یا الله
اگه تو اوج خوشی های به ظاهر دنیایی باشم، و نشونی از خدا نباشه، حرفی از خدا نباشه، حسی از خدا نباشه، برام ناخوشیه ...
اونقدر دلتنگش میشم که حاضرم از همه خوشی هایی که در انتظارمه بگذرم،
امتحان بزرگی ازمون گرفت، برگه امتحانو که گرفتم اونقد عشق و ایمان داشتم که با اینکه می دونستم خیلی سخته اما برای گرفتن برگه عجله داشتم، از بیرون که نگاه می کردی، برا این امتحان خیلی سختی و رنج کشیدم اما اونقدر مطمئن و امیدوار بودم که فقط منتظر پایانش بودم،
دوسال امتحان رو بدون غلط پر کردم، با انگیزه، مصمم، امیدوار، قاطع، مطمئن، پر انرژی ...
اما سال سوم درگیر امتحانای بزرگتر شدم: خدا منو با خودم امتحان کرد، توی این امتحان موفق شدم اما تمام انرژی ام رو از دست دادم و به حرف برادرم رسیدم، به هر کس نباید اعتماد کرد...
امتحان اول هنوز جریان داشت، گفتند برگه ها رو بالا بگیرید، خودم از آخرای امتحان راضی نبودم، اما خدا قبولم کرد، روز اختتامیه، همه ۸۸ی ها جمع بودن برای استخدام، اما جای خیلی ها خالی بود، آنهایی که بندگان خدا دست در امتحان خدایی برده بودن و ...
همه استرس داشتن، همه نگران و مضطرب بودند، از قیافه هایشان مشخص بود اصل امتحان را فراموش کرده اند، به زینب زدم گفتم زینب این جمع چرا خوشحال نیستند، عجیبه بعد از سه سال به آرزوشون رسیدن اما خوشحال نیستن، زینب گفت برای روستا نگرانند. از ته دلم خندیدم ... گفت به چی می خندی؟ گفتم به اینکه این سالن خالی شه و من امتیاز آخر باشم و حق انتخاب روستا را نداشته باشم اما کاش بابام نمی اومد،غصه می خوره...
همه برای بالا و پایین بودن امتیازها حرص می خوردن و من لوح هایی را که کاردانی کسب کرده بودم را فراموش کرده بودم، نفر اول را خواندند، با آرنجم به زینب زدم و گفتم خدا می دونه این چی کار کرده که امتیازش اینقد بالا بوده، یادش بخیر بروجرد چقد فعال بودیم اما حتی به فکر یه کارت عادی بسیج هم نبودیم، هنوز حرفم تمام نشده بود که اسم زینب را خواندند... جل الخالق.. زینب؟ یا خدا... یعنی متاهلی اینقد امتیاز داشت، الان که فکرش رو میکنم توی اون جمع مثل لیوه ها ذوق زده شده بودم، زینب بالا رفت و اسم روستایی که شوهرش اونجا بود رو انتخاب کرد، می بایست یه امضا بزنه، یهو دیدم اون بدتر از من روی سن ذوق زده شده و هی می پره بالا که آجی بعدش تویی....!!! وای من سیخ شدم، اسمم رو خوندن... اصلا نمی دونستم کدوم روستا رو انتخاب کنم، رفتم بالا ممثل وحشت زده ها اردل رو انتخاب کردم، فقط دو نفر می خواست. آقایونی که اونجا بودن یه چیزایی می گفتن: همینطور انرژی داشته باش، همیطور زرنگ باش و...
روز قشنگی بود و من تا خونه مدام خدا رو شکر کردم، برای استخدام و برای امتیازم، توی بروجرد لحظه ای به امتیاز فکر نکردم، حتی بخاطر امتیاز درس نمی خوندم، اما خدا امتیازم رو جور کرد....
این امتحان هنوز جریان داشت و در زندگی من همچنان جاری خواهد بود...
از اردل زنگ زدن، به اداره رفتیم برای گرفتن ابلاغ... بعد از کلی معطل شدن:
افتادم یه روستای دور،مدرسه نداره، کافر توی یه خونه اجاره ایه، دوتاپایه بهم دادن مختلط، و دوتا همکار دارم که مردن، به اتفاق خانواده یه سر رفتیم روستا، یه گردنه پیچ در پیچ را گذروندیم و رسیدیم.خیلی خوشحال بودم،کمی استرس تدریس داشتم اما ...
بخاطر آرزوهام، به خاطر تلاشهامون، بخاطر دعاهامون، بخاطر امتحان سختی که پس دادیم، بخاطر اونایی که حقشون بیشتر از من بود و می بایست زودتر استخدام شن:
بدون هیچ غم و غصه ای، بدون هیچ ناشکری میرم . و مطمئنم خدا رو نزدیک تر احساس میکنم.
می دونم توی ناخوشی ها بیشتر احساسش میکنم...
امتحان همچنان جاریست...
یا الله مدد
سلام برهمه رفقا، ببخشید دیر اومدم



ببینید چقد توانا بودیم، امورتربیتی و مشاوره بخون، اما برو ابتدایی...
خدا بخیر کنه، بچه ها مردمو بدبخت نکنیم