برویم سطرِ بعدی...
آنقدر خاطراتم را ورق زدی
که به خودت
رسیدی
خوش آمدی
عشق
...
حالا من را
ورق
بزن
...
برویم سطر بعدی
میخواهم
باز
تورا بنویسم
" خاطراتِ یک مردِ نا تمام " *
...
* نام سریالی از صادق کرمیار که اسم این مجموعه رو خیلی دوست میدارم .
آنقدر خاطراتم را ورق زدی
که به خودت
رسیدی
خوش آمدی
عشق
...
حالا من را
ورق
بزن
...
برویم سطر بعدی
میخواهم
باز
تورا بنویسم
" خاطراتِ یک مردِ نا تمام " *
...
* نام سریالی از صادق کرمیار که اسم این مجموعه رو خیلی دوست میدارم .
وقتی ساعت 2.53 دقیقه تو استودیو سر ضبط برنامه
خیلی اتفاقی متوجه میشی اینترنت استودیو فعاله
وتو دلت میخواد همینطوری الکی پست بذاری و بگی
برنامه که درحال ضبطه استودیو خلوته آرامش داره فعلا هم که همه چی
اوکیه مزاحمی نیست
کلا اینو می دونم که الان که سر برنامه م خوبم دیگه
امیدوارم همه چی خوب بمونه
همه چی ارومه فعلا!!!! ...
شاید الان وقتشه!
وقت پوست انداختن و نو شدن!
حس خوبیه تو مهمونی باشی تو اون شلوغی از نو شدن بگی
جایی که همه دارن از طلا و دلار و سکه و مشکلات خاورمیانه میگن
تو دلت بخواد مار باشی و پوست بندازی و نو بشی!!!
دو : دنیا خیلی بدی میکنه با من اما می خوام خوب باشم
سه : میگی فراموشی خوبه ... درد داشت ؟ فردا یادت میره... ببین من همین الانم دیگه چیزی یادم نمیاد ...
چهار : به نظرتون قرصی ، آمپولی هست که آدم بخوره اون جاهایی که نصفه کاره بوده رو یادش بره ؟
تازه " دردشم " نیاد
پنج: می گن سیب زمینی بی رگه ! مصرف چه مقدارش تو شبانه روز میتونه آدمو بیرگ کنه ؟ اونقدر بی رگ که
دیگه دردش نگیره ...
شش: کامل و نصفه کاره نداره برای همه ففط بهترین دوست زندگی می شی پس زیاد روشون حساب نکن
تا دردت نیاد ...
هفت : ممممممممم..... ما زنا آدمای متوهمی هستیم آیا ؟
هشت : جرا خدا به ما عقل و به کاملا و نصفه کاره ها یاد نداده واقعا عاشق باشن ... عشق بازیه کامپیوتری
نیست که گیم اور شدی بگی به درک یه بازی دیگه !
نُه : عشق بعلاوه دو ؟ یا ضرب در به توان N ؟ یا عشق منهای زندگی و فقط کیف و حال ؟
ده : " پرسه در مه "
زن یه بار دیگه خودشو تو آینه ورانداز کرد تا مطمئن بشه همه چی روبه راهه
همه چی با هم هماهنگ بود تقریبا همیشه سعی میکرد لباساش و آرایشش با هم همخونی داشته باشه
کادو رو برداشت و از خونه زد بیرون
مرد اما سرش شلوغ بود ، این روزها خیلی کار داشت پس کمتر وقت می کرد سری به قرارهایی که با دلش
گذاشته بود بزنه
زن همه ی اینها رو می دونست و با عشق قبول می کرد اما وقتی مرد وقتِ گشودنِ دست هاشو نداشت
زن از این بی سرزمینی به تنگ می اومد بد خلقی می کرد گله میکرد
اما مرد وقتی برای او نداشت حداقل فعلا و کاش زن این رو میفهمید !
زن می خواست بفهمه درک کنه باز مهربان باشه پشت باشه حامی باشه تا مرد در آرامش کارهاش به سرانجام
برسن
پس مهربان شد دوستش داشت خواست تلافی کنه کادو رو بهانه ای کرد برای همه وقت هایی که مرد ، بود !
صادقانه بود با همه وقتش و با همه عشقش زن رو در آغوش میکشید برای همه روزها و شب هایی که دستان
مرد فقط و فقط وقتِ نوازش کردن زن رو داشتن و زن در آغوش مرد به خواب میرفت و به رویایی ترین شکل ممکن
آروم میشد
برای اینکه وقت مرد رو هدر نده و باز برای درک متقابل میونِ همه اون شلوغی ها و دردسرهای کاری
میون همون ساعت های اداری به مرد کادو داد
کادویی که عجیب بوی عشق می داد !
مرد خوشحال بود و زن این را میفهمید
مرد کادویش را دوست داشت و زن این را میفهمید
مرد عاشق بود و زن این را می فهمید
امروز زن در چشم های مرد تاب می خورد
و مرد تمام معادلاتش بهم ریخته بود !
سینما " خودزنی " را نشان میداد اما زن بازهم در چشم های مرد تاب می خورد
و مرد معادلاتش بهم ریخته بود
سرش شلوغ بود کار داشت وقت نداشت دیر بود اما زن سرش روی شانه ی مرد بود و سینما خودزنی را نشان میداد!
زن در تمامِ مرد تاب می خورد نفس به نفس
و مرد خیلی وقت بود که معادلاتش بهم ریخته بود ...
مرد عاشق شده بود این را از صدای نفس هایش می شد فهمید
و زن عشق را بعلاوه ی مرد کرده بود و حاصلش او را هم عاشق کرده بود !
مرد خیلی کار داشت اما گذاشته بود ساز دلش بنوازد گذاشته بود معادلاتش بهم بریزد
و زن سرش را روی شانه های مرد جابجا می کرد
و مرد هنوز هم عاشق رنگِ موهای زن بود
وزن " خودزنی" را نگاه میکرد و مرد نگرانِ حال زن بود
اما زن در چشم های مرد تاب می خورد و مرد تمام معادلاتش را بهم میریخت !
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه ...
که من بالعل خاموشش نهانی صد سخن دارم !!!
من نوشت :
می فهمه دیگه ! هرچه قدرم پنهونش کنی هر چه قدر سکوت کنی می فهمه دیگه !
" حافظ " دردتو خوب می فهمه
آقای شاعر گفت :
"تو روزنامه نوشته بود قبل از خواب پیامک نزنید و نخوند خوابو آشفته می کنه !
آخرای شب دیگه بهت پیامک نمی زنم که راحت بخوابی عزیزم !"
خانم رمانتیک گفت :
روزنامه نمی دونه پیامکای محبت آمیزت قبل از خواب خودش یه پا مُسکنه !
آقای شاعر دوباره گفت :
" روزنامه چیزی از عشق نمی دونه از بس دچار روزمرگیه !!! "
...
فقط
گاهی
مرا
هوس می کنی
آن هم درست زمانی که
به تنهایی
شبگرد
کوچه هایی
تا
باد
مستی را از سرت ببرد !
بعد
دوباره من...
سایه
...
این سایه ی ساده ی کوچک
خانه اش را بر دیوارهای
کوتاه و بلند
همان کوچه هایی ساخته که
تو گاهی
شبی
مست از آن می گذری..
...
تازگی ها
دارم خیال میکنم
من
واقعی نیستم!
مگر
سایه ها واقعی اند؟!؟
کاش لااقل مرده بودم!
چون امروز کسی برایم
شعر خواند
که در شعرش
هنوز
مرده ها
"نمرده " بودند ...
...
نگا کن مرده ها به مرده نمی رن
حتی به شمع جون سپرده نمی رن
شکل فانوسین که اگه خاموشه
واسه نفت نیست،هنوز،یه عالم نفت توشه
من در
حاشیه ی زندگیِ تو
نفس می کشم
....
فقط یادت
باشد
این
حاشیه ها
نفس
آدم
را
می گیرند ...
...
زن:
آقای محترم کمی برایِ من وقت دارید ؟؟!!
مرد:
حتما ... می خوای شب بهت زنگ بزنم حرف بزنیم ؟!؟
زن :
می خوام حضوری حرف بزنیم لطفا کمی برایم وقت بگذارید ..
مرد:
یه روزی یه جایی صبر داشته باش ! میام مفصل باهم حرف بزنیم ..
زن:
ولی من امروز گلوم داره فشار میاد ... غمگینم .. حرف دارم ...
مرد:
نمی خوام به خاطرِ من غمگین باشی
زن:
من دقیقا به خاطرِ شما غمگینم !..
مرد :
نمی خوام..
زن:
کاش تمامِ وقتت برایِ من بود ...
حماقت است دوست داشتنِ مردی که تمامِ وقتش مالِ خودش و تو نیست ...
اینها دیالوگ هایی از فیلمِ زندگی من است ...
دلم برای خودمُ شعرهایم می سوزد
چون هیچ کداممان به تو
نمی رسیم.... ...
....
حالا بیچاره دفترم که هی شعر روی سرش هَوار می شود
و بیچاره تر دلَم که تمامِ این شعرها را از بَر است.. !!!...
برگ های دفترم که تمام شد
شعرهایم را
چه کنم ؟!!؟ ..
کمی آنسوتر
نیمه ی گمشده مرا
به آغوشی بیگانه سپرده اند
و این است عدالتِ دنیا
ما به هم اغوشی های خاموش دعوت میشویم
به جایِ عشق
ع
ا
د
ت
می کنیم ..!.
زن:
آقای محترم فردا کمی برایِ من وقت دارید؟!؟
مرد:
من که هر روز در اختیار شمام خانم ...
زن:
آقای محترم فردا کمی برایِ من وقت دارید؟!؟
مرد:
نمی فهمم ! ما که هر روز پیش همیم..
زن:
اینبار نه مثلِ همیشه ! فردا تو رو فقط برای خودم می خوام آخه فردا روز مهمیه .. .
حالا کمی برایِ من وقت دارید؟!؟
مرد:
ترافیکِ کاریم بالاست حالا ببینم چی میشه ! منکه نمی فهمم تو چته !؟!
(شاید ادامه داشته باشد) !..
...
ببخشید که مرتکبِ حماقتِ علاقه به من شدید !
من " رسما " به دیوانگیِ خود...
اعتراف می کنم !