حريمت قبله جانم*

                           * بود حب تو ايمانم

                           تورا هر لحظه ميخوانم*

                         *  رضا جانم*رضا جانم

                           منم مست ولاي تو*

                       *گدايم من گداي تو

                         نهادم سر به پاي تو*

                                                  * رضا جانم*رضاحانم


ولادت با سعادت حضرت علي بن موسي الرضا(ع) ولي نعمت

ايرانيان برهمه شيعيان جهان

مبارك باد








*در چشم خويش ذوق خدارا نگاه كن*

*گل خنده امام رضا را نگاه كن*

*از ان زمان كه خواهر سلطان ما شدي*

*بانو شما ملكه ايران شدي*


*ولادت با سعادت كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه (س)*

*بر همه شيعيان علي الخصوص دختران شيعه *

*مبارك باد*



در ميان كعبه جان پرتو حق جلوه گر شد

فاطمه بنت اسد هم صاحب زيبا پسر شد

كعبه ان شب غرقه در نور دل افروز خدا بود

اسمان كعبه گويي مظهر صدها گهرشد

عطر جانبخش بهشتي در فضاي كعبه پيچيد

تا كه ميلاد سعيد مرتضي فخر بشر شد

مژده ميلاد مولا ميكند از غم رهايم

زين بشارت كام امت مملو از شهدو شكرشد


*ميلاد با سعادت حضرت اميرالمومنين علي بن ابي طالب (ع)*

*و روز پدر بر همه پدران عزيز و شيعيان علوي*

*مبارك باد.*


كدامين شب از ان شب تيره تر بود


كه زهرا حايل ديوارو در بود


شبي كاندر هجوم تيغ بيداد


سرت را سينه زهرا سپربود


فرارسيدن ايام فاطميه ايام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)

برهمه شيعيان جهان تسليت باد

سلام به همه

پيشاپيش اغاز سال 1392 رو به همتون تبريك ميگم

اميدوارم ك سال خوبي رو گذرونده باشيد و سال خوبي رو اغاز كنيد

دليل اينكه زود تر از سال تحويل عيدو تبريك گفتم اينه كه اگه

خدا بخواد لحظه سال تحويل مهمون امام رضا(ع) هستم



التماس دعا



امانات رضا


دل من گم شد اگر پيدا شد

بسپاريدش امانات رضا

و اگر از تپش افتاد دلم

ببريدش به ملاقات رضا

از رضا خواسته ام تا شايد

بگذارد كه غلامش بشوم

همه گفتند محال است ولي

دلخوشم من به محالات رضا




شهادت مولا


اسلام عليك يا امام الرئوف!


سلام برتو كه مهرباني هايت از شمار 

زائران انبوهت بسيار بيشتر است.

چندروزي ديگر سلام اشكبار ما 

با سوختن ((اباصلت)) همراه ميشود.

ما و او هر دو داغدار خورشيدي ميشويم كه غروب ميكند

سلام برتو اي خورشيد تابان خراسان كه تمام 

انگورها مرثيه خوان واپسين لحظات زندگاني تو هستند!!!!



28 صفر

رحلت جانسوز پيامبر اكرم(ص) و شهادت مظلومانه كريم اهل بيت

حضرت امام حسن مجتبي (ع) بر تمامي شيعيان تسليت باد.


محرم


فرا رسيدن ايام شهادت حضرت

سيدالشهدا ابا عبدالله الحسين (ع)

وياران وفادارش را به ساحت مقدس حضرت ولي عصر (عج)

و به همه ي عزاداران و  عاشقان حسيني

تسليت ميگم


ولادت

به گوش دل ندا امد *

كه يار دلربا امد*

به درد ما دوا امد*

رضا امد ,رضا امد*

خدا داد انچه را وعده*

بشد در ماه ذيقعده*

كه امد بهترين بنده*

رضا امد,رضا امد**


ميلاد عالم ال محمد,هشتمين حجت سرمد,نگين درخشان وطن,

السلطان ابالحسن,*حضرت علي بن موسي الرضا(ع)*

برهمگان مبارك.


مرحوم ميرزا علي ال........


مرحوم ميرزا على نقى قزوينى فرمود:


روز عيد نوروزى هنگام تحويل سال من در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) مشرف بودم و معلوم است كه هر سال براى وقت تحويل سال بنحوى در حرم مطهر از كثرت جمعيت جاى بر مردم تنگ مى شود كه خوف تلف شدن است .

با جمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مكان در پهلوى خود جوانى را ديدم كه بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه .

من چون او را جوان متجددى ديدم خيال كردم از روى استهزاء اين سخن را مى گويد. گويا خيال مرا فهميد، و گفت خيال نكنى كه من از روى بى اعتقادى گفتم بلكه حقيقت امر چنين است زيرا كه من از اين بزرگوار معجزه بزرگى ديده ام .
من اصلا اهل كاشمرم و در آنجا كه بودم پدرم به من كم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پياده بقصد زيارت اين بزرگوار به مشهد مقدس ‍ آمدم .

جائى را نمى دانستم و كسى را نمى شناختم يكسره مشرف بحرم مطهر شدم و زيارت نمودم . ناگاه در بين زيارت چشمم بدخترى افتاد كه با مادر خود بزيارت آمده بود.
چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و فريفته او شدم و عشق او در دلم جاگير شد بقسمى كه پريشان حال شدم سپس نزد ضريح آمدم و شروع بگريه كردم و عرض كردم اى آقا حال كه من گرفتار اين دختر شده ام همين دختر را از شما مى خواهم .

گريه و تضرع زيادى نمودم بقسمى كه بيحال شدم و چون بخود آمدم ديدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پريشانى حال باز نزد ضريح مطهر آمدم و شروع بگريه و زارى كردم . و عرض كردم :
اى آقاى من دست از شما بر نمى دارم تا به مطلب برسم و به همين حال گريه و زارى بودم تا وقت خلوت كردن حرم رسيد و صداى جار بلند شد كه ايّهاالمؤ منون (فى امان اللّه)

منهم چون ديدم حرم شريف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بيرون آمدم . چون به كفشدارى رسيدم كه كفش خود را بگيرم ديدم يك نفر در آنجا نشسته است و به غير از كفش من كفش ديگرى هم نيست .
آن نفر مرا كه ديد گفت نصرالله كاشمرى توئى ؟
گفتم بلى !!
گفت بيا برويم كه ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خيال كردم كه چون من از كاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شايد پدرم به يك نفر از دوستان خود نوشته است كه مرا پيدا كند و به كاشمر برگرداند.
بالجمله مرا بيك خانه بسيار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى كرد. وقتى كه وارد حجره شدم . شخص محترمى را در آنجا ديدم نشسته است .

مرا كه ديد احترام كرد و من نشستم آنگاه به من گفت ميرزا نصرالله كاشمرى توئى ؟ گفتم بلى .
گفت : بسيار خوب ، آنگاه به نوكر گفت : برو برادر زن مرا بگو بيايد كه باو كارى دارم چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست .
سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقيقت مطلب اين است كه من امروز بعدازظهر خوابيده بودم و همشيره تو با دخترش بحرم براى زيارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب ديدم يك نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا (ع ) تو را مى خواهد.

من فورا برخواسته و رفتم و تا ميان ايوان طلا رسيدم ، ديدم آن بزرگوار در ايوان روى يك قاليچه اى نشسته چون مرا ديد صورت مبارك خود را بطرف من نمود و فرمود اين ميرزا نصرالله دختر تو را ديده و او را از من مى خواهد.
حال تو دخترت را باو ترويج كن (و كسى را روانه كن كه در فلان وقت شب در فلان كفشدارى او بياورد) از خواب
بيدار شدم و آدم خود را فرستادم درب كفشدارى تا او را پيدا كند و بياورد و حال او را پيدا كرده و آورده اينك اينجا
نشسته و اكنون تو را طلبيدم كه در اين باب چه راى دارى ؟
گفت جائى كه امام فرموده است من چه بگويم .

آن جوان گفت من چون اين سخنان را شنيدم شروع به گريه كردم الحاصل دختر را به من تزويج كردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجب خود كه وصل آن دختر بود رسيدم و خيالم راحت شد اين است كه مى گويم هرچه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه كه حاجات از در خانه او برآورده مى شود


شب جمعه 23 رجب ........


شب جمعه 23 رجب 1337 زائرى از نواحى سلطان آباد عراق بنام شكرالله فرمود:
چون فهميدم جماعتى از اهل سلطان آباد (كه اين زمان آنجا را اراك مى گويند) قصد زيارت امام هشتم على ابن موسى الرضا (ع ) را دارند من نيز اراده تشرف بدربار آن بزرگوار نموده و عازم شدم و با ايشان پياده روبراه نهادم و چون لال بودم باشاره بين راه مقاصد خود را بهمراهان مى فهمانيدم تا شب چهارشنبه 21 رجب وارد ارض اقدس شده و به حرم مطهر مشرف گرديدم .
چون شب جمعه رسيد من بى خبر از همراهان بقصد بيتوته در حرم شريف ماندم و پيش روى مبارك امام (ع ) گردن خود را بآنچه بكمرم بسته بودم بضريح بستم و با اشاره عرض كردم اى امام غريب زبان مرا باز و گوشم را شنوا فرما سپس گريه زيادى كردم و سرم را بضريح مقدس گذاشته خوابم ربود.
خيلى نگذشت كسى انگشت سبابه به پيشانى من گذارد و سرم را از ضريح بلند نمود. نگاه كردم سيد بزرگوارى را ديدم با قامتى معتدل و روئى نورانى و محاسنى مُدوّر و بر سر مباركش عمامه سبزى بود و تحت الحنك انداخته و بر كمر شال سبزى داشت پس با تمام انگشتان خود بر پهلوى من زد و فرمود شكرالله برخيز خواستم برخيزم با خود گفتم اول بايد گره هاى شال گردنم را باز كنم آنگاه برخيزم چون نگاه كردم ديدم تمام گره ها باز شده است .

چون برخواستم و متوجه آن حضرت شدم ديگر آن بزرگوار را نديدم لكن صداى سينه زدن و نوحه زائرين را در حرم مطهر مى شنيدم . آنوقت دانستم كه امام رضا (ع ) به من شفا مرحمت فرموده است .


كربلايي رضا ........



كربلائى رضا پسر حاج ملك تبريزى الاصل و كربلائى المسكن فرمود:
من از كربلا به عزم زيارت حضرت على ابن موسى الرضا (ع ) براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادى الاولى سنه 1334) تا رسيدم بايوان كيف و آن اسم منزل اول بود.

از تهران به جانب مشهد رضوى پس در آن منزل مبتلا به تب و لرز گرديدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاى چپ خود را خشك يافتم از اين جهت در همان ايوان كيف دو ماه توقف نمودم كه شايد بهبودى حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غيره داشتم تمام شد و از علاج نيز مايوس شدم .

پس با همان حالتى كه داشتم برخواستم و دو عدد چوبى را كه براى زير بغلهاى خود فراهم كرده بودم و بدان وسيله حركت مى كردم زير بغلهاى خود گرفته و براه افتادم .

گاهى بعضى از مسافرين كه مى ديدند من با آن حال به زيارت امام هشتم (ع ) مى روم ترحم نموده مقدارى از راه مرا سوار مى كردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادى الاولى قريب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخيابان بسر بردم . روزش با همان چوبهاى زير بغل رو به آستان قدس ‍ رضوى نهادم و نزديك بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهربانى كرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بيرون آمده روانه شدم تا بصحن عتيق رسيدم و در كفشدارى چوب زير بغلم لرزيد و بزمين افتادم .

پس با دل سوزان و چشم گريان ناليدم و عرض كردم اى امام رضا مرادم را بده آنگاه بزحمت برخواسته چوبها را در كفشدارى گذاردم و خود را بر زمين كشيدم تا بحرم مطهر مشرف گرديدم و طرف بالا سر شريف ، گردن خود را با شال خود بضريح مقدس بسته و ناليدم كه اى امام رضا مرادم را بده .

پس بقدرى ناله كردم كه بى حال شدم خوابم ربود در خواب فهميدم كسى سه مرتبه دست به پاى خشكيده من كشيد نگاه كردم سيد بزرگوارى را ديدم كه نزد سر من ايستاده است و مى فرمايد برخيز كربلائى رضا پايت را شفا داديم . من اعتنائى نكردم مثل اينكه من سخن تو را نشنيدم . ديدم آن شخص رفت و برگشت و باز فرمود: برخيز كربلائى رضا كه پاى تو را شفا داديم ، عرض ‍ كردم چرا مرا اذيت مى كنى مرا بحال خود بگذار و پى كار خود برو.

پس تشريف برد بار سوم آمد و فرمود: برخيز كربلائى رضا كه پاى تو را شفا داديم ، در اين مرتبه عرض كردم تو را بحق خدا و بحق پيغمبر و بحق موسى بن جعفر كيستى .

فرمود: منم امام رضا تا اين سخن را فرمود من دست را دراز كردم تا دامن آن حضرت را بگيرم بيدار شدم در حالتى كه قدرت بر تكلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع كردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم كه پاى خشكيده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقريبا نيم ساعت بيش نگذشته بود.


مختار عزتي

شفايافته: مختار عزتى
43 ساله، ساكن هشتپر طالش
تاريخ شفا: اول مهرماه 1370
بيمارى: فلج نيمه بدن


ـ آهاى سيب! سيب گلشاهى! انار قند دارم! بدو!

ميوه فروش بود كه صدا مى زد و در طول كوچه پيش مى آمد.
زنى چادر به سر، در آستانه در او را صدا زد:
ـ هى، مشهدى مختار!
ميوه فروش، گارى دستى اش را كنارى نگه داشت، دستى به كمر خسته اش گذاشت، كلاهش را از سربرداشت، و با گوشه آستين مندرس و پاره كتش عرق از پيشانى زدود.
ـ ها آبجى ! چى مى خواى؟
زن جلو آمد سيبها را وارسى كرد و پرسيد:
ـ چنده اين سيبا؟
ـ گلشاهيه آبجى از يك كنار بيست تومن.
ـ باز كه گرونش كردى مشدى!
ـ بينى و بين الله، هيجده تومن خريدشه.
اين را گفت و كفه ترازو را برداشت:
ـ چند كيلو بدم خانوم؟
كفه ترازو را زير سيبها زد. زن از توى زنبيل دستى ، كيف پولش را در آورد و از داخل آن يك اسكناس صد تومانى بيرون كشيد:
ـ پنج كيلو از درشتاش مشتى!
ميوه فروش سنگ پنج كيلويى را در كفه ترازو گذاشت و آن يكى كفه را پر از سيب كرد:ـاز يه كنار آبجى ، درشت و ريزش پاى هم، خاطر جمع باشين سيبش از ... و حرفش ناتمام ماند. كلام در دهانش يخ زد. ترازو از دستش رها شد و سيبها بر روى زمين ريخت.
چشمانش به نقطه اى خيره ماند و زانوانش شكست. زن بى اختيار جيغ كشيد. ميوه فروش بر روى گارى دستى اش فرو افتاد. گارى به راه افتاد و هيكل ميوه فروش در پس حركت آن بر زمين غلتيد.
گارى در طول كوچه پيش رفت و در برخورد با تير چراغ برق از حركت ايستاد. چند زن ديگر از خانه هايشان بيرون ريختند. زن ترسيده بود و همچنان جيغ مى كشيد.
روبه رو با امواج خروشان دريا، غروب خورشيد را به نظاره ايستاده بود، خورشيد به آرامى در دل امواج فرو مى رفت و خون سرخش، سطح دريا را پوشانده بود.
موجى پاى او را به نوازش گرفت، احساس كرد زمين زير پايش به حركت در آمده است. به دريا كه خيره شد ديد كه امواج شكاف برداشتند، دو نيم شد و راهى براى عبورش تا آن سوى ساحل.
قدم به راه گذاشت و در شكاف دريا پيش رفت. آن قدر كه ديگر ساحلى به ديده نمى آمد در هر سوى از نگاهش تنها آبى دريا بود و خروش متلاطم امواج. به يك باره روبه رو با نگاهش نورى پديدار شد.
خوب كه نظر كرد بارگاهى ديد. نور باران و پرتلألو. جلو دويد، آن جا را شناخت. فرياد كشيد. يا امام رضا! او قدمهايش را تند كرد، تندتر و تندتر، پايش به سنگى گير كرد و محكم بر زمين افتاد.
مختار! مختار! برادرش بود كه او را صدا مى زد. سعى كرد از جا برخيزد. دردى از كمر تا پايش را گرفت. نتوانست بلند شود. به سختى چشمانش را باز كرد، برادرش را بالاى سرش ديد، مردى سفيدپوش به درون اتاق دويد. چى شده؟ مرد پرسيد و برادر جوابش را گفت: از تخت افتاد پايين، كمك كنيد تا بذاريمش روى تخت.
ـ من كجا هستم؟ اين را پرسيد و نگاهش را به نگاه خيس برادر دوخت. طورى نيست، خوشحالم كه به هوش اومدى برادر. به پشت دراز كشيد چشمانش را به سقف دوخت و سعى كرد تا به ياد بياورد.
ـ خواب مى ديدى ؟ برادر بود كه پرسيد. نگاهش را از سقف چرخاند به روى برادر و آرام زمزمه كرد:
ـ ها چه خوابى هم!
... آسمان آبى است به رنگ دريا، پاك و زلال. درياى پر خروش زائران صحن هاى حرم موج مى زنند. مختار خودش را به دل امواج مى زند و در ميان جمعيت گم مى شود رو به روى ضريح مى ايستد، چشمانش را مى بندد و دلش را به پرواز در مى آورد.
در خاطر مى گذراند.. زمانى كه از بيمارستان مرخص شد. تصميمش را با برادر و همسرش در ميان گذاشت. همسرش شادمانه پذيرفت، اما برادر اصرار داشت كه منزلشان را به فروش برسانند و او را به يكى از بيمارستانهاى شوروى ( سابق ) كه شنيده بود درمان سكته هاى مغزى در آن جا مشهور است ببرد. مختار نپذيرفت و با اصرار از برادر خواست تا براى او و همسرش بليت سفر به مشهد را تهيه نمايد. و حالا او در مشهد بود در كنار حريم بار، مستمند و ملتمس شفا.
يا شهيد ارض طوس!
يا انيس النفوس! ادركنى ...
احساس كرد دستى دستش را گرفت. چشمانش را گشود كودكى را ديد كه دستش را گرفته و او را به سوى حرم مى كشاند.
ـ بياييد كه براتون جا گرفتم.
در شلوغى و ازدحام جمعيت در كنار پنجره فولاد جايى خالى بود، جايى به اندازه نشستن يك نفر، مختار نشست، كودك مهربانانه خنديد:
ـ همين جا بنشينيد تا پدرم بياد.
مختار با تحير به چهره زيبا و نورانى كودك خيره ايستاد و پرسيد؟
ـ پدرتون؟ بهش مى گم بياد عيادتتون. شما از راه دور اومدين، چگونه؟ مگه نه؟
ـ آره از هشتپر طالش.
كودك به ميان جمعيت دويد و در لحظه اى از نگاه محير مختار پنهان شد. خواب بود يا بيدار؟ اين را چند باراز خود پرسيد. چشمانش را ماليد و دوباره نگاهش را به جمعيت دوخت، به جايى كه كودك در آن جا از نگاهش گم شده بود.
آيا مى توانست باور كند آنچه را كه به چشم ديده بود؟
آيا منتظر بماند؟
سر به پنجره گذاشت. خستگى به جانش افتاد، مختار بخواب رفت. كودك كه آمد، مختار هنوز خواب بود، دستى بر شانه اش نهاد و او را بيدار كرد.
ـ هى آقا، پاشين پدرم اومده به عيادتتون.
مختار چشمانش را كه گشود، كودك را ديد همراه با مردى سبزپوش و خوش چهره با لبخندى نشسته برلبانش، لبخندى كه تا عمق جانش را پر از سپاس كرد. تند از جا بلند شد. به آقا سلام كرد و دستش را بوسيد.
ـ سلام آقا جانم به قربان شما، شماييد مولا؟
آقا دستى بر سر و صورت مختار كشيد و زير لب زمزمه اى كرد. زمزمه اش روحانى و جان بخش بود، آهنگ دلنواز آبشاران را داشت، مثل نغمه زيباى پرندگان، روح افزا بود و آرامش بخش، خستگى و درد را از تن مختار تاراند. حس كرد سبك شده است.
شوق ديدار مستش كرده، از خود بى خود شده بود. به حال كه آمد خودش بود و خيل زائران معتكف حرم. دگر نه مولايى بود و نه آن كودك نورانى و زيبا. خودش را در همان جايى كه كودك نشان داده بود يافت.
پنجه در پنجره حرم افكند و با صداى بلند مولايش را آواز داد و گريست .. زار زار. دستى بر شانه اش خورد، ملتهب برگشت. برادرش را روبه روى نگاهش يافت، نگران به مختار خيره مانده بود.
ـ برادر! او را چه شده بود؟ مختار پرسيد و برادرش جواب گفت:
ـ خواب ديدم برادر
ـ تو هم؟
ـ خواب ديدم كه آقايى سبز پوش سرت را به بالين دارد.
ـ من هم ...
ـ مولاى سبز پوش؟
ـ آرى دستى بر سرم كشيد حالم را پرسيد.
ـ يعنى ؟ آرى من شفا يافتم برادر، اطمينان دارم.
ـ خدا را شكر هر دو دستشان را حلقه در شبكه هاى پنجره كردند سرها را به پنجره فولاد ساييدند و هاى هاى گريستند.
گريه شوق! گريه شكر! عجبا كه گريه كارى بود. كارى كارستان!


معجزه{2}

شفايافته: فاطمه استانيستى
متولد 1344، كلات نادرى
تاريخ شفا: فروردين 1373
بيمارى: سرطان خون، فلج بدن، عفونت كليه



در آيينه مقابل تصوير شكسته و رنجور زنى را ديد كه هيچ شباهتى با او نداشت، رنگ پريده، رخسار تكيده و چين عميقى كه زير چشمان به گودى نشسته اش هويدا شده بود، چهره اش را پيرتر از آنچه بود نشان مى داد. با حسرت آهى كشيد و از آيينه رو گرداند، اما آيينه اى ديگر برابر با نگاهش ايستاده بود، با حيرت به عقب برگشت، باز هم آيينه اى ، تصوير مضطربش را منعكس كرد. دور خود چرخيد، چهار سويش را آيينه ها گرفته بودند.

گويى زندانى آيينه ها شده بود. حس كرد آيينه ها به او نزديك مى شوند. زندانش تنگ تر و تنگ تر مى شد. تصويرش در ميان آيينه ها تكثير شده بود، خواست تا از حصار آيينه ها بگريزد. خود را به آيينه اى زد، بى آن كه بشكند، درون آيينه گم شد، اما در آيينه هاى ديگر، تصويرهاى تكرارى اش به او خنديدند.
مضطرب شده بود، حيرت و ناباورى به جانش افتاده بود، خواست كه فرياد بكشد، اما گويى تصاوير متعددش از هر آيينه اى دستى انداخته بودند و گلويش را محكم مى فشردند. ديگر آيينه ها آنقدر به او نزديك شده بودند كه از چهار سو به آن چسبيده بودند، تصوير خـودش را هـم در آيينه اى نمى ديد.
هراس به جانش ريخته بود، احساس كرد كه جانش از چشمانش بيرون مى رود. بى اختيار پلكهايش را گشود، همه جا نورانى بود، نورى شديد، ديدگانش را زد، كسى كه به او نزديك شده بود ديده نمى شد. در نور غرق شده بود، تو گويى خود منبعى از نور بود كه در نگاه مضطرب او مى باريد، چشمانش را بست و دوباره باز كرد،
آيينه اى كوچك و سبز رو به رو با نگاهش يافت كه تصويرش را منعكس كرده بود، لبخندى زد، تصويرش هم خنديد، ديگر آن شكستگى و رنجورى قبل را در چهره اش نمى ديد، حتى چروكى هم در صورتش ديده نمى شد، چشمانش نيز به گودى نرفته بود، درست مثل قبل از آنى كه مريض بشود و در بيمارستان بسترى گردد.
شاداب بود، شاداب و سرحال، از خوشحالى فريادى كشيد و خود را در فضا رها كرد. محمود به حتم چيزى را از او مخفى مى كرد. اين را او از نگاه نگرانش مى فهميد، از وى پرسيد. محمود جوابى عجولانه داد و سعى كرد تا موضوع صحبت را عوض كند، طفره او از جواب، مسأله را بغرنج تر كرد، ديگر حتم پيدا كرد كه برايش اتفاقى افتاده است. اما چه بود اين اتفاق؟ نمى دانست.
مى ديد كه هر روز رنجورتر و ضعيف تر مى شود و فهميد كه دردى لاعلاج به جانش افتاده است، دكترها چيزى به او نمى گفتند، اما مى ديد كه با محمود پچ پچ سؤال برانگيز دارند. محمود به او چيزى نمى گفت، هميشه وقتى درباره مريضى اش از او پرسش مى كرد با لبخندى زوركى و قيافه اى ساختگى كه سعى مى كرد اندوهش را پنهان سازد. مى گفت: چيز مهمى نيست، يه بيمارى جزئيه، زود خوب مى شى ، بهت قول مى دم.
اما بيمارى او جزئى نبود، اين را وقتى فهميد كه از پاهايش قدرت حركت سلب شده بود. فلج شده بود، شوهرش به اصرار سعى مى كرد به او بقبولاند كه چيز مهمى نيست، اما او ديگر به حرفهاى محمود و قيافه ظاهراً شاد و آن لبخندهاى تصنعى او بى توجه بود. حالا مى دانست كه در خزان زده بهار زندگى به زمستان سرد رسيده است، فهميده بود كه چون برگى از درخت جدا شود و بر زمين بيفتد.
مى دانست كه مرگ به استقبالش آمده است. خيلى زود، زودتر از آن كه تصورش را مى كرد. آخرين بار كه معاينه شد، از نگاه سرد و پر يأس دكترها حقيقت را خواند. آنها به او چيزى نگفتند، اما محمود را به كنارى كشيده و به او گفتند:
ـ ديگه كارش تمومه. از دست ما كارى ساخته نيست. محمود تكيه اش را به ديوار داد و آرام سر خورد و بر زمين نشست. سرش را ميان دستانش برد و نگاهش به كف اتاق خيره ماند، هيچ نگفت، اما درونش غوغايى بود، به يكباره از جا برخاست، خودش را به دكتر رساند و گفت: مى تونم با خودم ببرمش؟
ـ كجا؟
ـ مى خواهم ببرمش مشهد، دخيل امام هشتم(ع)
ـ اين غير ممكنه، حركت براش خوب نيست.
محمود تقريباً فرياد كشيد:
ـ شما كه قطع اميد كردين دكتر، شما كه مى دونيد مى ميره، پس اجازه بدين، به جاى اين جا با خودم ببرمش مشهد، بذارين اگه مى خواد بميره، كنار قبر امام هشتم(ع) بميره.
دكتر سرى تكان داد و گفت:
ـ براى ما مسؤوليت داره، ما نمى تونيم اين اجازه رو به شما بديم. محمود بازوى دكتر را گرفت و گفت:
ـ ولى من بايد ببرمش. خواهش مى كنم دكتر!
ـ آخه يك جنازه رو مى خواى ببرى مشهد كه چى بشه؟ محمود، خود را به آغوش دكتر انداخت، شانه هايش شروع به لرزيدن كرد. دكتر عينكش را جا به جا كرد. محمود با گريه گفت: فاطمه هنوز جوونه، دكتر! خيلى جوونه، هنوز زوده كه بميره، اونو مى برم مشهد، دخيل امام هشتم(ع) مى بندمش و از او مى خوام شفاش بده. امام مظلوم ما خيلى رؤوفن، مى دونم كه دلشون به جوونى فاطمه مى سوزه، يه اميدى تو دلم مى گه كه فاطمه تو مشهد شفا پيدا مى كنه. آره دكتر! فاطمه رو مى برم مشهد تا شايد ان شاء الله فرجى بشه و شفا پيدا كنه، خودش را از آغوش دكتر كند و نگاه بارانى اش را در نگاه خيس دكتر انداخت و پرسيد: اجازه مى ديد دكتر؟ دكتر از زير عينك به گوشه انگشت شستش جلوى بارش قطره هاى اشك را گرفت، سرى تكان داد و گفت: باشه اونو ببر ان شاء الله كه شفا پيدا مى كند.
خسته بود، خيلى خسته، همين بود كه تا كنار پنجره فولاد نشست، به سرعت خوابش برد، خواب عجيبى ديد، خواب آيينه هايى كه او را حبس كرده بودند جانش به لبش آمده بود، خواست كه فرياد بزند اما گويى گلويش را محكم گرفته بودند.
چشمانش را كه بست، صداى مهيب شكستن آيينه ها را شنيد، چشم باز كرد، نورى در نگاهش درخشيد، حصار آيينه ها شكسته بود و دستى پر نور آيينه اى سبز را روبه روى نگاه او گرفته بود. تصور خودش را در آيينه ديد، اثرى از درد در چهره اش ديده نمى شد، گويى سالم شده بود.
حسى غريب به جانش افتاده بود، دلش مى خواست صاحب آن دستان نورانى را ببيند و بر آنها بوسه بزند، از جا برخاست، روى پاهاى خودش پاهايى كه تا لحظاتى قبل هيچ حركتى نداشت، تحير كرد به پاهايش نگاه كرد، سالم بودند، دستى بر آنها كشيد، هيچ دردى احساس نكرد. از خوشحالى فريادى كشيد و به هوا پريد.
با شفا يافتن او، صداى نقاره خانه برخاست. زنها به سويش دويدند، تا به خود آمد، بر امواج دستهاى زائران حرم بالا رفته بود. محمود به دستانى مى نگريست كه فاطمه را بر خود داشت، فاطمه در امواج دستها فرو رفت، قطره اى اشك از گونه محمود بر پهنه صورتش فرو چكيد، زانو زد و سجده كرد.
سجده شكر، سجده سپاس و تشكر از حضرت رضا(ع)


زينب وحيدي

زینب وحیدی دختر?? ساله دانش آموز دوم راهنمایی روستای آبچور از توابع بجنورد که نامه ای به امام حسین(ع) نوشت و چه زود دعوتنامه خود را از امام حسین دریافت کرد ! ماجرا چنین است: ...

سوال : در چه خانواده ای زندگی می کنی و چه عاملی باعث شد به یاد امام حسین بیفتی ؟

زینب : پدرم کارگر ساده است ، مادرم خانه دار، یک خانواده ? نفره هستیم ، به مناسبت دهه فجر سال ?? از طرف مدرسه روستا در مسابقه حفظ سوره فجر شرکت کرده و یک کارت بانکی
با ارزش ده هزارتومان هدیه گرفتم . این کارت را خیلی دوست می داشتم و آن را به خوبی نگهداری می کردم . یک هفته بعد از طرف مدرسه به دانش آموزان گفتند برای بازسازی حرم مطهر امام حسین (ع) از طریق ستاد بازسازی عتبات کمک جمع آوری می کنند . من هم همین کارتی را که گرفته بودم با نامه ای که نوشتم هدیه دادم .

سوال – در نامه چه نوشتی ؟
زینب : نوشتم : " به نام خدا – نامه می نویسم برای امام حسین (ع) – خیلی ها دل دارند که به کربلا بروند ، بعضی می گویند باید پولدار شویم تا به کربلا برویم ، ولی من می گویم باید قسمت شود و کربلا مارا بخواهد . من این نامه را که می نویسم اشک از چشمهایم جاری می شود ، خدایا ، می شود روزی که کربلا بیایم و کنار ضریح آن امام بزرگوار درددل کنم ، من این هدیه را که در ?? بهمن ?? برای حفظ سوره فجر گرفتم به این نیت می دهم تا امام حسین (ع) را همیشه به یاد آورم ، اگر من پول زیادی داشتم ، هیچ وقت دریغ نمی کردم ولی پدرم یک کارگر ساده است و برای درس و مخارج ما کار می کند . "

سوال – بعد چه شد ؟
زینب : نامه مرا مدیر مدرسه خوانده بود ، سر صف آمد و گفت آیا شما دانش آموزان معلم و مدیر تان را به گریه انداخته اید ؟ همه گفتند نه – مدیر گفت : زینب با نامه اش مرا به گریه انداخت و شب تا صبح گریه کردم ، بعد از آن یک کارت دیگر پارسیان خودش به من هدیه داد.

سوال – کی و چطور به کربلا آمدی ؟
یک روز به من و خانواده ام اطلاع دادند آموزش و پرورش می خواهد زینب را به سفر کربلا ببرد . بعدهم گذرنامه تهیه کردند و تاریخ سفر پنجم تیر یعنی بعد از امتحانات خرداد اعلام شد و آقا امام حسین دعوتنامه مرا امضا کرد .

سوال از آقای رازی مدیر کاروان زینب – این کاروان چگونه عازم کربلا شد ؟
پاسخ : آموزش و پرورش بجنورد برای تشویق کمک به عتبات دو هدیه سفر کربلا اختصاص داد . یک هدیه برای دانش آموزان و یک هدیه برای فرهنگیان، در مراسم قرعه کشی که با حضور جمع کثیری از فرهنگیان برگزار شد شماره ?? به قید قرعه در آمد ، همه گفتند خوش به حال صاحب این شماره ، ببینیم نام کدام دانش آموز خوش شانسی است ، تا نام دانش آموز را خواندیم ، زینب وحیدی همان دختر روستایی که به امام حسین نامه نوشته است، فرهنگیان که از ماجرای کمک این دختر اطلاع داشتند اشک شوق ریختند ، جلسه منقلب شد و همه گریان از این حسن انتخاب تصادفی.
تعدادی از معلم ها داوطلبانه ??? هزار تومان کمک هزینه سفر زینب به کربلا را تقبل کردند. تعدادی از خانم معلم ها هم آمادگی خود را برای حضور در کاروانی که زینب را به کربلا می برد اعلام کردند شور و هیجان خاصی در جمعیت حاضر افتاده بود ، به این ترتیب تصمیم گرفته شد این کاروان فرهنگی با هزینه خودشان عازم کربلا شوند و من هم که سابقه مدیریت کاروان داشتم توفیق خدمت به آنها را یافتم ، جالب این که هنگام عبور کاروان از مرز مهران ، شماره کاروان ما ? بود و امیدوارم در پیشگاه آقا امام حسین نیز شماره ? باشیم.

سوال از زینب : در اولین نگاه به حرم و ضریح آقا امام حسین (ع) چه حالی داشتی و چه خواستی ؟
زینب : برای دیدن بارگاه مطهر آقا امام حسین لحظه شماری می کردم، با دیدن ضریح مطهر بی اختیار اشک از چشمهایم جاری شد ، احساس رضایت داشتم و برای همه آرزومندان و پدر و مادرم دعا کردم ، از خدا خواستم کمک کند تا نمازم را اول وقت بخوانم .

سوال – چه توصیه ای برای دانش آموزان هم سن وسال خود داری ؟
پاسخ : توصیه من به این دختر خانم ها این است که حجاب خودرا حفظ کنند و مواظب باشند خون شهدا پایمال نشود ، نماز اول وقت بخوانند و به پدر و مادر شان احترام بگذارند .
لازم به یادآوری است که سیمای معصوم و با اخلاص زینب ، از اوچهره ای محبوب در بین اعضای کاروان ساخته است ، خانم معلم ها تقاضا دارند زینب با آنها هم اتاق باشد تا بیشتر از صفای باطن او بهره ببرند .



تشرف يك مسيحي به دين اسلام

اقای اندرو وریانی در خانواده ای دیده به جهان گشود که پدر وی هندی و دارای مذهب هندو و مادر وی اهل فیلیپین و ایین مسیحی بودند .

پدر و مادر اندرو در ایران با یکدیگر آشنا می شوند بقیه ماجرا را از زبان اندرو می خوانیم :

پدرم مرا آزاد گذاشته بود تا آزادانه در باره دین و مذهبی که می خواهم در آینده انتخاب کنم تصمیم بگیرم .چون مادرم بر من نفوذ بیشتری داشت دین مسیحیت را انتخاب کردم . بعد از فوت پدرم مشکلات زیادی به ما روی آورد ومن برای حل مشکلاتمان و به دست آوردن آرامش از دست رفته خود یک بار به معبد سیک ها و یک بار به کلیسا می رفتم و ادعیه مربوط به آنها را می خواندم ولی احساس میکردم کسی به حرفهای من گوش نمیدهد . یک دوست هم مدرسه ای داشتم که مسلمان بود پس از اینکه اوضاع و احوال مرا دید به من پیشنهاد داد تا به مشهد و زیارت امام رضا برویم ،من نیز پیشنهاد او را پذیرفتم و با هم عازم شهر مشهد شدیم . وقتی که رسیدیم به حرم امام رضا (علیه السلام)رفتیم ، من که فکر می کردم ورود یک مسیحی به این حرم گناه دارد از رفتن به داخل حرم امتناع کردم ولی او مرا تشویق کرد و گفت: که او را همراهی کنم. .وقتی وارد حرم شدم ناگهان حالت عجیبی به من دست داد و حس کردم که تمام بدنم سفت شده و قادر به حرکت نیستم ،حتی عینکم از چشمم افتاد و شکست. وقتی بهوش امدم احساس آرامش و حالت وصف ناشدنی به من دست داد که تا آن موقع همچنین حسی را تجریه نکرده بودم . وقتی مطلب را با دوستم مطرح کردم به من گفت وضو بگیر و مثل من دو رکعت نماز بخوان و من که هنوز در آن حال و هوای معنوی خودم بودم به صورت تقلیدی دو رکعت نماز خواندم.

چهار روز در مشهد توقف کردیم ،خیلی خوش گذشت و هر بار که به حرم امام رضا(علیه السلام) می رفتم احساس آرامش و نورانیت خاصی می کردم.هر گاه که نماز می خواندم ،حسی فرزندی را داشتم که با پدر خود صحبت می کند.تازه فهمیدم که دارم با خدا صحبت می کنم، تمامی مشکلات و گرفتاری هایم را فراموش کرده بودم و بهترین اوقات زندگی خودم را در آنجا سپری می کردم. بعد از مراجعت از مشهد بدون اینکه از خدا برای رفع مشکلاتم حاجتی خواسته باشم ، آنها یک به یک و خود به خود حل می شدند همین امر باعث شد تا درباره دین اسلام تحقیق کنم. در تهران، محله نارمک، با آقای خیرآبادی صحبت می کردم و ایشان سؤالات مرا پاسخ می داد از نظر من صحبت کردن با ایشان خیلی آرامش بخش بود. بعد از مدتی دوباره دلم برای حرم امام رضا(علیه السلام) تنگ شد و تصمیم گرفتم که ایندفعه تنها بروم ، صبح ها می خوابیدم و شب ها به حرم مشرف می شدم و در آنجا از روحانیون که بودند سؤالاتم را می پرسیدم. یک روز یکی از دوستانم که علاقه مرا به اماکن مذهبی و مراسم های مسلمانان دیده بود به من گفت که بیا با هم به اعتکاف برویم، به او گفتم که اعتکاف چیست؟ گفت : یکی از مراسم های معنوی مسلمانان است که در آن طی سه روز مردم فقط به عبادت خدا می پردازند و از هر گونه ارتباط با دنیای مادی دوری می کنند و من که برای شرکت در اعتکاف می بایست نام نویسی می کردم اسم خودم را با نام مستعار علی در آنجا ثبت کردم . در آن سه روز احساس راحتی و نشاط خاصی در خودم دیدم که باعث شد تصمیم بگیرم که برای همیشه از کلیسا خداحافظی کنم و فهمیدم آنچه را که تا کنون دنبال آن می گشتم را پیدا کرده ام.از آنجا به بعد برای خودم نام مقدس و مبارک علی را برگزیدم و از آنجا که علاقه شدیدی نسبت به امام رضا (علیه السلام) دارم دوستانم مرا علیرضا می نامند.

در این جلسه که در مرکز تحقیقاتی حضرت ولیعصر(عجل الله فرجه)برگزار گردید دکتر حسینی قزوینی به نمایندگی آیت الله مکارم شیرازی در سخنانی گرویدن اقای علی وریانی به دین اسلام و مذهب حقه تشیع و عنایتی که توسط امام هشتم به ایشان شده بود را به وی تبریک گفتند و از ایشان خواستند تا در میان اقوام و آشنایان خود به عنوان نماینده امام رضا(علیه السلام) از این دین مقدس تبلیغ کرده و چهره یک مسلمان واقعی را در میان آنها به نمایش بگذارد. همچنین در پایان این مجلس با میمنت، دکتر قزوینی به همراه این برادر تازه مسلمان و گروه همراه ،به دیدار آیت الله مکارم شیرازی رفتند و این مرجع تقلید طی رهنمودهایی به ایشان برای همه افراد حاضر دعای خیر و درخواست سلامتی از خدای متعال نمودند

معجزه

يكي از خادمين حرم ميگه:

 کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا ع می کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگر اینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . . .  خلاصه ایشون اینطور ادامه دادند :

اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم اما تا اومدم اقدام کنم با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که به طرفش برم!؟ این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به درگاهتون عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟     احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن . . . .

توی همین احوال یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد و به صحن میومد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو به شدت در خودم حس کردم ؛ دیگه از اون غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟   به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من شام نذریِ حضرت رو بدم به اینها؟ نه اینها مستحق نیستند . یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی دارم به طرفشون جذب می شم و دست خودم نیست . . .  بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام !  این        شامِ حضرت رضا ع است و منهم از خادمین حرم هستم این مال شماست !!! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . .

مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . .   من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . .           و چون نمی تونست درست صحبت کنه  با سختی کلمات رو ادا کرد و دیگه گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم داشتیم ضریحو طواف میکردیم که ناگهان دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت و می خوری؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟  پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم و من گرسنه ام ؛ شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم . . . با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو گرسنه ای! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . .  وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد  از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام ع عذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از حرم خارج شدیم که شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت    بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه  . .


مادر مشهد كجاست؟

مادر مشهد كجاست؟ زن چاي را جلوي مرد گذاشت و پرسيد: دكترا چي گفتن؟ مرد نگاه خسته‌اش را به زن دوخت و گفت: بايد ببريمش آزمايش. زن، گوشه‌هاي روسري‌اش را به صورت كشيد و گريست: چي به سر دخترم اومده؟ مرد، چاي را در نعلبكي ريخت، و در حالي كه حبه‌اي قند به دهان مي‌گذاشت، گفت: دل با خدا دار، زن! دختر، در چهارچوب در ايستاده و سلام كرد، مرد آخرين جرعه چايش را سر كشيد و به صورت دختر، خنديد: سلام دخترم كجا بودي تا اين موقع؟ دختر، خودش را به آغوش خسته او انداخت، و موهاي بلندش، همچون مواج، بر بازوي پدر ريخت. رفته بودم ساحل. پدر، موهاي دختر را نوازش كرد و بر آن بوسه زد، قطره‌اي اشك در چشمانش روييده و آرام بر شيب صورتش لغزيد و در درياي مواج موهاي دختر، گم شد. ـ خيلي دير شده، ديگه كاريش نمي‌شه كرد. از ما هم كاري ساخته نيست. دكتر، پس از آن كه تمام برگه‌هاي معاينه و آزمايش دخترك را به دقت مرور كرد. اين را گفت و سر فرو افكند. مرد ناليد، زن هوار زد و گريست. دكتر سعي كرد آنان را آرام كند: خدا بزرگه بي‌تابي فايده‌اي نداره. توكلتان به خودش باشه. مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت: اگه ببريمش تهرون، چي؟ دكتر، دستي بر شانه مرد گذاشت و گفت: بي‌ثمر نيست. شايد خدا كمكي كنه و اونا بتونن كاري بكنن. زن بر زمين فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه مي‌زد. مرد، زير بازوانش را گرفت و او را بلند كرد. ـ صبور باش زن، صبوري كن. اما خودش هم مي‌دانست كه صبوري سخت است. چگونه صبوري تواند به اين مصيبت؟ پس بايد گريست، بر نيمكت اتاق انتظار كه غنودند، زن سر به شانه مرد گذاشت و هر دو گريستند؛ زار زار، بلند بلند، دكتر در را بست. زير پرونده بيمار نوشت ALL، قطره‌اي اشك بر روي پرونده چكيد... و در بيرون، آسمان هم گريست. نسيمي، پرده اتاق را به بازي گرفته بود. پنجره باز بود و بوي نم و باران، فضا را آكنده بود، دختر، زرد و لاغر، در بستر خوابيده بود. لبخندي كمرنگ بر لبان خشك و كبودش نقش داشت. پلك‌هايش را به آرامي گشود. بعد آرام نيم خيز شد و بر بستر نشست. گويي با نگاهش كسي را دنبال مي‌كرد و لبخند مي‌زد. نسيم پرده را به كناري زد و اشعه زرين خورشيد، از پس ابري سياه، به صورت زرد دختر، نور پاشيد، چشمانش را بست. دست‌هايش را به آسمان بلند كرد و از ته دل فرياد كشيد. مادر سراسيمه به داخل اتاق آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت. ـ مشهد، مادر مشهد كجاست؟ * * * صداي صلوات كه در اتوبوس پيچيد، دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست نقطه‌اي را به او نشان داد. ـ اونجاس دخترم، اون گنبد و گلدسته، دختر، سر بر سينه پدر گذاشت و آرام ناليد. ـ يعني خوب مي‌شم بابا؟ پدر آهي كشيد و زمزمه كرد: ان شاء الله دخترم. مادر، دست‌هايش را به سينه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد و زير لب صدا زد: يا امام رضا(ع) دختر هيچ وقت اين همه جمعيت را در يكجا نديده بود. همه لب به دعا، دست به آسمان، پر هيبت، باوقار، نوراني و روحاني. مادر طنابي به گردن دختر بست و سر ديگر طناب را به پنجره فولاد و خود در كنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهره پر درد خيل دخيل بستگان، ساييد و اشك امانش نداد: يعني ميشه آقا منو شفا بدن؟ خود آقا در خواب از او خواسته بود كه بيايد به پابوسي. پس حتماً اميدي هست به اين دخيل بندي. دختر گريست تا خوابش برد. سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از ميان پنجره فولاد به ضريح دوخت و در دل توسل، به او جست. يا ابالحسن يا علي ابن موسي، ايها الرضا، يا ابن رسول الله يا حجه الله علي خلقه يا سيدنا و مولينا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي الله و قدمناك بين يدي حاجاتنا يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله... دختر كه چشم از خواب گشود، مادر به خواب رفته بود. پدر آن سوتر، زيارتنامه مي‌خواند. دختر طنابش را به آرامي به دست گرفت و كشيد. طناب بر شبكه ضريح لغزيد و فرو افتاد. دختر حيرت زده، به طناب خيره شد، چه مي‌ديد؟ گره طناب باز شده بود. آيا حاجت گرفته بود؟ بي‌اختيار فرياد زد مادر، از خواب پريد. پدر، سر از زيارتنامه برداشت. زنان هلهله كشيدند. دختر بر دست‌ها بالا رفت. اشك‌ها از ديده‌ها باريد. پدر سراسيمه به جمعيت زد. مادر در كنار ديوار، از حال رفت، بي‌اختيار دختر را از فراز دست‌ها گرفت و به آغوش انداخت، بي‌اختيار دويد، به حرم رفت، و روبروي حضرت نشست. دختر را بر زمين نهاد، سر به سجده شكر، بر مهر گذاشت آوايي روحاني فضا را انباشته بود. اللهم صلي علي ابن موسي الرضا المرتضي عبدك و ولي دينك القائم بعدلك و الداعي الي دينك و دين آبائه الصادقين صلوه لايقوي علي احصائها غيرك. مادر كه ديده گشود، دختر روبرو با نگاهش مي‌خنديد. كبوتران بر آسمان حرم به پرواز در آمده بودند. آسمان آبي تر از هميشه بود، آبي تر از دريا، آبي آبي.


دخترم برخيز.....

دخترم برخيز... ناگهان فرياد هراسناك رقيه خواب را از اهل خانه و حتي همسايگان مي‌ربايد.
برق اتاق روشن مي‌شود و اهل خانه هراسان به پا مي‌خيزند. رقيه با چشمان پر از ترس و وحشت در بستر خود نشسته، لحظاتي بعد دچار غش مي‌شود و بي‌تاب و كف بر لب به خود مي‌پيچد، اهل خانه مبهوت مي‌شوند. فاجعه بر اين خانواده پر درد فرود آمده، پدر خانواده با قرض و فروش اشياي لازم زندگي، رقيه را نزد تمامي اطباء متخصص اعصاب و روان مي‌برد ما هر روز وضعيت جسمي و روحي بيمار حادتر مي‌شود به طوري كه دفعات حمله و بيماري به روزي هشت بار مي‌رسد و همه با حسرت و افسوس به چهره جوان و پرمهر رقيه مي‌نگرند و جز سر تكان دادن و دست به دست كوفتن كاري ديگر نمي‌توانند انجام دهند و نسخه پزشكان نيز كاري از پيش نمي‌برد. با راهنمايي ديگران دخترك را نزد دعانويس‌هاي ساكن در گوشه و كنار و كوچه‌هاي پيچ در پيچ نيز بردند، اما هيچ وردي نتوانست بر جان و روان رقيه اثر بگذارد. دخترك پيش چشم عزيزانش تحليل مي‌رود و خانواده در غصه و ماتم بسر مي‌برند.
آخر دختري با اين زحمت به بار بنشاني و آن وقت در اين سن و سال كه سن آرزوها و رسيدن به آمال و تشكيل خانواده است اين‌گونه شود، چه بايد كرد؟ خدايا! اين چه بدبختي بود كه به ما روي آورد؟ همسايگان و نزديكان هركس نظري مي‌دادند. بعضي معتقد به چشم زخم و حلول جن در او بودند و اهل خانه جز توسل به خدا و دعاهايي كه با اشك ديده همراه شده بود، ديگر هيچ پناهي نداشتند. چشمان رقيه نگاهي جنون‌آميز و خيره يافته بود، هرگاه مي‌خواست بخوابد گويا چند نفر با او صحبت مي‌كردند و سرش انباشته از صحبت‌هاي مختلف مي‌شد. هر دم شكل و شمايلي جلوي چشمانش مجسم مي‌شد و او كه تاب اين همه را نداشت، در حالتي از عجز، با كلماتي كه در گلويش مي‌شكست و با اعضاي منقبض دچار رعشه و بعد غش مي‌شد و اين فشار او را كه دختري سر حال و خوش بود، تبديل به دختري رنجور، زرد، با نگاهي مجنون كرده بود. آنان كه او را مي‌شناختند بر او دل مي‌سوزاندند و حيرت زده از تغيير حالت او زير لب استغفار مي‌كردند، خدايا ما را ببخش!
ماه محرم با اشك و ماتم سوگ اباعبدالله و غم رقيه مي‌گذشت و خانواده بر رقيه امام حسين(ع) و رقيه خود اشك‌ها ريختند بر سر و سينه كوفتند و شب‌هاي محرم را دست به دعا، شفاي بيمار را به حرمت خون حسين(ع) از خدا خواستند و در اربعين مولايشان نيز با دستان بلند شده تا اوج نياز، شفا خواستند.
در آستانه چهل و هشتم (روز رحلت پيامبر بزرگ اسلام(ص)) هيأت «قاسميه مارالند» قصد سفر به
مشهد را كرد، تا عاشقانه بر ماتم از دست رفتن پيامبر خاتم(ص) فرياد يا محمدا سردهند و در محضر علي بن موسي الرضا(ع) اخلاص و عبوديت خود را به فرزند حضرت زهرا(س) بنمايانند و از اين درگاه مراد گيرند. هيأت «قاسميه مارالند» با عزاداران و خانواده‌هاي مشتاق زيارت، فرسنگ‌ها راه طي مي‌كنند و درگذر از هر شهري نواي يا رضا و يا محمدشان سروشي است بر هموطنان مسلمان و هميشه در صحنه و گويا سرود دعوتي است بر جان‌ها تا به حرم امام رضا(ع) بيايند.
كاروان اين عاشقان به شهر
امام رضا(ع) مي‌رسد در غروبي پررمز و راز رقيه و همراهان نيز همراه عزاداران به مشهد مشرف مي‌شوند.

زايران و مجاوراني كه جهت شركت در مراسم چهل و هشتم به حرم مشرف شده‌اند در اطراف هيأت قاسميه تجمع كرده و ازمراسم زنجيرزني مردان اين هيأت كه با تمام وجود عزاداري مي‌كردند در حيرتند كه خدايا اين همه اخلاص و عشق فقط در خور بندگان شايسته توست، ما را به فيض برسان. رقيه و ديگر زنان كاروان نيز شاهد اين عظمت و بزرگي‌اند كه باز رقيه دچار حالت غش و بيهوشي مي‌شود و نزديكانش گويا ديگر تحمل اين همه درد را ندارند و او را بر ميان هيأتي كه زنجيرها را هم چون كبوتراني بالاي سر به پرواز در مي‌آورند، مي‌برند و با گفتن يا حسين، شفاي رقيه را طلب مي‌كنند، مگر اين درگاه، درگاه نوميدي است و مگر حسين(ع) در تمامي دوران، مرجع و ملجأ و پناه ما نبوده و مگر مي‌شود از اين درگاه نااميد برگشت؟ يا محمد يا حسن و يا حسين، شفاي هميشه دل‌هاي داغدار ما بوده. هيأت يا حسين گويان برگرد رقيه، سماعي حسين گويانه آغاز مي‌كنند و رقيه هم چون نوزادي تازه متولد شده گويا اول از حال غش به عالم الهام مي‌رسد و آقايي با قامت رشيد عمامه‌اي به رنگ سبز عشق و چهره‌اي به نورانيت خورشيد مي‌بيند كه دستي بر سرش مي‌كشد و با زيباترين صداي عالم مي‌گويد: دخترم برخيز، و رقيه بر مي‌خيزد و زنجير زنان با اشك در چشم، فرياد يا حسينشان به عرش بال مي‌كشد. معجزه امام، شفاي رقيه.


اكبر عابديني

شفايافته: اكبر عابديني
سن: 12 سال
نوع بيماري: نابينا
اهل: زنجان
تاريخ شفا: شهريور 1369ـ برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت امام رضا(ع)
چشم‌هايش بي‌آنكه نگاهي داشته باشد، در ميان دردهاي بي‌شمار، آرام پلك مي‌خورد و مرواريدهاي درشت اشك از ميان آن، به صورت دو جوي روان و شفاف، خيز برمي‌داشت و پس از عبور از جاده صاف گونه‌هاي كوچكش، بر روي پيراهن او فرو مي‌چكيد. با خود انديشيد كه درد و گريه، سهم بزرگي از زندگي كوتاه او بوده است كه از شش ماهگي و پس از آنكه بر اثر يك بيماري ناشناخته، بينايي خود را از دست داد، مونس و همراه او شد و هيچ وقت رهايش نكرد. اما در زندگي انسان‌ها، لحظه‌هايي هم هست كه سرنوشت آدمي را تعيين مي‌كند. هر اتفاقي ممكن است مسير زندگي را تغيير دهد و او را وارد مسيري كند كه هرگز انتظارش را نداشته است.
زندگي اكبر در ده سالگي با يك اتفاق، وارد مسير ديگري شد. خدايي كه چنين مقدر كرده بود تا پرده سياه شب، چشمانش را بپوشاند، نعمت ديگري را به اكبر ارزاني داشت تا هميشه شكرگزار او باشد. اكبر كه هميشه همراه پدرش به جلسات مذهبي مسجد مي‌رفت، متوجه شد كه به خواندن نوحه و مداحي علاقه‌مند است و هرگاه مداح مي‌خواند، او هم با وي همنوايي مي‌كرد. روزي كه در خود و با خود، نوحه‌اي را زير لب زمزمه مي‌كرد، دستي بر شانه‌اش نشست و صدايي او را مخاطب قرار داد:
ـ چه صداي خوبي داري.
صداي نوحه‌‌خوان مسجد را شناخت. با خجالت سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت. مرد، دست زير چانه او برد و سرش را بالا آورد. نگاهش را در چشمان بي‌سوي او دوخت و گفت:
ـ امشب بايد بخواني. از صداي گرم تو بايد همه بهره ببرند.
اتفاقي كه هرگز انتظارش را نداشت، رخ داد و آن شب در مسجد نوحه‌اي خواند كه همه را به گريه واداشت. مردم از صداي محزونش تعريف‌ها كردند و اكبر دانست كه خدا به او عنايت كرده و حنجره‌اي طلايي به وي داده است. نيت كرد از آن نعمت خدادادي فقط براي رضايت او بهره جويد. او شركت در جلسات نوحه‌‌خواني را ادامه داد و در اين جلسات فنون مداحي را آموخت و خيلي زود، نوحه‌خوان مسجد شد. صداي گرم اكبر چنان شوري در دلها مي‌انداخت كه مردم براي شنيدن صدايش هر شب در مسجد جمع مي‌شدند و از مساجد ديگر هم از وي دعوت به عمل مي‌آوردند. در صداي كودكانه‌اش سوزي بود كه دلها را مي‌سوزاند و اشكها را به ديده‌ها مي‌آورد. يك شب پس از آنكه مراسم نوحه‌خواني و سينه‌زني در مسجد به پايان رسيد، مردي به سراغ اكبر آمد و از وي دعوت كرد به تبريز برود و در هيئت عزاداران آن شهر مداحي كند. او گفت كه هيئت سينه‌زني آنها، قصد دارد دهه آخر صفر و مراسم شهادت
امام رضا(ع) را به مشهد برود و در آنجا عزاداري كند، اكبر هم اگر مايل باشد مي‌تواند به عنوان مداح هيئت عزاداري با آنان همراه شود.
اكبر پر از سرور و شادماني شد. چشمان تاريكش را بست و در پشت پلك‌هاي بسته‌اش گريست. چهره‌اش را در رويارويي با حرم
امام رضا(ع) مجسم كرد كه در وسط هيئت سينه‌زني ايستاده است و نوحه مي‌خواند. دلش لرزيد و احساسي از غرور به زير پوستش دويد. با عجله به خانه رفت و ماجراي آن پيشنهاد را براي خانواده‌اش تعريف كرد. برقي در چشمان پدر درخشيد، نگاه براقش را در نگاه مات اكبر دوخت و آرام گريست. مادر دستها را به آسمان بالا برد و زير لب دعا كرد.
اكبر، دانسته يا ندانسته، خواسته يا ناخواسته وارد معركه عشق شده بود؛ مانند فرهاد كه تيشه بر سختي كوه مي‌كوفت تا راه رسيدن به عشق شيرين را هموار كند و همچون مجنون كه خاك وصال معشوق را مي‌بوييد تا سراغي از كوي ليلي بيابد؛ قلب عاشق اكبر، بي‌تاب در سينه مشتاقش مي‌تپيد.
اتوبوس غرش‌كنان، فاصله‌ها را مي‌بلعيد و به سمت
مشهد پيش مي‌رفت. در تمام طول راه، اكبر فكور بود و به لحظه رسيدن مي‌انديشيد. لحظه خلوت و زيارت. لحظه گفتن حرفهايي كه سالها در سينه‌اش جمع شده بود. بغضش تركيد. براي لحظه‌اي چشم‌هايش را بست و به جريان اشكش مهلت داد تا بيرون بريزد و چون دو جوي روان و شفاف، بر گونه‌هاي كوچكش راه بگيرد و بر سينه‌اش فرو بچكد.
از تنور خورشيد،گرماي بي‌حسابي مي‌باريد و باد سوزان كه در پس عبور پر سرعت اتوبوس به داخل مي‌وزيد، به سر و صورت اكبر شلاق مي‌زد.
داخل اتوبوس ساكت بود. گويي سنگيني هوا همه را به خواب فرو برده بود. اما خواب از چشمان اكبر فراري بود. تمامي مدت روز و شبي را كه در راه بودند. لحظه‌اي نخوابيد؛ نه خوابيد و نه گفت و نه شنيد.
نزديكي‌هاي صبح به
مشهد رسيدند. مسافران اتوبوس به هتلي رفتند كه از قبل برايشان رزرو شده بود و پس از استقرار در آن، اكبر همراه با پدرش به زيارت رفت. در طول زيارت حال عجيبي داشت. چيزي در درونش بي‌قراري مي‌كرد. داغي مطبوعي تمام زواياي روح و جسمش را مي‌كاويد. با خود انديشيد امامي كه ناخواسته او را به زيارتش طلبيده، حتماً با وي كار دارد. بي‌ترديد در اين طلب، رازي است.
از آن تصور خوب، پر از شعف و شادماني شد. با حال خوشي زيارت كرد و به هتل برگشت. در هتل، همه به انتظار او نشسته بودند. يكي از همسفران كه خوابي درباره او ديده بود، درباره خوابش گفت:
ـ خواب ديدم بانويي محجبه به هتل آمد و در حالي كه با اشاره دست تو را نشان مي‌داد، گفت: او را در شب شهادت امام(ع)، به حرم ببريد و دخيل ببنديد. اكبر شادمان شد. با همه چهره‌اش خنديد تا آن لحظه كسي او را چنان خندان نديده بود.
روز 29 صفر، بنابر خوابي كه آن همسفر ديده بود، اكبر را به حرم بردند و در حالي كه هيئت عزاداران، نوحه مي‌خواندند و بر سر و سينه مي‌زدند، او را پشت پنجره فولاد دخيل بستند.
اكبر حال ديگري داشت. در خود و با خود نبود. دنيايي از احساس و عشق شده بود. در خلوت سكوت خويش فرو رفته بود و از آن همه فرياد و شيون و گريه، چيزي نمي‌فهميد. در درونش، خيزشي سراپا شور به وجود آمده بود. گويي مطرب عشق نوايي فرحبخش ساز كرده بود و از او مي‌خواست تا رقصي سماع‌گونه را شروع كند. در انديشه‌هاي گاه مبهم و گاه روشن خود غرق بود كه دستي، دستش را محكم گرفت و او را با خود به ميان جمع عزاداران برد. صداي گريه عزاداران به هوا برخاست. نوحه‌خوان، از خواندن ماند. اكبر، همچنان اشك مي‌ريخت و بر سينه مي‌كوفت. مردي به ميانه جمع دويد و خطاب به مداح، فرياد برآورد:
ـ بخوان. دوباره بخوان.
مرد، شال سبزي بر گردن داشت. نوحه‌خوان به احترام او از جا برخاست و دوباره نغمه ماتم سر داد. شوري دوباره در جمع افتاد. مرد سيد از جمعيت خواست كه براي سلامتي اكبر، صلوات بفرستند. صداي صلوات در فضاي شلوغ صحن پيچيد. اكبر از جا برخاست و به سمت حوض آب رفت. مشتي آب بر صورت زد و از خنكاي آن به وجد آمد. در برابر نگاه تاريكش، انواري روشن و رنگارنگ پديد آمد. رنگها در برابر چشم‌هايش، به شكل‌هايي مبدل شدند و او در كمال ناباوري همه چيز را ديد. مرد سيد پشت به جمعيت ايستاده و در حالي كه چشم‌هايش را بسته بود، زير لب دعا مي‌خواند. همه مشغول نيايش بودند. ناگهان فرياد مرد سيد همه را به خود جلب كرد:
ـ او شفا گرفته است. ببينيد، او همه چيز را مي‌بيند.
صداي ضجه و گريه، با صلوات و تكبير، درهم آميخت. اكبر بر دستها بالا رفت و لباس‌هايش به تبرك، هزار تكه شد. مداح به سمتي رفت كه مرد سيد ايستاده بود. كسي آنجا نبود. نگاه كنجكاوش را به اطراف ريخت اما او را نيافت. بي‌آنكه بخواهد، قطره اشكي بر گونه‌اش دويد.

نگاهش را به حرم داد. به گنبد و گلدسته‌ها، به بيرقي كه باد در آن مي‌پيچيد و آن را به اهتزاز در مي‌آورد و به پرواز كبوتران در آبي آسمان. همه چيز برايش زيبا بود و زيباتر از همه، پرواز اكبر، بر دست‌ها.


درد و دل خودم با امام رضا

سلام امام رضا

چند وقتيه دلم خيلي گرفته.از همه كس و همه چيز ميترسم.خودت ميدوني چرا!!!!!

خودت ميدوني چي شده و از چي ميترسم.

امام رضا توروخدا ,تورو جون جوادت قسمت ميدم منو از خودت نروني و دست خالي بر نگردوني

خودت ميدوني ازت چي ميخوام,خودت ميدوني كه كارم به خود كشي هم رسيده 

ديشب به بابام گفتم ميخوام خودمو خلاص كنم.اون بهم گفت كه مگه ادم بخاطر

ترس بيهوده از كارهاي چندتا ادم دست به اين كار كثيف ميزنه؟؟؟

خودمم ميدونم كه گناهه اما بدون اين كار چقد واسم مهمه كه حاضرم واسه نشدنش

دست به خود كشي بزنم.

خودت ميدوني چرا اون ادم قبلي نيستم .

هميشه خودم ديگران رو نصيحت ميكردم كه اگه از اقا چيزي بخواين نه نميگه.

اما حالا كه نوبت خودم شد...........

امام رضا نزار از اون چيزي كه ميترسم سرم بياد وگرنه خودت ميدوني كه خورد ميشم و خودمو از بين ميبرم.

به خدا دارم ميميرم.لحظه اي فكر اون چيزي كه ازش ميترسم از سرم بيرون نميره.

يا ضامن اهو منو به اون چي كه ميخوام برسون.

همه ميگن ترسم بيهوده هستش ولي حرفشون رو من اصلا تاثير نميزاره.

بازم قسمت ميدم تورو جون جوادت بزار واقعا ترسم بيهوده بشه.اين ترس از دلم بيرون بره

به خواستم برسم.

از همه كسايي كه اين پست رو ميخونن ميخوام كه دعام كنن.



مرد يزدي

در يزد مرد صالحي زندگي مي كرد كه برادري داشت برخلاف خود بدكار واهل گناه كه دائم در حال آزار ديگران

بود و مردم شكايت او را به نزد برادر صالح مي بردند تا آن كه روزي برادر نيكوكار براي زيارت امام رضا(ع) با

كارواني عازم مشهد شد وقت حركت برادر بدكردار با اصرار خواستار همراهي با كاروان شد. برادر صالح زير بار

نمي رفت زيرا مي ترسيد برادرش درراه به آزار و اذيت زوار بپردازد اما بالاخره حريف او نشد و با هم عازم شدند

اتفاقا حدس مرد نيكوكار درست درآمد زيرا برادرش هر روز با يكي مجادله مي كردو كاروانيان را آسوده نمي

گذاشت. اما برادر گناهكار در راه مريض شد و حالش رو به وخامت گذاشت و در نزديكيهاي مشهد از دنيا رفت

برادر صالح او را غسل داد و كفن كرد و به مشهد برد و پس از طواف دور حرم رضوي او را در اطراف حرم دفن

كرد در حالي كه بسيار نگران حال برادر گناهكارش پس از مرگ بود و بسيار مايل بود اوضاع او را در آن دنيا بداند.

پس از سه شب برادر خود را در خواب ديد در حالي كه حالش خيلي خوب بود با تعجب پرسيد: تو كه در دنيا آن

طور زندگي كردي چطور به اين مقام رسيدي برادر مرده جواب داد:مرگ بسيار سختي داشتم و به محض جان

دادند لباسم و جايگاهم و فضاي اطرافم يك پارچه آتش بود و هر چه فرياد مي زدم شما نمي شنيديد و اعتنايي

نمي كرديد و وقتي در تابوتم نهاديد تابوتم پر آتش بود.وقت غسل دادن با خود گفتم شايد وقتي آب ريختند از

اين آتش خلاص شوم اما آبي هم كه بر من ريختند آتش شد كفن هم آتش بود وقتي مرا براي طواف به حرم

مي برديد هر كس را مي ديدم التماس مي كردم كه مرا از اين آتش نجات دهيد اما كسي متوجه من نبود

وقتي به در حرم مطهر رسيديم آتش ناپديد شد و من آسوده شدم ديدم كه حضرت امام رضا (ع) بر بالاي قبر

مطهر خود ايستاده و سربه زير انداخته ابدا توجهي به من ندارند مرا يك دور طواف داديد وقتي به بالاي سر

رسيدم پيرمردي را ديدم آنجا ايستاده به من گفت: برو از امام بخواه كه تورا شفاعت كند تا اين عذاب آسوده

شوي چون اين را شنيدم رو به امام رضا عرض كردم فدايت شوم مرا درياب آن حضرت اعتنايي نفرمود دفعه دوم

طواف هم همين حال تكرار شد دفعه سوم كه آخرين بار بود باز پيرمرد گفت: استغاثه كن كه اگر از حرم خارج

شوي باز همان عذاب است و علاجي نداري گفتم :جواب مرا نمي دهند چه كنم پيرمرد گفت: آن حضرت را به

مادرش خانم فاطمه زهرا(س) قسم بده چون اين سخن شنيدم با گريه به امام عرض كردم فدايت شوم به من

رحم كن و منت بگذار تو را به حق جده ات فاطمه زهرا صديقه مظلومه قسم مي دهم كه مرا مآيوس نفرما و بر

من احسان كن و از در خانه خود مران تا امام رضا (ع) اين سخن شنيد مانند كسي كه بغض راه گلولش را

گرفته باشد رو به من فرمود چه كنم جاي شفاعت كه براي ما نگذاشته اي سپس دستان مبارك را به سوي

آسمان برداشت و لبهاي خود را به حركت در آورد گوي زبان به شفاعت گشود چون از حرم بيرونم آوردند از عذاب

 

شماره امام رضا(ع)

سلام

خواستم بگم هروقت دلاتون واس اقا امام رضا

تنگ شد نتونستين بريد حضوري باهاش درد دل

كنيدو باهاش حرف بزنيدو سبك بشين با اين شماره تماس بگيريد:
05112003334
بعد از چند لحظه وصل ميشه به حرم و خيلي راحت شما هم

زائر امام رضا ميشيد.
التماس دعا


يا مقلب القلوب......

يا مقلب القلوب والابصار*

يا مدبر اليل والنهار*

يا محول الحول والاحوال*

حول حالنا الي احسن الحال*


حلول سال نو وبهار پر طراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد

حياط طبيعت مي باشد را به تمامي عزيزان تبريك و تهنيت

عرض نموده وسالي سرشار از بركت را از درگاه

خداوند متعال وسبحان براي شما عزيزان

مسئلت مينمايم.


عيد بزرگ نوروز مبارك





اس ام اس تبریک عید نوروز 91



بـــــــــــا آل علی هر که در افتاد، ور افتاد

دیشـــــــــــــب به سرم باز هوای دگر افتاد

در خواب مـــــــرا سوی خراسان گذر افتاد

چشمم بـــــــــــه ضریح شه والا گهر افتاد

این شعر همان لحظه مــــرا در نظر افتاد :

بـــــــــــا آل علی هر که در افتاد، ور افتاد

این قبر غریبُ الغُرَبا ، خسرو طوس است

این قبر مُعین الضعفا ، شمس شموس است

خـــــــاک در او مَلجإ ارواح و نفوس است

بـــــــــاید ز ره صدق بر این خاک در افتاد

بـــــــــــــا آل علی هر که در افتاد، ور افتاد

 حـــــــــوران بهشتی زده اندر حرمش صف

خـــــــــــیل مَلَک از نور طبقها همه بر کف

 شاهان بــــــه ادب در حرمش گشته مُشَرّف

اینجاست کـــــــه تاج از سر هر تاجوَر افتاد

 بـــــــا آل علی هر کـــــــه درافتاد، ور افتاد

اولاد علـــــــــــی شــــــــــافع یوم عَرَصاتند

دارای مقامـــــــــــــــــــــات رفیعُ الدرجاتند

در روز قیــــــــــــــــامت همه اسباب نجاتند

ای وای بــــر آن کس که به  این آل در افتاد

بـــــــــــــــا آل علی هر که در افتاد، ور افتاد

 کــــــــــــــــام و دهن از نام علی یافت حلاوت
گل در چمن از نـــــــــــــام علی یافت طراوت
هر کــــــــــس که به این سلسله بنمود عداوت
در روز جـــــــــــــــزا جایگهش در سقر افتاد

بـــــــــــــــــــا آل علی هر که در افتاد ور افتاد

 هر کــــــــس که به این سلسله ی  پاک جفا کرد
بـــــــــــــــــد کرد و نفهمید وغلط کرد وخطا کرد

دیــــــــــــــدی که یزید از ستم و کینه چه ها کرد

آخر بــــــــــــه درک رفت و به روحش شرر افتاد

بــــــــــــــــــــــا آل علی هر که در افتاد ور افتاد

 ای قبـــــــــــــــــــله ی هفتم که توئی مظهر یاهو

ای حجت هشتم کـــــــــــــــــــــه توئی ضامن آهو

 مــــــــــــــــــــــا جمله نمودیم به سوی حَرَمَت رو

از عشق تـــــــــــــــــو در قلب و دل ما شَرَر افتاد

 بـــــــــــــــــــــــــا آل علی هر که درافتاد، ور افتاد


عبدالحسين محمدي

نام بيمار: عبدالحسين محمدي
اهل: قائن – روسته كلاته بالا
نوع بيماري: فلج بدن بر اثر تركش خمپاره در جبهههاي جنگ
جانباز 70 درصد

ميآيي با هزاران هزار ستاره، با هزاران خورشيد لبخند.

ميآيي، با رخساري متبرك از غبار پاك جبهه و پدر شتابان به استقبال تو ميآيي. مادر آغوش پر از گل محبت

خويش را به سويت ميگشايد تا ترا گرم در آغوش بگيرد و دوباره زنده شود، طراوت بگيرد، جوان شود و هرم نفس

گرمت را حس كند.

ميآيي و شادي را به همراه ميآوري، شور و شوق و شعف و شادماني را، اما خود شاد نيستي. گويي دلت

اينجا نيست، روحت اينجا نيست. آمدهاي، اما دلت را جا گذاشتهاي، روحت را با خود همراه نياوردهاي، تنهايي.

آدم بي دل تنهاست، نيامده هوس رجعت دارد. شوق سفر ميل پركشيدن و رفتن. ذوق به سوي دل شتافتن،

به دلدار رسيدن. و تو ميروي، بي تأمل، به دنبال دل راهي ميشوي. دلت آنجاست، و آنجا؟ ... ميدان عشق

است، ميدان ميثاق با خدا، تو دل به خدا دادهاي و حاليا خدا ترا ميخواند، با آواز آسماني عشق ترا ميخواند.

گريه بدرقه راهت ميشود، پدر اشك به راهت ميافشاند، مادر دشل را سوغات سفر تو ميسازد. تو ميروي و دو

دل عاشق را نيز همراه خود ميبري، و آن دو در غم فراق تو وا ميمانند به انتظار، ديده به راه آمدن دگر باره تو.

ميآيي باز؟

به جبهه ميرسي، به خاكي پاك، خاكريز لبريز از عشق، دلت دوباره جوان ميشود، حتي لحظهاي هم نميآسايي.

تا ميرسي، عزم رفتن به خط مقدم داري. ميداني كه دلت را آنجا نهادهاي، به دنبال دلت هستي. دلت در پشت

خاكريزهاي خط مقدم مانه است، در نزد ياران همدلت ياران همراهت. شب با ستارگان پيش ميراني، ماه همراه

و همسفر با تو تا دل سنگرهاي سياه دشمن ميآيي، دشمن چونان تاريكي ميماند كه از نور حضورتان در گريز

است. صبح ميدمد. صبح سپيد، صبح صادق، و تو در مييابي كه دل سياه دشمن را شكافتهاي و كيلومترها راه

پيشروي كردهاي. حالا دشمن قصد آن دارد كه بر دل سپيدتان رعب اندازد. حمله ميكند، ميخواهد سنگرهاي به

روشني نشسته از حضور پرنورتان را با حضور تاريك خود به سياهي كشاند. اما شما دل قرص و محكم داريد،

مثل گامهايتان، استوار، پابرجا، ايستاده و ستبر، حتي گاهي هم باز پس نمينشينيد قرص ميجنگيد، دلاورانه،

شجاعانه و دشمن را از آهنگ شوماش مأيوس ميكنيد. دشمن آخرين تلاشش را ميكند، مثل بردار آويخته

شدهاي كه بياثر دست و پا ميزند. سنگرهايتان را به توپ ميبندد، خمپاره مياندازد، شليك ميكند، راكت مياندازد

و از اين همه، تنها تركشي كوچك تقدس مييابد تا در بدن تو جاي گيرد و فريادت را برآورد. بيهوش بر زمين

ميافتي. همدلان ترا به آغوش ميكشند و به پشت جبهه ميكشانند، اما توي بيدل را طاقت فراق خود نيست، كه

ميماني. مرهمي بر زخمت مينشيند و حالت بهبود مييابد. اين را نميخواستهاي اما تقدير تو چنين خواسته است،

سرنوشت براي تو اين گونه رقم خورده است. دوباره دل را بر ميداري و راهي ميشوي، راهي ديار عشق، به

دليابي دلدار و چه خوب كام دل ميستاني از يار.

نشئه ديدار يار دوباره خمار زندگي ميشوي. زنده ميماني. دست چين نميشوي، گلچين نميشوي و چشم كه

ميگشايي، نوري شديد و تند به استقبال نگاهت ميرود. دريغ ميخوري كه از مرز كاميابي دل بازگشتهاي بي

وصال يار. حتي تكاني نميتواني، بدنت فلج شده است، خدا در امتحان ديگري را به رويت گشوده است.

خشنودي، ميداني كه امتحان خاص بندگان خالص خداست پس شكر ميكني: سپاس خداي را كه مرا لايق اين

امتحان يافته است.

از بيمارستان كه به منزل بر ميگردي، گريه و غم به استقبالت ميآيد، گريه مادر دلت را ميشكند، غم پدر سينهات

را ميسوزاند و تو چه چارهاي داري جز صبوري كه اين نيز تقدير خداوندي است.

دلت را قرص ميكني و پدر و مادر را به صبوري ميخواني. اما خود نيز ميداني كه صبوري ممكن نيست. دلت هنوز

در طپش خاكريز و رمل و سنگر و حمله و لقاءالله است، آرزو داري دوباره روي پاي خود بايستي و با گامهاي

خودت به جبهه بازگردي و تا شهادت و رسيدن به خدا ماندگار ديار عشق شوي. اما تو اسير شدهاي اسير

چرخ و عصا. اسير بيحركتي و جماد و تو اين را نميخواستهاي. پرواز را آرزو داشتي. پركشيدن، بالا رفتن، عروج و

به خدا رسيدن را.

آن روز، ياران باز ميآمدند، از سفر عشق، با بالهاي زخمي و در خون نشسته، تو دلت سخت گرفته بود. هواي

گريه داشتي، هواي فرياد زدن، ضجّه كشيدن و از ته دل خدا را صدا زدن.

بر ويلچرت نشسته بودي و به زيارت امام هشتم (ع) ميرفتي، پدر نيز همراه تو ميآمد. وقتي كه مسافران كربلا

را آوردند، تو خيلي دلت ميخواست بتواني روي پاهاي خودت بايستي و شانه زير تابوت آن يار از سفر آمده

بدهي. دلت ميخواست در گوش تابوتش نجواي «التماس دعا» بخواني.

آن روز دلت شكست، اشكت را مرهم درد خويش ساختي و نجوايت را به گوش باد سپردي.

نگاهت همراه با يادت پر گرفت و رفت تا آن سوي خاكريزها. نسيمي شرجي ميوزيد و بر صورتت شلاق سيلي

مينواخت، عطش بدجوري به جانت افتاده بود و بر لبهايت نشسته بود. آب طلب ميكردي، اما آب نبود، خيسي

خون را با ولع بلعيدي و سعي كردي از جاي برخيزي اما توان حركت نداشتي نگاهت را كنجكاو به اطراف

دوانيدي. در آن دورها، آن جا كه زمين و آسمان سينه به سينه هم ساييده بود، سايهاي ايستاده بود و نگاهت

ميكرد. صدايش كردي، پيش آمد و رو به رو با نگاهت ايستاد.

غريوي از شادي كشيدي و او را به نام خواندي: مسعود ...

به رويت خنديد و خندهاش چه خورشيدي بود. آمد، كنار تو نشست و دست زير شانه زخميات داد، ترا از جا كند

و بر دوش خود نهاد. تو از درد فريادي كشيدي و از هوش رفتي. وقتي كه به هوش آمدي باز او را بالاي سر خود

ديدي. هنوز ستاره لبخندي بر لبهايش نشسته بود و تو چقدر وابسته اين ستاره بودي. حالا هم او آمده است،

بال گشوده بر فراز دستهاي عاشق به پرواز آمده است و تو چه دل شكسته و زار، پروازش را به نگاهت

ميكشي و چه پر سوز ميگريي. زير لب زمزمهاي را ميآغازي:

يار همراه بي ما چرا پرواز ؟

مسعود بر دستها ميرود تا آستان امام هشتم (ع) و تو به شتاب خودت را همراهش ميسازي و در داخل حرم،

در كنار او جاي ميگيري و براي لحظهاي فرصت گفتگو با او را پيدا ميكني. وه چه لحظه دل انگيزي است، نجواي

عاشقانه شهيدي زنده با شهيدي به خدا رسيده. برايش از غم فراق ميگويي. از درد جدايي، از تنهايي و صبوري

و از او ميخواهي كه شفاعت ترا نزد امام همام (ع) بكند تا امام نظر عنايتي كند و شافي تو بشود نزد خدا. آن

قدر ميگويي و ميگريي كه از هوش ميروي. حالا در خلسهاي فرو رفتهاي كه برايت عجيب مينمايد، خلسهاس

است بس روحاني، صدايي آسماني ترا ميخواند، صدايي آبي، رؤيايي، و تو نوري را مشاهده ميكني كه به وي تو

ميآيد و در برابر نگاهت ميايستد، تو مثل پرندهاي سبكبال به سويش بال ميگشايي، اوج ميگيري و سر بر شانه

نورانياش ميگذاري تا نجواي دل را زير گوشش زمزمه كني. صداي آسماني او را ميشنوي:

برخيز

نميتوانم.

برخيز، تو ميتواني

من فلج هستم آقا.

حالا نيستي پسرم، تو مورد عنايت قرار گرفتي، برخيز.

برميخيزي، شهيدان را ميبيني كه در نگاهت شاد ميخندند و مسعود را نظاره ميكني كه هزاران هزار ستاره

لبخند بر لب دارد. صداي نقارهخانه ترا به خود ميخواند، نگاهت را كه ميگشايي خود را تنها در كنار ضريح حرم

امام مييابي.

شهيدان رفتهاند و تو روي پاهاي خودت ايستادهاي و دستها را بر ضريح حرم حلقه بستهاي. پدر ناباور اشك

ميريزد و سجده شكر به جاي ميآورد. لباسهايت تكه تكه ميشود، هزار تكه ميشود و نقاره خانه همچنان شادي

ترا آواز ميدهد، شهيدان در اوج آسمان به تو لبخند ميزنند.


سميه نوابي

نام بيمار: سميه نوابي، 13 ساله

اهل تهران، رباط كريم شهريار

نوع بيماري: سياه شدن استخوان پا در اثر تصادف

تاريخ شفا: سوم بهمن ماه 1372


همهاش تقصير خودم بود، بي احتياطي كردم و بدون توجه به تردد سريع اتومبيلها به وسط خيابان دويدم. صداي

بوق ممتد و ترمز شديد اتومبيلي در گوشهايم پيچيد و تا به خود آمدم، ضربه شديدي به پا و كمرم خورد و نقش

بر زمين شدم، ديگر هيچ چيز نفهميدم ...

از خواب كه بيدار شدم، رؤيايم را براي پدر و مادر تعريف كردم، اما آن چه انديشه كردم دنباله آن را به خاطر

نياوردم. پدر با محبت دستي بر سرم كشيد و گفت:

ان شاءالله خير است، فقط صدقه يادت نره. و اسكناسي كف دستم گذاشت تا در راه مدرسه آن را در صندوق

صدقات بيندازم. اما من آن قدر درگير به يادآوري نيمه دوم رؤيايم بود كه از صدقه فراموش كردم. ظهر وقتي از

مدرسه برميگشتم، همين كه دست در جيب مانتويم كردم، اسكناس را يافتم و تصميم گرفتم آن را در اولين

صندوق صدقاتي كه جلوي راهم بود بيندازم. همين طور كه اسكناس را ميان مشتم ميفشردم و نگاهم در پي

يافتن صندوقي به اطراف ميچرخيد چشمم به گدايي افتاد كه سفرهاي پيش روي خود گسترانده بود و كودك

خواب آلودهاش را كنار آن نشانده بود. خواستم پول را به او بدهم اما از قيافه كثيف و ظاهر خمارآلودهاش

خوشم نيامد.

به سرعت از كنارش گذشتم، در آن سوي خيابان چشمم به صندوقي افتاد و بي اختيار به سمت آن روان شدم،

هنوز از نيمه خيابان نگذشته بودم كه صداي ممتد بوق با صداي گوشخراش ترمز شديد اتومبيلي درهم آميخت و

من بي آنكه بتوانم عكس العملي از خود نشان بدهم، در پي ضربه شديدي كه به كمر و پايم اصابت كرد به

گوشهاي پرتاب شدم و نقش بر زمين شدم. همه چيز شبيه به خوابي بود كه ديشب ديده بودم.

وقتي به هوش آمدم، خود را در بيمارستان يافتم. پدر و مادرم با چشماني باراني و پف كرده بالاي سرم ايستاده

بودند و محزون نگاهم ميكردند. مادر همچنان اشك ميريخت و پدر همين كه ديد به هوش آمدهام با خوشحالي

بيرون دويد و با فرياد دكتر را صدا زد. لبخند كمرنگي بر چهره خيس مادر نشست، اشكهايش را پاك كرد خم شد

و پيشانيام را بوسيد.

شنيدم كه دكتر خطاب به پدرم گفت: بايد از كمر و پايش عكسبرداري كنيم.

و شنيدم كه پدر ناليد: هر كاري ميدونيد لازمه انجام بديد.

يك هفته بود كه در بيمارستان بستري بودم و هنوز نتوانسته بودم پايم را روي زمين بگذارم. مرا بر برانكاردي

نشاندند و به اتاقي ديگر بردند، از پا و كمرم چندين عكس گرفتند.

دكتر، عكسها را كه ديد تأكيد كرد كه استخوان پايم سياه شده است. پدر نااميدانه التماس ميكرد:

آقاي دكتر دستم به دامنتان، يه كاري بكنيد، شما را به خدا دخترم را نجات بديد.

دكتر اظهار اميدواري كرد كه شايد بتواند جلوي پيشرفت سياهي استخوان پايم را بگيرد ولي من احساس

ميكردم كه درد روز به روز در وجودم بيشتر ريشه ميدواند. ديگر نااميد شده بودم، ادامه زندگاني برايم ناممكن

شه بود، دلم ميخواست بميرم و از اين همه غصه و درد راحت شوم، اما مادر، اميدواريام ميداد و برايم دعا

ميكرد.

هر روز تعدادي از بچهاي همكلاسي به عيادتم ميآمدند مرا كه در آن حال و وضعيت ميديدند، به زحمت

اشكهايشان را از من پنهان ميكردند. سعي ميكردند لبخند بزنند، اما من ميدانستم كه در پس آن لبخند

مصنوعي دنياي از دلسوزي و غم نهفته است.

دكترها از هيچ تلاشي دريغ نكردند و با استفاده از همه تخصصشان توانستند از پيشرفت سياهي استخوان پايم

جلوگيري نمايند. اما من بعد از مرخص شدن از بيمارستان هنوز هم نميتوانستم پايم را روي زمين بگذارم. با كمك

عصا قدم برميداشتم، و پاي راستم را روي زمين ميكشيدم، به زحمت ميتوانستم چند قدمي راه بروم، پدر اميدوار

بود كه به تدريج بهبودي يابم و بتوانم به طور طبيعي راه بروم، اما اين اميد در دل من شكوفه يأس زده بود. پس

از گذشت چند ماه، هيچ تغييري در نحوه راه رفتن من به وجود نيامده بود و معاينه هر ماهه دكترها نيز اين

نااميدي را بيشتر ميكرد. ميدانستم كه كار از كار گذشته است و ديگر هيچ اميدي به بهبودي نيست و من بايد تا

آخرعمر افليج و از كار افتاده بمانم. در آخرين مراجعه به دكتر، اين حس درونيام، به طور يقين از زبان دكتر شنيده

شد كه خطاب به پدرم گفت:

متأسفانه اميدي نيست، يعني از دست ما كاري ساخته نيست، پاي دخترتان قدرتشو از دست داده به طور

كلي سياه و خشك شده است.

پدر را ديدم كه شكست، خم خورد و به پاي دكتر افتاد: چاره چيه آقاي دكتر؟ يك راهي نشون بدين.

دكتر كنار پدر نشست و با يأس گفت: متأسفانه هيچ ... هيچ راهي وجود ندارد.

بغض پدرم تركيد، دكتر او را به آغوش گرفت و دلدارياش داد: به خدا توكل كن پدر، به خدا.

پدر حال ديگري پيدا كرده بود. آن روز پس از آن كه از مطب دكتر بيرون آمديم، حتي يك كلام حرف هم نزد، تا

خانه سكوت بود و اشك ميريخت. من حالش را خوب ميفهميدم، ميدانستم كه به عاقبت زندگي دختري

ميانديشد كه يك عمر وبال گردنش خواهد بود. به خانه كه رسيديم، قرآني برداشت و رو به روي تختم نشست،

چشمانش را براي لحظهاي روي هم گذاشت و زير لب دعايي زمزمه كرد، بعد صفحهاي از قرآن را گشود و آيهاي

را با صداي بلند تلاوت كرد. دانستم كه استخاره براي چه؟ چيزي نپرسيدم به صورتش خيره شدم كه با تلاوت

قرآن هر لحظه گشادهتر و بشاشر ميشد. قرآن را بست، نگاه خندانش را به روي من دوخت و گفت: فردا حركت

ميكنيم خودتو آماده كن.

پرسيدم: كجا؟

خيلي محكم گفت: پيش طبيب واقعي، ميريم تا شفايت را بگيريم.

قرآن را دوباره گشود و ادامه داد: ببين، استخاره كردم، اين آيه آمد و شروع به تلاوت كرد.

«افمن زيّن له سوء عمله فراداه حسنا فانّ الله يضّل من يشاء و يهدي من يشا و فلا تذهب نفسك عليهم

حسرات انّ الله عليم بما يصنعون.» (سوره فاطر آيه 7)

گفتم: من كه نميفهمم، شما راجع به چي حرف ميزنين؟

خنديد، خم شد پيشانيام را بوسيد و گفت: ميبرمت مشهد، اونجا كه رسيديم همه چيز را خواهي فهميد.

تا آن موقع مشهد را نديده بودم، اما همين كه وارد حرم شدم و نگاهم بر گنبد و بارگاه امام (ع) افتاد بياختيار

گريهام گرفت، آن حريم برايم آشنا ميآمد گويي قبلا اين مكان مقدس را ديده بودم و زيارت كرده بودم.

اما كي؟ بياد نميآوردم. از كنار كبوتران حرم كه ميگذشتيم، به ياد آوردم روزي را كه براي كبوتران دانه ريخته بودم،

اما كدوم روز؟ نميدانستم. پاك گيج شده بودم. بي آن كه به مشهد آمده باشم، تمامي حرم و صحنها را

ميشناختم، وقي پدر مرا در كنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخيل بست، احساس كردم تصوير زندهاي را دوباره به

تماشا نشستهام. خداي من چه و صحنها را ميشناختم، وقتي پدر مرا در كنار پنجره فولاد نشاند و مرا دخيل

بست، احساس كردم تصوير زندهاي را دوباره به تماشا نشستهام. خداي من چه اتفاقي افتاده بود؟ چشمانم

را روي هم گذاشتم و سعي كردم تا بياد آورم چيزي به خاطرم نميآمد، همان طور كه در انديشه دست يافتن به

جواب اين معما غرق بودم، يك باره نوري را ديدم كه در برابر نگاهم ظهور پيدا كرده، بعد كتابي سبز برابر با

چشمانم گشوده شد، به آن خيره شدم، قرآن بود، با رنگي سبز برابر با چشمانم گشوده شد، به آن خيره

شدم، قرآن بود، با رنگي سبز و خطوطي سفيد و نوراني، صدايي از ميان اوراق قرآن شنيده شد كه اين آيات را

تلاوت ميكرد: سبح اسم ربك الاعلي. الذي خلق فسوي. والذي قدر فهدي. والذي اخرج المرعي. فجعله غثاء

احوي. سنقرئك فال تنسي. (آيه 1 الي 7 سوره علي)

بلافاصله چشمانم را باز كردم، پدر در كنارم نبود طناب پايم را كه از شبكه پنجره فولاد باز شده بود دوباره به

ضريح گره زدم تكيه به ديوار دادم چشمانم را روي هم گذاشتم، دوباره همان كتاب برابر با نگاه بستهام ورق

خورد، نور سبزش در نگاهم تابيد و من تصوير مردي نوراني را ديدم كه لابلاي صفحات كتاب به رويم لبخند ميزد.

سلام كرم مهربانانه جوابم داد و پرسيد: چرا طنابي را كه گشوده بوديم بستي؟

بي آنكه سؤالش را پاسخي داده باشم، دست نورانياش را پيش آورد و طناب را از پايم گشود سراسيمه چشم

باز كردم و به طنابي كه از پايم باز شده بود خيره شدم، انبوه جمعيتي گرد مرا گرفته بود و همه با چشماني

شگفت زده به من خيره شده بودند. صداي صلوات جمعيت در فضا پيچيد. نگاهم را بر روي چهرهها ساييدم،

همه آشنا بودند، گويي آنها را در جايي ديده بودم، بياد آوردم، تصاوير شبيه به خوابي بود كه آن شب، قبل از

وقوع حادثه ديده بودم، آن نيمه خوابي كه فراموش كرده بودم. حالا همه خوابم تعبير شده بود.

ساعت حرم چار بار نواخت و من بر دستان مردمي كه دورم را گرفته بودند به آسمان رفتم. آخرين ستاره شب

در نگاهم چشمك ميزد و نقاره خانه در شادي من نواختن را آغاز كرده بود.


کربلایی رضا


کربلایی رضا

در روز هشتم جمادي الاول 1334 ق پاي خشكيدة‌ مردي عافيت داده شد.کربلایی رضا می گوید: من از كربلا

براي زيارت امام رضا راهي شدم تا رسيدم به ايوان كيف كه منزل اول از تهران به مشهد بود پس در آنجا مبتلا

به تب لرز شدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاي چپ خود را خشكيده يافتم پس ناچار 2 ماه در آنجا توقف كردم

شايد بهبودي حاصل شود اما نشد از علاج مأيوس شدم برخاستم با دو چوب كه زير بغل ميگرفتم به زيارت امام

هشتم (ع) رفتم. در مشهد نزديك بيت امام به حمام رفتم غسل كردم و روانة‌صحن عتيق شدم. در كفشداري

چوب زير بغلم لرزيد و افتاد ناليدم و عرض كردم اي امام رضا مرادم را بده آنگاه خود را بر زمين كشيدم تا به حرم

مشرف شدم و گردن خود را با شال به ضريح بستم پس بي حال شدم و خوابم برد در خواب فهميدم كه كسي

سه مرتبه دست به پاي خشكيدة‌ من كشيد نگاه كردم سيد بزرگواري را ديدم كه نزد سر من ايستاده و گفت

برخيز كربلايي رضا پايت را شفا دادم. از خواب بيدار شدم قدرت تكلم نداشتم صلوات فرستادم و ملتفت شدم

كه پاي خشكيدهام شفا داده شده در حالي كه از هنگام ورود به حرم تا آن وقت تقريباً نيم ساعت گذشته بود.


ماجرایی عجیب و معجزه امام رضا ( علیه السلام

یکی از تاجران اهل گیلان که بسیار سفر می رفت اینگونه میگوید که ...

در یکی از سفرهایم وارد شهری از شهرهای هندوستان شدم و در آنجا شش ماه کامل سکنی گزیدم

، در همسایگیم مردی زندگی میکرد که تمام وقتش را غم و غصه فراگرفته و همیشه ناراحت و گریان

بود ، یک روز که او را چنین دیدم با خود گفتم باید دلیل اندهش را از او سؤال کنم برای همین باب

صحبت را با او گشودم ، او ابتدا از بیان حالش امتناع می جست ولی با اصراری که کردم اینگونه حال

خود را برایم شرح داد که .....

ای برادر ، ثروتی زیاد در مدت دوازده سال جمع کردم ، انها را به کشتی برده و همراه عده ای برای امر

تجارت عازم سفر شدم ، هنگامی که به وسط دریا رسیدیم نسیمی خوش شروع به وزیدن کرد و

بیست روز ادامه داشت ، تا اینکه بعد از آن باد تندی وزید و بلائی بس عظیم بر سرمان نازل گردید و

کشتی را واژگون ساخت و تمام اموالم همراه کشتی غرق شدند . در دریا همچنان سرگردان بودم و به

چپ و راست می رفتم تا اینکه چشمم به جزیره ای افتاد ، کمی آسوده خاطر شدم ، به سمت جزیره

رفتم تا به انجا رسیدم ، ابتدای ورودم به سجده رفتم و خدا را شکر کردم ، درجزیره گشت زدم و آن را

خالی از جنس بشر یافتم ، در آنجا ماندم و روزها از گیاهان تغذیه میکردم و شبها نیز از ترس حیوانات

وحشی به بالای درختان پناه می بردم . حدود یک سال را اینگونه سپری کردم ، از قضا روزی که وضو

داشتم عکس دختری زیبایی را در آب دیدم ، سرم را به سمتش چرخاندم و از او پرسیدم : آیا تو از نوع

بشر هستی یا از جنّیانی ؟؟؟ و تاکنون مثل او دختری اینگونه زیبا ندیده بودم .

او پاسخ داد : از جنس بشر هستم .

هنگامی که به او نگاه کردم از شرم موهایش را بر روی بدن خود انداخت و به من گفت : آیا از خدا شرم

نداری و به چیزی مینگری که خدا ان را بر تو حرام کرده است ؟!!

بسیار خجالت کشیدم.

او ادامه داد و گفت : من یک انسان هستم و سه سال شده که در این جزیره زندگی میکنم ، اهل

ایرانم و پدرم نیز ایرانی میباشد ، کشتی ما هنگامی که به وسط دریا رسید شکست و من به این

جزیره افتادم .

هنگامی که قصه اش را شنیدم من نیز ماجرایم را برایش بازگو کردم و به او گفتم : اگر کسی از تو

خواستگواری کند تو قبول میکنی ؟

جوابی نداد و ساکت شد .

دانستم که راضی می باشد ، به خود تکانی دادم و از درخت پائین آمدم و او را به عقد خود در آوردم .

زندگی را با هم آغاز کردیم و بعد از گذشت مدتی خدا دو پسر به ما عطا کرد ، روزهایمان را به خوشی

و خرمی سپری میکردیم و از همدیگر بسیار رازی و خرسند بوده در جزیره می زیستیم . تا اینکه

فرزندانمان بزرگ شده یکی به سن ۹ سالگی و دیگری به سن ۸ سالگی رسیدند و ما برهنه بودیم

ولی موهای بدنمان بسیار دراز شده و بدنمان را پوشانده بودند . روزی گفتم : کاشکی لباس داشتیم

و بدنمان را با آن می پوشاندیم و از این حال و رسوایی نجات می یافتیم ، فرزندانم تعجب کردند و

پرسیدند : لباس دیگر چیست ؟؟ مگر جایی دیگر غیر از اینجا هم وجود دارد ؟؟؟ جور دیگری هم میشود

که زندگی کنیم؟؟؟؟

مادرشان به انها گفت : آری فرزندانم ، خداوند متعال شهرها و مردمان و غذاها و نوشیدنی های

بیشماری آفریده است .

فرزندانمان گفتند : پس چرا به شهرهای خود بر نمی گردید ؟

مادرشان گفت : چگونه میتوانیم از این دریا عبور کنیم در حالی که کشتی نداریم ؟

پسرها گفتند : ما کشتی می سازیم ...

هنگامی که مادرشان عزم راسخشان را برای ساختن کشتی دید ، گفت : پس از تنه ی این درخت که

نزدیک ساحل است برای ساختن کشتی استفاده کنید .

پسرها بالای کوه رفتند و از آنجا سنگهایی با لبه های تیز و برنده آوردند و شروع به خالی کردن داخل

درخت کردند ، و خواب و غذا را بر خود حرام ساخته ، بدون خستگی کار خود را شش ماه ادامه دادند تا

اینکه وسط درخت مانند یک لنج خالی شد و مساحتش نیز کفاف دوازده نفر برای نشستن را داشت ،

خدا را شکر گفتیم و مادرشان بسیار خوشحال بود . مقدار زیادی از ( فلفل ، دارچین ، عسل ) و هر

آنچه که احتیاج داشتیم جمع کرده و به داخل لنج بردیم ، سر طناب لنج را هم به درختی که کنار دریا

بود بستیم و منتظر بالا آمدن آب دریا شدیم .... تا اینکه وقت حرکت رسید و لنج روی آب قرار گرفت ،

داخلش نشستیم و منتظر حرکتش ماندیم ولی دیدیم حرکت نکرد ، کمی فکر کردیم و به خاطرمان آمد

که هنوز طناب لنج را باز نکرده ایم ، یکی از پسرها خواست پیاده شود و طناب را آزاد سازد ولی

مادرشان زودتر پیاده شد و طناب را باز کرد ، به ناگاه موجی طناب را از دست مادرشان جدا کرد و لنج

را به دریا برد . همسرم که جا مانده بود بسیار غمگین گشت و شروع به شیون و زاری نمود ، هنگامی

که از آنجا دور شدیم پسرهایم که از نجات مادرشان نا امید گشته بودند بسیار گریستند و حالمان به

مدت هفت شبانه روز اینگونه بود .

به ساحلی رسیدیم و چون برهنه بودیم منتظر شدیم تا شب فرا رسید ، به لطف خدا نوری را از دور

دیدم و به سمت آنجا حرکت حرکت کردم و به در بزرگی رسیدم ، در خانه را کوبیدم ، صاحب خانه که

تاجری یهودی بود بیرون آمد ، مقداری از فلفل های قرمز را به او دادم و در مقابل مبلغش از او لباس و

رختخواب گرفتم ، از سیاهی شب استفاده کرده و خود را به فرزندانم رساندم ، با ان لباسها خود را

پوشاندیم ، هنگامی که صبح شد به شهر رفتیم ، خانه ای را اجاره کردیم و چیزهایی را که که با خود

از جزیره به همراه آورده بودیم را برای فروش از داخل لنج بیرون آوردیم . و یک سالی شده که از فراق و

جدایی مادر فرزندانم اینگونه پریشان حالم .

راوی ادامه داده و میگوید :

من از شنیدن ماجرایش منقلب شدم و ساعتی را گریه کردم سپس به او گفتم : نمیتوان مانع قضا و

قدر الهی شد ولی به تو پیشنهاد میکنم به زیارت امام رضا ( ع ) رفته و داستان خود را برای او بازگویی

تا اینکه گره از کارت بگشاید زیرا امام رضا ( ع ) پدر یتیمان و پناهگاه درماندگان است .

زمانی که حرفم را شنید نور امیدی در قلبش شروع به تابیدن گرفت و با خدا عهد نمود چراغدانی (

لوستر ) را از طلای خالص ساخته و با پای پیاده به زیارت امام رضا ( علیه السلام ) رفته شکایت حال

خود و داغ دوری همسرش را به او گفته ، از او بخواهد انها را دوباره به یکدیگر برساند. سپس چراغدان

را ساخته و با پای پیاده به زیارت رفت تا به نزدیکی مشهد الرضا ( ع ) رسید .

کلید دار حرم مطهر ، امام رضا ( علیه السلام ) را در خواب میبیند که به او میگوید : فردا یکی از زائرانم

وارد اینجا میشود پس به استقبال او برو .

هنگام صبح کلید دار حرم به همراه عده از بزرگان شهر به استقبال مرد رفته و مرد را با احترام و تقدیر

فراوان وارد شهر کرده و چراغدان طلا را به روضه ی مبارکه برده و در جایگاهش قرار میدهند . مرد را نیز

به خانه ای می برند و او نیز لباسهایش را عوض کرده ، غسل زیارت بجا آورده و داخل حرم مطهر

میشود و شروع به دعا ، زیارت و استغاثه از امام ( ع ) برای همسرش میکند ، از امام بسیار خواهش

میکرد تا اینکه پاسی از شب میگذرد ، از شدت گریه و توسل  سر به سجده میگذارد و از فرط خستگی

به خواب میرود . در همین اثنا صدایی را می شنود که به او می گوید : از خواب بیدار شو ، همسرت را

به نزدت بازگرداندم و او الان پشت روضه ی مبارکه منتظرت ایستاده است .

مرد گفت جانم به فدایت ، ولی درها بسته است .

امام رضا ( علیه السلام ) گفت : همان کسی که او را از آن جزیره ی دور به اینجا آورده قدرت باز کردن

درهای قفل شده را نیز دارد .

مرد برخواست و به هر دری که می رسید ، در باز می شد تا اینکه به پشت روضه ی مبارکه رسید ، با

کمال تعجب همسرش را همانگونه که در جزیره رها کرده بود آنجا دید در حالی که از شدت ترس به خود

می لرزید ، به سمت او دوید و همسرش را در آغوش گرفت . از همسرش پرسید : چگونه توانستی به

اینجا بیایی ؟؟؟

همسرش گفت : کنار ساحل نشسته و فکر میکردم ، چشمانم از شدت گریه  بسیار درد میکرد ، به

ناگاه مردی جوان و زیبا که نور صورتش آسمانها و زمین را در آن شب تاریک روشن ساخته بود را دیدم ،

نزدیکم آمد و دستم را گرفت و به من گفت : چشمانت را ببند ، و من چشمانم را بستم ، بعد از مدتی

چشمانم را باز کردم و خود را در این بارگاه ملکوتی و مبارک یافتم .