حجربن عدی (رضی الله)
تاریخ زتکرار خودش گریان است /بانوح بگو که نوبت طوفان است
ازمرقد حجرابن عدی فهمیدم / از چیست مزار فاطمه (س) پنهان است

یا صاحب الزمان ادرکنی
اللهم عجل لولیک الفرج
تاریخ زتکرار خودش گریان است /بانوح بگو که نوبت طوفان است
ازمرقد حجرابن عدی فهمیدم / از چیست مزار فاطمه (س) پنهان است

یا صاحب الزمان ادرکنی
اللهم عجل لولیک الفرج

السلام علیک یاامیرالمومنین علی ابن ابیطلب(علیه السلام)
فقط حیدر امیرالمومنین(ع) است....


زندگی بی شهداء ننگ بود

هفته دفاع مقدس و یاد شهدای عزیزمان گرامی باد...
لبیک یا رسول الله(صلی الله علیه وآله)
جانم فدای پیامبراکرم(ص)
بر منکر حضرت رسول اعظم (ص) لعنت....

آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)
این اشک ها به پای شما آتشم زدند
شکرخدا برای شما آتشم زدند
من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!
معراج چشم های شما آتشم زدند
سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم
هر جا که در عزای شما آتشم زدند
از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف
با داغ کربلای شما آتشم زدند
بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن
یک عمر در هوای شما آتشم زدند
گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور
گفتند بوریای شما، آتشم زدند
دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان
همراه خیمه های شما آتشم زدند
امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم
با شعر در رثای شما آتشم زدند

السلام علیک یا اباعیدالله الحسین (ع)
زیارت امام حسین(ع) در کربلا ، زیبا و عرشی است و انسان را به خدا نزدیک میکند.
از لحظات زیبای این سفر بسیار معنوی ، ساعت شروع هیئت عشاق الزینب(س) غروب جمعه در باب القبله حرم امام حسین(ع) بود ، نگاه مان به ضریح مطهر دوخته شده بود که جلسه آغازشد ، به قدری این فضا زیبا بود که بی اختیار گریه می کردیم و در همان اول که با غزل امام زمان(عج) شروع شد ، از آقا تشکر کردیم که ما را به حرم جدش راه داد است.....
اوج زیبائی جای بود که ذاکر هیئت شروع به خواندن این شعر کرد و من دیگر در پوستم نمی گنجیدم و به قدری منقلب شدم که دستم را رو به سوی ضریح سیدالشهدا(ع) گرفتم و همراه سایر دوستان شروع به خواندن کردیم :
بیا نگار آشنا شب غمم سحر نما / مرا به نوکریی خود شه ها تو مفتخر نما
معدن سخا حسین ، صید نیزه ها حسین ، شهید سر جدا حسین.......... میکشی مرا حسین(ع)
من احساس کردم همه ی حرم با ما در حال خواندن هستند: زائران ، زمین ، دیوار ، سنگ ها و........
اشک ها بود که جاری شد و به آقا التماس کردیم که سند نوکری ما را امضاء کند و شب اول قبر به فریاد ما برسد....
راستی یاد شهداء و امام افتادم که ارباب همه آنها را به نوکری انتخاب کرد......
در آخر هیئت به ارباب گفتم این زیارت و توسل از طرف ما هدیه به علمدار انقلابمان ، رهبرمان و مرجعمان امام سیدعلی خامنه ای ...

هو الهادی
زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند…
حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را میبینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوبالیه…

*
حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را میبینی؟ آن خانم…
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوبالیه…
سید انگار فکرش جای دیگری است…
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله…
سید مکثی میکند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمیخورد مشتری باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور میکند.
