ONLY GOD

 

     

Where love is, God is also

.هر کجا محبت باشد، خدا هم هست


God is in your heart, yet you search for Him in the wilderness.

.خدا در قلب توست و تو در بيابان ها به دنبالش مي گردي


The nearer the soul is to God, the less its disturbances,
since the point nearest nearest the circle is subject to the least motion.

.هر چه روح به خدا نزديکتر باشد، آشفتگي اش کمتر است
.زيرا نزديک ترين نقطه به مرکز دايره، کمترين تکان را دارد

Every happening, great and small,
is a parable whereby God speak s to us,
and the art of life is to get the message.

هر اتفاقي که مي افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسيله اي است
.براي آن که خدا با ما حرف بزند و هنر زندگي دريافت اين پيام هاست

  "سلام"  خوش آمدید

معلم و بهار ...

 

در مدرسه ای در جوار زریوار مریوان کودکی منتظر آمدن بهار است نه اینکه چشمانش را به مهمانی لاله ها و گوش هایش را به آواز پرندگان بسپارد بلکه انتظارش از جنس کودکی است و از بهار، رویش موهای سرش را طلب می کند.

ماهان رحیمی تنها هشت سال دارد، در کلاس دوم ابتدایی مدرسه شیخ شلتوت مریوان درس می خواند، یک سال و نیم است از بیماریی که ناشناخته است رنج می برد و از وقتی دکترها دارویی برایش تجویز کردند و خورد، موهای سر و صورتش ریخت، درد ماهان تنها خودش نیست خواهرش دریا 13 ساله نیز به بیماری دیابت مبتلا است و از این هم رنج می برد.

روزهای شیطنت و شلوغی ماهان کم و کمتر شد تا جایی که به کودکی گوشه گیر و منزوی تبدیل شد، احساس غم به وضوح در صورت کوچکش هویدا بود، شور بچگی در درونش مرده بود، آنقدر غمگین و ناراحت انگار نه درونش و نه بیرونش کودک نبود نه بازی می کرد و نمی خندید، او بیمار است.


زود خسته می شد، طاقت نداشت، مانند پیری که توان هیچ کاری را ندارد در گوشه ای به دور دست ها خیره می شد، کودکی با هشت سال سن به چی فکر می کند، افق دید و ذهنش تا کجا امتداد دارد و کدامین موضوع او را به فکر فرو برده است.

کودک است و عاشق بازی، خنده و شیطنت، اما نیرویی بازدارنده او را از این کار منع می کند ظاهرش از مابقی همکلاسی هایش متفاوت تر است، پیش خود می گوید چرا من مثل بقیه نیستم، من متفاوتر از همه هستم، ظاهر بی مویش موضوع خنده و مضحکه همکلاسی هایش شده بود.


ˈ ماهان جان چرا موهای سرت رو تراشیدی با این هوای سرد، ما که کاری به موی شما نداریم سرما می خوری ˈ معلم در انتظار پاسخ شاگردش بود پاسخی که لرزه به اندامش انداخت، ˈ آقا اجازه! ما نزدیم چندتا دارو خوردم بعد موهام ریخت ˈ، ماهان تحت شیمی درمانی است.

عرق سرد که بر پیشانی محمد علی محمدیان معلم 45 ساله ماهان نشست، وی را به فکر فرو برد، شاگردش به سرطان مبتلا است و این برایش دردناک است.

گذشت روزها غم ماهان را تجدید می کرد، مسخره همکلاسی هایش به یک طرف و نای دویدن و بازی کردن نداشتن از طرف دیگر وی را آزار می داد، ماهان در جستجوی کسی مثل خودش بود با کله ای بی مو اما در کلاس، منزل، کوچه و خیابان همه مو داشتند، او تفاوت را احساس کرد اما فریادهای درونش بی نتیجه نماند و همسانی برای ماهان در کلاسش پیدا شد او معلمش بود.

معلم ماهان برای اظهار همدردی با شاگردش و جلوگیری از افت شدید تحصیلی و از بین رفتن روحیه این کودک، موهای سرش را از ته زد و به شکل ماهان در آمد و به شاگردانش گفت: ˈ موهای سر من و ماهان در زمستان به دلیل حساسیت خودش می رود و در بهار به هنگام رویش گل ها و شکوفه درختان از نو رشد می کند ˈ.

وقتی معلمش در کنارش نشست با هم عکس گرفتند، خنده بر لبان ماهان نیز نقش بست و دید معلمش نیز مثل او شده، آقا اجازه ! شما هم موهاتون به خواب زمستانی رفته اند ماهان با این جمله سکوت چندین روزه اش را شکست.

رفیق ماهان در کلاس، معلمش بود فرشته ای برای نجات کودکی در میان همسالانی که برایش رفیق نبودند، ماهان الان دوست خیلی خوبی داشت آن هم معلمش، بچه ها دست از سر ماهان برداشتند و سر به سر آقای معلم می گذاشتند اما معلم خود را به نشنیدن زد و تنها زنده کردن دل شاگردش برایش مهم بود.

معلم روحیه را به ماهان بازگرداند او یار بیست و چهارم بازی همکلاسی هایش شد، درس هایش را می خواند، شیطنت می کند و همکلاسی هایش دیگر مسخره اش نمی کنند.

حکایت مدرسه شیخ شلتوت مریوان، ماهان رحیمی و محمد علی محمدیان مانند بمب در شبکه های اجتماعی صدا کرد و همگان را به تحسین اقدام نوع دوستانه معلمی وادار کرد که با حرکت انسان دوستانه خود زندگی را به فرشته ای کوچولو بازگرداند.

معلم ماهان جوانه امید را در دل کودکی رشد داد که شاید اقدامی مشابه برای این کار را نتوان پیدا کرد، دل مرده کودکی را بدست آوردن کار هرکسی نیست حتی والدین این کودک نیز نتوانستند اینکار را بکنند در جاییکه پدر ماهان خطاب به معلمش می گوید: هرگز فکرم به اینجا نرسید برای اظهار همدردی با فرزندم موهای سرم را بزنمˈ.

ماهان رحیمی به اظهار معلمش که از والدینش سوال کرده است مبتلا به بیماری ناشناخته ای است، والدین مطمئن نیستند که ماهان سرطان دارد یا نه اما می گویند براثر مصرف دارو موهای سر و صورت ماهان ریخته است.

معلم ماهان اظهار همدردی با شاگردش را هدف اصلی این اقدامش دانست و می گوید: ماهان وقتی شبیهی مثل خود در کلاس یافت مقداری قوت قلب گرفت.

معلم ماهان را نماینده کلاس کرده و بیشتر از همه به او توجه می کرد چون وجه اشتراک داشتند و هر دو بی مو هستند، ˈ ماهان چون مو رو سرش نیست زودتر مسایل را یاد می گیره و از این رو همه بچه ها باید از ماهان حرف شنوی داشته باشندˈ اینگونه معلم ماهان را نفر اول کلاس کرد.

همه 23 نفر دانش آموز کلاس هم برای یادگیری بهتر و رسیدن به جایگاه معنوی ماهان در کلاس درخواست تراشیدن موی سر دادند اما معلم مخالفت کرد، ˈ هوا سرده و سرما می خورید، من و ماهان بدنمون گرمتر از شماست و سرما در ما اثری نداره نمی خواهد موهای سرتان را بزنید ˈ.

معلم خطاب به دانش آموزان می گوید: ˈ بچه ها چیزی به بهار نمونده همون وقتی که گلها جوانه می زنند و درختان شکوفه، دشت و چمن پر از سبزه می شود، موی سر من و ماهان نیز آن وقت می روید و ما هم مثل شما می شویمˈ، تا بهار بیاید 65 روز مانده، موهای سر ماهان اگر نروید بد قول می شویم و ذهن و روان معلم درگیر سوال های فراوانی است.

ˈ بچه ها امانتهای خداوند نزد ما هستند، ضعیف جثه و ناتوانند اما خوب می فهمند، عشق و علاقه و دوستی را خوب تشخیص می دهند، امانت های خداوند را باید حفظ کنیم تا شرمنده صاحب امانت نشویمˈ.

محمد علی محمدیان این معلم عاشق مریوانی به خوبی این گفتار بزرگان را که ˈ معلمی شغل انبیاست و معلم عاشق است را به خوبی معنا و تفسیر کرد ˈ.

ماهان اگرچه وضع جسمانیش تغییری نکرده اما از لحاظ روانی تقویت شده و جثه اش روز به روز نحیف تر می شود و اکنون زمان بازگرداندن سلامتی به جثه کوچک این امانت خداوند است.


محمد علی محمدیان با 45 سال هم اکنون 23 سال سابقه خدمت دارد و کارشناس آموزش ابتدایی است و نام خود را در تاریخ انسانیت، مردانگی، ایثار و فداکاری ثبت کرد.

محمدیان می گوید: شاد کردن دل ماهان و اینکه اعلام کنم به معلمان دیگر که هوای دانش آموزان را داشته باشند و خارج از وظیفه ذاتی خود به وظیفه انسانی نیز عمل کنند هدف این اقدامم است.

پدر ماهانی نیز در مریوان مکانیک است، ماهان و دریا رحیمی از فرزندان او هر دو بیمار هستند، دریا که در کلاس دوم راهنمایی مشغول تحصیل است هم بیمار است او از بیماری دیابت رنج می برد و پدر نمی داند با دو فرزند بیمار چکار کند.

ماهان اکنون نیاز به آزمایش و تشخیص بیماری دارد زیرا فردا دیر است اگر بهار که فصل رویش است بیاید و موهای سر ماهان رشد نکند به جشن نشستن این بهار دلی از جنس سنگ می خواهد!.

ای بهار به کودکی در سرزمین رنج و محنت قولی داده ایم که وقتی از راه می رسی هدیه ای برایش داری، آن هدیه ای که به گل ها، درختان و دشت و چمن می دهی و بلبلان در شوق آمدنت نوای زندگی سر می دهند اما اگر موهای سر ماهان نروید تو هم نیا تا شرمنده کودکان سرزمینم نشوی!.

پی نوشت:درست است دنیا ما را مشغول خود کرده است، اما شاگردانمان را دوست داریم و با شنیدن غم کودکان بغض می کنیم و قلبمان می گیرد و دعا میکنیم برای سلامتی ماهان ها و آرامش محمدیان ها 

 

چرا اين همه از خدا دور هستم ...

سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.

****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه‌اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم ...

 او در دم هر نفس من است.

در دل سياه شب,

                         هر ستاره اي كه سر مي زند, اوست.

      چشمك هر ستاره اي,نگاه دزدانه ي اوست كه مرا پيغام مي دهد;

                                    كه در زمين تنها نيستي,

                                      كه مرا غروب نيست,

                                        مرا با تو جدايي نيست,

                                        مرا بي تو زندگاني نيست,

                 مرا بي تو سرنوشتي نيست, سرگذشتي نيست.

                هر ستاره اي مرا مژده اي است كه او هست, كه اوست;

                                 كه او خورشيد بي غروب من است,

                                   كه او وصال بي فراق من است,

                                    كه او حضور بي غيب من است,

                                      او در دم هر نفس من است.

                                      (( دكتر علي شريعتي ))

 

خدا مرا کافی است

ین خداست.پروردگار شما که سلطان ملک وجود است و هیچ خدایی جز او در عالم نیست.

پس از در گاه او به کجا میروید؟.....

آیا خدای مهربان برای بنده اش کافی نیست که مردم تو را از قدرت غیر خدا میترسانند؟

بگو اگر خدا بخواهد مرا رنجی رساند چه کسی تواند آن را دفع کند؟

یا اگر خدا بخواهد مرا رحمتی رساند چه کسی تواند آن رحمت را باز دارد؟

بگو خدا مرا کافی است که متوکلان عالم بر او توکل میکنند.

                                                                      (( سوره زمر )) 

خدا عشق است

حضور در زندگي جاودانه يعني شناختن عشق.چرا كه عشق بايد جاودانه

باشد, چرا كه خدا عشق است.

اگر به او باور داريد, ايمان داريد, نخست عشق را بجوييد و مابقي خود خواهد روييد.

عشق قانوني است كه در خود تمامي قانون هاي ديگر را خلاصه مي كند.

عشق فرماني است كه توجيه تمامي فرمان هاي ديگر است.

                                                                            عشق راز زندگيست.

اگر كسي بتواند بي قيد و شرط محبوبش را دوست بدارد دارد عشق به خدا را نشان

مي دهد.اگر عشق به خدا را تجلي بدهد, هم نوعش را هم دوست مي دارد.اگر

هم نوعش را دوست بدارد, خودش را هم دوست مي دارد.

    "براي ورود به ملكوت آسمان آدمي بايد فردوس را به روحش راه دهد"

 

                                                                           (( پائولو كوئليو ))

منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم

به نابودی کشوندیم تا بدونم 

 همه بود و نبود من تو بودی
                                  

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی                                         

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

 نخواد و تو بگی آره... تمومه                                  

همین که اول و آخر تو هستی,

 به محتاج تو محتاجی حرومه                                   

پریشون چه چیزا که نبودم

   دیگه می خوام پریشون تو باشم                              

تویی که زندگیمو آبرومو

باید هر لحظه مدیون تو باشم                              

فقط تو می تونی کاری کنی که

دلم از این همه حسرت جدا شه                                    

به تنهاییت قسم تنهای تنهام

 اگه دستم تو دست تو نباشه                                 


       تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم

    من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم

            نمیخوام وقتی تو هستی آدم آدمکا شم

        چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم


 
تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست

      آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست

        منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم

    خستم از این عقل خسته من میخوام جنون بگیرم

عشق ...

تنها خداوند است که از نشان دادن خورشیدش در هر روز صبح، هرگز خسته نمی شود...

 

در هر ذره ای از ذرات، این نشان موجود است که اوست آن خدای یگانه

که هستی هر هستی به هستی اوست


((ابوعلی سینا))

 

خدا,انسان و عشق.

اين است امانتي كه بر دوش ادم سنگيني مي كند.

و اين است آن پيماني

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم

و خلافت او را در كوير زمين تعهد كرديم.

ما براي همين هبوط كرديم

و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.

                                                          ((دکتر شریعتی))

 

با صعود به اوج، به خدا مي رسي، زيرا خدا تنها اوج و فراز راستين است.

 تمام چيزهاي ديگر فرودند. هرگاه تلاش كني به خدا برسي، عروج مي كني و معجزه

 اينجاست كه وقتي تو بسوي خدا عروج كني، خدا نيز بسوي تو نزول مي كند.

اين مسير يك طرفه نيست.

نهايت اوج هر انساني به خدا رسيدن است. تنها انسان نيست كه به جست و جوي

خدامي پردازد. اگر اين جريان يك طرفه مي بود نمي توانست زيبا باشد. از جانب يك

طرف با سردي روبرو مي شد. اما چنين نيست. اين رابطه دو طرفه و يك عشق بازي

 پرشور است.                                                  (( اوشو))

صدیقین

مخلوقی که نزدم دوست تر از بنده مومن باشد نیافریدم.

من او را متبلی کنم به آنچه برای او خیر است و عافیت دهم به آنچه

 برایش شر است.

آنچه شر اوست از او بگردانم برای آنچه خیر اوست......

                             و من به آنچه بنده ام رااصلاح کند داناترم.

پس باید بر بلایم صبر کند.....

                    و نعمت هایم را شکر نماید.....

                                              و به قضایم راضی باشد.....

                               تااورا در زمره صدیقین نزد خود نویسم.

دنیا را دیگران برای ما می سازند...

به نام خداجون

تو آن سوی دنیا هستی و من این سوی دنیا
بدون مقدمه میگویم
فکرش را بکن اگر تو از رحم مادر من خارج میشدی و من از رحم مادر تو
آن وقت تو این سو بودی و من آن سوی دنیا
...
مرا غسل تعمید میکردند و در گوش تو اذان میگفتند
به تو قصه ی کربلا را میگفتند و به من مصایب مسیح را
به تو از سنی ها بد میگفتند و به من از پروتستانها
به تو میگفتند آن وری ها بی بند و بارند و به من میگفتند آن وری ها تروریست
و من و تو بی آنکه بخواهیم از یکدیگر بیزار میشدیم
میبینی؟!!!


دنیا را دیگران برای ما میسازند

خدایا دوستت دارم

سلام

آهنگ وبلاگ رو تقدیم میکنم به همه دوستان، اگه نخوند از این آدرس دانلودش کنید

http://ahang-ahang.mihanblog.com/post/107

http://mihancode.in/139/

التماس دعا

امتحان ...

یا الله

اگه تو اوج خوشی های به ظاهر دنیایی باشم، و نشونی از خدا نباشه، حرفی از خدا نباشه، حسی از خدا نباشه، برام ناخوشیه ...

اونقدر دلتنگش میشم که حاضرم از همه خوشی هایی که در انتظارمه بگذرم،

امتحان بزرگی ازمون گرفت، برگه امتحانو که گرفتم اونقد عشق و ایمان داشتم که با اینکه می دونستم خیلی سخته اما برای گرفتن برگه عجله داشتم، از بیرون که نگاه می کردی، برا این امتحان خیلی سختی و رنج کشیدم اما اونقدر مطمئن و امیدوار بودم که فقط منتظر پایانش بودم،

دوسال امتحان رو بدون غلط پر کردم، با انگیزه، مصمم، امیدوار، قاطع، مطمئن، پر انرژی ...

اما سال سوم درگیر امتحانای بزرگتر شدم: خدا منو با خودم امتحان کرد، توی این امتحان موفق شدم اما تمام انرژی ام رو از دست دادم و به حرف برادرم رسیدم، به هر کس نباید اعتماد کرد...

امتحان اول هنوز جریان داشت، گفتند برگه ها رو بالا بگیرید، خودم از آخرای امتحان راضی نبودم، اما خدا قبولم کرد، روز اختتامیه، همه ۸۸ی ها جمع بودن برای استخدام، اما جای خیلی ها خالی بود، آنهایی که بندگان خدا دست در امتحان خدایی برده بودن و ...

همه استرس داشتن، همه نگران و مضطرب بودند، از قیافه هایشان مشخص بود اصل امتحان را فراموش کرده اند، به زینب زدم گفتم زینب این جمع چرا خوشحال نیستند، عجیبه بعد از سه سال به آرزوشون رسیدن اما خوشحال نیستن، زینب گفت برای روستا نگرانند. از ته دلم خندیدم ... گفت به چی می خندی؟ گفتم به اینکه این سالن خالی شه و من امتیاز آخر باشم و حق انتخاب روستا را نداشته باشم اما کاش بابام نمی اومد،غصه می خوره...

همه برای بالا و پایین بودن امتیازها حرص می خوردن و من لوح هایی را که کاردانی کسب کرده بودم را فراموش کرده بودم، نفر اول را خواندند، با آرنجم به زینب زدم و گفتم خدا می دونه این چی کار کرده که امتیازش اینقد بالا بوده، یادش بخیر بروجرد چقد فعال بودیم اما حتی به فکر یه کارت عادی بسیج هم نبودیم، هنوز حرفم تمام نشده بود که اسم زینب را خواندند... جل الخالق.. زینب؟ یا خدا... یعنی متاهلی اینقد امتیاز داشت، الان که فکرش رو میکنم توی اون جمع مثل لیوه ها ذوق زده شده بودم، زینب بالا رفت و اسم روستایی که شوهرش اونجا بود رو انتخاب کرد، می بایست یه امضا بزنه، یهو دیدم اون بدتر از من روی سن ذوق زده شده و هی می پره بالا که آجی  بعدش تویی....!!! وای من سیخ شدم، اسمم رو خوندن... اصلا نمی دونستم کدوم روستا رو انتخاب کنم، رفتم بالا ممثل وحشت زده ها اردل رو انتخاب کردم، فقط دو نفر می خواست. آقایونی که اونجا بودن یه چیزایی می گفتن: همینطور انرژی داشته باش، همیطور زرنگ باش و...

روز قشنگی بود و من تا خونه مدام خدا رو شکر کردم، برای استخدام و برای امتیازم، توی بروجرد لحظه ای به امتیاز فکر نکردم، حتی بخاطر امتیاز درس نمی خوندم، اما خدا امتیازم رو جور کرد....

این امتحان هنوز جریان داشت و در زندگی من همچنان جاری خواهد بود...

از اردل زنگ زدن، به اداره رفتیم برای گرفتن ابلاغ... بعد از کلی معطل شدن:

افتادم یه روستای دور،مدرسه نداره، کافر توی یه خونه اجاره ایه، دوتاپایه بهم دادن مختلط، و دوتا همکار دارم که مردن، به اتفاق خانواده یه سر رفتیم روستا، یه گردنه پیچ در پیچ را گذروندیم و رسیدیم.خیلی خوشحال بودم،کمی استرس تدریس داشتم اما ...
بخاطر آرزوهام، به خاطر تلاشهامون، بخاطر دعاهامون، بخاطر امتحان سختی که پس دادیم، بخاطر اونایی که حقشون بیشتر از من بود و می بایست زودتر استخدام شن:
بدون هیچ غم و غصه ای، بدون هیچ ناشکری میرم . و مطمئنم خدا رو نزدیک تر احساس میکنم.

می دونم توی ناخوشی ها بیشتر احساسش میکنم...

 امتحان همچنان جاریست...

یا الله مدد

 سلام برهمه رفقا، ببخشید دیر اومدم

ببینید چقد توانا بودیم، امورتربیتی و مشاوره بخون، اما برو ابتدایی...

خدا بخیر کنه، بچه ها مردمو بدبخت نکنیم

شما بگید

  درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

  در اخرین جنگش

  اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

  در پایین صفحه

 علت اصلی طلاق چیست؟

  ازدواج

  علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

  امتحانات

  چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

  نهار و شام

  چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

  نیمه دیگر ان سیب

 اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

  خیس خواهد شد

  یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

  مشکلی نیست   شبها می خوابد

  چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

  شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

  اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست

  دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

  کلا چه خوهید داشت؟

  دستهای خیلی بزرگ

  اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند

  چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

   هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده

   چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

  زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

 

          سلام دوستای خوبم ایشالا که حال و روزتون خوش باشه...

             حالا شما بگید حق این دانش آموز چه نمره ایه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                  منتظر نظراتتون هستم

                                  مراقب خودتون باشید

تولد، تولد، تولدت مبارک

 

پریسا جان، ای شلمپت

   

 

 

روز پدر مبارک

 

 

عشق الهی


"...به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم. به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم.
 به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند، دنیای دیگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم.
 لرزش یك برگ،
نور یك ستاره دور،
 موریانه كوچك،
نسیم ملایم سحر،
موج دریا،
غروب آفتاب،
 احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند …
اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

برای مرگ آماده شده ام و این امری است طبیعی، كه مدتهاست با آن آشنام. ولی برای اولین بار وصیت می كنم. خوشحالم كه در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فیها بریده ام. همه چیز را ترك گفته ام. علائق را زیر پا گذاشته ام. قید و بندها را پاره كرده ام. دنیا و ما فیها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم..."

گوشه ای از وصیت نامه شهید دکتر مصطفی چمران
 
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم های دگر، غیر از غم عشقت رها کن

خدایا شکرت ...

آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند

پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است

تنها آرمانهای بزرگ است که به ما بینشی فرا دنیوی می دهد

همیشه بدنبال سرنوشتی بهتر برای خود باش ، و اگر کسب دانش آرمانت است هر آنچه در این مسیر رنج ببری ارزشش را دارد

 

شبنم جونم

این موفقیت بزرگ رو بهت تبریک میگم

خدارو شکر

 

تولد، تولد، تولدت مبارک

  

زهرا ای بالام جان

 تولدت مبارک

ادامه نوشته

خداوند بی نهایت است ...

قبل از اینکه ادامه مطلب رو بخونید، ازتون یه خواهش دارم،

 

میدونم می تونید یه لحظه فارغ از دغدغه ها و نگرانی ها و غصه ها بشید،

باور کنید می تونید...

 

اول: "یه نفس عمیق از صمیم قلبتون بکشید"، ... بکشید دیگه

نه نشد !!! یکی دیگه ، باید به حس آرامش و سبکی برسید.

دوم: این جمله رو با تمام وجود سه بار تکرار کنید

"بسم الله .  توکلت علی الله .  لا حول ولا قوت الا بالله العلی العظیم"

 

حالا ادامه مطلب رو آروم آروم بخونید، و به تک تک جملاتش فکر کنید

 

ادامه نوشته

نتایج ...

به نام خدای مهربون

 

بچه هایی که توی مسابقات فرهنگی به کشوری راه پیدا کردن:

بروجرد:پریسا(عکاسی)، جهانیان(رایانه)، آزاده (حفظ)، نسرین و حسنی (قرآنی)

خرم آباد:سید،  اهواز: مرضیه(داستان) خودمم که از رو نرفتم و به لطف خدا عکاسی قبول شدم

عزیزم زهرا و محبوبه و سحر رو میدونم خیلی تلاش کردن اما نشد، ان شاالله امتحانات زندگی 

از کرمانشاه و بهبهان  و بقیه خبر ندارم،  بچه ها بیاید و بگید که هستید

در پناه خدا ؛ یا الله

هرکی بیاد وب ما میگه اینا چه دلشون خوشه، والا ما همه در جریان طرح و بودجه و همه پی گیری ها هستیم، اما اعتقاد م داریم که زندگی جریان داره ، پس در تلاشیم که با کمک خدا از مشکلات لذت ببریم. و از درگاه خدا ناامید نشیم

امیدمون بخدا