خدایا خست-----------------------------------------------------ه ام ...
"گریه" نکن
دوباره به دیدنت می اید ....می اید دوباره
"بابا"
دلتنگی چیز بدی است....دلم برایش تنگ شده است...
بابا ادم ها دارند لگدم میکنند(!!)... از فاصله های دور ورقم میزنند و خط خطیم میکنند
نه ......
به درک بابا...بگذار توی دنیای مسخره لجنیشان که هر روز افتاب را قشنگ میبینند نفس بکشند و فکر کنند که خوشبختند...
دلم برایت تنگ شده...برای خوب بودنت ..برای دیکتاتوری ات که اینها میگویند و من ندیدم...برای فحش های پدرانه ات ...برای زیادی بودنت.....
نه
انگار تو برنمیگردی ...تو دیگر نیستی.. نیستی ... نیستی
منو ببر ....به دستهای پدرانه ات نیاز دارم
بابا من دلم تنگ میشود....یک جور بدی...
بابابم را بغل میکنم ...بوسم میکند...سرم را روی پایش میگذارم...
نه ...انگار باز هم دلتنگ میشوم ...
بالشتم را بغل میکنم...پتو تاریک میکند هوای چشمانم را .....باز هم دلتنگم...
به خودم مي گويم قوي باش ...
به خودم مي گويم مهم نيست ...
به خودم شک کردن را مي آموزم :
- ايا واقعا ارزشش را داشت...يا دارد ؟
به خودم خيلي چيز ها گفته ام...و مي گويم...
.........به خودم مي گويم...هميشه ، وقت هست براي
فراموش کردن...حداقل به اندازه ي تمامي باقي عمرت....
ولي...ته همه ي اينها اين است که :
... من غمگينم
حالا فکر میکنم توی این روز ها چند بار فکر کرده ام به بوسیدنش ... بغلش کردن ... ؟ و ته ِ هر بار به خودم گفته ام دست بردار ! قرار نیست اتفاقی بیفتد / اصلا نباید که اتفاقی بیفتد / فوقش این است که سرش را تکان میدهد به همراهی ِ لبخند ! اصلا گیرم باز چشم هایش برق بزند ... باز هم تهش این است که " شب همان شب است " ! تو که هزار بار این راه را رفته ای ... تو که کشیده ای ... تو که به تهش رسیده ای ... چرا تکرار میکنی مدام ؟ پس چرا تمامش نمیکنی ؟ چرا خسته نمیشوی ؟ خسته ام کردی دختر ... (!) خستــــهــــ
و بعدش نوشته ی تو ...
نه بدم نیامد ... گریه ام هم بیشتر میشود... اما حالا نه ! و ای کاش گریه ام نمیگرفت ... لااقل بعدش میتوانستم تصمیم ِ درستی بگیرم ! مدام فکر میکردم : که چی مثلا ؟ ... که چی بشود ؟ ... اصلا بعضی چیز ها آنقدری ارزششان هست که آدم راهش را کج کند ... طولانی کند ؟ ... خسته کند خودش را ... و هی به خودش بگوید که چی بشود ؟ ... !
یک جایی یک چیزی توی من صاف ایستاد در برابرم ... شانه هایم را گرفت و تکان داد : بس کن پسر!تمامش کن ! مهم نیست که درست است یا غلط ... یا که اصلا ارزشش را دارد یا نه ! مهم این است که تصمیم گرفته ای ... خواسته ای ! مهم این است که تا اینجایش آمده ای ! حالا فقط باید تا تهـــش بروی ... کارت را تمام کنی ... و ته ش لبخند بزنی ... چون دوست داشتی این کار را برای دوست داشتنی هایت انجام دهی ... اوهوم پسر ! و بقیه اش را بیخیال ... ! :)
من ....همین من ساده....باور کن مطهره
برای یکبار برخواستن هزار بار فرود امده ام...
"مطهره".....دلتنگم...امشب دلم گرفته است...دیگر باید داستان اشک های پشت بغض های زندگی ام را بنویسم....
خسته ام از تکرار...
مواظب خودت باش """"
....
تو اگر نگران حال من بودی نمیرفتی...میماندی
من هنوز تکیه به دیوار دلواپسی ام ایستاده ام
همین حوالی کسانی هستند که میگفتند بدون تو نفس هم نمیتوانم بکشم اما امروز در اغوش دیگری نفس نفس میزنند...
خسته ام مطهره....ادم ها دارند لگت میزنند(!!)...اشک هایم را پاک کن ...
ادم است دیگر...گاهی دلش میخواهد کسی موهایش را نوازش کند....دلم برایش تنگ شده است...میخواهم بغض بی کسم را امشب برای تو فریاد بزنم....
نه
نه ...انگار حرفهایم را باور داشت ...
پس چرا نیامد....هنوز انتظارش را میکشم...
من درد میکشم...تو اما ...چشمهایت راببند....سخت است بدانم میبینی و بی خیالی..
خسته ام ازین لجنی که در ان دست و پا میزنم......دلم هوای معصومیت از دست رفته ام کرده است...
دلتنگ-------------------------م مطهره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 2:37 توسط Moti
|