510
من کـه اصـرار نـدارم تـو خـودت مـخـتـاری
یـا بـمـان،
یـا کـه نـرو، یـا نـگـهـت مـیـدارم ...!
من کـه اصـرار نـدارم تـو خـودت مـخـتـاری
یـا بـمـان،
یـا کـه نـرو، یـا نـگـهـت مـیـدارم ...!
دروغ است که می گویند :
هرچه از دل برآید ؛ بر دل نشیند !
از دل ِ کوه آمده بود " ناقه ی صالح "
که سرش را بریدند ...!
آهنگ کلامت وقتی با دیگری سخن می گویی
برایم 3 نُت دارد
" می " " لا " " سی "

بعضیا از تک پر بودن
فقط " پرشو" یاد گرفتن
یه پر با این ؛ یه پر با اون ...!
شکراب هم که باشد میانه ی ما
باز هم شیرینی اش
خزر را مبرا می کند از همه تلخی هایی که تو
شورش را در آورده بودی !
وقتی بنا بر جدایی باشد
چه فرقی می کند
خط تیره ؛ یا عصای موسی ...؟
هنوز دلخوشم به خدانگهدارش
اگر نمی خواست برگردد
اصراری نبود که خدا مرا نگه دارد ...!
آمده بودم " تو " را ببینم
اما...
" شما " را دیدم ...!

وقتی نخواستت
آروم بکش کنار
"غم انگیز" است اگر تو را نخواهد
"مسخره " است اگر نفهمی
"احمقانه" است اگر اصرار کنی ...!
بـرنـگـرد !
کـه بـر نـمـی گـردی تـو هـيـچ وقـت . .
نـمـی خـواهـمـم داشـتـه بـاشـمـت، نـتـرس !
فـقـط بـيـا
در خـزان خـواسـتـه هـام
کـمـی قـدم بـزن
تـا بـبـيـنـمـت
دلـم بـرای راه رفـتـنـت تـنـگ شـده اسـت . . .
کوچک بودیم جق جقه ها را تکان می دادند
قهقهه مان می آمد
بزرگ شدیم
دقدقه ها تکانمان می دهند
حق حقمان می آید
وامصیبتا ...!
مـن بـه تـو دل، بـسـتـه بـودم
تـو امـا دسـت هـایـم را
پـاهـایـم را
چـشـم هـایـم را . . .
رابـطـه هـا را بـايـد تـا زد
لـای اولـيـن کـتـابـی کـه بـه هـم هـديـه داديـم گـذاشـت
و بـسـت !
و بـسـت
نـشـسـت
بـر بـالـيـنِ تـنـهـايـی انـسـان
لـالـايـی خـوانـد . . .

خط ابرو
خط چشم
خط لب
چقدر خط بزنم خودم را برای تو ...!
عاشقانه هایم
به درد لای جرز هم نمی خورد دیگر
وقتی تو نیستی ...!
شما که سواد داری
لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی
همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هرچی که میگن جواب داری؛درنمی مونی
راه میرم دلم گرفته ، می شینم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از
قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا
روم، که راهی به گلشنی ندانم
که
دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه
بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو
تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من
هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من
هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم
دل به سویی نه باده در سبویی
که تر
کنم گلویی به یاد آشنا من
ز
بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که
گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره
ها نهفتم در آسمان ابری
دلم
گرفته ای دوست! هوای گریه با من...!
حتی اگر پدرت را هم بیاوری
موجّه نیست
روزهای نبودنت ...!
فیزیکدانان نمی فهمند
این ربطی به هوا ندارد
خلآ
جایی است که تو نباشی ...!

بستنی که نیست با سرما بسته شود
دل است
گرما ببیند ؛ می بندد ...!
نگران درهای بسته نیستم
باز می شوند همه شان
نگران توآم
که کدام طرف آستانه می ایستی ...!

به دروغ هایت عادت کرده بودم
از این می سوزم
برای اثباتش می گفت : " به مرگ تو " ...!
کچل شدم !
چه شد آن دنیایی که می گفتی :
خراب می کنی اگر یک تار مویم کم شود ...؟
مسلمان شده ام
لااقل بیا
برای نماز صبح بیدارم کن ...!
وقتی چراغ را خاموش می کنم
دلم به حال پروانه ها می سوزد
چراغ را روشن می کنم
دلم به حال شب پره ها !
نمی شود قدمی برداشت و کسی نرنجد

عجب سکوت بلندی
عجب تب سردی
عجب حدیث غریبی ، حکایت مردی...
تو رفته ای که نیایی و حسرتم این است
نه می شود که بمیرم ، نه اینکه برگردی...
خودم را آماده می کنم برای رقص
باید در جشن آشنایی تو و عشق جدیدت
سنگ تمام بگذارم ...!
آدم ها مثل سایه اند
ازشون فرار کنی ؛ دنبالت می دوند
دنبالشون که بدویی ؛ ازت فرار می کنن ...!