ایمان خونچکان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آغازینه:

یکم: از راهنمایی ها و همدلی های استاد بزرگوار جناب حجة الاسلام غنوی، برای تهیه این متن تشکر می کنم. همچنین از دو دوست محترم، سرکار خانم مریم وحید منش و جناب آقای علی نعمت پور، برای پیش خوانی و ارایه نظراتشان تشکر می کنم.

دوم: چون این نوشته برای وبلاگ شخصی تنظیم شده است، فضای نوشته، در چارچوب مقالات رسمی نیست. ضمنا از ارایه منابع نیز، در این مرحله صرف نظر شده است. هر چند کتاب تاریخ تحلیلی اسلام، جلد یکم، نوشته استاد جعفریان که تقریبا متیقنات تاریخ اسلام را آورده است، می تواند منبع خوبی برای عموم ارجاعات این نوشته باشد.  

سوم: این نوشته طولانی است. کمی صبوری می خواهد. برخی حرفها را نمی توان در دو کلمه گفت. از حوصله شما متشکرم. 

چهارم: آنچه می آید، وحی منزل نیست. جای نقد و گفتگو باز است. پیشاپیش از دوستانی که ابراز نظر می کنند و فضایی برای بحث ایجاد می کنند متشکرم. من هم گرچه در این ایام پرمشغله هستم، در حد توان در بحثهای احتمالی شرکت خواهم کرد. 

 

ایمان خونچکان!

اسلام بر تیزی شمشیر ها پیش رفت، خونها ریخت و کار خود به سامان رساند. از ایمان اسلامی خون می چکد. این را کسان بسیار گفته اند، از متفکران در دیارهای دورگرفته، تا مردم کوچه و بازار دیار مسلمانان. نه فقط آنان که سری با اسلام نداشته اند، بلکه دینداران نیز گهگاه چنین می پندارند. مخالفان، خون و خشونت را مذمت دین، و موافقان، آن را نه مذمت که نیکی و برتری اسلام نسبت به سایر ادیان می دانند.

آنان گویند: آری اسلام دین خون و خشونت است و خرده ای بر آن نیست. آنان که دین خدا و رسول را که حق است نمی پذیرند، چاره ای جز ریختن خونشان نیست. زمین باید از لوث وجود کافران پاک شود. مالک زمین خدا است و هر که دین خدا را که به بیان و بنیان رسول خدا قوام یافت ،نپذیرد، جایی روی زمین ندارد. مگر نه آنکه خداوند خود در قرآن کریمش می فرماید: قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم (قرآن، توبه: 14). پس چه باک که از سوی گروهی متهم به خونچکانی شویم؟ ما راستی و درستی را از کافران نیاموخته ایم که به طعنه و تمسخر آنان سر فرو اندازیم و کار رسول و پیشوایمان را با صد توجیه و تفسیر لاپوشانی کنیم. رسول ما در عمر یازده ساله دعوت علنی اش، قریب به هشتاد جنگ را مستقیم و غیر مستقیم فرماندهی و راهبری کرد تا کفر را در حوزه حکومت خود برچیند

ما نیز به او تاسی می کنیم و آنجا که بتوانیم، همان می کنیم که پیشوایمان کرد. مگر آیه قاتلو المشرکین کافه (قرآن، توبه: 36)، بیان قرآن نیست؟ و مگر ما مومنان به قرآن نیستیم؟ از چه هراس داریم؟ مگر رسول خدا حتی از کاروان تجاری  بی پشت و پناه بی جنگ افزار قریش هم صرف نظر نمود؟ مگر نه آنکه بر آنان یورش برد و حتی از مال التجاره کافران هم نگذشت؟ آیا این غیر از این است کافر جانش که هیچ، مالش هم مباح است؟ مگر این دستور قرآن نیست که کافران را هر جا یافتید بکشید؟اینما ثقفوا قتلوا و قتلوا تقتیلا (قرآن، احزاب: 61). چنان بکشید که چیزی از آنان باقی نماند

 

توضیح دفاعی بودن جنگهای رسول خدا نیز پذیرفتنی نیست حمله به کاروان بی جنگ افزار، دفاع از کیست؟ داستان فتح مکه دفاع است؟ فتح خیبر دفاع است؟  آنچه رسول خدا با بنی قریضه، بنی نظیر و بنی قینقاع نمود، دفاع بود؟

 

حتی رسول خدا، از قبایل نا چیز و بی چیز اطراف مدینه هم فروگذار نکرد، با کوچکترین بهانه ای به سراغ آنها می رفت و کار را با خونریزی تمام می کرد. غزوه قرطاء، غزوه بنی لحیان و غابه در شمار همین درگیری ها هستند. حتی پس از فتح مکه که قدرت مسلمانان بیشتر شد، آنان منتظر بهانه هم نمی ماندند. حمله به قبیله «طی»، قبیله حاتم طایی معروف در شمال مدینه، در شمار این حملات است.

داستان را می توان ادامه داد. می توان یکی یکی جنگهای رسول خدا را به رخ کشید و شاهدی برای خونچکانی گرفت. می توان حوادث را به هم بافت و جامه ای بر تن اسلام دوخت. جامه ای خونین و خشن.

 

مومنان خون دوست ( که در این مقال، اندکی سخنشان به مبالغه رفت) و دشمنان خرده گیر، گرچه تفسیرهای متفاوتی از خونین جامگی اسلام ارایه می دهند، اما در یک چیز مشترکند و آن این که ایمان اسلامی، سوار بر خون و خشونت پیش رفته است. چه خوب باشد، چه بد.

 

به گمان من هر دو تفسیر ناصواب است، چرا که اساسا چنین جامه ای به تن اسلام نمی آید. مراد من از این نوشته آن است که بافته های بالا را بریسم و از نو، جامه ای ببافم که می پندارم نه خونین، که رنگین جامه ای از مرحمت و عقلانیت و درایت و آزادگی است. واقعیات تاریخی را انکار نمی کنم، تنها تلاش می کنم نگاهی عمیق تر و دقیق تر بیاندازم، تا ببینیم ماجرا چه بوده است.

 

به جای کلی گویی ، تلاش می کنم که به حوادث متعددی اشاره کنم و آن حادثه ها را تحلیل نمایم. هر چند نمی توان همه تاریخ جنگهای رسول خدا را کاوش نمود. اما نمونه هایی که برگزیده ام، نمونه هایی است که بیشتر محل اشکال است. به گمانم پاسخ به این موارد و فهم فضای کلی به دست آمده از این پاسخ ها، زمینه را برای فهم سایر موارد نیز باز می کند.

 

درگیری با کاروان های تجاری

داستان مربوط می شود به اوایل هجرت رسول خدا به مدینه. مدینه در میانه راه مکه و شام قرار دارد. مشرکین مکه به تجارت با شام مشغول هستند و منبع اصلی درآمدشان همین است. مهاجران که به همراه رسول خدا در مدینه مستقر شده اند، گهگاه با کاروان های تجاری مشرکین که راهی شام هستند درگیر می شوند. نیت، تصرف اموال و دارایی های کاروان هاست. تا قبل از جنگ بدر، چندین مورد درگیری صورت می گیرد، که عموم آنها موفقیت آمیز نیستند. عموما کاروان مشرکین تلاش می کند که درگیر نشوند و هر بار از دست مسلمین به نحوی می گریزند. در هر حال نمی خواهند اموالشان را به خطر بیاندازند. واقعه نخله، تنها عملیات موفقیت آمیز مسلمین است. بر اساس دستور رسول خدا، عبدالله جحش، در کمین کاروان قریش می نشیند، کاروانی که حامل مویز و پوست برای تجارت است. گرچه کاروان برای گریختن تلاش نمود اما به هر روی مسلمانان مصمم به جنگ شدند. مسوول کاروان تجارتی را کشتند، دو نفر را به اسارت گرفتند، اموال کاروان را تصرف کردند و به مدینه بازگشتند.

می توان این حادثه را یک راهزنی تمام عیار دانست و لکه ای خون و خشونت بر جامه اسلامی انداخت، اما کاوش در لایه های زیرین، روایت دیگری دارد.

اجازه دهید کمی به عقب برگردیم. حدود ده سال از آغاز دعوت رسول خدا گذشته است. رسول به تازگی به همراه جمعی از مسلمانان به مدینه آمده اند، بهتر بگویم، به سوی مدینه گریخته اند. راهی نداشته اند. باید شهر و دیارشان را رها می کردند. فشارها بر مسلمین مکه طاقت فرسا شده است. بزرگان قریش، از شکنجه و فشار بر مسلمانان بی پناه چیزی فروگزار نکرده اند. عده ای از مسلمانان به حبشه گریخته اند. چرا حبشه؟ برای این که امید دارند که پادشاه حبشه آنها را به مکه بازنگرداند، که اگر باز می گشتند، زنده نمی ماندند. قریش با بنی هاشم قطع رابطه کرده است. تنها از بیم جنگ داخلی در مکه بود که از قتل رسول خدا صرف نظر کردند، آنهم نه برای این که طرفداران پیامبر دست به شمشیر می بردند، بلکه صرفا به خاطر یک قرار داد عصر جاهلی که اگر هر کس از قبیله ای کشته شود - هر کس که باشد، محمد فرستاده خدا باشد یا باج گیر و غداره کش، و به هر دلیل که باشد- از قبیله مقابل هم کسی باید کشته شود. آنها از ابوطالب خواستند که دیه قتل رسول خدا را دوبرابر پرداخت کنند و فردی غیر قریشی رسول خدا را به قتل برساند. وقتی ابوطالب این درخواست را رد نمود، داستان شعب ابی طالب اتفاق افتاد. سالها محاصره. بزرگان قریش از هر گونه مبادله با افراد داخل شعب جلوگیری نمودند. آنها حتی بیرون رفتن از مکه را هم برای مسلمانان جایز نمی دانستند، فقط محاصره تا مرگ یا تسلیم. عموم مسلمانان مخفیانه به مدینه می گریختند. بزرگان قریش، هر کار که می توانستند کردند. ناچار مسلمانان بی نوا، که عموما مردان و زنان تحقیر شده آن روز بودند، خانه وزندگی را رها کردند راهی دیار مدینه شدند. رسول خدا هم آنگونه رفت که می دانیم، که اگر می ماند، دیگر وقت کشتنش بود؛ به هر قیمت که بود.

مهاجران اموالشان در مدینه مصادره یا متروک شده ، شکنجه ها دیده و بعضا اعضای خانواده شان هم در مکه اسیر گشته بودند.خلاصه هیچ نداشتند. رسول خدا هم در مدینه مال و منالی نداشت که به آنان بدهد، سکوی بزرگی در مسجد مدینه که سقف و سرایی هم نداشت، در نظر گرفته شد و حدود دویست مهاجر که حتی از بخت میهمان شدن در خانه های انصار هم برخوردار نبودند، روی آن سکو زندگی می کردند، به اصحاب "صفه" با همان سکو معروف شدند.

حال اگر همین مسلمانان شکنجه دیده و مال از دست داده و خانواده ویران شده، به اموال بزرگان قریش، همان ها که با آنان چنین کرده بودند، حمله کنند، تا حداقل بخشی از زندگی از دست رفته را به دست آورند، کدام منطق آن را نکوهش می کند؟ آیا کاری غیر اخلاقی کرده اند؟ آیا رواست که حرکتشان راهزنی نام گیرد؟ دقت کنیم که آزار و اذیتی که آنها دیده اند و فشار و فقر اقتصادی ای که بر اثر زیاده خواهی های بزرگان قریش تحمل کرده اند، قصه  و داستان سرایی نیست، کمی که واقعی بیاندیشیم، حق می دهیم که آنان نیز مال خود را تقاص کنند. اگر امروز حاکمی با مردمانش چنین کند و مردمان حق خود را بستانند، آیا می توان از آن تعبیر به راهزنی و غارت کرد؟    

سه نکته:

نخست این که توجه داشته باشیم که دعوت رسول خدا در ده سال نخست مکه که منجر به آن شکنجه ها و قتل ها و فشارهای اقتصادی و روحی شد، هیچ نبود جز دعوت به خدای یگانه. یک حرکت نرم و کاملا فرهنگی. رسول خدا و یارانش که آن سختی ها را متحمل شدند، هیچ اقدام سخت مسلحانه ای نداشتند که مستوجب چنان فشارهایی باشند. فقط سخن گفته بودند. دقت کنید! فقط سخن گفته بودند و شکنجه شده بودند. مهم تر آن که حتی سخن رسول خدا و یارانش، هیچ تعرضی به ساختار قبیله و قدرت های آن نداشت. یعنی رسول خدا وقتی که در مکه دعوت به خدا و بندگی و رسالت می کرد، حتی نمی گفت که من می خواهم حاکم شما باشم. هیچ سخنی از به دست گرفتن قدرت نبود. یعنی دعوت رسول خدا، صرفا دعوت به خداوند یگانه بود. موضوع کاملا اعتقادی بود و نه تنها رنگ و بوی اقدام سخت و مسلحانه نداشت، که حتی رنگ و بوی اقدام سیاسی هم نداشت. لذا همه رنجهایی که به رسول مسلمانان رسید، به خاطر اظهار بندگی خدا و رهایی از بت ها بود و نه هیچ ادعای سیاسی نظامی دیگر.

نکته دوم این که ممکن است پرسش شود که چرا حمله به کاروان بزرگان قریش برای گرفتن حقوق از دست رفته؟ پاسخ این که مگر راه دیگری هم بود. مگر سرزمین عرب جاهلی که از تمدن و فرهنگ و اندیشه و تعقل جز چند بت، چیز دیگری داشت؟ قانون و مدنیتی بود که رسول خدا به آن مراجعه کند؟ آیا دادگاهی بود که رسول خدا در آن دادخواهی کند؟ آیا اساسا حکومت و ساختار مدنی ای وجود داشت، ولو ظالم، که رسول دادش را ابتدا از آنها بخواهد؟ در سرزمین حجاز، جز نظام قبیله چه چیز دیگر بود که حضرت بدانجا تظلم کند؟ وقتی هیچ مدنیتی نیست، برای استیفای حق، چه راهی می ماند؟ اگر ما بودیم و حق از دست رفته و گرسنگی جانکاه و فقر فرزندان و بی خانمانی و فشار و ظلم و ستم، و هیچ  راهی هم نبود جز اقدام مسلحانه، راه حل چه بود؟

نکته سوم این که رسول خدا و یارانشان هم سر جنگ نداشتند، آنها فقط می خواستند، بخشی از اموال از دست رفته شان را از طریق گرفتن اموال کاروان تقاص کنند. همین. اگر درگیری ای هم شد، که آنهم بسیار محدود بود، مقاومت طرف مقابل بود و اتفاقا در همین درگیری ها هم مسلمانان اصول را رعایت کردند که بحثهای آن را مورخین آورده اند. 

خلاصه آن که ما اقدام یاران پیامبر و حمله آنها به کاروان را از منظر امروزی خودمان، که جامعه مدنیت و قانون دارد می بینیم. ضمن این که به ریشه ها هم توجه نمی کنیم، لذا است که گمانمان این می شود که یاران پیامبر، راهزنانی بیش نبوده اند که نه برای رضای خدا، که برای به چنگ آوردن مال و منال، به کاروان بی جنگ افزار هم رحم نکرده اند، کشته اند و غارت کرده اند، حال آن که داستان، داستان دیگری بوده است.

 

جنگ های بدر، احد، احزاب

این سه جنگ، سه جنگ مهم پیش از فتح مکه هستند. در هیچ کدام از این سه جنگ، مسلمانان پیش قدم نبودند. جنگ بدر، جنگ ناخواسته ای بود که هنگامی که مسلمانان به امید تصرف مال التجاره کاروان مشرکین، راهی بیابان شدند، شرایط به گونه ای پیش رفت که مشرکین مکه سد راهشان شدند. جنگ بدر در گرفت که گرچه ناخواسته بود، ولی به پیروزی مسلمانان ختم شد.

جنگ احد نیز که در پس جنگ بدر آمد، در حقیقت به هدف جبران شکست بدر بود. جنگی با طراحی ابوسفیان و آغازگری مشرکان مکه، که این بار اتفاقا شکست از آن مسلمانان شد.

جنگ احزاب نیز یک حمله ناب از سوی مشرکان به مسلمانان مدینه بود. جنگی که در آن مشرکین مکه، با همدستی قبایل دیگر، راه انداختند. صدها کیلومتر از مکه بیرون آمدند و مدینه، محل استقرار مسلمین را محاصره کردند تا مراد دل خود را، که همان نابودی مسلمانان بود، واقعیت بخشند. آرزویی که بدان دست نیافتند.

پس هر سه جنگ مهم پیش از فتح مکه، در حقیقت دفاع مسلمین بود و اتهام خشونت و خونریزی،  از اساس اتهامی نابجا به مسلمانان است.

درگیری ها با یهود مدینه

تا پیش از فتح مکه (سال هشتم هجری)، چند درگیری با یهودیان نیز اتفاق افتاد.درگیری با یهودیان بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه، هر سه قبیله ای که در مجاورت مدینه ساکن بودند. درگیری با یهودیان بنی قینقاع و بنی نضیر، منجر به جنگ و خونریزی نشد و گرچه در هر دو مورد، یهودیان آغاز گر تنش بودند، با این حال، مساله با مهاجرت یهودیان و دور شدن از مدینه پایان یافت. می ماند داستان بنی قریظه، که اتفاقا از دو دیگر پرسش زا تر است. حکایت از این قرار است:

پس از جنگ احزاب، رسول خدا به سراغ یهود بنی قریظه رفت. یهود بنی قریظه با مسلمانان مدینه و رسول خدا معاهده ای داشت که هیچ گاه دشمنان رسول خدا را یاری نکنند. با این حال، در واقعه احزاب، یهود بنی قریظه، با مشرکین مکه هم دست شدند و قرار شد که مشرکان از بیرون به مسلمانان حمله نموده، هم زمان نیز یهود بنی قریظه، از سمت شمالی مدینه ( که خندق نداشت و رسول خدا به امید این که یهودیان هم پیمان در آن سو هستند، لذا خطری مسلمانان را تهدید نمی کند، آن قسمت را منطقه امن فرض کرده بود) به مسلمانان حمله کنند و کار را یک سره کنند، اما این هم دستی یهود و مشرکان، بی نتیجه ماند و چون مشرکان نتوانستند از خندق عبور کنند، یهودیان نیز دست به اقدامی نزدند. پس از مدتی، مشرکان مکه، کار را سخت و بی فرجام یافتند و تصمیم به بازگشت به مکه گرفتند و خطر از سر مسلمانان گذشت. پس از خلاصی موقت از مشرکان مکه، رسول خدا به دلیل عهد شکنی یهود، آن ها را محاصره نمود.

حال، یهودیان چند راه در پیش روی خود داشتند. یکی این که اسلام را بپذیرند و در آسایش زندگی کنند. دوم این که خود زنان و کودکان خویش را به دست خود بکشند تا سبک بار شده و با رسول خدا بجنگند، دراین صورت یا کشته می شدند یا پیروز، در صورت پیروزی می توانستند زندگی را دوباره آغاز کنند، سوم این که با همین شرایط، شبیخون زده و حمله را آغاز کنند و هرچه بادا باد. میان خودشان بحث می شود و برسر هیچ یک از گزینه ها توافق حاصل نمی شود. از آن سو، رسول خدا هم درخواستش این بود که آنها بدون چون و چرا تسلیم حکم رسول خدا شوند و رسول خدا هم هر چه گفت، آنها بپذیرند. یهودیان این شرط را هم نپذیرفتند.  در نهایت قریظیان گفتند که ما حکم محمد را نمی پذیریم، ولی حاضریم هر آنچه سعد بن معاذ حکم می کند را بپذیریم. گمان آنها بر این بود که سعد بن معاذ،که از متنفذان اوسیان بود، به دلیل برخی مناسبات قبیله ای که در گذشته با آنها داشت، به نفع یهودیان حکم کند. رسول خدا هم پذیرفت که سعد، حکمیت کند. سعد بن معاذ نیز این گونه حکم کرد: مردان یهودی کشته شوند. کودکان و زنانشان به اسارت در آیند و اموالشان تقسیم شود. رسول خدا نیز این حکم را تایید کرد و فردای آن روزتمام مردان قریظی را کشتند.

 

شاید این حادثه خونریز ترین حادثه دوران رسول خدا باشد و از بهترین شواهد برای متهم کردن اسلام به خونریزی و خشونت. اما چند نکته:

یکم: رسول خدا، با کمال آرامش و بدون هیچ درگیری ای وارد مدینه شده بود. در حقیقت مردم مدینه،خود از رسول خدا و مهاجران برای آمدن و ماندن در مدینه دعوت کرده بودند. لذا رسول خدا میهمان ناخوانده در مدینه نبود. و اگر یهودیان اطراف مدینه، مردم مدینه را برای همزیستی مسالمت آمیز پذیرفته بودند، باید رسول خدا را هم که درمیان آنها بود می پذیرفتند. اساسا خود یهودیان نیز مهاجرانی بودند که در دوره های پیشین بنا بر برخی دلایل، به اطراف مدینه هجرت کرده بودند.

دوم: وقتی مدنیت مدینه شکل گرفت و مردم مدینه محوریت رسول خدا را پذیرفتند، رسول خدا هیچ تعرضی به یهودیان نداشت. حتی آنها را مجبور به دین اسلام هم نکرد و آنها آزاد بودند که ضمن حفظ دین و آیین خود با یک همزیستی مسالمت آمیز در کنار مردم مدینه زندگی کنند.

سوم: بنای رسول خدا این بود که کم کم زمینه های مدنیت را در جامعه عرب ایجاد کند. لذا تلاش کرد که آرام آرام به جای معاهدات قبیله ای که بیشتر از ارزشهای جاهلی سرچشمه می گرفت، نوعی نظام نامه مدنی را که بر اساس حقوق اولیه انسانی است جایگزین کند. «پیمان عمومی» ای که رسول خدا در همان سال نخستین هجرت با یهودیان و مشرکان مدینه برقرار کرد، اولین گام در این زمینه بود.

چهارم: بر اساس همان معاهده عمومی، قرار بر این بود که یهودیان، با سایر مردمان مدینه زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند، تعهدی که در سخت ترین شرایط مسلمانان از سوی یهودیان نقض شد.

پنجم: جنگ احزاب، از یک نگاه، حیاتی ترین شرایط برای مسلمانان بود. مشرکان مکه، با هم دستی برخی قبایل دیگر، تصمیم خود را گرفته بودند که کار مسلمانان را یکسره کنند. هرچه از سپاه و سلاح بود با خود آورده بودند که پیروز میدان باشند. پیروزی ای که اگر حاصل می شد، از مسلمانان هیچ کس را باقی نمی گذاشتند. در آن سو، مسلمانان چندان آمادگی جنگ نداشتند و اگر آن خندق کذایی نبود، چه بسا که همه چیز از دست رفته بود. بیش از دو هفته ترس و نگرانی بر تمام مسلمانان غالب شده بود. اگر روزنه ای باز می شد و مشرکین راهی به مدینه بازمی کردند، کار مسلمانان پایان یافته بود. در این میان ضربه پذیر ترین نقطه، همان موقعیت یهود بنی قریظه بود.حتی خیانت یهودیان بنی قریظه، تا جایی پیش رفت که توافق پنهانیشان با مشرکین نهایی شد، و اگر نبود اتفاقاتی همچون حیله فردی تازه مسلمان به نام نعیم بن مسعود که موجب ایجاد فضای بد بینی میان  دو طرف  شد و نیز عدم موفقیت قریش در عبور از خندق و شکست عمرو بن  عبدود به دلیل رشادت های حضرت علی علیه السلام و همچنین بروز طوفانی سخت که کار را بر قریش دشوار کرد و  کار بجایی رسید که قریش چشم اندازی برای فتح مکه در پیش روی خود نیافت، توافق میان یهود و مشرکین کیان مسلمین را به کلی از بین می برد.

ششم: یهودیان مدینه، دچار هیچ شبهه اعتقادی ای در مورد رسول خدا نبودند. همانطور که قرآن در چند جا به طرق مختلف بیان می کند، یهودیان رسول خدا را حتی از فرزندان خود بهتر می شناختند و یقین داشتند که فرستاده خدا است. در این زمینه هیچ شک و شبهه ای نداشتند و مخالفتشان با رسول خدا صرفا از روی عناد و حسادت و دشمنی بود. رسول خدا هم با آن که می دانست آنان چنین حقد و کینه هایی دارند، با این حال آنان را بر اسلام مجبور نکرد، صرفا خواست که آنان در حق مسلمین خیانت نکنند و آرام و مسالمت آمیز در چارچوب عهدنامه های نوشته شده، زندگی کنند. چیزی که یهودیان هیچ گاه نخواستند به آن تن بدهند و درموارد متعدد به ایجاد تنش و درگیری مبادرت کردند و همین یهودیان بنی قریظه، تا پیش از واقعه احزاب، حداقل دوبار دیگر نیز نقض عهد کرده بودند.

هفتم: رسول خدا اگر یهود بنی قریظه را از بین نمی برد، بیم آن بود که آنان دوباره طرحی برای از بین بردن مسلمین بریزند. خصوصا این که هنوز هم خطر احزاب از بین نرفته بود. آنها رفته بودند که دوباره بازگردند. امروز که ما به تاریخ نگاه می کنیم و قضایای بعدی را می دانیم، چندان احساس خطر نمی کنیم. اما در آن شرایط سخت، هر گونه ملاطفت مجدد با یهودیان، ممکن بود که تمام بنیان مسلمین را از بین ببرد.

هشتم: یهودیان، با آنکه رسول خدا را حتی از فرزندان خود بهتر می شناختند و حقانیت او را یقین داشتند، با این حال تن به حکمیت فرستاده خدا ندادند و خواستند که سعد برای آنها حکم کند. شاید اگر کار به رسول خدا سپرده می شد، سرنوشت دیگری رقم می خورد. ولی آنها حتی این مقدار هم به رسولی که می دانستند از جانب خدا است اعتماد نکردند و باز هم چشم امید به روابط قبیله ای خود داشتند..

نهم: گرچه رسول خدا تلاش می کرد نظام قبیله ای را منسوخ کند و به جای آن نوعی قوانین اساسی را بر امور مردمان حاکم کند، با این حال روابط قبیله ای مستحکم تراز آن بود که در مدت زمان کوتاه از بین برود. بر همین اساس، قبایل عربی، از جمله عربهای یهودی، برای خود یک هویت یگانه قایل بودند، به این معنا که افراد سرنوشتی جدای از قبیله نداشتند. لذا اگر رسول خدا راضی به کشتن تمام مردان قبیله شد، این حکم، در فضای قبیله ای آن روز کاملا مرسوم و قابل فهم بود.

دهم: هر چند رسول خدا، بنابرهمان ارزشهای الهی، حکم کرد که هر کس اسلام بیاورد، از این کشته شدن در امان است. با این حال افراد ایمان نیاوردند. رسول خدا هم از اسلام آنها چیز زیادی نمی خواست. از آنان می خواست که به همان باوری که داشتند، یعنی حقانیت رسول خدا ( حتی به شکل زبانی) اقرار کنند و دست از دشمنی بردارند و اعلام مسالمت عملی کنند. با این حال برای همان یهودیان عرب، هویت قبیله ای آنقدر مهم بود که حاضر بودند کشته شوند، ولی برخلاف تصمیم قبیله عمل نکنند. درک این موضوع برای ما که کلا از فضای آداب و رسوم قبیله ای فاصله داریم کمی مشکل است.

یازدهم: دقت شود که رسول خدا در مراحل اولیه از یهودیان نخواست که مسلمان شوند. در نهایت که کار به حکمیت کشیده شد، از آنان خواست که اسلام بیاورند تا درامان باشند. در اینجا نباید چنین تصور شود که رسول خدا خواسته است که آنان به زور مسلمان شوند. مسلمان شدن دراین حالت هیچ معنایی نداشت جز این که تابع قوانین و الزامات مسلمین شوند و مدنیت شهر مدینه را بپذیرند و دست از نظام قبیله ای خود بردارند. به عبارت دیگر، اسلام در این مرحله معنایی جز تسلیم در برابر قوانین حاکم بر شهر مدینه و دست برداشتن از آزار و اذیت نداشت. به بیان سوم، حال که یهودیان عهدنامه را شکسته اند و فرصتی نیست که با قبیله آنها در چارچوب برخی قوانین اساسی معاهده ای بسته شود، با این حال اگر هر فردی از یهود بنی قریظه که می خواست، می توانست به طور فردی از نظام قبیله ای خودش خارج شود و با پذیرفتن اسلام- تاکید می کنم، اسلامی که یقین داشتند به حق است، خودش را از مهلکه نجات دهد. هرچند همانطور که گفته شد، نظام های قبیله ای برای یهود آنقدر محکم بوده و نیز چنان دشمنی ای با رسول خدا داشتند که با این که می دانستند او برحق است، مرگ را به زندگی مسالمت آمیز در کنار رسول خدا، رسولی که جز رحمت و آرامش نمی خواست  ترجیح دادند.

دوازدهم: به اسارت گرفتن زنان و کودکان نیز معنایی جز مراقبت از آنان را نداشت. منظور از اسیر گرفتن این نیست که آنان را در زندان هایی محصور کنند و از حداقل زندگی نیز محروم نمایند. به هر حال اگر قرار است که زنان و فرزندان کشته نشوند، راهی وجود ندارد جز این که وارد جامعه مسلمین شوند. چرا که رها کردن آنها به خودشان در سرزمینی بیابانی با حداقل امکانات، در حقیقت تصمیم به از بین بردن آنها بوده است. ضمن این که رسول خدا نیز قوانین سخت گیرانه ای در جهت حفظ حقوق همین افراد نیز وضع کرده بود که آنان بتوانند در جامه مسلمین با آسایش زندگی کنند. به علاوه حتی اگر همین زنان نیز مسلمان می شدند، شرایطشان کاملا متفاوت می شد. در منابع تاریخی نقل است که حقانیت رسول خدا برای تمامی مردم مدینه اعم از یهودی و غیر یهودی آنقدر واضح  شفاف بوده که حتی اگر زنی هیچ گاه هم از خانه بیرون نمی آمد ( کنایه از بی اطلاعی کامل از شرایط اجتماعی) بازهم می توانست به راحتی به حقانیت رسول خدا حکم کند.

سیزدهم: خلاصه آن که کشته شدن یهود بنی قریظه، درنتیجه عناد و دشمنی و کینه های درونی خودشان بود، که البته تا زمانی که همین کینه ها جنبه عملی پیدا نکرد و موجب خیانتی نشد که ممکن بود همه هستی مسلمین را از بین ببرد، رسول خدا آنان را به خودشان واگذار کرده بود. لذا تایید حکم کشته شدن یهود بنی قریظه، حکمی عادلانه است. نهایت این است که بگوییم رسول خدا می توانست برای آنان تخفیفی قایل شود که نشد. و به نظر می رسد با توجه به خطر بالقوه یهود و این که ممکن بود برای بار چندم با مشرکین مکه که هنوز نیز بزرگترین تهدید برای مسلمین بودند، این عدم تخفیف نیز قابل توجیه است.

چهاردهم: از شواهد موید این ادعا که حکم علیه یهود بنی قریظه حکمی کاملا قابل فهم در آن زمان بوده و ما امروزیان صرفا به دلیل فاصله زمانی و عدم شناخت شرایط نسبت به آن متعجبیم، این است که در کتب تاریخی دوران گذشته، موضوع یهود بنی قریظه چندان چشم گیر به نظر نیامده است. اولین نقل تاریخی در این زمینه مربوط به سیره ابن اسحاق است که ابن اسحاق حدود صد و پنجاه سال بعد از واقعه درگذشته است. جالب آنجا است که این واقعه در هیچ کدام از منابع یهودی نقل نشده است. حتی برخی در اصل ماجرا نیز تشکیکاتی کرده اند و معتقدند که اگر چنین چیزی اتفاق افتاده بود، یهودیان بعدی کسانی نبودند که از آن چشم پوشی کنند و از آن به عنوان یک هولوکاست صدر اسلام یاد می کردند. در دنیای امروز نیز که رابطه یهودیان و مسلمانان چندان خوب به نظر نمی رسد، سخنی از این حادثه در افواه یهودیان نیست. من تاریخ نگار نیستم که بتوانم در مورد اصل وجود این اتفاق اظهار نظر کنم، با اینحال باید گفت که از عدم ذکر این واقعه در منابع یهودی، حداقل می توان این نتیجه را گرفت که در فضای آن زمان مردمان جزیره العرب، چنین حکمی کاملا عادی به نظر می رسیده و روی همین اصل چندان نظر مورخین را جلب نکرده است.

 

خلاصه آن که داستان بنی قریظه گرچه از دور واقعه ای خشن و خونبار به نظر می رسد، ولی وقتی کمی نزدیک می شویم و فضای آن موقع و آنچه در حول وحوش این حادثه قرار دارد را مدنظر قرار می دهیم، می توانیم به گونه ای رفتار رسول خدا را توضیح دهیم که قابل درک باشد و همین میزان کافی است که اسلام را از خون جامگی مبرا بدانیم.

 

ماجرای فتح مکه  

اما داستان فتح مکه که در سال هشتم هجری اتفاق افتاد: حدود دوسال قبل از این واقعه، به فاصله کمی از ماجرای جنگ احزاب، رسول خدا تصمیم گرفت که به زیارت خانه خدا برود و مناسک را انجام دهد. تحلیل رسول خدا این بود که شکست مشرکان قریش در جنگ احزاب و بازگشت بی حاصلشان به مکه، این پیام را برای همگان دارد که مشرکین مکه، دیگر به سراغ مسلمانان نخواهند آمد و جنگی به راه نخواهند انداخت. به هر حال بزرگان مکه که دستی در تجارت و حساب و کتاب داشتند، به خوبی یافته بودند که از این پس، جنگ با رسول خدا جز ضرر و زیان و ازدست رفتن داشته ها نیست. این بود که پیامبر خدا، با اطمینان از این که مشرکان مکه دیگر با رسول خدا و مسلمانان نخواهند جنگید، راهی مکه شد تا مناسک را به جای آورد. جمع کثیری از یاران نیز از مدینه عازم مکه شدند. در نزدیکی های مکه، پیامبر دستور داد تا همگان سلاحهای جنگی را بر زمین گذارند. ایشان نگهبانانی بر سلاحها قرار داد و به جمعیت مسملین دستور داد که صرفا با یک شمشیر غلاف شده، که به آن اصطلاحا سلاح مسافر گویند، به سوی حرم، عازم شوند.مشرکان مکه، از ترس این که مباد رسول خدا به قصد جنگ و درگیری آمده باشد، مانع از حضور رسول خدا در مکه شدند. پیغام ها و پیک های زیادی میان دو طرف رد و بدل شد و رسول خدا اطمینان داد که جنگی نخواهد بود و وی و یارانش صرفا برای زیارت آمده اند. رسول خدا همراه نداشتن سلاح جنگ را شاهدی بر گفته خود گرفت. با این حال مشرکان به به مسلمانان اجازه ورود به مکه را ندادند. ظاهرا از دلایل اصلی آن این بود که در صورت ورود مسلمانان به مکه، اقتدار مشرکان که در ماجرای احزاب، به شدت لطمه دیده بود، به شکل مضاعفی به چالش کشیده می شد.

به هر حال گفتگوهای زیاد و طولانی ای میان طرفین انجام شد. در نهایت، عهدنامه ای میان رسول خدا و مشرکان برقرار شد که همان صلحنامه معروف "حدیبیه" است. این صلح نامه نکات فراوانی دارد، ولی سه نکته را اشاره می کنم. نخست این که قرار شد رسول خدا و مسلمانان در آن سال، بدون زیارت خانه خدا به مدینه بازگردند ولی از سال بعد، به مدت سه روز اجازه داشته باشند که برای زیارت خانه خدا به مکه ورود کنند. دوم این که قرار شد به مدت ده سال، جنگی میان مسلمانان و مشرکان مکه صورت نگیرد و نکته آخر این که اگر هم پیمانان دیگر مسلمانان و مشرکان، به هر دلیل با یکدیگر درگیر شدند، مسلمانان و مشرکان، در آن درگیری ها مداخله مستقیم و غیر مستقیم نداشته باشند.

رسول خدا، بدون زیارت خانه خدا، به مدینه بازگشت. سال بعد به مدت سه روز، طبق توافق نامه، مناسک انجام شد و مسلمانان به مدینه بازگشتند. چند ماه بعد، اتفاقی افتاد که در حقیقت نقض کننده عهدنامه بود. قبیله بنی بکر، که هم پیمان مشرکان بود، با قبیله خزاعه که هم پیمان مسلمانان بودند درگیر شدند. جنگ را بنی بکر آغاز کرده بودند و مشرکان نیز  حمایت کرده بودند و در ضمن، برخی از آنان به نفع بنی بکر در جنگ شرکت کرده بودند. کشتار افراد قبیله خزاعه، موجب شد که آنان شکایت پیش رسول خدا ببرند. رسول خدا نیز که عهدنامه را نقض شده یافت، تصمیم گرفت که به مکه بیاید. البته نه برای جنگ، بلکه برای بازگشت به سرزمین و زادگاه خودش و تعداد کثیری از مسلمانان. چرا که عهد، نقض شده بود و دلیلی نداشت که پیامبر خدا، و سایر مسلمانان، فقط سه روز در سال حق ورود به مکه را داشته باشند. البته طبیعی بود که احتمالا مشرکان اجازه ورود او را به مکه ندهند و جنگی نیز درگیرد، هر چند چنین جنگی در نگرفت.

مسلمانان به راه افتادند و در نزدیکی های مکه توقف نمودند. ابوسفیان که در میان بزرگان مکه، شرایط را بهتر درک می کرد، فهمید که یا باید مسلمانان را راضی کنند که عهدی دوباره ببندند و یا با آنها درگیر شوند و یا این که حضور رسول خدا را در مکه بپذیرند. حضوری که با اقتدار مسلمانان همراه بود و طبیعی بود که مشرکان را به حاشیه می راند.

ابوسفیان پیش دستی کرد و به سوی مسلمانان رفت تا آنها را متقاعد کنند که عهدی دوباره ببندند. پیامبر که اقتدارش نسبت به زمانی که صلح نام حدیبیه بسته شده بود، بسیار بیشتر شده بود، دلیلی بر عهدنامه دوباره، آن هم با آن شرایط نمی دید. این بود که نپذیرفت. ابوسفیان هم می دانست که جنگ به صلاح نیست. این شد که راه ورود به مکه باز شد و مسلمانان بدون خونریزی وارد مکه شدند.

من داستان را خلاصه نمودم. گفتگوها و مراودات بسیاری در آستانه فتح مکه میان مسلمانان و مشرکان صورت گرفت که برای اجتناب از تطویل، آنها را نیاوردم. مهم این است که همه آنها از جنس "گفتگو" و "مذاکره" بودند و جنگ و خونریزی ای نبود. تنها گروهی تندرو از مشرکین مکه، مقابل رسول خدا ایستاندند. آنها می خواستند که به زور از ادامه مسیر رسول خدا جلوگیری کنند. جنگ مختصری در گرفت و راه بازشد. جالب این که این گروه در خارج از مکه با مسلمانان درگیر شدند و چون نتوانسته بودند بزرگان اصلی مکه را همراه خود کنند، مقاومتشان زود شکسته شد.

هنگام ورود به مکه، پیامبر دستور داد که هر کس که اسلام بیاورد، گذشته اش جبران است. تقریبا همگان تسلیم شدند و توانستند آزادانه زندگی کنند. بازهم دقت شود که پیامبر از اسلام آنها چیزی بیش از این نمی خواست که آنها به زبان، شهادتین بگویند. امری را که یقین داشتند حق است. هیچ کس در آن زمان نیامد و بگوید که برای من حقانیت رسول خدا روشن نیست. همه می دانستند که او رسول خدا است و پیامبر هم از آنها می خواست که بپذیرند او رسول خدا است. همین و بس. پذیرفتن رسول خدا هم معنایش بیش از این نبود که دست از جنگ و آزار و اذیت بردارند. به طور مختصر، معنای اسلام آوردن مشرکان، چیزی جز این نبود که ما از این پس، دست به آزار و اذیت کسی که می دانیم فرستاده خداوند است نمی زنیم.

رسول خدا از همه شکنجه ها و فشارها و قتلهایی که مشرکان علیه مسلمانان انجام داده بودند در گذشت. تنها چند نفر استثناء شدند که پیامبر حکم قتل آنها را صادر کرد. ولی فراموش نشود که این حکم، بیشتر جنبه جزایی داشت و تحت شرایط خاصی صادر شد. با این حال اکثر این افراد نیز، نزد رسول خدا آمدند و طلب عفو کردند و در نهایت نیز بخشوده شدند. به عنوان نمونه، وحشی، قاتل حمزه، که حکم قتلش صادر شده بود، طلب بخشش کرد، رسول خدا او را بخشید. هند، که جسد حمزه را تکه تکه کرده بود نیز طلب بخشش کرد، پیامبر از او هم درگذشت. پیامبر درهمان آغاز خطبه های متعددی خواند و سعی کرد که نظام روابط مردمان را بر اساس اخلاق و مناسبات الهی تنظیم کند. پیامبر بسیار تلاش نمود که برای همگان، هم مهاجران و هم انصار و هم ساکنان مکه، این نکته را روشن کند که ازاین پس روابط به طور کلی باید دگرگون شوند و دشمنی های قبلی که بر اساس ارزشهای قبیله ای و خانوادگی بود، همگی باید کنار گذاشته شوند و هیچ کینه ای نباید احیا شود. اسلام، همه چیز را از ابتدا و براساس حقوق انسانی و اخلاق الهی بناخواهد نهاد.

ملاحظه می شود که ماجرای فتح مکه، اساسا امری خونین نیست، تا بخواهیم خونشویی کنیم. داستان فتح مکه، در حقیقت داستان "بازگشت به خانه" است. خانه ای که عده ای، دیگران را با اذیت و آزار و شکنجه بیرون رانده بودند و آن دیگران، حال که بازگشته اند، جز پیام رحمت و بخشش و ندیدن گذشته ها، پیام دیگری نیاورده اند. 

ایمان خونچکان ( ادامه)

   حمله به قبایل پراکنده در سرزمین عربستان

می ماند حملات متفرقه ای که مسلمانان به قبایل حاشیه ای سرزمین عربستان داشته اند. اجازه دهید ابتدا برخی از این موارد را برشمارم.

در غزوه قرطاء، ابن مسلمه به همراه تنی چند از اصحاب، راهی منطقه نجد شد که در آن قبایل هوازن وجود داشتند. پس از جنگی مختصر، وی موفق شد که شماری از مشرکان را به قتل رسانده،  غنایمی به دست آورد. در این جنگ، بزرگ این منطقه، ابن اثال، به اسارت در آمد. وی را نزد رسول خدا بردند و پس از سه روز گفتگو، اسلام آورد. وی بعدها از حامیان مسلمانان شد به گونه ای که دیگر اجازه نداد گندم تولیدی قبایلشان به دست مشرکان مکه برسد. هر چند با وساطت رسول خدا، ورود گندم به مکه آزاد شد. این حادثه مربوط به قبل از فتح مکه است.

در غزوه غابه، که منطقه ای است در نزدیکی شمال مدینه نیز قبیله ساکن در این منطقه شکست خورد و تحت حاکمیت مدینه آمد. دلیل بروز این جنگ، حمله اهل غابه به گله شتران اهل مدینه بود که برای چرا، به آن منطقه برده شده بودند و توسط اهل غابه شبیخون زده شده بودند.

قبیله طی ( مربوط به حاتم طایی)، از جمله قبایلی بود که بعد از فتح مکه اسلام آورد. اهل طی، که در نواحی دوردستی از مکه زندگی می کردند، کماکان بت پرست باقی مانده بودند. رسول خدا سپاهی صد و پنجاه نفری به فرماندهی امام علی به آن دیار گسیل داشت.  گرچه قبیله طی، از حضور سپاه اسلام مطلع بود و خود را برای مبارزه به طور نسبی آماده کرده بود، اما حمله غافل گیر کننده سپاه امام باعث شد که شمار زیادی از افراد قبیله به اسارت درآیند و شتران و گوسفندان فراوانی به غنیمت مسلمانان درآیند.  حاتم بعد از مدتی ، به مدینه آمد. نزد رسول خدا رفت و خود را معرفی کرد. حضرت او را همراه خود به خانه برد، احترام رسول خدا به او، منجر به اسلام آوردن وی شد.

جنگ با قبیله بنی تمیم نیز مربوط به بعد از فتح مکه است. وقتی قبیله خزاعه، از قبایل مسلمان و هم پیمان با رسول خدا، زکات خود را جمع کردند تا به نمایندگان رسول خدا بسپارند، بنی تمیم مانع شدند. آنها آماده جنگ شده،  شمشیر کشیدند و گفتند که اجازه نمی دهند که حتی یک شتر به عنوان زکات برده شود. نمایندگان رسول خدا که اوضاع را آبستن جنگ و کشتار دیدند، از گرفتن زکات صرف نظر کرده به مدینه بازگشتند. رسول خدا به سرعت سپاهی آماده کرد تا به سراغ بنی تمیم که در حال کوچ به محلی دیگر بودند، رفتند. پس از درگیری، بسیاری از بنی تمیم به اسارت درآمدند. روسای بنی تمیمی به مدینه آمدند تا با رسول خدا مذاکره کنند. پس انجام گفتگوهایی، آنها اسلام آوردند. رسول خدا اسرایشان را به همراه هدایایی به آنها بازگرداند.

سال نهم هجری، یعنی سال پس از فتح مکه، سال وفود نام گرفته است. علت این نامگذاری آن است که در این سال، هیات های نمایندگی ( وفود) بسیاری نزد رسول خدا آمدند و اسلام آوردند. از مهمترین این وفدها، وفد ثقیف است. ثقیفیان، ساکنان شهر طائف بودند که دربرار حمله سپاه مسلمین به شهرشان مقاوت کردند. هر چند بعد از مدتی به این نتیجه رسیدند که مقاومت بی فایده است و تا وقتی اسلام را نپذیرند، به نوعی در محاصره و تحریم قرار دارند. هیات نمایندگی ای از سوی آنان به پیشگاه رسول خدا آمد. رسول خدا ازآنها استقبال کرد و به گرمی با آنان برخورد نمود. برای آنها چند خیمه در کنار مسجد زدند و آنها برای چند روز از آنچه در میان مسلمانان می گذشت با خبر شدند. آنان سپس چند شرط برای اسلامشان مطرح کردند. یکی این که مردانشان آزاد باشند که با هر زنی رابطه جنسی برقرار کنند. حضرت نپذیرفت و آن را فحشاء خواند. دیگر آن که خواستند ربا کماکان میانشان حلال باشد. حضرت این را هم نپذیرفت. سوم این که شراب آزاد باشد. حضرت این را هم نپذیرفت. چهارم این که بت معروفشان، "ربه"، برای مدتی بر جای بماند. حضرت نپذیرفتند. گفتند که مشکل، زنان و عوام قوم اند که شکسته شدن بتشان را تاب نمی آورند. نیز گفتند اگر قرار است این بت شکسته شود، نباید به دست خودشان باشد. حضرت کسانی از مسلمانان را فرستاد تا آن بت را شکستند. بدین ترتیب طائف نیز اسلام آورد.

شاید سخت ترین مورد برای توضیح رفتار رسول خدا، همین حملات سپاه مسلمانان به قبایل باشد. اگر در مورد جنگ با یهودیان مدینه یا مشرکان مکه در احد و بدر و نیز مبارزه برای فتح مکه، دلایلی وجود داشت و ریشه آن به اقدام از طرف مقابل برمی گشت، ولی در مورد قبایل فرعی، ظاهرا داستان متفاوت است. چرا که در بسیاری موارد، قبایل اساسا نه جنگی به راه انداخته بودند و نه آزار و اذیتی به مسلمانان داشتند، با این حال به نظر می رسد رسول خدا آنان را با زور شمشیر، مجبور به پذیرش اسلامشان کرد.

به گمان من این احساس که  مسلمانان با خشونت و زورگویی، دیگران را زیر پرچم اسلام آوردند، ناشی از تصور نه چندان صحیح فضای حاکم برای سرزمین عربستان در زمان رسول خداست. درحقیقت، اشکال از آنجا ناشی می شود که ما درمورد آنچه در هزار و چهارصد سال پیش در سرزمین عربستان گدشته است، با معیارهای امروزی مدنیت قضاوت می کنیم. گمان ما این است که جامعه عربی آن زمان، جامعه ای بوده است که مردم، هر روز صبح که از خواب بیدار می شدند، هر کدام خانه ای داشته اند و شغلی و کسب و کاری. مردم به سراغ کارهای خود می رفته اند و در پایان روز به خانه های خود باز می گشتند. با یکدیگر گفتگو می کردند و با سایر قبایل نیز مرواداتی داشته اند. ما درحقیقت روابط مردم و مناسبات مردم سرزمین حجاز را چیزی شبیه مناسبات مردمان امروزی می دانیم، ولی مقداری ساده تر و ابتدایی تر. بعد این پرسش برای ما پیش می آید که چرا رسول خدا، با جنگ و درگیری اسلام را به قبایل تحمیل کرد و چرا مثلا این گونه نبود که حضرت، اسلام را بر آنان عرضه کند و انتخاب را به عهده خودشان بگذارد. پاسخ آن است که فضای حاکم بر عربستان آن روز، اساسا هیچ بویی از مدنیت نبرده بود که نوبت به گفت و گو بر سر مسایل اعتقادی برسرد.

به غیر از یکی دو شهر همچون مکه و مدینه، که آنها هم شهر به معنای امروزی آن نبودند، مردمان در سرزمین حجاز، در ابتدایی ترین شکل خود زندگی می کردند. مردمان حتی پوشش درستی برای بدن های خود نداشتند. فقر و گرسنگی و خشونت بیابان و نبود منابع طبیعی متناسب با زیست افراد، از مردمان شبه جزیره، انسانهایی جنگ جو و خشن ساخته بود. اینگونه نبوده که مردم قبایل هر صبح که از خواب بیدار می شدند، شغل و کار مناسبی داشته باشند و مشغول به زندگی باشند. بلکه آنان برای معاش خود، راهی جز حمله به قبایل دیگر و دزدیدن و ربودن داشته های دیگران و راهزنی و غیره، نداشتند. هر روز صبح برای عموم قبایل، روزی برای جنگ بوده است. یعنی اگر ما و شما هر روز صبح که بر می خیزیم، به دنبال کسب و کار خود هستیم و از خود نمی پرسیم که امروز نوبت کیست که با او بجنگیم، مردمان قبایل، عموما به طور روزمره، شغلشان جنگیدن و غنیمت گرفتن بوده است. به تعبیر امروزی تر، اگر پارادیم فکری عموم انسان های امروزی، پارادایم صلح و همزیستی است، پارادایم مردمان آن زمان سرزمین عربستان، پارادایم جنگ بوده است.

دقت شود که وقتی پارادیم و فضای عمومی یک جامعه ای جنگیدن و راهزنی و قتل و غارت باشد، هر حرکت فرهنگی ای در این جامعه نیز، در ابتدا معنایی هماهنگ با پارادیم جنگ داشته است. تصور کنید که قبیله ای کلا از راه جنگ و درگیری زندگی می کند و نسل اندر نسل نیز این خصیصه منتقل شده است، حال یک گروه دیگری، می خواهند با آنان بر سر مسایل اعتقادی، "گفتگو" کنند. اساسا مردمان قبیله، چه درکی از مفهوم گفتگو دارند و فهمشان از " تفاهم و تعقل" چیست؟ اینان حتی اگر گروه دیگر واقعا هم قصد گفتگو داشته باشند، با عکس العمل خشونت آمیز پاسخ خواهند داد. این فضا، دقیقا فضای حاکم بر شبه جزیره عربستان بوده است. مردمان، به طور کلی درکی از مفاهیمی چون، "اندیشه و تعقل"، "گتفگو"، نداشته اند.

بنابراین اگر واقعا جامعه ای به مرحله ای رسیده باشد که مفاهیمی چون تفکر و بیان و خردورزی در آن جامعه معنا داشته باشد، آنگاه می توان پرسید که چرا مثلا با آنان بر سر مسایل اعتقادی گفتگو نشده است.

بر همین اساس، گرچه پیامبر می خواست که با گفتگو و تبادل نظر و بیان حقایق، قبایل را به اسلام دعوت کند، ولی این قبایل اساسا نه گوشی برای شنیدن داشتند و نه حرفی برای گفتن، حتی اگر این حرف صد در صد مخالف اندیشه های اسلامی بوده باشد. اساسا آنها وارد حدی از مدنیت نشده بودند که این امور برایشان معنا داشته باشد. بیشتر شبیه شکارچیان سرگردانی بوده اند که در بیابان می گشتند تا لقمه غذایی پیدا کنند. افرادی که آنقدر فقیر و دور از تمدن بودند که حتی توانی برای پوشش مناسب خود نداشتند.

حتی اگر کسی به قصد گفتگو نیز با این قبایل مواجهه داشته باشد، این گفتگو ها به سرعت تبدیل به درگیری فیزیکی می شود، چرا که اساسا آنها همه چیز را در پارادایم جنگ متوجه می شوند.

برای چنین جامعه قبیله ای پراکنده، ابتدایی ترین چیز، حتی پیش از آنکه بحثی از اعتقاد و آزادی بیان و این قبیل امور باشد، مدنی کردن آنها است. به این معنا که سلاح را برزمین بگذارند و ازا ین پس به جای آنکه در پارادایم جنگ زندگی کنند، در پارادایم صلح امور بگذرانند. یعنی همشان بر زندگی با آرامش باشد و جنگ امری استثناء باشد و این همان کاری بود که رسول خدا انجام داد.

رسول خدا، گرچه با قوه قهریه و غلبه، قبایل سرکش را به اطاعت واداشت، ولی این زور و غلبه، نه به انگیزه تحمیل عقیده بود، بلکه به انگیزه آوردن قبایل در چارچوب مدنیت بود. اساسا راه دیگری هم وجود نداشت که این قبایل سرکش وارد فضای مدنیت شوند. رسول خدا چه می توانست بکند؟ اگر از آنها با گفتگو دعوت می کرد که وارد فضای مدنیت شوند و عادات و آداب قبیله را کنار بگذارند، آنها این دعوت رسول خدا را تعبیر به جنگ می کردند.

در برخورد با کسانی که فقط منطق جنگ و خونریزی را می فهمند، دوراه بیشتر نیست، یا با آنها جنگید و تسلیمشان کرد و وارد فضای مدنیت نمود و یا آنکه رهایشان کرد تا دربیابان سرگردان باشند  هم به خودشان ضربه بزنند و هم این که گاه و بیگاه به مدنیت نوپای به وجود آمده حمله کنند و خرابی و خون به پا کنند. به گمان من این که رسول خدا با قبایل، حتی به صورت ابتدایی در گیر می شد، از باب رحمت رسول خدا بوده که می خواسته آنها را در چارچوب های مدنی وارد کند.

دقت کنیم که اگر مردمان قبایل اهل اندیشه و بیان بودند، پیامبر هم از راه اندیشه وارد می شد، حال چه آنها می پذیرفتند چه نمی پذیرفتند و این گونه نبود که اگر آنها عقیده اسلام را نمی پذیرفتند، پیامبر آنهارا با زور وادار به پذیرش می کرد.

تفاوت رفتار رسول خدا را با اهل کتاب و قبایل این نکته را به خوبی نشان می دهد. پیامبر هیچ گاه با اهل کتاب به طور ابتدایی نجنگید. دلیلش این است که آنها از فضای جنگ و خونریزی فاصله گرفته بودند، با آموزه های عیسی مسیح و موسی آشنا شده بودند و گرچه همان اعتقادات نیز به کلی منحرف شده بود، ولی به هر حال، اهل کتاب، با فکر و اندیشه و عقیده و سایر عناصر مدنیت آشنا بودند. پیامبر هم از راه گفتگو وارد شد. عقاید را گفت. عده ای از اهل کتاب پذیرفتند و عده ای نیز، چه موجه و چه غیر موجه، نپذیرفتند. پیامبر هم آنها را در انتخابشان آزاد گذاشت و تا زمانی که دست به شمشیر و خیانت نبردند، اجازه داشتند آزادانه، به همان عقیده ای که داشتند، زندگی کنند. نمونه زندگی آزادانه اهل کتاب در اواخر دوران زندگی پیامبر و امام علی علیه السلام، نشانه بارز این ادعا است.

اما در مورد قبایل عربی، موضوع کاملا متفاوت است. آنان اساسا اهل فکر و خردورزی نیستند، هر چند اندیشه نادرست، که باب گفتگو باز شود. آنان به کلی با این مفاهیم بیگانه اند. جز جنگ چیزی نمی فهمند و با همان منطق نیز باید آنها را تسلیم نمود.

بنابراین، اگر رسول خدا به طور ابتدایی با برخی قبایل درگیر می شود به این دلیل است که ایشان از آنها می خواهد که تسلیم یک سری قوانین و قواعد باشند و دست از زندگی جنگجویانه بردارند، ولی آنها از همین دعوت نیز، تعبیر به حمله به قلمرو خودشان می کنند و تصمیم به مقابله می گیرند، رسول خدا نیز راهی جز درگیری و به انقیاد آوردن آنها ندارد.

لذا، به گمان من، درگیری اصلی رسول خدا با قبایل عربی، نه بر سر اعتقادات بود، که بر سر دعوت آنها برای ورود به وادی مدنیت و تفکر بود. در حقیقت درخواست رسول خدا از قبایل این بود که دست از جنگ بردارند و تن به قوانین جدیدی بدهند که ضامن زندگی آرام همگان، از جمله همان قبایل بود.

ممکن است کسی بگوید که رسول خدا، قبایل را دعوت به اسلام می کرده است و نه مدنیت و از آنان می خواست که به زور اسلام بیاورند و این با مدعای گفته شده در بالا منافات دارد. پاسخ من این است که درست است که رسول خدا با قهر و غلبه می خواست که اسلام بیاورند، ولی این دعوت به اسلام، بیشتر معطوف به مدنیتی بود که اسلام در درون خود داشت. یعنی اسلام، علاوه بر مسایل اعتقادی، چارچوب هایی برای زندگی مدنی داشته و دارد، پیامبر خدا نیز، هدف اولیه اش این بود که عرب جاهلی را وارد فضای مدنیت کند تا زمینه برای فهم اعتقادات باز شود. بنابراین به گمان من دعوت رسول خدا به اسلام، دعوت به اسلام از حیث مدنی بودن آن بود. رسول خد، در مراحل آغازین بیش از این نمی خواست که مردم دست از زندگی در پارادیم جنگ و خونریزی بردارند. حال که مردم باید وارد فضای مدنیت بشوند، و در سرزمین عربستان، هیچ مدنیتی غیر از آنچه که اسلام آورده است وجود ندارد، پس لاجرم همه قبایل باید اسلام را بپذیرند.

حال ممکن است مجددا اشکال شود که پیامبر خدا، صرفا به جنبه های مدنی اسلام دعوت نمی کرد،بلکه از آنها می خواست که به خدای واحد هم ایمان بیاورند و این امری اعتقادی است. شاید واقعا مردم قبایل تمایلی به پذیرش اسلام، از حیث اعتقادی نداشتند هر چند آمادگی پذیرش مدنیت را داشتند.

به گمان من این اشکال مجددا ناشی از منطبق کردن فضای امروز با فضای آن روز است. بلی، اگر عرب جاهلی بیابان گرد آن زمان هم مانند انسانهای امروزی بودند، این اشکال به جا بود. ولی اساسا اعراب جاهلی برای باورهای جاهلی خودش همچون احترام به بت هایشان و پرستیدن آنها، توضیحی نداشتند. اینگونه نبود که در مقابل "تفکر" اسلامی، "تفکر" بت پرستی وجود داشته باشد. آن طرف اساسا تفکری نبود و جز یک سری عادات جاهلی چیز دیگری وجود نداشت. این گونه نبود که مثلا وقتی پیامبر اسلام یک بتی را می شکست، عده ای از مردم قبایل وجود داشته باشند که بخواهند با استدلال، ولو استدلال نادرست، با پیامبر محاجه و بحث داشته باشند. پرستش بت ها و پیروی از عادات جاهلی، در میان قبایل، از هیچ پشتوانه فکری ای، ولو افکار نادرست، برخوردار نبود، تا اینگونه تلقی شود که شکستن بتها و یا برخورد قهرآمیز با آنها امری نکوهید باشد. آری، اگر در طرف مقابل، "تفکر" وجود داشت و رسول خدا با برخورد فیزیکی مقابله می نمود، جای اشکال وجود داشت. ولی در مورد قبایل، اساسا تکفری وجود ندارد که ایجاب کند که با تفکر مقابله شود. این که در طرف مقابل تفکری وجود ندارد، یک پیش فرض از جانب مسلمانان نبود. عموم اعراب بیابان نشین، در عمل نشان داده بودند که هر نوع دعوت به مدنیت را با جنگ پاسخ می دهند. این است که اولین برخورد مسلمانان با اعراب بیابانی، در فضای جنگ پیش می رود. هر چند آرام آرام و در طول سالهای بعد، به دلیل هدایتهای رسول خدا، از میان همین بیابان گردها، بزرگ مردان تاریخ ساز، بروز و ظهور پیدا می کنند.

درست به همین دلیل بی پشتوانه بودن باورهای عرب جاهلی است که برخوردهای رسول خدا، اتفاقا هدایتگر هم واقع می شود. وقتی عرب جاهلی می دید که بتهایش به راحتی شکسته می شوند، همان بتهایی که می پرستید، این زمینه ای بوده عقل و اندیشه اش شکوفا شد و پرسش گری را آغاز کند و با خود بگوید، این چه خدایی بود که من می پرستیدم؟ گویند ابوذر غفاری که خود بیابان نشین بود، روزی دید که گربه ای به بتی که او می پرستید، ادرار کرد. با خود گفت این چه خدایی است که گربه ای بر او قضای حاجت می کند؟

ملاحظه می کنید که فضای قبایل عربی، یک فضای کاملا بدوی است و در این فضا، شکستن بتها خودش راهی برای فکر کردن است.

خلاصه آن که اگر پیامبر خدا با قبایل در مواردی خشن برخورد می کند، این موضوع ناشی از تفکر اسلامی نیست، بلکه برعکس، این طبیعت خشن طرف مقابل است که راهی جز این باقی نمی گذارد. اتفاقا باید رسول خدا را تحسین نمود که با آن همه لطافت روح، دعاهای شبانه و مناجات های سحری و لذتهای خلوت با خدا بودن را رها می کند و ساز و برگ جنگ بر می دارد و به بیابان می رود تا یک سری انسان سرگردان و بی فکر را وارد فضای مدنیت و اندیشه و حقیقت طلبی کند.

 

 

جمع بندی

در این نوشتار، جنگهای رسول خدا در گروههای مختلفی دسته بندی شد. جنگهای پیش از فتح مکه را توضیح دادم و نشان دادم که درگیری های انجام شده، یا دفاع مسلمانان از خود بوده است، که اساسا از محل بحث خارج اند و یا همچون جنگ بدر، راهی برای جبران از دست رفته ها بود. توضیح داده شد که در جامعه ای که قانون و نظام حقوقی و دادگاه و این قبیل سازوکارها برای احقاق حقوق از دست رفته وجود ندارد، جنگیدن برای استیفای حقوق پایمال شده و جبران ظلم های صورت گرفته، امری پسندیده  و مقبول، حتی با معیارهای امروز حقوق بشری است.

در مورد داستان فتح مکه نیز توضیح داده شد که این فتح و پیروزی، اساسا همراه با خونریزی نبود و مشرکان مکه نیز، همین که تسلیم شدند، کافی بود که پیامبر خدا نیز آنان را مورد رحمت و بخشش قرار دهد.

جریانات مربوط به یهودیان مکه نیز به تفصیل توضیح داده شد وبیان شد این جنگ ها نیز ناشی از خیانتهای یهودیان بود ولذا کاملا قابل توضیح است.

در داستان جنگ با قبایل نیز بیان شد که اساسا، جنگ و درگیری، بر سر اعتقاد نبود که اسلام و مسلمانان را متهم کنیم که اعتقاداتشان را به زور به دیگران تحمیل نموده اند.

خلاصه آنکه گرچه وقتی از دور به جریانات جنگهای مسلمانان صدر اسلام نگاه می کنیم، فضا را کاملا خشن و خون آلود می بینیم، ولی این خون و خشونت، ناشی از ذات اسلام نیست، بلکه هر کدام دلایل خاصی دارند که ناشی از شرایط زمانی و مکانی است که قدر مشترکشان جهل و نبود خرد و نیز خوی جنگ طلبی در میان مخالفان راه دین است.

برای تایید این نکته که خشونت و خونریزی، ذاتی اسلام نبوده و نیست، می توان شواهد بیشتری ارایه نمود. اگر اسلام حقیقی دین خشونت و خون باشد، باید چنین روندی در دوران پس از رسول خدا نیز ادامه داشته باشد. حال آنکه ملاحظه می کنیم که به دلیل مدنیت ایجاد شده در عصر رسول، امامان بعد از رسول، هیچگاه از خشونت برای پیشرفت کار خود سود نجستند.

اولین نمونه آن، بلافاصله بعد از وفات رسول خدا اتفاق افتاد. با آن که رسول خدا علی علیه السلام را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود و همگان نیز بر این نکته واقف بودند، با اینحال شرایط سیاسی و فرهنگی جامعه به گونه ای پیشرفت که قدرت به دست مخالفین امام علی علیه السلام افتاد. با این حال، هر چند علی علیه السلام، خود را حق مطلق و برگزیده از طرف خدا و رسول او می دانست، و هرچند می توانست با خشونت و درگیری، حکومت را به دست گیرد، با این حال او به هیچ وجه چنین اقدامی نکرد. بلکه به دلیل این که فضای کلی جامعه، از پارادیم جنگ خارج شده بود، حضرت امیر علیه السلام، تلاش نمود که با گفتگو و "بیان" حق، حقانیت خود را به اثبات برساند. اتفاقا امام علیه السلام چنین نمود، ولی مردم به هر دلیل موجه و یا غیر موجه، این "بیان" را نپذیرفتند و راه دیگری پیش گرفتند. امام علیه السلام هم هیچگاه با برخورد خشونت آمیز نیز تلاش ننمود که این راه کج رفته را به مسیر مستقیم بازگرداند. حتی زمانی که امام علیه السلام حکومت را به خواست مردم به دست گرفت، هیچگاه تلاش ننمود که با زور و خشونت، مردمان را بر صراط مستقیم نگاه دارد. سه جنگ جمل و نهروان و صفین، هر سه جنگ های تحمیلی بودند. تحلیلی از حوادث دوران امام علی علیه السلام را در مقاله ای تحت عنوان "خونریزی" ارایه نمودم. در آنجا اشاره نمودم که حتی زمانی که گروههای مختلف مخالف امیر مومنان، در صدد توطئه و دسیسه برای مخالفت با امیر مومنان هستند، و علی علیه السلام هم می دانست که چنین توطئه هایی در راه است، با این حال تا زمانی که آنان دست به اقدام مسلحانه نزدند، امیر مومنان نیز وارد مرحله نظامی نشد.

شیوه برخورد حسنین علیهما السلام هم همینگونه بود. از آنجا که جامعه عربی، به حدی از رشد رسیده بود که بتواند انتخاب کند، ولو انتخاب غلط و نادرست، این بزرگواران نیز هیچگاه دست به شمشیر برای اثبات حقانیت خود  نبردند. داستان واقعه کربلا هم یک جنگ تحمیلی بود. فراموش نکنیم که امام حسین علیه السلام آغاز گر جنگ نبود و شواهد متعدد تاریخی وجود دارد که امام حتی در آخرین لحظات به سپاه یزید می فرمود که من به دعوت مردم کوفه آمده ام، حال که نمی خواهند، راه آمده را بازمی گردم.

این شیوه در دوران امامان بعدی نیز در طول دویست سال بعد ادامه پیدا کرد. اگر اسلام، ذاتا دین جنگ و خونریزی باشد، لاجرم ائمه می بایست که به جای تاسیس محافل درس و بحث و گفتگو که حاصلش هزاران شاگرد و اندیشمند و نیز صدها کتاب و اثر فکری است، مرتب با جنگ و خونریزی، برای گسترش اسلام تلاش می نمودند. این که تشیع امروزه در جهان به عنوان یک مکتب فکری شناخته می شود که از اعتقادیات گرفته، تا فقه و فلسفه و تفسیر و عرفان را در درون خود جای داده است، نشان دهنده این نکته است که اسلام، به تقریر شیعی آن، نه دین جنگ و خونریزی که یک حرکت ذاتا فرهنگی بوده و هست.

ممکن است گفته شود این که ائمه علیهم السلام دست به شمشیر نبردند، نه به دلیل ذات فرهنگی حرکت ایشان، بلکه نبود قدرت آنان را از ورود به فاز خشونت و درگیری مسلحانه باز داشته است.

چنین اشکالی به کلی ناوارد است. درتاریخ شواهد متعددی هست که از ائمه دعوت شده بود که فرماندهی گروههای مخالف حکومت بنی امیه و بنی عباس را به دست بگیرند و وارد درگیری شوند. استدلال ائمه علیهم السلام هم همواره این بوده که زمینه فرهنگی برای قیام علیه ظلم وجود ندارد. یعنی مبارزه با ظلم در این دوران نمی تواند و نباید از طریق نظامی باشد، چرا که این جامعه هنوز به آن حد از شناخت نرسیده است که بتواند از مسیری درست و به دور از هیجانات، ریشه ظلم را برکند. لذا این گونه است که ملاحظه می کنیم که ائمه علیهم السلام هر گونه دعوت به خشونت را نفی  می نمودند و معتقد بودند که خونریزی ودرگیری، همان میزان از دستاوردهای فرهنگی اسلام را هم از بین خواهد برد و ماحصل جنگ و درگیری، زمینی سوخته خواهد بود که لازمه اش شروع از صفر است. لذا این گونه است که حرکت ائمه علیهم السلام در طول دویست سال بعد از حکومت امام علی علیه السلام، تماما یک حرکت اصلاح گری بر اساس تلاش برای رشد آگاهی های اجتماعی بوده است. اجتناب ائمه علیهم السلام از هر گونه حرکت خشونت بار و درگیری مسلحانه به حدی است که گهگاه شیعیان را دچار تردید می نمود که مبادا ائمه علیهم السلام در امر مبارزه با ظلم کوتاهی نمایند. دلگیری زیدبن علی از امام صادق علیه السلام، که بارها از او خواست که اگر با قیام زید همراهی نمی کند، حداقل آن را تایید نماید نمونه بارزی از حساسیت ائمه علیهم السلام دربرابر خشونت است.

فراموش نکنیم که اگر خشونت و درگیری، ذاتی اسلام به تقریر شیعی آن بود حتی اگر ائمه علیهم السلام قدرتی برای غلبه بر حاکمان نمی داشتند، می بایست به جای برقراری کرسی درس و بحث و شاگرد پروری و بنیان نهادن یک مکتب فکری تمام عیار، راه بیابان و کوهستان پیش می گرفتند و در جنگ و گریزهای پی در پی، همچون گروههای چریکی کوهستان نشین، دمادم با پارادایم جنگ و درگیری، یاران خود را پرورش می دادند- چیزی شبیه اسلام طالبانی امروزی، یا گروههای چریکی دیگری که در گوشه وکنار جهان، حتی در قرن بیست و یکم وجود دارد. حال آنکه می بینیم که ائمه علیهم السلام، با همه محدودیت هایی که برای آنها از سوی حاکمان ایجاد می شد، حرکت فرهنگی خود را در طول مدت دو قرن ادامه دادند تا به تدریج از درون فضای تاریک و پرخفقان دوران بنی امیه و بنی عباس، مکتب فکری شیعه، آرام آرام سربرآورد[1].  

ملاحظه می کنید که جنگ و درگیری ذاتی اسلام نبوده و نیست و اگر دوران صدر اسلام، رنگ و بوی خشونت دارد، امری تحمیلی به اسلام و ناشی از جهل و تعصبات جامعه عربی بوده است. جامعه ای که اساسا وارد مرحله خردورزی، ولو مخالف، نشده بود و اتفاقا هنر اسلام این بود که این جامعه را در مدت کوتاهی، حدود بیست سال، با کمترین تلفات و به انسانی ترین شکل، هر چند با درگیری و خشونت همراه بود، آنگونه رشد داد که این جامعه به تدریج منشاء تحولات بزرگ تمدنی گردید.

چند نکته پایانی:

یکم: اساسا، خشونت و درگیری، اگر درجای خود و با منطق عقلانی اتفاق بیفتد، امری ناپسند نیست. آری اگر کسی بخواهد از ابزار خشونت برای پیش برد اعتقاداتش، ولو اعتقادات به حق، استفاده کند، امری ناپسند است، اما ابزار خشونت، همیشه برای این کار نیست. حتی بشر امروزی که ادعای صلح و سلامت و خرد دارد نیز گاه مجبور به اعمال خشونت می شود. سازمان ملل متحد که بنیانش، بر اساس صلح و همزیستی است، گهگاه حکم به اعمال زور و خشونت می کند. نمونه دم دستی و بارز آن، اقدام نظامی علیه کشور لیبی است. به هر حال حاکمی ظالم، مقدرات چند میلون انسان را به دست گرفته است و با دست اندازی به منابع انسانی و مالی یک کشور، حیات را برای مردم لیبی سخت کرده است. هیچ راهی برای گفتگو باز نمی گذارد و هر کلامی را از درون یا بیرون با عکس العملی خشونت بار پاسخ می دهد. ظاهرا هیچ راهی برای نجات مردم و بازکردن گره های فروبسته باقی نمی ماند جز حمله نظامی. این است که مردمان جهان قرن بیست و یکم، هیچ مشکلی با اقدام نظامی برای آزاد سازی گروهی از مردم از چنگ قدرت یک زورگوی دیکتاتور ندارند. هر چند در صداقت تصمیم گیران سازمان ملل، خصوصا در مورد لیبی، تردیدهای جدی وجود دارد و ظاهرا انگیزه اصلی، فروش تسلیحات و دست اندازی به منابع ثروت مردمانی بی پناه بود. ولی اصل موضوع، یعنی اعمال زور و قدرت برای برطرف کردن سدی که در برابر آزادی یک جامعه ایجاد شده بود، اگر این زور و قدرت در جای خود و به میزان خود و برای اهداف درست بکار گرفته شود، ظاهرا امری مورد قبول حتی برای طرفداران حقوق بشر، به تقریر قرن بیست و یکمی آن است.

می بینیم که اعمال خشونت، چیزی نیست که به کلی بد باشد و باید دید این خشونت، کجا، برای چه کسی و برای چه منظوری اعمال می شود. ادعای من این است که اگر در صدر اسلام خشونت هست، این خشونت، به دلیل شرایط خاص آن جامعه است و امری لاینفک از اسلام نیست. کما اینکه توضیح داده شد که در دوران پس از صد اسلام، هر چند همواره ابتکار عمل به دست مخالفان امامان شیعه بود، با این حال امامان هیچ گاه از ابزار خشوت استفاده نکردند.

دوم: اگر خشونت ذاتی اسلام نباشد-که در واقع چنین نیست و برعکس دین گفتگو و آگاهی بخشی و رشد و خرد ورزی است- در این صورت،نوع رفتار اسلام در عصر حاضر  به گونه ای کاملامتفاوت با صدر اسلام-که در آن شرایط طرف مقابل  بهره ای از خرد نداشت-  باید باشد. جهان امروز، جهان اندیشه و خرد و فرهنگ است. در این جهان، غلبه نه بر جنگ و درگیری، که بر فکر و اندیشه و خواندن و نوشتن و تعلیم و تعلم است. تعداد کسانی که در هر بادمداد، کتاب و دفتر و قلم به دست می گیرند و پشت میزها برای تحقیق و مطالعه حاضر می شوند، صدها برابر کسانی است که هر روز صبح چکمه می پوشند و در پادگان های جنگی حاضر می شوند. هزاران شبکه تلویزیونی و میلیون ها شبکه مجازی و میلیادرها کتاب موجود در خانه ها و کتابخانه ها و نهادهای فرهنگی بی شمار و دانشگاهها و موسسات علمی و غیره و غیره، همه نشان گر آن است که جهان امروز ادعای فرهنگ و اندیشه دارد و نه افتخار جنگاوری و خشونت و خونریزی.

اگر چنین است، چه خوش برای اسلام! اسلام هم همین را می خواسته. برای اسلام و مسلمانی چه بهتر که سلاح ها برزمین گذاشته شده است و کتابها و قلم ها برداشته شده اند. همان چیزی که خداوند در قرآن کریم برآن قسم خورده است. "نون والقلم و مایسطرون". واضح است که برای اسلام، زمینه تبلیغ و گسترش، در جامعه ای که غلبه برفرهنگ است، بسیار مهیاتر از جامعه ای است که صبح و شام در اندیشه جنگ و غارت است.

به خطا نرویم! ادعای من آن نیست که  اندیشه های رایج در جهان امروز، "همگی" حق و حقیقت است. نمی گویم آنچه که درکتابها نوشته می شود، صحیح و بر سبیل هدایت است. حتی مدعی نیستم که اکثریت آنها بهره ای از راستی و درستی دارند. اساسا بیایید فرض کنیم که گرچه جهان امروز، جهان اندیشه و فرهنگ و مدنیت است، اما همه آنها اندیشه ها و تفکرات باطل هستند. ولی توجه داشته باشیم که آنها، "اندیشه ها" و "تفکرات" باطل هستند. همین که ما درجهان اندیشه و تفکر هستیم، هر چند از نظر ما باطل و یا ناقص، باید نوع مواجهه ی مان به گونه ای باشد که اندیشه را با اندیشه پاسخ گوییم. اگر طرف مقابل سلاح را بر زمین گذاشته و قلم به دست گرفته، این یک فرصت مغتنم برای اسلام است، چرا که فرض برآن است که اسلام، حرفهای بیشتری برای گفتن دارد و قلمش پر مرکب تر از سایر قلمها است.

سوم: به گمان من، آنان که در جهان امروز، تلاش می کنند که با خشونت، از دین اسلام دفاع کنند، اساسا ذات و گوهر دین را نفهمیده اند. همین که اینان با صرف شبیه سازی دوران کنونی با دوران صدر اسلام، تلاش می کنند که خشونت را بازسازی کنند، نشان می دهد که چیزی از اسلام در این زمینه نفهمیده اند. اگر سری به سیره امامان می زدند و یا حتی روش و منش برخورد رسول خدا را با اهل فکر و فرهنگ، هر چند از نوع باطل آن، می دیدند و می خواندند، چنین تفسیری از دین ارایه نمی دادند. حتی اگر با قرآن کریم نیز آشنا بودند چنین درکی از اسلام نمی داشتند.

اگر مسلمانان معتقدند که اسلام حرفی برای گفتن دارد، که دارد، چرا نباید از گسترش فضای نرم، به جای فضای سخت استقبال کنند؟ این که امروز، در جهان، ابزارهای نرم، همچون نهادهای مدنی، سازمان های بین المللی، رسانه مکتوب و غیر مکتوب و شبکه های ماهواره ای و دهها وسیله دیگر برای ارتباطات ملل ایجاد شده، یک فرصت و نه یک تهدید برای اسلام است. ظاهرا مسلمانانی که از گسترش چنین فضاهایی هراسناکند، در سویدای دل خود اعتقادی ندارند که اسلام برای زمان کنونی نیز، حرفهایی برای شنیدن دارد. چرا که اگر معقتدیم که فطرت عموم مردمان جهان، گرایش به سوی حق و حقیقت دارد و از آن سو نیز معتقدیم که اسلام بیانگر حق و حقیقت است، چه باک از گسترش فضای فکر و فرهنگ در جهان، که در رقابت فرهنگی میان ملل و اقوام و ادیان، پیروز همانی است که دست پر تری دارد.

چهارم: به گمان من، همانطور که از سیره رسول خدا، درک نادرستی در اذهان برخی شکل گرفته است، همین فهم نادرست، از قرآن کریم نیز صورت گرفته است. برخلاف تصور نادرست عده ای، قرآن هیچ گاه مسلمانان را تشویق نمی کند که با افکار و عقاید باطل، با ابزار جنگ و خشونت مواجه شوند. اگر در قرآن آمده است که "قاتلوالمشرکین کافه"، این در ازای "کما یقاتلونکم کافه" است. یعنی سخن بر سر این نیست که چون مشرکان برای خدا شریک قایل شده اند، پس آنها را بکشید. بلکه به مسلمانان امر می کند که حال که مشرکین شما را اینگونه می کشند، شما نیز از خود دفاع نموده و با آنها وارد جنگ شوید. اساسا هیچ آیه ای در قرآن کریم وجود ندارد که به طور ابتدایی بگوید که چون فلان کس، فلان فکر و عقیده باطل را دارد، پس مستحق نابودی است. هرجا سخن از جنگ و قتال است، این توصیه به مسلمانان، به دلیل آزار و اذیت ها و جنگ ها و خیانت هایی است که دشمنان راه خدا ایجاد کرده اند. خلاصه آنکه بازهم اگر با نگاهی دقیق و منصفانه نگاه کنیم، بحث بر سر اعتقاد نیست، بلکه سخن بر سر مبارزه در راه خدا، با کسانی است که از مدنیت و انسانیت بویی نبرده اند و اساسا با اندیشه و گفتگو و تفکر و تعقل بیگانه اند. این رسول خدا است که سجاده و محراب و خلوت شبهای با خدا بودن را رها می کند و به جای آن لباس رزم می پوشد و  با عده ای معاند و ستیزه گر، که حتی حاضر به شنیدن سخن هم نیستند و هرحرکتی را در فضای جنگاوری خود تفسیر می  کنند، برای رضای خدا می جنگد. البته عدم آمادگی آنها برای شنیدن سخن، یک پیش داوری از جانب رسول خدا نبود. رسول خدا می رفت که با آنها سخن بگوید، ولی آنها دعوت رسول خدا را نوعی اعلان جنگ تلقی می کردند و واکنشی در فضای جنگ نشان می دادند.  

پنجم: هر چند دوران ظهور و پیش از ظهور حضرت حجت صلوات الله علیه، اسرار و رازهای خود را دارد و ما را نسزد که درباره آن به یقین سخن بگوییم، اما گمان من آن است که در دوران ظهور آخرین ولی خدا نیز، رویکرد کلی یاران حق و امام حق، آن است که از همین فضای فرهنگی حاکم بر جهان برای پیشبرد سخن حق خود استفاده می کند. به گمان من هر چند تاکید می کنم که این صرفا یک نظریه است آغاز دوران ظهور با جنگ و درگیری و خونریزی نخواهد بود. ولیّ آخرین خدا، قرار است که حقایق را برای دلها  وقلبها بیاورد؛ اگر گوشی برای شنیدن هست، و از آن سو، حرفی برای گفتن، چرا جنگاوری؟ به گمان من در دوران ظهور نیز، سپاه حق از تمامی ظرفیتهای فرهنگی موجود در جهان استفاده می کند. یاران حق، عقلها و اندیشه ها را مخاطب خود قرار خواهند داد و در رقابت با سایر اندیشه ها گوی سبقت را خواهند ربود. به گمان من به دلیل این که اسلام در آخرالزمان راه حق را نشان خواهد داد، رویکرد کلی مردمان جهان در جهت یاری ولی خدا خواهد بود. در پس آن مردمان تمامی ظرفیتهای مدنی خود را در اختیار ولی خدا قرار خواهند داد. عموم نهادهای قدرت مردم محور، که در قالب سازمانها و نهادهای مردم نهاد بروز و جلوه کرده اند، گرایش به راه و منش و روش ولی خدا پیدا خواهند کرد. این گونه می شود که امام حق، از سوی مردمان دارای قدرت می شود. این روند به شکلی ادامه پیدا می کند که یاران حق، در سازو کارهای ملی و بین المللی نیز، بروز و جلوه خواهند داشت. خلاصه آن که راه ولی خدا، نه با شمشیر، که با ظرفیتهای مدنی ایجاد شده در تمام سطوح باز خواهد شد.

هر چند به نظر می رسد، بعد از طی این مراحل، ما فی بطنه، ظاهر خواهد شد و روشن خواهد شد که فریب کارانی بوده اند که از ظرفیتهای مدنی موجود در جهان، همچون سازمان ملل و غیره، نه در جهت اهداف  و منافع ملتها که در جهتهای دیگری استفاده می کردند. اتفاقا همین قدرتهای پشت پرده وقتی می بینند که دلها به سمت حق و حقیقت گرایش پیدا کرده است، کم کم، پا پس می کشند و باب مدنیت را بسته و ظرفیتهای مدنی را یکی یکی کور می کنند تا مبادا این فرصت به دست نیکان بیفتد. به عبارت دیگر قدرتهای غیرمدنی که متکی به ثروت و سلاح هستند، پیمان شکنی کرده و پیمانهای ملی و جهانی را گسسته و دست از مدنیتها شسته و تلاش می کنند که با همان سلاح و ثروت خود به مبارزه با حق بپردازند. خلاصه آن که مجددا اگر جنگی درگیرد، از سوی کسانی است که گرچه مدعی مدنیت بوده اند، تاب و تحمل نیاورده قواعد را زیر پا می گذارند. مدعیان مدنیت، در آن روز، قلم ها را برزمین گذاشته، سلاح بر می گیرند.

اگر من درست بگویم،بر خلاف تصور ابتدایی، روابط جهانی هر چه شفاف تر شوند و مردمسالاری، به عنوان یک روند تصمیم گیری، هر چه گسترده تر شود، ظرفیتهای واقعی مدنی درجهان گسترش بیشتری پیدا خواهند کرد. این روند به نوبه خود باعث می شود که در آخرالزمان، حرکت ولی خدا، با آسانی بیشتری پیش رود و ندای حق او بیشتر به گوش مردمان برسد. هر چند تقریبا همگان معتقدند که مردمسالاری ناب، که در آن مردمان در یک فضای عادلانه و شفاف بتوانند تصمیم بگیرند، هیچگاه اتفاق نیفتاده است و هیچ زمان نیز احتمالا اتفاق نخواهد افتاد. و درست به همین دلیل که مردمسالاری ناب اتفاق نیفتاده است، زور و زرمداران، تا حدودی می توانند در پس پرده مخفی بمانند. ولی در زمان ظهور، آنگاه که آفتاب  حقیقت روی بنماید، بدکاران و بدخواهان که تن پوشی از مردمسالاری پوشیده اند، بندها وانموده و درونیات را برونی خواهند کرد.

بنابراین، مردمسالاری، نه تنها یک تهدید برای حرکت ولی خدا نیست، بلکه ظرفیتی است برای یاران حق، که آسانی ها به همراه خواهد آورد. و دقیقا به دلیل این که مردمسالاری کامل برقرار نیست، جنگ و درگیری از سوی زورمداران و زر مداران، آغاز خواهد شد. لذا گرچه آخرالزمان خونین می شود، ولی یاران باطل اند که خون به پا خواهند کرد.

ششم: تمامی شواهد و تحلیل های ارایه شده در این نوشتار، بر اساس سیره رسول خدا و امامان معصوم بعد از آن بوده است. راقم این سطور، سیره رسول خدا و ائمه علیهم السلام و قرآن کریم را منتسب به دین، و به عبارتی خود دین می داند، و تلاش خود را معطوف به دفاع از دین به این معنا نموده است. لذا اینجانب خود را ملزم نمی دانم که رفتار خلفای بعد از رسول، منهای حضرت علی علیه السلام، و نیز حکام بنی امیه و بنی عباس را توضیح دهم. لذا اگر آنان کشور گشایی کرده اند و آن کرده اند که کرده اند، نمی توان عمل آنها را منتسب به دین دانست. چه اینکه اتفاقا همانان دچار کج فهمی از دین، و بدتر از آن مبتلا به سوء استفاده از دین بوده اند. پدیده ای که در همه زمان ها و درباره هر دینی و بلکه هر دیدگاه حقی اتفاق افتاده است. دزدان همیشه در کمین بوده اند و کم وبیش پیروز.

جان کلام

جان کلام این که قبای خشونت و خون، بر ایمان اسلامی نادوختنی است. دین اسلام بر اساس آگاهی و خرد و فرهنگ است. جنگهای صدر اسلام، نه روندهمیشگی اسلام و نه ذاتی آنند. شرایط تحمیلی آن دوران، رسول خدا را از سجده گاهش به میادین نبرد می برد. جهان امروز تا حد زیادی ظرفیتهای فرهنگ و گفتگو ایجاد کرده است. این یک فرصت برای گسترش اسلام است. در آخر الزمان اگر جنگی درگیرد، به خاطر آن است که ظرفیتهای گفتگو به طور کامل ایجاد نشده اند. هستند و خواهند بود کسانی که نان و توانشان در ناآگاهی مردمان و عدم شفافیت و راستی است. اتفاقا جنگ با یاران حق در زمان ظهور را هم اینان به راه خواهند انداخت. وگرنه اگر بازار، بازار فکر و فرهنگ و خرد باشد، کالای دین خدا، از همه بیشتر خریدار دارد. تجاره مربحه.

 

والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین.

مهدی نساجی- انگلستان- تیر 1391

   



[1]  هر چند، جناب حجه الاسلام، استاد غنوی، در حاشیه نخسه ابتدایی این نوشته، نکات ارزنده دیگری نیز مرقوم فرموده بودند که من در متن اعمال نمودم، ولی بی مناسبت ندیدم، آنچه ایشان در حاشیه این پاراگراف آورده اند را بدون تصرفی برای خوانندگان، ارایه نمایم:

« اشاره به این نکته نیز مفید است که علی و فرزندانش هرگز در فتوحات و کشورگشایی ها شرکت نکردند و علی خود در زمان حکومتش دست به توسعه قلمروی خود با شمشیر نزد. شیوه علی گسترش اسلام به شمشیر نبود و آنچه رخ داد سیره خلفاء و بنی امیه و بنی عباس بود که امپراطوری اسلامی را بنیان نهادند.

ضمنا در بحث تاریخ اسلام مکرر به این نکته اشاره شده که اگر ما بجای پیامبر بودیم، مسلما علی به خلافت میرسید. زیرا شناخت مخالفین و توطئه گران در جامعه کوچک مدینه حتی بدون استعانت از علم امامت نیز ممکن بود. اگر ما بودیم حتما با تمسک به عناوین اولیه و ثانویه و مصلحت سنجی­ها کار مخالفین را یکسره می­ساختیم. چه این  که با کشتن چند نفر از سران مسئله براحتی قابل حل بود. حتی با کمی حیلت و تدبیر، دست به خونریزی هم نمی­زدیم؛ حبس و تبعید چند ماهه مخالفان توسط رسول خدا نیز میتوانست به علی ( جانشین او) فرصت دهد تا پایه­های حکومتش را استوار کند. اما رسول هیچکدام از این دست درازی­ها را نکرد و صرفا با شیوه­های مختلفی راه­ آینده را بر مردم روشن کرد و نظر خود را و خدای خود را گفت. او بدور از هر خونریزی و حتی کمترین تعدی به مردم امکان تعقل و انتخاب داد و دل از حاصل سالها تلاش خود کند و گزینه خود را بر مردم تحمیل نکرد.

مروری بر زندگی امام صادق (ع) و امام کاظم(ع) نشان میدهد که آنان از چنان نفوذی در حکومت، به واسطه یاران و شیعیانی که در سطوح مختلف حاکمیت حضور پیدا کرده بودن، برخوردار بودند که به راحتی می توانستند با ترور و کودتا کار را به دست بگیرند. اما آنچه آنان طلب میکردند تحول در ساحت اجتماع بود و تغییر در افق دید و خواست مردم. تحول در قدرت واقعی در این جاست که شکل میگیرد و کودتاها و خون ریختن­ها تغییری در واقعیت اجتماع ایجاد نمیکند. 

بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ای برای یک سالگی ات

عرفان، پسرم!

یکسال پیش، در سحرگاه چنین روزی بود که به همراه مادرت، شادمان ولی کمی مضطرب، راهی بیمارستان شدیم. آفتاب هنوز خیلی ها را از خواب بیدار نکرده بود، که تو به دنیا آمدی. پزشکان گفتند که ممکن است احتیاج باشد که در میانه جراحی، با مادرت صحبت کنند و چون لحظه ها نیز مهم اند، باید من هم در اتاق جراحی باشم تا در صورت لزوم خواسته پزشکان را ترجمه کنم. بودن در آن فضا، حال و هوایی داشت. بعد از مدتی انتظار و بریدن و پاره کردن،ناگهان پزشک جراح سلامی شادمانه کرد. پس از آن، صدای گریه تو درآمد. انتظار به سر رسید. لحظات پایانی را در جهان درون رحمی سپری کردی و بیرون آمدی. خودم بند نافت را بریدم و آخرین اتصالت از آن دنیا را قطع کردم. گناه زمینی شدنت گردن من است!

فرزندم!در این یکسال بر تو چه گذشت؟

در اوایل آمدنت تعلقی به دنیا نداشتی. جز آغوش آرام مادر و شیری در گلو، تمنای دیگری در تو نبود. ولی هر چه پیش رفتی، دنیایی تر شدی. کم کمک، چشمهایت باز تر شدند. حرکاتت کاملتر، گوشهایت شنیدند و زبانت چرب و شیرین را یافت. هر چه حواست بیشتر جمع شدند، خواسته هایت هم بیشتر شدند. بعد از یکسال، امروز تو خیلی چیزها می خواهی. اسباب بازی! شیر! شکلات! ماشین سواری! مادرت! خواهرت! من!

اگر روزهای اول، خلایق دنیا برایت هیچ فرقی نداشتند و فقط دل می بردی و دل نمی دادی، امروز من که می آیم به خانه، با شتاب هرچه بیشتر، به سراغم می آیی. این تازه اول قصه است، حالا حالا ها مانده تا سر از کار این دنیا در بیاوری. هر چه از این دنیا بیشتر می فهمی، خودت را محتاج تر میابی!

فرزندم! در این یکسال بر من چه گذشت!

کمی پیرترشده ام. حالا دیگر مادرت می گوید که ریشهایم را زودتر کوتاه کنم. می گوید، ریشهایت که بلند می شوند، سفیدی هایش توی ذوق می زنند. هر بار هم که موهای سرم را کوتاه می کنم، دسته ای موی سفید که زیرموهای سیاه، مخفی شده اند سلام می کنند، یعنی که ما یواش یواش، داریم صحنه را به دست می گیریم. دیگر کم کم دارد امتیاز سفید ها زیاد می شود و گمان نکنم طولی بکشد، که سفیدها پیش بیفتند. دررقابت میان سیاهی و سفیدی، سفید ها برنده خواهند شد و به گمانم، روزی که تو، سری توی سرها درآوری، پدرت موی سیاهی نداشته باشد، هر چند نپرس از دلش که به چه رنگ است.

دوستی دارم که هم سن و سال من است. موهایش را رنگ می کند تا مبادا سفیدی ها خبر از پیر شدنش بدهند. تازه زیر پلک هایش را هم کرم می زند، تا از چین و چروک زمانه فرار کند. چه باک که هفتاد هشتاد سال زندگی، در مقابل مابقی راه، هیچ است. هرچه بادا باد!

چند روز پیش، روی صفحه یاهو، عکسی از مدونا دیدم. پنجاه و چند سالش است ولی خیلی زور می زند که جوان بنماید. الحق هم زیر یک من آب و رنگ و به مدد تیغ جراحان، خوب مانده است. اما چه سود، بالاخره شکست خواهد خورد و صحنه را واگذار خواهدکرد. دو روز کمتر و بیشتر چه فرق می کند؟ نمی دانم چرا از رفیقش و همکارش، مایکل جکسون، عبرت نمی گیرد. اتفاقا دقیقا با هم، هم سن و سال بودند، ولی سه سال پیش، او مرد. آرام آرام هم از یادها می رود. خودش مانده است و یک ابدیت در راه و باری بر دوش!

کودکم!

تو کم کم داری راه می افتی و تاتی تاتی می کنی. خوشا به حالت با تاتی تاتی هایت. بر خودمان افسوس می خورم که تاتی تاتی هم نمی کنیم. که اگر تاتی تاتی هم کرده بودیم، تا به حال رسیده بودیم! عمرمان جز بی حاصلی چه بود؟ همه هوا کاشتیم و باد درو کردیم. کو سجده ای؟ کو دستی به آسمان؟ کو پایی برای رفتن؟ کو فریادی برای بیداری؟ جز رفتن و نرسیدن، حاصل چه بود؟ رنج ها بردیم و گنجی نیافتیم. خوبی هایمان هم خوبی نبودند، دکان خود فروشی، همین و بس . این ندای حسین بن علی است که می گوید: آنکس که خوبی هایش بدی است، هوار از بدی هایش!

چند روز پیش منزل دوستی بودیم. کودکی خوشحالی های خودش را داشت. کسی برگشت و گفت: « این بچه چقدر الکی خوش است»! پرسیدم کدام برنده است؟ او که الکی خوش است یا ما که الکی ناخوشیم؟ صبح تا شب، بجای آن که راهی برای رهایی بیابیم، غصه دنیا می خوریم. بجای آن که بند و بیل بگشاییم ( و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم). دمادم، غصه می خوریم که چرا فلان بند را به پای خود نبسته ایم، چرا کیف و کفشمان فلان نیست، چرا مقاله مان چاپ نشد، چرا خانه مان چند متر بزرگ تر نشد. حماقت نیست؟

راستی، چند هفته پیش برای مادرت «بنز» خریدم. خیلی مدل بالا نیست ولی به هر حال بنز است. چند شب پیش میهمانی مبارکی بنز را هم دادیم. در رستورانی در وسط همین شفیلد. بیشتر بهانه بود که دوستان دور هم جمع شویم. از قضا وقت برگشتن، برف سنگینی آمد. همه پیش افتادند و رفتند و ما که بارمان سنگین تر بود ماندیم. دیگران توققی هم نکردند که اگر می خواستند هم پای ما شوند، آنها هم می ماندند. فقط یکی برای کمک ماند که اوهم راهش سرپایینی بود. رهایش کردیم کنار خیابان و جور دیگری راه منزل گرفتیم. ای وای که چون بانگ رفتن باشد، هر کس هنر کند، جور خودش را بکشد. توفان زدگان، دوست و خواهر و برادر و پدر و مادر نمی شناسند. جز رسولان و اوصیا، دستگیری و شفیعی نیست.

راستی نگفتم «بنز» چیست و تو غافل تر و فارق تر ومعصوم تر از آنی که دلت برای این جور آهن پاره ها بلرزد و لک بزند. چیز خاصی نیست، از جنس همان ماشین اسباب بازی خودت است. فقط کمی بزرگتر است و آهنی تر. بزرگتر که شدی، اسباب بازی هایت هم بزرگ تر می شوند. عجله نکن! کم کم سرو کارت به این جور چیزها هم می افتد.

پسرم!

نمی دانم کی و کجا این نامه را خواهی خواهند. اصلا شاید هیچ وقت آن را نخوانی. شاید وقتی بزرگ شدی، بخندی که های! پدر ما چه فکرها می کرده! کجای کار بوده، در هپروت بوده یا ... .

کودکم!

تو آزادی که هر گونه فکر کنی. حتی آزادتر از آنی که این نامه و نامه های دیگر را بخوانی. آنقدر آزاد که می توانی نامه های مرا مسخره کنی. مرا بر تو اجباری نیست، که اگر هم بخواهم نمی توانم. آزادی موهبت خدا به تو است. از من جز گفتن و تربیت، آنهم در حدی محدود، کاری ساخته نیست. مابقی اش را تو خودت، میهمان سفره خودت هستی.

بگذرم. نمی دانم که شاهد دنیا، با تو چه خواهد کرد ولی اگر روزی، خودت را آنقدر مهم یافتی که مخاطب رسولان باشی و اگر عروس هزار داماد دنیا، کمی فراغت برایت گذاشت، سری به نامه سی و یکم نهج البلاغه بزن. ببین دیگران چگونه غم فرزند می خورند و علی (ع) چگونه برای فرزندش حسن (ع) می اندیشد. هیچ یادم نمی رود که در آن تابستان گرم، در زیر زمینی در شهر قم، شب به نیمه رسیده بود و من سرشار از این نامه بودم. نامه جناب امیر، خونم را به جوش آورده بود. یارای نشستنم نبود، راه می رفتم و فراز فراز پیش می رفتم. آه از آن شب به یاد ماندنی و دست نیافتنی.

فرزندم! نمی دانم حرفهایم را می فهمی یا نه! رهایت می کنم و بارت را سنگین نمی کنم، بگذار چیزی را که انتظارش را می کشی بگویم:

پسرم! تولدت مبارک.  

انگلستان، شفیلد، هفدهم فوریه 2012

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش خوان

این نوشته طولانی است. سفرنامه من به عراق است. ضرباهنگ نوشته یکسان نیست. گاهی خودمانی می شوم. گهگاه مطلبی مهم را بازگو می کنم. گاه طنز، گاه احساس. گاه تحلیل می کنم، گاه خبر می دهم. این گونه نوشته ام که خواننده را کمتر خسته کنم. اگر فرصت ندارید که همه را یک جا بخوانید، می توانید دوباره مراجعه کنید. بند بند نوشته ام که بازگشت راحت تر باشد. وقت نسبتا زیادی برای تنظیم نوشته گذاشته ام. از ابوعلی ( او را خواهید شناخت) برای تصحیح و ارایه نظراتش تشکر می کنم. به دلیل حجم زیاد مطلب، نوشته در در پست تقدیم می شود.

 

عراق نامه۱

پس از ورود به ایران در تابستان امسال، تماسی با دوست خوبم و همکار قدیمی ام، وحید جعفری فر، گرفتم. تلفن کوتاه ما، منجر شد که او مرا برای سفری کوتاه به عراق دعوت کرد. او و برادرش جناب مهندس محمد جعفری فر، نماینده یکی از شرکت های تولیدی ایرانی در عراق هستند. کار و بارشان خوب شده است و در غربت، به دنبال کسب روزی حلالند. هر دو خطر کرده اند، در فضای نا امن عراق، کسب و کار می کنند. مهندس محمد جعفری فر، در بغداد است و وحید، در کربلا. عراقی ها، محمد جعفری فر را "ابوزهرا" و وحید را "ابوعلی" می نامند. من هم در این نوشته، از این دو بزرگوار، به همین نامها یاد خواهم کرد. آنان، مهربانانه و کریمانه، میزبان من در طول سفر کوتاهم به عراق بودند.

سفر من به عراق، یکی از بهترین سفرهایی بود که در این سالها رفتم. از دوجهت، یکی زیارت که جای خود دارد و دیگری آشنایی با آنچه در کشور عراق، در زمینه های مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و غیره می گذرد. این شد که تصمیم گرفتم، سفرنامه ای با نام عراق نامه بنویسم. خوانندگان عزیزی که مرا می شناسند و دغدغه هایم را می دانند، خواهند دید که چرا سفر به عراق، برای شخصی چون من جالب و درس آموز بوده است. به امید خدا، بنا داریم سال آینده، به همراه یکی دو تا از دوستان، به افغانستان برویم. آنجا نیز برای ما ایرانیان که قرابت جغرافیایی و فرهنگی با آنان داریم، به دور از هیچ غرور و خودبرتر بینی، یافتنی های بسیار دارد. اما تا آن موقع، ببینیدعراق نامه من، برای شما نیز خواندنی است یا نه.

آغاز سفر

سفر به عراق خیلی بی درد سر بود. یک روز صبح به دفتر هواپیمایی العراقیه، رفتم. پاسپورت و دو قطعه عکس دادم و گفتم می خواهم هفدهم مرداد به بغداد بروم و جمعه بیست و یک مرداد از نجف به تهران بازگردم. پرواز برای هر دو مسیر جا داشت و رزو کردم. قرار شد فردا دوباره به دفتر العراقیه بروم تا هم ویزایم را بگیرم و هم بلیط ها را . فردا رفتم، همه چیز آماده بود. بلیط و ویزا را گرفتم و روز بعد، از فرودگاه امام خمینی به سمت بغداد پرواز کردم. دوشنبه، هفدهم مرداد  روز تولدم هم بود. به هر حال رفتن به عراق، با وجود خطرهای امنیتی، مقداری نگرانی هم دارد. به رخساره، همسرم، به شوخی گفتم اگر همین امروز که به عراق می روم، بمبی منفجر شود و من بمیرم، خیلی جالب می شود. گفت چطور؟ گفتم می توانید روی قبرم بنویسید: ولادت و شهادت، هفدهم مرداد ماه! خندید و گفت، راه بیفت برو، الان دیر می شود.

پرواز به بغداد یک ساعت و نیم بیشتر نیست. به آسمان بغداد که رسیدیم، از همان بالا گرد و غبار مشهود بود. فرودگاه بغداد، بزرگ و نسبتا مرتب بود. هر چند فرودگاه و وسایل داخل آن قدیمی بودند. به نظرم در زمانی که فرودگاه ساخته شده بود، در نوع خودش از بهترین ها بوده. از فرودگاه که بیرون آمدم، حرارت و گردو غبار، اولین چیزی بود که جلب توجه می کرد. به دلیل مسایل امنیتی، خودروهای شخصی را به منطقه فرودگاه راه نمی دهند. این شد که باید با یک تاکسی، خودم را به خارج فرودگاه می رساندم تا در آنجا بتوانم به ماشینی که ابوزهرا، برایم فرستاده بود ملحق شوم. از قبل می دانستم که چگونه باید خودم را به محل قرار برسانم. همه چیز طبق برنامه پیش رفت و من در محله "گاراژ عباس" ، شخصی را که به استقبالم آمده بود دیدم و سوار ماشین شدم. در فرودگاه بغداد، مجسمه ای بالدار از شخصی به نام عباس، گذاشته شده است. عراقی ها معتقدند که او اولین شخصی است که پرواز کرده است! شاید این هم از آن خیال پردازی هایی باشد که جامعه های عقب مانده برای ضعف کمبودهای خود، خلق می کنند.

کاظمین 

تلفنی با ابوزهرا صحبت کردم و قرار شد، راننده مرا به کاظمین برای زیارت ببرد و بعد هنگام افطار مرا به ابوزهرا برساند. کاظمین، در مجاورت بغداد است و نسبتش با بغداد، مانند منطقه حضرت عبدالعظیم با تهران است. در میانه راه، به مسجد براثاء رفتیم. در مفاتیح درباره این مسجد مطالب زیادی آمده است. گویند که حضرت مریم، عیسی علیه السلام را در آن محل به دنیا آورده است. نیز، گفته می شود که جناب امیرالمومنین در آنجا چاه آبی حفر کرده است. نکات دیگری هم درباره این مسجد آمده است. نماز ظهر و عصر را در مسجد براثاء خواندیم.

مسیر فرودگاه تا کاظمین، پر از خاک و گرد وغبار بود. خیابان و خانه ها و مغازه ها تقریبا مخروبه بودند. از راننده پرسیدم که این جا بالاشهربغداد است یا پایین شهر. گفت از جاهای خوب شهر است. تصورم از بغداد و حومه آن بهتر از این بود. امیدوار بودم که به مناطق بهتر هم برسیم.

ماشین را نزدیک حرم کاظمین علیهم السلام پارک کردیم. در چندین مرحله، بازرسی بدنی شدیم تا به حرم رسیدیم. همه جا پر از خاک بود. اطراف حرم، بازار و مغازه بود. همه چیز می فروختند. بسیاری از مغازها شیرینی های عربی می فروختند. آنها را کنار مغازه بساط کرده بودند. روی شیرینی ها پر از خاک بود. ولی انگار اصلا مساله ای نبود. مردم می خریدند.

موبایلهایمان را تحویل دادیم و وارد حرم شدیم. حدود یک ساعت مشغول زیارت بودم. مردم آرام و منظم زیارت می کردند. دیگران هم در صحن مشغول دعا بودند. برخی هم فقط نشسته بودند. از گوشه حرم صدای زیبای قرآن می آمد. چون ماه رمضان بود، ختم قرآن گرفته بودند. چند دقیقه ای آنجا نشستم. قاری با وقار قرآن می خواند و مردم نیز با وقار گوش می کردند. خیلی خوشم آمد.

دوش صلواتی، سفره افطار، روزه خواری

بعد از زیارت، دوباره همان مسیر طولانی تا ماشین را طی کردیم. یکی از مغازه داران، لوله کشی کرده بود و دوش حمامی را در پیاده رو گذاشته بود. هر کس می خواست با لباس می رفت زیر دوش تا کمی خنک شود. این کار را برای ثوابش می کرد. هوا خیلی گرم بود. ماه رمضان هم بود. واقعا روزه گرفتن در آن هوا، طاقت فرسا بود. البته آفتاب نبود، چون آنقدر گرد و غبار زیاد بود که خورشید دیده نمی شد.

حدود دو ساعتی، به افطار مانده بود. در میان انبوه خاک و آشغال، در پیاده رو ها سفره های طولانی ای پهن شده بود. رسم است که مغازه داران اطراف حرم، افطاری صلواتی می دهند. مردم در آن گرما، حدود دوساعت قبل از افطار، در کنار سفره های خالی نشسته بودند، به امید افطاری! شاید واقعا نیاز مند بودند.

این گونه نبود که فروش غذا در ماه رمضان ممنوع باشد. فروش غذا و خوردن آن، حتی در مجاورت حرم آزاد بود. از نیروی نظمیه و چوب و چماق خبری نبود. با اینحال، اینگونه نبود که احساس نکنی ماه رمضان است، یعنی عموم مردم رعایت روزه را می کردند. حجاب هم در کل کشور عراق اجباری نیست. با اینحال هیچ کس را ندیدم که در اطراف حرم کاظمین و یا مناطق دورتر از آن نیز حجاب نداشته باشد. درباره سایر مناطق عراق، بعدتر توضیح خواهم داد.

محله ابوحنیفه، گردن زنی! 

ابوزهرا، به راننده و مترجم همراه او گفته بود که بعد از زیارت کاظمین علیهم السلام، مرا به محله ابوحنیفه ببرند. محله ابوحنیفه، بارگاه امام حنفیان از فرقه های اهل سنت است. محله ابوحنیفه با فاصله کمی از حرم کاظمین علیهم السلام، در آن طرف رود دجله قرار دارد. راننده ابتدا قبول کرده بود که مرا به ابوحنیفه ببرد. با اینحال، بعد از گفتگوی تلفنی با ابوزهرا به من گفت که محله ابوحنیفه کمی خطرناک است و بهتر است آنجا نرویم. گفتم دلیلش چیست؟ گفت آنها با شیعیان و خصوصا ایرانیان میانه خوبی ندارند. اگر بفهمند تو ایرانی هستی، ممکن است دردسر درست کنند. گفتم خب از کجا بفمهند من ایرانی هستم؟ من اصلا حرف نمی زنم. شما هم که عربی صحبت می کنید و نمی فهمند شیعه هستید یا سنی. راننده و مترجم قبول کردند. گفتند ما که مشکل نداریم. نزدیک ابوحنیفه که شدیم، مترجم گفت: ببینم، حالا شما برای چی می خواهی بروی ابوحنیفه؟ گفتم می خواهم ببینم آنها چگونه زیارت می کنند. آدابشان چیست. آیا آنها هم مثل ما ضریح بوسی و تبرک و این چیزها دارند یا نه و ... . مترجم و راننده گفتند، حالا نمی شود این دفعه را صرف نظر کنی؟ گفتم برای چی؟ گفتند آخر آنجا شوخی ندارند، یک دفعه اگر بفهمند ایرانی هستی، ممکن است گردنت را هم بزنند. کسی هم به کسی نیست.

آخرش هم نفهمیدم که نگرانی آنها چقدر جدی است. با اینحال وقتی دیدم اصرار دارند، از رفتن به ابوحنیفه صرف نظر کردم. فقط قرار شد، با ماشین از محله ابوحنیفه عبور کنیم.

شاورما

شاورما، شبیه همان کباب ترکی است. راننده و مترجم، در یکی از محله ها ایستادند تا برای افطارشان شاورما بخرند. به اصطلاح، در یکی از محله های خوب حومه بغداد رفته بودند. همه جا پر از خاک و آشغال بود. خیابان و پیاده رو جدول بندی نداشتند. همه چیز کثیف و به هم ریخته. مترجم رفت غذا بگیرد. من و راننده در ماشین بودیم. راننده به عربی گفت حواست باشد اگر پرسیدند کجایی هستی، بگو اهل کردستانم. در این صورت کاری به کارت ندارند. در طول سفر در خیلی جاها خودم را کرد، معرفی می کردم.

در منزل فاخر التجار

قرار بود، ابوزهرا را هنگام افطار، در منزل یکی از تجار بغداد به نام فاخر، ببینم. ابوزهرا با یکی دو میمهانش که از ایران آمده بودند، بنا داشتند با فاخر جلسه ای  در منزلش داشته باشند. افطار هم همان جا میهمان بودیم. از مترجم پرسیدم این منزل فاخر، کجاست و چه جور جایی است؟ گفت جای خوبی است. از بهترین محله های بغداد است. به سمت منزل فاخر حرکت کردیم. از خیابان های مختلف عبور کردیم. همه خیابان ها درب و داغان بودند. ساختمان های مخروبه زیادی می دیدم. آثار سه جنگ متصل  در طول سی سال گذشته کاملا نمایان بود. منتظر بودم به محله خوب و درجه یک بغداد برسیم. به هر حال منزل فاخر باید جای خوبی باشد. در وسط یک بولوار خیلی بزرگ، راننده به راست پیچید. هنوز محله ها، کثیف و عمارت ها نیمه خراب بودند. کمی که جلو تر رفت، گفت اینجا خانه فاخر است. تعجب کردم. فکر می کردم منزلش در محله بهتری باشد. ظاهرا ما در بهترین محله بغداد بودیم. همزمان ابوزهرا و همراهانش هم رسیدند و همگی وارد منزل فاخر شدیم. داخل خانه اش نسبتا مجلل بود. بزرگ هم بود. ما را به اتاق میهمان راهنمایی کردند. دکور منزل کاملا عربی بود. مبلهای پهن با چوب های طلایی. کمد های چوبی با گل های پهن. گلهای مصنوعی قرمز و بزرگ. حیات منزلش بزرگ بود و چمن. باید خیلی پولدار می بود که می توانست در این هوای گرم و بی آب، زمین چمن داشته باشد.

افطار

افطار که شد، سفره ای عربی پهن کردند. انواع غذاهای عربی. به سبک ایرانی ها، تعارف می  کردند. همه چیز سر سفره بود. نشان می داد که از نظر خوراکی، در عراق همه چیز هست. حتی نوشیدنی هایی که مربوط به شرکت های انگلیسی است، در سفره بود. می گفتند از عربستان وارد می کنند. فاخر سه پسر و حدود پانزده نوه داشت. همه سر سفره بودند. یک خانواده عربی کاملا سنتی. فاخر، پخش کننده مواد خوراکی در بازار بغداد است. خانم ها در اتاق دیگری بودند. ما آنها را ندیدیم.

پژاک، رقص، چای عربی، خواب

بعد از افطار جلسه شروع شد. در همان اتاق میهمان. جلسه چندان  رسمی نبود. ابوزهرا و همکارانش می خواستند، فاخر را مجبور کنند که از آنها محصولات بیشتری بخرد. من در کنار آنها روی یک مبل عربی لم داده بودم. گاهی به حرفهای آنها گوش می کردم و گاهی تلویزیون نگاه می کردم. وقت پخش اخبار شد. حواسم را بیشتر جمع کردم ببینم مدل اخبار گفتن در عراق چگونه است.

با کمال تعجب، تیتر خبرها، حمله ایران به کردهای عراقی بود. حدود پانزده دقیقه اول خبر، تماما به این موضوع اختصاص داشت. تلویزیون تصاویری از آوارگان کرد را نشان می داد. زنها و کودکانی را نشان می داد که در اثر حمله ایران به کردها آواره شده بودند و در چادرها اسکان داده شده بودند. خلاصه یک پوشش خبری سنگین از حمله ایران به کردستان را نشان می  داد. با نمایندگان مجلس و دولت در این باره مصاحبه می کرد و همه محکوم می کردند. داستان این حمله، همان داستانی است که این طرف مرز، در ایران، تحت عنوان دفع فتنه گروه تروریستی پژاک توسط دلاورمردان سپاه از آن یاد می شود.

کانال های دیگر تلویزیون را نگاه می کردم. مجریان زن، گهگاه با حجاب، گهگاه بی حجاب بودند. برخی کانال ها رقص و ساز و آواز عربی گذاشته بودند. رمضان برای اعراب شبیه نوروز برای ما ایرانیان است. سریال های عربی را هم دیدم، زنان هم با حجاب هم بی حجاب بودند. در یک برنامه، که مخصوص ماه رمضان بود، تصاویری از خانه برخی مستمندان نشان داده می شد، و توسط برنامه برایشان پول جمع آوری می شد. مجری خانمی بی حجاب و از مدل های خیلی امروزی بود. با اینحال داشت به نوعی جشن رمضان برگزار می کرد. در عراق شبکه های خصوصی زیادی هست. این هم یکی از آنها بود.

پسران فاخر، مرتب از ما پذیرایی می کردند. چای عربی، خیلی غلیظ، نزدیک به سیاه بود. ولی به نظرم خیلی خوش طعم بود. اگر چند روز دیگر عراق مانده بودم، به چای عربی معتاد شده بودم.

ابوزهرا شخصیتی جالب دارد. با موضوعات خیلی راحت برخورد می کند. جلسه که طولانی شد، گفت شب را هم همین جا، منزل فاخر می مانیم. این شد که رختخواب آوردند و شب را هم منزل فاخر خوابیدیم.

چهار برق

در طول مدتی که در منزل فاخر بودیم، چندین بار برق رفت و آمد. ابوزهرا، دلیلش را توضیح داد. گفت در عراق، مردم از چهار مدل برق استفاده می کنند. یکی از آنها برق سراسری است که فقط چهار ساعت در طول شبانه روز وجود دارد. مابقی را مردمی که توان مالی دارند خودشان تامین می کنند. در هر خانه، یک موتور برق کوچک هست که به عنوان مکمل برق شهر استفاده می شود. یک موتور برق بزرگ هم هست که وقتی برق شهر قطع است آن را وصل می کنند. معمولا این هم کفاف نمی دهد، لذا معمولا هر چند خانه ای که در کنار هم هستند، با هم توافق می کنند و یک موتور برق بزرگ که اندازه اش، اندازه یک وانت نیسان است را در کنار پیاده رو قرار می دهند تا برق آن چند خانه را تامین کند. روی همین اساس، وقتی شما در کوچه ها و خیابان های بغداد راه می روی، همه جای صدای موتور برق های کوچک و بزرگ را می شنوی. تصور کنید در آن هوای گرم و گرد و خاک، صدای گوش خراش موتور برقها به گوشت برسد، دودش هم در حلقت برود. چه مصیبتی می شود. بیچاره عراقی های پولدار. از آنها بیچاره تر، کسانی که از نعمت داشتن همین موتور برق ها هم محرومند و در آن هوای گرم و طاقت فرسا، روزانه فقط چهار ساعت برق دارند!

دفتر ابوزهرا

شب را که در منزل فاخر به سر بردیم. صبح زود، به دفتر ابوزهرا رفتیم. بازرسی های امنیتی در سراسر شهر وجود داشت. امنیت داخل عراق، به دست پلیس عراق سپرده شده است. هیچ سرباز آمریکایی یا خارجی ای در شهرها و جاده ها وجود ندارد. آنها صرفا در پایگاههای خود و یا در فرودگاهها و مرزها هستند.

دفتر ابوزهرا، در یکی از محله های به اصطلاح خوب بغداد بود. با اینحال کوچه شان، خاکی بود. جدول بندی بین خیابان و پیاده رو خراب شده بود. همه چیز کثیف و به هم ریخته. دفتر ابوزهرا، در حقیقت یک خانه ای بود که صاحبش به سوریه گریخته بود و آنجا را اجاره داده بود. معماری خانه نشان می داد که خانه، در زمان خودش خانه مجللی بوده که امروز به این حال و روز در آمده.

به طور کلی، می توانم بگویم که سراسر بغداد همین گونه است. انگار که این شهر تا اوایل دهه هفتاد، یک شهر رو به پیشرفت و سرآمده بسیاری از شهرها در خاورمیانه و یا حتی آسیا و اروپا بوده، ولی به یک باره رشدش متوقف شده و تبدیل به یک خرابه شده است. در شهر ساختمان های بزرگی مربوط به اوایل دهه هفتاد دیده می شود که در زمان خودش،آثار مهمی به حساب می آمده اند. وقتی در بغداد راه می روی، انگار در یک "کاخ مخروبه" راه می روی. کاخ مخروبه ای که حتی آشغال ها و سنگ و نخاله هایش را هم جمع نکرده اند.

در دفتر ابوزهرا، فرصتی شد، سری به اینترنت بزنم. فیس بوک در عراق فیلتر نیست. نه تنها فیس بوک، بلکه هیچ سایتی فیلتر نیست. وارد فیس بوک شدم و در جواب دوستانی که به خاطر دیروز، روز تولدم، تبریک گفته بودند، مطلبی نوشتم.

ابوزهرا پیشنهاد کرد که به مرکز شهر برویم و از نزدیک دیدنی ها را ببینیم. ضمنا گفت که به زیارت هر چهار نایب امام زمان هم که در عمق بازار بغداد هستند، خواهیم رفت.

مجله های زرد 

هوا بسیار گرم بود. ابوزهرا روزه بود. از او شرم داشتم. در این هوای گرم و سوزان، پر از خاک و غبار، با زبان روزه می خواست مرا در شهر بگرداند. یک تاکسی گرفتیم و به مناطق مرکزی شهر رفتیم. رانندگی مردم افتضاح بود ولی نه به افتضاح ایران. البته به نظر من. کم و بیش، گاری و الاغ هم در خیابان راه می رفت. در یک میدان، در مرکز شهر پیاده شدیم تا به زیارت یکی از نواب برویم.

در طول مسیر، قبل از زیارت، چشمم به یک دکه روزنامه فروشی افتاد. به ابوزهرا گفتم که می خواهم حال و هوای مجلات و روزنامه های عراق را ببینم. بیشتر می خواستم ببینم مجله های زرد عراقی چگونه اند. روی مجله ها، عکسهای زن های بی حجاب و مدل ها وجود داشت. ظاهرا هیچ منعی برای درج عکس و مطلب وجود ندارد. با اینحال، عکسهای مستهجن روی مجلات و توی مجلات نبود. فقط بی حجاب بودند و آرایش داشتند و نهایت اینکه مثلا عکس زنی را با آستین رکابی انداخته بود. اگر مجلات عراقی را با مجلات انگلیسی مقایسه می کردی، متوجه می شدی که مجلات عراقی چقدر مستهجن می توانستند باشند، ولی با اینحال نبودند. اما چرا؟ مگر همه چیز در عراق آزاد نیست؟ این پرسش را با ابوزهرا در میان گذاشتم.

به نظرم جوابش این است که "عرف" هر جامعه، حدود آزادی های آن جامعه  را معین می کند. یعنی حتی اگر از نظر قانونی هم همه چیز آزاد باشد، با اینحال بی بند و باری در یک جامعه از یک حدی تجاوز نمی کند. آن حد هم همانی است که عرف و مجموعه سیستم ارزشی و حساسیتهای جامعه تعیین می کند. بر همین اساس، چون مردم عراق مسلمان اند و دارای ارزشها مذهبی، بر آیند دینداری مردم، خودش را در مجلات، برنامه های تلویزیونی و سایر عرصه های اجتماعی نشان می دهد. طبیعی است که چون عرف انگلستان با عرف عراق فرق می کند، گرچه هردو کشور آزادند، بروز این آزادی متفاوت است.

اساسا، آزادی یک مقوله فرهنگی است. تنها کار مهمی که می توان برای رعایت حدود آزادی کرد، تلاش فرهنگی است و از قانون کار زیادی ساخته نیست. لذا است که اگر عرف یک جامعه ای دینی باشد، آن جامعه حدود را خودش رعایت می کند، حتی اگر هیچ منعی وجود نداشته باشد. برعکس، اگر مثلا میزان دینداری یک جامعه یک حد مشخصی باشد ولی قانون از آن سخت گیرانه تر باشد، بازهم آن جامعه کار خودش را می کند، ولو به شکل مخفی و پنهانی. وجود قوانین سخت گیرانه فقط تنشها را بیشتر می کند. دینداران هم اگر واقعا دغدغه دارند، به جای آنکه از موضع بالا، فقط قانون سخت گیرانه تصویب کنند، بهتر است تلاش کنند تا حد عرف را بالا ببرند. آنهم با تلاش فرهنگی، به هر میزان که موفق شدند، اجرشان با پروردگار. هر میزان هم که ناموفق ماندند، سعیشان مشکور. به نظر من این است جمع بین آزادی و دینداری و ظاهرا جامعه عراق به این جمع بندی رسیده است.

زیارت یکی از نواب    

پس از ور انداز مجلات عراقی و گفتگویم با ابوزهرا، قبر اولین نایب امام عصر را که در گوشه یک میدان بود زیارت کردیم. با ابوزهرا درباره مفهوم نیابت هم کمی صحبت کردم. شرح این گفتگو را به مجالی دیگر می سپارم.

پس از زیارت، سوار اتوبوس خطی شهری شدیم تا به قسمت اصلی بازار برویم. اتوبوسی قراضه. ابوزهرا گفت که وجود خارجی در این مناطق بغداد کمی غیر معمول است. لذا بهتر است که به فارسی صحبت نکنم. تا مبادا دردسر درست شود. مسیری حدود بیست دقیقه ای را با اتوبوس طی کردیم. 

دیوارهای بتنی

در بسیار از خیابان های اصلی، میان مسیر پیاده رو و خیابان، دیوار های بلند بتنی، حایل شده بودند. پرسیدم این دیوار ها برای چیست؟ ابوزهرا گفت، این دیوار ها را گذاشته اند، چون معمولا اگر انفجاری تروریستی صورت گیرد، یک خودرو است که منفجر می شود. برای این که افراد پیاده آسیب نبینند، این دیوار ها کشیده اند. او ضمنا گفت، معمولا ماشینی را که منفجر می کنند، در وسط خیابان شلوغ و جایی که ترافیک است منفجر می کنند. او زمانی که این حرفها را می زد، ما داخل یک ماشین، در وسط یک خیابان شلوغ، در دل ترافیک بودیم!

بازار بغداد

از اتوبوس که پیاده شدیم، در دل بازار بغداد بودیم. بازار بغداد شبیه بازار قدیم تهران است. اما احتمالا بزرگتر. این نشان می داد که این بازار در زمان خودش رونقی داشته است. در وسط بازار، مدرسه مستنصریه بود. این هم نشان می داد که تمدن در بغداد از گذشته ها بوده است. مدرسه مستنصریه، مدرسه ای بزرگ، با معماری زیبا است. با این حال هم اکنون چندان رسیدگی ای به آن نمی شود. تقریبا متروکه است.

سی دی پورنو

در بازار بغداد که قدم می زدیم، سری به یک سی دی فروشی زدیم. می خواستم ببینم که سی دی خلاف هم پیدا می شود یا نه. باز می خواستم ببینم، حد آزادی در عمل کجاست. ظاهرا برای فروش سی دی، هر جور که باشد، هیچ منعی وجود ندارد. با اینحال، ظاهر سی دی فروشی ها نسبتا وجیه بود. حداکثر عکس زنهای نیمه عریان، روی برخی سی دی ها بود. این سی دی ها پرنو نبودند و فیلم هایی بودند که در بازار سینما در تمام دنیا وجود دارند. کمی کنجکاوی بیشتری کردیم و با ابوزهرا، در میان سی دی ها دنبال سی دی پرنو گشتیم. چیز زیادی پیدا نکردیم. حداقل اگر در یک سی دی فروشی ایرانی می گشتیم، شاید آن پشت ها چیز بیشتری پیدا می کردیم. شاید هم قبل از این که ما بگردیم، سی دی فروش خودش دست ما را می خواند و سی دی های آنچنانی را به قیمت گران تر می فروخت!

بازهم بازار بغداد

همه جور وسیله ای در بازار بغداد دیده می شد. از اجناس ارزان قیمت گرفته تا وسایل منزل لوکس. حتی کم و بیش لوازم منزل فانتزی ای که در اروپا به تازگی رونق یافته، در بازار یافت می شد.اشیاء مغازه ها همگی خاک گرفته بودند، با این حال فروشندگان هیچ اصراری بر پاک کردن آنها نداشتند. از دالان های باریک بازار گذشتیم تا به مقبره نایب دیگر امام عصر (عج) رسیدیم. نایب سوم و چهارم امام هم، در گوشه های دیگر بازار بودند، آنها را نیز زیارت کردیم. مقبره نایب چهارم امام، در منطقه ای خلوت در انتهای بازار بود. ابوزهرا گفت که حضور خارجی در این منطقه بسیار غریب است. از من خواست که به هیچ وجه صحبت نکنم، تا مبادا شناسایی شویم. در ابتدای بازار هم که از یک شیعه آدرس گرفتیم، توصیه کرد که در وسط راه آدرس نپرسیم و یکسره برای زیارت برویم.

اما  چرا احتمال داشت که برای  ما دردسر درست کنند؟ به نظر می رسید مشکل بر سر اعتقاد بین شیعه سنی نیست. این که اگر می فهمیدند که ما ایرانی هستیم وشیعه، ممکن بود ما را گروگان بگیرند، نه به انگیزه مبارزه با تشیع بود. بلکه انگیزه هر نوع گروگان گیری و ایجاد دردسر، صرفا باج گیری و اخاذی و پول گرفتن بود. به عبارت دیگر، صرفا انگیزه های مالی بود که خودش را در قالب گروگانگیری احتمالی از شیعیان ایرانی نشان می داد. بعد از زیارت نایب چهارم، خود را به اولین خیابان اصلی رساندیم تا هر چه سریعتر از منطقه دور شویم. در تاکسی هم تا به مناطق امن نرسیدیم، به فارسی صحبت نکردیم. راننده پرسید که کجایی هستیم، ابوزهرا گفت که کرد هستیم. کمی که جلوتر رفتیم، راننده گفت که شما کرد نیستید. ظاهرا کمی کردی بلد بود. ابوزهرا باز هم نخواست بگوید ما ایرانی هستیم، گفت که خودش کرد است و من ترکمن هستم.

بازهم دفتر ابوزهراء

تقریبا ظهر بود که دوباره به دفتر ابوزهرا بازگشتیم. من که داشتم از تشنگی از پا می افتادم. نمی دانم ابوزهرا چگونه روزه بود. بعد از ناهار مختصر و نماز و کمی استراحت، دوباره به راه افتادیم. این بار به سمت مقبره سلمان محمدی و ایوان مدائن، در چند کیلومتری بغداد.

سلمان محمدی، ایوان مدائن      

سلمان محمدی، همان سلمان فارسی است. عراقی ها او را سلمان محمدی می نامند، چون می گویند وقتی رسول خدا گفته است او از ما است، این یعنی او منسوب به محمد (ص) است، پس او سلمان محمدی است و بهتر است به این نام شناخته شود، نه این که کماکان بگوییم، سلمان فارسی. خلاصه آن که ما اصرار بر فارسی بودنش داریم و آنها مصرند بر محمدی بودنش! ظاهرا برای عرب ها، فارسی بودن چندان کمالی هم نیست، تازه اگر نقص نباشد.

مقبره سلمان، در منطقه ای سنی نشین است. آنجا هم حضور ایرانی ها، کمی خطرناک است. خصوصا اگر به صورت شخصی آمده باشند. آنجا نگرانی از این بود که خودرو ما شناسایی شود و احتمالا بمبی به آن متصل شود و کار ما یکسره شود. ابوزهرا، کلا آدم راحتی است، با خیال راحت ما را به این منطقه برد. در مقبره سلمان، با خادم زیارتگاه او، که زیارتگاهی کوچک است، کمی خوش و بش کردیم. از این که صدام رفته است، خیلی خوشحال بود. وضعیت کنونی عراق را بسیار بهتر از زمان صدام می دانست. از او  پرسیدم، چه چیزی باعث شده که امروز عراق را به دوران صدام ترجیح بدهی؟ به او گفتم، امنیت که در زمان صدام بیشتر بود. وضعیت اقتصادی هم چندان بهتر نشده، پس چرا امروز عراق را نسبت به گذشته ترجیح می دهی؟ گفت، ما هم اکنون احساس آزادی می کنیم. آزادی از هر چیز برای ما بهتر است. این سوال را از عراقی های دیگر هم پرسیدم. عموم شیعیان از وضع فعلی عراق راضی تر بودند. سنی ها، کم و بیش دوران صدام را بیشتر دوست داشتند. دلیلش کم وبیش واضح است، صدام به سنی ها، با آن که اقلیت بودند، مجال بیشتری می داد، اما در دوران بعد از صدام،  شیعیان که اکثریت بودند، فرصتها اقتصادی، سیاسی، اجتماعی بیشتری پیدا کرده بودند. این هم از فواید دموکراسی است، حتی از نوع آمریکایی اش.

ایوان مدائن در فاصله چند صد متری مقبره سلمان است. به دلیل اهمیت این بنای تاریخی و احتمال اقدام های تروریستی، محافظت زیادی از آن می شود. تقریبا افراد عادی نمی توانند از آنجا بازدید کنند. با هماهنگی همان خادم مقبره سلمان، از ایوان مدائن نیز بازدید کردیم. کمی هیجان انگیز بود که زیر این ایوان بایستی و به یاد بیاوری که عکس این ایوان را سالها در کتاب تاریخ مدرسه دیده ای.

شبها و دختران بغداد

از مقبره سلمان فارسی و ایوان مدائن که بازگشتیم، ابوزهرا، در دفترش با سایر همکارانش افطار کرد. به ابوزهرا گفتم که بعد از افطار به شیک ترین خیابان بغداد که در آن می توانیم مد روز ترین دختران و پسران عراقی را ببینیم، برویم. می خواستم با فضای شبهای بغداد، آنهم شبهای آنچنانی اش آشنا شوم. می خواستم ببینم دختران و پسران بغدادی، با آزادی ای که به آنها داده شده است، در یک شب عربی چه می کنند. ابوزهرا گفت باید به خیابان "کراده" و خیابان "الربیعی" برویم. آنجا آخرش است. من معمولا به هر کشوری که می روم، سری به خیابانهای از این جنسش می زنم.

خیابان کراده خیلی شلوغ بود. رستوران ها و مغازه های زیادی داشت. خیابان نسبتا تمیزی بود. چند ساختمان و پاساژ  نوساز در آن دیده می شد. گرچه محله جوان گرد بود ولی فضا به گونه ای نبود که خانواده ها نتوانند در آنجا گشت و گذار کنند. اکثریت زنان و دختران با حجاب بودند. البته حد حجابشان متفاوت بود. از چشم چرانی پسران خبری نبود. پلیس مواظب مردم نبود. حدودا بیست درصد بانوان بی حجاب بودند. نهایت بی حجابی هم این بود که خانمی شلوار سه ربع چسبان پوشیده باشد با یک تاپ! از این بیشتر نبود. از گروههای دسته جمعی دختران و پسران خبری نبود. اگر دختری بود بی حجاب، معمولا صاحب داشت. کسی چندان زبان دار راه نمی رفت. یکی دو کازینو هم در طبقات بالای مغازه ها دیدم. از مشروب فروشی خبری نبود، ولی وقتی پرسیدم، گفتند در غیر از ماه رمضان، تک و توک مشروب فروشی هایی وجود دارند که الکلیات می فروشند.

خیابان الربیعی هم حال و روزش بهتر از کراده بود. خیابان شلوغ بود. رستوران ها پر از آدم. نشاط در میان مردمان بود. مغازه های الربیعی، نوساز تر بودند. قلیان در کافه ها به راه بود. فروش آبمیوه رونق داشت. با ابوزهرا برای شام به یک رستوران رفتیم. در رستوران چندین بار برق رفت و آمد. ظاهرا آنها هم از سیستم چهار برق استفاده می کردند و چون پیک مصرف بود، مرتب از یک سیستم به سیستم دیگر سویچ می کردند. غذا در رستوران ها خیلی گران بود. حتی گران تر از ایران، حتی گران تر از انگلیس. تعجب بر انگیز بود.

شام را که خوردیم. پیاده به سمت دفتر ابوزهرا حرکت کردیم. احساس امنیت می کردم. مردم که خوشحال بودند، من هم لذت می بردم. در میانه راه، ابوزهرا درباره اوضاع منطقه کردستان عراق توضیحاتی برایم داد. در بالای دفتر ابوزهرا، چیزی شبیه میهمان سرا بود که از میهمانان شرکت پذیرایی می کردند. شب را در آنجا ماندیم.

عراق نامه ۲

پیش به سوی کربلا

قرار شد ساعت شش صبح به سمت کربلا حرکت کنم. از این جا به بعد، ابوزهرا، مرا به برادرش، ابوعلی ( وحید) می سپرد. از این پس او کارها را هماهنگ می کرد. ساعت شش صبح، یک ماشین از کربلا به بغداد آمد تا مرا به کربلا ببرد. مسیر بغداد تا کربلا، حدود دو ساعت است، ولی به دلیل بازرسی های متعدد، کمی بیشتر طول می کشد.

ابوعلی، راننده دفترشان در کربلا را فرستاده بود تا مرا به کربلا ببرد. نام راننده بشیر بود. لهجه ای اصفهانی داشت، هر چند عراقی بود. او در شمار معاودین عراقی است. معاودین عراقی، شیعیانی هستند که در زمان صدام، به ایران گریختند. سالها در ایران زندگی کردند و بعد از صدام دوباره به کشورشان بازگشتند. مهاجرت شیعیان عراق به ایران، در دو مرحله تاریخی بیشتر از سایر زمانها بوده است. یکی اوایل انقلاب ایران و اوایل جنگ و دیگری بعد از جنگ کویت، یعنی سال 1991. بشیر از گروهی بود که با پدر و مادرش در سال 1991، بعد از قیام شیعیان، به ایران گریخته بود و در اصفهان مقیم شده بود. بشیر، نیز در شمار کسانی بود که دوران پس از صدام را به مراتب بیشتر از دوران صدام دوست می داشت. او نیز  احساس آزادی داشت. از این که می توانست به راحتی به زیارت عتبات برود، خوشحال بود. می گفت در زمان صدام حتی نمی توانستند موبایل داشته باشند. از پاسپورت هم خبری نبود.

فرات و فرزندان مسلم

در مسیر بغداد به کربلا، بارها در مراحل ایست بازرسی ایستادیم. قبل از ورود به کربلا، به زیارت دو فرزند مسلم رفتیم. بارگاهشان در کنار رود فرات بود. لحظاتی هم در کنار فرات نشستیم. امسال نخل های اطراف رودخانه خیلی ثمر داده بودند. خرماهای طلایی روی نخل ها می درخشیدند. رنگ آفتاب طلایی تر شده بود. از غبار بغداد چندان خبری نبود.

حر و هیجان

بازهم قبل از آن که وارد کربلا شویم، با تغییر مسیری کوچک، به زیارت مرقد "حر" رفتیم. "حر" برای همه ما آرمان آزادگی و مردانگی است. پشت پا زدن به آنچه داری و سرسپردن به آستان ولی خدا. زیارت حر برایم خیلی دل انگیز بود. خصوصا که ساعاتی بعد، امام حر، حسین بن علی ( ع) را زیارت می نمودم. لحظات پر هیجانی بود. نیز مقبره "عون" را هم زیارت نمودم. مقبره ای کوچک در کنار جاده.

در کربلا

یک ساعت و کسری شد که به کربلا رسیدیم. ابتدا رفتیم دفتر ابوعلی. از آنجا هم برای گرفتن هتل، به اطراف حرم رفتیم. اینجا هم پر از ایستگاههای بازرسی امنیتی بود. در کربلا امنیت بیشتر بود. خصوصا اطراف حرم. حدود یکسالی بود که هیچگونه بمب گذاری ای، حداقل در محوطه حرم و اطراف آن نشده بود. به یک هتل رفتیم و بعد از چانه زنی، مستقر شدیم.

کربلا نشاط و رونق بیشتری داشت. از ساختمان های بزرگ و خیابان های چند بانده خبری نبود. انگار در زمان صدام هم رسیدگی ای به این شهر نشده بود. با اینحال از خرابی بمباران و جنگ هم آثار کمی در آن بود. به هر حال کربلا در زمان هشت سال جنگ ایران، کاملا در امان بود. در جنگ های بعدی هم چندان مورد تعرض قرار نگرفته بود. شهر همان بافت قدیمی خودش را داشت. کوچه های تنگ و باریک. مغازه های قدیمی با اجناسی که معمولا اطراف حرم می فروشند. به علاوه شیرینی و باقلوای گرد و خاک گرفته.

تا پیش از اذان ظهر در هتل ماندیم. با ابوعلی، یاد گذشته ها کردیم. خاطره دوستان زنده کردیم. طبق معمول مقداری هم بحث سیاسی و عقیدتی. برای ظهر به سمت حرم رفتیم. نماز ظهر را در کنار حرم حضرت ابی الفضل خواندیم. زیارت بارگاه آن حضرت نیز حال و هوای خاصی داشت.احساسم از بارگاهش، سراسر کرامت و بزرگی بود.

از آنجا به زیارت حرم امام حسین رفتیم. حدود دویست متری فاصله داشت. برای اولین بار که به زیارت امام حسین می روی، کمی اضطراب داری. با خودت می گویی نکند زیارتش، آنگونه که فکر می کنی نباشد. نکند حس و حالم خیلی معمولی باشد. البته این اضطراب بی مورد است. زیارت، ادای احترام است. با حال و بی حال ندارد. چه اشک بیاید، چه نیاید. حس و حال خاص، نشانی از معنویت نیست. توضیحش باشد برای بعد.

ابتدا به زیارت حبیب بن مظاهر که در فاصله چند قدمی امام است رفتم.  با آمادگی بیشتر به زیارت بارگاه حسینی رفتم. خوب بود. از اضطراب خبری نبود. ازخودم توقع زیادی نداشتم. سلام برحسین .... .

از حرم که بیرون آمدم، دوباره به هتل رفتیم. کمی استراحت تا اینکه افطار میهمان یکی دیگر از مشتریان شرکت باشیم. این بار یک تاجر کربلایی.

زیرکی ابوعلی.

ابوعلی و ابوزهرا، هر دو تیزهوشند. کلا خانوداگی این گونه اند. خواهرشان نیز همسایه ما در شفیلد است. دانشجوی دکترای عمران است. هر چند دیگر باید به ایشان خانم دکتر بگوییم. چند ماهی بیشتر تا پاین تحصیلشان نمانده. بر اساس همین هوش ذاتی، ابوعلی، زیرکانه به مشتریشان گفته بود که دوستی دارند که از انگلیس برای دیدنش آمده. آنها هم برای آنکه بدانند آدمی که از انگلیس آمده، چه تحفه ای است و چه شکلی است.  دو سر و یک گوش است یا جور دیگر، ابوعلی را به همراه آن دوست انگلیسی اش، یعنی من، برای افطار دعوت کرده بودند. اوضاع عراقی ها در این زمینه از ما بدتر است. انگلیس رفتن، یک آرزو است! یک ارزش است. حتی اگر کسی به روی خودش نیاورد. حتی اگر محکم و مشت گره کرده بگوید: مرگ بر انگلیس!

ابوسیف

ابوسیف همان تاجر کربلایی است که میهمانش بودیم. منتها این بار در یک رستوران. ظاهرا از بهترین رستوران های کربلا بود. جایی در حاشیه شهر. جایی مثل لواسان خودمان. البته بسیار خشک تر و پر غبار تر. دیدم مشتاق اند کمی از انگلستان برایشان بگویم. چند تا مطلب سطحی از انگلستان گفتم، تا تستشان کرده باشم. دیدم همین قدر بس است. در نهایت هم گفتم اگر بخواهند دعوت نامه می فرستم که به انگلیس بیایند. گفتند یعنی به ما هم ویزا می دهند؟ گفتم چرا که ندهند. شما پولدارید و انگلیسی ها هم از پولدار ها خوششان می آید. آنها هم از حرف من خوششان آمد. من هم به مقصودم رسیده بودم، دروغ هم نگفته بودم. 

عروس کشان

بر خلاف ایران، در عراق در ماه مبارک هم عروسی برپا است. از میهمانی ابوسیف که بیرون آمدیم، تصمیم گرفتیم کمی قدم بزنیم. به یکی دو مغازه هم سری زدیم تا ببینیم چه خبر است. وارد یک مغازه لوازم خانگی شدم. همه اجناس با آنکه نو و جدید بودند، خاک گرفته بودند. صاحب مغازه هم دستی به آنها نمی کشید. ظاهرا این که اجناس خاک داشته باشند، موجب بی رغبتی مشتری ها نمی شود. عراق و خاک قرین هم شده اند. از مغازه که بیرون آمدیم، یک ماشین عروس از جلویمان رد شد. چند ماشین هم بدرقه اش می کردند. آدم ها چند تا چند تا روی هم توی ماشین ها نشسته بودند و دست می زدند. صدای نوار هم بلند بود. عین عروسی های ایران خودمان. فقط با یک تفاوت، از گشت ارشاد خبری نبود!

شیخ صفار

بعد از میهمانی ابوسیف و قدم زنی در خیابان های کربلا، نوبت به دیدار با شیخ صفار رسید. ابوعلی قراری را برای ساعت یازده شب با شیخ صفار، در محل حسینه اش در نزدیکی حرم امام حسین علیه السلام تنظیم کرده بود. شیخ صفار، صاحب تالیفات فقهی و کفایه گو و استاد درس خارج فقه و اصول است. برای طلبه ها، تدریس کفایه و هم چنین درس خارج فقه و اصول، یعنی این که طرف شخص عالمی است، یا حداقل این گونه می نماید که عالم است. شیخ صفار، از شاگردان مرحوم سید محمد شیرازی است. همان که سالها پیش، امام جماعت نجف بود و هنگامی که آیت الله خمینی به نجف تبعید شد، از او استقبال کرد و احتراما، پیش نمازی صحن امام علی علیه السلام را به او سپرد. هر چند بعدها میان او و آیت الله خمینی، چندان میانه خوبی نشد و با اینکه بعد از انقلاب ایران، سید محمد شیرازی به ایران آمد، تا زمان مرگش در سال 1380 هجری شمسی، تمامی بیست و سه سال را در حصر در منزلش در قم گذرانید. داستان دراز دامن اختلاف او با آیت الله خمینی و نیز مرحوم آیت الله خویی، بماند برای فرصتی دیگر.

من شیخ صفار را پیش از دیدار نمی شناختم. فقط ساعتی قبل از دیدار با او، کتابی از او در کتابفروشی ای در کربلا دیدم به نام "فقه الدوله"، مباحث مطرح در آن کتاب، بسیار نو و جذاب بودند. نویسنده تلاش کرده بود که یک تئوری سیاسی مبتنی بر دین ارایه کند. هر چند فرصتی نبود که محتوای کتاب را ارزیابی کنم. چه اینکه شاید سوادش را هم نداشتم.

شیخ صفار، اجازه داد که هر سوالی که خواستیم از او بپرسیم. من هم با توجه به همان کتابی که از او دیده بودم، بحث را با موضوع  رابطه دین و آزادی آغاز نمودم. نکات قابل توجهی در نظراتش بود. مثلا معتقد بود که در جامعه اسلامی، پیروان سایر ادیان آزادند که هر گونه که می خواهند، طبق آیین خود زندگی کنند. حتی معتقد بود که مثلا اگر در یک آیین مذهبی، ازدواج فرزند با مادر خود  حلال باشد، در جامعه اسلامی، حاکم اسلامی موظف است، زمینه ای را فراهم کند که پیروان آن آیین مذهبی، ازوداج مادر با فرزند را به جا آورند. این دیدگاه کمی برای من عجیب بود، هر چند قابل فهم. نکته دیگری که جلب توجه می کرد، دیدگاه او درباره مدارا با سایر ادیان و کفار بود. مثلا معتقد بود که در دوران رسول خدا، پیامبر اسلام حتی یک کافر را به خاطر اعتقادش به غیر خدا، نکشت. هر موردی که بوده، این کفار بودند که آغازگر جنگ با رسول خدا بودند.

نیز معتقد بود که در دوران غیبت رسول خدا، لزومی به اجرای حدود، به معنای مجازات اسلامی نیست. چرا که می گفت، اجرای حدود در زمانی است که سایر زمینه های اجتماعی و فرهنگی نیز فراهم باشد. مثلا اگر جوانی در شرایط امروز، دست به گناهی زد و عمل منافی عفت انجام داد، البته به شرط رضایت طرف مقابلش، حد زنا بر او جاری نمی شود. چون اولا در عموم موارد، فرد مورد نظر به دلیل عدم توان بر ازدواج دست به چنین کاری می زند، ثانیا تحریکات اجتماعی هم باعث بروز گناه او شده است و ... . خلاصه این که حد زنا، وقتی جاری می شود، که شرایط زندگی سالم، هم از نظر اقتصادی و هم فرهنگی فراهم شده باشد و با اینحال، کسی از روی خباثت نفس دست به چنین کاری می زند.

از او پرسیدم که با این اوصاف، اگر کسی در دوران غیبت دست به گناهی زد، باید از او عذرخواهی هم بکنیم که ببخشید که شرایط اجتماعی برای شما فراهم نبود و شما دست به فلان عمل منافی عفت زدید. شاید باید غرامتی هم بپردازیم. پاسخ داد که نه! برای او نباید "حد" جاری کرد، ولی شخص مورد نظر باید "تعزیر" شود. منظور از تعزیر هم این است که قاضی عادل اسلامی، پس از بررسی شرایط شخص مورد نظر، ملاحظه می کند که وی به چه میزان در این تخلفی که کرده است مقصر بوده است، و متناسب با خطای او، مجازتی را برای او در نظر می گیرد که به احتمال بسیار زیاد، شدتش پایین تر از "حدی" است که برای آن جرم در نظر گرفته شده است. این بحث پردامنه است، خواستم فقط اشاره ای کرده باشم. صرف نظر از قضاوت شخصی خودم درباره آن.

نکته دیگری که مطرح شد، بحث تقابل اسلام و جهان غرب بود. او معتقد بود که تمدن اسلامی با تمدن غرب هیچ نوع ناسازگاری و جنگی ندارد. بلکه هر کدام راه خود را می روند، هر چند این راهها کاملا جدا است. به عبارت دیگر، اسلام کاری به تمدن غرب ندارد و اجازه می دهد که غربی ها هر گونه که می خواهند زندگی کنند و بهشت و جهنمشان هم با خودشان است. منتها معتقد بود که این تمدن غرب است که دست از سر مسلمانان برنمی دارد و به هر طریق که می شود می خواهد تمدن اسلامی را از بین ببرد.

نکته آخری که در گفتگوی ما قابل اشاره است، این بود که معتقد بود که میان دیکتاتوری صدام و آزادی مردم عراق، حتی در فرض حضور آمریکایی ها، دومی بهتر است، هر چند به طور کامل مطلوب نیست. لذا معتقد بود که علمای شیعه، در مقابل حضور آمریکایی ها برای از بین بردن صدام مقاومتی نکردند و حتی از این حیث که صدام نابود می شد، رضایت هم داشتند.

گفتگوی ما و شیخ صفار، دو ساعتی طول کشید. او خیلی خوب به حرفهای ما گوش می کرد، و پاسخهایی که می داد، دقیقا مربوط به سوال ما می شد. من کمتر استادی را، خصوصا در میان حوزوی ها دیده ام، که شنونده خوبی باشد و سوال مخاطبش را دقیق گوش بدهد و سعی کند که دقیقا همان سوال را پاسخ دهد. با این حال شیخ صفار در میان همان معدود اساتید بود.

شب گردی 

شب از نیمه گذشته بود و هوا کمی خنک تر. از حسینه شیخ صفار بیرون آمدیم و قدم زنان به سمت حرم حرکت کردیم. اطراف حرم بسیار شلوغ بود. یکی از معاودین عراقی هم که در حقیقت واسطه ما و شیخ صفار بود، همراه ما قدم می زد و گفتگوهایی میان ما و او در جریان بود. به هتل که رسیدم، تقریبا دو بامداد بود. تا سحر، دو ساعتی بیش نمانده بود. ابوعلی که روزه می گرفت، خواست تا سحر و سحری خوردن بیدار بماند. صرف نمی کرد که بخوابد. من هم بیدار ماندم و با ابوعلی بحثهای مختلفی را پیش کشیدیم. خلاصه تا صبح حرف زدیم و بعد از نماز صبح سر به بالین گذاشتیم.

تولیت

ابوعلی، از "از انگلیس آمدن ما" چند جا استفاده کرد. یکی از آنها هم قراری بود که با معاون تولیت حرم امام حسین گذاشت. آنها فکر کرده بودند که قرار است چند خبرنگار از انگلیس با آنها دیدار داشته باشند. این بود که اجازه داده بودند با معاون تولیت دیدار داشته باشیم. ما هم بی خبر از همه جا حتی بدون قلم و کاغذ، به دیدار رفته بودیم. ابتدا کمی جا خوردند وقتی دیدند دو تا آدم معمولی آمده اند صحبت کنند. ما خودمان را از تک و تا نیانداختیم و خیلی جدی سوالهایمان را پرسیدیم. حتی سوالهایمان را منظم نکرده بودیم. خلاصه جلسه را خیلی بد شروع کردیم. ولی با اینحال سعی کردیم تا می توانیم اطلاعات بگیریم. اولین سوالم از حجم زائری بود که در سال از اقصی نقاط عراق و دنیا به زیارت حرم حسینی می آیند. می گفت بین سی تا چهل میلیون نفر تدر سال به زیارت می آیند. نمی دانم آمارش چقدر درست بود. ولی به هر حال رقم بالایی است و نشان می دهد که اقتصاد کربلا از کجا تامین می شود.

 در مورد موقوفات امام حسین پرسیدم.مقدمتا گفتم که آستان قدس رضوی یکی از نهادهای اقتصادی بسیار مهم در ایران است. دلیلش هم ثروت شگفت انگیزی است که درگاه رضوی از موقوفات به دست آورده است. بنابر نقلی یک سوم زمینهای مشهدی ، وقفهایی است که از سوی مردم برای امام رضا علیه السلام شده است. در تهران نیز زمینهای بسیار زیادی وقف امام رضا علیه السلام است. بگذریم از کارخانه ها و شرکت های وقفی پرشمار. او گفت که امام حسین علیه السلام در عراق موقوفات زیادی ندارد. به طور کلی آستان حسینی علیه السلام ثروت زیادی ندارد. حتی امورات حرم حسینی نیز بر مبنای بودجه دولتی می گذرد. هر چند مدعی بود که حضرت امام حسین علیه السلام در ایران موقوفات زیادی دارد، ولی مسوولین امر در ایران، از واگذاری عواید این موقوفات به تولیت حرم حسینی خودداری می کنند. العهده علی الراوی.

پرسیدیم که تولیت حرم چگونه انتخاب می شود. گفت، یک شورای هفت نفره از سوی اداره موقوفات عراق که زیر نظر نخست وزیر است، اداره هر کدام از اماکن متبرکه شیعه و سنی و حتی مسیحی را به عهده دارد. یعنی برای هر کدام از عتبات یک شورای هفت نفره مجزا. برای شیعیان، از شیعیان، برای اهل سنت از سنی ها و به همین ترتیب مسیحی ها و ... . این شورا یک نفر را به عنوان تولیت انتخاب می نماید که باید این شخص به تایید رهبر دینی آن مذهب نیز برسد. در مورد شیعیان این شخص باید از سوی مرجع تقلید اعلم هر زمان تایید شود. در زمان ما این شخص، همان آیت الله سیستانی است. ظاهرا عرف تعیین کننده اعلمیت مرجع است. 

به نظرم روش خوبی است. هم کار اداره عتبات از دست دولت خارج نمی شود، هم اینکه مرجعیت مستقلی نیز بر امور نظارت دارد. اداره امور نه حکومتی است و نه این که نا هماهنگ با سایر امور کشور است. مقایسه کنید با سیستم اداره آستان قدس رضوی. داستانش ناگفتنی است.

دیدارمان با معاون تولیت چندان طولی نکشید. خدا حافظی کردیم و خارج شدیم.

نماز در صحن حسینی

پیش نماز فعلی حرم امام حسین علیه السلام، فرزند مرحوم آیت الله سید محمد شیرازی است. همان که پیش از این سخنی درباره اش گفتم. فرزند بزرگتر آیت الله شیرازی، به طریق ناشناخته ای، سالها پیش در یکی از کشورهای همسایه عراق، کشته شده است. بعد از نماز، دوباره ابوعلی جلو رفت و من را معرفی کرد. گفت که از انگلیس آمده ام! انگار لفظ "انگلیس" مجوز خیلی کارهاست. پسر مرحوم شیرازی هم احساس تکلیف کرد که نکاتی را به من گوشزد کند و حدود نیم ساعتی صحبت کرد. حرفهایش چندان عمیق و مهم نبودند. برعکس شیخ صفار که سوال را خوب گوش می کرد و جواب می داد، وی فقط حرفهای خودش را زد. بیشتر تاکیدش این بود که شما اسلام را دین محبت و صمیمیت وصفا برای انگلیسی ها معرفی کنید.

من هم برای این که مقداری چالش کرده باشم. گفتم ما می خواهیم این کار را بکنیم، ولی آنها مرتب شواهدی از خشونت اسلام به میان می آورند. مثال زدم به داستان سربریدن اسیران یهود در ماجرای بنی قریضه در زمان رسول خدا. او هم به کلی منکر این داستان شد و گفت این از دروغ های تاریخ است. سپس کتابی هم معرفی کرد که گفت در آن به تفصیل نشان داده شده است که این داستان دروغین است. کتابی به زبان عربی که اتفاقا در ایران چاپ شده بود. شاید تنها نکته جالب صحبت هایش همین بود. پیشنهادهایی هم در زمینه چگونگی جذب پیروان سایر ادیان به اسلام داد که به نظرم خیلی ساده و پیش پا افتاده و غیر عملی بودند. ولی خیلی محکم و با اعتماد به نفس حرف می زد و پیشنهاد می داد. اصولا برخی هستند که حرفهای پیش پا افتاده را خیلی جدی می زنند و آدم خیال می کند که حرف مهمی را شنیده.

شیعیان بهره ای

بعد از نماز ظهر و عصر در حرم حسینی، لباس متحد الشکل گروهی از زائران، نظرم را جلب کرد. از یکی از معاودین عراقی که همراه ما بود از آنان سوال کردم. گفت آنان "بهره ای" هستند. اطلاعاتش در مورد این گروه چندان زیاد نبود. من خودم بعدها تحقیق بیشتری کردم و اطلاعات دقیق تری به دست آوردم. شیعیان بهره، در حقیقت انشعابی از شیعیان اسماعیلی هستند. اسماعیلیه، خودش یک فرقه و انشعاب از تشیع است. اسماعیلی ها معتقدند که اسماعیل فرزند امام صادق، امام بعد از اوست. لذا به جای امامت امام کاظم علیه السلام، قایل به امامت اسماعیل برادر امام کاظم هستند. بعد از اسماعیل نیز سلسله امامت تا قرنها بعد ادامه پیدا می کند.امام شیعیان بهره ای، تا اواخر قرن پنجم هجری، همان امام شیعیان اسماعیلی است، ولی در این زمان، به دلیل برخی اتفاقات و اختلافات، انشعابی در شیعیان اسماعیلی ایجاد می شود و فرقه ای ایجاد می شود به نام شیعیان بهره.

شیعان بهره تا کنون نیز امام دارند، و امام بیست و یکم آنها در غیبت است. البته ظاهرا در دوره های قبل تاریخی نیز برخی از امامان بهره، در غیبت رفته اند. یعنی این احتمال وجود دارد که هر امامی از امامان بهره، برای مدتی در غیبت برود و این مخصوص امام آخرالزمان نیست. البته در زمانی که یکی از امامان بهره به غیبت برود، "داعی مطلق" نایب بر حق اوست. ظاهرا نه تنها امامان بهره دارای عصمت اند، بلکه نایبان آنها نیز در مقام عصمت اند و آنچه می گویند و می کنند، حجت کامل برای پیروان است. طیب ابوالقاسم، بیست و یکمین امام بهره ای ها است که در غیبت است و محمد برهان الدین نیز پنجاه و دومین داعی مطلق است که هم اکنون در بمبئی زندگی می کند. به طور کلی بیشتر جمعیت یک میلیون نفری بهره ای ها، در هند و پاکستان مستقر هستند. می گویند وقتی محمد برهان الدین برای زیارت حرم حسینی به کربلا می آید، پیروانش به اندازه وزنش برای او طلا نذر می کنند.

این که فرقه ای به نام شیعیان بهره وجود دارد، شاید چندان جالب توجه نباشد. اما این که این فرقه به راحتی در کربلا و نجف حضور پیدا می کنند، به حرم می آیند و آیین های خود را انجام می دهند، بسیار جالب توجه است. ظاهرا بهره ای ها هم یک فرقه انحرافی هستند، البته از منظر شیعیان دوازده امامی. با اینحال، آزادند که به عراق رفت و آمد داشته باشند، به حرم حسینی بیایند و حتی امامشان نیز با تشریفات بسیار مشرف به زیارت شود. جالب آنجا است که ظاهرا به دلیل ثروت فراوان بهره ای ها، آنها تقبل کرده اند که مضجع امام حسین را آنها طراحی کنند و بسازند. من خودم که به مضجع حضرت امام حسین دقت کردم، برخی عناصر هنر هند را در طراحی مضجع یافتم.

این که جامعه عراقی، بهره ای ها را پذیرفته است و آنان آزادند که اعتقاد خود را داشته باشند و نیز هیچ کدام از مراجع و علمای شیعه عراق نیز بهره ای ها را تکفیر نکرده اند و آنها را ملحد و خود فروخته و وابسته و فریب کار و فتنه گر و فتنه جو نخوانده اند، بسیار جای تقدیر دارد. این نشان از سعه صدر و آزادمنشی علمای شیعه نجف و کربلا دارد. دقت کنید که اگر به حساب و کتاب باشد، بهره ای ها از خیلی از فرقه های دینی ای که ما در ایران به آنها انگ می زنیم، انحرافی تر اند و احتمالا خطر تماسشان با شیعیان دوازده امامی و گمراه کردنشان، بسیار بیشتر است. آنها امامشان حاضر است و نقدا در امورات آنها تصرف می کند. مقایسه کنید این فرقه را به فرقه های به اصطلاح انحرافی دیگر که نه امام حاضری دارند و نه تشکیلات منسجمی به انسجام بهره ای ها دارند. قطعا اگر بنا بر خطر اغواگری و انحراف و اضلال باشد، بهره ای ها از خیلی ها خطرناک تر اند. اما می بینیم که آنها سالهاست در همان عتباتی که سایر شیعیان رفت و آمد دارند، به طور مسالمت آمیز آمد و شد دارند و هیچ اتفاقی هم نیفتاده است.  من مسالمت و هم زیستی بهره ای ها با شیعان دوازده امامی عراق را از هر دو سو تحسین می کنم.

دوستی در عراق می گفت که این بهره ای ها شانس آورده اند که امام رضا علیه السلام امامشان نیست. وگرنه همین اعتفاد باعث می شد که با ایرانی جماعت اصطکاک پیدا کنند و چنان بلایی سرشان بیاید، آن سرش نا پیدا!

به هر حال آنچه من یافتم این بود که در عراق، مسالمت و مدارای دینی، هم در میان عوام و هم در میان علما، بسیار بسیار بیشتر از آنانی است که در همسایگی کشورشان زندگی می کنند. عراق از این نظر بسیار پیشرفته است. به ایرانیان مغرور بر نخورد.

ساعات باقیمانده در کربلا

بعد از نماز ظهر و عصر، برای بار آخر حرم حسین و حضرت عباس علیهما السلام و سایر یاران آرمیده در کنارشان را زیارت کردیم و به دفتر شرکت ابوعلی بازگشتیم. تا مغرب و افطار آنجا ماندیم و پس از افطار، عازم نجف اشرف شدیم.

پیش بسوی نجف

فاصله نجف تا کربلا حدود هفتاد کیلومتر است. در شبهای جمعه، و نیز مناسبتهای مذهبی، انبوهی از مردم از نجف برای زیارت کربلا، راهی کربلا هستند و برعکس. لذا است که جاده واصل میان نجف و کربلا از هر دو سو به شدت شلوغ می شود. تعلقات مذهبی در عراق بسیار قوی است. شیعیان واقعا ارادتمند امامانشان هستند.

چون حرکت ما از کربلا به نجف در شب جمعه بود، با ترافیک جاده مواجه شدیم. هر چند چون به فاصله بسیار کمی از افطار حرکت کرده بودیم، جاده هنوز آنقدرها شلوغ نشده بود که قفل شود. پیش از ورود به نجف، در همان مسیر منتهی به نجف، به زیارت قبر کمیل رفتیم. برای من زیارت کمیل و سلمان و حر و حبیب و همردیفانشان، بسیار راحت تر بود. احساس خودمانی بودن با آنها می کردم. نوعی رفاقت و درخواست شفاعت در درگاه بالاترین ها و والاترین ها. توضیح بیشتری در این باره نمی دهم.

در راه، به مسجد کوفه هم رفتیم. سری به خانه منسوب به امیرالمومنین در کنار مسجد کوفه زدیم تا یاد آور خاطراتمان از آن خانه باشد، هر چند مطمئن نیستم که خانه فعلی به همان شکل و شمایل آن روزگار بوده باشد. به هر حال همین که منتسب بود، کافی بود. مسجد کوفه هم از مساجد مهم و بزرگ شیعیان است. مقام پیامبران بزرگی در آنجا است. مزار مسلم نیز همان جا است. محراب معروف جناب امیرالمومنین هم همین طور.

مسجد کوفه نیز توسط همان شیعیان بهره ای بازسازی شده است. مسجد شکوه و جلال خاصی پیدا کرده است. خود بهره ای ها، با ارادت خاصی به زیارت محراب امیرمومنان می رفتند. صفی طولانی تشکیل داده بودند برای بوسیدن محراب.

صدر  و صدر طلبی

در عراق، کماکان اختلاف بین گروههای مذهبی مساله ای مشکل آفرین است. اختلاف میان سنی و شیعه و اختلاف میان گروههای درونی شیعه و سنی. یک نکته بسیار مهم است. اختلاف این گروهها، به هیچ وجه بر سر "اعتقادات" مذهبی نیست. اصولا هم زیستی مسالمت آمیز مذهبی میان همه ادیان ومذاهب در عراق امری پذیرفته شده است. اختلاف این گروهها بیشتر بر سر کسب قدرت است. به این معنا که اگر مثلا یک گروه سنی، حمله مسلحانه به یک گروه شیعی می کند، نه به خاطر آن است که مثلا چرا شما فلان خلیفه سنی را قبول ندارید، و یا اینکه چرا زیارت عاشورا می خوانید و غیره. بلکه انگیزه اصلی از درگیری های حتی مسلحانه، بر سر آن است که هر کدام بتواند در ساختار قدرت سیاسی کشور عراق، جایگاه بالاتری به دست آورد. از این حیث، اختلاف بین گروههای مختلف شیعی هم قابل فهم است. مثلا طرفداران مقتدی صدر، حتی تا مرحله درگیری مسلحانه با گروههای دیگر شیعی پیش می روند تا بتوانند سهم بیشتری از قدرت به دست آورند. بنابراین، گرچه اختلاف ها میان گروههای مذهبی است، اما این اختلاف نه بر سر اعتفادات که بر سر قدرت است.

این را هم بگویم که ممکن است گفته شود که همه جا همین است. اختلاف بر سر قدرت است، هر چند ظاهر آن اختلاف اعتقادی و مذهبی است. شبیه همان که در ایران خودمان هم می گذرد. اما نباید یک نکته را فراموش کرد. گروههای مختلف مذهبی در عراق، حتی تابلوی مذهب را هم برای اختلافات خود بلند نمی کنند. اختلاف صرفا بر سر به دست آوردن قدرت سیاسی است. اساسا در عراق، هنگام رقابت سیاسی، شیعه و سنی بودن و سایر اسامی مذهبی، صرفا یک نام برای احزاب سیاسی است. وگرنه کسی بر سر اعتقاد، حتی به شکل ظاهری هم دعوا ندارد. این یک نکته مهم است.

دلیلی که من برای ادعای خود دارم، آن است که اختلاف بین گروههای شیعی، گهگاه حتی شدیدتر از اختلاف بین شیعه و سنی است. کشته شدن عبدالمجید خویی فرزند آیت الله خویی، در نزدیکی حرم امام علی علیه السلام، در همان اوایل سقوط صدام، که گفته میشود توسط شیعیان تند رو صورت گرفت، نمونه ای از این اختلافات است. تیر اندازی طرفداران مقتدی صدر برای تصرف حرم امام حسین علیه السلام هم نمونه دیگری است.

متاسفانه، گروههای مختلف شیعی در عراق به صورت قبیله ای عمل می کنند. حتی به مکان های مذهبی هم رحم نمی کنند. اگر بتوانند یک مسجدی را تصرف کنند، ابایی ندارند. مثلا همین مسجد کوفه که پیش از این به آن اشاره کردم، تحت تصرف صدری هاست، تلاش می کنند که در همان مسجد، به هر میزان که می توانند، برای خودشان تشکیلات راه بیاندازند. مکانی را که باید محل عبادت برای تمامی مسلمانان در سراسر جهان باشد، پر کرده اند از عکسهای مقتدی صدر. حتی سردر مسجد کوفه نیز درامان نمانده است. بگذرم، داستانش دراز دامن است.

شبی در نجف

نیمه های شب بود که به نجف رسیدیم. قرار بود صبح زود هم عازم تهران باشیم. یک پیشنهاد این بود که شب را در حرم به سر کنیم. من مخالفت کردم. گفتم ماندن زیاد در حرم، باعث خستگی می شود. شیرینی دیدار با امام از دست می رود. این شد که هتلی پیدا کردیم و چند ساعتی را استراحت کردیم. صبح زود به زیارت بارگاه حضرت امیر رفتیم. این آخرین منزل بود.

در حرم 

نوشته به آخر رسیده است. شاید سخت ترین جای آن همین جا است. توصیف زیارت آستان امام  امیرالمومنین. دقایقی بیش نبود و فقط یک بار. وارد حرم که شدیم، آفتاب بیرون نیامده بود. در بازگشت از حرم، خورشید می درخشید. چند باری به بهانه های مختلف اطراف مضجع امام دور زدم. لحظه خداحافظی. این آخرین منزل بود. ابوعلی، مصرعی در وصف حالمان خواند: "می روم، وز سر حسرت به قفا می نگرم". از حرم که بیرون آمدیم، شاید ساعت و چندی نگذشته بود که به آسمان رفته بودیم. آخرین نگاهم را از پنجره هواپیما به نخلهای نجف انداختم. همان آفتابی که صبح از کناره گنبد امام خودش را نشانم داده بود هنوز به نیمه راه خود نرسیده بود که در کنار خانواده، در غرب تهران، خاطراتم را بازگو می کردم.

دو سه روز از بازگشتنم از عراق نگذشته بود، که رادیو اعلام کرد که در ده شهر عراق بمب گذاری شده است. سیصد و پنجاه کشته و زخمی، حاصلش بود. مدتها بود چنین اتفاقی نیفتاده بود. این بار بیشتر از گذشته غمگین بودم. به هر حال احساس قرابت بیشتری با همسایگانم می کردم.

والسلام علی عباد الله الصالحین

مهدی- انگلستان- شفیلد یازده سپتامبر 2011

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش خوان

این نوشته طولانی است. سفرنامه من به عراق است. ضرباهنگ نوشته یکسان نیست. گاهی خودمانی می شوم. گهگاه مطلبی مهم را بازگو می کنم. گاه طنز، گاه احساس. گاه تحلیل می کنم، گاه خبر می دهم. این گونه نوشته ام که خواننده را کمتر خسته کنم. اگر فرصت ندارید که همه را یک جا بخوانید، می توانید دوباره مراجعه کنید. بند بند نوشته ام که بازگشت راحت تر باشد. وقت نسبتا زیادی برای تنظیم نوشته گذاشته ام. از ابوعلی ( او را خواهید شناخت) برای تصحیح و ارایه نظراتش تشکر می کنم. به دلیل حجم زیاد مطلب، نوشته در در پست تقدیم می شود.

 عراق نامه1

پس از ورود به ایران در تابستان امسال، تماسی با دوست خوبم و همکار قدیمی ام، وحید جعفری فر، گرفتم. تلفن کوتاه ما، منجر شد که او مرا برای سفری کوتاه به عراق دعوت کرد. او و برادرش جناب مهندس محمد جعفری فر، نماینده یکی از شرکت های تولیدی ایرانی در عراق هستند. کار و بارشان خوب شده است و در غربت، به دنبال کسب روزی حلالند. هر دو خطر کرده اند، در فضای نا امن عراق، کسب و کار می کنند. مهندس محمد جعفری فر، در بغداد است و وحید، در کربلا. عراقی ها، محمد جعفری فر را "ابوزهرا" و وحید را "ابوعلی" می نامند. من هم در این نوشته، از این دو بزرگوار، به همین نامها یاد خواهم کرد. آنان، مهربانانه و کریمانه، میزبان من در طول سفر کوتاهم به عراق بودند.

سفر من به عراق، یکی از بهترین سفرهایی بود که در این سالها رفتم. از دوجهت، یکی زیارت که جای خود دارد و دیگری آشنایی با آنچه در کشور عراق، در زمینه های مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی و غیره می گذرد. این شد که تصمیم گرفتم، سفرنامه ای با نام عراق نامه بنویسم. خوانندگان عزیزی که مرا می شناسند و دغدغه هایم را می دانند، خواهند دید که چرا سفر به عراق، برای شخصی چون من جالب و درس آموز بوده است. به امید خدا، بنا داریم سال آینده، به همراه یکی دو تا از دوستان، به افغانستان برویم. آنجا نیز برای ما ایرانیان که قرابت جغرافیایی و فرهنگی با آنان داریم، به دور از هیچ غرور و خودبرتر بینی، یافتنی های بسیار دارد. اما تا آن موقع، ببینیدعراق نامه من، برای شما نیز خواندنی است یا نه.

آغاز سفر

سفر به عراق خیلی بی درد سر بود. یک روز صبح به دفتر هواپیمایی العراقیه، رفتم. پاسپورت و دو قطعه عکس دادم و گفتم می خواهم هفدهم مرداد به بغداد بروم و جمعه بیست و یک مرداد از نجف به تهران بازگردم. پرواز برای هر دو مسیر جا داشت و رزو کردم. قرار شد فردا دوباره به دفتر العراقیه بروم تا هم ویزایم را بگیرم و هم بلیط ها را . فردا رفتم، همه چیز آماده بود. بلیط و ویزا را گرفتم و روز بعد، از فرودگاه امام خمینی به سمت بغداد پرواز کردم. دوشنبه، هفدهم مرداد  روز تولدم هم بود. به هر حال رفتن به عراق، با وجود خطرهای امنیتی، مقداری نگرانی هم دارد. به رخساره، همسرم، به شوخی گفتم اگر همین امروز که به عراق می روم، بمبی منفجر شود و من بمیرم، خیلی جالب می شود. گفت چطور؟ گفتم می توانید روی قبرم بنویسید: ولادت و شهادت، هفدهم مرداد ماه! خندید و گفت، راه بیفت برو، الان دیر می شود.

پرواز به بغداد یک ساعت و نیم بیشتر نیست. به آسمان بغداد که رسیدیم، از همان بالا گرد و غبار مشهود بود. فرودگاه بغداد، بزرگ و نسبتا مرتب بود. هر چند فرودگاه و وسایل داخل آن قدیمی بودند. به نظرم در زمانی که فرودگاه ساخته شده بود، در نوع خودش از بهترین ها بوده. از فرودگاه که بیرون آمدم، حرارت و گردو غبار، اولین چیزی بود که جلب توجه می کرد. به دلیل مسایل امنیتی، خودروهای شخصی را به منطقه فرودگاه راه نمی دهند. این شد که باید با یک تاکسی، خودم را به خارج فرودگاه می رساندم تا در آنجا بتوانم به ماشینی که ابوزهرا، برایم فرستاده بود ملحق شوم. از قبل می دانستم که چگونه باید خودم را به محل قرار برسانم. همه چیز طبق برنامه پیش رفت و من در محله "گاراژ عباس" ، شخصی را که به استقبالم آمده بود دیدم و سوار ماشین شدم. در فرودگاه بغداد، مجسمه ای بالدار از شخصی به نام عباس، گذاشته شده است. عراقی ها معتقدند که او اولین شخصی است که پرواز کرده است! شاید این هم از آن خیال پردازی هایی باشد که جامعه های عقب مانده برای ضعف کمبودهای خود، خلق می کنند.

کاظمین 

تلفنی با ابوزهرا صحبت کردم و قرار شد، راننده مرا به کاظمین برای زیارت ببرد و بعد هنگام افطار مرا به ابوزهرا برساند. کاظمین، در مجاورت بغداد است و نسبتش با بغداد، مانند منطقه حضرت عبدالعظیم با تهران است. در میانه راه، به مسجد براثاء رفتیم. در مفاتیح درباره این مسجد مطالب زیادی آمده است. گویند که حضرت مریم، عیسی علیه السلام را در آن محل به دنیا آورده است. نیز، گفته می شود که جناب امیرالمومنین در آنجا چاه آبی حفر کرده است. نکات دیگری هم درباره این مسجد آمده است. نماز ظهر و عصر را در مسجد براثاء خواندیم.

مسیر فرودگاه تا کاظمین، پر از خاک و گرد وغبار بود. خیابان و خانه ها و مغازه ها تقریبا مخروبه بودند. از راننده پرسیدم که این جا بالاشهربغداد است یا پایین شهر. گفت از جاهای خوب شهر است. تصورم از بغداد و حومه آن بهتر از این بود. امیدوار بودم که به مناطق بهتر هم برسیم.

ماشین را نزدیک حرم کاظمین علیهم السلام پارک کردیم. در چندین مرحله، بازرسی بدنی شدیم تا به حرم رسیدیم. همه جا پر از خاک بود. اطراف حرم، بازار و مغازه بود. همه چیز می فروختند. بسیاری از مغازها شیرینی های عربی می فروختند. آنها را کنار مغازه بساط کرده بودند. روی شیرینی ها پر از خاک بود. ولی انگار اصلا مساله ای نبود. مردم می خریدند.

موبایلهایمان را تحویل دادیم و وارد حرم شدیم. حدود یک ساعت مشغول زیارت بودم. مردم آرام و منظم زیارت می کردند. دیگران هم در صحن مشغول دعا بودند. برخی هم فقط نشسته بودند. از گوشه حرم صدای زیبای قرآن می آمد. چون ماه رمضان بود، ختم قرآن گرفته بودند. چند دقیقه ای آنجا نشستم. قاری با وقار قرآن می خواند و مردم نیز با وقار گوش می کردند. خیلی خوشم آمد.

دوش صلواتی، سفره افطار، روزه خواری

بعد از زیارت، دوباره همان مسیر طولانی تا ماشین را طی کردیم. یکی از مغازه داران، لوله کشی کرده بود و دوش حمامی را در پیاده رو گذاشته بود. هر کس می خواست با لباس می رفت زیر دوش تا کمی خنک شود. این کار را برای ثوابش می کرد. هوا خیلی گرم بود. ماه رمضان هم بود. واقعا روزه گرفتن در آن هوا، طاقت فرسا بود. البته آفتاب نبود، چون آنقدر گرد و غبار زیاد بود که خورشید دیده نمی شد.

حدود دو ساعتی، به افطار مانده بود. در میان انبوه خاک و آشغال، در پیاده رو ها سفره های طولانی ای پهن شده بود. رسم است که مغازه داران اطراف حرم، افطاری صلواتی می دهند. مردم در آن گرما، حدود دوساعت قبل از افطار، در کنار سفره های خالی نشسته بودند، به امید افطاری! شاید واقعا نیاز مند بودند.

این گونه نبود که فروش غذا در ماه رمضان ممنوع باشد. فروش غذا و خوردن آن، حتی در مجاورت حرم آزاد بود. از نیروی نظمیه و چوب و چماق خبری نبود. با اینحال، اینگونه نبود که احساس نکنی ماه رمضان است، یعنی عموم مردم رعایت روزه را می کردند. حجاب هم در کل کشور عراق اجباری نیست. با اینحال هیچ کس را ندیدم که در اطراف حرم کاظمین و یا مناطق دورتر از آن نیز حجاب نداشته باشد. درباره سایر مناطق عراق، بعدتر توضیح خواهم داد.

محله ابوحنیفه، گردن زنی! 

ابوزهرا، به راننده و مترجم همراه او گفته بود که بعد از زیارت کاظمین علیهم السلام، مرا به محله ابوحنیفه ببرند. محله ابوحنیفه، بارگاه امام حنفیان از فرقه های اهل سنت است. محله ابوحنیفه با فاصله کمی از حرم کاظمین علیهم السلام، در آن طرف رود دجله قرار دارد. راننده ابتدا قبول کرده بود که مرا به ابوحنیفه ببرد. با اینحال، بعد از گفتگوی تلفنی با ابوزهرا به من گفت که محله ابوحنیفه کمی خطرناک است و بهتر است آنجا نرویم. گفتم دلیلش چیست؟ گفت آنها با شیعیان و خصوصا ایرانیان میانه خوبی ندارند. اگر بفهمند تو ایرانی هستی، ممکن است دردسر درست کنند. گفتم خب از کجا بفمهند من ایرانی هستم؟ من اصلا حرف نمی زنم. شما هم که عربی صحبت می کنید و نمی فهمند شیعه هستید یا سنی. راننده و مترجم قبول کردند. گفتند ما که مشکل نداریم. نزدیک ابوحنیفه که شدیم، مترجم گفت: ببینم، حالا شما برای چی می خواهی بروی ابوحنیفه؟ گفتم می خواهم ببینم آنها چگونه زیارت می کنند. آدابشان چیست. آیا آنها هم مثل ما ضریح بوسی و تبرک و این چیزها دارند یا نه و ... . مترجم و راننده گفتند، حالا نمی شود این دفعه را صرف نظر کنی؟ گفتم برای چی؟ گفتند آخر آنجا شوخی ندارند، یک دفعه اگر بفهمند ایرانی هستی، ممکن است گردنت را هم بزنند. کسی هم به کسی نیست.

آخرش هم نفهمیدم که نگرانی آنها چقدر جدی است. با اینحال وقتی دیدم اصرار دارند، از رفتن به ابوحنیفه صرف نظر کردم. فقط قرار شد، با ماشین از محله ابوحنیفه عبور کنیم.

شاورما

شاورما، شبیه همان کباب ترکی است. راننده و مترجم، در یکی از محله ها ایستادند تا برای افطارشان شاورما بخرند. به اصطلاح، در یکی از محله های خوب حومه بغداد رفته بودند. همه جا پر از خاک و آشغال بود. خیابان و پیاده رو جدول بندی نداشتند. همه چیز کثیف و به هم ریخته. مترجم رفت غذا بگیرد. من و راننده در ماشین بودیم. راننده به عربی گفت حواست باشد اگر پرسیدند کجایی هستی، بگو اهل کردستانم. در این صورت کاری به کارت ندارند. در طول سفر در خیلی جاها خودم را کرد، معرفی می کردم.

در منزل فاخر التجار

قرار بود، ابوزهرا را هنگام افطار، در منزل یکی از تجار بغداد به نام فاخر، ببینم. ابوزهرا با یکی دو میمهانش که از ایران آمده بودند، بنا داشتند با فاخر جلسه ای  در منزلش داشته باشند. افطار هم همان جا میهمان بودیم. از مترجم پرسیدم این منزل فاخر، کجاست و چه جور جایی است؟ گفت جای خوبی است. از بهترین محله های بغداد است. به سمت منزل فاخر حرکت کردیم. از خیابان های مختلف عبور کردیم. همه خیابان ها درب و داغان بودند. ساختمان های مخروبه زیادی می دیدم. آثار سه جنگ متصل  در طول سی سال گذشته کاملا نمایان بود. منتظر بودم به محله خوب و درجه یک بغداد برسیم. به هر حال منزل فاخر باید جای خوبی باشد. در وسط یک بولوار خیلی بزرگ، راننده به راست پیچید. هنوز محله ها، کثیف و عمارت ها نیمه خراب بودند. کمی که جلو تر رفت، گفت اینجا خانه فاخر است. تعجب کردم. فکر می کردم منزلش در محله بهتری باشد. ظاهرا ما در بهترین محله بغداد بودیم. همزمان ابوزهرا و همراهانش هم رسیدند و همگی وارد منزل فاخر شدیم. داخل خانه اش نسبتا مجلل بود. بزرگ هم بود. ما را به اتاق میهمان راهنمایی کردند. دکور منزل کاملا عربی بود. مبلهای پهن با چوب های طلایی. کمد های چوبی با گل های پهن. گلهای مصنوعی قرمز و بزرگ. حیات منزلش بزرگ بود و چمن. باید خیلی پولدار می بود که می توانست در این هوای گرم و بی آب، زمین چمن داشته باشد.

افطار

افطار که شد، سفره ای عربی پهن کردند. انواع غذاهای عربی. به سبک ایرانی ها، تعارف می  کردند. همه چیز سر سفره بود. نشان می داد که از نظر خوراکی، در عراق همه چیز هست. حتی نوشیدنی هایی که مربوط به شرکت های انگلیسی است، در سفره بود. می گفتند از عربستان وارد می کنند. فاخر سه پسر و حدود پانزده نوه داشت. همه سر سفره بودند. یک خانواده عربی کاملا سنتی. فاخر، پخش کننده مواد خوراکی در بازار بغداد است. خانم ها در اتاق دیگری بودند. ما آنها را ندیدیم.

پژاک، رقص، چای عربی، خواب

بعد از افطار جلسه شروع شد. در همان اتاق میهمان. جلسه چندان  رسمی نبود. ابوزهرا و همکارانش می خواستند، فاخر را مجبور کنند که از آنها محصولات بیشتری بخرد. من در کنار آنها روی یک مبل عربی لم داده بودم. گاهی به حرفهای آنها گوش می کردم و گاهی تلویزیون نگاه می کردم. وقت پخش اخبار شد. حواسم را بیشتر جمع کردم ببینم مدل اخبار گفتن در عراق چگونه است.

با کمال تعجب، تیتر خبرها، حمله ایران به کردهای عراقی بود. حدود پانزده دقیقه اول خبر، تماما به این موضوع اختصاص داشت. تلویزیون تصاویری از آوارگان کرد را نشان می داد. زنها و کودکانی را نشان می داد که در اثر حمله ایران به کردها آواره شده بودند و در چادرها اسکان داده شده بودند. خلاصه یک پوشش خبری سنگین از حمله ایران به کردستان را نشان می  داد. با نمایندگان مجلس و دولت در این باره مصاحبه می کرد و همه محکوم می کردند. داستان این حمله، همان داستانی است که این طرف مرز، در ایران، تحت عنوان دفع فتنه گروه تروریستی پژاک توسط دلاورمردان سپاه از آن یاد می شود.

کانال های دیگر تلویزیون را نگاه می کردم. مجریان زن، گهگاه با حجاب، گهگاه بی حجاب بودند. برخی کانال ها رقص و ساز و آواز عربی گذاشته بودند. رمضان برای اعراب شبیه نوروز برای ما ایرانیان است. سریال های عربی را هم دیدم، زنان هم با حجاب هم بی حجاب بودند. در یک برنامه، که مخصوص ماه رمضان بود، تصاویری از خانه برخی مستمندان نشان داده می شد، و توسط برنامه برایشان پول جمع آوری می شد. مجری خانمی بی حجاب و از مدل های خیلی امروزی بود. با اینحال داشت به نوعی جشن رمضان برگزار می کرد. در عراق شبکه های خصوصی زیادی هست. این هم یکی از آنها بود.

پسران فاخر، مرتب از ما پذیرایی می کردند. چای عربی، خیلی غلیظ، نزدیک به سیاه بود. ولی به نظرم خیلی خوش طعم بود. اگر چند روز دیگر عراق مانده بودم، به چای عربی معتاد شده بودم.

ابوزهرا شخصیتی جالب دارد. با موضوعات خیلی راحت برخورد می کند. جلسه که طولانی شد، گفت شب را هم همین جا، منزل فاخر می مانیم. این شد که رختخواب آوردند و شب را هم منزل فاخر خوابیدیم.

چهار برق

در طول مدتی که در منزل فاخر بودیم، چندین بار برق رفت و آمد. ابوزهرا، دلیلش را توضیح داد. گفت در عراق، مردم از چهار مدل برق استفاده می کنند. یکی از آنها برق سراسری است که فقط چهار ساعت در طول شبانه روز وجود دارد. مابقی را مردمی که توان مالی دارند خودشان تامین می کنند. در هر خانه، یک موتور برق کوچک هست که به عنوان مکمل برق شهر استفاده می شود. یک موتور برق بزرگ هم هست که وقتی برق شهر قطع است آن را وصل می کنند. معمولا این هم کفاف نمی دهد، لذا معمولا هر چند خانه ای که در کنار هم هستند، با هم توافق می کنند و یک موتور برق بزرگ که اندازه اش، اندازه یک وانت نیسان است را در کنار پیاده رو قرار می دهند تا برق آن چند خانه را تامین کند. روی همین اساس، وقتی شما در کوچه ها و خیابان های بغداد راه می روی، همه جای صدای موتور برق های کوچک و بزرگ را می شنوی. تصور کنید در آن هوای گرم و گرد و خاک، صدای گوش خراش موتور برقها به گوشت برسد، دودش هم در حلقت برود. چه مصیبتی می شود. بیچاره عراقی های پولدار. از آنها بیچاره تر، کسانی که از نعمت داشتن همین موتور برق ها هم محرومند و در آن هوای گرم و طاقت فرسا، روزانه فقط چهار ساعت برق دارند!

دفتر ابوزهرا

شب را که در منزل فاخر به سر بردیم. صبح زود، به دفتر ابوزهرا رفتیم. بازرسی های امنیتی در سراسر شهر وجود داشت. امنیت داخل عراق، به دست پلیس عراق سپرده شده است. هیچ سرباز آمریکایی یا خارجی ای در شهرها و جاده ها وجود ندارد. آنها صرفا در پایگاههای خود و یا در فرودگاهها و مرزها هستند.

دفتر ابوزهرا، در یکی از محله های به اصطلاح خوب بغداد بود. با اینحال کوچه شان، خاکی بود. جدول بندی بین خیابان و پیاده رو خراب شده بود. همه چیز کثیف و به هم ریخته. دفتر ابوزهرا، در حقیقت یک خانه ای بود که صاحبش به سوریه گریخته بود و آنجا را اجاره داده بود. معماری خانه نشان می داد که خانه، در زمان خودش خانه مجللی بوده که امروز به این حال و روز در آمده.

به طور کلی، می توانم بگویم که سراسر بغداد همین گونه است. انگار که این شهر تا اوایل دهه هفتاد، یک شهر رو به پیشرفت و سرآمده بسیاری از شهرها در خاورمیانه و یا حتی آسیا و اروپا بوده، ولی به یک باره رشدش متوقف شده و تبدیل به یک خرابه شده است. در شهر ساختمان های بزرگی مربوط به اوایل دهه هفتاد دیده می شود که در زمان خودش،آثار مهمی به حساب می آمده اند. وقتی در بغداد راه می روی، انگار در یک "کاخ مخروبه" راه می روی. کاخ مخروبه ای که حتی آشغال ها و سنگ و نخاله هایش را هم جمع نکرده اند.

در دفتر ابوزهرا، فرصتی شد، سری به اینترنت بزنم. فیس بوک در عراق فیلتر نیست. نه تنها فیس بوک، بلکه هیچ سایتی فیلتر نیست. وارد فیس بوک شدم و در جواب دوستانی که به خاطر دیروز، روز تولدم، تبریک گفته بودند، مطلبی نوشتم.

ابوزهرا پیشنهاد کرد که به مرکز شهر برویم و از نزدیک دیدنی ها را ببینیم. ضمنا گفت که به زیارت هر چهار نایب امام زمان هم که در عمق بازار بغداد هستند، خواهیم رفت.

مجله های زرد 

هوا بسیار گرم بود. ابوزهرا روزه بود. از او شرم داشتم. در این هوای گرم و سوزان، پر از خاک و غبار، با زبان روزه می خواست مرا در شهر بگرداند. یک تاکسی گرفتیم و به مناطق مرکزی شهر رفتیم. رانندگی مردم افتضاح بود ولی نه به افتضاح ایران. البته به نظر من. کم و بیش، گاری و الاغ هم در خیابان راه می رفت. در یک میدان، در مرکز شهر پیاده شدیم تا به زیارت یکی از نواب برویم.

در طول مسیر، قبل از زیارت، چشمم به یک دکه روزنامه فروشی افتاد. به ابوزهرا گفتم که می خواهم حال و هوای مجلات و روزنامه های عراق را ببینم. بیشتر می خواستم ببینم مجله های زرد عراقی چگونه اند. روی مجله ها، عکسهای زن های بی حجاب و مدل ها وجود داشت. ظاهرا هیچ منعی برای درج عکس و مطلب وجود ندارد. با اینحال، عکسهای مستهجن روی مجلات و توی مجلات نبود. فقط بی حجاب بودند و آرایش داشتند و نهایت اینکه مثلا عکس زنی را با آستین رکابی انداخته بود. اگر مجلات عراقی را با مجلات انگلیسی مقایسه می کردی، متوجه می شدی که مجلات عراقی چقدر مستهجن می توانستند باشند، ولی با اینحال نبودند. اما چرا؟ مگر همه چیز در عراق آزاد نیست؟ این پرسش را با ابوزهرا در میان گذاشتم.

به نظرم جوابش این است که "عرف" هر جامعه، حدود آزادی های آن جامعه  را معین می کند. یعنی حتی اگر از نظر قانونی هم همه چیز آزاد باشد، با اینحال بی بند و باری در یک جامعه از یک حدی تجاوز نمی کند. آن حد هم همانی است که عرف و مجموعه سیستم ارزشی و حساسیتهای جامعه تعیین می کند. بر همین اساس، چون مردم عراق مسلمان اند و دارای ارزشها مذهبی، بر آیند دینداری مردم، خودش را در مجلات، برنامه های تلویزیونی و سایر عرصه های اجتماعی نشان می دهد. طبیعی است که چون عرف انگلستان با عرف عراق فرق می کند، گرچه هردو کشور آزادند، بروز این آزادی متفاوت است.

اساسا، آزادی یک مقوله فرهنگی است. تنها کار مهمی که می توان برای رعایت حدود آزادی کرد، تلاش فرهنگی است و از قانون کار زیادی ساخته نیست. لذا است که اگر عرف یک جامعه ای دینی باشد، آن جامعه حدود را خودش رعایت می کند، حتی اگر هیچ منعی وجود نداشته باشد. برعکس، اگر مثلا میزان دینداری یک جامعه یک حد مشخصی باشد ولی قانون از آن سخت گیرانه تر باشد، بازهم آن جامعه کار خودش را می کند، ولو به شکل مخفی و پنهانی. وجود قوانین سخت گیرانه فقط تنشها را بیشتر می کند. دینداران هم اگر واقعا دغدغه دارند، به جای آنکه از موضع بالا، فقط قانون سخت گیرانه تصویب کنند، بهتر است تلاش کنند تا حد عرف را بالا ببرند. آنهم با تلاش فرهنگی، به هر میزان که موفق شدند، اجرشان با پروردگار. هر میزان هم که ناموفق ماندند، سعیشان مشکور. به نظر من این است جمع بین آزادی و دینداری و ظاهرا جامعه عراق به این جمع بندی رسیده است.

زیارت یکی از نواب    

پس از ور انداز مجلات عراقی و گفتگویم با ابوزهرا، قبر اولین نایب امام عصر را که در گوشه یک میدان بود زیارت کردیم. با ابوزهرا درباره مفهوم نیابت هم کمی صحبت کردم. شرح این گفتگو را به مجالی دیگر می سپارم.

پس از زیارت، سوار اتوبوس خطی شهری شدیم تا به قسمت اصلی بازار برویم. اتوبوسی قراضه. ابوزهرا گفت که وجود خارجی در این مناطق بغداد کمی غیر معمول است. لذا بهتر است که به فارسی صحبت نکنم. تا مبادا دردسر درست شود. مسیری حدود بیست دقیقه ای را با اتوبوس طی کردیم. 

دیوارهای بتنی

در بسیار از خیابان های اصلی، میان مسیر پیاده رو و خیابان، دیوار های بلند بتنی، حایل شده بودند. پرسیدم این دیوار ها برای چیست؟ ابوزهرا گفت، این دیوار ها را گذاشته اند، چون معمولا اگر انفجاری تروریستی صورت گیرد، یک خودرو است که منفجر می شود. برای این که افراد پیاده آسیب نبینند، این دیوار ها کشیده اند. او ضمنا گفت، معمولا ماشینی را که منفجر می کنند، در وسط خیابان شلوغ و جایی که ترافیک است منفجر می کنند. او زمانی که این حرفها را می زد، ما داخل یک ماشین، در وسط یک خیابان شلوغ، در دل ترافیک بودیم!

بازار بغداد

از اتوبوس که پیاده شدیم، در دل بازار بغداد بودیم. بازار بغداد شبیه بازار قدیم تهران است. اما احتمالا بزرگتر. این نشان می داد که این بازار در زمان خودش رونقی داشته است. در وسط بازار، مدرسه مستنصریه بود. این هم نشان می داد که تمدن در بغداد از گذشته ها بوده است. مدرسه مستنصریه، مدرسه ای بزرگ، با معماری زیبا است. با این حال هم اکنون چندان رسیدگی ای به آن نمی شود. تقریبا متروکه است.

سی دی پورنو

در بازار بغداد که قدم می زدیم، سری به یک سی دی فروشی زدیم. می خواستم ببینم که سی دی خلاف هم پیدا می شود یا نه. باز می خواستم ببینم، حد آزادی در عمل کجاست. ظاهرا برای فروش سی دی، هر جور که باشد، هیچ منعی وجود ندارد. با اینحال، ظاهر سی دی فروشی ها نسبتا وجیه بود. حداکثر عکس زنهای نیمه عریان، روی برخی سی دی ها بود. این سی دی ها پرنو نبودند و فیلم هایی بودند که در بازار سینما در تمام دنیا وجود دارند. کمی کنجکاوی بیشتری کردیم و با ابوزهرا، در میان سی دی ها دنبال سی دی پرنو گشتیم. چیز زیادی پیدا نکردیم. حداقل اگر در یک سی دی فروشی ایرانی می گشتیم، شاید آن پشت ها چیز بیشتری پیدا می کردیم. شاید هم قبل از این که ما بگردیم، سی دی فروش خودش دست ما را می خواند و سی دی های آنچنانی را به قیمت گران تر می فروخت!

بازهم بازار بغداد

همه جور وسیله ای در بازار بغداد دیده می شد. از اجناس ارزان قیمت گرفته تا وسایل منزل لوکس. حتی کم و بیش لوازم منزل فانتزی ای که در اروپا به تازگی رونق یافته، در بازار یافت می شد.اشیاء مغازه ها همگی خاک گرفته بودند، با این حال فروشندگان هیچ اصراری بر پاک کردن آنها نداشتند. از دالان های باریک بازار گذشتیم تا به مقبره نایب دیگر امام عصر (عج) رسیدیم. نایب سوم و چهارم امام هم، در گوشه های دیگر بازار بودند، آنها را نیز زیارت کردیم. مقبره نایب چهارم امام، در منطقه ای خلوت در انتهای بازار بود. ابوزهرا گفت که حضور خارجی در این منطقه بسیار غریب است. از من خواست که به هیچ وجه صحبت نکنم، تا مبادا شناسایی شویم. در ابتدای بازار هم که از یک شیعه آدرس گرفتیم، توصیه کرد که در وسط راه آدرس نپرسیم و یکسره برای زیارت برویم.

اما  چرا احتمال داشت که برای  ما دردسر درست کنند؟ به نظر می رسید مشکل بر سر اعتقاد بین شیعه سنی نیست. این که اگر می فهمیدند که ما ایرانی هستیم وشیعه، ممکن بود ما را گروگان بگیرند، نه به انگیزه مبارزه با تشیع بود. بلکه انگیزه هر نوع گروگان گیری و ایجاد دردسر، صرفا باج گیری و اخاذی و پول گرفتن بود. به عبارت دیگر، صرفا انگیزه های مالی بود که خودش را در قالب گروگانگیری احتمالی از شیعیان ایرانی نشان می داد. بعد از زیارت نایب چهارم، خود را به اولین خیابان اصلی رساندیم تا هر چه سریعتر از منطقه دور شویم. در تاکسی هم تا به مناطق امن نرسیدیم، به فارسی صحبت نکردیم. راننده پرسید که کجایی هستیم، ابوزهرا گفت که کرد هستیم. کمی که جلوتر رفتیم، راننده گفت که شما کرد نیستید. ظاهرا کمی کردی بلد بود. ابوزهرا باز هم نخواست بگوید ما ایرانی هستیم، گفت که خودش کرد است و من ترکمن هستم.

بازهم دفتر ابوزهراء

تقریبا ظهر بود که دوباره به دفتر ابوزهرا بازگشتیم. من که داشتم از تشنگی از پا می افتادم. نمی دانم ابوزهرا چگونه روزه بود. بعد از ناهار مختصر و نماز و کمی استراحت، دوباره به راه افتادیم. این بار به سمت مقبره سلمان محمدی و ایوان مدائن، در چند کیلومتری بغداد.

سلمان محمدی، ایوان مدائن     

سلمان محمدی، همان سلمان فارسی است. عراقی ها او را سلمان محمدی می نامند، چون می گویند وقتی رسول خدا گفته است او از ما است، این یعنی او منسوب به محمد (ص) است، پس او سلمان محمدی است و بهتر است به این نام شناخته شود، نه این که کماکان بگوییم، سلمان فارسی. خلاصه آن که ما اصرار بر فارسی بودنش داریم و آنها مصرند بر محمدی بودنش! ظاهرا برای عرب ها، فارسی بودن چندان کمالی هم نیست، تازه اگر نقص نباشد.

مقبره سلمان، در منطقه ای سنی نشین است. آنجا هم حضور ایرانی ها، کمی خطرناک است. خصوصا اگر به صورت شخصی آمده باشند. آنجا نگرانی از این بود که خودرو ما شناسایی شود و احتمالا بمبی به آن متصل شود و کار ما یکسره شود. ابوزهرا، کلا آدم راحتی است، با خیال راحت ما را به این منطقه برد. در مقبره سلمان، با خادم زیارتگاه او، که زیارتگاهی کوچک است، کمی خوش و بش کردیم. از این که صدام رفته است، خیلی خوشحال بود. وضعیت کنونی عراق را بسیار بهتر از زمان صدام می دانست. از او  پرسیدم، چه چیزی باعث شده که امروز عراق را به دوران صدام ترجیح بدهی؟ به او گفتم، امنیت که در زمان صدام بیشتر بود. وضعیت اقتصادی هم چندان بهتر نشده، پس چرا امروز عراق را نسبت به گذشته ترجیح می دهی؟ گفت، ما هم اکنون احساس آزادی می کنیم. آزادی از هر چیز برای ما بهتر است. این سوال را از عراقی های دیگر هم پرسیدم. عموم شیعیان از وضع فعلی عراق راضی تر بودند. سنی ها، کم و بیش دوران صدام را بیشتر دوست داشتند. دلیلش کم وبیش واضح است، صدام به سنی ها، با آن که اقلیت بودند، مجال بیشتری می داد، اما در دوران بعد از صدام،  شیعیان که اکثریت بودند، فرصتها اقتصادی، سیاسی، اجتماعی بیشتری پیدا کرده بودند. این هم از فواید دموکراسی است، حتی از نوع آمریکایی اش.

ایوان مدائن در فاصله چند صد متری مقبره سلمان است. به دلیل اهمیت این بنای تاریخی و احتمال اقدام های تروریستی، محافظت زیادی از آن می شود. تقریبا افراد عادی نمی توانند از آنجا بازدید کنند. با هماهنگی همان خادم مقبره سلمان، از ایوان مدائن نیز بازدید کردیم. کمی هیجان انگیز بود که زیر این ایوان بایستی و به یاد بیاوری که عکس این ایوان را سالها در کتاب تاریخ مدرسه دیده ای.

شبها و دختران بغداد

از مقبره سلمان فارسی و ایوان مدائن که بازگشتیم، ابوزهرا، در دفترش با سایر همکارانش افطار کرد. به ابوزهرا گفتم که بعد از افطار به شیک ترین خیابان بغداد که در آن می توانیم مد روز ترین دختران و پسران عراقی را ببینیم، برویم. می خواستم با فضای شبهای بغداد، آنهم شبهای آنچنانی اش آشنا شوم. می خواستم ببینم دختران و پسران بغدادی، با آزادی ای که به آنها داده شده است، در یک شب عربی چه می کنند. ابوزهرا گفت باید به خیابان "کراده" و خیابان "الربیعی" برویم. آنجا آخرش است. من معمولا به هر کشوری که می روم، سری به خیابانهای از این جنسش می زنم.

خیابان کراده خیلی شلوغ بود. رستوران ها و مغازه های زیادی داشت. خیابان نسبتا تمیزی بود. چند ساختمان و پاساژ  نوساز در آن دیده می شد. گرچه محله جوان گرد بود ولی فضا به گونه ای نبود که خانواده ها نتوانند در آنجا گشت و گذار کنند. اکثریت زنان و دختران با حجاب بودند. البته حد حجابشان متفاوت بود. از چشم چرانی پسران خبری نبود. پلیس مواظب مردم نبود. حدودا بیست درصد بانوان بی حجاب بودند. نهایت بی حجابی هم این بود که خانمی شلوار سه ربع چسبان پوشیده باشد با یک تاپ! از این بیشتر نبود. از گروههای دسته جمعی دختران و پسران خبری نبود. اگر دختری بود بی حجاب، معمولا صاحب داشت. کسی چندان زبان دار راه نمی رفت. یکی دو کازینو هم در طبقات بالای مغازه ها دیدم. از مشروب فروشی خبری نبود، ولی وقتی پرسیدم، گفتند در غیر از ماه رمضان، تک و توک مشروب فروشی هایی وجود دارند که الکلیات می فروشند.

خیابان الربیعی هم حال و روزش بهتر از کراده بود. خیابان شلوغ بود. رستوران ها پر از آدم. نشاط در میان مردمان بود. مغازه های الربیعی، نوساز تر بودند. قلیان در کافه ها به راه بود. فروش آبمیوه رونق داشت. با ابوزهرا برای شام به یک رستوران رفتیم. در رستوران چندین بار برق رفت و آمد. ظاهرا آنها هم از سیستم چهار برق استفاده می کردند و چون پیک مصرف بود، مرتب از یک سیستم به سیستم دیگر سویچ می کردند. غذا در رستوران ها خیلی گران بود. حتی گران تر از ایران، حتی گران تر از انگلیس. تعجب بر انگیز بود.

شام را که خوردیم. پیاده به سمت دفتر ابوزهرا حرکت کردیم. احساس امنیت می کردم. مردم که خوشحال بودند، من هم لذت می بردم. در میانه راه، ابوزهرا درباره اوضاع منطقه کردستان عراق توضیحاتی برایم داد. در بالای دفتر ابوزهرا، چیزی شبیه میهمان سرا بود که از میهمانان شرکت پذیرایی می کردند. شب را در آنجا ماندیم.

 

به روز رسانی، هشتم ژوئن 2011


"خونهای خوشرنگ"

"پیمان نامه حقوق کودک"، یک قرارداد بین المللی است که حقوق اساسی کودکان را در سرتاسر جهان بیان می کند. دولتهایی که این پیمان نامه راامضاء کرده اند، موظف به رعایت آن هستند. این معاهده که بیست و یک سال پیش در مجمع عمومی سازمان ملل به تصویب رسیده است، تا کنون به امضای 193 کشور جهان رسیده است. ایران نیز در سال 1373 هجری شمسی، این معاهده را امضاء کرده است. بنابر گزارش یونیسف، "پیمان نامه حقوق کودک" مقبول ترین سند حقوق بشری در میان مردمان جهان در طول تاریخ است ( مبنع: وبگاه فارسی یونیسف).

 از مفاد این معاهده پنجاه و چهار ماده ای، الزامی بودن آموزش برای تمامی کودکان است. بر اساس این معاهده، هر دولتی موظف است زمینه تحصیل تمامی کودکانی را که در حوزه قضایی دولت مورد نظر قرار دارند، فراهم نماید.

 این معاهده تاکید می کند که  هر کودکی صرف نظر از نژاد، رنگ پوست، مذهب، ملیت و نیز صرف نظر از این که پدر یا مادر او دارای چه سابقه ای هستند، دارای حق تحصیل است. بر اساس این معاهده، حتی کودکانی که به صورت غیر قانونی وارد کشورها می شوند، باید بدون هیچ تبعیضی از حق تحصیل رایگان برخوردار باشند.

در انگلستان، بر اساس این معاهده و نیز قوانین تکمیلی داخلی ای که در کشور به تصویب رسیده است، تمامی مدارس موظف اند، کودکان را صرف نظر از ملیت، مذهب، نژاد، در مدارس دولتی بدون هیچ هزینه ای ثبت نام نمایند. از نظر قوانین انگلیس، اختصاص مدارس جداگانه برای کودکان ملیت های دیگر، نوعی تبعیض نژادی حساب شده، ممنوع است. حتی کودکانی که به طور غیر قانونی از کشورهای دیگر به این کشور می آیند نیز باید در مدارس دولتی و درکنار سایر کودکان انگلیسی تحصیل نمایند.

سالانه گروههای بسیاری از پناهجویان، به هر طریق ممکن خود را به صورت غیرقانونی به انگلستان می رسانند. گرچه دولت قوانین سخت گیرانه ای در ساماندهی این پناهجویان دارد، که البته این قوانین نیز هماهنگ با معاهدات بین المللی پناه جویان است، ولی بر اساس پیمان نامه حقوق کودک، موظف است بدون هیچ محدودیتی کودکان این پناه جویان را در مدارس دولتی انگلستان پذیرش نماید.

 بر همین اساس، هنگامی که اولیای کودکی برای ثبت نام به مدرسه ای مراجعه می کنند، از اولیای کودک هیچ سند و مدرکی برای تشخیص ملیت، نژاد و سابقه  کودک درخواست نمی شود. حتی هیچ مدرکی مبنی بر حضور قانونی یا غیر قانونی کودک در کشور نیز درخواست نمی شود. تنها مدرکی که لازم است، مدرکی است که در آن سن دقیق کودک ثبت شده باشد.این نیز بخاطر آن است که مسوولین مدرسه بدانند که کودک را در چه مقطع تحصیلی ای ثبت نام نمایند. لذا اگر پدر و مادری ادعا کنند که فرزندشان نه گذرنامه دارد و نه ویزا و نه حتی شناسنامه و نه هیچ چیز دیگر، اگر پدر و مادر فقط گواهی تولد کودک را، صرف نظر از اینکه در چه بیمارستانی و در چه کشوری صادر شده است، ارایه نمایند، برای  ثبت نام کودک کافی است.

به عنوان نمونه، هنگامی که اینجانب قصد ثبت نام فرزندم را در مدرسه داشتم، از من گذرنامه یا مدرکی که نشان دهنده سن کودک باشد را خواستند. در آن زمان گذرنامه ریحانه (فرزندم) را برای برخی امور اداری به اداره ویزا فرستاده بودم و به این خاطر به مسوولین مدرسه گفتم که من چنین مدرکی را فعلا برای ارایه ندارم. در ضمن اضافه کردم که من هیچ مدرک دیگری هم برای ارایه ندارم. اولیای مدرسه از نوع برخورد من متوجه شدند که من از طبقه متوسط اجتماعی هستم و یقین پیدا کردند که من آنقدر سواد دارم که بتوانم سن دقیق فرزندم را بگویم. لذا اعلام سن فرزندم به صورت شفاهی نیز برای آنها قابل قبول بود و ریحانه را بدون هیچ مدرکی ثبت نام نمودند ( بر خلاف تصور عمومی برخی افرادی که به انگلستان می آیند، خصوصا پناهجویان غیر قانونی، آنقدر بی سواد و از طبقات پایین اجتماعی هستند که حتی سن دقیق فرزندانشان را هم نمی دانند).    

ضمنا توجه شود که همانند تحصیل، بهداشت و درمان نیز از حقوق اساسی کودکان، بدون هیچ تبعیضی، شمرده شده است. لذا در مراکز پزشکی انگلستان، کودکان مهاجر، اعم از قانونی و غیر قانونی، بدون هیچ سوال و جوابی پذیرش می شوند.

اینک بخوانید روایتی از کودکان افغان و وضعیت تحصیلیشان در ایران:

"حالا دیگر چندسالی می شود که تحصیل رایگان کودکان افغان در ایران تبدیل به یکی از آرزوهای دست نیافتنی آنها شده است. برای خیلی از آنها هنوز که هنوز است مدرسه و معلم و کلاس درس معنا ندارد. با اینکه هرسال موقع آمدن ماه مهر، از سوی مسئولان آموزش و پرورش قولهایی در مورد بهتر کردن وضعیت تحصیل کودکان افغان شنیده می شود اما به طور عملی تعداد زیادی از این کودکان، کودکانی که بسیاری شان دارند وارد مرحله نوجوانی عمرشان می شوند، هنوز بلد نیستند اسم خودشان را بنویسند.

تحصیل کودکان افغان در ایران سیر پرفراز و نشیبی را طی کرده است. بعد از چندین سال که این کودکان نمی توانستند وارد مدارس کشور شوند. به این کودکان، آن هم به صورت محدود اجازه شده تا  بتوانند در کلاسهای درس و پشت میز، کنار کودکان ایرانی و هم زبان خود بنشینند، اما چندسالی از این قانون نگذشته بود که دوباره ثبت نام کودکان افغان در مدارس ایرانی ممنوع شد. اما حالا و بعد از تمام « شل کن، سفت کن هایی» که آموزش و پرورش در مورد تحصیل این کودکان به راه انداخته است، دو سالی می شود که برای کودکان افغان کارتی به نام کارت تردد صادر می شود و این کودکان با در دست داشتن این کارت، می توانند با پرداختن شهریه به مدارس ایرانی راه پیدا کنند. کارتهایی که هرچند تبلیغات زیاد در مورد آنها می شود اما امسال و با وجود تمام شدن مهلت ثبت نام در مدارس، هنوز این کارتها صادر نشده اند. این تصمیم بعد از آن گرفته شد که دولت آیین نامه ای را تصویب کرد که بر اساس آن دانش آموزان و دانشجویان مهاجر افغان می توانند در مدارس و دانشگاههای کشور آموزش ببینند.

اکرم خاتم، فعال حقوق کودک با اشاره به سرگردانی حدود 400 هزار کودک افغانی که همچنان از چرخه آموزش و تحصیل محروم هستند در این مورد می گوید: « درحالی که تمام دانش‌آموزان ایرانی در حال ثبت نام در مدارس و انجام مقدمات آغاز سال جدید تحصیلی هستند، 400 هزار دانش آموز افغانی همچنان منتظر پیام تائید و مجوز دولت مبنی بر آموزش کودکان افغان در مدارس کشور هستند.»" ( منبع: پایگاه رسمی خبرآنلاین)

"کارت تردد"ی که در روایت بالا از آن یاد شد، خودش موضوع بغرنجی برای کودکان افغان شده است. به عنوان نمونه کودکی نه ساله، از چهار بامداد برای گرفتن کارت کودک در صف می ایستد، وی پس از مراجعه به مدرسه از مدیر مدرسه این پاسخ را دریافت می کند که "ثبت نام تمام شده، سال دیگر بیا".

در بسیاری موارد، تشکل های مردم نهاد، اقدام به تاسیس کلاس درس برای کودکان افغانی کرده اند، با اینحال این کلاسهای درس نیز، به بهانه نداشتن مجوز، از سوی نهادهای مربوط تعطیل شده است.

روایت های غم انگیز و حیرت آوری از نوع برخورد با کودکان افغان وجود دارد که از بیم طولانی شدن نوشته، از ذکر آن صرف نظر می کنم.

دقت شود که مشکل تنها مسایل اجرایی نیست. بلکه نوع نگاه به کودک افغانی و به طور کلی، مردمان افغان، در ایران نگاهی تحقیر آمیز است. به این عبارت توجه کنید: "طرح جمع‌آوری و طرد اتباع غیرمجاز افغان از ابتدای اردیبهشت ماه به اجرا درآمده است". این جمله را یکی از وزرای دولت گفته است. یکی از مسوولین شهرداری تهران نیز از طرح ضربتی جمع آوری افغانی ها در شرق تهران خبر داده است.

همین دور روز پیش، خبر زیر در پایگاههای خبری جمهوری اسلامی ایران منتشر شد:

"هیچ افغانی ای حق ندارد عضو پیوندی از یک ایرانی دریافت نماید. این امر در صورتی امکان پذیر است که هیچ ایرانی ای متقاضی عضو پیوندی نباشد". بر این اساس، اگر کودکی ایرانی از مادری افغانی دچار مرگ مغزی شود، و مادر او نیز احتیاج به اعضای او داشته باشد، اعضای او، ولو با رضایت اولیای کودک، صرفا باید به یک ایرانی داده شود. آیا آنچه در پس ذهن تصویب کنندگان این قانون بوده است، چیزی غیر از این بوده است که خون ایرانی، خوشرنگ تر از خون افغانی است؟

هر کدام از ما با اندکی تامل می توانیم نمونه های بسیاری از این نوع نژادپرستی های کور را در جای جای میهن اسلامیمان پیدا کنیم.   

آنچه ما با پناهجویان افغانی در کشورمان انجام می دهیم، نه انسانی است و نه اسلامی. اگر سکولار بیاندیشیم، هم نگاه ما و هم عمل ما منافی معاهدات بین اللمللی است. از نظر اسلامی هم تنها این نکته را بگویم که مسلمان موظف است، اگر می تواند، گرسنگان را حتی اگر کافر باشند سیر نماید. حقوق اولیه انسانها، اعم از حق مسکن، خوراک و پوشاک و در جوامع امروزی، تحصیل، در اسلام ، صرف نظر از رنگ و نژاد و مذهب، مورد پذیرش است.

جالب اینجاست که این تبعیض های ناروا علیه کسانی است که نه تنها هم زبان اند، بلکه مسلمان و بعضا از شیعیان اند.

آنچه سوال بر انگیز است، این است که جامعه ای که نمی خواهد و یا نمی تواند، عدالت را در مورد افاغنه ای که اتفاقا حضورشان یک فرصت  برای جامعه ایران است رعایت کند، آیا می تواند ادعای عدالت گستری در سطح جهان را داشته باشد؟  باردیگر عبارت شرم آور زیر را با عرض پوزش از افغانی های عزیز بخوانید.

 وزیر محترم گفت: "طرح جمع‌آوری و طرد اتباع غیرمجاز افغان از ابتدای اردیبهشت ماه به اجرا درآمده است"

آیا این است ادبیات سخن گفتن درباره کسانی که به کشورما نه در پی حشمت و جاه، که از بد حادثه به پناه آمده اند؟

این یک نکته از هزار است. عدالت در سایر شوون اجتماعی ایران، حال و روزش بهتر از قصه پر غصه کودک افغان نیست.   

ارادتمند، مهدی نساجی، انگلستان، شفیلد

 

به روز رسانی، سیزده آوریل 2011

دنیا در جیب من

قبل التحریر: نه اینکه نمی خواستم بنویسم. نمی شد. شاید به خاطر این که گفتنی زیاد نبود. هر چند نگفتنی بسیار بود و هست. اگر این چند وقت سری به وبلاگ زدید و دیدید خبری نیست، ببخشید. هر چند اگر هم می نوشتیم، خبری نبود، که شما عزیزان خود صاحب خبرید. به هر حال نوشته ای دیگر را تقدیم می دارم، بسم الله مجریها و مرسیها:

مجله اکونومیست، کتابچه ای جیبی را منتشر کرده است که در آن آمار رسمی کشورها و جداول مقایسه ای آنها را آورده است. از جغرافی و دموگرافی کشورها گرفته، تا میزان مصرف آب جو و الکل، تا تولید ناخالص ملی و میزان جرم. این کتاب خواندنی است و بر اساس آخرین داده ها ( نسخه 2011 ، ویراست بیستم) تنظیم شده است. وقتی کتاب را در جیب خود می گذارید، احساس می کنید، دنیا را در جیب خود نهاده اید. گزیده ای از اعداد و ارقام کتاب را تقدیم می نمایم. شاید مفید باشد.

1-      چینی ها بیشترین دی اکسید کربن را در جهان تولید می کنند. پس از آن آمریکایی ها هستند. ایران مقام یازدهم را داراست. اگر سرانه را حساب کنیم، قطری ها اول هستند، پس از آن کویتی ها و سوم هم اماراتی ها.

2-      آمریکا با بیش از 2300000 زندانی، بیشترین زندانی را در جهان داراست. پس از آن چین است. ایران مقام هشتم را داراست.

3-      یونانی ها از همه بیشتر سیگار می کشند( سرانه)، پس از آن روسها هستند. لبنانی ها رتبه دوازدهم را دارند. ایران و آمریکا در میان بیست و دو کشور نخست، رتبه ای ندارند ( منظور این است که آمارها فقط در مورد بیست و دو کشور نخست ارایه شده است و نام ایران و آمریکا در میان این بیست و دو کشور نیست. در موارد دیگر هم که گفته می شود ایران در میان n  کشور نخست یا انتهایی رتبه ای ندارد، منظور این است که آمار ها فقط در مورد n  کشور نخست و یا انتهایی ارایه شده است و نام ایران در میان این کشور ها موجود نیست.)

4-      فنلاندی ها از همه بیشتر مشروبات الکلی مصرف می کنند. پس از آن استرالیایی ها هستند. آمریکا مقام پانزدهم را داراست. انگلیس بیست و دوم است.

5-      ایسلندی ها از همه بیشتر روزنامه می خوانند( سرانه)، دانمارکی ها دوم اند، اماراتی ها بیست ودوم اند. آمریکایی ها در رتبه بیست و هفتم قرار دارند. ایران در میان سی کشور نخست، ربته ای ندارد.

6-      نیوزلندی ها از همه بیشتر سینما می روند ( سرانه)، استرالیا و آمریکا در رتبه های بعدی قرار دارند. ایران در میان بیست و پنچ کشور نخست، رتبه ای ندارد.

7-      در امارات، به ازای هر یک نفر، تقریبا دو خط تلفن همراه موجود است( بیشترین سرانه). رتبه بعدی از آن کشور استونی است. پس از آن بحرین، با 1.85 خط تلفن به ازای هر نفر، دارای رتبه سوم است. ایران در میان پنجاه و هشت کشور نخست، رتبه ای ندارد.

8-      پاکستان، ارزان ترین کشور دنیا است. پس از آن ایران و هند مشترکا دوم هستند. نپال مقام چهارم را داراست و لیبی پنجم است.

9-      فرانسه، ژاپن، نروژ، دانمارک و فنلاند، به ترتیب پنج کشور گران جهان هستند. انگلیس، رتبه دوازدهم و آمریکا رتبه بیست و چهارم را داراست.

10-    مردان لبنانی از همه چاق تر اند. پس از آن قطری ها هستند. آمریکایی ها سوم اند. کویتی ها پنجم، سعودی ها ششم هستند. مردان ایران، در میان بیست و پنج کشور نخست چاق! رتبه ای ندارند.

11-   زنان قطری، چاق ترین زنان جهان هستند. پس از آن زنان سعودی هستند. بانوان لبنانی سوم هستند و خانمهای آمریکایی ششم. خوشبختانه زنان ایرانی در میان بیست و پنج کشور نخست رتبه ای ندارند. این را به همسرانتان بگویید تا به خود افتخار کنند!

12-   در تانزانیا، به ازای هز 125000 نفر، یک پزشک وجود دارد( کمترین سرانه)، حال آنکه در کوبا، به ازای هر 156 نفر، یک پزشک وجود دارد ( بیشترین سرانه). ایران در میان هفده کشور اول و نیز در میان هفده کشور آخر، رتبه ای ندارد.

13-   بیشترین میزان امید به زندگی مربوط به کشور ژاپن است. پس از آن هنگ کنگ است. انگلستان بیست و نهم است. آمریکا سی وششم. ایران در میان پنجاه کشور نخست رتبه ای ندارد. هر چند در میان پنجاه کشور انتهایی هم رتبه ای ندارد. امید به زندگی، در کشور افغانستان از همه کمتر است.

14-   کوبا بیشترین درصد تولید ناخالص داخلی را صرف آموزش می کند – 13.3 درصد. امارات از همه کمتر برای آموزش هزینه می کند. ایران در میان ده کشور بیشترین و نیز در میان ده کشور کمترین، رتبه ای ندارد.

15-   فرانسه با سالانه حدود هشتاد میلیون گردشگر خارجی، توریستی ترین کشور جهان است. پس از آن آمریکا است ( پنجاه و هشت میلیون)، اسپانیا و چین، سوم و چهارم اند. ترکیه هشتم است. ایران در میان چهل کشور نخست، رتبه ای ندارد.

16-   فرودگاه آتلاننا، با سالانه نزدیک به نود میلیون مسافر، شلوغ ترین فرودگاه جهان است. پس از آن فرودگاه هیتروی لندن است.

17-   ژاپن، با تولید سالانه بیش از ده میلیون خودرو، بزرگترین تولید کننده خودرو در جهان است. چین، آلمان و کره جنوبی، رتبه های بعدی را دارا هستند. ایران با تولید سالانه کمی بیش از نهصد هزار خودرو، مقام نهم را داراست ( آخرین آمار رسمی مربوط به سال 2008).

18-   در ایسلند، به ازای هر 1000 نفر، 669 خودرو وجود دارد ( بیشترین میزان)، لوکزامبورگ و نیوزلند در رتبه های بعدی هستند. این در حالی است که در کشورهای بنگلادش، چاد و کوبا، به ازای هر 1000 نفر، تنها یک خودرو وجود دارد( کمترین میزان). ایران در میان پنجاه کشور برتر و نیز چهل کشور بدتر، رتبه ای ندارد.  

19-    رشوه در کشورهای نیوزلند، دانمارک و سنگاپور، به ترتیب از همه کمتر است. در سومالی، افغانستان و میانمار به ترتیب بیشترین میزان رشوه وجود دارد. ایران بر اساس برخی آمارها رتبه هشتم را داراست. البته اگر رتبه هشتم در گروه اول را دارا باشد، جزو سالمترین کشور هاست و اگر در گروه دوم باشد این گونه نیست. شاید هم جزو هیچ گروهی نباشد.

20-   بیشترین فرار مغزها مربوط به کشور بوسنی است. صربستان و زیمبابوه هم در مکان های بعدی قرار دارند. ایران در میان دوازده کشور نخست، رتبه ای ندارد.

21-   ایران نهمین مصرف کننده گندم است، در حالی که جزو ده کشور تولید کننده گندم نیست.

22-   چین، بزرگترین تولید کننده محصولات کشاورزی است. پس از آن هند است. ایران، مقام هجدهم را داراست.

23-   چین و آمریکا، به ترتیب بزرگترین تولید کنندگان جهان هستند. ایران در میان چهل کشور نخست، رتبه ای ندارد.

24-   بیشترین نرخ تورم مربوط به کشوره زیمبابوه با 24411% است. پس از آن ونزویلا با 28.6 % قرار دارد. ایران با 13.5 % رتبه دوازدهم را داراست. کشورهایی مانند ایرلند، تایلند، ژاپن، چین، اسپانیا و انگلیس دارای تورم منفی هستند.

25-   آمریکا، آلمان، چین و انگلیس، به ترتیب بزرگترین صادر کنندگان جهان هستند. ایران مقام چهلم را داراست ( با احتساب نفت).

26-   بیشترین سرانه تولید ناخالص داخلی ( از مهمترین شاخص های اقتصادی)، مربوط به کشور لوکزامبورگ، با 109900 دلار برای هر نفر در سال است. نروژ و قطر در رتبه های بعدی هستند. انگلیس با 43540 دلار سرانه برای هر نفر در مقام بیست و پنجم است. لیبی شصت و پنجم است. ایران در میان هفتاد کشور نخست، رتبه ای ندارد.

27-   بزرگترین اقتصاد جهان، با تولید ناخالص داخلی 14093 میلیارد دلار مربوط به آمریکا است. پس از آن ژاپن با 4911 میلیارد دلار قرار دارد. ایران با 347 میلیارد دلار در مقام بیست و هشتم قرار دارد.

28-   بیشترین مهاجر، مربوط به کشور افغانستان است. پس از آن عراق است. در مقابل، بیشترین کشورهای مهاجر پذیر، به ترتیب، پاکستان، سوریه و ایران هستند.

29-    بیشترین مهاجر صنعت ( مهاجرانی که برای حضور در کشورهای صنعتی از کشور خود مهاجرت می کنند) مربوط به عراق است. ایران، مقام یازدهم را داراست. آمریکا بیشترین مهاجر صنعتی را می پذیرد. پس از آن کانادا است.

30-   توکیو، با 36.7 میلیون نفر جمعیت، پرجمعیت ترین شهر جهان است. دهلی با حدود 22 میلیون نفر در رتبه بعدی است. تهران با 7.2 میلیون نفر، به طور مشترک با شهر بانگالور، در رتبه سی و پنجم قرار دارد.

31-   زنان نیجری از همه بیشتر می زایند ( 7.1 نفر به ازای هر زن). زایش در کشورهای چین و ماکائو از همه کمتر است ( حدود یک نفر به ازای هر زن).

32-   و درنهایت اینکه اورست بلندترین کوه جهان است. دماوند در میان چهارده کوه بلند جهان رتبه ای ندارد.

 

ارادتمند- مهدی نساجی- انگلستان- شفیلد- سیزدهم می 2011

بعد التحریر: دوستان اگر نقد و یا تحلیلی نسبت به برخی آمارهای ارایه شده دارند، اگر در بخش نظرات مطرح بفرمایند، برای همه از جمله اینجانب، قابل استفاده خواهد بود. 


اشاره: 

جناب حجة الاسلام جعفری، از فضلای حوزه علمیه قم و استاد موسسه پژوهشی امام خمینی در قم، که تا چندی پیش ریاست کتابخانه این مجموعه را که از بزرگترین کتابخانه های علوم اسلامی است را بر عهده داشتند، مطلبی در پاسخ به  مطلب اینجانب با عنوان " خونریزی؟!" ارسال داشته اند. این مطلب مدتها پیش برای من فرستاده شد ولی من صلاح نمی دانستم که بلافاصله مطلب ایشان را در وبلاگ قرار دهم، تا مبادا فرصت پاسخ از جناب حجة الاسلام قاسمیان گرفته شود. اینک که زمان به اندازه کافی گذشته است،  مطلب ایشان را بدون هیچ تصرف و داوری تقدیم می دارم. از ایشان برای توجهشان به مطالب این وبلاگ سپاسگزارم. 

ارادتمند- مهدی نساجی- شفیلد - بیست و پنج اسفند هشتاد و نه 

کدام خونريزي؟!

خونريزي دوست عزيز، آقامهدي باعث شد که باز مهمان وبلاگ ايشان باشيم و اگر بشود تا دير نشده مانع خونريزي شويم. انگيزه اصلي من از ورود به اين بحث همان است آقا مهدي در آخر نوشته آورده بودند که اين نوشته بحثي طلبگي است و من هم به عنوان يک طلبه مشتاق بحث‌هاي طلبگي هستم.

اول اينکه دوست ندارم اول با گلايه شروع کنم اما چون احتمال مي‌دهم آقا مهدي از اين گلايه ناراحت نشود اينگونه از ايشان گلايه کنم که چرا مطلب گفتاري آقاي قاسميان را مستند نقد خود قرار داده است و در ميان اين همه بحث به آن يک بند به نظر من مبهم پرداخته و باقي مباحث را رها کرده است. من وقتي به مطلب آقاي قاسميان مراجعه کردم هرچه بحث را مرور کردم مطلب مورد استناد آقاي نساجي را نيافتم (چون به صورت مفهومي مطالب را بررسي مي‌کردم و انتظار داشتم حداقل چند بند در اين خصوص وجود داشته باشد) و بالاخره با کمک جستجوگر مطلب را يافتم و ديدم که توضيحي بيش از آنچه آقاي نساجي نقل کرده وجود ندارد. شايسته بود آقاي نساجي ارتباطي با آقاي قاسميان برقرار مي‌کرد و توضيحي مي‌خواست و بعد نقد دقيق‌تري مي‌نگاشت. (اگر چنين کرده و من خبر ندارم که گلايه‌ام را پس مي‌گيريم)

دوم اينکه از آقاي نساجي انتظار مي‌رفت سطح بحث را دقيق‌تر و عميق‌تر کنند. ايشان که قبلا به امثال آقاي پناهيان ايراد مي‌گرفتند که چرا مطالب تاريخي را بدون کار اجتهادي مستند نظرات خود قرار مي‌دهد، ظاهرا خود دچار همين اشکال شده‌اند و خواسته‌اند از سيره حضرت امير، اين حکم را استخراج کنند که با مخالف حکومت چگونه بايد برخورد کرد. البته شايد اين اشکال با دز بيشتر به آقاي قاسميان هم وارد باشد، اما آقاي نساجي که معتقدند اجتهاد در امور تاريخي و استفاده احکام حکومتي از آنها دشوارتر از اجتهاد احکام فردي است (رجوع شود به مطلب ايشان درباره مشابه‌سازي‌هاي تاريخي در وبلاگشان)، نبايد گرفتار اين اشکال مي‌شدند و حداکثر مي‌توانستند بگويند که کار آقاي قاسميان از نظر علمي و فني صحيح نيست. نه اينکه خود در مقام اجتهاد و اظهار نظر برآيند و گرفتار اشکالي شوند که خود بر ديگران وارد کرده‌اند. (البته ايشان به صراحت فتوا نداده‌اند که با مخالف چه بايد کرد، اما تلويحا خواسته‌اند از سيره حضرت امير (ع) استفاده کنند که مخالفت و توطئه نرم نبايد با پاسخ سخت مواجه شود)

سوم: هدف اصلي من از ورود به اين بحث، پاسخ به سؤالي است که در بحث مطرح شد و بي‌پاسخ ماند. البته بهتر است بگويم به جاي پاسخ قصد دارم سؤال را دقيق‌تر کنم و بعد اگر شد پاسخ دهم و اگر مجال نبود پاسخ را به عهده ديگران گذارم. البته اگر هم پاسخ دهم ادعاي کار اجتهادي و استناد به دين ندارم بلکه بيشتر مي‌خواهم طرح بحث کنم.

چهارم: سؤالي که بي‌پاسخ ماند يا به تعبير بهتر دقيق نشد اين بود که اگر مردم حکومت حق را نخواهند تکليف چيست و حاکم حق چه وظيفه‌اي دارد؟ البته اين سؤال دو حالت کلي دارد يکي قبل تشکيل حکومت حق و ديگري بعد از آن که چون موضوع بحث همان حالت دوم بود من فقط همان حالت را دقيق‌سازي مي‌کنم.

پنجم: اينکه مردم حکومت حاکم حق را نمي‌خواهند به چه معناست؟ هم مردم مفهومي کش‌دار و وسيع است و هم نخواستن (از جهت مفهوم حاکم حق فعلا قصد دقيق‌سازي ندارم چون فرض بحث اين است که اين مفهوم مصداقا هم معين است). مراد از مردم چيست؟ آيا همه جامعه مراد است يا اکثريت؟ آيا اقليت هم مردم هستند؟ منظور از جامعه‌اي که مردم متعلق به آن هستند و در آن مجموعه نسبت‌سنجي مي‌شوند چيست؟ آيا جامعه‌ ايماني مراد است يا جامعه اقليمي؟ در جايي که مراد از مردم همه جامعه نيستند، موضع طرف مقابل چيست؟ آيا بي‌تفاوتند يا حکومت حق را مي‌خواهند؟ منظور از خواستن و نخواستن چيست؟ آيا خواستن و نخواستن فقط در حد يک تمايل قلبي است که حاضر نيستند براي آن اقدامي کنند يا اينکه اين خواستن و نخواستن به اقدام هم منجر مي‌شود؟ اقدامي که در پي خواستن و نخواستن انجام مي‌شود چيست؟ آيا حاضرند براي خواستن يا نخواستن خود جان فدا کنند يا اقدام آنها در سطح پايين‌تر است؟ اين سطح پايين‌تر چيست؟ آيا بايد جامعه را بر اساس خواست مردم به دو قسم (کساني که حکومت حق را مي‌خواهند و کساني که حکومت حق را نمي‌خواهند) تقسيم کرد يا با توجه به سطوح مختلف خواستن و نخواستن لازم است طيف‌هاي بيشتري در جامعه تشکيل داد؟ وقتي مردم (بخشي يا همه) حکومت حق را نمي‌خواهند، چيزي که مي‌خواهند چيست؟ آيا قابل تحقق است يا دست‌نيافتني است؟ آيا معناي آن تغيير حکومت حق است يا تکميل آن؟ همه اين سؤالات را ضرب کنيد در شرايط محيطي حکومت حق. آيا حکومت حق از خارج تهديد مي‌شود يا تقويت يا هيچکدام؟ آيا شرايط محيطي اجازه مي‌دهد که جامعه به دو قسمت تقسيم شود و هر بخش از مردم مطابق خواسته خود حکومت تشکيل دهند؟ آيا اگر چنين شود،‌ دو حکومت مي‌توانند با هم کنار بيايند يا ميان آنها درگيري و جنگ رخ مي‌دهد؟ در صورت رخ دادن چنين جنگي حکومت حق پيروز مي‌شود يا حکومت غيرحق؟ و ...؟؟؟

ششم: شايد به نظر رسد که اين تشقيق شقوق‌ها و فلسفه‌بافي‌ها زاييده ذهن طلبه‌اي بيکار است که غم دنيا و گرفتاري‌هاي مردم را ندارد، اما اگر توجه کنيم که هر يک از حالات مطرح شده در تقسيم‌ها (که اگر در هم ضرب شوند عدد بزرگي از حالات مختلف را توليد مي‌کنند) مي‌تواند حکم خاص خود را داشته باشد، معلوم مي‌شود که اين تقسيمات چندان بي‌فايده نيست. به تعبير ديگر اينکه مردم حکومت حق را نمي‌خواهند يک وضعيت نيست که يک حکم داشته باشد، بلکه صور متعددي در آن قابل فرض است که هر صورت مي‌تواند حکم خاص خود را داشته باشد و نمي‌توان حکم يک وضعيت را به حالت ديگر اسناد داد.

هفتم: مثالي از يک حکم ساده بزنم: اگر سؤال شود نماز در مسافرت کامل است يا شکسته چه پاسخ مي‌دهيد؟ اول بايد ببينيم منظور کدام نماز است: واجب يا مستحب؟ دو رکعتي، سه رکعتي،‌يا چهار رکعتي؟ ادا يا قضا؟ مسافرت چه مسافرتي است؟ کمتر از مسافت يا بيشتر از مسافت؟ به حد ترخص رسيده يا نه؟ از وطن مي‌گذرد يا نه؟ مسافر چگونه مسافري است؟ قصد اقامت دارد يا نه؟ با انگيزه حلال سفر مي‌کند يا انگيزه معصيت؟ کارش سفر است يا کارش در سفر است يا هيچکدام؟ مي‌بينيد که يک سؤال ساده حالات مختلفي دارد که هر حالت حکم خاص خود را دارد.

هشتم براي اينکه فضاي بحث از حالت ذهني و انتزاعي و نظري خارج شود چند مثال مي‌زنم. مردم حکومت حق را نمي‌خواهند يعني:

1.  اکثريتي از مردم حکومت حق را نمي‌خواهند و حاضرند جان خود را براي خواسته خود فدا کنند و اقليتي حکومت حق را مي‌خواهند ولي حاضر نيستند اقدامي انجام دهند.

2.  عکس حالت قبل

3.  اقليتي از مردم حکومت حق را نمي‌خواهند و حاضرند جان خود را فدا کنند و اکثريتي حکومت حق را مي‌خواهند و حاضرند جان خود را فدا کنند.

4.  اکثريت مردم از حکومت حق ناراضي هستند اما حاضر نيستند هيچ اقدامي بر عليه آن انجام دهند و اقليتي هم حکومت را مي‌خواهند اما باز حاضر نيستند اقدام علمي داشته باشند.

5.  اقليتي از مردم حکومت حق را نمي‌خواهند و حاضرند اقدام عملي هم انجام دهند و اکثريتي هم حکومت را مي‌خواهند ولي حاضر نيستند اقدامي انجام دهند.

6.   اقليتي از مردم حکومت حق را نمي‌خواهند و حاضرند جان خود را فدا کنند و اقليتي ديگر حکومت را نمي‌خواهند ولي حاضر نيستند جان خود را فدا کنند و اقليتي سومي حکومت حق را مي‌خواهند ولي حاضر نيستند جان خود را فداي آن کنند و دسته چهارمي حکومت حق را مي‌خواهند و حاضرند جان خود را فدا کنند.

به نظر شما اگر در يک حالت مثلا حالت اول حکم شود که حاکم حق خود بايد کنار رود، لازم است در همه حالات ديگر هم چنين حکم کنيم؟ يا اگر در حالت سوم حکم کنيم که حکومت بايد با اقليت درگير شود،‌ در همه حالات مي‌توان چنين حکمي صادر کرد؟

نهم: آقاي نساجي در انتقاد به اين کلام آقاي قاسميان که حضرت علي (ع) براي حفظ حکومت حق سه جنگ را تحمل کردند، شواهدي آورده‌اند که حضرت امير به هيچ وجه آغازکننده جنگ نبودند و تا جايي که امکان داشت تلاش کردند جنگ رخ ندهد و خوني ريخته نشود. اين مطلب درست و سيره پيامبر اعظم نيز چنان بود، اما لطفا آقاي نساجي به اين سؤال پاسخ دهند که بالاخره حضرت امير درگير جنگ شدند و تعداد بسياري از خوارج را به قتل رساندند و تعداد کمي هم از يارانشان شهيد شدند، اگر واقعا براي حفظ حکومت حق خون‌ريزي جايز نيست، چرا حضرت امير بر بقاي خود در حکومت تاکيد کردند، اگر حضرت در همان زمان که ديدند بقاي بر حکومت منجر به خونريزي (ولو شروع آن از طرف مقابل باشد) مي‌شود کنار مي‌رفتند خوني در جنگ جمل و دو جنگ ديگر ريخته مي‌شد؟ در 30 سال بعد از رحلت پيامبر سه جنگ عمده در ميان مسلمانان رخ داده که هر سه در دوران 5ساله حکومت حضرت امير بود. اگر حضرت وقتي ديدند که مردمي او را نمي‌خواهند، کنار مي‌رفتند و مانند 25 سال قبل خانه‌نشين مي‌شدند، باز خونريزي رخ مي‌داد؟!

دهم و آخر اينکه آقاي نساجي براي اثبات اينکه در برابر توطئه و جنگ نرم و کلامي و مجازي نبايد متوسل به ابزار سخت شد، به سيره حضرت در برخورد با طلحه و زبير اشاره کرده‌ بودند، لطفا ايشان درباره آيه «والفتنه اشد من القتل» يا « اکبر من‌ القتل» و سيره حضرت رسول (ص) در برخورد با بني‌قريظه که جرم بزرگشان پيمان‌شکني و اميدوار کردن دشمن خارجي در جنگ احزاب بود و نيز حکم مرتد و موارد مشابه که اگر لازم بود بيان خواهم کرد توضيح دهند.  

با توجه به اينکه مطلب را با قدري عجله نوشتم و فرصت بازبيني دقيق دست نداد از اشکالات احتمالي عذرخواهي مي‌کنم و آماده پاسخ‌گويي به ابهامات هستم.

جعفري 9/12/89 قم المقدسه

 

به روز رسانی، هفتم اسفند هشتاد و نه

 خونریزی !؟ 

جناب حجة الاسلام قاسمیان،که حق استادی در سالهای دور بر گردن بنده دارند،هم اکنون مدیر مدرسه علمیه مشکات هستند. این مدرسه علمیه به تازگی با حمایت رهبر انقلاب در تهران تاسیس شده است. حجة الاسلام قاسمیان، طی سلسله بحث هایی در همان مدرسه،با عنوان "حکومت ولایی"، به بحث و بررسی نظریه ولایت فقیه پرداخته اند. در جلسه بیست و سوم از این مباحث، ایشان به تفاوت دو دیدگاه درباره ولایت فقیه، یعنی نظریه انتخاب و در مقابل آن نظریه انتصاب پرداخته اند.

در نظریه انتخاب، علاوه بر شروطی مانند شجاعت و درایت و عدالت، که برای فقیه مطرح است، فقیه وقتی می تواند اعمال ولایت بر مردمان را داشته باشد که ولایت او از طرف مردم پذیرفته شود. در مقابل، در نظریه انتصاب، اذن ولایت، صرفا به نصب عام، از طرف خداوند به فقیه داده می شود و مردمان را حقی در آن نیست. البته بحثهای تفصیلی مفصلی در این میان هست. مانند اینکه برخی معتقدند که در حدوث ولایت رضایت مردمان شرط است ولی در بقای آن، مردمان دیگر حقی ندارند.

هدف من از طرح این نوشته، بررسی این دو نظریه نیست. همچنین هدف این نوشتار نقد تمام آنچه جناب قاسمیان ایراد فرموده اند نیست. قصد من نقد یک نکته است که ایشان در خلال مطالبشان فرموده اند.

ایشان در توضیح تفاوت عملی نظریه انتصاب و انتخاب فرموده اند که کسی که قایل به انتصاب است – ظاهرا خود ایشان چنین نظری دارند – در این صورت اگر فقیهی بر سر کا بیاید، و پس از مدتی مردم به هر دلیل نخواهند، او می تواند، با قهر و غلبه هم که شده بر سر کار بماند. چرا که حکومت وظیفه ای است که از طرف خداوند به فقیه واگذار شده و او وظیفه دارد که به هر شکل ممکن حکومت را نگه دارد، حتی اگر احتیاج به جنگ و خونریزی باشد. عین عبارت ایشان که در وبگاه اختصاصی ایشان (http://qasemian.ir/blog/) درج شده به قرار زیر است:

" و آیا مبنای طرف این است که مردم قبول نداشته باشن به درک که قبول ندارن منو. هیچ کاری هم نمی تونید بکنید. من وای می ایستم حکومت رو نگه میدارم چونکه حقمه. حق من نیست؛ وظیفمه. وظیفه ایه که گردن من گذاشتن من که نمی تونم وظیفمو شونه خالی کنم. من وای می ایستم حکومت رو نگه میدارم. بعد مثال می زنیم به چی؟ چون که مبنای خود آقای خامنه ای هم انتصابه همینه. مثال میزنیم به حکومت امیرالمؤمنین. که امیرلمؤمنین هم حکومتش رو نگه می داره همین کارها رو هم میکنه. درسته یا نه: امیر المؤمنین هم حکومتش رو نگه میداره. حکومت رو به سه تا جنگ خونریز داخلی میکشونه میخواد نگه داره."

اینکه آیا بزرگانی که طرفدار نظریه انتصاب هستند – مانند آیت الله خمینی - ، تا این نقطه پیش می روند که حتی اگر مردم نخواستند، حکومت را با جنگ و خونریزی داخلی نگه خواهند داشت؟ موضوع بحث من نیست. همچنین اینکه این نظریه تا چه حد می تواند خطرناک باشد و بهانه به دست بسیاری بدهد که با جرم و جنایت و به بهانه احساس وظیفه با خلق خدا هرچه می خواهند بکنند نیز مورد بحث من نیست. این دو نکته مدافعین و مخالفینی دارد که در جای خود بحث می کنند. من فقط به یک سوال می خواهم بپردازم. آیا واقعا امیرالمومنین علیه السلام نیز قایل به نظریه انتصاب بوده ( اگر بخواهیم با ادبیات امروزی سخن بگوییم) و برای نگه داشتن حکومتش، ولو مردم نخواهند، کار را به  "سه تا جنگ خونریز"، می کشاند؟ قطعا این گونه نبوده است، و ادعای جناب حجة اللاسلام قاسمیان، ادعای بی دلیلی است.

من برای اثبات مدعای خود که علی علیه السلام، اساسا آغاز گر هیچ جنگی نبوده و هیچ طرحی هم برای جنگ و خونریزی داخلی نداشته، بلکه در مقابل؛ اقلیت مقابل، دست به سلاح برده است و جنگ را آغاز کرده است، و حتی در این حالت هم علی علیه السلام از جنگ بی زار بوده، مروری بر تاریخ خواهم داشت. مستند من هم در این مرور مختصر تاریخی، جلد دوم کتاب معروف تاریخ خلفا ( تاریخ سیاسی اسلام، جلد 2، تاریخ خلفا، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، رسول جعفریان) که به فارسی نوشته شده است می باشد. کتابی که بارها و بارها در ایران چاپ شده است و فارغ از تحلیل های تاریخی عموما به گزارش آنچه در تاریخ صدر اسلام پرداخته است. خوانندگان خواهند دید، ادعای "حکومت را به جنگ داخلی کشاندن " کجا و رفتار و کنش امیرالمومنین در سه جنگ جمل و نهروان و صفین کجا؟ من از این سه جنگ، جنگ جمل را انتخاب نمودم. چه اینکه این جنگ بیشتر از موارد دیگر، شاهد برای برخی رفتارها قرار می گیرد.

ابتدا خلاصه ای از ماوقع جمل – تا حدی که به بحث ما مربوط می شود - به نقل از کتاب تاریخ خلفا، اثر جناب رسول جعفریان:

پس از روی کار آمدن حضرت علی علیه السلام، طلحه و زبیر پیشنهاد کردند که حکومت بصره، کوفه و یا شام به آنها سپرده شود. امام با زیرکی فرمودند که در مدینه به آنها بیشتر نیاز دارد. این هدف بر آورده نشد و طلحه و زبیر به قصد انجام عمره راهی مکه شدند تا در آنجا با عایشه مذاکره کنند. طلحه و زبیر در مکه توانستند عایشه را به همراهی خود راضی کنند. آنها توانستند سه هزار نفر را همراه خویش کرده و راهی بصره شوند.  بهانه اصلی آنها در شورش و جنگ، خونخواهی عثمان بود. آنها که خود از طراحان اصلی آشوب علیه عثمان بودند،  گفتند که توبه کرده و اکنون برای جبران کار خویش، دست به کار انتقام خون خلیفه مظلوم شده اند. عثمان بن حنیف از طرف امام والی بصره بود. او ابولاسود دئلی و عمران بن حصین را نزد شورشیان جمل که به نزدیکی بصره رسیده بودند فرستاد. آنان از اصحاب جمل پرسیدند: برای چه آمده اید؟ گفتند برای تقاص خون عثمان و این که خلافت به شورا سپرده شود. ... در این زمان درگیری هایی بین سپاه بصره و سپاه جمل صورت گرفت و سپاه جمل تسلط نسبی بر بصره پیدا کرد. سپاه جمل پس از تسلط نسبی بر بصره، قراردادی با ابن حنیف امضا کردند که تا آمدن امام علی علیه السلام صبر  کنند، مشروط بر آنکه دارالاماره، بیت المال و مسجد در دست عثمان بین حنیف باشد. با وجود این، شورشیان مبادا که امام از راه برسد، و آنان نتوانند در برابرش مقاومت کنند، پیمان راشکستند و شبانه، در حالی که عثمان بن حنیف مشغول نماز عشا بود به مسجد ریخته او را دستگیر کردند. آنان سر و صورت او را تراشیدند و تنها از ترس برادر او، از کشتن وی صرف نظر کرده از شهر بیرونش کردند. شورشیان پس از کشتن پنجاه نفر و نیز کشتن نگاهبانان بیت المال، به  غارت آن پرداختند. زمانی که خبر  اقدام شورشیان به امام رسید، آن حضرت همراه شمار زیادی از اصحاب پیامبر و سایر مردم مدینه به سرعت به سوی عراق حرکت کرد... .

 امام علی به هیچ روی مایل به برپایی جنگ نبود، لذا سه روز پس از ورود به بصره، با ارسال پیامهای مکرر، از شورشیان خواست که به «جماعت» و «طاعت» بازگردند. اما امام پاسخی مثبت از آنها نشنید.

به هر روی اصرار امام بر این بود که جنگ صورت نگیرد. آن حضرت از آغاز کردن جنگ توسط اصحابش جلوگیری کرده و رسما اعلام کرد که کسی حق شروع جنگ ندارد. حتی در روز جنگ، پیش از ظهر، امام قرآنی را به دست ابن عباس داد تا نزد طلحه و زبیر رفته، با دعوت آنان به قرآن با آنها سخن بگوید؛ ابن عباس با طلحه و زبیر سخن گفت، اما عایشه اجازه صحبت نداد و گفت: به صاحبت بگو: بین ما و او جز شمشیر حاکم نخواهد بود. ابن عباس می گوید: من هنوز از آنها دور نشده بودم که تیرهای آنان مثل باران به سوی ما آمد ... .

پس از پایان جنگ، امام دستور داد تا کسی را تعقیب نکنند. هر کس تسلیم شد او را نکشند و مجروحی را از بین نبرند. امام حتی کسانی چون مروان و فرزندان عثمان را آزاد کرد. در آن لحظه مروان گفت: بیعت نخواهد کرد، مگر آن که او را بر بیعت مجبور کنند. امام فرمود: حتی اگر بیعت کند همچون جهود بیعت را نقض می کند ... .  

به نظر می رسد، خواندن همین گزارش بدون تحلیل جنگ جمل، کافی باشد تا نشان داده شود که بین برداشت جناب قاسمیان از واقعه جمل، و آن چه اتفاق افتاده است، فاصله ها است. هر آینه توضیح برخی نکات مساله را واضح تر می کند.

1-      امیر مومنان، از همان هنگام که طلحه و زبیر مدینه را به قصد مکه ترک کردند، از اهداف و نیات آنها مطلع بود. این اطلاع، احتیاجی به علم غیب ندارد. حتی لازم نیست سیاست مدار با کیاستی باشی. حتی یک درک معمولی از اوضاع هم نشان می دهد که طلحه و زبیر برای برپایی یک جنگ خونین از مدینه خارج می شوند. با این حال امیر مومنان، نه آنها را دستگیر کرد، نه زندان نمود و نه حتی ممنوعیتی برای حرکتشان ایجاد نمود. حتی در تاریخ نقل است که وقتی امیرمومنان از آنها پرسید که برای چه به مکه می روید، آنها گفتند که برای «عمره » می رویم. امام فرمود، شما برای عمره نمی روید، شما برای «غدره» یا همان جنگ خونین می روید ولی با این حال امام، مانع کار آنها نشد. حال سوال این است که اگر علی علیه السلام، می خواست به هر ترتیب حکومت را نگه دارد، چرا همان موقع کار را یکسره نکرد و حداقل اینکه از خروج طلحه و زبیر و ارتباطشان با عایشه در مکه جلوگیری نکرد؟

2-      همانطور که دیدیم، طلحه و زبیر به مکه رفته اند و در آنجا مذاکرات بسیاری انجام داده اند. سپاهی با سه هزار نفر سپاهی تشکیل داده اند و جنگ افزار و مرکب رزم آماده کرده اند. تهیه مقدمات جنگ از نفر و افزار، مدتها طول کشیده است و سازمان دهی آن احتیاج به برنامه ریزی مفصل داشته، ضمن اینکه از مکه تا بصره هم راه طولانی ای بوده است و مدتها طول کشیده است تا سپاه جمل خود را به بصره برساند. ولی امیرمومنان، در هیچ کدام از این مراحل آماده سازی سپاه، هیچ اقدامی علیه آنها نکرده است. تاکید می کنم که امام با این که از آنچه در حال اتفاق بود، به خوبی خبر داشت، هیچ اقدامی علیه آنان نکرد. نه کسی را گرفت، نه کسی را زندان کرد و نه کسی را کشت و تبعید نمود. با آن که مثل روز روشن بود که آنان در حال آماده شدن برای یک اقدام مسلحانه هستند. حال باز سوال این است که اگر قرار بود حکومت به هر روی حفظ شود، چرا امیر مومنان، کار را در نطفه خفه نکرد و چشمه فتنه را همان موقع کور نکرد؟

3-      چه کسی آغاز گر جنگ بود؟ دیدیم که سپاه جمل وقتی به بصره می رسد، بازهم این سپاه جمل است که سر وصورت والی بصره را می تراشد و او را از بصره بیرون می کند و پنجاه نفر را می کشد و بیت المال را غارت می کند. آیا علی کار را به جنگ کشاند؟ آیا علی علیه السلام می گفت، من را نمی خواهید "به درک" حکومت وظیفه من است و خون خواهم ریخت ولی حکومت را حفظ می کنم. یا اینکه گروهی چند هزار نفره، که به نسبت سرانه جمعیت بلاد مسلمین اندک محسوب می شوند، دست به شمشیر برده اند و کشتار کرده اند؟ طبیعی است که در هر حکومتی، حتی دموکرات ترین حکومت ها هم کسی را که شمشیر می کشد ( واقعا شمشیر می کشد و کشتار می کند، نه مجازا، نه شمشیر نرم، که شمشیر سخت) و دست به سلاح می برد و کشتار می کند را امان نمی دهند.

4-      علی علیه السلام، حتی پس از آنکه سپاه جمل در بصره کشتار می کنند، وقتی به بصره می آید، بازهم باب گفتگو را باز می گذارد. تلاشهای بسیار می کند که با یاغیان جنگ طلب سخن بگوید و آنها را به "جماعت" یعنی اکثریت مردم باز گرداند. ولی دیدیم که آنها صرفا تمایل داشتند که با تیرو کمان و شمشیر جواب کلام ولی خدا را بدهند.

5-      با همه این حرفها و پس از گذشت تمام مدارا ها، دیدیم که بازهم علی علیه السلام، به سپاهیان خود اجازه آغاز جنگ را نمی دهد. این یعنی این که اگر سپاه جمل حمله نمی کرد، علی علیه السلام هم دست به شمشیر نمی برد. طبیعی است که در هر جایی اگر کسی دست به سلاح ببرد، طرف مقابل دفاع خواهد کرد. این عمل امیر مومنان کجا و این دیدگاه که حتی اگر اکثریت هم حاکمی را نخواستند، او بگوید " به درک، هیچ کاری هم نمی تونید بکنید".

6-      حتی پس از پایان جنگ، همان ها که باقی ماندند و شمشیر بر زمین انداختند، بازهم امیر مومنان، آنها را رها کرد تا به دنبال کار خودشان بروند. حتی از آنها نخواست که بیعت کنند ( به مورد مروان توجه کنید)، فقط از آنها خواست که دست به شمشیر نبرند و خون نریزند. همین و بس. حال هر کار دیگری که می خواهند بکنند.

7-      طبیعی است، امیرمومنان که حتی کسانی را که برای یک جنگ مسلحانه آماده می شوند را آزاد می گذارد، و تا لحظه آخر، یعنی زمانی که دست به سلاح ببرند و کشتار راه بیاندازند، کاری به آنها ندارد، قطعا و قطعا، کسانی را که صرفا سخن بگویند، و با ابزار سخن و رفتارهای اجتماعی و مدنی بخواهند با علی علیه السلام مقابله کنند و  در مقابل او قد علم کنند، علی علیه السلام کاری به آنها ندارد. چه اینکه بسیار بودند کسانی که در مسجد حاضر می شدند و حتی در میانه خطبه و سخن امام علی علیه السلام، علیه او موضع می گرفتند و او را مورد انتقاد و توهین قرار می دادند. نکته اینجا است که طلحه و زبیر و یاران او   می خواستند با جنگ – آنهم جنگ واقعی و نه جنگ نرم که از جنس کلام و کنش مدنی است- بر علی پیروز شوند.

8-      چه اینکه اگر طلحه و زبیر ویا هر کس دیگر می توانستند با سخن و رفتار مدنی خود، اکثریتی را همراه خود بسازند، علی علیه السلام، از قدرت کنار می رفت حتی اگر علی علیه السلام، حکومت را حق خود می دانست. نه جنگی درکار می شد و خونی ریخته می شد. علی می خواهد مردم با انتخاب خود، راه علی را بپیمایند و نه با زور و غلبه. علی گرچه حکومت را حق خود می دانست، ولی حق خود نمی دانست که با زور بر مردم حکومت کند.

شاهد بارز ادعای من، رفتار امیر مومنان، پس از درگذشت رسول خدا بود. با آنکه علی علیه السلام، منصوب پروردگار برای خلافت بود، ولی چون دید مردم عدول کرده اند و راه دیگری پیش گرفته اند، او هم از میان هزار کار بعد از دوران رسول، و هزار بار زمین مانده در اداره جامعه، تنها به کفن و دفن رسول خدا اکتفا نمود و مابقی را به سیاست بازان سپرد. چون او یافت که مردم او را – ولواو حق و آنان ناحق – نمی خواهند. چه اینکه او آنقدر قدرت داشت و کیاست داشت که با جریان سازی و ساخت و پاخت و شاید کمی خون ریزی، به هر روی حتی در همان دوران پس از رحلت رسول خدا هم عنان کار را به دست بگیرد و حاکم شود.  

باز گردم به آغاز. اینکه به هر حال نظریه انتصاب و انتخاب چیستند، موضوع این نوشته نبود. این که طرفداران نظریه انتصاب، چه دلیلی برای حرف خود دارند، بماند برای بعد. فقط یک چیز حل و فصل شود کافی است. علی علیه السلام به هیچ وجه نمی گفت چه مردم بخواهند و چه نخواهند، من با زور و غلبه هم که شده، بر آنها حکومت خواهم کرد. خونشان را خواهم ریخت تا وظیفه الهی خود را انجام داده باشم. طرفداران نظریه انتصاب، آنهم به بیان جناب قاسمیان، باید به دنبال شواهد دیگری بگردند. جنگ جمل، و نیز جنگ صفین و نهروان، داستان دیگری دارند.

یک جمله هم از مرحوم استاد علی صفایی در تایید آنچه در این جا بیان داشتم بیاورم. چه اینکه می دانم جناب قاسمیان هم ارادت خاصی به استاد فقید دارند. ایشان در کتاب از معرفت دینی تا حکومت دینی می فرمایند:

و اين حاكمان ( امامان معصوم) به نصيحت ناصحان كه مى‏گفتند امتياز بده و مسلط شو و سپس معاويه و طلحه و زبير را از داخل و خارج منهدم كن، بارها گوشزد كردند كه نمى‏توان از هدف چشم پوشيد و نمى‏توان با پاى باطل به حق رسيد و نمى‏توان با روش حذف و قتل و حبس مخالفينى كه هنوز اقدامى نكرده‏اند، و هنوز آتشى نيفروخته‏اند، به امن و ثبات رسيد. در واقع اين‏ها نمى‏خواهند كه آدم‏ها خوب شوند كه مى‏خواهند زمينه‏ى خوب شدن آن‏ها فراهم شود.

اساسا هدف اصلی هر حکومت الهی ای، برآورده شدن زمینه های رشد انسانها برای عبودیت پروردگار است. این هدف جز با آزادی انتخاب میسر نیست. آزادی ای که دو رو دارد، رد و قبول. یعنی مردم با آزادی خود، یا راه اولیا را انتخاب می کنند یا نمی کنند. اگر قبول کردند که هیچ، دوجهان به کامشان باد. اگر قبول نکردند و حجت ها هم تمام شد ( که البته حجت ها به این آسانی ها خصوصا در دنیای پیچیده امروز تمام نمی شود) ، از نعمت بندگی اجتماعی در این دنیا محروم و در آخرت نیز فرصت بهشت برین را احتمالا از دست خواهند داد. به هر حال، زور و غلبه در کار نیست، هر چند ارشاد و رشد و تبلیغ همیشه هست، ولی در نهایت، میزان در این دنیا رای ملت است. چه حق، چه باطل، مردم، خود راه خود را انتخاب می کنند.

سخن کوتاه کنم که این پاراگراف پایانی، خود سرفصل دیگری است. به جناب قاسمیان هم پیشنهاد می کنم که به این قبیل بحثها هم در جلسات خود بپردازند و به عنوان یک منبع مناسب، کتب مرتبط مرحوم استاد صفایی را نیز حداقل با نگاه نقد، بررسی نمایند. خصوصا مباحث ایشان درباره آزادی و رابطه آن با رشد و صلاح و فلاح و عبودیت فردی و اجتماعی، که این آخری همان است که با حکومت دینی میسر می شود. حکومتی که در ربط مستقیم با آزادی است، نه با خون و خون ریزی.  

دو نکته پایانی

1-      جناب قاسمیان معتقدند که رهبر کنونی انقلاب نیز قایل به نظریه انتصاب، آنهم به بیان ایشان هستند. این گونه نیست. از منظر نظری، گفته های ایشان، خلاف این دیدگاه است. اثبات این ادعا منظور این نوشته نیست.

2-      آنچه اینجا آمد، نوعی بحث طلبگی است. نقد گفته ها و نوشته ها است. نه نقد افراد. اگر جناب قاسمیان نیز تمایل داشته باشند، می توانند جوابیه ای ارسال نمایند و میهمان همین وبلاگ باشند. من نظر ایشان را بی کم و کاست، در همین جا درج خواهم نمود.

از خداوند برای جناب حجة الاسلام قاسمیان، طلب توفیقات روزافزون دارم. ان شاء الله که وجود ایشان در خدمت به اسلام پاینده باشد.

مهدی نساجی، انگلستان، شفیلد، ششم اسفند هشتاد و نه.  

 

به روز رسانی: پایان بهمن 1389

«مسیر مصر»

بسیار هیجان انگیز بود، هنگامی که «مصطفی» را در وسط مرکز خرید دیدم. مصطفی، همان مرد مصری است. همان که سال پیش، در دیدار با او و خانواده اش، درباره مصر سخن گفتیم. همان که مطلب «مصطفی، نور، هدی» را درباره او و دیدگاهش درباره مصر و جهان، در همین وبلاگ منتشر کردم. این بار که مصطفی را دیدم، او دو تغییر عمده کرده بود. اول اینکه "دکتر" شده بود. دوم اینکه مصر آزاد شده بود و به تبع مصر، او نیز "آزاد" بود. باورم نمی شد که پس از یک سال، مصطفی را در انگلستان ببینم. آنهم تنها چند روز پس از رفتن "مبارک". در تصورم بود که او پس از پایان تحصیل به مصر بازگشته است. ولی ظاهرا او برای حل و فصل امور، مجددا به انگلستان آمده بود. او با تاسف و آه، آرزو می کرد که در این ایام، یعنی همین روزهایی که بر مصر گذشت، در مصر عزیزش بود. او هم مثل ما تحولات مصر را از طریق رسانه ها پی گیری کرده بود. هرچند با دلهره بیشتر، هم برای کشورش و هم برای همسر و دو فرزندش که اکنون در مصر بودند. مصطفی دوهفته دیگر به مصر باز می گردد. سرشار از غرور و شادی، غرور و شادی ای که در چشمان خندانش موج می زد. چهره پر هیجان او، با نگاه افسرده او در سال گذشته قابل مقایسه نبود. فرصتی شد تا در وسط همان مرکز خرید، با هم یک لیوان چای بخوریم و درباره مصر بگوییم و بشنویم. بخشهایی از این گفتگو را از زبان مصطفی و به قلم من می خوانیم.  

پیروزی مصر را مدیون چه چیزی بدانیم؟

همانطور که سال گذشته گفتم، مصر احتیاج به یک جرقه داشت. این جرقه زده شد و جریانی به پا شد که در مدت کمتر از بیست روز، مبارک را از صحنه سیاسی کشور بیرون کرد. البته تلاش ها از ماه آوریل سال گذشته شروع شد. این چیزی است که بسیاری از مردم جهان از آن بی خبرند. آغاز جریانات مصر را باید در شبکه های اجتماعی مجازی جستجو کرد. در حقیقت، جرقه اصلی را "وایل غنیم"، مدیر مصری بخش خاورمیانه گوگل به راه انداخت. آرام آرام، دامنه اعتراضات از فضای مجازی به کوچه ها و شهرها کشیده شد و شد آنچه شد. البته رسانه های دیگر هم، مانند شبکه های خبری جهانی، بسیار در اطلاع رسانی و در نتیجه، آگاهی افراد، موثر بودند. حتی شبکه موبایل و بلوتوث و این قبیل ابزارهای رسانه ای نیز به کمک ما آمدند.

اگر دقت می کردید، در این بیست روز، اعتراضات بدون هیچ رهبری ای پیش می رفت. حتی کسانی چون البرادعی، عمرو موسی و گروه اخوان، چندان حضور پررنگی نداشتند. اعتراضات توسط اشخاص رهبری نمی شد. در این ایام افرادی چون البرادعی و عمرو موسی، حتی اطلاعیه هم نمی دادند. هیچ گونه راهبری ای نداشتند. آنچه کار را جلو برد، ارتباطات مردم به مدد تکنولوژی بود. من این انقلاب را، انقلاب به مدد تکنولوژی، می دانم. این تکنولوژی بود که به کمک ما آمد. این تنها نظر من نیست. اگر از هر کس در مصر بپرسی، با این نظر موافق خواهد بود. شاید این تنها موضوعی است که همه ما مصریان بر آن توافق داریم. ما این انقلاب را مدیون تکنولوژی هستیم و نه افرادی خاص.

به نظر من، تکنولوژی رسانه، فقط تکنولوژی سخت نیست. بلکه از نگاهی فراتر، تکنولوژی رسانه، ارتباط تنگاتنگی با دموکراسی در قرن حاضر دارد. وقتی اطلاعات در عصر حاضر به راحتی جابجا می شود و حوادث از چشم و گوش جهانیان مستور نمی ماند،  اطلاعات شفاف می شود. شفافیت اطلاعات هم مانع از شکل گیری حلقه های مافیایی قدرت می شود. این یعنی تکنولوژی ، دموکراسی را با خودش می آورد. 

شاید آن روز که دنیای غرب، قدم در راه توسعه تکنولوژی ارتباطات نهاد، هیچ گاه به این فکر نمی کرد که این تکنولوژی، تسهیل کننده دموکراسی باشد. اینکه من می توانم با موبایلم فیلم بگیرم و در کمتر از چند دقیقه افکار عمومی جهانیان را بر سر مساله ای بر انگیزم، مساله ساده ای نیست.

توجه داشته باشید که در همین وقایع مصر، که دوربین های شبکه های جهانی مختلف؛ از قبیل بی بی سی و الچزیره، حوادث درون میدان تحریر را بیست و چهار ساعته به جهان مخابره می کردند، واضح است که در این شرایط، دیکتاتوری مثل مبارک، حتی اگر می خواست هم نمی توانست در وسط میدان تحریر، کشتار راه بیاندازد.

به نظر من غرب در گذشته، دموکراسی را برای مردم کشورهای خودش می خواست، و به دنبال این بود که کشورهای دیگر، همچنان با دیکتاتورهایی اداره شوند که در نهایت منافع غرب را تامین کنند. ولی با وجود تکنولوژی ارتباطات، دیگر نمی توان چنین روندی را ادامه داد. اگر تکنولوژی ارتباطات به کشورهای جهان سوم می رود، میهمان بعدی این کشورها، دموکراسی خواهد بود. دموکراسی ای که شاید مورد پسند غرب هم نباشد. اگر تکنولوژی برای همه است، دموکراسی هم برای همه است.

به نظرمن، درمیان سیاستمداران غربی، اوباما از همه باهوش تراست. او خیلی زودتر از دیگران فهمیده است که غرب، چه بخواهد و چه نخواهد، در جهان آینده، دموکراسی برای همه است و نه فقط برای چند کشور پیشرفته غربی.  لذا او، شاید علی رغم میل درونی اش، از همان ابتدا که حرکت مردم مصر آغاز شد، از این حرکت پشتیبانی کرد. شاید او و همفکرانش هنوز هم دلشان بخواهد که نیروهایی دست نشانده در کشورهای دیگر حکومت کنند تا منافع آنها راحت تر تامین شود. ولی آنها فهمیده اند که این دوران گذشته است و هرکار که می خواهند بکنند، باید در بستر دموکراسی  انجام دهند. آنهم دموکراسی واقعی. چون اینگونه که تکنولوژی پیش می رود، دموکراسی های تقلبی، خیلی زود خودشان را نشان می دهند. ظاهرا آمریکا نمی خواهد خودش را خرج چنین دموکراسی های رنگ و رو رفته ای بکند.  

از آن سو، اسلامگرا ها هم باید بدانند که جهان آینده جهان دموکراسی است. به نظر من اخوان المسلمین – به عنوان یک گروه اسلامگرای مصری – این نکته را فهمیده است. آنها هم اگر می خواهند کاری بکنند باید در بستر دموکراسی انجام دهند. یعنی باید در یک فضای مردم سالار، راه و روش و دستاوردهای خود را عرضه کنند، حال به هر میزان که مردم راه آنها را پسندیدند، آنها قدرت خواهند گرفت.البته هیچ کس نباید از نردبان دموکراسی بالا برود و آن نردبان را خراب کند و خودش تا ابد، در مصدر قدرت بماند. هر کس که از نردبان دموکراسی بالا رفت، باید آماده این هم باشد که روزی به هر دلیل مشروع و غیر مشروع که مردم نخواستند، پایین بیاید.   

ازدیدگاه من، حتی شانس اسلام، در فضای دموکراسی بیشتر است. چون به هر حال ما معتقدیم که اسلام متناسب با فطرت انسانی است و طبیعی است در یک دیدگاه کلان، به طور کلی اگر دموکراسی در سرتاسر جهان برقرار باشد، ممکن است به همان میزان اسلامگرایی پیشرفت کند. البته نه اسلام طالبانی و شبیه به آن و نه لزوما حکومت اسلامی.

خلاصه آنکه، به گمان من، با وجود تکنولوژی ارتباطات، راهی جز مردمسالاری در جهان باقی نخواهد بود و هم غربی ها و هم اقتدراگرایان درون کشورهای جهان سوم باید به این نکته توجه داشته باشند.

آیا مبارک یک دیکتاتور بود؟

مبارک قطعا یک دیکتاتور بود، ولی یک نکته را نباید فراموش کرد. او به واسطه وابستگی اش به غرب، نمی توانست یک دیکتاتور تمام عیار باشد. به همین دلیل هم ما توانستیم او را به هزینه نه چندان زیاد سرنگون کنیم.

توضیح اینکه، مبارک به واسطه وابستگی اش به غرب، مجبور بود با برخی عناصر فرهنگی مربوط به غرب، مخالفت نکند و حتی آنها را گسترش دهد. به عنوان نمونه، گرچه در زمان مبارک، دیکتاتوری حاکم بود، ولی داشتن ماهواره، که نمادی از فرهنگ غرب است در هیچ جا ممنوع نبود. مردم می توانستند آزادانه به همه کانالهای جهانی دسترسی داشته باشند. گرچه ممکن است نیت مبارک از آزادی ماهواره صرفا سرگرمی مردم به اموری مثل فوتبال و فیلم های آنچنانی و سرگرمی های غربی باشد، ولی در کنار همین کانالها، دهها و صدها شبکه خبری بودند که مردم را از آنچه در جهان و داخل مصر می گذشت آگاه می کردند. نمونه دیگرش حضور خبرنگاران شبکه های مختلف خبری جهانی در مصر بود. مبارک به دلیل وابستگی اش به غرب، نمی توانست دفاتر خبری خبرگزاری های مختلف جهانی را از کشور بیرون کند، این خودش باعث می شود که در کشور دیکتاتوری مطلق حاکم نشود و رسانه ها همچون ناظری بر رفتار حاکمان، کارکرد داشته باشند.

نمونه دیگرش شبکه اینترنت و شبکه های اجتماعی در درون آن است. مبارک که خودش وابسته به غرب بود، با چه توجیهی می توانست سایت ها را فیلتر کند؟ او که نمی توانست بگوید سایت های اینترنتی، مظاهر غرب را تبلیغ می کنند و به این بهانه، هر سایتی را اعم از سیاسی و غیر سیاسی فیلتر کند. لذا دست مبارک برای محدود کردن فضای مجازی کاملا بسته بود و توضیح قابل قبولی برای این کار نداشت. بر همین اساس بود که در اوج خفقان سیاسی دوران مبارک، ما دسترسی به تمام سایت ها داشتیم؛ سیاسی و غیر سیاسی و اساسا فیلترینگ چندان معنایی برای ما نداشت. توجه کنید که در دو سه روزی که اینترنت در مصر مسدود شد، کار مبارزه بسیار سخت شد. ولی به دلیل اینکه سایر عناصر ارتباطی، مانند شبکه های خبری و خبرنگاران وجود داشتند، افکار عمومی جهانی به شدت بر مبارک فشار آورد و او مجبور شد که اینترنت را مجددا راه بیاندازد.

نمونه سومی که اجازه می داد دیکتاتوری در مصر مطلق نباشد و مردم در یک فضای گلخانه ای که مبارک دلش می خواست رشد نکنند و فضا کمی باز باشد و مردم بفهمند که در جهان و داخل کشورشان چه می گذرد، و به این وسیله به نقطه ضعف ها پی ببرند، وجود توریسم بود. سالیانه، میلیونها توریست از سراسر جهان به مصر می آیند. طبیعی است که توریست ها، با مردم ارتباط برقرار می کنند و گفتگو و حتی رفتار و منش آنها، کم کم مردم را از آنچه در اطراف خودشان می گذرد آگاه می سازد. این است که وجود توریست در هر کشوری، به خودی خود، فضای آن کشور را باز می کند و این یکی از عواملی بود که مصر را در دیکتاتوری مطلق نبرد.

خلاصه آنکه حداقل به سه دلیل، اینترنت، ماهواره و توریسم، می توان گفت که مصر به سمت دیکتاتوری مطلق نرفت. به بیان دیگر، اینکه مبارک یک دیکتاتور وابسته به غرب بود و نه یک دیکتاتور مستقل، خودش به نوعی به ما کمک کرد که او را راحت تر سرنگون کنیم.

این شرایط را مقایسه کنید با کشوری مثل کره شمالی، که در آن نه از اینترنت خبری هست- و اگرهم هست با سرعت بسیار پایین و فیلترینگ بسیار بالا- و نه مردم می توانند آزادانه از ماهواره استفاده کنند و نه خبرگزاری های غیر دولتی حق فعالیت دارند و نه ارتباطی با جهان خارج از طریق توریسم دارند. طبیعی است در این شرایط، رسانه های این کشور و به خصوص شبکه های تلویزیونی،  به راحتی می توانند واقعیت های جهانی و داخلی را وارونه جلوه بدهند و شرایط را کاملا به نحوی که خودشان می خواهند توجیه و تفسیر کنند. من معتقدم در این شرایط، مبارزه بسیار بسیار سخت تر خواهد شد. چرا که تمامی ابزارهایی که می توانند به مردم آگاهی بدهند در دست قدرت حاکمه قرار می گیرد.

در مجموع باید بگویم، این که در غرب دموکراسی هست- علی رغم اینکه آنجا هم به هر حال اقتدارگرایانی وجود دارند که می خواهند تمام قدرت برای خودشان باشد – این دموکراسی ،به دلیل وجود عناصر تضمین کننده دموکراسی است که یکی از آنها تکنولوژی ارتباطات هست. در کشوری مثل مصر هم، که حاکم آن وابسته به غرب بود، در نهایت همین تکنولوژی ارتباطات که تحفه غرب بود، باعث شد، همتای خودش یعنی دموکراسی هم به کشور ما بیاید. به نظر من در نهایت، همه کشورهای جهان سوم،  یا مسیر مصر را طی خواهند کرد و یا در آنها دیکتاتوری ای همانند آنچه در کره شمالی شکل گرفته است شکل می گیرد. که البته باید دید که دیکتاتوری هایی از جنس کره شمالی، چند دهه دیگر می توانند دوام بیاورند و آیا تکنولوژی ارتباطات بالاخره آنجا ها را هم فتح خواهد کرد یا نه؟

در پایان این نکته را هم بگویم که محصول دموکراسی در کشورهای مختلف می تواند متفاوت باشد. هیچ لزومی ندارد که هر جامعه ای که به سمت دموکراسی رفت، در نهایت در فرهنگ غرب حل شود. بلکه ممکن است کشوری آنقدر غنای فرهنگی داشته باشد که در نهایت محصول دموکراسی در آن کشور، با آنچه در غرب وجود دارد متفاوت باشد. من خودم آرزو دارم که اسلام گرایان آنقدر حرف برای گفتن داشته باشند که در نهایت محصول دموکراسی در مصر، یک فرهنگ اسلامی – عربی باشد. هر چند تاکید می کنم که همه چیز باید در بستر دموکراسی باشد. راه مردم سالاری هیچ گاه نباید بسته شود، نتیجه اش هر چه باشد، همه باید بپذیرند. اسلام؟ سکولاریسم؟ هرچه.

گفتگوی من و مصطفی طولانی بود. ما درباره آینده مصر هم سخن گفتیم. درباره نقش ارتش، نقش اخوان. درباره اینکه چه کسی رییس جمهور احتمالی خواهد بود. درباره نقش البرادعی در تحولات آینده، درباره عمرو موسی. و درباره خیلی چیزهای دیگر. شاید در همین وبلاگ، بخشهای دیگری از این گفتگو را منتشر سازم. ببینیم خدا چه می خواهد.

حرف های من و مصطفی پایان یافت. او با غرور و پر امید، آماده رفتن به مصر عزیزش بود. ما با هم خداحافظی کردیم، در حالیکه برق در چشمان مصطفی می درخشید. من هم کلاهم را بر سرم گذاشتم و آشغال ها را که روی میزمان جمع شده بود برداشتم تا به سطل آشغال بیاندازم. درمیانه راه، من چشمانم به "آشغال"ها دوخته شده بود.

ارادتمند

مهدی نساجی انگلستان شفیلد

 شانزدهم فوریه 2011

بهمن 1389

 

به روز رسانی شده در سوم ژانویه دو هزار و یازده

می نهم پریشانی بر سر پریشانی

خیابان «تقسیم» در استانبول، بیشتر به نمایشگاه مد می ماند. زنان و مردان، چه پیر و چه جوان در پوشش و پیرایش سنگ تمام می گذارند. خیابان «شانزلیزه» در فرانسه، گهگاه به زیبارویان ترک با لباس های بلند و کوتاه که در خیابان تقسیم رژه می روند، غبطه می خورد. در میان حوریان و پریان دنیایی هبوط کرده در خیابان تقسیم، مسجدی بنا شده است.

ده سال پیش بود که روبروی مسجد بزرگ خیابان تقسیم نشسته بودم و منتظر بقیه بودم که نماز را تمام کنند و ادامه مسیر بدهیم. از میان آن همه، گهگاه مرد و زنی راه کج می کردند و سوی مسجد می گرفتند. در این شهر فرنگ، نشستن و دیدن، دیدنی بود. از میان هزار دیدنی و نادیدنی، یکی بسیار جالب می نمود. بانویی متین و میانسال، با کت دامنی کرم رنگ و کیفی قهوه ای و موهایی طلایی و شانه کرده، راه به مسجد گرفت. همین که به درگاه مسجد رسید، دست در کیف قهوه ای اش کرد و روسری ای هماهنگ با کت و دامنش بیرون کشید و به سر کرد و کفش در آورد و راهی بخش بانوان شد. از عجله اش معلوم بود که می خواهد خیلی زود فریضه به جای آورد و باز گردد. من کماکان نشسته بودم که بانو بیرون زد و روسری در کیف کرد و دستی به موهای پریشان شده اش  کشید و راه خیابان تقسیم در پیش گرفت.

هشت سال پیش بود، در جنوبی ترین نقطه آفریقا، دماغه امید نیک، و به ادعای برخی همان مجمع البحرین، که محل تلاقی دو اقیانوس آرام و هند است، در غروبی معتدل و لطیف، روی صخره ها نشسته بودم و نگاهم به سمت قطب جنوب بود. با خود می اندیشیدم که شاید میان من و قطب جنوب، دیگر هیچ خشکی ای نباشد و تنها آب بود و آب که میان من و زمهریر جنوب فاصله انداخته بود. در آن سکوت غروب، که جهانگردان نیز سوی منزل گرفته بودند و خلوت اقیانوس کمی هول آور شده بود، پسری جوان با کت و شلواری سفید و پیراهنی قهوه ای و کراواتی آن هم سفید، دست در پهلوی دخترکی که او نیز کت وشلوار سفید پوشیده بود، به سمت من آمد. لباس دخترجوان دو تفاوت با لباس پسر داشت. یکی اینکه بسیار تنگ تر بود، به گونه ای که اگر دوتا می شد، هم کت وهم شلوار جر می خوردند و یا به تعبیر بهتر می ترکیدند. دو اینکه دختر، به جای کراوات، روسری بر سر داشت، و حتی یک تار مویش هم بیرون نبود. بگذرم که گفتگوی من با آن زوج جوان و مسلمان چه بود و چه ها گفتیم و نگفتیم.

باز ده سال پیش بود، در نزدیکی خانه خدا، بیرون مسجد الحرام، نظاره گر مردمان بودم و مبهوت تنوع و گونه گونی خلایق. بانویی هندی را دیدم که خسته و درمانده از اعمال حج، کنار شیر آبخوری ای نشسته بود. ظاهرا موهای بلندش به هم چسبیده بودند و خارش سر کلافه اش کرده بود. این بود که بانوی حاجی محجبه، ناگاه در همان میان، روسری برداشت و مو افشان نمود و شانه به دست، موهایش را آب و شانه کرد و وقتی فارغ شد، دوباره روسری بست و شد همان حاجی خانم اولیه.  

هفت هشت سال پیش بود، در شارجه، در یک مبل فروشی نشسته بودم و از این فرصت که همراهان با اشتیاق مبلهای رنگارنگ را نگاه می کردند، استفاده نمودم و روی یکی ازمبلها ولو شدم تا خستگی خرید طاقت فرسای جانکاه همراه بانوان را کمی به در کنم. ناگاه خانمی کالسکه به دست، همراه شوهر و فرزند دیگر به داخل مغازه آمد. خانم شلواری تنگ وقهوه ای و پیرهنی یقه باز، باز باز، پوشیده بود و ماتیکی قهوه ای که توی ذوق می زد، زده بود تا سرتا پا هماهنگ باشد. تا اینجای کار مشکلی نبود، که آدم کج سلیقه زیاد است. آنچه تعجب آور بود، روسری نیمه بسته ای بود که به سر داشت که موهایش از همه ور بیرون زده بودند. هنگامی که خانم با تحکم به شوهر بیچاره امر فرمودند که " رضا بچه رو بگیر دیگه"، فهمیدم که وطنی اند. دلم می خواست بروم و بگویم، خانم می شود بگویی این روسری را برای چه سر کرده ای؟ آیا شوهر اجبار کرده اند؟ که به شکل شمایلش نمی خورد. آیا از نیروی های نظمیه عرب هراس دارند؟ یا اینکه عادت دیرینه "زورسری" به سر کردن از ایران را به همراه آورده اند؟

در همان سالها، برای اولین بار که به دوبی رفتم، چیزی نظرم را جلب کرد. بانوانی مبرقع- پوشیه زده- می دیدیم که گرچه بالاتنه را حسابی پوشانده بودند، در مورد پایین تنه چندان سخت گیر نبودند و پای بی جوراب و لاک زده و کفش پاشنه بلند پوشیده، راه می رفتند. یاد قصه مادرم افتادم که می گفت در حیاط پنج دری خانه شان، صغری خانم -  همسایه - توی حیاط می نشست و سر باز لباس می شست و هنگامی که مرد همسایه می خواست از حیاط بگذرد و به اتاق خودشان برود، گوشه ای از دامن بلندش را به سر می کرد تا مرد نامحرم موهایش را نبیند!

 می خواستم بروم و بگویم شما مسخره کرده اید پای بی جوراب به خیابان می آیید، درحالیکه برقع به صورت گرفته اید؟ از پرسش خود صرف نظر نمودم. چه اینکه اگر او می گفت، انگشت و پاشنه پا زیباتر است یا چشم و ابرو و لب وگونه؟ این که ما چهره می پوشانیم و پا لخت می کنیم جای سوال ندارد؟ سوال را آنانی باید جواب بدهند که جوراب کلفت می پوشند که مباد انگشت و مچ و پاشنه وساق پایشان معلوم شود، ولی صورت هایشان را مکشوف نموده در معرض دید نامحرمان می گذارند؟ من برای این پرسشها پاسخی نداشتم.

 اخیرا در همین بلاد فرنگ، یعنی بریتانیای کبیر، که خدا صغیرش کند، بانوان پوشیه زده ای را می بینم که کمی متفاوت هستند. اینان همه جا را پوشانده اند، حتی پاها را، و فقط نوار باریکی از چشمانشان معلوم است. با این حال آنچه تعجب برانگیز است، این است که همین یک ذره را که بیرون می ماند، چنان هفت قلم آرایش کرده اند که توجه سر بزیری چون من را نیز جلب می کند. استغفرالله که در میان این هم زن لخت و پتی، کارمان دید زدن پوشیه زنان باشد که ضعف الطالب و المطلوب.

دو جمله هم ازمالزی بگویم که بانوان در آنجا به دلیل گرمای هوا آستین کوتاه می پوشند ولی چنان مقتعه به سر می کنند که یک تار مو نیز بیرون نیست، ضمنا از آرایش صورت هم هیچ خبری نیست.

از همه جای دنیا گفتم، از ایران خودمان هم بگویم. همین چند سال پیش بود که در "گیو"، نزدیک خلخال، در یک مهمانسرا شب به صبح می کردیم. صدای تنبک و داریه اعصابمان را خورد کرده بود که آمدیم پایین ببینیم چه خبر است. دیدیم به حمدالله عروسی خوبان است. ان شاء الله مبارکشان باشد. ولی عروسی زن و مرد قاطی است. حالا این که چطور در جمهوری اسلامی، می توان در میهمان سرای دولتی عروسی مختلط برگزار کرد بماند. ظاهرا، سپاه اسلام تمام نیرو را روی شمال شهر پایتخت متمرکز کرده و غافل از حوریان دوردست ها گردیده. بگذرم. اما خیلی هم بد نبود، چرا که تقریبا همه بانوان، با حجاب بودند و بیشتری ها چادر سفید به سر. اینجا هم آنچه گیجم می کرد، خانم هایی بودند که حجاب بر سر، بلند شده بودند، رقص که نه! معاذلله! به قول مرحوم آل احمد، کون و کمری " قر" بدهند. البته این صحنه را می توان در جای جای میهن اسلامیمان، خصوصا مناطق روستا نشین دید. جاهایی که جمع بین حجاب و رقص و خیلی چیزهای دیگر، حتی جمع ضدین و نقیضین محال نیست.

همین سه روز پیش بود، در پاساژ وست فیلد لندن، یکی از زیباترین مراکز خرید دنیا، به همراه خانواده و سایر همراهان، گشت می زدیم. لذتی تمام برای بانوان و رنجی بی التیام برای همچون من که اگر بگویند جهنم هم مرکز خرید است، احتمالا دیگر از ترس جهنم گناه نخواهم کرد. بگذرم. همین که وارد مرکز خرید شدیم، همسر گرامی، مرا به نکته ای التفاط دادند. چند دختر ترک شیرازی، نه بلکه ترک ترکیه ای، با هم راه می رفتند که از ظاهرشان نمی آمد که به دنبال آنند که دلی بدست آرند. چرا که گرچه آبی چشم وسفید روی بودند- از همین جا حدس زدیم که ترکند- ولی حجابشان کامل و تمام بود و متین قدم می گذاشتند. آنچه توجه را جلب می کرد این بود که یکی از شرکت های معروف لوازم آرایش، در وسط پاساژ بساط تبلیغ کالاهایش را چیده بود. خانم فروشنده به این دختران ترک پیشنهاد کرد که محصول جدید کرم مو را امتحان کنند. یکی از دختران پذیرفت و کیف و چترش را به دوست دیگر داد و چرخی زد و گره سفت روسری اش را باز کرد و روسری را نیزبه دوستش داد و دست در مو کرد تا افشان شود و سپس خود را به فروشنده سپرد تا کرم مو را برایش امتحان کند. بعد از چند دقیقه که فرآیند آزمایش و آرایش تمام شد و صحبت هایی رد و بدل گردید، که ما نفهیمیدیم چه بود و لازم هم نبود که بدانیم، دخترک، دوباره روسری به سر کرد و گره سفت نمود و به همراه دوستان مشغول قدم زدن در شیک ترین مرکز خرید اروپا شد.  

 غرض، نقل مو به موی پوشش موی بانوان نیست. غرض نقل پریشانی است که در حجاب است تا ذهن شما را پریشان تر کنم. این که مفهوم و مصداق حجاب اینگونه گونه گون شده است، ریشه در چه دارد؟

تحلیل گونه گونی حجاب در ایران ساده است. از یک  سو حجاب در ایران " اجباری" است و از سوی دیگر بسیاری نمی خواهند که حجاب داشته باشند. نتیجه می شود نوعی بازی موش و گربه. نیروی نظمیه حکم می کند که از امروز مانتوها نباید بالای زانو باشد. همگان اطاعت می کنند ولی به جای آن آستین مانتوها کوتاه می شود. نظمیه جا می ماند و چند وقت بعد می گوید آستین هم باید فلان باشد. آستین درست می شود، شلوار تنگ می شود، شلوار درست می شود، آرایش پررنگ می شود، آرایش درست می شود، حکم اولیه بلندی مانتو کهنه و فراموش می شود، دوباره سراغ قد مانتوها می روند، پا ها بی جوراب می شوند، به جوراب گیر می دهند، دگمه ها از بالا باز می شوند، بالا را سفت می کنند، پایین شل می شود. می گویند رو سری را ها جلو بکشید، موها از عقب بیرون می زند، سراغ عقب می روند، جلو باز می شود ونهضت عقب جلو وجلو عقب، پایین و بالا و بالا و پایین، تکرار و تکرار می شود. خلاصه نظمیه از هر طرف که راه را می بندد از طرف دیگر گشایش ایجاد می شود. این می شود که نظمیه خسته می شود و چند وقتی موضوع را رها می کند. ولی نظمیه دوباره احساس تکلیف می کند و شاید هم احساس های دیگر، و بازی دوباره شروع می شود. این است که شما انواع و اقسام حجاب را در ایران می بینی و قدر مشترک آنها یک وجب و شاید کمتر از آن پوشش مغز سر بانوان است و گرنه همه جای دیگر برای مدتی در معرض دید نامحرمان بوده و چندان هم اتفاقی نیفتاده، و ملت کماکان در راه آرمان های بلند، که دیگر خیلی خیلی بلند شده ، ما شاء الله رشدش خوب است، بیش از پیش، پیش پیش می رود. این را هم بگویم که تفاوت است بین "واجب بودن" حجاب و "اجباری بودن" آن. حقیر طرفدار سرسخت حجابم و آنهم از جنس چادر و یا چیزی شبیه به آن، ولی آن را اجباری نمی دانم، و ادعای خود را مستند بر ادله شرعیه می دانم. چه اینکه طرح و بحث موضوع مجال دیگری می طلبد.

اما در مورد رنگارنگی حجاب در سایر بلاد چه بگوییم. آنجا که دیگر ایران عزیز نیست که برای برخی روسری حکم "زورسری" و روپوش، همان "زورپوش" باشد و چادر نیز برای عده ای نه حجاب برتر، که خیمه ای برای در امان ماندن از چشمان حریص و گرسنه جوانان بی کار و فقیر ول معطل پرسه زن، خصوصا در روستاها و شهرهای کوچک باشد. آنجا را چه بگوییم که هر کس به گونه ای حجاب می گذارد. یکی پا می پوشاند و دیگری صورت، یکی همیشه با حجاب است الا وسط مرکز خرید، ودیگری همیشه بی حجاب است الا هنگامه فریضه، آن هم در خیابان تقسیم. دیگری آستین کوتاه می پوشد و مقنعه و ....

چند دلیل احتمالی می توان برای آن برشمرد. به شماره می گویم و تفصیل و تفکر درباره اش را به دوستان وامی گذارم. یکم اینکه، مردمان نمی دانند حجاب مورد نظر شارع مقدس چیست، لذا هر کس راهی را رفته است. دوم اینکه مردمان به بدحجابی عادت کرده اند، وگرنه همه می دانند که آنچه خدا و رسول گفته اند چیست. سوم اینکه مردمان می دانند حجاب درست کدام است ولی هر کس به قدری که می خواهد از آن تبعیت می کند، درست مثل اینکه همه می دانند انفاق خوب است ولی هرکس به میزانی می بخشد. چهارم اینکه اصلا در اصل حدود حجاب ابهام وجود دارد، وگرنه این همه گونه گونی توجیه ندارد. یعنی اینکه اگر به سراغ آیات و روایات  بروید، ملاک خط کشی شده ای وجود ندارد، بلکه معیارهای کلی ای وجود دارد که هر کس به طریقی آن را تفسیر می کند. پنجم اینکه اساسا حجاب مقوله این نسبی است. یعنی ملاک عفاف است و عفاف در هر بلادی بر حسب شرایط آن بلاد و فرهنگ رایج آنها مصداق خاصی پیدا می کند. ششم اینکه مردمان همین اند دیگر، آنچه از دین آمده است را با باورهای عرفی و اجتماعی خود ترکیب کرده اند و از دل این ترکیبات پدیده های متفاوتی تولید شده است. اینکه حجاب اینگونه گونه گون شده است به دلیل آن است که مفاهیم حجاب، در فرهنگ های مختلف دستخوش تغییراتی شده است و معیارهای شرعی، از آبشخور فرهنگ های تاریخی و اجتماعی رنگ ولعاب گرفته اند و هر دیاری، راهی را رفته است. چه اینکه این تصرف در مفاهیم دینی، فقط مخصوص حجاب نیست، بل بسیاری دیگر از باورهای دینی نیز، در فرهنگ های مختلف دستخوش تغییر شده اند. هفتم اینکه ترکیبی از علل و عوامل فوق عامل تنوع در حجاب است.

هدف این نوشته جواب پرسش ها نیست بلکه ایجاد پرسشها است تا تفکری شکل گیرد. این وبلاگ نیز برای بحث کاملا فنی طراحی نشده است. چه اینکه برای اندیشه های عمیق پای دیگری لازم است و پای این وبلاگ کمی لنگ است. همین که ذهن شما را پریشان کرده باشم، من کار خود کرده ام. کمی طنز گفتم تا حوصله دوستان سر نرود. ولی همین طنز ها هم جدی بود. که زندگی جدی است، حتی خنده هایش، حتی شوخی هایش. یادش به خیر استاد محمد تقی جعفری در یک جلسه ای با لبخند به ما می گفت که زندگی جدی است، همه لحظاتش جدی است. خدایش بیامرزاد.

نوشته طولانی شد و وقت گیر، هم برای خواندن و هم برای نوشتن. شما هم اگر یکی دو جمله نظری بدهید، حتی خیلی کوتاه،مثلا بگویید، خوب بود یا بد بود، راه دوری نمی رود. فقط دوستی را در راهی  دور دلخوش نموده اید!

دلتان خوش، سرتان سلامت، راهتان نور، پایانتان حق و امدادتان مدد محمد و آل محمد باشد.

ارادتمند- مهدی نساجی- انگلستان- شفیلد

2011-01-03

 

 

سه قلم

نوشته ای را با عنوان " شرح صد و آزادی تقریبا مطلق"، تنظیم نمودم. می خواستم در وبلاگ منتشر کنم، گفتم بفرستم برای یکی از سایتها، شاید دیگران هم استفاده کنند. اگر خواستید، به پایگاه اطلاع رسانی آینده نیوز (http://ayandenews.com/) مراجعه کنید و نظری بیاندازید.

چندی پیش دو قصه واره ( حالا نمی دانم قصه واره اصطلاح درستی برای این نوشته ها هست یا نه) نوشتم و در صفحه فیس بوک گذاشتم، با استقبال مواجه شد. گفتم در وبلاگ هم قرار دهم تا دوستانی هم که به فیس بوک سری نمی زنند، ملاحظه کنند. از این دوقصه واره کوتاه، اولی رویدادی واقعی است. گرچه دومی هم واقعی است!

 واینک آن دو:

کبوتر بی خبر

امروز کبوتری را دیدم که تکه های نان و لوبیای حاصل از استفراغ یک عابر پیاده در خیابان را با اشتهای تمام می خورد. کبوتر، بی خبر از حال بد رهگذرانی بود که این صحنه را می دیدند. در این اندیشه افتادم که حال اولیای خدا هنگامی که ما غرق در لذت گناهیم چگونه است؟

 

اسباب بازی های سحرآمیز

مریم کوچولو داشت عروسکهایش را توی کمد می چید. امیر کوچولو هم با ماشین کوکی اش بازی می کرد.
چندسال بعد، مریم خانم را دیدم که داشتند دکوراسیون منزل را عوض می کردند. امیر خان هم تشریف برده بودند لاستیک های بنزشان را اسپری بزنند تا براق شود.
تعجب کردم! می دانستم آدمها بزرگ می شوند، ولی نمی دانستم اسباب بازی هایشان هم بزرگ می شود.

 

 

ارادتمند- مهدی نساجی- انگلستان- شفیلد

 

به روز رسانی, عید قربان ( بیست و هشتم آبان 1389)

پیتزا با چایی!

یکشنبه نهم آبان 1389- تهران

مکان و زمان قرار، رستورانی واقع در بوستان هفتم پاسداران، ساعت هفت و نیم شب.

من جزو پنج شش نفر اول بودم که رسیدم؛ ساعت حدود هفت و چهل دقیقه بود و بقیه نیز کم کم می آمدند. میز بزرگی که در نظر گرفته شده بود پر شد و مجبور شدند، یک میز و چند صندلی اضافه کنند. در مجموع بیست و هفت نفر شدیم. بعد از پانزده سال، دوباره دور هم جمع شده بودیم. یادم می آید که سال آخر دبیرستان، سر جمع سی و چهار نفر بودیم و حالا بیشتر آنها سر یک میز دور هم جمع شده بودند.

باهمان گفتگوی های کوتاه و وراندازهای اولیه، چیزهای جالبی دستگیرت می شد.

یکی خیلی چاق شده، یکی خیلی لاغر.

یکی توی کار ملک بود، یکی کارش کساد شده بود.

یکی سیگاری شده بود، یکی  مرکز سلامتی راه انداخته بود.

یکی خیلی پیر شده بود، یکی جوان مانده بود.

یکی استاد دانشگاه بود، یکی  زده بود توی کار پول.

یکی مدیر فروش یک شرکت بزرگ شده بود، یکی  مدیر مدرسه.

یکی تازه زن گرفته بود، یکی خیلی سال پیش طلاق داده بود.

یکی پدرش چند روز پیش به رحمت خدا رفته بود، یکی هم سالها پیش پدرش را از دست داده بود.

یکی بچه نداشت، یکی دوقلو داشت.

یکی آخوند شده بود، یکی قنادی زده بود.

یکی ریش گذاشته بود، یکی از ته زده بود، نه تنها ریش را بلکه خیلی چیزها را.

یکی کچل شده بود، دیگری موهایش دست نخورده مانده بودند.

یکی تازه از خارج آمده بود، یکی تازه داشت می رفت.

یکی معلم شده بود، یکی دانشجو مانده بود.  

یکی پیراهنش  روی شلوارش بود، یکی گردنبند طلا انداخته بود.

یکی خیلی افتاده شده بود، یکی هنوز هم شر و شور بود.

یکی با خانمش آشتی کرده بود، یکی دم دمای جدایی بود.

یکی خیلی شیک آمده بود، یکی شلخته وار.

خلاصه هر کس یک جوری شده بود. ولی یک چیز بین همه مشترک بود: همه – حداقل در آن ساعات – حتی همانی که تازه پدرش فوت کرده بود، لبخند به لب داشتند و با هم مهربان بودند. یک چیز دیگر هم مشترک بود، زندگی همه را تا حدودی شکسته کرده بود، گرچه کم و زیاد داشت. انگار سختی ها و فراز و نشیب های دنیا، برای همه هست.

آن شب، شب خوبی بود، یاد گذشته ها کردیم. شاید آرزویش را هم .

آن شب، لطافتی خاص داشت. ای کاش لحظاتش، نه فقط چند ساعت رستوران، که  قابل گسترش به همه زمانها بودند. ای کاش مکانش نیز نه فقط یک رستوران، که به وسعت همه ایران بود.

ای کاش با وجود همه تفاوت ها، مرز بین خودی و غیر خودی، برداشته می شد، و همه با همه اختلافی که در سبک و منش زندگی داشتند، درست مثل لحظات آن رستوران، با هم و به هم لبخند می زدند و سینه بی کینه می داشتند.ای کاش همه، همیشه و همه جا، شرح صدر داشتند، باز هم مثل همان شب. ای کاش ایران برای همه ایرانیان بود.

آن شب در خاطره من ماند. دیگر دلم برای همه بیست و شش نفر آن شب تنگ می شود. ای کاش بقیه هم بودند. چه آنها که در گوشه و کنار دنیایند، چه آنها که خبر نشده بودند.

آن شب، شب خوبی بود.

راستی یادم رفت، آن شب اکثرا پیتزا خوردند. من هم که چایی خور قهاری هستم، پیشنهاد کردم که چایی هم بدهند. با پیشنهاد من هم موافقت شد. پیتزا با چایی!

ارادتمند- مهدی نساجی- انگلستان - شفیلد

به روز رسانی شده در مهرماه 1389 - ایام میلاد حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها،

حال همه ما خوب است اما تو باور نکن رفیق!

حدود دو سال پیش که بحران اقتصادی در جهان آغاز شد، واکنش اولیه کشورهای غربی، نوعی شوک در برابر این بحران بود. بیشتر بحث ها و گفتگوها شبیه به نوعی غمگساری و آه و ناله از آنچه پیش آمده بود. کم کم، کشورها همچون کسی که سیلی محکمی خورده و کمی گیج می خورد و بعد به خودش می آید، خودشان را پیدا کردند و هر کس به فکر راه حلی افتاد.

کشور انگلیس نیز بعد از شوک اولیه، به تدریج شروع به پیداکردن راههای برون رفت از بحران کرد. در این دو سال گذشته، سیاستمداران،تلویزیون و سایرجراید مرتب به این موضوع پرداخته اند. در این میان انتخابات پرهیجان انگلیس نیز برگزار شد و گروهها بر سر راه حل بهتر برای رفع مشکل رقابت کردند و این گفتگو ها به نوبه خود توجه مردم را به بحران بیشتر و بیشتر معطوف نمود.

هم اکنون بر سر چند چیز در مورد بحران اقتصادی، بین همه گروهها و احزاب و حتی بین مردم اتفاق نظر وجود دارد: 1- بحران اقتصادی امری واقعی است و وجود دارد. 2- ابعاد این بحران مشخص است و تقریبا قابل پیش بینی است که اگر مهار نشود چه اتفاقاتی خواهد افتاد.3- مهمترین راه حل برای برون رفت از بحران، صرفه جویی در هزینه های کشور است.

نکته سوم یعنی " صرفه جویی در هزینه های کشور" ،آخرین موردی است که در سطح جامعه انگلیس مورد توافق عمومی قرار گرفته است. پیش از این، راه حل های دیگری نیز ارایه شده بود که طرفداران زیادی پیدا نکرد. یک نمونه آن پیشنهاد اخراج کارگران خارجی از انگلیس و دادن فرصت به افراد داخل کشور بود که پس از بحث های بسیار، از روی میز گزینه ها حذف شد.

هم اکنون دولتمردان انگلیسی از همه جناح ها با سوال دیگری مواجه هستند: از کدام بخش از هزینه ها باید کاست؟ این پرسش، پرسش روز انگلیسی ها است. دولت بی رودربایستی به مردم می گوید، دخل و خرجمان با هم نمی خورد و باید از یک جای این کار بزنیم. برای پاسخ به این پرسش، نظر سنجی های بسیاری انجام شده و دولت با فرض اینکه باید از هزینه ها کاست، تلاش می کند اولویت ها را تعیین کند.

از آنجا که روابط اقتصادی و حساب دخل و خرج کشور برای مردم کاملا روشن است ( یا حداقل فکر می کنند که روشن است)، و خودشان با چشم خودشان می بینند که دخل و خرج با هم جور در نمی آید، در برابر پیشنهاد دولت مبنی بر کاهش هزینه ها مقاومت چندانی نمی کنند.

دیوید کامرون، نخست وزیر فعلی، تاکنون دو پیشنهاد مشخص ارایه کرده است. اولی کاهش هزینه های دفاعی کشور و دومی حذف کمک های ماهیانه به فرزندان(البته برای گروههای  در آمدی بالا). مورد اول مورد توافق است، هر چند باید جزییات بیشتری از آن ارایه شود. مورد دوم کمی بحث برانگیز است. دولت انگلیس از مدت ها پیش برای کودکان، مقرری ای در نظر گرفته است که ماهانه به حساب آنها می ریزد. ظاهرا این مبلغ معادل ماهانه حدود صدهزار تومان برای هر کودک است. دولت تصمیم گرفته است که در مرحله اول کاهش هزینه های عمومی، این مستمری را حذف کند. هر چند هنوز این موضوع نهایی نشده است ولی ظاهرا دولت خواهد توانست همه گروههای سیاسی و افکار عمومی را راضی کند.

طرح بعدی دولت، حذف کمک های ویژه ای است که به افراد بیکار می کند. استدلال دولت این است که لزومی ندارد به کسانی که توانایی کار دارند ولی به دنبال کار نمی روند، کمک های ویژه کرد. البته در گذشته که وضع کشور خوب بود، دولت چنین کمک هایی را می کرد تا افراد بیکار، مشکلات ضد امنیتی ایجاد نکنند. هم اکنون دولت می خواهد همه افراد را به سر کار بفرستد و پول مفت به کسی ندهد.

به هر حال دولت در یک فضای کاملا شفاف ( حداقل مردم این احساس را دارند)، با مردم خود، مشکلات خود را در میان گذاشته و در یک فرآیند تدریجی به راه حل هایی دست یافته است.

در تمامی آنچه درباره بحران اقتصادی می گذرد، یک نکته جلب توجه می کند:  دولت انگلیس، از اینکه کشورهای دیگر از مشکلات اقتصادی آنها با خبر باشند نگرانی ای ندارد. دولت نمی ترسد که کشورهای دیگری که هر روزشان بهتر از دیروز است و  همیشه هر اتفاقی که در جهان افتاده در نهایت به نفع آنها شده! و حتی یک مورد هم پیش نیامده که آنها شکست خورده باشند!  انگلیسی ها را به باد مسخره بگیرند که ببینید به چه حال و روزی افتادید که باید مستمری فرزندانتان را قطع کنید. دولت انگلیس نگران این نیست که کشورهایی که تا چند سال پیش وضع چندان خوبی نداشتند ولی امروز در حال فتح قله های فرهنگ و فهم و فناوری هستند و کم کم دارند کار جهان را به دست می گیرند، فردا روز، انگلیس را شماتت کنند که شما که خودتان را نمی توانید نگه دارید، چه کار به دنیا و دیگران دارید. دولت انگلیس از ترس اینکه مبادا دیگران بفهمند که اوضاع چقدر خراب است، لاپوشانی نمی کند و صاف و پوست کنده می گوید، پول نداریم باید همه ما خودمان را جمع و جور کنیم.

البته یک سوال باقی است، چرا انگلستان مشکلاتش را با مردمش در میان گذاشته و دنبال راه حل است؟ چرا نمی آید و خاضعانه در مقابل برخی دولتهای آن طرف آب، که آوازه شان جهانگیر شده است، زانو نمی زند و راه حل نمی گیرد. کشورهایی که موازنه قدرت را با هم زده اند و زود است که کاری کارستان کنند.

راستی انگلیسی ها چقدر نادانند که حال که تشت رسوایی شان از بام افتاده و معلوم شده که کارشان تمام است، خودشان هم به گرفتاری هایشان دامن می زنند و در بوق و کرنا می کنند که وضع خراب است و باید فکری کرد. باید حداقل برای حفظ آبروی نظامشان هم که شده، اگر هم می خواهند کاری کنند، زیر زیرکی و یواشکی کار کنند.

اصلا این انگلیسی ها چرا نمی فهمند که شفافیت اطلاعات، چیز خیلی بدی است و ممکن است دشمنان سو استفاده کنند. 

البته شاید انگلیسی ها خیلی هم احمق نیستند، بلکه اوضاعشان خیلی خراب است و دیگر چاره ای نیست. دو سه قدم بیشتر نمانده که فتح و ظفر آغاز شود و از آن سو بیایند و جهان گلستان کنند.

شاید هم این انگیسی ها کلا زیادی پر رو هستند و با این که نان خودشان را هم نمی توانند دربیاورند، آن سر دنیا جنگ راه انداخته اند. یکی نیست بگوید که رو که نیست،سنگ پا است. 

راستی یادم رفت،در آن سو، حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن رفیق!

ارادتمند- مهدی نساجی – انگلستان - شفیلد

 بعد التحریر: ایام میلاد حضرت فاطمه معصومه است. یاد ایام می افتم: 

باز دلم راهی قم می شود   در حرم امن تو گم می شود

عمه سادات سلام علیک     روح مناجات سلام علیک

الحاقیه: در مجله اکونومیست جزییات بیشتری در مورد حذف مستمری فرزندان ارایه شده است که بی مناسبت ندیدم  برخی از آنها را به اطلاع دوستان برسانم.

اول اینکه این طرح از سال دوهزار و سیزده اجرا خواهد شد ( دو سال دیگر)

دوم اینکه حذف کمک های ماهیانه فقط مخصوص خانواده هایی است که پدر یا مادر بیشتر از سالانه ۴۳۷۸۵ پوند- معادل حدود هشتاد میلیون تومان در سال - در آمد دارند.

سوم اینکه با اجرای این طرح یک میلیون و دویست هزار خانواده - دارای در آمد حداقل هشتاد میلیون تومان در سال - از دریافت مستمری کودکان محروم می شوند. هم اکنون ۷.۸ میلیون خانواده در بریتانیا زندگی می کنند.

چهارم اینکه با این طرح سالانه یک میلیارد پوند معادل حدود هزار و هشتصد میلیارد تومان ذخیره خواهد شد.

و دست آخر اینکه توجه داشته باشید که هزینه زندگی در انگلستان - به غیر از لندن - تقریبا معادل هزینه زندگی در تهران - و بلکه مقداری کمتر- می باشد.

 

 

این ره که ما می رویم به ترکستان نیست

ترکیه، با کسب مقام سومی فوتبال در جام جهانی 2002 شگفتی آفرید. شبیه این اتفاق در جام یوفای 2008 افتاد. ترکیه در این بازی ها به مرحله یک چهارم نهایی رسید. امروزه، حضور در عرصه های بین المللی ورزش، تنها یک اتفاق ورزشی نیست. بلکه نشان اقتدار کشورها نیز هست. پیروزی های ورزشی ترکیه در سالهای اخیر، خبر از آن می دهد که این کشورِ "سری در سرها" در آورده است.

از نظر اقتصادی، ترکیه بدون نفت، وضعیت بهتری نسبت که کشورهای نفت خیز همسایه خود دارد( لگاتوم). تولیدات ترکیه، بسیاری از بازارهای خاورمیانه و اروپا را تصاحب کرده است. بازار تشنه عراق پس از جنگ، آوردگاه خوبی برای ترک ها بوده است. بازار لبنان مملو از کالاهای ترکیه ای است. از نظر دو شاخص سلامت و امنیت نیز، ترکیه وضعیت بهتری نسبت به سایر کشورهای مجاور و ایران دارد. هرچند از حیث آموزش، ایران و ترکیه، در جایگاه تقریبا برابری قرار دارند( لگاتوم). ترکیه در سال 2005 مقام هفتم تولیدات کشاورزی جهان را بدست آورد( ویکیپدیا). تولید ناخالص ملی این کشور بهتر از ایران برآورد شده است ( صندوق بین المللی پول).

از نظر سیاسی، پیشرفت ترک ها در سالهای اخیر، خیره کننده بوده است. نقش ترکیه در حل وفصل مسایل جهانی، بارز است. نمونه آن واسطه گری آنان در حل مناقشه هسته ای ایران است که بیش از آنکه مشکل ایران را حل کند، جایگاه ترکیه را در مناسبات جهانی بالا می برد. روابط خوب ترکیه با کشورهای همسایه، موجب آن شده است که ترک ها، برای ورود به بسیاری از کشورها ویزا لازم نداشته باشند. لبنان و روسیه نمونه ای از این کشورها هستند. این در حالی است که مردم ایران، که بیشترین توریست های خاورمیانه ای به لبنان هستند، برای گرفتن ویزا باید وقت و پول قابل توجهی هزینه کنند. از حیث کثرت وجود نهادهای دموکراتیک، ترکیه فاصله چشم گیری با تمامی کشورهای مسلمان و حتی غیر مسلمان منطقه دارد ( لگاتوم).

از حیث شاخص استکبارستیزی، وضعیت ترکیه جالب توجه است. همگان برخورد تحقیرآمیز رجب طیب اردوغان با شیمون پرز اسراییلی را در یک کنفرانس خبری که حدود دوسال پیش برگزار شد به خاطر دارند. "کشتی آزادی" که برای کمک به مردم غزه فرستاده شد، حرکت ابتکاری ترک ها در عرصه مبارزه با اسراییل بود. حرکتی کاملا حساب شده، که اسراییل را به انزوای سیاسی برد. مردم دنیا، بارها و بارها تصویر نتانیاهو را که با چهره ای مستاصل، سعی در توجیه عمل سربازان اسراییلی داشت، مشاهده کردند. حرکت نمادین ترک ها، که با ظرافت خاصی انجام شد، چهره ای کاملا مظلوم و حق به جانب برای آنان فراهم آورد. اقدامی که موجب بروز یک اجماع جهانی کم سابقه و شاید بی سابقه به نفع ترکیه و علیه اسراییل شد. شاید هیچ اتفاق سیاسی ای را نتوان  در دهه های اخیر یافت که به این اندازه بر سر آن اتفاق نظر وجود داشته باشد. از مقامات آمریکایی گرفته تا حزب الله لبنان، حرکت اسراییل را محکوم کردند. تمامی اعراب، علی رغم خصومت تاریخی خود با ترک ها، اقدام کشتی آزادی را تحسین نمودند. شیوخ الازهر مصر، رجب طیب اردوغان را با "عمر" خلیفه دوم مسلمین، که درمیان اهل سنت جایگاهی بی بدیل دارد، مقایسه کردند. پاپ بندیکت شانزدهم، رهبر کاتولیک های جهان به نفع ترک ها موضع گیری کرد. در ایران نیز یک اجماع ملی بر سر کشتی آزادی به وجود آمد. رهبر معظم انقلاب اسلامی، حرکت کشتی آزادی را حرکتی نمادین نامیدند که باید بارها و بارها تکرار شود. تمامی شخصیت های سیاسی ایران در این زمینه موضع گیری کردند. برخی مقامات ایرانی اعلام نمودند که ایران نیز می خواهد کشتی های متعددی به غزه بفرستد. هر چند مقامات ایرانی بعدا اعلام نمودند که به دلیل کارشکنی های رژیم صهیونیستی، ایران از ارسال کشتی صرف نظر کرده است (رجا نیوز).سران اصلاحات و جنبش سبز نیز همگام با دیگران بر این حرکت صحه گذاشتند. این در حالی است که ایرانیان، بر سر منافع خود، مانند انرژی هسته ای، هنوز به یک اجماع ملی نرسیده اند. حتی اعضای سایت بالاترین که از سوی برخی به صهیونیست بودن متهم اند، در واقعه کشتی آزادی، عموما به نفع ترک ها موضع گرفتند.

قضیه کشتی آزادی تنها ثمره سیاسی نداشت. بلکه در عمل نیز گذرگاه رفح بعد از سه سال انسداد، تحت فشارهای بین المللی حاصل از حرکت کشتی آزادی، به روی مردم محاصره شده در غزه باز شد. اتفاقی که به نوعی نجات فلسطینیان غزه از نابودی بود. ظاهرا ترکیه بردی شیرین در این زمینه داشته است؛ بردی کم هزینه و پرفایده.

این درحالی است که ترکیه، کشوری به نام اسراییل را به رسمیت می شناسد. از نظر ترک ها، اسراییل کشوری قانونی و ثبت شده در سازمان ملل متحداست. اگر نبود، حادثه کشتی آزادی، بنا بود ترکیه و اسراییل مانور مشترک نظامی برگزار کنند( وب سایت خبری بی بی سی). با اینحال  رجب طیب اردوغان در یک اظهار نظر غیر رسمی مدعی شده است که نفرت او و هم وطنانش از اسراییل، کمتر از ایرانیان نیست، هر چند آنها استراتژی متفاوتی در برخورد با اسراییل برگزیده اند ( به نقل از یکی از معاونان رییس جمهور پیشین ایران)  

از منظر مظاهر اسلامی، ترکیه وضعیت خاصی دارد. هرچند در ترکیه حجاب اجباری نیست، بسیاری از زنان ترکیه محجبه اند. میزان حجاب در شهرهایی مانند قونیه، به حدود نود درصد می رسد. اگرچه در شهری مانند استانبول، این مقدار ده درصد است ( آمارها تخمینی و بر اساس مشاهدات نگارنده است). گرچه در ترکیه مشروب فروشی ها و بارها، بخشی از واقعیت اجتماعی این کشور هستند، در مقابل، مساجد از رونق خوبی برخورداند. این جانب در سه سفری که به ترکیه داشته ام و هزاران کیلومتر مسیری را که در دهها شهر و روستای این کشور طی نموده ام، بیشترین نکته ای که به نظرم آمد، رونق کمی و کیفی مساجد در این کشور بود. ترکیه در نظر برخی، به کشور "مسجدها"، معروف شده است. ورود اختیاری زنان بی حجاب به مساجد، برای ادای فریضه نماز، یکی از جالب توجه ترین مناظر است.

 بنا بر گزارش دوست خوبم سید عطا انزلی (هم بحث دوران طلبگی)، که برای گذراندن یک دوره پژوهشی از آمریکا به ترکیه سفر کرده است، نوعی امید به آینده ترکیه در میان نخبگان کشور ترکیه وجود دارد. بنا به گفته وی، این امید حتی در میان اسلامگرایان ترک نیز وجود دارد. وی که قبل از سفر به ترکیه، دیدار کوتاهی از شهرهای قم، تهران و تبریز داشته است، روایت کاملا متفاوتی از دیدگاه نخبگان ایران درباره آینده ایران ارایه می کند (گفتگوی تلفنی).

خلاصه همه آنچه گفته شد، این است که بنا بر شواهد موجود، ترکیه راهی متفاوت از راهی که ما در پیش گرفته ایم، برگزیده است. ظاهرا " این ره که ما می رویم به ترکستان نیست".

گمان نمی کنم اختلاف نظری درباره این نکته وجود داشته باشد که ما "ره به ترکستان نمی بریم". اختلاف نظر در این نکته است که برخی می گویند، ما ره به ترکستان نمی بریم و "نباید" هم راه ترکستان در پیش بگیریم. اشاره به دیدگاه این افراد پایان بخش این نوشتار است.

از نظر عده ای، ترکیه، گرچه توانسته است در بسیاری از شاخصه های توسعه، جایگاه خود را در میان کشورهای جهان ارتقاء بخشد، ولی این بهبود وضعیت، در سایه پذیرش چهارچوب های نظام سلطه بوده است. به عبارت دیگر، تفاوت ایران و ترکیه در آن است که ترکیه در همان جاده ای حرکت می کند که غرب برای جهانیان ترسیم کرده است. تنها هنر ترکیه در این است که در این مسیر تلاش کرده است که رقبای خود را پشت سر بگذارد که تاحدودی هم موفق بوده است. این درحالی است که ایران، اساسا در آن مسیر حرکت نمی کند که بخواهد رقابتی داشته باشد. دولت ایران، از اساس قوانین توسعه را به رسمیت نمی شناسد و تلاش دارد که چهارچوب های حاکم بر حرکت کلی کشورها و ملت ها را به هم بریزد و طرحی نو در اندازد. طبیعی است که در این راه که یک راه انقلابی است، سختی ها و افت و خیزها بیشتر است و به سامان رسیدن کارها با دشواری های بیشتری همراه است. ضمن اینکه وقتی چارچوب ها تغییر کرد، معیارهای پیشرفت و پسرفت نیز تغییر می کنند و وضعیت کشورها را باید با ترازوهای دیگری سنجید نه با شاخصه هایی که موسساتی مانند صندوق بین المللی پول و لگاتوم ارایه می کنند.

مثلا در مورد داستان کشتی آزادی،  گرچه پیروز موقت این میدان ترکیه بود، ولی در دراز مدت مردمان جهان خواهند فهمید که چه کسانی بیشترین حمایت ها را از مردم مظلوم فلسطین انجام دادند و بیشترین هزینه ها را دادند. حتی اگر مردمان جهان هم در آینده نفهمند که می فهمند، هیچ چیز در پیشگاه خداوند مخفی نخواهد ماند. ضمن اینکه تا همین مرحله هم کیست که نداند که اگر ایران نبود، مقاومت مردم غزه به رهبری جبهه حماس همان روزهای اولیه شکسته می شد، و اساسا محاصره و مقاومتی نبود تا برسد به فرستادن کشتی آزادی.

خلاصه آنکه این عده معتقدند این ره که ما می رویم به ترکستان نیست و خوشا که این گونه نیست. و چه خوب شد که برخی در ایران بر سرکار نیامدند که اگر می آمدند این ره که ما می رفتیم به ترکستان بود.

راستی نظر شما چیست؟    

ارادتمند- مهدی نساجی- انگلستان

اشاره: مدتی تاخیر شد. دلیلی داشت. بماند برای بعد. می خواستم بازهم درباره انتخابات انگلستان بنویسم ولی از آن صرف نظر نمودم. باشد برای بعد. اینک نوشته ای نو، تقدیم دوستان.

«مصطفی،نور،هدی»

«مصطفی»، صورتی استخوانی داشت. چشمهایش کمی روشن، موهایش طلایی بودند. ظاهرش به یک مرد عرب نمی خورد. خصوصا این که قدش کوتاه و جثه اش لاغر بود. «نور»، ابروهایی پیوسته داشت، پهن و پر پشت. چشمانی سیاه و موهایی بلند. صورتی گندمی و کمی گوشتالو، اصلا نمی آمد که دختر مصطفی باشد. نور، شش ساله بود. «هدی»، صورتی سبزه، سری بی روسری، مویی صاف، سارافونی سیاه، دامنی کوتاه، جورابی بلند، کشفی مشکی و قدی کشیده داشت. هدی، همسر مصطفی و مادر نور بود. مصطفی  دانشجوی معماری، هدی نیز در همان کسوت و نور دخترکی دبستانی بود.

با خانواده مصطفی در منزل دوست خوبم مهدی گلزاده ( دانشجوی دکتری مدیریت دانش، دانشگاه شفیلد) آشنا شدم. بسیار مشتاق بودم که با مصطفی و هدی، به گفتگو بنشینم. فرصت مناسبی بود تا بدانم یک خانواده مصری، در مورد کشورشان، کشورمان و جهان چگونه می اندیشند. برای شروع سخن، علاقه خودم را به مصریان، ابراز داشتم. ابراز علاقه ام واقعی بود. چرا که نام مصر برای من با قاریان بزرگ آن دیار، کسانی چون، منشاوی، نعینع، مصطفی اسماعیل و عبدالباسط، عجین است. ضمن اینکه خاطره خوبی از یک جوان مصری که در هنگام حج با او آشنا شدم، دارم.

گفتگوی ما از فلسفه و معماری، کم کمک به دانشگاه الازهر کشیده شد. مصطفی می گفت که دانشگاه الازهر، یک دانشگاه جامع است که در آن از فیزیک و شیمی گرفته تا قرآن و فقه و حقوق تدریس می کنند. برایم جالب بود. این نکته را نمی دانستم. سخن بسیار گفتیم، بحث به خیلی جاها رفت، از جمله مسایل اجتماعی. برخی نکات این گفتگو را از زبان مصطفی، فهرست وار می گویم ( بدون اینکه نظرات مصطفی را رد و یا تایید کنم).

1-      مردم مصر، مردمانی دیندار و طرفدار اسلام هستند. گروه «اخوان المسلمین»، با سابقه ترین جریان اسلام گرای موجود در مصر است. دولت «حسنی مبارک» که سالها است در مصر حاکمیت مطلق دارد، به این گروه به صورت بسیار کنترل شده ای اجازه فعالیت می دهد.

2-      سیستم انتخابات مصر به گونه ای است که همیشه حسنی مبارک رییس جمهور منتخب خواهد بود. چرا که در قانون انتخابات مصر تبصره ای هست که اگر به تشخیص رییس جمهور، شرایط کشور «اضطراری» اعلام شود، تمامی کاندیداهای ریاست جمهوری، حذف شده و فقط رییس جمهور فعلی می تواند کاندیدا باشد. سالها است که با همین یک بند قانون، تمامی رقبای سیاسی حسنی مبارک حذف شده اند. حسنی مبارک هم اکنون بیش از هشتاد سال سن دارد. برای تغییر این وضعیت از طریق قانونی، فقط باید منتظر مرگ مبارک بود.

3-      مبارک، با همه بدی هایش از فرزندانش بهتر است. ما امیدی نداریم که اگر پس از مرگ مبارک، فرزندانش قدرت را به دست بگیرند، اوضاع بهتر شود. مبارک در مقایسه با فرزندانش، هم روشن فکر تر است و هم شرح صدر بیشتری دارد.

4-      مردم مصر، مردمانی فهیم هستند که نسبت به سرنوشت خود حساسند. با این حال شرایط به گونه ای است که توان حرکت ندارند. اگر تغییرات کوچکی ایجاد شود، ممکن است حرکتی عظیم در مصر اتفاق بیفتد.

5-      سوال: مردم مصر بیشتر به دنبال آزادی و دمکراسی هستند یا به دنبال برقراری حکومتی اسلامی در کشورشان؟ پاسخ: من تضادی بین اسلام و دمکراسی نمی بینم. اگر در مصر آزادی برقرار شود و نظامی مردم سالار بر سرکار بیاید، نتیجه انتخاب مردم چیزی جز یک حکومت دینی نخواهد بود. از این رو، در مصر، حرکت به سمت آزادی های مدنی و حرکت به سمت اسلام توامان خواهد بود.

6-      یکی از نقاط امید ما وجود « محمد البرادعی » است. او که یک دانشمند وسیاستمدار مصری است، در جهان شناخته شده است و یک شخصیت مقبول بین المللی است. قرار است که او کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری باشد. برای مبارک، کمی سخت است که نسبت به حضور البرادعی، اعلام حالت اضطراری کند. لذا امیدواریم که حضور البرادعی، برون رفتی از وضعیت موجود باشد.

7-      البته به دلیل محدود بودن فضای رسانه ای در مصر، بسیاری از مردم با البرادعی آشنایی ندارند. ما امیدواریم که او به واسطه جایگاه بین المللی ای که دارد و نیز به کمک مردم نخبه کشور، برای توده مردم نیز شناخته شود. گرچه البرادعی، خود یک مسلمان و طرفدار حضور دین در عرصه سیاست است، با این حال از جانب گروه مسلمانان بنیاد گرای مصر- یعنی همان جریان اخوان المسلمین- به شدت مورد انتقاد است. اخوان المسلمین سعی در به انزوا کشاندن البرادعی دارند. از آن سو هم حسنی مبارک تلاش می کند که البرادعی را به انزوا بکشاند. در حقیقت گرچه اخوان المسلمین و حسنی مبارک، مقابل یکدیگرند، ولی در مواجهه با جریان البرادعی، با هم متحدند.

8-      من طرز تفکر البرادعی را برای اداره جامعه می پسندم. معتقدم که مردم مصر هم در نهایت، انتخابشان کسی چون البرادعی خواهد بود. هر چند مجالی برای این انتخاب فعلا وجود ندارد. به نظر من مردم مصر بین مدل اسلامی البرادعی و مدل اسلامی اخوان المسلمین، مدل البرادعی را انتخاب خواهند کرد. مدلی ملایمتر، که بهتر می تواند با شرایط جهانی سازگار باشد.

9-      مردم مصر منتظر یک جرقه هستند. مردم مصر مردمان کمی نیستند. آنان می توانند.

10-   ما به مردم ایران غبطه می خوریم. مردمانی که انقلاب کرده اند و سالها است که روی پای خود ایستاده اند. مردمانی که سی سال است که در حال تمرین نوعی از دمکراسی که مطابق با وضعیت فرهنگی خودشان است، هستند.

11-   مردم مصر و بسیاری از مردمان جامعه عربی، از این که ایران در مقابل آمریکا ایستاده است خوشحال اند. ولی من گمان نمی کنم که مصریان و نیز سایر اعراب خودشان حاضر باشند در این زمینه هزینه ای بدهند. در حقیقت، توجه به نزاع بین ایران و آمریکا برای مصریان و سایر اعراب، همچون تماشای یک فیلم سینمایی جنگی است که می تواند خیلی لذت بخش باشد، هرچند کسی دلش نمی خواهد در این جنگ شرکت داشته باشد.

12-   من از جنبش سبز، خبری ندارم. من نمی توانم تفکیکی بین دولتها در دوران مختلف حاکمیت ایران قایل شوم. برای من یک نکته مهم است. ملت ایران انقلاب کرده است تا سرنوشت خودش را خودش به دست گیرد. ایران هنوز باید تلاش کند تا به یک مدل مطابق با شرایط خودش برسد.

13-   من ایران را پرچمدار اسلام در جهان امروز نمی دانم. به نظر من دیگر اعراب هم مانند من فکر می کنند . ما گمان می کنیم که برداشت ایران از اسلام، سطحی است. من ایران را نماد قدرت اسلام می دانم ولی نماد اندیشه اسلامی نمی دانم. ایران نماد قدرت اسلام است چون ایران یک کشور قدرتمند اقتصادی و نظامی است. ایران نفت فراوانی دارد.

14-   به نظرمن، مصر نمی تواند راهی را که ایران پیموده است طی کند و نباید هم این راه را طی کند. مصر با ایران فرق دارد و مدلی که در نهایت، مدل مطلوب اداره جامعه مصری است، مدلی منطبق با شرایط فرهنگی خودش است.

15-   سوال: فرض کنیم ایران به مدل مطلوب خودش رسید. مصر هم به مدل اسلامی مطلوب خودش رسید، و تمدن خود را ایجاد نمود؛ آیا این مدل های اسلامی در نهایت می توانند به طور مسالمت آمیز در جهان امروز با سایر فرهنگ ها هم زیستی داشته باشند؟ خصوصا، آیا این مدل ها می توانند با فرهنگ غرب، همزیستی کنند؟ پاسخ: به نظر من در کوتاه مدت آری، ولی در نهایت، اینگونه نخواهد بود و جنگ و نزاع بین این دو نوع تمدن ایجاد خواهد شد. 

16-   سوال: به چه دلیل گمان می کنی که میان تمدن های اسلامی و تمدن غرب درگیری ایجاد خواهد شد؟ پاسخ: به دو دلیل، یکی قرآن. اگر قرآن را بخوانیم، خواهیم فهمید که بین اسلام و کفر درگیری خواهد بود. دلیل دوم هم باور مسلمانان به ظهور «مهدی» است[1]. کسی که در آخر الزمان با کافران خواهد جنگید.

17-   سوال: آیا حاضری در جنگ احتمالی ای که معتقدی میان جامعه اسلامی و غرب در خواهد گرفت شرکت کنی؟ آری حاضرم. هر چند دوست ندارم درباره اتفاق ناخوشایندی که قرار است روی دهد، زیاد فکر کنم و صحبت کنم.

گفتگوی ما  طولانی بود. نکات بسیاری رد و بدل شد. آنچه گفتم گوشه ای از گفته ها بود. شب، تقریبا به نیمه رسیده بود. هوا بسیار سرد بود. شهر یخ زده شفیلد آرام و بی سر و صدا بود. مصطفی و نور و هدی، خدا حافظی کردند و  به خانه شان رفتند. من هم تنها، راهی خانه خودمان شدم. رخساره و ریحانه در ایران بودند.  

ارادتمند- مهدی- انگلستان- شفیلد- سی ام می 2010



[1] - تمامی مسلمانان به ظهور مهدی اعتقاد دارند. با این تفاوت که اهل سنت، معتقدند مهدی، از خاندان رسول است که هنوز زاده نشده. حالیا، شیعیان بر این اعتقادند که مهدی( عج) فرزند امام حسن عسگری (ع) است که در سال 255 هجری قمری زاده شده و تاکنون نیز به زندگی مبارک خود ادامه داده است.

باز هم انتخابات

دیشب ( پنچشنبه ۲۹  آوریل ) سومین و آخرین مناظره میان سه نامزد اصلی نخست وزیری بریتانیا٬ در شهر بیرمنگام برگزارشد. گردون بروان، نخست وزیر فعلی بریتانیا و رهبر حزب کارگر، دیوید کامرون رهبر حزب محافظه کار و نیک کلگ رهبر حزب لیبرال دمکرات، به مدت نود دقیقه بایکدیگر به چالش پرداختند. انتخابات سراسری در روز ششم می، پنجشنبه هفته آینده برگزار خواهد شد. این انتخابات یک انتخابات پارلمانی است و مردم هر منطقه به کاندیدای مورد نظر خود در همان منطقه به عنوان نماینده پارلمان رای خواهند داد. رهبر هر حزبی که در انتخابات دارای اکثریت شود، نخست وزیر آینده انگلیس خواهد بود. در حقیقت در انگلستان اصل تفکیک قوا، میان قوه مجریه و مقننه رعایت نمی شود. به این بیان که حزبی که در انتخابات پارلمانی دارای بیشترین کرسی شود، از میان اعضای پارلمان نخست وزیر و سایر وزرا را انتخاب می کند. بنابراین وزرا و شخص نخست وزیر هم عضو پارلمان هستند و هم اداره اجراییات کشور را به عهده دارند. موارد زیر در مورد مناظره های کاندیداها جالب توجه است.

1-      بسیاری، سه مناظره تلویزیونی انجام شده را «مناظره های تاریخی» نامیده اند. چرا که در طول تاریخ انتخابات انگلستان تاکنون هیج مناظره ای میان رهبران احزاب برگزار نشده است. دلیل عدم برگزاری مناظره این بوده که اساسا نخست وزیر، شخص اول مملکت نیست. مردم هم به نخست وزیر رای نمی دهند بلکه به نمایندگان محلی رای می دهند، لذا بی معنا است که برای کسی که می خواهد مثلا در شهر شفیلد رای دهد، به مناظره انتخاباتی کسانی گوش بدهد که نمایندگان شهر های دیگری هستند. در مقابل نیز گروهی استدلال کرده اند که گرچه مردم به افراد رای می دهند ولی این افراد، سیاست های تدوین شده توسط حزب را پی می گیرند و لذا شنیدن دیدگاههای احزاب از زبان سران احزاب ضروری است. به هر حال پس از سالها چالش بین این دو دیدگاه، نهایتا احزاب توافق کردند که بایکدیگر به مناظره های تلویزیونی بپردازند. مناظره هایی که تبدیل به پربیننده ترین برنامه های تلویزیونی شدند.

2-      مناظره اول را شبکه آی تی وی برگزار کرد. نه میلیون نفر این مناظره را تماشا کردند. مناظره دوم توسط شبکه اسکای و سومین مناظره توسط شبکه بی بی سی برگزار شد.

3-      نمایندگان احزاب، برای مدت نسبتا طولانی ای به تدوین قوانین مناظره پرداختند و پس از رفت و برگشت های زیاد، به توافق نهایی دست یافتند.

4-      مدت زمان مناظره  دیشب حدود نود دقیقه بود. هر کدام از سه نماینده فرصت داشتند تنها یک دقیقه صحبت کنند و پس از پایان زمان، نفر بعد بلافاصله شروع به صحبت می کرد و این روند به صورت چرخشی مرتب تکرار می شد.

5-      مناظره از ریتم بسیار سریعی برخوردار بود و از تعارفات و الفاظ اضافی به شدت پرهیز می شد. دقت کنید که در هر دور، هر نماینده فقط یک دقیقه وقت صحبت داشت و باید یک موضوع را در یک دقیقه مطرح و جمع بندی می کرد.

6-      هر سه نماینده اذعان کردند که برا ی برگزاری مناظره ها مدت ها تمرین کرده اند.

7-      مجری مناظره شخصی سالخورده و با شخصیتی بسیار محکم بود. او هر سه کاندیدا را بدون استفاده از الفاظ احترام آمیز و صرفا با نام و نام خانوادگی و گهگاه فقط با اسم کوچک صدا می کرد. لحن کلام مجری «تحکم آمیز» بود.

8-      گردون بروان و دیوید کامرون، تقریبا در هیچ موردی از یک دقیقه خود تجاوز نکردند. گرچه نیک کلگ در چند مورد از وقت عبور کرد که کلامش توسط مجری قطع شد. شاید این به خاطر کم تجربگی نیک کلگ بود که نمی توانست در یک دقیقه نکته ای را مطرح و جمع بندی کند.

9-      موضوع مناظره دیشب مسایل اقتصادی بود. موضوعاتی از قبیل، نحوه کنترل بانکها، فرمول های جدید مالیاتی، چگونگی کاهش هزینه های عمومی، وضعیت مهاجرین جویای کار، هزینه مدارس و ....

10-   گردون بروان، نماینده حزب کارگر، که سیزده سال است که دارای اکثریت در مجلس است، تلاش می کرد که مردم را متقاعد کند که حزب او می داند چگونه با بحران اقتصادی جهانی مواجه شود، همانطور که تا کنون توانسته است بحران را کنترل کند، حال آنکه رای دادن به دو حزب دیگر، یک ریسک بزرگ است که آینده نامعلومی را رقم خواهد زد

11-   دیوید کامرون، نماینده دومین حزب مهم بریتانیا، تلاشش بر این بود که مخاطبان را متقاعد کند که حزب کارگر هر چه در توان داشته انجام داده و کاربیشتری نمی تواند بکند. مردم باید به حزب او- حزب محافظه کار- رای دهند تا شاهد روزهای بهتر باشند.

12-   نیک کلگ، که نماینده حزب اقلیت است، روی این موضوع متمرکز شده بود که هر دو حزب رقیب، سالها است که به ترتیب دارای اکثریت در مجلس شده اند، چرا مردم حزب او را تجربه نمی کنند تا راهی نو در پیش روی بریتانیا قرار دهد.

 

13-   چهره فیزیکی شهر، هنوز تحت تاثیر رقابت های انتخاباتی قرار نگرفته است. هیچ عکس و پوستری در هیچ جای شهر نصب نشده است. تنها برگه های کوچکی در داخل خانه ها انداخته شده است.

14-   نتایج نظر سنجی ای که بعد از مناظره انجام شد، نشان می دهد که دیوید کامرون، نماینده حزب محافظه کار از دو رقیب خود پیش است. حزب لیبرال دمکرات هم در مقام دوم است.

15-   حزب کارگر تا کنون سه دوره حایز اکثریت در مجلس بوده است و بسیاری معتقدند که این حزب به خوبی توانسته است در شرایط گوناگون، اقتصاد بریتانیا را رهبری کند. شاید تنها دلیل افت جایگاه حزب کارگر، طولانی شدن ریاست این حزب و بحران اقتصادی جهانی باشد. برخی معتقدند که گردون براون نه تنها در پیش آمدن بحران اقتصادی جهانی مقصر نیست- وقتی او سه سال پیش ریاست را به عهده گرفت بحران تقریبا آغاز شده بود – بلکه او توانسته است ضررهای این بحران را به حداقل برساند. با این حال بحران اقتصادی جهانی، باید از میان سیاستمداران نیز قربانی بگیرد و برای کشور بریتانیا، این قربانی کسی نیست جز حزب کارگر و در راس آن گوردون براون نخست وزیر.  

پیرزن خرفت،گاف انتخاباتی گردون براون

در میان تمامی خبرهای مربوط به انتخابات بریتانیا٬ یک نکته حاشیه ای هم جالب توجه است.

دو روز پیش، روز چهارشنبه ۲۸ آوریل، گردون براون برای یک نطق انتخاباتی به یکی از شهرهای نسبتا کوچک انگلیس می رود. خانم دافی که در حوالی محل نطق انتخاباتی مشغول قدم زدن بوده متوجه می شود که آقای نخست وزیر به شهر آنها آمده است. او ترجیح می دهد به جای قدم زدن، در جلسه مورد نظر شرکت کند و سوالاتی بپرسد. از بخت خوب خانم دافی، نوبت به او هم می رسد و او جناب نخست وزیر را سوال پیچ می کند. گردون براون نیز با اینکه از سوالات این پیرزن کلافه می شود، سعی می کند با احترام به سوالات او جواب دهد. جلسه پایان می یابد و گردون براون پس از تشکر از حضار و خصوصا سوال کنندگان، مکان جلسه را ترک نموده به سمت ماشین خود می رود. در طول راه هم به چند سوال خبرنگاران جواب داده داخل ماشین خود می شود.

آقای نخست وزیر که کاملا خسته شده است، در داخل ماشین با مدیر برنامه خود به درد دل می پردازد و می گوید: « واقعا فاجعه بود. پیرزن خرفت، از همه چیز سوال کرد، راستی برگزاری این جلسه ایده کدام یک از مشاوران بود؟». جناب گردون براون غافل از این بوده که میکروفون شبکه جهانی اسکای که در داخل ماشین تعبیه شده هنوز روشن است و صدای او پخش می شود. شبکه اسکای هم که سوژه به دست آورده، بلافاصله گفته های گردون براون را به شکل گسترده ای مخابره می کند واین می شود یک ماجرای تازه برای جناب نخست وزیر.

خبر به گوش خانم دافی می رسد. خانم دافی که خود از طرفداران حزب کارگر است بسیار ناراحت می شود. خبرنگار از خانم دافی می پرسد که نظرش را جع به گفته گردون براون چیست. او می گوید «من فقط می خواهم بدانم سوالات من چه اشکالی داشتند که او مرا خرفت نامیده است. اینها سوالات بسیاری از مردم است.»

گردون براون که موقعیت خود و حزب کارگر را به شدت در خطر می بیند، به جای تکذیب خبر، تصمیم به عذرخواهی می گیرد. او فقط چند ساعت پس از واقعه، تلفنی با خانم دافی تماس گرفته و از او عذرخواهی می کند. این گفتگوی تلفنی به صورت زنده از شبکه های رادیویی پخش می شود. او سپس یک عذرخواهی کتبی نیز نوشته و منتشر می سازد. با این حال، مشاوران آقای نخست وزیر به این نتیجه می رسند که این مقدار عذرخواهی کافی نیست و گردون براون قبل از برگزاری آخرین مناظره باید حضوری عذرخواهی کند. به همین خاطر گردون براون، در بحبوحه رقابت های انتخاباتی، در همان روز مجددا به شهر مورد نظر باز گشته، به منزل خانم دافی رفته و به مدت چهل دقیقه از خانم دافی دلجویی می کند.

دو حزب رقیب ابتدا تصمیم می گیرند که این موضوع را دستاویزی برای حمله به گردون براون قرار دهند. ولی مشاوران آنها به این نتیجه می رسند که با توجه به عذرخواهی های مکرر گردون براون، پرداختن بیش از حد به موضوع، نه تنها موقعیت گردون براون را تضعیف نمی کند، بلکه موجب تقویت او هم می شود. این است که هر دو حزب رقیب اعلام می کنند که در مناظره روز پنجشنبه، به مساله خانم دافی اشاره ای نخواهند کرد.

حزب کارگر نیز در آخرین مرحله از حل وفصل داستان خانم دافی اعلام می کند که آقای نخست وزیر، در آخرین مناظره تلویزیونی، بار دیگر عذرخوهی خواهد کرد. بر همین اساس گردون براون، زیرکانه عذرخواهی خود را در ابتدای مناظره دیشب اینگونه بیان کرد:

« همه می دانند که این کار ( مسوولیت نخست وزیری) کاری بسیار سنگین است. من هم مدعی نیستم که ازعهده همه چیز به خوبی برمی آیم، مانند اشتباهی که دیروز اتفاق افتاد( اشاره به قضیه خانم دافی) با این حال من مدعی هستم که می دانم که چگونه اقتصاد را می توان، چه در روزهای بد و چه در روزهای خوب، به درستی  مدیریت نمود.» فراموش نکنیم که گردون براون پیش از سمت نخست وزیری ، ده سال وزیر دارایی بریتانیا بوده است.

با همه این احوال برخی معتقدند که داستان خانم دافی یک سناریوی از پیش طراحی شده و یک شگرد تبلیغاتی از سوی حزب کارگر بوده. چرا که مردم به طور کلی کسانی را که مرتکب اشتباهی می شوند و سپس شجاعانه عذرخواهی می کنند را  به دیگران ترجیح می دهند. حزب کارگر هم شگردی  طراحی کرده تا بلکه در این اوضاع  وانفسای حزب، راهی برای پیروزی بیابد.

به هر حال قضیه هر چه هست، مهم این است که در این میان هیچ چیز تکذیب نشد. هر چند شاید همه چیز از اساس کذب باشد.

ارادتمند- مهدی – انگلستان- شفیلد- سی ام آوریل ۲۰۱۰

  

 

زمین ما، هوایی شده است

چهارشنبه، چهارده آوریل

وب سایت های خبری: آتشفشان «ای جاف جالا جو کول» (Eyjafjallajoekull)  در جزیره ایسلند، در آقیانوس آتلانتیک شمالی، واقع در شمال غربی انگلستان فوران کرده است. خبر چندان جذابیتی ندارد.

پنجشنبه، پانزده آوریل

وب سایت های خبری: به دلیل گسترش خاکستر آتشفشان ایسلند در آسمان، پروازهای بریتانیا لغو شده است. به آسمان نگاه می کنم، چیزی معلوم نیست. پس این خاکسترها کجایند؟

جمعه، شانزده آوریل

خبر: تمامی فرودگاههای بریتانیا بسته است. آسمان بخش هایی از اروپا هم خاکستری شده است. آنها هم پروازهای خود را لغو کرده اند. کمی نگران می شوم. همسرم و دخترم در ایران هستند، آنها قرار است روز یکشنبه به انگلستان باز گردند. اخبار را با دقت بیشتری پی گیری می کنم.

شنبه، هفده آوریل

بخش های بیشتری از اروپا خاکستری می شوند، آتشفشان ایسلند، قسمتهایی از روسیه را هم تحت تاثیر قرار می دهد. فرودگاه ها هم چنان بسته اند. بسیاری از مسافران در فرودگاههای اروپا و بریتانیا، سرگردان اند. برای چند ساعت، وضعیت در اسکاتلند، در شمال انگلستان،عادی می شود. چند پرواز محدود انجام می شود. کارشناسان امیدوار می شوند. ولی دوباره جهت باد عوض می شود، مجددا پرواز در اسکاتلند هم ممنوع می شود. نگرانی های من بیشتر می شود. رخساره و ریحانه حداکثر تا روز نوزده آوریل باید از ایران خارج شوند. در غیر این صورت، پاسپورت آنها منقضی شده، اجازه خروج از کشور را تا صدور مجدد پاسپورت نخواهند داشت. ولی گذرنامه مجدد هم صادر نخواهد شد، چون اذن شوهر لازم است. من هم که در انگلستان هستم. مگر آنکه به لندن بروم و در سفارت اجازه رسمی بدهم. ولی من که شناسنامه ندارم. باید شناسنامه را از ایران بفرستند. اما پست هوایی که تعطیل است. شاید پدر، بتواند از طرف من وکالتا اذن بدهد، ولی او که در آلمان مانده است. او هم منتظر اجازه پرواز است. قضیه پیچیده می شود. نتیجه این که اگر پرواز، فردا یا حداکثر پس فردا انجام نشود، تا مدتها ریحانه ورخساره به انگلستان نخواهند آمد. این یعنی ریحانه برای مدتی مدرسه نمی رود. رخساره هم به جهت دانشگاه مشکل پیدا خواهد کرد. ظاهرا من هم باید کماکان تخم و مرغ تن ماهی میل کنم. دلتنگی ها هم که فعلا به کنار. پس باید پرواز انجام بشود.

شرکت های هواپیمایی اعلام می کنند که روزانه دویست میلیون دلار، معادل دویست میلیارد تومان خسارت می بینند. آمبولانس هوایی از کار افتاده است. شرکت های تولید میوه، نمی توانند محصولاتشان را به اروپا بفرستند. یک شرکت برزیلی اعلام کرده است که باور نمی کند که به این سادگی ورشکست شده است. بسیاری از مناسبات تجاری به هم خورده است. صنعت توریسم زمین گیر شده است. خبرگزاری ها اعلام می کنند که بحران پروازی موجود، از بحران یازده سپتامبر هم خسارت بارتر است.

یکشنبه هجدهم آوریل

پروازها باز هم انجام نمی شوند. همسر و دختر من هم در ایران ماندنی می شوند. تا کنون قریب به هفتاد هزار پرواز لغو شده است. تنها۱۵۰۰۰۰ انگلیسی در سراسر جهان سرگردان و منتظر بازگشت به کشورشان هستند. سران کشورها از طریق ویدیو کنفرانس با یکدیگر برای پیدا کردن راه حل گفتگو می کنند. برخی شرکت های هواپیمایی آزمایشهایی را انجام می دهند تا مقامات را متقاعد کنند که پرواز خطری ندارد. مقامات مسوول، توجیهات آنها را نمی پذیرند. انگلستان به دلیل جزیره بودن از همه بیشتر خسارت می بیند. نیروی دریایی انگلیس وارد عمل می شود. سه کشتی بزرگ نیروی دریایی به اسپانیا می روند تا حداقل گروهی از مسافران را از طریق دریا بازگردانند.

دوشنبه نوزدهم آوریل

مدارس انگلیس بعد از تعطیلات عید پاک، مجددا شروع به کار می کنند. میزان قابل توجهی از دانش آموزان و معلمان در مدارس حضور پیدا نمی کنند. یکی از آنها ریحانه، دختر من است. پدرم کماکان در آلمان منتظر باز شدن فرودگاه ها است. در اواخر شب، اعلام می شود که آتشفشان اندکی فروکش کرده است. احتمالا فردا، چند پرواز از اسکاتلند انجام خواهد شد. مسافران زیادی در چین و کانادا و استرالیا، سرگردانند. استرالیا مسافران اروپایی را تا نزدیک ترین مکان ممکن می آورد و سپس مسافران به هر طریق ممکن خود را به کشورهای خود می رسانند. دامنه خاکستر، از شرق به روسیه و از غرب به کانادا کشیده می شود. میلیونها کیلومتر مربع از آسمان کشورها، زیر پوشش خاکستر است. دهها کشور درگیر بحران شده اند. به آسمان نگاه می کنم. چیزی معلوم نیست. حیرت آور است.

و همه این گرفتاریها زیر سرِ زمین ما است. انگار زمین ما هوایی شده است.

ظاهرا سنگ های گداخته درون اعماق زمین، هوای هوا به سرشان زده است. از کیلومترها درون زمین راه افتاده اند و از گوشه ای در جزیره ای دور افتاده سر برآورده اند. به همین هم راضی نشده اند، هوس آسمان کرده اند. آنهم نه آسمان دم دست، بلکه کیلومتر ها بالاتر،آن بالا بالاها، بالاتر از ابرها.

ای زمین ما!

تو را چه شده است؟ تو را با آسمان ها چکار؟ گرد و خاک کرده ای؟ آشوبه راه انداخته ای؟ مبارز می طلبی؟ این چه بساطی است که به پا کرده ای؟ همین چند ساله پیش بود که از ته دریا کرشمه ای کردی و جنبکی خوردی  و موج بر موج سوار کردی و سونامی به راه انداختی. یادت هست که صدها هزار نفر را به کام مرگ بردی و بعد از آن، وقتی همه چیز آرام شد، جسد هایشان را یکی یکی در درونت جا دادی؟

ای زمین ما!

لرزیدن هایت هم بی دردسر نیستند. در زلزله بم که شاهکار کردی. ظرف چند لحظه، فقط چند لحظه، چهل هزار نفر را جسد بی جان نمودی. آخرین لرزشت هم که دیگر بی سابقه بود. همین دو سه ماه پیش،دویست و چهل هزار آفریقایی گرسنه و بیچاره را با دوسه دقیقه جنب و جوشت، ناکار نمودی. دسته گل های این گوشه و آن گوشه ات هم که گهگاه خبرش می رسد، به کنار.  

ای زمین ما!

همه این ها کم بود، حال، هوس آسمان کرده ای؟ پاره هایت را به آسمان می فرستی که چه شود؟ بشر، سالها تلاش کرده و با رنج و زحمت، در طول بیش از یکصد سال، با بکارگیری تجربه قرنها، هواپیما ساخته به آسمان فرستاده. تو از راه نیامده، عمق آسمان را نشانه می روی؟ روی زمین، روی مردمان را کم به زمین نزدی، حال در آسمان رو کم کنی راه انداخته ای و هواپیماهای غول پیکر ما را زمین گیر می کنی؟ نخیر! واقعا هوایی شده ای. نکند هوس کرات دیگر هم در سر داری؟  

 .....

نه! تو هوایی نشده ای!

این هوای ما است که هوا را خراب کرده است. تو جز به امر پروردگارت نمی جنبی. لرزشت، غرشت، شکستنت، آرامشت همه به دست او است. این ماییم که گوش به حرف نمی دهیم. پروردگارمان به ما می گوید که روی زمین با تکبر راه نرویم، گوش ما بدهکار نیست (اسرا؛ 37)، به ما می گوید که هر چقدر هم که پا محکم بکوبیم، زمین را شکاف نخواهیم داد،  گوش ما بدهکار نیست( همان). برای ما داستان ابرهه و ذرات ریز و گدازه ها را می گوید،  گوش ما بدهکار نیست ( سوره فیل). از جنود آشکار و نهانش، در آسمان و زمین می گوید،  گوش ما بدهکار نیست(فتح، 4). او به ما می گوید که هر چه در آسمان و زمین است تسبیح او می گویند و ما را به بندگی دعوت می کند، گوش ما بدهکار نیست ( اسراء،44). از بلاهای ریز و درشت که از سر نااهلی ما گریبانمان را می گیرد می گوید، گوش ما بدهکار نیست( بقره 204).

ای زمین ما!

تو هوایی نشده ای!

این ما ییم که هوای هوا داریم. این ماییم که به ابزارهایمان غره شده ایم و ناگهان، توبه آسمان می روی و با ما تحدی می کنی. انگار هرچه مدرن تر می شویم، نیازمند تر می شویم. شاید تو در گذشته ها هم گدازه هایت را به آسمان فرستاده ای، ولی آن روزها ما را با آسمان کاری نبود، جز نگاه به آن و دعا برای خیر. حال ما، در دنیای مدرنمان، همچون راننده ای است که با سرعت سرسام آوری، در حرکت است، او گرچه تند می رود، خیلی تند، خیلی خیلی تند، ولی هرچه بر سرعتش می افزاید، شکننده تر می شود، کافی است وقتی با سرعت صدو شصت هفتاد کیلومتر می رود، سگ ولگردی، شغالی، بوته خشکی، مقابلش بیاید و او با اندک پیچش فرمان، راهی دره ها شود. حال آنکه اگر سرعتش کم بود، اتفاقی نمی افتاد. انگار سرعت پیشرفت ما هرچه بیشتر می شود، شکننده تر می شویم. چهار روز است که قسمتی از آسمان برای ما ممنوع شده است. میلیاردها خسارت به بار آمده است.

ای زمین!

ظاهرا قرار است که آرام شوی و ما را دوباره به حال خود واگذاری. تو را سپاس  که به اذن پرودگارت با ما مهربانی. قیامت کردنت را برای قیامت گذاشته ای،  هرچند هر  از گاهی، ناز شصتی نشانمان می دهی. ای زمین ما! ببخشید! انگار، «ما» هوایی شده ایم.

 والسلام- مهدی- انگلستان- شفیلد- بیستم آوریل 2010

 

اشاره:

صمصام، پسرخاله من است. جوانی که در جستجوی راه است، مثل همه ما. دچار سرگردانی می شود، مثل همه ما. افتان و خیزان می رود، مثل همه ما. گاهی شاد است و گاه غمگین، مثل همه ما. گهگاه پیروز و است گاهگاه شکست خورده، مثل همه ما. او تلاش می کند، مثل بعضی از ما. او وارد مقطع جدیدی در زندگی شده است، مثل بعضی از ما. این نامه برای او است. هر چند سرگشاده است.   

بسم الله الرحمن الرحیم

ذره ذره ها

صمصام عزیز!

بالاخره پس از افت خیز بسیار، توهم در اول فروردین ماه امسال، شریک زندگی ات را برگزیدی. ضمنا توفیق یافتی با همسرت برای زیارت امام حسین علیه السلام،  به کربلا بروی. این هر دو نیکویی را در ابتدای سال نو، بر تو از صمیم قلب تبریک می گویم. سالی که نکوست از بهارش پیدا است. رسول خدا می فرماید به نیکی فال زنید، به امید آنکه به آن دست یابید. آغاز تو نیک است. انجامش نیز نیک باد.

صمصام عزیز!

چه زود گذشت، آن چند سال پیش که با هم نشستیم و تو از سردرگمی هایت درباره آینده گفتی، سوال کردی و جواب خواستی. پیشنهاد من آن بود که درس رها شده ات را از سرگیری. قرار شد هم درس ناتمامت را به پایان برسانی وهم به کاری مشغول شوی تا هزینه های درس و زندگی را بپردازی. تو مردد بودی که آیا این کار شدنی است یا نه. اندکی نا امید بودی که دیگر دیر شده است و مشکلات،  فرصت ها از تو ربوده است. هم سن و سالهای تو دانشگاه رفته اند و تو تازه می خواستی دبیرستان نیمه کاره را دوباره از سر گیری. تلاش من آن بود که امیدوارت کنم که دیر نشده است.

خوشحالم که امروز شاهد موفقیت های تو هستم. درس مدرسه زود تمام شد. وارد دوره های تخصصی کامپیوتر شدی و از عهده آنها هم به خوبی برآمدی. تو که ابتدای کارت صرفا یک تایپیست بودی، با صبر و حوصله، آرام آرام پیش رفتی و امروز در امور فنی سخت افزار و نرم افزار، در حد خودت متخصص شده ای. در کنار همه اینها، کم کم عشق و علاقه ات به حفظ و فهم قرآن بیشتر شد. یادم می آید آن روز که من به انگلستان آمدم، تو هفت جزء قرآن را حفظ  بودی. نمی دانم امروز به چند جزء رسیده ای. به حالت غبطه می خورم.

صمصام عزیز!

خوشحالم که تو از آن دسته کسانی نبودی که موفقیت را یک شبه بخواهی. و خودت دیدی که راههای ترقی، پله پله طی می شوند. اساسا، لطفش به این است که انسان افتان و خیزان، اما خرامان، آهسته و کم کمک راه را طی کند تا بسیاری چیزها را تجربه کند. نقاط ضعف وقوتش را بشناسد، به در و دیوار بخورد و آبدیده شود. بسیار خوشحالم که از این پس می توانم، زندگی تو را که با کمترین امکانات و در شرایطی سخت، توانستی بسیار به دست آوری، برای دیگران مثال بزنم. هر چند تو راه درازی در پیش داری و پله های بسیاری باقیمانده است.

صمصام عزیز!

زندگی پر است از، ذره ذره ها و نکته نکته ها.  چه در مادیاتش و چه در معنویاتش. در مادیاتش را تجربه کرده ای. معنویاتش هم همین گونه است. خداوند راه بهشت را، راهی قدم به قدم و ذره ذره قرار داده است. به ما می گوید که روزی چند دقیقه نماز بخوانیم. فقط چند دقیقه، ولی هر روز. از ما خواسته است که به احکام جزیی دین که ظاهرا خیلی پیش پا افتاده اند عمل کنیم. غذا که می خوریم، یک بسم الله کوچک بگوییم. آب  را جرعه جرعه بنوشیم. هر گاه یادمان افتاد چند صلوات بفرستیم. به اطرافیانمان لبخند کوتاه بزنیم. نظم و ترتیب در کارها داشته باشیم. هر چند کم، ولی مداوم صدقه بدهیم، از گناه های کوچک بپرهیزیم و ثواب های کوچک برداریم و ... .  

صمصام عزیز!

بزرگان با انجام همین کارهای کوچک بزرگ شده اند. صبر بر کارهای کوچک است که انسان را  بزرگ و بزرگوار می کند. قرار نیست در مسیر سیر الی الله اتفاق خاص و غیره منتظره ای بیفتد. راه بندگی خدا درهمین زندگی روزانه ما طی می شود. با همان کارهای به ظاهر کوچک که نمونه هایی از آن را مثال زدم. برای رسیدن به لقای الهی ، نوری از آسمان برای ما نخواهد آمد. به دنبال عارف و مرشد هم نباید باشیم. از غیب هم به  ما خبر نخواهند داد. درگوشی هم چیزی به ما نخواهند گفت. منتظر الهام و وحی و خواب و فال و پیش گو و این قبیل چیزها هم نباید بود. خیلی ساده، فقط باید دقت هایمان را از دست ندهیم. شب و روزمان عرفی نشود و درچارچوبی که دین مشخص کرده است آرام آرام پیش برویم.

صمصام عزیز!

یادم می آید روزی یکی از استادانمان در قم، به جوانی که تازه داماد بود و نصیحتی طلب می کرد، توصیه ای فرمود. برای من جالب بود، تو هم آن را بدان. نصیحت ایشان این بود که مبادا در زندگیتان عرفی شوید. به هر کار کوچکی که می کنید، فکر کنید. ببینید آیا همان کار را بهتر ازآن نیز می شود انجام داد؟ هر عمل را صرفا به همان روشی که دیگران انجام می دهند، انجام ندهید. ایشان مثالی می زد، می گفت مثلا همین غذا خوردن، اگر کمی فکر کنیم، می بینیم دهها نکته است که ما رعایت نمی کنیم. می گویند مرحوم علامه کرباسچی، برای مدتها در کلاس های اخلاقش در مدرسه علوی، صرفا از آداب غذا خوردن سخن می گفت. اگر به کارهای دیگرمان هم کمی فکر کنیم، خواهیم دید که چه دقت هایی هست که ما انجام نمی دهیم. در زندگی زناشویی هم داستان از همین قرار است. 

صمصام عزیز!

هر آینه،غافل نباشیم که شیطان، همتش بر آن است که راه بندگی را دور و دراز نشان دهد و ما را از ذره ذره ها مایوس کند. یعنی همین که کارها ذره ذره پیش می رود، دستاویزی می شود برای او تا ما را نا امید کند و به بیراهه ها بکشاند. هر چند او خودش برای گمراه کردن ما ذره ذره پیش می آید.ما هم باید با همان روش به سراغ او برویم. ما نمی توانیم او را یک شبه زمین بزنیم. باید ذره ذره  با او بجنگیم. و بدان که  در این جنگ ذره ای، پیروزی از آن صابران است: ان الله مع الصابرین

صمصام عزیز!

زندگی، استقامت برای  ذره ذره ها است.

 به مدد محمد و آل محمد(ص)

 

به همسر محترمت تبریک های صمیمانه من را تقدیم بدار.

ارادتمند- مهدی – انگلستان – نهم آوریل 2010

 

نان و پنیر

دوستان سلام،

از مجموعه « قصه های من» داستانی نوشته ام با نام «نان و پنیر». «نان و پنیر» قصه خانواده ای است که دچار "فقر پنهان" اند. فقری که خود نیز کم وبیش از آن بی خبرند. داستان را به برخی دوستان دادم تا بخوانند و پیش از انتشار، نظراتشان را بدانم. آنان مشفقانه توصیه کردند که «نان و پنیر» گرچه قصه ای پر غصه است ولی آن را برای خودم نگه دارم. چرا که این روزها از هر نوشته ای برداشت سیاسی می شود و از آنجا که در این چند وقت، میزان مصرف "حجت" ها بسیار زیاد شده است، "حجت ها تمام" شده اند و آقایان در موارد لازم برای حمله به طرف مقابل از مواد "مشابه" استفاده می کنند که کمی خطرناک است. به هرحال ما هم به توصیه دوستان عمل می کنیم و نوشته یمان را ترشی می اندازیم تا اگر از نوشتن خیری نبردیم، یک باب مغازه باز کنیم و انواع و اقسام ترشی ها را که ممکن است درست کنیم، به خلق الله بفروشیم و بی کار نباشیم.

اما برای آنکه دل خودمان هم زیاد نسوزد- چرا که وقت زیادی برای نوشتن این داستان صرف کردیم- چند سطری از ابتدای داستان را می آوریم، شاید شما بقیه داستان را حدس زدید!

 ...مهری چادرش را سر کرد و رفت جلوی در. او تقریبا مطمئن بود که چه کسی پشت در است. مهری که بعد از چهل سال چادر سر کردن، هنوز هم بلد نیست چطوری خودش را جمع و جور کند، بالاخره به هر زحمتی بود سر و ضعش را مرتب کرد و در را باز کرد:

-          «سلام حاج آقا.»

-          «سلام علیکم حاج خانوم. خوب هستین؟»

-          «خدا را شکر حاج آقا. بفرمایین تو.»

مهری که می دانست حاج آقا برای چی آمده، جواب های آماده را پشت سر هم ردیف کرد و هرجوری بود، قضیه را فیصله داد و درب را بدست. صورت سرخ شده و خیس عرقش را با گوشه چادرش پاک کرد و سپس آهی کشید و چادرش را مچاله کرد و انداخت روی مبل. رفت سمت یخچال تا کمی آب بردارد که منصور، سرش را بالا آورد و نگاهی به مهری انداخت و گفت: «کی بود؟» مهری که از سوال منصور، عصبانی تر شد، رو به منصور کرد و طلبکارانه گفت:

-          « یعنی تو نمی دونی کی بود؟»

-          « نه، ولی خب احتمال می دم.»

مهری که دیگر خونش به جوش آمده بود، ضربه آخر را زد و گفت: « غیرتم غیرت مردای قدیم.» منصور از خجالت گوش هایش سرخ شد و سرش را انداخت پایین. او به بهانه روزنامه خواندن، رفت داخل روزنامه و.....

 ارادتمند- مهدی- انگلستان – شفیلد- ۱۷ مارس ۲۰۱۰

 امید وارم سال نو، بر همگان "عید" باشد؛ که امیر مومنان فرمود، «آن روز که از گناهان رستیم و به خدا پیوستیم، آن روز، عید ما است» و گرنه صرف تغییر موقعیت خورشید و زمین، دردی از کسی دوا نمی کند.

هر روزتان نوروز و نورزتان «عید» باد

 

من و حسن

ساعت یک بعد از ظهر بود. "حسن" را در اطراف دانشگاه دیدم. او مرا خوب نمی شناسد ولی من او را با واسطه می شناسم. حسن٬ جوان خوش برخوردی است که با بسیاری سلام و علیک دارد. از شیعیان عربستان سعودی است که با بورسیه دولت، همچون هزاران سعودی دیگر، در قالب طرح ویژه ملک عبدالله، به انگلستان آمده تا به تحصیلات عالیه بپردازد. ظاهرا پول هنگفت حاصل از فروش نفت در چند سال اخیر، از عوامل اصلی اجرای چنین طرحی بوده است. حسن، دانشجوی رشته برق، شاخه کنترل است. با حسن٬ گفتگوی کوتاهی انجام می دهم. از آنجا که شیعه است٬ مطمئن هستم که نسبت به مسایل ایران حساس است. با او دوست می شوم و بحث را به مسایل ایران می کشم. از او درباره دیدگاهش در مورد رویدادهای پس از انتخابات ایران می پرسم. او نگاهی به دور و بر می اندازد و می گوید که ترجیح می دهد در مکان خصوصی تری به بحث بپردازد. من هم فرصت را غنیمت می شمرم تا فضا را برای بحث جدی تری آماده کنم. با هم قرار می گذاریم که همدیگر را ساعت چهار و ربع بعد از ظهر همان روز، در یکی از اتاق های مطالعه کتابخانه دانشگاه ملاقات کنیم و به گفتگو بپردازیم.

ساعت چهار و ربع سر قرار می روم.کمی خواب آلودم. در اتاق، پشت میز می نشینیم و درب را می بندیم و گفتگو را آغاز می کنیم.

حسن٬ ابتدا می گوید که چون شیعه است٬ دوست ندارد در مورد مسایل سیاسی اجتماعی، در مکان های عمومی سخن بگوید. مبادا که سایر سعودی ها که تعدادشان در دانشگاه زیاد است٬ روی او حساس شوند.البته دولت عربستان می داند که حسن و بسیاری دیگر از افرادی که بورسیه شده اند، شیعه اند، چرا که از منطقه شیعه نشین آمده اند، ولی با این حال وی ترجیح می دهد روی این مساله چندان حساسیت ایجاد نکند. لذا از این بابت که خواسته است در فضای خصوصی صحبت کند٬ عذر خواهی می کند. حسن بیست ساله است.

حسن٬ با اعتماد به نفس بالایی شروع به سخن گفتن می کند. من هم در نقش یک مصاحبه کننده وارد می شوم و تلاش می کنم که با پرسشهای کوتاه مجال صحبت را به او بسپارم. او ازاینکه کسی که پانزده سال بزرگتر ازاوست،از او دعوت کرده که با وی به گفتگو بنشیند احساس رضایت و غرور می کند. خصوصا اینکه طرف مقابل٬ یک دانشجوی فلسفه است و خیلی کم حرف می زند و صرفا در چشمان او نگاه می کند و بادقت به حرف هایش گوش می دهد. حسن به وجد آمده است و دوست دارد هرچه در چنته دارد بیرون بریزد. بحث را کاملا جدی تلقی می کند و کاغذ و قلمی هم در مقابلش می گذارد تا مطالب را یادداشت کند. بسیار علاقه مندم که مسایل را از زاویه دید یک جوان شیعه عربستان نگاه کنم. این است که کمتر حرف می زنم و روال بحث را به او می سپارم. به او می گویم که از هر کجا که می خواهی آغاز کن. او ترجیح می دهد از انقلاب 1979 ایران٬ یا همان انقلاب 57 سخن را آغاز کند. خلاصه ای از این گفتگوی دوساعته را می خوانید.

پیش درآمد: قبل از ارایه نظرات حسن، به سه نکته اشاره می کنم:

الف: دیدگاههای حسن، مربوط به خود او است. ارایه نظرات او به منزله تایید من نیست. چه اینکه برخی نقطه نظرات او از دیدگاه من قطعا نادرست است. حتی برخی اطلاعات او ممکن است درست نباشد٬ ولی من عین آنها را نقل می کنم.

ب: گزارش این جلسه را از زبان حسن می نویسم. از نظر نگارشی، این روش راحت ترین روش روایت است و شاید راحت ترین روش خواندن.

ج: جلسه ساختار منطقی مشخصی نداشت. من هم گزارش آن را نظم و ترتیب خاصی نداده ام. با این حال گمان می کنم مطالعه آن مفید باشد. به هر حال جالب است بدانیم که یک جوان شیعه سعودی که کاملا تصادفی انتخاب شده است چگونه فکر می کند. هر چند گمان می کنم حسن در نوع خودش یک استثنا است٬ چرا که اطلاعات او در حد یک جوان بیست ساله نیست. شما هم بر این موضوع صحه خواهید گذاشت.  

و اینک دیدگاه های حسن از زبان خودش:

1-      من امام خمینی را دوست دارم و عکس بزرگی از ایشان را در خانه مان دارم.

2-      با این حال من انتقاداتی هم به ایشان دارم.

3-      در دهه اول انقلاب ایران، چند اشتباه مهم رخ داد. یکی اینکه نباید سفارت آمریکا به این شکل تسخیر می شد. این کار باعث ایجاد یک تنش بزرگ بین ایران و آمریکا شد که هنوز هم ادامه دارد. به نظر من امام باید به توصیه کسانی چون صادق طباطبایی گوش می کرد و قضیه تسخیر لانه جاسوسی را زود فیصله می داد ( من از اینکه او صادق طباطبایی را می شناسد تعجب می کنم).

4-      اشتباه دیگر دهه اول انقلاب، طولانی شدن جنگ بود که هزینه های بسیاری داشت.

5-      اشتباه سوم، نوع برخورد با سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین بود. شاید احتیاجی به این همه برخورد با آنها٬ خصوصا در سال 67 نبود.

6-      کلا اگر ایران بخواهد زیادی سخت بگیرد حکومت اسلامی ای که بنا نهاده دوام نمی آورد. حضرت علی هم سخت گرفت و حکومتش چند سالی بیشتر دوام نیاورد. ( من تعجب می کنم٬ ولی خیلی بروی خودم نمی آورم.)

7-      اشتباه دیگر دهه اول انقلاب که هنوز هم ادامه دارد این است که ایران بی جهت روی قضیه فلسطین تاکید می کند. البته ایران باید از فلسطین حمایت کند٬ ولی نه به اندازه ای که هزینه اش از فایده اش بیشتر باشد.

8-      فلسطینی ها تعلقی به ایران ندارند و حتی هنوز هم که ایران٬ این همه برای آنها تلاش کرده تعلقاتشان به سمت جامعه عربی و سنی است.

9-      ایران به جای تاکید روی فلسطین، باید روی مسایل جهان تشیع تمرکز کند.

10-   به نظر من٬ ایران باید با آمریکا و اسراییل کنار بیاید و خودش را ازاین چالش بزرگ خلاص کند.بعد٬ کم کم سراغ شیعیان کشورهای مختلف برود و با آنها ارتباط فرهنگی و اعتقادی برقرار کند و به تدریج یک قدرت شیعی را در منطقه ایجاد کند.

11-   توجه کنیم که در منطقه خاورمیانه کوچک٬ حدود پنجاه و یک درصد مردم شیعه هستند و ایران باید روی این موضوع سرمایه گذاری بیشتری کند.

12-   ایران باید به حزب الله لبنان استقلال عمل بیشتری بدهد. حماس هم که طرفدار هر کسی است که پول بیشتر بدهد.

13-   سنی ها در خاور میانه کماکان کینه ای بزرگ از شیعیان دارند و هرچند ایران خواسته که با حمایت از فلسطین دل مردمان سنی را بدست آورد ولی سنی ها کماکان از ایران نفرت دارند و بدشان نمی آید که آمریکا ایران را تصرف کند.

14-   شیعان منطقه خاور میانه٬ ایران را دوست دارند و می دانند که هر چه ایران قدرتمند تر باشد، به نفع آنان است.

15-   ایران بیست درصد جمعیت شیعی جهان را دارد و هر نوع رفتار ایران بر سرنوشت کل شیعیان تاثیر گذار است.

16-   در مورد مسایل انتخابات ایران، به نظر من فرقی نمی کند که خاتمی سرکار باشد یا احمدی نژاد یا موسوی یا هاشمی. استراتژی کلان ایران همیشه ثابت بوده است. مثلا در قضیه ارتباط با آمریکا، خاتمی و احمدی نژاد هر دو یک هدف دارند، هردو نمی خواهند با آمریکا سازش کنند، یکی می خواهد آمریکا را "دور" بزند و دیگری می خواهد "روبروی" آمریکا بایستد، به هر حال هیچ کدام نمی خواهند رابطه، مسالمت آمیز و مثبت باشد.

17-   به طور کلی مساله ایران، مساله احمدی نژاد و خاتمی و موسوی نیست. مساله ایران مساله نوع نگاه کلانی است که در ایران وجود دارد.

18-   من قبول ندارم که چالش کنونی ایران٬ نزاع بین اسلام و مدرنیسم است. این نزاع در حقیقت نزاع بین دو فهم از اسلام است: فهم مدرن و غیر مدرن از اسلام. مساله عمده ایران دخالت دنیای غرب در امور ایران نیست.

19-   البته٬ من معقتدم که در کشور هفتاد میلیونی ای که چهار میلیون دانشجو دارد، جامعه به گونه دیگری فکر می کند و تغییرات در این کشور غیر قابل اجتناب است. به خاطر داشته باشیم که ایران در زمینه رشد علمی از سایر کشور های منطقه جلوتراست. کشورهای عربی منطقه در مجموع سیصد میلیون جمعیت دارند و تعداد دانشجویان آنها تنها هفت میلیون نفر است. این درحالی است که ایران هفتاد میلیونی، چهار میلیون دانشجو دارد.

20-   احمدی نژاد رییس جمهور قانونی ایران است و همه باید به آن تن دردهند.

21-   موسوی قواعد بازی را به هم زده است. به هر حال او اگر وارد میدان شده است باید قواعد بازی را بپذیرد.

22-   به نظر من٬ در انتخابات ایران تقلب نشده است. چه اینکه اساسا نمی شود تصور کرد که یازده میلیون رای جابجا شده باشد. حتی اگر خواسته باشند این کار را بکنند نمی توانند.

23-   البته٬ تقلب به میزان کم که در هر انتخاباتی اتفاق می افتد در این انتخابات هم صورت گرفته.

24-   به نظر من تعداد سبزها در ایران زیاد نیست.

25-   اگر ایران بسیج بیست میلیونی دارد، کافی است این بسیج به احمدی نژاد رای داده باشد. طبیعی است که او برنده رقابت باشد.

26-   مقام معظم رهبری ( البته تعبیری که حسن به کار می برد سید علی خامنه ای، آن هم با لهجه غلیظ عربی)٬ در انتخابات٬ بسیار هوشمندانه عمل کردند. حتی ایشان سعه صدر به خرج دادند و اجازه دادند که گروهی که شورای نگهبان تعیین کرد ده درصد آرا را بشمارند.

27-   ایشان اگر شورای حکمیت پیشنهادی موسوی را می پذیرفت، باید از این به بعد، در هر انتخاباتی این کار را می کرد.

28-   مقام معظم رهبری در انتخابات دخالتی نکردند. ایشان قبل از انتخابات فقط معیار هایی را برای رییس جمهور مطرح کردند. البته قبول دارم که این معیار ها بیشتر به احمدی نژاد تطبیق می کرد و لی برخی از آنها مثلا بر محسن رضایی هم تطبیق می کرد.

29-   حتی به فرض که مقام معظم رهبری تلویحا از احمدی نژاد حمایت کرده باشند. اگر مردم به خاطر این حمایت تلویحی بیست و چهار میلیون رای به احمدی نژاد داده باشند، این نشان از پایگاه مردمی و قدرت رهبری دارد. به یاد داشته باشیم که رهبری در دوره اول ریاست جمهوری خاتمی، روی شخص دیگری نظر داشتند که اتفاقا بیشتر از احمدی نژاد هم از او حمایت کردند ولی او رای نیاورد. این نشان می دهد که رهبری در این سالها قدرتمندتر شده است.

30-   اینگونه نیست که هیچ کس نتواند از رهبر ایران انتقاد کند. نمونه اش همان دانشجوی رشته ریاضی است که از رهبر ایران انتقاد کرد و تلویزیون ایران هم نشان داد.

31-   برای ما ایران مقتدر مهم است و فرقی نمی کند که موسوی باشد یا خاتمی یا رفسنجانی یا احمدی نژاد باشد. به نظر من ایران به طور کلی باید در سیاست هایش تجدید نظر کند و حواسش باشد که اگر اشتباه کند همه چیز را هم خودش از دست می دهد و هم به ضرر دنیای شیعه می شود.

32-   سابق بر این هم، قدرتهای شیعی در منطقه خاورمیانه بوده اند و ایران باید از تجربیات آنها استفاده کند. ایران نباید تند روی کند. به عنوان نمونه شیخ جعفر کاشف الغطا ( عزیزان طلبه ایشان را می شناسند.) در عراق یک قدرت شیعی بود که البته به اضمحلال رفت. ایران باید خیلی مراقب باشد.

33-   شیعیان خارج از ایران از مراجع تقلید گوناگونی تقلید می کنند. مثلا از آیت الله خامنه ای، سیستانی، تبریزی، منتظری، نجفی، روحانی، مکارم شیرازی، وحید و نیز سیدصادق شیرازی. من خودم پیش از این از آیت الله سید محمد شیرازی تقلید می کردم( دوستان عزیز طلبه ایشان را می شناسند.) که پس از فوت ایشان به شخص دیگری رجوع کردم.  در میان ما رسم نیست که نام مرجع تقلید فعلیمان را به دیگران بگوییم و من هم به شما نمی گویم.

34-   و آخرین نکته این که: من نظریه ولایت فقیه را قبول ندارم (می توان حدس زد که او از کدام گروه از مراجع، احتمالا تقلید می کند).

ساعت شش و پانزده دقیقه بعد از ظهر است. گفتگوی ما پایان یافته است. من از حسن تشکر می کنم. او هم از من تشکر می کند. با هم خداحافظی می کنیم. او از دانشگاه خارج می شود. من در دانشگاه می مانم. من هنوز متحیر از وسعت اطلاعات حسن، که بیست سال بیشتر ندارد، هستم. نکته دیگری نیز ذهن من را مشغول می کند. انگار شکل و شمایل من به حسن می گفت که من از بنیاد گرایان ایرانی هستم، لذا گمان می کنم که او برخی حرفهایش را برای من نزد. شاید او گفتنی های بیشتری داشت.

والسلام- مهدی- انگلستان- شفیلد- دهم آوریل ۲۰۱۰ 

 

 

 

اشتباه بزرگ

سالها پیش بود. زندگی ما در حرم آل محمد، شهر مقدس قم در جریان بود. صبحها در کلاس درس " اسفار ملاصدرا" شرکت می کردم.به عقیده بسیاری " ملاصدرا" بزرگترین فیلسوف مسلمان است. ملاصدرا که در حدود چهارصد سال پیش می زیست در زمان خود تا حدود زیادی ناشناخته ماند، ولی به تدریج آثار گرانقدر او، در میان بزرگان فلسفه دست به دست گشت، کرسی های بحث بر محور اندیشه های او تشکیل شد و آرام آرام همگان یافتند که مکتبی در فلسفه بوجود آمده است که آن را مکتب "صدرایی" نامیدند و ملاصدرا را "صدرالمتالهین". بسیاری از فیلسوفان معاصر کشورمان، از مرحوم علامه طباطبایی و امام خمینی گرفته، تا جناب جوادی آملی و مصباح و استاد حسن زاده همگی میراث دار این مکتب اند. کتاب "اسفار اربعه ملاصدرا" مهمترین کتاب فلسفی او به شمار می آید که طلبه های حوزه علمیه پس از گذراندن دروس سطح، کم وبیش به تحصیل این کتاب می پردازند. بگذرم.

سالها پیش بود و من صبحها در کلاس درس اسفار شرکت می کردم. استاد درس، جناب حجه الاسلام فیاضی بود، به عقیده بسیاری، او بهترین استاد تدریس فلسفه است. او هر روز یکی دو صفحه از اسفار را می خواند و نظر ملاصدرا را تقریر می کرد و توضیح می داد. در یکی از روزها، استاد، درس را به پایان برد. در سراسر درس موضوعی ذهنم را مشغول ساخته بود. به نظرم ملاصدرا در همان صفحات اولیه اسفار دچار اشتباه بزرگی شده بود و دیدگاهی کاملا غلط در یکی از مباحث فلسفی ارایه کرده بود. با این حال استاد، فقط نظریه ملاصدرا را توضیح داد و اشاره ای به اشکال آن نکرد. گمان کردم که حتما اشتباه از من است و بعید است که ملاصدرا اشتباه کرده باشد. هر آینه با روش استاد فیاضی آشنا بودم که ایشان گهگاه حتی اگر نظریه ای غلط هم بود، آن را تمام کمال توضیح می داد و حتی اشاره ای هم به اشتباه نمی کرد.لذا تصمیم گرفتم که بعد از درس سوالی را که به نظرم می رسید با ایشان درمیان بگذارم. مدتی صبر کردم تا دور و بر استاد خلوت شود. در این میان دو دل شدم که آیا اشکال را بپرسم یا نه. از آنجا که اشکال  به نظرم واقعا واضح و آشکار بود، ترسیدم که  از بدفهمی من باشد و استاد، اشکال ناوارد من را حمل بر بی سوادی و "پرت بودن از مرحله" کند. بالاخره دل به دریا زدم و پرسش را مطرح کردم. استاد همین طور که راه می رفت، سری تکان داد و گفت: "اشکال وارد است". خوشحال شدم، هم به خاطر اینکه از مرحله پرت نبودم و همین که توانسته بودم به ملاصدرا اشکال بگیرم. من که به اصطلاح " شیر" شده بودم، ادامه دادم و گفتم: "ولی استاد این اشتباه، اشتباه بزرگ و واضحی است و بعید است که ملاصدرا چنین خطایی مرتکب شده باشد". استاد با همان آرامش همیشگی اش گفت: " انسانهای بزرگ، اشتباههای بزرگ می کنند، تا همیشه فرق بین معصوم ( علیه السلام) و غیر معصوم مشخص باشد، بین معصوم و غیر معصوم فاصله ها است".

والسلام- مهدی- انگلستان- (اول مارس 2010 )

 

حق با علی است

باسمه تعالی

بعد از رحلت پیامبر، ابوسفیان درب خانه‌ی امیرالمؤمنین (ع) را زد: یا علی! چه نشسته‌ای که خلافت را دارند به انحراف می‌برند! او همچنین به پیش عباس رفت وگفت: چه نشسته‌ای که ما «بنی عبد مناف» کنار زده شدیم! علی (ع) که از طرف پیامبر (ص) به خلافت تعیین شده بود، کنار زده شده و یک نفر از طایفه‌ی «تیم» جانشین پیغمبر شد! این چه مصیبتی است؟( بحارالانوار، جلد 28) بعد از آن، ابوسفیان با عباس نزد امیرالمؤمنین(ع) رفته، به آن حضرت گفتند: ما با ابوبکر بیعت نمی‌کنیم! امیرالمومنین نیز پاسخی داده اند که در خطبه پنجم نهج البلاغه آمده است. مشتاقان مراجعه کنند.

غرض، ذکر تفصیلی این واقعه نیست. حتی به شرح عکس العمل جناب امیرالمومنین (ع)  نمی پردازم تا موضوع به حاشیه نرود. مقصود ذکر این نکته است: اینگونه نیست که همراهی باطل با یک جریان، نشان دهنده باطل بودن آن جریان نیز باشد. داستان تلاش ابوسفیان برای همراه شدن با علی در مناقشه سقیفه، دلیل نقض این قاعده کلی است. هرآینه، این سوال که اگر باطلی خواست از همراه شدن با حق، کام خود برگیرد و منفعت خود ببرد، چه باید کرد؟ موضوع دیگری است نا مربوط به مدعای مطرح در این مقال.

می ماند بررسی قاعده ای که امام خمینی، رحمه الله علیه، به دست داده اند که "هر گاه در مناقشه ای، دیدید که بیگانگان از شما دفاع نمودند بدانید اشکالی در کار شما است"( نقل به مضمون). پاسخ آن است که فهم کلام بزرگان خصوصا اگر در برهه ای طولانی از زمان و در موقعیت های گوناگون به ایراد نظر و سخن پرداخته باشند، احتیاج به "اجتهاد" دارد. بزرگان و رهبران دینی و سیاسی چون امام و رهبری انقلاب، به حسب شرایط گوناگون و مخاطب گوناگون به ایراد نظراتی می پردازند که استنتاج قاعده از کلامشان، باید با در نظر گرفتن همه شرایط باشد. شبیه این نکته در فهم از قرآن و روایات است. پرداختن به عبارتی از قرآن و روایت، بدون در نظر گرفتن مطلقات و مقیدات، مجملات و مبینات و عمومات و خصوصات و محکمات و متشابهات و قضایای حقیقیه و وخارجیه و قواعد متعدد دیگر، جز تشبث به اضغاث و یا همان تکیه بر پاره پاره ها نیست.

البته فرق فارقی میان کلام معصوم و غیر معصوم وجود دارد. اگر با اجتهادِ در کلام معصوم، توانستیم حکمی را به معصوم نسبت دهیم، استناد آن به شارع تام است و حجیتش تمام. در مقابل، در فرض تمام بودن استناد کلام به غیر معصوم، گام دیگری می ماند و آن این که حجیت آن حکم بر مبنای ادله اربعهِ کتاب،  سنت ، اجماعِ کاشف از قول معصوم و عقل تمام شود.

نکته دیگری که اشاره بدان ضروری است، آن است که هدف من از آوردن داستان  ابوسفیان، نه مشابه سازی آن واقعه با وقایع اخیر ایران عزیزمان است. به هیچ وجه مقصود من آن نیست که بگویم که در مناقشه امروز ما، یک جریان همان جریان علی (ع) است که مظلوم واقع شده است و جریان مقابل با زور و قدرت تلاش می کند که مجاری قدرت را در دست بگیرد. اساسا من هر گونه مشابه سازی جریانات تاریخی با مراحل بعدی تاریخ را امری ناروا می دانم. حال این مشابه سازی به نفع هر طرف که باشد فرقی نمی کند. اصولا هیچ برهه ای ازتاریخ شبیه برهه ای دیگر نیست و مشابه سازی دو جریان تاریخی و تسری حکم یکی به دیگری هیچ پایگاه شرعی ای ندارد. عوامل دخیل در شکل گیری جریانات اجتماعی آنقدر زیاد اند که هر حادثه ای را منحصر بفرد می سازد که نمی توان به طور کلی آن را با حادثه ای دیگر قیاس نمود. البته از تاریخ می توان بهره برد و کاملا قابل قبول است که گذشته چراغ راه آینده باشد، ولی همانگونه که برداشت از یک روایت کوچک، کاری تخصصی و روش مند است، که "فقها" عهده دارآنند، استنتاج از یک جریان تاریخی در دوران معصوم (ع) و تسری حکم آن به شرایط امروز اجتماعی کاری بسیار دشوار تر است، این عمل که به صرف برخی شباهت های موجود میان دو جریان تاریخی، حکم یکی به دیگری تسری داده شود،هیچ پایگاه "شرعی" ای ندارد و حتی چنین استنادهایی نوعی "بدعت" در امر دین نیز تلقی می شود.

من به نوبه خود تاکنون ندیده ام که هیچ عالم طراز اول حوزوی، از روش مشابه سازی برای درس آموزی از وقایع گذشته تاریخی استفاده کرده باشد. چه اینکه این بزرگواران که خود با "روشهای اجتهادی" آشنا هستند، می دانند که با قیاسات و مشابهات، "حجت ها" تمام نمی شوند و استناد به شارع روش خاص خود را دارد. در مقابل، بسیاری از "وعاظ و منبری ها" را دیده ام که برای "اقناع" مخاطبان خود دست به چنین مشابه سازی هایی می زنند به این امید که شنونده را مجاب کنند. به عنوان نمونه اخیرا یکی از خطابه خوانان – جناب آقای حاج شیخ علیرضاپناهیان- که بیان خوبی هم دارند، مراحل مختلف تاریخ صدر اسلام را واکاوی نموده است و به مراحل مختلف انقلاب اسلامی در طول این سی سال تطبیق داده است. ظاهرا این شبیه سازی به مذاق بسیاری خوش آمده است و بیانات ایشان در جریده های مختلف منتشر شده است. حتی تلویزیون نیز به خاصیت اقناع کنندگی این طرح پی برده است و از ایشان دعوت کرده است که به افاضه بپردازند. طبیعی است که اگر شرایط آن روزها بر این روزها تطبیق کند، هرکس که ترس از دین خود داشته باشد، هرگونه اعتراض را نوعی مخالفت با دین خدا تلقی کند و آن را گناه کبیره بداند. این درحالی است که چنین تطبیقاتی هیچ پایگاهی از حجیت ندارند و اساسا معلوم نیست که افرادی چون جناب آقای پناهیان و برخی وعاظ و حتی مداحان، بر چه مبنای فقهی و شرعی ای چنین تطبیقاتی را انجام می دهند و حکم یکی را بر دیگری تسری می دهند. این در حالی است که از کسانی چون این بزرگواران حتی "فتوی" در یک مساله کوچک فقهی مانند موضوعی در طهارت نیز به دلیل عدم احراز اجتهادشان و یا تازه کار بودنشان، مقبول بزرگان و به تبع آن سایر مردم نیست. این خود معمای بزرگی است که کسی که هنوز به اندازه کافی جایگاه برای استنتاج یک حکم شرعی جزیی ندارد چگونه مجاز است که احکام یک برهه از تاریخ اسلام را به برهه دیگر تسری دهد، کاری که حتی مراجع عظام نیز از آن " دوری" می کنند.

ممکن است گفته شود که این بزرگواران متخصص در تاریخ اند و مراجع متخصص در طهارت و صلات و دماء، لذا هر کس کار خود می کند و حکم خود می دهد. پاسخ آن است که آنچه فعلا میان ما و خداوند حجت است و تکلیف آور "تنها فقه است و فقه"، که امرش بدست بزرگان از مراجع است، ما چیزی به عنوان "مجتهد در تاریخ" نداریم که بتواند از وقایع تاریخی احکامی شرعی برای وقایع امروز ما استنتاج کند. چنین استنتاجاتی قطعا مردود است و به هیچ وجه برای هیچ مومن و مسلمانی تکلیف آور نیست. شاهد این مدعا آن است که هیچ فقیهی چنین احکامی صادر نکرده است و همانطور که گفته شد این منبری ها و وعاظ هستند که اقدام به چنین پردازش هایی می کنند.

حتی این بزرگوارنِ واعظ، متخصص در تاریخ هم نیستند و بیشتر از متخصص بودن، دارای ذهنی خلاق هستند که  می توانند مسایل را پردازش نموده و به قول معروف یک وجب بگیرند و دهها وجب تحویل دهند. شاهد آنکه حتی مورخین و متخصصین در تاریخ نیز از اینگونه مشابه سازی های بی پروا پرهیز می کنند و بسیار خوب می دانند که مقایسه های تاریخی، حتی اگر بحث حجیت نیز در میان نباشد، امری صعب و سخت است. به عنوان نمونه استاد شیخ رسول جعفریان که از مورخین نامدار زمان ما هستند و شاید حداقل در کمیتِ پژوهش های تاریخی بی نظیرند، در مقاله ای که پس از جریانات انتخابات منتشر نموده اند، به شدت صاحبان قلم را از مشابه سازی های تاریخی پرهیز داده اند( این مقاله را می توانید دروب سایت آیند نیوز بیابید). ایشان در همین مقاله قواعدی را برای برداشت های تاریخ به دست می دهند که کاملا متفاوت از قصه پردازی های برخی وعاظ است.

متاسفانه به دلیل همین مشابه سازی ها، که تاکید شد که هیچ گونه پایگاه شرعی ای ندارند، کم کم راه هرگونه "امر به معروف ونهی از منکر" که از واجبات دین است و مورد تاکید همه مراجع و بزرگان است بسته می شود. "غیردین" در جای  "دین" می نشیند، "حجت ها" به کنار گذاشته می شوند و "غیر حجت ها" جایگزین می شوند." فقها و مراجع" سکوت می کنند و "وعاظ و منبری ها"- که در جای خود کارکرد مفید خود را دارند- فتوا می دهند، آن هم نه در امورجزیی که در کلیات مهم اجتماعی. مردم نیز بی خبر از حجت ها حرف اینان را حرف دین تلقی نموده، پیروی می کنند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.  

خلاصه آنکه، آنچه میان ما و خداوند حجت است چیزی جز "فقه اثنی عشری"- که حاصل تلاش بیش از هزار سال فقهای شیعه است – نیست. هر آنچه با "روش فقهی" بدست آید- با همه کاستی هایش-تکلیف آور است و مابقی "ذوقیات" است که استنادش به شرع "بدعت" است. هر آینه، این نیز قابل قبول است که روش های فقهی می توانند بسیار گسترده تر از آنچه امروز هستند باشند، تا جایی که بتوان با استفاده از آن، احکام تاریخی و اجتماعی نیز بدست آورد. به عبارت دیگر حوزه فقه می تواند آنقدر گسترده شود که بتوان اجتهاد در تاریخ اسلام را نیز بخشی از فقه دانست. ولی فعلا تلاش فقهای شیعه به این حد از کارآمدی نرسیده است. امید همه ما آن است که با بروز انقلاب اسلامی و احساس نیاز در حوزه های مختلف اجتماعی، تحرکی عظیم در فقه صورت گیرد و گامهای فقاهت به حوزه های اجتماعی نیزباز شود. ولی تا آن زمان، باید از هرگونه نظریه پردازی تاریخی و استناد آن به دین پرهیز شود. مبادا که برای بیرون راندن حریف از میدان، به هر وسیله ای چنگ زنیم و نفع کوتاه مدت خود را به بهای برداشتهای بی پایه از دین بدست آوریم.     

ارادتمند- مهدی- انگلستان- شانزدهم فوریه ۲۰۱۰   

درباره من:

اول اینکه بنده خدایم. دوم اینکه شیعه ام. سوم اینکه یک دختر پنج ساله دارم؛ نامش ریحانه است. چهارم اینکه همسرم رخساره است؛ خدایش خیر دهد. پنجم اینکه سی و سه سال دارم؛خدایا چقدر زود گذشت. ششم اینکه لیسانس مهندسی برق دارم. هفتم اینکه آش دوغ دوست دارم. هشتم اینکه فوق لیسانس روانشناسی هستم. نهم اینکه آش شلغم هم دوست دارم. دهم اینکه شغلم معلمی بود؛ آینده را نمی دانم. یازدهم اینکه نزدیک به یک دهه درس طلبگی خواندم؛بیشترش را درقم بودیم؛ خوش ایامی بود؛ یادش بخیر. دوازدهم اینکه بیش از یک سال است در انگلستان هستیم. سیزدهم اینکه هم اکنون فلسفه می خوانم؛ خدا کند که نحس نباشد. چهاردهم اینکه دوستان خوبی دارم؛ شاید شما هم یکی از آنها باشید. پانزدهم اینکه می نویسم، شاید خیری در آن باشد. شانزدهم اینکه از قدیم ها می نوشتم ولی بیشتر آنها در یک چمدان در انباری خانه پدریم است. هفدهم اینکه پدرم مرد خوبی است؛ مادرم هم زن خوبی است؛ دعایشان می کنم؛ می گویند خیر و برکت دارد.

یافته های من مجموعه گزارشهایی است از مشاهداتم از خارج از ایران، خصوصا انگلستان. در یافته های من تلاش بر آن است که خود را تا آنجا که ممکن است از نوشته جدا و گزارشی توصیفی ارایه نمایم. "من و حسن "  آخرین نوشته از این مجموعه است.

یادداشتهای من در حقیقت نوشته هایی است که در آن مرز بین نوشته و نویسنده تا حدودی برداشته شده و چیزی بین یافته و بافته است.

"اشتباه بزرگ" خاطره ای از دوران نسبتا دور است. خاطره "آن روزها" را "این روزها بخوانید".

قصه های من داستانهای خودساخته ای است که نقش خیال است. تافته ای است نه جدا بافته که ساخته برای جامعه ایرانی. از این مجموعه داستانی با عنوان زهرا کوچولو و مامان پریسا تقدیم می شود.این قصه را در بخش قصه های من بخوانید.

نامه های من نامه های من است برای برخی دوستان یا اعضای خانواده.

سلامان را در بخش نامه های من بخوانید.


برای دیدن مطالب گذشته 

به پیوند ها مراجعه کنید

ارادتمند - مهدی