

حرفهای نیم پَز ِ من پی نمی برد

پس تو بگو. . . چرا من باید چنین غمگین باشم؟

دیگر از اعتماد کردن بیزارم!

آدم این روزها حتی به سایه ی خودش هم 

نباید اعتماد کند!

به کسی کاری نداری , می اید و یک چیزی

می گوید و می رود! شاید منظوری هم نداشته باشد!

آمده فقط محض اینکه یک چیزی گفته باشد!

و حرفهای خامش اما تو را بدجور کباب میکند !

می سوزاندت! و خودش خنک میشود و میرود!

برو! اصلا به من چه. . .

فقط یادت باشد یک روز من هم با شادی می ایم

و می نشینم رو به رویت!

ان روز من با تو حرف خواهم زد!

مثل ِ آدم بزرگ ها! حرف میزنم برایت اما تو را 

نمی سوزانم! دلت را کباب نمی کنم !

حرفای پُخته میزنم که سیرت کند!

که لبخند بزنی به حالُ روز خودت و من!

که بگویی من تو را نفهمیدم!

هی ؟! مراقب خودت باش. . .من هنوز هم دوستت دارم!

هنوز وتا همیشه!

یـوهـو...اَور پــِـرزیـدِنتِ گـوگولی...:))
تبـریک :)))))

اینــــــجــا مـــن هســــتم. . .
یــــه دخـــتر. . .
حســــاس. . .
مـغــــرور. . .
آرامـــــ . . .
اینجــــا مهــمـــانســـرا نیســـت کـــه هــر غــریبــه و گــرسنـــه و تـشـــنه ای بیـــایــد
و خســـتـگی بـگــیرد و ســیــراب شـــود
و بــــــــرود...
اینجــــا حســـاب و کـــتاب دارد...
اینجــــا دلــــم اســـت . . . . .

( _ الان دلم می خواد برم دکتر مغز و اعصاب , بهم بگه یک تومور مغزی داری که باید عمل بشه , ولی تومور درد و عوارض نداشته باشه , بعد کارهای مهم ام رو تا روز عمل انجام بدم و بعد برم عمل بشم و زیر عمل بمیرم . بعد همه ی اونهایی که در این جمعه ی غم انگیز دلم براشون اینقدر تنگ شده بود , بیان سر خاکم و هی بزنن تو سرشون و هی الکی نمایش بدن که من چقدر براشون مهم بودم و چقدر از نبود من ناراحتن . بعد منم هی بهشون بخندم و بگم آخه فلان فلان شده همه ی روزهایی که زنده بودم و دلتنگ بودم که تو درگیر زندگی خودت بودی ... حالا اشکالی نداره با مرگ من برای خودت حال کن و تیریپ افسردگی بردار و هی همه جا مظلوم نمایی کن ... و بگو من حالم خوب نیست ... من غمگینم ... من از فقدان مهتا رنج می کشم ... در حالیکه تا قبل از مرگ من باز هم این فقدان مهتا وجود داشت ولی خود خواسته بود ... حالا خدا منو برده ومن خوشحال ترم ... چون اون دوستم داره ... همین ...

یه عالمه دآت...............

فقط می خواهم بروم

از اینهمه اختلاف از اینهمه کج فهمی از اینهمه سهل پنداری

می خواهم از همه ی آنچه در تو هست چند سال نوری فاصله بگیرم .

می شد همه چیز دوستانه تر باشد ، می شد بدون اینهمه فرو افتادن , خاطراتِ خوبی در قلب من بایگانی شود .

می شد که با یادآوریِ خداحافظی آخر , لبخندی بر لبانم بیاید ,

نه اینگونه که تلخم و مایوس و سرخورده .

به صندلی ها فکر می کنم و به آنهمه تواضع , به همه ی احترامی که نه تو شایسته اش بودی نه آنها ...

و آنهایی که آنقدر دوستشان داشتم امروز از من جز پوزخندی نصیبی نمی برند .

 

می دانی ؟

باید تو را همان جا رها می کردم .

می آمدی , با شرم ومصرانه سلام می کردی , با لبخند نگاهت می کردم , جواب سلام مهربانانه ای به تو تقدیم می کردم , کمی از خوبی هایت می گفتم و ... می رفتم .

آنوقت تو می ماندی و دلی لرزان و چشمانی بی غرور و صادق .

اشتباه کردم ؟

دلم برای صداقت قشنگِ چشمانت در روزهای آغازین تنگ می شود .

روزهای آغازین ...

همان روزها که به نظر نمی آمد زندگی را یک مسابقه می بینی , برای پیروزیِ غرورت و خودشیفتگی ات .

( درست در همان لحظه که فکر کردی پیروز شدی و نتیجه ی حماقتِ کثیف و ناپاک خودت و آنها را شش , هیچ علیه من اعلام کردی , چقدر دلم برای صداقت بی بدیل چشمانت تنگ شد )

امروز من فقط می خندم و بر خودم و اینهمه عمقی که برای تو که برای آنها قائل بودم تاسف می خورم ...

چرا بعضی از انسان ها هنوز برای رسیدن به آرزوهایشان کوچک هستند ؟

گفتم که جدال سختی ست ...

گفتم که فقط شاید سرخیِ گرمِ قلبی بتواند از پس اینهمه برآید ...

راسخ بودی و استوار

فکر می کردم به مصائب راه آگاهی , که نبودی که نمی دانستی .

و من چقدر همه ی ندانستن های تو را به جان خریدم و گذر کردم ... گاهی کم آوردم ... گاهی خودم هم نمی دانستم ... گاهی عیب های من با عیب های تو در هم آمیخت و بدل به لجبازی های کودکانه شد ...

اما هر بار گرمایِ سرخِ قلبی من را و تو را به لبخندی متصل می کرد که انگار همه ی جهالت ها و ناپختگی ها درش بی معنی می شد و ما در اوجِ یگانگی اشتیاق و آرامش را در بر می گرفتیم , خوبی های من خوبی های تو را می فهمید و لحظاتمان جاودانه می شد .

...

به روزهای قبل باز می گردی , اما , این بار طلبکار و حق به جانب .

اشتباه کرده بودی پذیرفته بودی عذر خواسته بودی اما ...

از دوستی بادی وزیده و تو پنداشتی که بله , چیز مهمی نبوده , یک سهل انگاری ساده ...

می گویی یک اشتباه ساده بود !!!

با " طوفان " در زندگیت چه خواهی کرد ؟؟؟ با این حجم از دهن بینی ؟

می گویی اگر حرف های مرا بشنوند !!! می خندم ... مگر مهم شنیدن کسی ست ؟

مهم قلب توست که اشتباهش را باور دارد یا ندارد ... که چند هفته پش باور داشت و امروز بعد از وزیدن باد از جانب کسی , کسانی ... باور ندارد ...

اینهمه استحکام ! مرا می ترساند ...

تجربه عمقِ انصافِ انسان ها را دستخوشِ پختگی می کند .

چشمانم را باز می کنم ... می بینم ... همه ی نقص هایی که انکار می کردم مقابل چشمانم می رقصند ...

دیگر هیچ چیز قابل انکار نیست , حتی اگر دلم به اندازه ی همه ی گل های جهان برای تو تنگ شده باشد و هنوز شنیدن نامت ضربان قلبم را بالا ببرد .

۱. گاهی وقت ها کارهای قشنگی انجام می دی که دلم می خواد کاملا آگاهانه و از روی شهامت و جسارت و درایتت باشه ... که نیست   ... کاش بود .

۲ . بعضی وقتها که خیلی بی جنبه می شیم و تو کفِ خودمون , موفقیت های کاریمون , دارایی هامون , زیبایی هامون و ... می مونیم , ممکنه خدا با یک مریضی یا یک تصادف یا یک عدمِ تشویق حالمون رو حسابی بگیره .

البته این نشانه ی خوبیه . این یعنی خدا از ما قطع امید نکرده . یعنی هنوز هم ما رو نگاه می کنه و به آدم شدنمون امید داره ...

ولی اینکه تا هر اتفاقِ خوبی تو زندگیت می افته , نیاز به یک حالگیری داری ,

نشانه ی بی جنبه گیِ شدیده ...

شاید کمی بازنگری لازم باشه .

(م.ش)

مــرا دخـــتر خانـــوم مے نـامــند....
مــضمونــے که جذابيتــش نفــس گـيــر استــــ....
دنياے دخترانه مـن...
نه با شمع...
نه با عروسـک معنــــا پيدآ نمــےکند....
و نه با اشک و افسون....
امــا تمام اينها را در بر مےگيــرد...
مــن....
نه ضعيفم نه ناتـــوان.....
چـــرا که خداونـد مرا بــدون خشونت و زور و بـــآزو مے پــسندد.....
اشکــ ريـختـن ضعفـ مـن نيستـ ....
قدرت روح مــن است.....

 בפֿــتــَـر بـــــآش

 

בפֿــتــَـرونـــہ نـــــآز ڪـــטּ

 

בפֿــتــَـرونـــہ فڪــــر ڪـــטּ

 

בפֿــتــَـرونـــہ اِحـســـــاس ڪـــטּ

 

בפֿــتــَـرونـــہ اِستـِــــــــבلال ڪـــטּ

 

בפֿــتــَـرونـــہ زنــבگـے ڪـــטּ

 

امآ بــבوטּ غَم رو به اِشتبـــاه توے فرهنگـــِــ בפֿــتــَـرونـــہ ے تو جا دآدن !!

اینے ڪــِ تــو وجوבتــــہ و اِسمِــش رو گذآشتـטּ اِحـســـآســ مقــــבسہ ...

بیهوבه نَشڪنش !!

چه باید کرد؟

صبر کنین تا حتما یه دور از اول تا آخرشو کامل بخونین خیلی قشنگه!

میبینی سال ِ نو شده...از همان نو شدن هایی که تو عاشقشی...از همان بهانه هاست...که بنشینی حساب و کتاب هایت را با خودت صاف کنی..بنشینی فکر کنی....تغییرات را در خودت ایجاد کنی...هی بگویی امسال با سال های دیگر فرق دارد...امسال بهترین سال زندگیم خواهد بود....چقد هولهولکی شروع شد....تحویل شد...سفره ی بی ماهی.ماهی که یک روز هم توی خونه ی ما دووام نیاورد...عیدی های لای قرآن ...چشم های زل زده به شوکولات های توی بشقاب....و بومممم تحویل سال ِ نو...بوسه های آبدار...خنده های روی لب...چقد این سنت هایمان را دوست دارم...که هیچ وقت کهنه نمیشود....تکرار برایش بی معنیست....سال تحویل شد...سال 92....هی با خودم تکرار میکنم 92...میخاهم برایم آشنا شود...که تاریخ ها را اشتباه ننویسم....که 91 را از ذهنم پاک کنم...92....92...آرزویم چه بود....یادم نیست...شاید یادم رفت...فقط خنده هایش توی ذهنم مانده و بوسه های تبریک عید....هوم....این بوی نو شدن هنوز توی مشامم تازگی دارد...میخاهم این نو شدن برایم همیشگی باشد...هر روز که از خواب بیدار میشوم با یک لبخند نو شوم...مثل همین لبخند لحظه ی تحویل سال....هر روز هی یادم باشد نو شوم....یک وقت نپوسم....یک وقت برای خودم تکراری نشوم...یک وقت آنقدر قدیمی نشوم که از خدا بی خبر ببینم گند زدم به همه چیز....نه ....نه من تکرار را دوست ندارم.....اوهوم....تصمیمم برای سال ِ جدید همین است....که هر روز نو شوم...هر روز...هر روز....با یک لبخند ....:)

عیدتان مبارک...

*ایــــن یکــــــ ســـــ ــــــــــال

تنهـــــــــا ۳۶۵ روز نبــــود بــــــرام ....

خیـــــــــلی بیشـــــــتر از ایـــــــنا بود ....

این روزها که به اطرافت نگاه کنی خیلی چیز ها می بینی.خیلی اتفاقاتی که به وقوع می پیوندند و خیلی چیز هایی که تغییر می کنند! ما در این اتفاقات و تغییرات چه نقشی داریم؟!چه می کنیم؟

 

 

 

خیلی وقت ها همه ی ما احساس می کنیم در این جهان ِ هستی هیچ نقشی نداریم و موجودات ِ بی مصرفی هستیم،ولی..مگر بزرگان چه بودند جز آدم های عادی؟نه نمی گویم همه ی ما آدم "خاصی" می شویم،"غیر خاص" بودن خیلی خاص است.دوست دارم تا ابد غیر خاص بمانم..مثل خیلی ها که غیر خاص زندگی کردند و رفتند.همین ما به اصطلاح "غیر خاص ها"{فلسفه دارد.}چه کار های خاصی انجام دادیم؟!چند بار لبخند را بر لبانِ نزدیکانمان نشاندیم؟چند بار کسی را به زندگی امید وار کردیم؟!قدری فکر کنید..ما غیر خاص ها هم شخصیت های بسیار خاصی داریم.همین خانم "غیر خاصه خیلی خاص ِ ما"...چند بار لبخند را روی لب همه ی ما نشاند؟!چند بار سعی کرد با حرف هایش آراممان کند؟چند بار برایمان اشک ریخت!"خاص ترین ِ خاص " تو برای همه ی ما خیلی خاص بودی..خاتونی که همیشه بوده و هست،همیشه شریک ما بوده در غم ها و شادی هایمان.خودت چه می کنی با مشکلاتت سنگ صبورم؟!

+به افتخار ِ کسی که خود را بین ِ ما غیر خاص ها خاص کرد.:)

×خیلی اتفاقی به اینجا رسید..قرار نبود اصن این طوری شه.

*مخاطب خاص خاص:خانوم شهید زاده معلم تاریخ

 

نع!جدیدن همه چی آروم نیس....

جدیدن من صدای تپشه قلبمو احساس میکنم......

جدیدن روزی بیش از ۲۳ بار،وخته رفتنو گوش میدم........

جدیدن بیش از ۷ بار کامپیوترمو روشن میکنم......

جدیدن خیلی اس ام اس بازی زیاد میکنم........

جدیدن دلم میخاد نع فقط برای شبا،برای کله روز توی دنیای سبزم زندگی کنم......

جدیدن وختی تو پذیرایی نشستم،یه هو واسه خودم میخندم،یه چیزی زیره لب زمزمه میکنم،بعد میدُاَم میرم تو اتاقم.....

جدیدن دلم برای تمامه کسایی ک همیشه ازشون متنفر بودم،تنگ میشه.....

جدیدن با خودم حرف میزنم،از کمبوده حمصحبت!........

جدیدن این اینترنته لعنتی هی قط و وصل میشه.......

جدیدن دلم برا همه تنگ میشه،همه.....

جدیدن وختی خیلی احتیاج به اس دارم،میام ب موبایلم سر میزنم،ی باکتری هم تکون نمیخوره،ولی وختی خیلی بی تفاوت میای نیگاش میکنی.یه ۷-۸ تا اس داری.....

جدیدن مثکه،دیوونه شدم،نع؟!؟!؟!؟!؟روحه دیوونه دیده بودین عایا؟!؟!؟!؟!؟!؟عایا واقن؟!؟!؟!؟!؟!

دارم کم کم ب راکد بودنه زندگیم پی میبرم،جدیدن!

از گفتنه حقیقت خوشم نمیاد.مخصوصن وختی واسه طرفت خیلی سخته که درک کنه.....

نه!شاید حقیقتو نگفتم،شاید خودمو داغون یا همون نابود کردم،شاید شمبه ی هفته ی بعد،وختی ابرا خوشگلن،شما واقن روحه مهتآ رو ببینین.واقن!!!!!!!

جدیدن یه شاله سبز خریدم،ولی دارم حس میکنم ک زندگیه سبزم خیلی تلخ شده،کم کم فک میکنم کاش منم یه آدمه آبیه حال به همزن نشم؟!؟!؟!؟!چرا عایا؟!؟!؟!؟!؟

شایدم ریدم تو همه دنیام.....شاید نابودش کردم،شاید کم کم از آبی هم به خاکستری تبدیل بشم،شاید!!!!کی میدونه؟فقط خودش.....

فقط خوده خوده خودش!

+میدونین چ قد سخته ک ی کیو جلوت ببینی،ولی نتونی بری باش بحرفی...خیلی سخته خب!بعده مدتها...هعییییییی روزهگار......

+++++++فک کنم دسبندای من ی بار مصرف باشن،آخه هر بار ک میخام بازشون کنم،باز نمیشن خو....ما هم مجبوری دس ب زور میشویم =)

++++ّ+نع!سبزم رنگه خوبیه!دلم میخاد هنوزم تو دنیای خودم سبر کنم من!

+روحه مهتآ...

...

آخرشم نشد این اعتیادمو به دات از بین ببرم...

بیا!ببین!همینجا هم س تا دات گذاشتم`

اینروزا چ قد خوبه.همه چی خیلی آرومه...مثه صدای باد

میری میشینی وسطه زمینه بسکتبال،

آنگه انیا گوش میدی،

ب اهدافت فکر میکنی،

علاقت ب زبان زیاد میشه،

می ری کلاس ایروبیک،

شبا سرتو میذاری رو میز،اون روزیو تصور میکنی ک ب هدفت رسیدی و اشک تو چشات جمع میشه،

می ری کلاس ورزش،

میای خونه،درس میخونی،

میری دندون پزشکی،

میای امتحان میدی،

اصن ب هیشکی و ب بعضیا فک نمیکنی و خیلی بت خوش میگذره،

شبا تو تخت فقط ب هدفت فک می کنی و میگی نع!بش نمیرسم.خیلی بالاس،تاحالا فقط تو کله زمین ی نفر بش رسیده.توی فسقلی چ طور میخای بش برسی؟،

بت میگه بش میرسی،

بت میگه دوباره همو میبینیم،

بت میگه من میدونم،

اشک دوباره تو چشامون جمع میشه،

بش میگی هیچکودوم از این دوتا حتی ی ذره تو آینده مون تاثیر ندارن،

میگه راس میگی،

میری تو ناهار خوری درس میخونی و هی میخوان هدفشونو ب اجرا بذارن و نمیتونن-نقطه-

در نهایت میفهمی چ قد دختره خوبی هستی...چقد همه دوسِت دارن و تو چقد همه رو دوس داری،

میفهمی ک لبخند معجزه میکنه.

لبخند سبز:یافت نشد.

                گالری عکس غزل 

نسبت به كساني كه پشت سرم حرف مي زنند بي اعتنا هستم.....

آنها به همانجا تعلق دارند؛

دقيقا پشت سرم......!

 

 

برات متاسفم عزیزم

در رفاقت مراقب آدمهای تازه به دوران رسیده باش
هرگز به دیواری که تازه رنگ شده است تکیه نکندر

من از دست دیگران ناراحت نمی شم

فقط نظرم را در موردشان عوض می کنم!!

من راه آمدم با تو …

اما

تو ه ار شدی با من …

دوسـتِ عـزیز

هر غلـطی رو انـجام دادن ، اسمـش "پايـه بـودن" نيـست

خـَـريـَتـه ...

+ می خواستم مفصلا از اتفاقای دیروز بنویسم

پشیمون شدم

نمی خوام اصن هیچ حرفی دربارش بزنم

اصن چه فرقی می کنه ؟

ها ؟

از اولشم قرار نبود فرقی بکنه

مگه نه ؟

اوهوم

اگه در مورد اون قضیه مطمئن بشم

دیگه هیچ وقت

هیچ کدوم از حرفاتو باور نمی کنم

در واقع

دیگه اصن به حرفات گوش نمی دم که بخوام باور کنم یا نکنم

 

قدر منو بدون !

دیگه برات اتفاق نمیفته

......................


هـِی میگـــوینــد : بِفـــرمـــآییــد ... !


آقــــآ مــن سیـــرم از بس کهــ او دروغـ بهـ خــوردمـ داد

در دنیـــــای کـــوچــــک مـــــن

جـایــی بـرای آدمآی نـــامـــرد نیــــــست

خـــــوش اومــــدی

!...

+ امـتـحآنا تـموم شد

+ایکآش نبودی..ازت متنفررررم :| تو اونقدر برام بی اهمیت هستی که بخوام جوابتو بدم....

+احمقه دیگه....کآریش نمیشه کرد...

+سکوت من بخآطر شخصیت منه...وگرنه خیلی هآ زیر سوآل اند..... !

قابل توجـه...

گفته بودم حالم از تقلید بهم میخوره...

مخصوصا تقلیدی ک خودم الگوش باشم...

ازون بیشتر از آدمای مقلد مدعی!!!

بابا یکم تنوعم بد نیست بخدا...

خیلی کارا ب خیلیا نمیاد اما متاسفانه متوجه نیستنو اون کارو به قول خودمون خز میکنن...

همه ی دنیا نمیدیدن منو.....

من کنار تو تماشایی شدم...........

دوست دارم بدونم آخره قصه کجاست؟؟!!

.

.

.

.

.

.

تو اگر نمی آمدی تو اگر مرا به یادم نمی آوردی شاید همچنان در خم کوچه ی نبودنت گرفتار بودم.

من به دیوار تکیه می زنم تا بالهایت را نیازارم.

می خوانی و می خوانم.

کودکانه پیشی می گیرم و گونه هایت با دو شیار مورب مرا نیست می کند.

مرا ببخش.

همه چیز برای هر دویمان بود.

سکوتم را این چنین تعبیر مکن.

باور کن!

صدایی برایم نمانده بس که بلند خواندمت!

حالا بی صداییم در تلاش رهایی از حسرت هایی است که نیست می کند.

ظرافت شعر تنها نیست.

برای همه اسیر کلمات نیستم. در کلمات گم می شوم خواستی پیدایم کن!

باری دیگر به چشمانم نگاه کن.

چشمانی که برای تو قربانی می کرد.نگاه کن چگونه خیره ات شده.

نگاه کن محو دست نیافتنی ترین ِتو شده.

نگاه کن قطره های خون روی دستانم را.

دوباره دلم می لرزد و هیچ نمی توانم گفت..

این بار چشمانم را می بندم تا نبینم انعکاس ظلم خویش را در چشمان تو.

دستانم را مشت می کنم تا حاله ات را نشکنم...

مرا ببین.

با چشم من.

با چشمان که تو را ندید و کور شد!

نگاه کن!

اگر تمام دنیا هم به سادگی پاییز شدن بهار بود دیگر غمی نداشتم!شاید دیگر نگران نبودم که مبادا نگاهی را جا انداخته باشم.

یا لبخندی را ندیده باشم و از مکثی گذشته باشم.

حالا پاییز می آید. با همه ی نارنجی هایش. با رگبار های لحظه ای اش. با عاشقی های فراموش نشدنی اش.

حالا آسمان خاکستری که می شود دل من خدا خدا کنان کنار پنجره می دود.

شاید که ببارد و بیاید اینبار.

دستت را در دست خودم که می بینم آرام می شوم.

قدم هایمان که کنار هم است دنیا را سخت در دلم نگاه می دارد و من انگار استوار می شوم!

لبخند می زنم. آرزو می کنم کاش باز هم یخ کنم.

می دانم گرمای وجودت را نثارم خواهی کرد.

می دانم چشمانت آتش درونت را ذره ذره به چشمانم خواهد داد.

با تو دیوانه می شوم...

آرامــــیـــنــــگـــی . . .

ا تو هستم ! با خود تو !

با گوشهایت ! که انگار قــــول داده بودند آنهمه حرفهای صادقانه و کوچکانه ی مرا نشنیده بگیرند. . .

با چشمانت ! که انگار شرط بسته بودند سر ذوب کردن منــ بدون حتی نیم نگاهی به بی گناهگی هایم. . . 

با بوی خوشت ! که کمر به مدهوشی ام بسته بود. . .  با تو هستم !

با صدایت که انگار یادش نمیرفت مسخم کند.. .

با همه ی نا مردی های مـــردانه ات. . .

با تو ام ! با هــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ی تو !

.

.

.

حرفی برای گفتن نیست. . . دلم برای صدا کردن تمام وجودت تنگ شده بود. . .

که هی صدایت بزنم و تو بشنوی و نشنوی انگار . . .

. . .

حرفی نیست. . . جز اینکه 9 روز دیگر مانده به وقت بلاتکلیفی. . .

که از سالروز تکرار ات خوشحال باشم یا نه . . . !

9 روز دیگر نمیدانم عید است یا عزا

دلگیر است یا مروح. . .

تا روز تولدت

من. . .

هیچ چیز نمیدانم !

*عزیزانم اگر دیر به دیر به روز میشوم عذر خواهم که سخت درگیرم این روزها.

خــاص بودن خــاصيت تــــــوست ...
تــــو همــيشه خــ♥ـاص مي مــوني ، چــون ســليقه ي مــــنــي ...