...

تسلیت

از دست دادن هنرمند عزیز و خوش صدای ایرانی رو به همه ی عاشقان پاشایی تسلیت میگم 

و خوشحال از اینم که صداش بینمون یادگار موند 

مرتضی دوست داریم و همیشه در ذهن ما میمونی 

 

به یاد پاشایی.....

 

 

           بهت پیله کردم نمی مونی پیشم 

نه میمیرم اینجا نه پروانه میشم 

از عشق زیادی تو رو خسته کردم 

تو دورم زدی خواستی دورت نگردم 

 

بازم شوری اشک و لب های سردم 

من این بازی رو صد دفعه دوره کردم 

نه راهی نداره گمونم قراره 

یکی دیگه دستامو تنها بزاره 

 

دیگه توی دنیا به چی اعتباره  

کسی که براش مردی دوست نداره 

منو بغض و بارون سکوت خیابون 

دوباره شکستم چه ساده چه اسون

 

 

 

مثه عصر پاییزی رنگ و رومون           واسه خیلیا خاطرست آرزومون 

 

 

*عینک سیاه*

گفتــــــند عیـــــنک سیـــــاهـــت را بردار

دنیـــــا پر از زیـــــبایـــــی هـــاستــــــ

عیـــــنک را برداشــتــــــم

وحشــت کردم از هـــیـــــاهـــوی رنگ هـــا

عیـــــنکم را بدهـــیـــــد میـــــخواهـــم به دنیـــــای یـــــک رنگ پناه برم.......

بااز باراااااان

باز باران... بی ترانه... بی هوای عاشقانه

 

بی نوای عارفانه... درسکوت ظالمانه... خسته از مکر زمانه...

 

 غافل از حتی رفاقت... حاله ای ازعشق ونفرت...اشکهایی طبق عادت

 

 قطرهایی بی طراوت...روی دوش آدمیت...میخورد بربام خانه

 

 

زندگی

زندگی آرام است مثل آرامش یک خواب بلند


زندگی شیرین است مثل شیرینی یک روز قشنگ


زندگی رویایی است مثل رویای یک کودک ناز


زندگی زیبایی است مثل زیبایی یک غنچه باز


زندگی تک تک این ساعت هاست

 

 

just for god

my god:

I worship you with a lot of love 

just you

 

 

اینجا زمین است دیگر....

اينجـــا زمين استـــ

رســـمـ آدمهـــايش عجيبـــ استـــ

اينجـــا گــمـ كــه بشــوے

بجـــاے اينكــه دنبالتـــ بگــردند فرامـــوشتـــ ميكنند

عـــاشق كـــه بشوے

بجــاے اينكـــه دركتـــ كنند متهمتـــ ميكنند

فرهنگـــ لغتـــ اينجـــا

چيزے از عشــق و احســـاس و غـــرور ســـرش نميشـــود

زيــاد كــه خوبـــ باشے زيــادے ميشـــوے

زيــاد كــه دمـ دستـــ باشے تكـــرارے ميشـــوے

زيــاد كــه بخنـــدے برچسبـــ ديوانـــگے ميخـــورے

و زيــاد كــه أشكـــ بريــزے ... عآشــــــقے...!!!

اينجـــا بايــد فقطـ براے ديگـــران نفس بكشــــے...!!!

 

***مادر ***

ﺻﺪﺍﻱ ﺗﻠﻔﻦ ، ﭘﺴﺮﻱ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ ؛
ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺑﻮﺩ !
ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﮔﻔﺖ :ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﻭﻗﺖ ﺷﺐ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩﻱ ؟!ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ، ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ
ﺑﻴﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩﻱ !
ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻮﻳﻢ " :ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ 
. . .

عشششق چیست؟؟؟؟؟؟؟

دختر ۵ ساله‌ای از برادرش پرسید :معنی عشق چیست ؟؟

 

 

برادرش جواب داد :

 

عشق یعنی تو هر روز شكلات من را ، از كوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ،

 

و من هر روز بازهم شكلاتم را همانجا میگذارم...

 

 

* به افتخارش 

...

می توان تنها اهسته نوشت :

زمان میگذرد 

 

عمر ما پیوسته به زمان تسلیم است. 

 

ولی در یک لحظه 

 

تهی نیس هیچ دلی از عشق او

 

روان است زندگی

 

اما

 

یک لحظه تهی نیست از عشق به او

 

ما کنار هم و او 

 

تک و تنهاست 

 

ولی 

 

ماندگار است دلش از مهر و محبت به ما

 

او خدایی است مهربان و کریم....

خبر مهم

راستی یه خبر خیلی مهم به لطف همه شما خوانندگان و دوستان عزیز که لطف کردین و به وب من

اومدین و نظر گذاشتید وبلاگم تو جشنواره مقام دوم رو تو استان کسب کرد از همتون صمیمانه تشکر

میکنم

تولد

تولد پیروزی انقلاب رو به همه ی هم وطنان عزیزم تبریک میگم ....


زنده باد


ایراااااااان و ایرااااااااانی

تغییر را از خود شروع کنیم


همه ی تغییرات از ما آغاز می شود

 

این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش نوشته شده است :

 

جوان وآزاد بودم ، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند ودر


خیال خودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم . پیرتر وعاقل


تر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمیکند بنابراین توقعم


را کم وبه عوض کردن کشورم غناعت کردم. ولی کشورم


هم نمی خواست عوض شود. به میان سالی که رسیدم


آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را


عوض کنم ولی پناه بر خدا آن ها هم نمی خواستند


عوض شوندو اینک در بستر مرگ آرمیده ام وناگهان


دریافتم که اگر فقط خود را عوض می کردم خانوده ام هم


عوض می شد و با پشت گرمی آنها می توانستم


کشورم را هم عوض کنم و چه کسی میداند شاید


میتوانستم دنیا راهم عوض کنم.


 

چرا من



آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟
"

داستان مرگ


یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...


توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !


روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعت‌ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی‌تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با یک قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما جثه‌اش ضعیف و بال‌هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود وپرواز کند؛ اما نه تنها چنین نشد و برعکس، پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن راخدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی  فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می‌کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می‌شدیم؛ به اندازه کافی قوی نمی‌شدیم و هرگز نمی‌توانستیم پرواز کنیم.


سعی نکن متفاوت باشی!


فقط "خوب باش"


خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است...

 

رنگ روزگار

به نظرتون رنگ روزگار چه رنگیه ؟؟؟؟

آبی ؟؟


سفید ؟؟؟


مشکی ؟؟؟؟


و... ؟؟؟


میدونید


به نظر من رنگ روزگار رنگارنگه چون زندگی پیچ و خم داره ، سختی داره، رنج داره ،زیبایی داره ،راحتی داره...


بعضی وقتا شیرین میشه بعضی وقتا تلخ تلخ ...


همه ی این زیبایی و تلخی و شیرینی و رنج و راختی های تو روزگار یه رنگی داره ... به خاطر همینم میگم روزگار


رنگارنگه .. همین رنگارنگی روزگاره که برامون دلپذیر شده مثه همون رنگین کمونی که هفت رنگش کنار هم


قشنگه ...


روزگار از نظر شما چه رنگیه؟؟؟؟؟


ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ :) ))))



ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . ﻭﻟﯽ
ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭ
ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ
ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ
ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ
ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ ! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ
ﻣﯿﺪﻡ . ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ
ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ :
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ ” ﮔﺎﻭ ”
ﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ
ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ
ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ :) ))))

دفتر مشق


معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
دخترک خیره شد و داد زد .........
: (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت
:

خانوم... مادرم مریضه...
اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت :
بشین سارا... 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...