وقتی تک تک معشوق هایم را

از قلبم بیرون می کشند

و با خودم آنها را می سوزانند

من باید در کناری سوختن آنها را به نظاره بنشینم

چقدر سخت است

که با گرمای هم تو می سوزی و من می مانم

وقتی…

وقتی آخرین را بیرون می کشند و می سوزد

من هم مثل علف هرزی دور ریخته می شوم

آخر یک قوطی کبریت خالی به چه کار می آید

۱

شاید دلیل رفتنت این بود

که هنوز مرد نشده ام

هنوز چشمانم خودشان را خیس می کنند

***

 

۲

تمام زندگیم مثل فیلم درام می ماند

تازه به یکی از خصوصیت خدا پی بردم

او درام دوست دارد

نه خانی آمد و نه خانی رفت

ساعت از عشق بازی که گذشت...

 

فکر مرد مشغول بود

 

فکر زن مشغول تر

 

 آخرش هم تا صبح پلکی روی هم نرفت

 

زوج تازه عقد کرده

 

عروسی یک سال بعد

 

یعنی بچه شاهد عروسی پدر و مادر می شود؟

 

ولی صبح ، دارو خانه

 

قرص ضد ...

 

وتیتر اول شعر را می گذارم

 

نه خانی آمد و نه خانی رفت...

حالا خیالم راحت است

که تو روی قلب منی

با این حال ، تاریک است این جا و

افسوس دیده نمی شوی

 دو غریبه با تازیانه به جانم افتاده اند

دیوارها هم ، به هم نزدیک تر می شوند و

 فشار می آورند

بدنم ، بدنم به جهنم

عکس تو در کفنم له شد و...

حتی در این دنیا هم

نمی گذارند که من با تو باشم ، حتی با عکست

حالا باید تا قیامت خالی سفر کنم

1

نه آمپر بالا نه قطع و وصل

فقط یک چیز مرا می سوزاند

وقتی که فکر می کنم  به غیر از من

یک روز کس دیگری در تو فرو رود

رگ غیرتم پاره می شود و من می سوزم

حالا یک لامپ دیگر به جای من می آید

سیم های برق

روزگار هم حتی ما را از پا در نیاورد

چقدر کبوتر روی تن لخت مانشستند

و رسیدند به هم

ولی از بد روزگار....

خط موازی بودیم ما دوتا

و هیچ وقت به هم ...

وای اگر به هم می رسیدیم

از گرمای ما

کل اطرافمان که هیچ

خودمان هم می سوختیم

از این همه اشیا چرا

ما شدیم سیم ها ی برق؟

ریسه های عاشق

مادوتا به قول اين ها

مثل كبوتر عشق مي مانديم

رنگ تو مثل برف سفيد،من هم مثل آتش قرمز

گاهي هم چشم مي گذاشتیم

يا به قول اين ها رقص مي كرديم

ولي يك روز زمستاني

برفي آمد و روي تو نشست

تو سوختي و من هم نيمه سوز شدم

وحالا با نبود تو

اين ريسه كه نه

اين عروسي هم زيبايي ندارد

 

 

 

سوخته ي زيبا

سوخته ي زيبا

 با دست هاي خالي

با چوب،

تو را مي سازم، همچون عروسكي

وقتي به آخرين لحظ فكر مي كنم

تو را درون آتش مي اندازم

ولي،ولي به خاطر دوست داشتن ها

با دستان خود تو را بيرون مي آورم

وشكل سوخته اي تو هم زيباست

آخرين پياده ام را مي فرستم

كشته مي شود

خودم به استقبالت مي آيم

ولي به تو نرسيد

كيش ومات مي شوم

ونارحتي من سر كيش ومات شدن نيست

براي اين است كه ديگردر يك صفحه نخواهيم بود