♥♥خوش اومدید به وبلاگ بنده♥♥
از این که این وبلاگ رو برای دیدن انتخاب کردید ممنونم
امیدارم لحظات خوشی داسته باشید و موفق
و خواهشا اگه از مطالب خوشتون اومد لدفن...
با نظر دادنتون مارو خوشحال کنید
ممنون

برای ورود به چتروم ما روی بنر زیر کلیک کنید
از این که این وبلاگ رو برای دیدن انتخاب کردید ممنونم
امیدارم لحظات خوشی داسته باشید و موفق
و خواهشا اگه از مطالب خوشتون اومد لدفن...
با نظر دادنتون مارو خوشحال کنید
ممنون

برای ورود به چتروم ما روی بنر زیر کلیک کنید









دیروزبیمارستان بودم به خاطر عمل جراحی
مادرم ؛

تنها یک حرف مرا آزار میدهد ،
حتی یک کلمه هم نمیشود
تنها یک حرف مرا هر روز غمگین تر میکند …
همان یک “ن” که در ابتدای
“بودنت” نشسته است !
.
.
با دستان خالی از دنیا خواهم رفت …
نباید نگران باشم چون حداقل با دلی پر میروم !
.
.
.
در زندگی گفتن دو چیز بسیار سخت است :
اولین سلام و آخرین خداحافظی !
.
.
.
گفتم غم تو دارم
چیزی نگفت و بگذشت
حافظ خوشا به حالت
یارم گذشت و یارت
گفتا غمت سرآید
.
.

اين هم ازيک عمر مستي کردنم/
سالها شبنم پرستي کردنم/
اي دلم زهرجدايي را بخور/
چوب عمري باوفايي را بخور/
اي دلم ديدي که ماتت کرد و رفت/
خنده اي بر خاطراتت کرد و رفت/
من که گفتم اين بهار افسردنيست/
من که گفتم اين پرستورفتنيست/
آه عجب کاري بدستم داد دل /
هم شکست،هم شکستم داد دل/
بقیه در>>>ادامه مطلب...

از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟
گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟
گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد.

حــقـــيـــقـــت مـــن!
روزها ميگذرند لحظه ها ميميرند
چه کنم من بي تو!!!!
اين سوالي ست که هر لحظه و دم يار من است
روزها بگذشتند لحظه ها پژمردند
خاطراتت هستند در همه ثانيه ها
خوب ميدانم من
پشت ويراني اين ثانيه ها
از غمت خواهم مرد
گوشه اي بيصدا
رفتي و افتادم .....مثل يک برگ خزان
زير پاي همه رهگذران
گرچه حرفم تلخ است
شعر بي قافيه است
روزگارم ويران
تو.... اين نکته بدان :
با نبودت مردم
گر چه دارم من جان
ادامه شعر ها در>>>ادامه مطلب

این بار سیگار را بکش، از طرفی که می سوزد ؛ تا بدانی چه میکشم…
.
.
.
آتشی از نگاهت می خواهم !
سالهاست که این نخ سیگار در دستم خاموش است…

آرزو می کنم او آرزوی تو باشد
آرزوی او دیگری …
.
.
.
گاهی وقتا لازمه از گوشیمون بشنویم
مشترک مورد نظر آدم نمی باشد
قطع کن !
.
.
.
مشکل از خود ماست
واسه کسی که یه قدم واسمون برمی داره
دو کیلومتر می دویم
.
.
.
تمام غصه های که برایت خوردم بالا آوردم
طعم بیهودگی می داد …
.
.
.
از اینکه بعضیا نمیان سمتت ناراحت نشو
ایراد از تو نیست
مگس هیچ وقت سمت گل نمی ره
همیشه میره سمت یه چیزی مث خودش …
نظر یادتون نره
مرسی های فراوان
منتظر ادامه اس مس هاباشید

بقیه داستان در>>>ادامه مطالب

بقیه ی داستان در>>>ادامه مطلب

” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا
که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و
میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ،
همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان ، یکی از دوستان صمیمی ام
به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از
این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!)
ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و …
در
همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام
و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد
، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود .
رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما
محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت
که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن
که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد .
چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود
و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ،
حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما
درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود
و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ،
ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای
محسن شد
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان
رسیده باشند .
چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود
که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا
من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟
آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
منی که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت !!
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن
روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت .
از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ،
هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و
گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . .
این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ،
برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ،
حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم :
( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود
و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید
و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی
بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ،
طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این
کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خوای نگام کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند .
طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام
به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . .
کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید
تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم
که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس
عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .
سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد
و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ،
از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ،
هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم .
تمام بدنم خیس عرق شده بود .
دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت .
اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند
و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله
، من هنوز محسن را دوست داشتم
و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ،
به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم .
داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم .
(
سلام مژگان ،
میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ،
اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم .
تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ،
میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ،
اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد .
جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ،
فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما
حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام
که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ،
که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ،
عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … )
گریه
امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم .
اما همین چند جمله محسن کافی بود ،
تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم
و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست ….
چند روزی گذشت تا
اینکه بر شرمم فایق آمدم .
به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است
که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که
مرا ببخشد.
اکنون سالها ست که محسن مرا بخشیده
و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم..! “
نظر یادتون نره مرسی های فراوان


در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود!!!
فضیلت ها وتباهی هادور هم جمع شده بودند...
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدندو دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم شما ها پنهان شوید!!!
و از انجایی که کسی نمیخواست دنبال دیوانگی برود قبول کردند...
.
.
.
بقیه داستان در ادامه مطلب>>>

از تصادف جون سالم به در برد!!!
میگفت:جونش را مدیون ماشین مدل بالایش هست!!!
و خدا همچنان لبخند میزد...
بقیه در ادامه مطب دنبال کنید>>>
♥مجموعه اس ام اس های فاز سنگین اذر 92♥

روزی مجنون نمازش را شکست
بی وضو بر کوچهی لیلی نشست
گفت:یا رب از چه خوارم کردهای؟
برصلیب عشق دارم کرده ای!!
مرد این بازیچه دیگر نیستم...
این تو و لیلایتو من نیستم...
گفت ای دیوانه لیلایت منم !!!
در رگت پیدا و پنهانت منم...
سالها با جور لیلا ساختی!!!
در کنارت بودمو نشناختی؟؟؟
بقیه شعر های عاشقانه در ادامه مطلب

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرومادرش فهمید
که برادر کوچکش سخت مریض است
وپولی هم برای مداوای اوندارند پدر به تازگی کارش را از دست داده بود
و نمی توانست هزینه ی
جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.
سارا شنید که پدرش به آهستگی به مادرش گفت:فقط
معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد.
بقیه رو در ادامه مطلب دنبال کنید



دلم بچگیمو میخواد...
پاهای شنی دستای کاکائویی!!
دلم میخواد وقتی بلال میخورم کل صورتم ذغالی شه...!
100بار یه سرسره ی 1 متری رو برم و خسته نشم!
چایی رو با 10تاقند بخورم!
بستنی و پفکو لواشکو با هم بخورم!
سر چیزایه مسخره انقد بخندم بیفتم کف اتاق!
دلم میخواد مثل بچگیام بوی سیگار حالمو بد کنه...
آدمس بچسبونم زیر میز کلاسا...
عیدیامو بریزم تو اون قلک...
دلم میخواد بازم رو دیوارنقاشی کنم...
دلم میخواد وقتی گریه میکنم مادرم صورتمو پاک کنه نه پیرهن تنم...
دلم میخواد تو خواب غلت بزنم جایه اینکه حرف بزنم...
1000تومن تو جیبم باشه و دلم خوش باشه...
از شاخه درختا بالا برم...
غروبای بعضی روزا فقط منتظره آنشرلی باشم...
ولم کنی تا صبح تو شهر بازی باشم!
مادرم که نماز میخونه برم جلوش انقد ادا در بیارم تا بخنده نمازشو بشکنه!!!
.
.
.
.
بزرگترین اشتباهم این بود که ارزو کردم بزرگ شم!!!!
دنبا ادم بزرگا خیلی سرد و تنهاست....!!!!