اولین ولنتاین یادته .........

سلام

نمیدونم ولی امشب دلم خیلی برات تنگ شده بود گفتم برات چند خط بنویسم

ولی نتونستم .....

یادته اولین ولنتاین برات یه خرس خریدم و گذاشتمش تو پله ها تا برش داری ...ولی بعد تو دیگه هیشکی نبود ...که دوسش داشته باشم اونقددددددددددد 

کاش یروز به وبلاگمون سر بزنی و بدونی با این که نیستی ولی هنوز بیادتم و مثه قدیم ولی یخورده کمتر دوست دارم مطهره جان...

ارسلان ... |

خدای من تو بودی ..

 خدا... پیش از این ها فکر می کردم خدا 

 خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پاد شاه قصه ها  

   خشتی از الماس و خشتی از طلا

 پایه های بر جش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور

هیچ کس از جای او آگاه نیست

 هیچ کس را در حضورش راه نیست 

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود 

از خدا در ذهنم این تصویر بود

 آن خدا بی رحم بود و خشمگین

 خانه اش در آسمان دور از زمین بود ، 

اما در میان ما نبود

 مهربان و ساده و زیبا نبود 

در دل او دوستی جایی نداشت

 مهربانی هیچ معنایی نداشت 

هر چه می پرسی جوابش آتش است 

آب اگر خوردی عذابش آتش است

من خدایم را در کوچه پس کوچه های خیالاتم پیدا کرده بودم دیگر ان انسان بی خدا و ... نبودم 

خدای من مهربان بود دیگر حرفی از اتش و عذابش نبود

او تنها مرا دوست داشت ... مرا ارام میکرد با زبان ساده او را ستایش میکردم ... خدایم مرا نوازش میکرد .. بغلم میگرفت ...بوسه بر لبانش میزدم... همدردی میکرد با من ..او هم مثه من تنها بود ...مثه من بی کس بود درد تنهایی  در زندگی خسته اش کرده بود...خوب میفهمیدم حال او را ...دیگر شب ها هم بی او بسر نمیشد... خدای من نمیتوانست بدون من باشد ..خودش میگفت .

من او را لمس کرده بودم ...حرارتش وجودم شعله ور میکرد ...عاشقش بودم ...انگار تمام دنیایم را گرفته بود خدای عشق ...

تمام روز هایم با او سپری میشد ...

روز های گرم و عاشقانه ام کجاست ؟؟ ... من نشنیده ام خدا کسی را اذیت کند ..او را تنها بگذارذ ...غصه ی دلتنگیش اذیتش کند ... او را بی جان کند ...

چندی نیاز به محبتش داشتم ...نیاز به گرمای وجودش داشتم ... 

اری ...خدای من او شده بود ...

نبودش مرا دیوانه میکرد ... دیگر او را خدا نمیدانستم ...خدای من کسی است گرمای محبتش را هیچگاه از من دریغ نمیکند ..نه انگار من دچار توهمات و خیالات شده بودم ..دیگر باید فکر دیگری برمیداشتم ... 

چقدر فکر پیدا کردن دوباره اش  مرا خسته میکرد ..مرا بی جان میکرد ... 

دیگر نه طاقت بازی دادن های بچه گانه اش را دارم ...نه حوصله خودم ..

من دیگر نه خدا میخواهم نه عشق میخواهم نه ...

عشق در من مرده است ...

خدا در من مرده است 

من مرده ام دیگر ...

 ... مرگ تولدی دوباره است ...زندگی ام را از نو میسازم..تنها مرگ است که میتواند مرا دریابد ...از من دلجویی کند ...به من امید زندگی دوباره دهد ...

فکر دوباره به این زندگی ....

بغضم میگیرد ...

 خدایی که هیچوقت نخواست ...

...

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

                         زمان  راآغاز و پایانی نیست.

آن روزها تو و بوسه های داغ...این روزها من و داغ بوسه ها...

 

 

کـــســـی چــه مـــی دـانــــد    

کـــه مـــن زنـــدگـــیـــم رـا گــــــم کــــرده ام  

در لابـــه لای تـــه ریــــــش مــــردانــــه ات

ویسلاوا شیمبورسکا ...

 

 

شهامت می خواهد
 
دوست داشتن کسی که
 
هیچوقت
 
هیچ زمان
 
سهم تو نخواهد شد !
 

سنگ پشت و خدا ...

 

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

کــــــــــــــــاش...

 

کاش...

کاش.....

کاش ما دخترا هم میتونستیم جای خالی عشق از دست رفتمون رو با سیگار پر کنیم..

نه با حضور سرد یه آدمی که هیچی از عشق نمیدونه....

کاش...

کاش...

کاش.................

بی وفا... :-)

 
این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه!  در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست
 
آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست
 
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست
 
دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست
 
باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست
 
من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست
 
 

به سلامتی خودم.....

به سلامتی خودم که به خاطر تو قید بهتر از تو رو زدم 

به سلامتی خودم که بخاطرت خواستم تک پر باشم اما پری نذاشتی واسه پریدنم.

 به سلامتی خودم که اگه دروغی هم گفتم بخاطر ترس از دست دادنت بود

 به سلامتی خودم که در مورد احساسم دروغ نگفتم

 به سلامتی خودم که خیلی از همون کسایی که مثل چشمت بهشون اعتماد داری بهم نخ دادن و خواستن باهام باشن ولی چون واقعا دوست داشتم به خودم اجازه ندادم حتی بهشون فکر کنم 

به سلامتی خودم که با وجود اینکه کامل نبودم ولی مطمئنم هیچکس اندازه من به دردت نمیخورد

 به سلامتیه خودم که چیزایی در موردت شنیدم که خیلی برام تحملش سخت بود ولی نزاشتم تو روحتم با خبر شه چون باورنداشتم

 به سلامتی خودم که میتونستم ازت انتقام بگیرم ولی نگرفتم 

به سلامتی خودم که مطمئنم برمیگردی و دلت هنوز بامنه ولی با وجود اینکه هنوزم دوست دارم ولی دیگه نگاهتم نمیکنم.... 

 بعد از تو سایز دلم دیگه باکسی جور نشد میدونم توهم مثل منی. ولی مطمئن باش اگه تا اخر هم تنها بمونم دیگه چشمامو بهت حتی قرض هم نمیدم. . .

آرزوی محال..

 تو نیستی و از یاد برده ای که کسی این دورها بی تو می شکند 
تو پروازت بهانه بود ، از آغاز پریدنی بودی !!!
نمی دانم با این دل ِدیوانه چه کنم؟

نمی دانم شاید به سخن آید از این همه در بدر بودن ، چشم براه بودن
شبهای بی قراری ،  نامه های عاشقانه
یادگاری تو همین قاب عکس خالی بدون عکس توست و...
 این شب نوشته های خط خطی ....

از آن روزها تنها همین مانده ، غروب جمعه سراسر زرد ، مات ِ مات !!
ازآن روزها تصویر شکسته یک مرد لابلای آینه ها تکرار می شود ...
همچنان تو آن دورهایی و تنها مونسم این کلمات ِ گیجند ، این واژه های دربدر، دقیقه های مضطرب

بگذریم ، جمعه که می آید و به غروب می رسد  عنان ِ این کلمات دست من نیست ..
می آیند و مهمانی می دهند و بسوی تو واژه می شوند و می شوند این دوسه خط...
به دل نگیر عسلم ، من از این روزها عبور خواهم کرد ....

....

مرد یعنی تکیه گاهی امن ...
یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ، بدون اندکی شرم ...
در ذهن زنانه ی من ...

مرد یعنی کوه بودن ، پر از سخاوت ، پر از حیای مردانه ...
در کنار این ابهت ، لوس شدن های کودکانه ...
در ذهن زنانه ی خوش بین من ...

مرد یعنی دوست می دارمت ، تو هر لحظه با منی ...
تو مردی ...
من بی تو با تمام آفرینش بیگانه ام ...

کافی ست دست رد بزنی ...
می روم پی زندگی ام ، برای آرامشت ...
تا بدانی چقدر محترم ست این آسایشت ...

...

 

 

خودشان را نشان می دهند…

وقتی که برایت مهم نیست…

اصرار می کنند

اصرار برای اثبات وجودشان
،
برای اثبات بودنشان و ماندنشان

اصرار می کنند که تو نیز باشی همراهشان…

همان آدم ها

،
وقتی که پذیرفتی بودنشان را،

ماندنشان را…

وقتی که باورشان کردی…

می روند

به بهانه‌ های پوچ

به بی‌ بهانگی

به سادگی می روند…

می روند و تو می مانی با باوری که ……

نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟
یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟
اصلا همه را پاک کن

هر آنچه از من داری
از من که چیزی کم نمیشود...
فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟

نکند آن را هم پاک کرده ای؟
نــــــــــــه ! شدنی نیست...
نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی.

...

برای خوشبخت بودن ، ،

                 به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی..

وقتی می بخشیش..


وقتی یه بار از یه نفر ضربه می خوری

درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده

ولی وقتی می بخشیش

درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی

تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده…

بخشیدمت، راحت برو..


شـــک نـــــدارمــــ...؛ مــــــی ریـــــزد...!

مــــــی ریــــزد بر ســــرت ،

آوار حــــــرمتــــــی کــــــه دیــــــروز از مـــــــن شکــــستــــــــی...

خیانت اینه که کسی و نخوای ولی................

.

.

.

.

وانمود کنی دوسش داری!!

پنـــجره را باز كن...

و از اين هــواي بـــارانـــي لذت ببر،

خوشبختانه بــــاران ارث پـــدري كسي نيست..
.!!!

مـــن هنـوز غـــرق گذشتــه ای هســتم

کــه " نمـی گــذرد" !!!

کسانیکه از من متنفرند سپاسگذارم .آنها مراقوی ترمیکنند.از کسانیکه مرادوست دارند ممنونم.آنهاقلب مرا بزرگ میکنند.از کسانیکه مراترک میکنند متشکرم.آنان به من می آموزندکه هیچ چیز تاابدماندنی نیست.ازکسانیکه بامن میمانندسپاسگذارم آنان به من معنای دوست واقعی رانشان میدهند.

اشک" آ"

خدایا  خست-----------------------------------------------------ه ام ...

"گریه" نکن

دوباره به دیدنت می اید ....می اید دوباره

"بابا"  

دلتنگی چیز بدی است....دلم برایش تنگ شده است...

بابا ادم ها دارند لگدم میکنند(!!)... از فاصله های دور ورقم میزنند و خط خطیم میکنند

نه ......

به درک بابا...بگذار توی دنیای مسخره لجنیشان که هر روز افتاب را قشنگ میبینند نفس بکشند و فکر کنند که خوشبختند...

دلم برایت تنگ شده...برای خوب بودنت ..برای دیکتاتوری ات که اینها میگویند و من ندیدم...برای فحش های پدرانه ات ...برای زیادی بودنت.....

نه 

انگار تو برنمیگردی ...تو دیگر نیستی.. نیستی ... نیستی

منو ببر ....به دستهای پدرانه ات نیاز دارم

بابا من دلم تنگ میشود....یک جور بدی...

بابابم را بغل میکنم ...بوسم میکند...سرم را روی پایش میگذارم...

نه ...انگار باز هم دلتنگ میشوم ...

بالشتم را بغل میکنم...پتو تاریک میکند هوای چشمانم را .....باز هم دلتنگم...

به خودم مي گويم قوي باش ...
به خودم مي گويم مهم نيست ...
به خودم شک کردن را مي آموزم :
- ايا واقعا ارزشش را داشت...يا دارد ؟
به خودم خيلي چيز ها گفته ام...و مي گويم...
.........به خودم مي گويم...هميشه ، وقت هست براي
فراموش کردن...حداقل به اندازه ي تمامي باقي عمرت....
ولي...ته همه ي اينها اين است که :
... من غمگينم

حالا فکر میکنم توی این روز ها چند بار فکر کرده ام به بوسیدنش ... بغلش کردن ... ؟  و ته ِ هر بار به خودم گفته ام دست بردار ! قرار نیست اتفاقی بیفتد / اصلا نباید که اتفاقی بیفتد / فوقش این است که سرش را تکان میدهد به همراهی ِ لبخند ! اصلا گیرم  باز چشم هایش برق بزند ... باز هم تهش این است که " شب همان شب است " ! تو که هزار بار این راه را رفته ای ... تو که کشیده ای ... تو که به تهش رسیده ای ... چرا تکرار میکنی مدام ؟ پس چرا تمامش نمیکنی ؟ چرا خسته نمیشوی ؟ خسته ام کردی دختر ... (!) خستــــهــــ

و بعدش نوشته ی تو ...

نه بدم نیامد ... گریه ام هم بیشتر میشود... اما حالا نه ! و ای کاش گریه ام نمیگرفت ... لااقل بعدش میتوانستم تصمیم ِ درستی بگیرم !                                                                                                                                                                      مدام  فکر میکردم : که چی مثلا ؟ ... که چی بشود ؟ ... اصلا بعضی چیز ها آنقدری ارزششان هست که آدم راهش را کج کند ... طولانی کند ؟ ... خسته کند خودش را ... و هی به خودش بگوید که چی بشود ؟ ... !

یک جایی یک چیزی توی من صاف ایستاد در برابرم ... شانه هایم را گرفت و تکان داد : بس کن پسر!تمامش کن ! مهم نیست که درست است یا غلط ... یا که اصلا ارزشش را دارد یا نه ! مهم این است که تصمیم گرفته ای ... خواسته ای ! مهم این است که تا اینجایش آمده ای ! حالا فقط باید تا تهـــش بروی ... کارت را تمام کنی ... و ته ش لبخند بزنی  ... چون دوست داشتی این کار را برای دوست داشتنی هایت انجام دهی ... اوهوم پسر ! و بقیه اش را بیخیال ... ! :)

من ....همین من ساده....باور کن مطهره

برای یکبار برخواستن هزار بار فرود امده ام...

"مطهره".....دلتنگم...امشب دلم گرفته است...دیگر باید داستان اشک های پشت بغض های زندگی ام را بنویسم....

خسته ام از تکرار...

مواظب خودت باش """"

....

تو اگر نگران حال من بودی نمیرفتی...میماندی

من هنوز تکیه به دیوار دلواپسی ام ایستاده ام

همین حوالی کسانی هستند که میگفتند بدون تو نفس هم نمیتوانم بکشم اما امروز در اغوش دیگری نفس نفس میزنند...

خسته ام مطهره....ادم ها دارند لگت میزنند(!!)...اشک هایم را پاک کن ...

ادم است دیگر...گاهی دلش میخواهد  کسی موهایش را نوازش کند....دلم برایش تنگ شده است...میخواهم بغض بی کسم را امشب برای تو فریاد بزنم....

نه

نه ...انگار حرفهایم را باور داشت ...

پس چرا نیامد....هنوز انتظارش را میکشم...

من درد میکشم...تو اما ...چشمهایت راببند....سخت است بدانم میبینی و بی خیالی..

خسته ام ازین لجنی که در ان دست و پا میزنم......دلم هوای معصومیت از دست رفته ام کرده است...

دلتنگ-------------------------م  مطهره



کاش بودم...


از ساختار دنیا اطلاعات زیادی ندارم،

اما...

من هم دوست داشتم دنیای کسی باشم...

مهاتما گاندی...

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم 

من می‌توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

و تو هم به یاد داشته باش: من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

و به یاد داشته باش منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان.

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى،

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه،

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌صادر کنی و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذاراگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،

و یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند...


به دروغ گفته ام به خوابم می آیی،

                           تا چشمانم ،،، دمی پلک بر هم بگذارند. . .

...




دیر باریدی باران..
                     دیــــــــــــر!!!
من مدتهاست که در حجم نبودن کسی خشکیده ام...

اشک آ..

بنام خدا

برگی از کتاب خاطرات زندگی من تقدیم به مادر مهربانم ...

من که متولد 72/6هستم و ادعای بزرگی و پدر بودن دارم ...پس از سال ها انتظار سراب مادرم را دیده بودم

"م "شخصیت داشت و از انجای که مهربان بود مادر دلسوزی برای من بود

وقتی او را میدیدم دست و پاهایم میلرزید

تمام بدنم خشک میشد .به سختی میتوانستم خودم را تکان دهم...

 تمام خلا های زندگیم را فراموش کرده بودم ...

نه 

انگار وارد دنیای دیگری شده بودم

روی تخت نشسته ام و مدام به او فکر میکنم

.چشمهایم نیمه باز است .مدام کابوس رویای تلخ کودکی ام را میدیدم ...

مدام خیال و کابوس هایم را بیشتر میکند

مدام توی گوشم میخواند احمق:چند وقته انتظارش را میکشی.....

من بدنبال احساس کودکی ام که زیر اوار مرگبار غرور له ...دستهایم بی اختیار میلرزد

واژه تلخ "همسرم" 

الان دیگر برای داشتنش باید اینگونه وانمود میکردم

با .... زندگی ام عشق بازی میکردم

بی حوصله تر شدم

از اسمان صدایی میاید

زمخت و نامفهوم

صدای جیق و داد زنها که از مصیبتشان شیون میکنند

انگار تمام اوار دوباره روی سرم خراب شده بود

به خودم لعنت میفرستم که لیاقت ندارم

اینبار چندم بود که اشتباه کرده بودم

نجوایی میگفت

منتظرش بمان 

منتظرش بمان

موبایلم زنگ خورد .پریدم و برداشتم.فقط یک تک بوق بود.منتظر چه کسی هستم؟؟چه کسی باید به من زنگ بزند؟؟

تقصیر خودم هست

همان طور که با دیگران برخورد میکنی.انها نیز همان طور برخورد میکنند

روزهای خوب من داشت نرم نرمک ته می کشید و روزهای تیره جای روزهای روشن را می گرفت. اولین مورد مسمومیت غذایی بود که" آ" 75 کیلوگرمی را به  65 کیلوگرمی تبدیل کرد! اما این زخم ها جسمی بودند .امان از زخمهای روحی!

ولی سختی ها گذشت و گذشت و من روزهای سختم را با "م" می گذراندم کسی که به درد و دلهایم گوش    می داد و در شرایطی که تنها بودم را درک می کرد و خیلی کمکم کرد

دیگر همدم تنهای هایم را از دست داده بودم

حزن و اندوه همه جا را فرا گرفته بود 

آنجا بود که دلم شروع به تنگ شدن کرد و حالا که به بغض کشیده ...

دیگز کسی را ندارم...

"پیاده می شوم.می روم توی پارک و روی صندلی می نشینم.سیگار را روشن می کنم.سکوت غریبی است

پارک مثل یک قبرستان ساکت و مرده است.روبه رویم زن و مردی جوان می نشینند

مرد پای چپش را از روی پای راست بر می دارد و دستهایش را روی شانه هاو پشت زن آویزان می کند.انگار می خواهد گرمای بدنش را به او بدهد.یک لحظه بغضم می گیرد.چقدر به این گرمای انسانی نیازدارم"

دوست دارم دوباره کابوس ببینم 

دوباره به خانه برگردم...

دیگر منتظر کسی نمیشوم

دوست دارم بیشتر خودم را ازار دهم






ماجرای عشق دیالکتیکی من!

نوشتن از چنین موضوعی برایم سخت بود هیچگاه فکرش را هم نمی کردم روزی تصمیم بگیرم در مورد اتفاقات شخصی زندگی ام مطلب بنویسم.

بیش از 8 ماه از اصل ماجرا می گذرد اولین باری که دیدمش حالت عجیبی بود یک حس "آشنایی" عجیب داشتم انگار برای اولین بار بود که با خودم آشنا می شدم داشتم برای اولین بار با خودم آشنا می شدم اما در همان حال این حس برایم "غریب" بود چون اولین بار بود و اولین بار همیشه عجیب و غریب است انگار این "آشنایی" آن "غریبی" را از اول با خودش داشت. جدا شدنی نبودند. در این مرحله هی با خودم کلنجار می رفتم که نکند گرفتار همان اقتضائات بدن شده باشیم و این احساسات هم ناشی از نیاز بوده باشد و اینها همه اش بازی باشد بالاخره سن ما اقتضای چنین شرایطی را می کرد و حدس دور از واقعیتی هم نبود. اما این ماند و از بین که نرفت هیچ. آن دو عنصر قبلی انگار با هم واکنش نشان دادند و موجود جدیدی در من بوجود آوردند اسمش را گذاشتم "دوست داشتن" حالا دیگر موضوع متفاوت شده بود من یک نفر دیگر را "دوست داشتم". قاعدتا هر کسی در این مرحله یک سری کارها انجام می دهد احتمالا من هم انجام داده باشم ولی دیالکتیک دست از سر ما بر نمی داشت. گویا همان روزی که "دوست داشتن" بوجود آمده بود یک "دوست نداشتن" نیز با او بوجود آمده بود اینها نیز از هم جدا نمی شدند اصلا با هم بود که معنی می دادند. باورش برایم سخت بود. در این مرحله بیشتر به دنبال تحلیل عقلانی موضوع می گشتم اینکه اصلا داستان چه بود و چرا اینطور شد و چطور می شود ماجرا را به مسیر دیگری برد. غافل از اینکه این دو عنصر به همین صورت باقی نماندند و موجود جدیدی از آندو متولد شد. به نظرم این یکی "عشق" بود. شاید خیلی سخت باشد چنین اسمی رویش بگذارم اما همین را مناسب دیدم. این یکی دیالکتیکی نبود و چیزی متضادش وجود نداشت چون اصلا چیزی غیر از آن وجود نداشت. هر چه بود خودش بود. انگار همه عالم هستی بود و دیگر نمی توانست متضادی داشته باشد. این یکی هم ثابت نیست اما دیالکتیکی حرکت نمی کند. تکامل می یابد اما چیزی را خراب نمی کند.

*مخاطب این دلنوشته فقط یک نفر است.

رفت...

به سادگی رفت،

نه اینکه دوستم نداشت،

نه!

فهمید که خیــــــــــلی دوستش دارم!

اعتماد!

هر موقع موفق به فریب کسی شدی...

                          قبل از اینکه فکر کنی

                                            چقدر احمق بود،

                                                            به این فکر کن که

                             چقدر به تو اعتماد داشته!!!

یادمان باشد...

یادمان باشد!

وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم در برابرش مسئولیم...

در برابر اشکهایش

          شکستن غرورش

                    لحظه های شکستنش

                               در تنهایی و لحظه های بی قراریش...

و اگر یادمان برود

                    در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد...!!!!!