دکتر شریعتی...

من از هیچکس گله ای ندارم،

از هیچکس توقعی ندارم.

اگر کسی جانم را از من بگیرد،

قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد،

تمام عمر ازارم دهد،

آتشم بزند،

هر کاری کند،

صبر میکنم.

از او ناراضی نخواهم بود.

او را بد نخواهم دانست.

به او بد نخواهم گفت.

میدانم که انسانها، دل ها، اندیشه ها و زندگی ها

همه بازیچه های دست تقدیرند.


مردادی ینی..

 
 

 http://uupload.ir/files/dwuj_dafea03beed35de27aa8bc84ac6b902c.jpg

عکس داداش کوچیکم.مصطفی

q3wmwega91wn1p73ch2r.jpg


f2yua1yezmtcqnuvgcc.jpg


دردم!!!

آپلود عکس

 

 

همه دردم این بود
عشقش بودم وقتایی که عشقش نبود . . . !

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

 

از جانب من


 

مـن بـدم . . .

تـو خـوب بـــاش . . . دیگــر ، سراغـم را نـگـیـر

خـودم را جـایی در این زندگــی گــُم کرده ام

دنبالـــــم نگرد . . .

پـیـدایـم نـمـیـکـنی

نـفـس بـکـش . . به جـای من هـم اگر تـوانستی مهربـــــانی کن

و بـعـد از مـن ،

شـبـهـا بـه سـتـاره ام لـبـخـنـد بـزن


و مـاه کـه کـامـل شد ،

خودت هم منت بر سرم بگذار و فـرامـوش کـن که زمـا
از جــانـب مـن آرزویـی کـن نی بـوده ا

 

/**/

خدایا

 

آپلود عکس

خدایا

دلگیر نشو از من ولی به خودت قسم ته نامردیه دنیات......

 

 

کوروش بزرگ

"مردم اغلب بی­ انصاف، بی ­منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش، اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه­ های پنهان متهم می­کنند ولی مهربان باش، اگر شریف و درستکار باشی فریبت می­دهند ولی شریف و درستکار باش، نیکی­ های امروزت را فراموش می­ کنند ولی نیکوکار باش، بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد و در نهایت می­ بینی که هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم."

هعی

 

 

† خدایـــــــــا †

تو این ✘ شــــــبا ✘

کسی جز †♂ مــــــــــــــن ♂†

اون و ازت ✔ نــــــخواد ☞

بـــــــــــاشــــــه؟


http://uupload.ir/files/k1dy_9671224350077ds025.jpg

 

یه حقیقت

 
 

عکسهایی از نوشته های رمانتیک و عاشقانه جدید

قرآن


 

آیا مـــی دانیــــد که اگـــر شـــما در حــــال حـــمل قـــرآن بـــآشـــید ،

شـــیطان دچـــار درد شـــدید در ســـر میــــشود

و باز کـــردن قـــرآن ، شیـــطان را تجــــزیه مــــی کنـــد

و بــــا خوانـــدن قـــرآن ، به حــالت غـــش فـــرو میــــرود..

و خــــوانــدن قـــرآن باعـــث در اغــــما رفــتــنــش مــیــشود؟؟؟؟

و آیـــا شـــما مـــی دانید کـــه هنگــــامـی که مـــی خــواهـــید

ایــــن پیـــام را بــــه دیـــگــران ارســــال کنــــید ،

شیطان سعـــی خواهـــــد کــــرد تا شـــــما را منــــــصرف کند؟؟؟؟

فـــریب شیــــطان را نخــــور!!!!!

بی تو هرگز

آپلود عکس

بچگیه منه ها


akstanz (3)

راستش بچگی های منم یه چیزی تو همین مایه ها بود !


فریب

دیروز شیطان را دیدم

در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ؛

فریب می فروخت!!

مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو میکردند،هول میدادند و بیشتر میخواستند

توی بساطش همه چیز بود : غرور،حرص،دروغ،جنایت و...

هرکس چیزی می خریدو در ازایش چیزی می داد

بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند

و بعضی پاره ای از روحشان را

بعضی ها ایمانشان را میدادند

و بعضی آزادگیشان را

شیطان میخندیدو دهانش بوی گند جهنم میداد،حالم را به هم میزد،انگار ذهنم را خواند

موذیانه خندید و گفت :

من کاری با کسی ندارم

فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا میکنم

نه قیلوقال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد

می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند

آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت:

البته تو با اینها فرق میکنی

تو زیرکی و مومن،زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد

اینها ساده اند و گرسنه،در ازای هرچیز فریب میخورند

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد ک لابه لای چیز دیگر بود

دور از چشم شیطان آنرا برداشتم و توی جیبم گذاشتم

با خود گفتم:بگذار یکبارم که شده کسی چیزی را از شیطان بدزدد

به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم

توی آن اما جز غرور چیزی نبود

جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت

فریب خورده بودم،فریب

دستم را روی قلبم گذاشتم ، نبود!

فهمیدم ک آنرا کنار بساط شیطان جاگذاشتم

تمام راه دویدم،تمام را لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم

میخواستم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم،شیطان اما نبود

آنوقت نشستم و های های گریه کردم،اشک هایم ک تمام شد

بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم

ک صدایی شنیدم....

صدای قلبم را

و همانجا بی اختیار ب سجده افتادم و زمین را بوسیدم

به شکرانه قلبی ک پیدا شده بود.