ایمان خونچکان
بسم الله الرحمن الرحیم
آغازینه:
یکم: از راهنمایی ها و همدلی های استاد بزرگوار جناب حجة الاسلام غنوی، برای تهیه این متن تشکر می کنم. همچنین از دو دوست محترم، سرکار خانم مریم وحید منش و جناب آقای علی نعمت پور، برای پیش خوانی و ارایه نظراتشان تشکر می کنم.
دوم: چون این نوشته برای وبلاگ شخصی تنظیم شده است، فضای نوشته، در چارچوب مقالات رسمی نیست. ضمنا از ارایه منابع نیز، در این مرحله صرف نظر شده است. هر چند کتاب تاریخ تحلیلی اسلام، جلد یکم، نوشته استاد جعفریان که تقریبا متیقنات تاریخ اسلام را آورده است، می تواند منبع خوبی برای عموم ارجاعات این نوشته باشد.
سوم: این نوشته طولانی است. کمی صبوری می خواهد. برخی حرفها را نمی توان در دو کلمه گفت. از حوصله شما متشکرم.
چهارم: آنچه می آید، وحی منزل نیست. جای نقد و گفتگو باز است. پیشاپیش از دوستانی که ابراز نظر می کنند و فضایی برای بحث ایجاد می کنند متشکرم. من هم گرچه در این ایام پرمشغله هستم، در حد توان در بحثهای احتمالی شرکت خواهم کرد.
ایمان خونچکان!
اسلام بر تیزی شمشیر ها پیش رفت، خونها ریخت و کار خود به سامان رساند. از ایمان اسلامی خون می چکد. این را کسان بسیار گفته اند، از متفکران در دیارهای دورگرفته، تا مردم کوچه و بازار دیار مسلمانان. نه فقط آنان که سری با اسلام نداشته اند، بلکه دینداران نیز گهگاه چنین می پندارند. مخالفان، خون و خشونت را مذمت دین، و موافقان، آن را نه مذمت که نیکی و برتری اسلام نسبت به سایر ادیان می دانند.
آنان گویند: آری اسلام دین خون و خشونت است و خرده ای بر آن نیست. آنان که دین خدا و رسول را که حق است نمی پذیرند، چاره ای جز ریختن خونشان نیست. زمین باید از لوث وجود کافران پاک شود. مالک زمین خدا است و هر که دین خدا را که به بیان و بنیان رسول خدا قوام یافت ،نپذیرد، جایی روی زمین ندارد. مگر نه آنکه خداوند خود در قرآن کریمش می فرماید: قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم (قرآن، توبه: 14). پس چه باک که از سوی گروهی متهم به خونچکانی شویم؟ ما راستی و درستی را از کافران نیاموخته ایم که به طعنه و تمسخر آنان سر فرو اندازیم و کار رسول و پیشوایمان را با صد توجیه و تفسیر لاپوشانی کنیم. رسول ما در عمر یازده ساله دعوت علنی اش، قریب به هشتاد جنگ را مستقیم و غیر مستقیم فرماندهی و راهبری کرد تا کفر را در حوزه حکومت خود برچیند.
ما نیز به او تاسی می کنیم و آنجا که بتوانیم، همان می کنیم که پیشوایمان کرد. مگر آیه قاتلو المشرکین کافه (قرآن، توبه: 36)، بیان قرآن نیست؟ و مگر ما مومنان به قرآن نیستیم؟ از چه هراس داریم؟ مگر رسول خدا حتی از کاروان تجاری بی پشت و پناه بی جنگ افزار قریش هم صرف نظر نمود؟ مگر نه آنکه بر آنان یورش برد و حتی از مال التجاره کافران هم نگذشت؟ آیا این غیر از این است کافر جانش که هیچ، مالش هم مباح است؟ مگر این دستور قرآن نیست که کافران را هر جا یافتید بکشید؟اینما ثقفوا قتلوا و قتلوا تقتیلا (قرآن، احزاب: 61). چنان بکشید که چیزی از آنان باقی نماند.
توضیح دفاعی بودن جنگهای رسول خدا نیز پذیرفتنی نیست حمله به کاروان بی جنگ افزار، دفاع از کیست؟ داستان فتح مکه دفاع است؟ فتح خیبر دفاع است؟ آنچه رسول خدا با بنی قریضه، بنی نظیر و بنی قینقاع نمود، دفاع بود؟
حتی رسول خدا، از قبایل نا چیز و بی چیز اطراف مدینه هم فروگذار نکرد، با کوچکترین بهانه ای به سراغ آنها می رفت و کار را با خونریزی تمام می کرد. غزوه قرطاء، غزوه بنی لحیان و غابه در شمار همین درگیری ها هستند. حتی پس از فتح مکه که قدرت مسلمانان بیشتر شد، آنان منتظر بهانه هم نمی ماندند. حمله به قبیله «طی»، قبیله حاتم طایی معروف در شمال مدینه، در شمار این حملات است.
داستان را می توان ادامه داد. می توان یکی یکی جنگهای رسول خدا را به رخ کشید و شاهدی برای خونچکانی گرفت. می توان حوادث را به هم بافت و جامه ای بر تن اسلام دوخت. جامه ای خونین و خشن.
مومنان خون دوست ( که در این مقال، اندکی سخنشان به مبالغه رفت) و دشمنان خرده گیر، گرچه تفسیرهای متفاوتی از خونین جامگی اسلام ارایه می دهند، اما در یک چیز مشترکند و آن این که ایمان اسلامی، سوار بر خون و خشونت پیش رفته است. چه خوب باشد، چه بد.
به گمان من هر دو تفسیر ناصواب است، چرا که اساسا چنین جامه ای به تن اسلام نمی آید. مراد من از این نوشته آن است که بافته های بالا را بریسم و از نو، جامه ای ببافم که می پندارم نه خونین، که رنگین جامه ای از مرحمت و عقلانیت و درایت و آزادگی است. واقعیات تاریخی را انکار نمی کنم، تنها تلاش می کنم نگاهی عمیق تر و دقیق تر بیاندازم، تا ببینیم ماجرا چه بوده است.
به جای کلی گویی ، تلاش می کنم که به حوادث متعددی اشاره کنم و آن حادثه ها را تحلیل نمایم. هر چند نمی توان همه تاریخ جنگهای رسول خدا را کاوش نمود. اما نمونه هایی که برگزیده ام، نمونه هایی است که بیشتر محل اشکال است. به گمانم پاسخ به این موارد و فهم فضای کلی به دست آمده از این پاسخ ها، زمینه را برای فهم سایر موارد نیز باز می کند.
درگیری با کاروان های تجاری
داستان مربوط می شود به اوایل هجرت رسول خدا به مدینه. مدینه در میانه راه مکه و شام قرار دارد. مشرکین مکه به تجارت با شام مشغول هستند و منبع اصلی درآمدشان همین است. مهاجران که به همراه رسول خدا در مدینه مستقر شده اند، گهگاه با کاروان های تجاری مشرکین که راهی شام هستند درگیر می شوند. نیت، تصرف اموال و دارایی های کاروان هاست. تا قبل از جنگ بدر، چندین مورد درگیری صورت می گیرد، که عموم آنها موفقیت آمیز نیستند. عموما کاروان مشرکین تلاش می کند که درگیر نشوند و هر بار از دست مسلمین به نحوی می گریزند. در هر حال نمی خواهند اموالشان را به خطر بیاندازند. واقعه نخله، تنها عملیات موفقیت آمیز مسلمین است. بر اساس دستور رسول خدا، عبدالله جحش، در کمین کاروان قریش می نشیند، کاروانی که حامل مویز و پوست برای تجارت است. گرچه کاروان برای گریختن تلاش نمود اما به هر روی مسلمانان مصمم به جنگ شدند. مسوول کاروان تجارتی را کشتند، دو نفر را به اسارت گرفتند، اموال کاروان را تصرف کردند و به مدینه بازگشتند.
می توان این حادثه را یک راهزنی تمام عیار دانست و لکه ای خون و خشونت بر جامه اسلامی انداخت، اما کاوش در لایه های زیرین، روایت دیگری دارد.
اجازه دهید کمی به عقب برگردیم. حدود ده سال از آغاز دعوت رسول خدا گذشته است. رسول به تازگی به همراه جمعی از مسلمانان به مدینه آمده اند، بهتر بگویم، به سوی مدینه گریخته اند. راهی نداشته اند. باید شهر و دیارشان را رها می کردند. فشارها بر مسلمین مکه طاقت فرسا شده است. بزرگان قریش، از شکنجه و فشار بر مسلمانان بی پناه چیزی فروگزار نکرده اند. عده ای از مسلمانان به حبشه گریخته اند. چرا حبشه؟ برای این که امید دارند که پادشاه حبشه آنها را به مکه بازنگرداند، که اگر باز می گشتند، زنده نمی ماندند. قریش با بنی هاشم قطع رابطه کرده است. تنها از بیم جنگ داخلی در مکه بود که از قتل رسول خدا صرف نظر کردند، آنهم نه برای این که طرفداران پیامبر دست به شمشیر می بردند، بلکه صرفا به خاطر یک قرار داد عصر جاهلی که اگر هر کس از قبیله ای کشته شود - هر کس که باشد، محمد فرستاده خدا باشد یا باج گیر و غداره کش، و به هر دلیل که باشد- از قبیله مقابل هم کسی باید کشته شود. آنها از ابوطالب خواستند که دیه قتل رسول خدا را دوبرابر پرداخت کنند و فردی غیر قریشی رسول خدا را به قتل برساند. وقتی ابوطالب این درخواست را رد نمود، داستان شعب ابی طالب اتفاق افتاد. سالها محاصره. بزرگان قریش از هر گونه مبادله با افراد داخل شعب جلوگیری نمودند. آنها حتی بیرون رفتن از مکه را هم برای مسلمانان جایز نمی دانستند، فقط محاصره تا مرگ یا تسلیم. عموم مسلمانان مخفیانه به مدینه می گریختند. بزرگان قریش، هر کار که می توانستند کردند. ناچار مسلمانان بی نوا، که عموما مردان و زنان تحقیر شده آن روز بودند، خانه وزندگی را رها کردند راهی دیار مدینه شدند. رسول خدا هم آنگونه رفت که می دانیم، که اگر می ماند، دیگر وقت کشتنش بود؛ به هر قیمت که بود.
مهاجران اموالشان در مدینه مصادره یا متروک شده ، شکنجه ها دیده و بعضا اعضای خانواده شان هم در مکه اسیر گشته بودند.خلاصه هیچ نداشتند. رسول خدا هم در مدینه مال و منالی نداشت که به آنان بدهد، سکوی بزرگی در مسجد مدینه که سقف و سرایی هم نداشت، در نظر گرفته شد و حدود دویست مهاجر که حتی از بخت میهمان شدن در خانه های انصار هم برخوردار نبودند، روی آن سکو زندگی می کردند، به اصحاب "صفه" با همان سکو معروف شدند.
حال اگر همین مسلمانان شکنجه دیده و مال از دست داده و خانواده ویران شده، به اموال بزرگان قریش، همان ها که با آنان چنین کرده بودند، حمله کنند، تا حداقل بخشی از زندگی از دست رفته را به دست آورند، کدام منطق آن را نکوهش می کند؟ آیا کاری غیر اخلاقی کرده اند؟ آیا رواست که حرکتشان راهزنی نام گیرد؟ دقت کنیم که آزار و اذیتی که آنها دیده اند و فشار و فقر اقتصادی ای که بر اثر زیاده خواهی های بزرگان قریش تحمل کرده اند، قصه و داستان سرایی نیست، کمی که واقعی بیاندیشیم، حق می دهیم که آنان نیز مال خود را تقاص کنند. اگر امروز حاکمی با مردمانش چنین کند و مردمان حق خود را بستانند، آیا می توان از آن تعبیر به راهزنی و غارت کرد؟
سه نکته:
نخست این که توجه داشته باشیم که دعوت رسول خدا در ده سال نخست مکه که منجر به آن شکنجه ها و قتل ها و فشارهای اقتصادی و روحی شد، هیچ نبود جز دعوت به خدای یگانه. یک حرکت نرم و کاملا فرهنگی. رسول خدا و یارانش که آن سختی ها را متحمل شدند، هیچ اقدام سخت مسلحانه ای نداشتند که مستوجب چنان فشارهایی باشند. فقط سخن گفته بودند. دقت کنید! فقط سخن گفته بودند و شکنجه شده بودند. مهم تر آن که حتی سخن رسول خدا و یارانش، هیچ تعرضی به ساختار قبیله و قدرت های آن نداشت. یعنی رسول خدا وقتی که در مکه دعوت به خدا و بندگی و رسالت می کرد، حتی نمی گفت که من می خواهم حاکم شما باشم. هیچ سخنی از به دست گرفتن قدرت نبود. یعنی دعوت رسول خدا، صرفا دعوت به خداوند یگانه بود. موضوع کاملا اعتقادی بود و نه تنها رنگ و بوی اقدام سخت و مسلحانه نداشت، که حتی رنگ و بوی اقدام سیاسی هم نداشت. لذا همه رنجهایی که به رسول مسلمانان رسید، به خاطر اظهار بندگی خدا و رهایی از بت ها بود و نه هیچ ادعای سیاسی نظامی دیگر.
نکته دوم این که ممکن است پرسش شود که چرا حمله به کاروان بزرگان قریش برای گرفتن حقوق از دست رفته؟ پاسخ این که مگر راه دیگری هم بود. مگر سرزمین عرب جاهلی که از تمدن و فرهنگ و اندیشه و تعقل جز چند بت، چیز دیگری داشت؟ قانون و مدنیتی بود که رسول خدا به آن مراجعه کند؟ آیا دادگاهی بود که رسول خدا در آن دادخواهی کند؟ آیا اساسا حکومت و ساختار مدنی ای وجود داشت، ولو ظالم، که رسول دادش را ابتدا از آنها بخواهد؟ در سرزمین حجاز، جز نظام قبیله چه چیز دیگر بود که حضرت بدانجا تظلم کند؟ وقتی هیچ مدنیتی نیست، برای استیفای حق، چه راهی می ماند؟ اگر ما بودیم و حق از دست رفته و گرسنگی جانکاه و فقر فرزندان و بی خانمانی و فشار و ظلم و ستم، و هیچ راهی هم نبود جز اقدام مسلحانه، راه حل چه بود؟
نکته سوم این که رسول خدا و یارانشان هم سر جنگ نداشتند، آنها فقط می خواستند، بخشی از اموال از دست رفته شان را از طریق گرفتن اموال کاروان تقاص کنند. همین. اگر درگیری ای هم شد، که آنهم بسیار محدود بود، مقاومت طرف مقابل بود و اتفاقا در همین درگیری ها هم مسلمانان اصول را رعایت کردند که بحثهای آن را مورخین آورده اند.
خلاصه آن که ما اقدام یاران پیامبر و حمله آنها به کاروان را از منظر امروزی خودمان، که جامعه مدنیت و قانون دارد می بینیم. ضمن این که به ریشه ها هم توجه نمی کنیم، لذا است که گمانمان این می شود که یاران پیامبر، راهزنانی بیش نبوده اند که نه برای رضای خدا، که برای به چنگ آوردن مال و منال، به کاروان بی جنگ افزار هم رحم نکرده اند، کشته اند و غارت کرده اند، حال آن که داستان، داستان دیگری بوده است.
جنگ های بدر، احد، احزاب
این سه جنگ، سه جنگ مهم پیش از فتح مکه هستند. در هیچ کدام از این سه جنگ، مسلمانان پیش قدم نبودند. جنگ بدر، جنگ ناخواسته ای بود که هنگامی که مسلمانان به امید تصرف مال التجاره کاروان مشرکین، راهی بیابان شدند، شرایط به گونه ای پیش رفت که مشرکین مکه سد راهشان شدند. جنگ بدر در گرفت که گرچه ناخواسته بود، ولی به پیروزی مسلمانان ختم شد.
جنگ احد نیز که در پس جنگ بدر آمد، در حقیقت به هدف جبران شکست بدر بود. جنگی با طراحی ابوسفیان و آغازگری مشرکان مکه، که این بار اتفاقا شکست از آن مسلمانان شد.
جنگ احزاب نیز یک حمله ناب از سوی مشرکان به مسلمانان مدینه بود. جنگی که در آن مشرکین مکه، با همدستی قبایل دیگر، راه انداختند. صدها کیلومتر از مکه بیرون آمدند و مدینه، محل استقرار مسلمین را محاصره کردند تا مراد دل خود را، که همان نابودی مسلمانان بود، واقعیت بخشند. آرزویی که بدان دست نیافتند.
پس هر سه جنگ مهم پیش از فتح مکه، در حقیقت دفاع مسلمین بود و اتهام خشونت و خونریزی، از اساس اتهامی نابجا به مسلمانان است.
درگیری ها با یهود مدینه
تا پیش از فتح مکه (سال هشتم هجری)، چند درگیری با یهودیان نیز اتفاق افتاد.درگیری با یهودیان بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه، هر سه قبیله ای که در مجاورت مدینه ساکن بودند. درگیری با یهودیان بنی قینقاع و بنی نضیر، منجر به جنگ و خونریزی نشد و گرچه در هر دو مورد، یهودیان آغاز گر تنش بودند، با این حال، مساله با مهاجرت یهودیان و دور شدن از مدینه پایان یافت. می ماند داستان بنی قریظه، که اتفاقا از دو دیگر پرسش زا تر است. حکایت از این قرار است:
پس از جنگ احزاب، رسول خدا به سراغ یهود بنی قریظه رفت. یهود بنی قریظه با مسلمانان مدینه و رسول خدا معاهده ای داشت که هیچ گاه دشمنان رسول خدا را یاری نکنند. با این حال، در واقعه احزاب، یهود بنی قریظه، با مشرکین مکه هم دست شدند و قرار شد که مشرکان از بیرون به مسلمانان حمله نموده، هم زمان نیز یهود بنی قریظه، از سمت شمالی مدینه ( که خندق نداشت و رسول خدا به امید این که یهودیان هم پیمان در آن سو هستند، لذا خطری مسلمانان را تهدید نمی کند، آن قسمت را منطقه امن فرض کرده بود) به مسلمانان حمله کنند و کار را یک سره کنند، اما این هم دستی یهود و مشرکان، بی نتیجه ماند و چون مشرکان نتوانستند از خندق عبور کنند، یهودیان نیز دست به اقدامی نزدند. پس از مدتی، مشرکان مکه، کار را سخت و بی فرجام یافتند و تصمیم به بازگشت به مکه گرفتند و خطر از سر مسلمانان گذشت. پس از خلاصی موقت از مشرکان مکه، رسول خدا به دلیل عهد شکنی یهود، آن ها را محاصره نمود.
حال، یهودیان چند راه در پیش روی خود داشتند. یکی این که اسلام را بپذیرند و در آسایش زندگی کنند. دوم این که خود زنان و کودکان خویش را به دست خود بکشند تا سبک بار شده و با رسول خدا بجنگند، دراین صورت یا کشته می شدند یا پیروز، در صورت پیروزی می توانستند زندگی را دوباره آغاز کنند، سوم این که با همین شرایط، شبیخون زده و حمله را آغاز کنند و هرچه بادا باد. میان خودشان بحث می شود و برسر هیچ یک از گزینه ها توافق حاصل نمی شود. از آن سو، رسول خدا هم درخواستش این بود که آنها بدون چون و چرا تسلیم حکم رسول خدا شوند و رسول خدا هم هر چه گفت، آنها بپذیرند. یهودیان این شرط را هم نپذیرفتند. در نهایت قریظیان گفتند که ما حکم محمد را نمی پذیریم، ولی حاضریم هر آنچه سعد بن معاذ حکم می کند را بپذیریم. گمان آنها بر این بود که سعد بن معاذ،که از متنفذان اوسیان بود، به دلیل برخی مناسبات قبیله ای که در گذشته با آنها داشت، به نفع یهودیان حکم کند. رسول خدا هم پذیرفت که سعد، حکمیت کند. سعد بن معاذ نیز این گونه حکم کرد: مردان یهودی کشته شوند. کودکان و زنانشان به اسارت در آیند و اموالشان تقسیم شود. رسول خدا نیز این حکم را تایید کرد و فردای آن روزتمام مردان قریظی را کشتند.
شاید این حادثه خونریز ترین حادثه دوران رسول خدا باشد و از بهترین شواهد برای متهم کردن اسلام به خونریزی و خشونت. اما چند نکته:
یکم: رسول خدا، با کمال آرامش و بدون هیچ درگیری ای وارد مدینه شده بود. در حقیقت مردم مدینه،خود از رسول خدا و مهاجران برای آمدن و ماندن در مدینه دعوت کرده بودند. لذا رسول خدا میهمان ناخوانده در مدینه نبود. و اگر یهودیان اطراف مدینه، مردم مدینه را برای همزیستی مسالمت آمیز پذیرفته بودند، باید رسول خدا را هم که درمیان آنها بود می پذیرفتند. اساسا خود یهودیان نیز مهاجرانی بودند که در دوره های پیشین بنا بر برخی دلایل، به اطراف مدینه هجرت کرده بودند.
دوم: وقتی مدنیت مدینه شکل گرفت و مردم مدینه محوریت رسول خدا را پذیرفتند، رسول خدا هیچ تعرضی به یهودیان نداشت. حتی آنها را مجبور به دین اسلام هم نکرد و آنها آزاد بودند که ضمن حفظ دین و آیین خود با یک همزیستی مسالمت آمیز در کنار مردم مدینه زندگی کنند.
سوم: بنای رسول خدا این بود که کم کم زمینه های مدنیت را در جامعه عرب ایجاد کند. لذا تلاش کرد که آرام آرام به جای معاهدات قبیله ای که بیشتر از ارزشهای جاهلی سرچشمه می گرفت، نوعی نظام نامه مدنی را که بر اساس حقوق اولیه انسانی است جایگزین کند. «پیمان عمومی» ای که رسول خدا در همان سال نخستین هجرت با یهودیان و مشرکان مدینه برقرار کرد، اولین گام در این زمینه بود.
چهارم: بر اساس همان معاهده عمومی، قرار بر این بود که یهودیان، با سایر مردمان مدینه زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند، تعهدی که در سخت ترین شرایط مسلمانان از سوی یهودیان نقض شد.
پنجم: جنگ احزاب، از یک نگاه، حیاتی ترین شرایط برای مسلمانان بود. مشرکان مکه، با هم دستی برخی قبایل دیگر، تصمیم خود را گرفته بودند که کار مسلمانان را یکسره کنند. هرچه از سپاه و سلاح بود با خود آورده بودند که پیروز میدان باشند. پیروزی ای که اگر حاصل می شد، از مسلمانان هیچ کس را باقی نمی گذاشتند. در آن سو، مسلمانان چندان آمادگی جنگ نداشتند و اگر آن خندق کذایی نبود، چه بسا که همه چیز از دست رفته بود. بیش از دو هفته ترس و نگرانی بر تمام مسلمانان غالب شده بود. اگر روزنه ای باز می شد و مشرکین راهی به مدینه بازمی کردند، کار مسلمانان پایان یافته بود. در این میان ضربه پذیر ترین نقطه، همان موقعیت یهود بنی قریظه بود.حتی خیانت یهودیان بنی قریظه، تا جایی پیش رفت که توافق پنهانیشان با مشرکین نهایی شد، و اگر نبود اتفاقاتی همچون حیله فردی تازه مسلمان به نام نعیم بن مسعود که موجب ایجاد فضای بد بینی میان دو طرف شد و نیز عدم موفقیت قریش در عبور از خندق و شکست عمرو بن عبدود به دلیل رشادت های حضرت علی علیه السلام و همچنین بروز طوفانی سخت که کار را بر قریش دشوار کرد و کار بجایی رسید که قریش چشم اندازی برای فتح مکه در پیش روی خود نیافت، توافق میان یهود و مشرکین کیان مسلمین را به کلی از بین می برد.
ششم: یهودیان مدینه، دچار هیچ شبهه اعتقادی ای در مورد رسول خدا نبودند. همانطور که قرآن در چند جا به طرق مختلف بیان می کند، یهودیان رسول خدا را حتی از فرزندان خود بهتر می شناختند و یقین داشتند که فرستاده خدا است. در این زمینه هیچ شک و شبهه ای نداشتند و مخالفتشان با رسول خدا صرفا از روی عناد و حسادت و دشمنی بود. رسول خدا هم با آن که می دانست آنان چنین حقد و کینه هایی دارند، با این حال آنان را بر اسلام مجبور نکرد، صرفا خواست که آنان در حق مسلمین خیانت نکنند و آرام و مسالمت آمیز در چارچوب عهدنامه های نوشته شده، زندگی کنند. چیزی که یهودیان هیچ گاه نخواستند به آن تن بدهند و درموارد متعدد به ایجاد تنش و درگیری مبادرت کردند و همین یهودیان بنی قریظه، تا پیش از واقعه احزاب، حداقل دوبار دیگر نیز نقض عهد کرده بودند.
هفتم: رسول خدا اگر یهود بنی قریظه را از بین نمی برد، بیم آن بود که آنان دوباره طرحی برای از بین بردن مسلمین بریزند. خصوصا این که هنوز هم خطر احزاب از بین نرفته بود. آنها رفته بودند که دوباره بازگردند. امروز که ما به تاریخ نگاه می کنیم و قضایای بعدی را می دانیم، چندان احساس خطر نمی کنیم. اما در آن شرایط سخت، هر گونه ملاطفت مجدد با یهودیان، ممکن بود که تمام بنیان مسلمین را از بین ببرد.
هشتم: یهودیان، با آنکه رسول خدا را حتی از فرزندان خود بهتر می شناختند و حقانیت او را یقین داشتند، با این حال تن به حکمیت فرستاده خدا ندادند و خواستند که سعد برای آنها حکم کند. شاید اگر کار به رسول خدا سپرده می شد، سرنوشت دیگری رقم می خورد. ولی آنها حتی این مقدار هم به رسولی که می دانستند از جانب خدا است اعتماد نکردند و باز هم چشم امید به روابط قبیله ای خود داشتند..
نهم: گرچه رسول خدا تلاش می کرد نظام قبیله ای را منسوخ کند و به جای آن نوعی قوانین اساسی را بر امور مردمان حاکم کند، با این حال روابط قبیله ای مستحکم تراز آن بود که در مدت زمان کوتاه از بین برود. بر همین اساس، قبایل عربی، از جمله عربهای یهودی، برای خود یک هویت یگانه قایل بودند، به این معنا که افراد سرنوشتی جدای از قبیله نداشتند. لذا اگر رسول خدا راضی به کشتن تمام مردان قبیله شد، این حکم، در فضای قبیله ای آن روز کاملا مرسوم و قابل فهم بود.
دهم: هر چند رسول خدا، بنابرهمان ارزشهای الهی، حکم کرد که هر کس اسلام بیاورد، از این کشته شدن در امان است. با این حال افراد ایمان نیاوردند. رسول خدا هم از اسلام آنها چیز زیادی نمی خواست. از آنان می خواست که به همان باوری که داشتند، یعنی حقانیت رسول خدا ( حتی به شکل زبانی) اقرار کنند و دست از دشمنی بردارند و اعلام مسالمت عملی کنند. با این حال برای همان یهودیان عرب، هویت قبیله ای آنقدر مهم بود که حاضر بودند کشته شوند، ولی برخلاف تصمیم قبیله عمل نکنند. درک این موضوع برای ما که کلا از فضای آداب و رسوم قبیله ای فاصله داریم کمی مشکل است.
یازدهم: دقت شود که رسول خدا در مراحل اولیه از یهودیان نخواست که مسلمان شوند. در نهایت که کار به حکمیت کشیده شد، از آنان خواست که اسلام بیاورند تا درامان باشند. در اینجا نباید چنین تصور شود که رسول خدا خواسته است که آنان به زور مسلمان شوند. مسلمان شدن دراین حالت هیچ معنایی نداشت جز این که تابع قوانین و الزامات مسلمین شوند و مدنیت شهر مدینه را بپذیرند و دست از نظام قبیله ای خود بردارند. به عبارت دیگر، اسلام در این مرحله معنایی جز تسلیم در برابر قوانین حاکم بر شهر مدینه و دست برداشتن از آزار و اذیت نداشت. به بیان سوم، حال که یهودیان عهدنامه را شکسته اند و فرصتی نیست که با قبیله آنها در چارچوب برخی قوانین اساسی معاهده ای بسته شود، با این حال اگر هر فردی از یهود بنی قریظه که می خواست، می توانست به طور فردی از نظام قبیله ای خودش خارج شود و با پذیرفتن اسلام- تاکید می کنم، اسلامی که یقین داشتند به حق است، خودش را از مهلکه نجات دهد. هرچند همانطور که گفته شد، نظام های قبیله ای برای یهود آنقدر محکم بوده و نیز چنان دشمنی ای با رسول خدا داشتند که با این که می دانستند او برحق است، مرگ را به زندگی مسالمت آمیز در کنار رسول خدا، رسولی که جز رحمت و آرامش نمی خواست ترجیح دادند.
دوازدهم: به اسارت گرفتن زنان و کودکان نیز معنایی جز مراقبت از آنان را نداشت. منظور از اسیر گرفتن این نیست که آنان را در زندان هایی محصور کنند و از حداقل زندگی نیز محروم نمایند. به هر حال اگر قرار است که زنان و فرزندان کشته نشوند، راهی وجود ندارد جز این که وارد جامعه مسلمین شوند. چرا که رها کردن آنها به خودشان در سرزمینی بیابانی با حداقل امکانات، در حقیقت تصمیم به از بین بردن آنها بوده است. ضمن این که رسول خدا نیز قوانین سخت گیرانه ای در جهت حفظ حقوق همین افراد نیز وضع کرده بود که آنان بتوانند در جامه مسلمین با آسایش زندگی کنند. به علاوه حتی اگر همین زنان نیز مسلمان می شدند، شرایطشان کاملا متفاوت می شد. در منابع تاریخی نقل است که حقانیت رسول خدا برای تمامی مردم مدینه اعم از یهودی و غیر یهودی آنقدر واضح شفاف بوده که حتی اگر زنی هیچ گاه هم از خانه بیرون نمی آمد ( کنایه از بی اطلاعی کامل از شرایط اجتماعی) بازهم می توانست به راحتی به حقانیت رسول خدا حکم کند.
سیزدهم: خلاصه آن که کشته شدن یهود بنی قریظه، درنتیجه عناد و دشمنی و کینه های درونی خودشان بود، که البته تا زمانی که همین کینه ها جنبه عملی پیدا نکرد و موجب خیانتی نشد که ممکن بود همه هستی مسلمین را از بین ببرد، رسول خدا آنان را به خودشان واگذار کرده بود. لذا تایید حکم کشته شدن یهود بنی قریظه، حکمی عادلانه است. نهایت این است که بگوییم رسول خدا می توانست برای آنان تخفیفی قایل شود که نشد. و به نظر می رسد با توجه به خطر بالقوه یهود و این که ممکن بود برای بار چندم با مشرکین مکه که هنوز نیز بزرگترین تهدید برای مسلمین بودند، این عدم تخفیف نیز قابل توجیه است.
چهاردهم: از شواهد موید این ادعا که حکم علیه یهود بنی قریظه حکمی کاملا قابل فهم در آن زمان بوده و ما امروزیان صرفا به دلیل فاصله زمانی و عدم شناخت شرایط نسبت به آن متعجبیم، این است که در کتب تاریخی دوران گذشته، موضوع یهود بنی قریظه چندان چشم گیر به نظر نیامده است. اولین نقل تاریخی در این زمینه مربوط به سیره ابن اسحاق است که ابن اسحاق حدود صد و پنجاه سال بعد از واقعه درگذشته است. جالب آنجا است که این واقعه در هیچ کدام از منابع یهودی نقل نشده است. حتی برخی در اصل ماجرا نیز تشکیکاتی کرده اند و معتقدند که اگر چنین چیزی اتفاق افتاده بود، یهودیان بعدی کسانی نبودند که از آن چشم پوشی کنند و از آن به عنوان یک هولوکاست صدر اسلام یاد می کردند. در دنیای امروز نیز که رابطه یهودیان و مسلمانان چندان خوب به نظر نمی رسد، سخنی از این حادثه در افواه یهودیان نیست. من تاریخ نگار نیستم که بتوانم در مورد اصل وجود این اتفاق اظهار نظر کنم، با اینحال باید گفت که از عدم ذکر این واقعه در منابع یهودی، حداقل می توان این نتیجه را گرفت که در فضای آن زمان مردمان جزیره العرب، چنین حکمی کاملا عادی به نظر می رسیده و روی همین اصل چندان نظر مورخین را جلب نکرده است.
خلاصه آن که داستان بنی قریظه گرچه از دور واقعه ای خشن و خونبار به نظر می رسد، ولی وقتی کمی نزدیک می شویم و فضای آن موقع و آنچه در حول وحوش این حادثه قرار دارد را مدنظر قرار می دهیم، می توانیم به گونه ای رفتار رسول خدا را توضیح دهیم که قابل درک باشد و همین میزان کافی است که اسلام را از خون جامگی مبرا بدانیم.
ماجرای فتح مکه
اما داستان فتح مکه که در سال هشتم هجری اتفاق افتاد: حدود دوسال قبل از این واقعه، به فاصله کمی از ماجرای جنگ احزاب، رسول خدا تصمیم گرفت که به زیارت خانه خدا برود و مناسک را انجام دهد. تحلیل رسول خدا این بود که شکست مشرکان قریش در جنگ احزاب و بازگشت بی حاصلشان به مکه، این پیام را برای همگان دارد که مشرکین مکه، دیگر به سراغ مسلمانان نخواهند آمد و جنگی به راه نخواهند انداخت. به هر حال بزرگان مکه که دستی در تجارت و حساب و کتاب داشتند، به خوبی یافته بودند که از این پس، جنگ با رسول خدا جز ضرر و زیان و ازدست رفتن داشته ها نیست. این بود که پیامبر خدا، با اطمینان از این که مشرکان مکه دیگر با رسول خدا و مسلمانان نخواهند جنگید، راهی مکه شد تا مناسک را به جای آورد. جمع کثیری از یاران نیز از مدینه عازم مکه شدند. در نزدیکی های مکه، پیامبر دستور داد تا همگان سلاحهای جنگی را بر زمین گذارند. ایشان نگهبانانی بر سلاحها قرار داد و به جمعیت مسملین دستور داد که صرفا با یک شمشیر غلاف شده، که به آن اصطلاحا سلاح مسافر گویند، به سوی حرم، عازم شوند.مشرکان مکه، از ترس این که مباد رسول خدا به قصد جنگ و درگیری آمده باشد، مانع از حضور رسول خدا در مکه شدند. پیغام ها و پیک های زیادی میان دو طرف رد و بدل شد و رسول خدا اطمینان داد که جنگی نخواهد بود و وی و یارانش صرفا برای زیارت آمده اند. رسول خدا همراه نداشتن سلاح جنگ را شاهدی بر گفته خود گرفت. با این حال مشرکان به به مسلمانان اجازه ورود به مکه را ندادند. ظاهرا از دلایل اصلی آن این بود که در صورت ورود مسلمانان به مکه، اقتدار مشرکان که در ماجرای احزاب، به شدت لطمه دیده بود، به شکل مضاعفی به چالش کشیده می شد.
به هر حال گفتگوهای زیاد و طولانی ای میان طرفین انجام شد. در نهایت، عهدنامه ای میان رسول خدا و مشرکان برقرار شد که همان صلحنامه معروف "حدیبیه" است. این صلح نامه نکات فراوانی دارد، ولی سه نکته را اشاره می کنم. نخست این که قرار شد رسول خدا و مسلمانان در آن سال، بدون زیارت خانه خدا به مدینه بازگردند ولی از سال بعد، به مدت سه روز اجازه داشته باشند که برای زیارت خانه خدا به مکه ورود کنند. دوم این که قرار شد به مدت ده سال، جنگی میان مسلمانان و مشرکان مکه صورت نگیرد و نکته آخر این که اگر هم پیمانان دیگر مسلمانان و مشرکان، به هر دلیل با یکدیگر درگیر شدند، مسلمانان و مشرکان، در آن درگیری ها مداخله مستقیم و غیر مستقیم نداشته باشند.
رسول خدا، بدون زیارت خانه خدا، به مدینه بازگشت. سال بعد به مدت سه روز، طبق توافق نامه، مناسک انجام شد و مسلمانان به مدینه بازگشتند. چند ماه بعد، اتفاقی افتاد که در حقیقت نقض کننده عهدنامه بود. قبیله بنی بکر، که هم پیمان مشرکان بود، با قبیله خزاعه که هم پیمان مسلمانان بودند درگیر شدند. جنگ را بنی بکر آغاز کرده بودند و مشرکان نیز حمایت کرده بودند و در ضمن، برخی از آنان به نفع بنی بکر در جنگ شرکت کرده بودند. کشتار افراد قبیله خزاعه، موجب شد که آنان شکایت پیش رسول خدا ببرند. رسول خدا نیز که عهدنامه را نقض شده یافت، تصمیم گرفت که به مکه بیاید. البته نه برای جنگ، بلکه برای بازگشت به سرزمین و زادگاه خودش و تعداد کثیری از مسلمانان. چرا که عهد، نقض شده بود و دلیلی نداشت که پیامبر خدا، و سایر مسلمانان، فقط سه روز در سال حق ورود به مکه را داشته باشند. البته طبیعی بود که احتمالا مشرکان اجازه ورود او را به مکه ندهند و جنگی نیز درگیرد، هر چند چنین جنگی در نگرفت.
مسلمانان به راه افتادند و در نزدیکی های مکه توقف نمودند. ابوسفیان که در میان بزرگان مکه، شرایط را بهتر درک می کرد، فهمید که یا باید مسلمانان را راضی کنند که عهدی دوباره ببندند و یا با آنها درگیر شوند و یا این که حضور رسول خدا را در مکه بپذیرند. حضوری که با اقتدار مسلمانان همراه بود و طبیعی بود که مشرکان را به حاشیه می راند.
ابوسفیان پیش دستی کرد و به سوی مسلمانان رفت تا آنها را متقاعد کنند که عهدی دوباره ببندند. پیامبر که اقتدارش نسبت به زمانی که صلح نام حدیبیه بسته شده بود، بسیار بیشتر شده بود، دلیلی بر عهدنامه دوباره، آن هم با آن شرایط نمی دید. این بود که نپذیرفت. ابوسفیان هم می دانست که جنگ به صلاح نیست. این شد که راه ورود به مکه باز شد و مسلمانان بدون خونریزی وارد مکه شدند.
من داستان را خلاصه نمودم. گفتگوها و مراودات بسیاری در آستانه فتح مکه میان مسلمانان و مشرکان صورت گرفت که برای اجتناب از تطویل، آنها را نیاوردم. مهم این است که همه آنها از جنس "گفتگو" و "مذاکره" بودند و جنگ و خونریزی ای نبود. تنها گروهی تندرو از مشرکین مکه، مقابل رسول خدا ایستاندند. آنها می خواستند که به زور از ادامه مسیر رسول خدا جلوگیری کنند. جنگ مختصری در گرفت و راه بازشد. جالب این که این گروه در خارج از مکه با مسلمانان درگیر شدند و چون نتوانسته بودند بزرگان اصلی مکه را همراه خود کنند، مقاومتشان زود شکسته شد.
هنگام ورود به مکه، پیامبر دستور داد که هر کس که اسلام بیاورد، گذشته اش جبران است. تقریبا همگان تسلیم شدند و توانستند آزادانه زندگی کنند. بازهم دقت شود که پیامبر از اسلام آنها چیزی بیش از این نمی خواست که آنها به زبان، شهادتین بگویند. امری را که یقین داشتند حق است. هیچ کس در آن زمان نیامد و بگوید که برای من حقانیت رسول خدا روشن نیست. همه می دانستند که او رسول خدا است و پیامبر هم از آنها می خواست که بپذیرند او رسول خدا است. همین و بس. پذیرفتن رسول خدا هم معنایش بیش از این نبود که دست از جنگ و آزار و اذیت بردارند. به طور مختصر، معنای اسلام آوردن مشرکان، چیزی جز این نبود که ما از این پس، دست به آزار و اذیت کسی که می دانیم فرستاده خداوند است نمی زنیم.
رسول خدا از همه شکنجه ها و فشارها و قتلهایی که مشرکان علیه مسلمانان انجام داده بودند در گذشت. تنها چند نفر استثناء شدند که پیامبر حکم قتل آنها را صادر کرد. ولی فراموش نشود که این حکم، بیشتر جنبه جزایی داشت و تحت شرایط خاصی صادر شد. با این حال اکثر این افراد نیز، نزد رسول خدا آمدند و طلب عفو کردند و در نهایت نیز بخشوده شدند. به عنوان نمونه، وحشی، قاتل حمزه، که حکم قتلش صادر شده بود، طلب بخشش کرد، رسول خدا او را بخشید. هند، که جسد حمزه را تکه تکه کرده بود نیز طلب بخشش کرد، پیامبر از او هم درگذشت. پیامبر درهمان آغاز خطبه های متعددی خواند و سعی کرد که نظام روابط مردمان را بر اساس اخلاق و مناسبات الهی تنظیم کند. پیامبر بسیار تلاش نمود که برای همگان، هم مهاجران و هم انصار و هم ساکنان مکه، این نکته را روشن کند که ازاین پس روابط به طور کلی باید دگرگون شوند و دشمنی های قبلی که بر اساس ارزشهای قبیله ای و خانوادگی بود، همگی باید کنار گذاشته شوند و هیچ کینه ای نباید احیا شود. اسلام، همه چیز را از ابتدا و براساس حقوق انسانی و اخلاق الهی بناخواهد نهاد.
ملاحظه می شود که ماجرای فتح مکه، اساسا امری خونین نیست، تا بخواهیم خونشویی کنیم. داستان فتح مکه، در حقیقت داستان "بازگشت به خانه" است. خانه ای که عده ای، دیگران را با اذیت و آزار و شکنجه بیرون رانده بودند و آن دیگران، حال که بازگشته اند، جز پیام رحمت و بخشش و ندیدن گذشته ها، پیام دیگری نیاورده اند.
فیه رجال یحبون ان یتطهروا