غربت...

سلام...یک خیابان نوشته در مشهد:

 

 

در خیابان می آید،

باران

صدای آژیر

بوی عطر تو از زن غریبه

در غربت خیابان، خاطره نیست...

 

 

مریض که می شوی، مادر نیست...

دلت که می گیرد رفیق نیست...

دیر که میرسی، مرضیه بغض کرده،پشت در نیست...

میخواهم پنجره ها را ببندم!

در را ببندم

و به اندازه ی هوای اتاق به تو فکر کنم.

 

 

باز هم خداحافظی

 

 دیگه تو اصفهان هیج دلخوشی ندارم...

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...

                     از جهرم برگشتم.به مشهد میروم.سلام،خداحافظ...

خداحافظی...


  یه حرفایی هس که برات می نویسم

 یه چیزایی هس که هنوزم نگفتم

 چه تلخه که به هر کی میگم خدافظ

 همون لحظه یاد نگاهت میفتم

 همیشه نگاهت مث بچه ها بود

 می شد تو چشات دید چیو دوس داری

 با هم نه، ولی زیر یه آسمونیم

 توام روزای ابریو دوس داری...


         اصفهان خوب لعنتی من!

            اصفهان ابری من!

                   بدرود.../


مرثیه

درختی سبز بودم کنج بیشه

تراشیدن مرا با ضرب تیشه

تراشیدن مرا قلیون بسازن

که آتیش بر سرم باشه همیشه

 

نمیدونم این شعر مال کیه ولی اینو ننه میخوند.دلم واسه ننه گوهر تنگ میشه.

 

هوس گریه دارم! مثل صدای روضه خون

مثل بغض بی بی توی شب هفت آقاجون

تجربه

سلام.داستان زیر رو منهای تموم ایراداتش تقدیم میکنم به خانم "ع" عزیزم:

سالها ساعت چهار عصر

من یه رویایی دارم که برای به دست آوردنش باید یه چیزایی داشته باشم و برای داشتن اون چیزها باید یه راههایی رو برم! اون راهها منو از رویام دور میکنن. نهایتا اتفاقی که میفته منم! کسی که تمام گذشته ش تکرار چیزها و کساییه که از دست داده.همیشه مثل یه اسب بودم که بهم یه درشکه بسته بودن و با چشمای بسته دور میدون نقش جهان میچرخیدم.

میشینم رو یه نیمکت سیمانی رو به روی عالی قاپو.میشد طرح های ریز روی سقفو دید حتی میشد ترک های کوچیکو تشخیص داد.البته از وقتی چشمام ضعیف تر شدن اینها رو فقط به یاد می آرم و میذارم جای تصاویر محو.

کبریت میکشم ، صبر میکنم تموم گوگردش بسوزه، اونوقت سیگارمو روشن میکنم و باهاش راه میفتم. این روزها به وضوح یه تغییراتی رو تو خودم حس میکنم.مثلا ماهیچه های رونم یه کمی قوی تر شده ،همینطور حفره های بینیم گشادتر.از وقتی بخار نفسم عینکمو مه آلود میکرد  دیگه عینک نزدم و از اونموقع دیگه کمتر و کمتر میبینم .

هنوز صدای زنگ ساعت لعنتی میاد . توی میدون شهرداری سالهاست یه ساختمون نیمه کاره مونده و آجری پشت سر یه مرد جوون عینکی که پخش زمین شده، داره سقوط میکنه.ساعت هنوز چهار عصره و سالهاست... . دیگه حتی خود ساعتو به سختی میبینم چه برسه به اعداد و عقربه ها .

به رودخونه ی خشک که نگاه میکنم هنوز ماهی نسبتا بزرگی داره جون میکنه!میدونم اگه این ساعت لعنتی چند ثانیه جلو بره همه چیز بهتر میشه ، لااقل ماهی در وضعیت بهتری از زندگی یا بهتره بگم جون کندن  قرار میگیره و من دیگه مجبور نمیشم این منظره ی تکراریو ببینم . بالای سر خودم می ایستم. با ترس یه نیم نگاهی به خودم میکنم و چهارنعل پا به فرار میذارم به سمت میدون نقش جهان. میرسم! چشمامو میبندم و هوا رو میکشم تو تموم حفره هایی که دود پرشون نکرده ، هوا رو بیرون میدم و چشمامو باز میکنم تا بخار نفسمو نگاه کنم،هیچی نیست،هیچی نمیبینم.فقط سیاهی!میخوام فرار کنم که سنگینی یه درشکه رو دنبال خودم حس میکنم.... .

 

fly fly...do not fear..

 

من هنوزم مترسکت موندم!تو هنوزم کلاغ من هستی

مثل عطری که دیوونه م میکنه/ همه جای اتاق من هستی

 

من هنوزم تو خواب می بینمت/ ابر می شم رو بند می افتم

چند ساله دارم توی خوابم / از یه جای بلند می افتم

 

اینقد این زخم کهنه شد که دیگه واسه از یاد بردنت دیره

من هنوز یادمه که می گفتی:"همه چی زود یادمون میره"

 

من هنوز راه خونه تو بلدم!من هنوزم شماره تو حفظم

حرفایی رو که هیشکی نشنیده!شعرای نیمه کاره تو حفظم

 

من هنوزم شبا نمیخوابم!رژه میرم تو چاردیواریم

اشکامو تو گلوم میریزم!ریه هامو تو زیر سیگاریم...

 

اینقد این زخم کهنه شد که دیگه واسه از یاد بردنت دیره

من هنوز یادمه که می گفتی:"همه چی زود یادمون میره"...

 

تناسخ


دلم یه تریبون میخواد که برم پشتش و شعر بخونم!

حتی اگه هیچکس رو صندلیا نباشه!

فقط دلم یه تریبون میخواد...

"تناسخ"

بچه ای سنگ میندازه تو آب

موج می افته ماه مصنوعی

بغلت می کنم مث اسپرم

سرد، مثل لقاح مصنوعی


ما نباید شروع میکردیم

عشق یه اشتباه فلسفیه

سعی کردم بگم قشنگه ولی

زندگی نعمت مزخرفیه


ما نباید شروع میکردیم

حالاام مثل سگ پشیمونیم

که روی نیمکتای خالی پارک

تنهایی روزنامه میخونیم


دوست دارم که از توی ذهنم

خاطرات اضافمو ببرم

ساعتو اونقده عقب ببرم

که بشه بند نافمو ببرم


عکسارو نصف میکنم که بری

توپمو از تو آب برمیدارم

دوست دارم پرنده باشی که

خودمو توی باغچه میکارم


دوست دارم درخت باشم که

رو تنم لکه ی انار بشم

شاخه های اضافه مو ببرم

دوست دارم که چوب دار بشم...


...

سلام!

فقط با یه شعر سپید:

"..."

کوه یخم

انگشتهای قطب نما اشاره ام می کنند

-هیچ وقت آواز محلی توندرای روسیه را شنیده ای؟؟

-پیروزی همیشه یک جور نیست!

اسکی باز پایین کوه را فتح می کند!

روبروی من بنشین

داد بزن!

من انعکاس تنهایی توام

استکانم را بالا می گیرم،

به سلامتی پیامبری که از سیبری ظهور می کند


کبریت بکش!


کوه آتشگاهم*

روبروی من زنیست که به میز نگاه میکند

که فنجان نیمه خالی قهوه را بازی میدهد

از چه می ترسند چشمهایت؟-قورباغه هایی که از توی آب نگاهم میکنند-

روبروی من بنشین

داد بزن!

کر نیستم!

من انعکاس توام...

.............................................................

*کوهی در اصفهان که آتشکده ی زرتشت بر آن بنا شده


شعر ی برای غم...

میخواستم یه سری حرفای دل و یه سری گلایه بکنم اینجا،

دیدم زیاده لاف عاشقی و شاعری میشه!ولی فقط!

من از روزی می ترسم که کسی نباشه شعرامو بی رحمانه نقد کنه.

من از روزی میترسم که گوشهای خوبی که شعرمو گوش میکنندو از دست بدم!

5تا مخاطب سخت گیرو شعر آگاهو به 200-300 تا کامنت چه بلاگ خوشگلی داری!

یا به روزم بیا بهم سر بزن ،ترجیح میدم...بگذریم!!

"1"

من به غمهای خویش معتادم، به همان روزها که سخت گذشت

بسکه پاییز با تمام وجود، از رگ وریشه ی درخت گذشت

پنجره آسمان محدودیست، که پرنده در آن سقوط کند

شمع کیک تولدم را باز، دود سیگار و سرفه فوت کند

می پرم از تمام پنجره ها، میزنم پک به اعتیاد خودم

می شوم بی خیال خاطره هام، نطفه ای گرم انعقاد خودم

غم تو آتشیست که من را، مثل یک تکه چوب، کش رفته

آینه روبروی من خالیست، سایه ام را غروب کش رفته

من به غم های خویش مغرورم، به همان روزها که ساده گذشت

که درخت از مقابل پاییز، زرد و مغرور وایستاده گذشت...

.........................................

"2"

امشب که بالشم، تا صبح ابریه

یه رختخواب نرم، چه خوب قبریه

امشب که هق هقم لالایی منه

شب سرده و سیاه، شب چایی منه

بیداریامو شب، کم کم نمیبره

هی غلت میزنم، خوابم نمیبره

از روز شب پره، از سایه شب ترم

از ساعتایی که، خوابن عقب ترم

این خونه روحمو به دار می کشه

هی دور رفتنم، دیوار می کشه

بیدار کن منو از این غم عمیق

منو تکون بده، چیزی بگو رفیق

بیداریامو شب، کم کم نمیبره

هی غلت میزنم، خوابم نمیبره....

فراموشی...


سلام!با سه طرح، یک شعر که با یک موسیقی ذهنی شکل گرفت، وبه همین دلیل موسیقی هجایی

داره، ویک ترانه در خدمتتون هستم:

"1"

بچه که بودم، شب ها رختخوابم را خیس میکردم

حالا بالشم را....

....................................................

"2"

چه آهسته آمد!

بی آنکه فرصت شود چترم را باز کنم

برفی که برموهایم نشست...

....................................................

"3"

در زمان گم می شوم!

مثل وقتی از خواب بعد از ظهرهای زمستان بیدار شده ام!

نمی دانم صبح است یا عصر؟...

....................................................

"4"

هرنفس دست به کار خاطره ای باش

مهربانی دستی با گره ای باش

باز کن از چشمهام خواب شبم را

بوسه بوسه دکمه های روی لبم را

بر بدن من بپاش عطر تنت را

دکمه دکمه دختران پیرهنت را

پیر فراموشی است باغ بهارم

گم شده ای در گذشته ای که ندارم

...پیش کلاغی چه سخت بود نشستن

قد دوتا چای پیش رود نشستن

مثل مترسک به سوی تو ندویدن

مثل کلاغی به خانه ای نرسیدن...

خاطره ی خوب عشق باکره ای باش

مهربانی دستی با گره ای باش

باز کن از چشمهام خواب شبم را

عقده ی این بغض های بی سببم را...*

........................................................

"5"

کاشکی میدونستی چقد میخوامت

کاشکی میدونستی چقد غم دارم

کاش میدونستی وقتایی که نیستی

قد یه تنهایی تورو کم دارم

کاش میدونستم میبریم آسمون

تا مثل بادبادک به بادم بدی

کاشکی میتونستی فراموشیو

اونجوری که میشناسی یادم بدی

با دستایی که اونقدا جوون نیست پیرهن آینه رو اتو میکنم

چیزی برام نذاشتی اما برات روزای خوبی آرزو میکنم

از نفس افتادم و خوب میدونم

این کار زخم کاری عشقته

عاشقونه تنهاییمو دوس دارم

که تنها یادگاری عشقته

قصه ی آزادی و آوارگی

حرف یه برگه که درخ نداره**

آخ که چه تلخه پرسه زیر بارون

بادبادکی شدم که نخ نداره...

با دستایی که اونقدا جوون نیست پیرهن آینه رو اتو میکنم

چیزی برام نذاشتی اما برات روزای خوبی آرزو میکنم

.................................................................

*در عروض میتوان خواند:"بر سر آنم که گر ز دست بر آید"

**درخت

امان از دست دلتنگی...

 

بس در طلبت کوشش بی فایده کردم!

                                             چون طفل دوان در پی گنجشک پریده...

"سعدی"

................................................................

ما دو شاخه ی یک درخت بودیم!

                          کاش باد از دو سو می وزید!

"شهاب مقربین"

..........................................................

این هم آخرین چیزیه که نوشتم:

 

دلم بدون تو غمگین است، شبم بدون تو طولانی

                                        تنم پیاده روی داغیست، پر از زنان خیابانی

 

همیشه هرزگی دستت، به عشق میل سرایت داشت

                                       که مثل قاعدگی، مردی، به دستهای تو عادت داشت

 

برو که هیچ نفهمیدی، غمم چه ابر بزرگی بود

                                       برای زندگی ام دنیا چقدر قبر بزرگی بود

 

دلم بدون تو می گیرد!دلم برای تو می لرزد!

                                       که عشق دلهره ی خوبیست، که در صدای تو می لرزد

 

چه آشنا و غم انگیزی!غروب اول پاییزی!

                                       بیا بیا که دلم برگیست، که در هوای تو می لرزد!

 

تو می روی و نگاه من، به رسم کوچه نمی پیچد

                                     نگاه کاسه ی پر آبیست، که پشت پای تو می لرزد...

 

دلم بدون تو می گیرد بهانه های قدیمی را!

                                          رفیق پرسه بخوان با من، ترانه های قدیمی را!

 

چراغ خواب چه کم سو بود،برای این شب آویزان

                                           هزار بوسه ی ما گم شد، بر این همه لب آویزان

 

دلم برای تنم تنگ است! تنی که بوی تو را می داد!

                                         دوباره از بغلم رد شد، زنی که بوی تو را می داد...

 

 

 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست...

 

...گاهی در ملافه های شرجی زده

                         کسی را صدا میکند،که از خوابهای او گریخت...

                                               "احمدرضا احمدی"

.....................................................

سلام !

                                                "از شیشه ی اتوبوس"

                                                        تیر برق

                                                        تیر برق

                                                        تیر برق

                                                        تیر برق

                                                        تیر برق

                                                        تیر برق

                                                       تیر برق

                                                       تیر برق...

.............................................

                                              "فصل ها"

چشمانم را می اندازم روی بند رخت

                           مثل ساده لوحی برگهای جوان خشکم میزند

                                      به تماشای رفتنت از همین خیابانها

فصل ها می ریزند روی موهایم

                                 روی صورتم...

برگرد به آغوشی که این روزها آنجا،

                                    عنکبوت امن ترین خانه اش را میسازد...

برگرد!

     زمستانی که برگردی زیباتر است!

همه جا سفید شده!!

                    موهایم!

                              چشمهایم به در...

 ...................................................................

 

كه عشق دلهره ي خوبيست...

 

سلام.

1.همه ي فريادهايم را سر مادرم كشيدم...بهتر است به مناسبت

روز مادر فقط سكوت كنم....

2.از همه ي دوستاني كه بي منت براي همايش گام اول زحمت كشيدند

سپاسگزارم:روزبه آزادي- حامد مفتخر حسيني-مهدي محمديان-محمد جلواني-حسين صفاريان و...

 

۳.نزديك به چهار ماه با ترانه اي كه خواهيد خوند درگير بودم!

و گاهي پراكندگي  فضا شايد به همين دليل باشه:

   

"1"

     چن شبه خوابتو نمي بينم، رژه ميرم تو چارديواريم

     اشكامو تو گلوم ميريزم، ريه هامو تو زير سيگاريم

  

    تا كه تاريكيو بالا بياره، دستمو توي حلق شب ميبرم

    بلكه روزاي خوب برگردن!!

                                      ساعتا رو يكم عقب ميبرم...

 

    حتي با اينكه نيستي و نيستم، هنوزم حسي بين ما مونده

    يه چيزي كه نه عشقه ، نه نفرت! توي قلب من و تو جا مونده...

  

    زندگي رو زياد سخت نگير، زندگيمون يه چش به هم زدنه!

    آرزوي بزرگ اين روزام، چند ساعت با تو قدم زدنه!

 

چن شبه تو گلوم کز کردن، مادرایی که بچه شون مرده

 گریه هامو کسی نمی بینه، چن شبه چشمهامو سگ خورده

 

   سرمو هل ميدم توي بالش، شعر،ودكاي نصفه رو ميزه

   ماه، شب تاب پيريه كه داره، توي شبهام كرم ميريزه...

  

  زندگي رو زياد سخت نگير، زندگي عرض يه خيابونه 

 وقتی که سر نوشت مبهم ما، ته نوشیدن یه فنجونه...

    

گام اول

 

کانون ترانه‌سرایان آواژه مرکز آفرینش‌های ادبی قلمستان

)وابسته به سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان(

                                                                            برگزار می‌کند.

گام اول

افتتاحیه‌‌ای برای شروع دوباره‌ی خانه ترانه و موسیقی اصفهان با نام آواژه

خانه‌ی ترانه و موسیقی اصفهان از سال 1383 شروع به کار نمود که پس از وقفه‌ای کوتاه از دی ماه سال 1388 فعالیت‌های خود را از سر گرفت. بر آن شدیم تا این شروع دوباره را همراه با علاقه‌مندان به موسیقی و ترانه به شادی بنشینیم.

 با حضور دکتر افشین یداللهی

 

·      *  ترانه‌خوانی

   ·   * اجرای زنده‌ی موسیقی پاپ و سنتی توسط هنرمندان اصفهان

       * تقدیر از پیشکسوتان ترانه‌ی اصفهان

 

مکان: اصفهان، پل چمران، کوچه آفتاب، هنرسرای خورشید

زمان: پنج شنبه. 6 خرداد 1389. ساعت 17


دوستان ترانه‌سرا که علاقه‌مند به ترانه‌خوانی در این برنامه هستند، می‌توانند ترانه‌های خود را همراه با نام و شماره‌ی تماس خود به صورت کامنت خصوصی در وبلاگ کانون ترانه‌سرایان آواژه با نشانی الکترونیک http://Avazhe1383.blogfa.com  قرار دهند، تا در صورت دریافت تایید ترانه‌ها، جهت ترانه‌خوانی در برنامه حضور یابند.

 

حضور برای عموم آزاد است.


تلفن‌های تماس جهت هماهنگی: 09138931364- 09133262442

همواره عشق بی خبر از راه می رسد...

 

شادیای کوچیک و غمای کوچیک

همش ارزونی آدمای کوچیک

                               "ابراهیم اسماعیلی"


سلام.با روزبه بودیم.ساعت سه و نیم و چهار نصف شب.

داشتیم کتاب با عشق در حوالي فاجعه ي حسین منزوی رو باز خوانی میکردیم که غزل

زیر بد جور منو گرفت.شايد حس اون لحظه باعث اين شد!

به هر حال بي هيچ توجيهي تصميم گرفتم اين كارو اينجا بزنم.

با احترام به روح شاعرانه ي منزوي،از دوستاني كه غزل رو خوندن عذر ميخوام:

 

به اندازه ي عشق جا داشت، اتاق تو و خانه ي تو

پذيراي تنهايي ام بود، تن مهربانانه ي تو


پري وار پرسيدي از من:" چرا نبضت اينقدر تند است؟"

مگر نه كه در سينه من، دلي بود ديوانه ي تو

 

 تنت بيرقي از جواني، برافراشت زانسانكه داني

چه پيروزي طرفه اي بود، به تسليم جانانه ي تو

 

شرابم كه مي ريخت چشمت، لبت نقلم از بوسه مي داد

همه شب سيه مست بودم، به آيين ميخانه ي تو

 

زماني لبت را مزيدم، گهي سينه ات را گزيدم

كه با شير و شكر عجين بود، مي خاص پيمانه ي تو

 

در آغوش افسانه گويان، بخوابند ز افسانه ی  ما

شگفتا كه خوابم ز سر رفت، از افسون افسانه ي تو

 

فرو ريختي گيسوان را، به آوار بر شانه ي من

فرو ريختم بوسه ها را، به رگبار بر شانه ي تو!

"حسين منزوي"

 

    

خدایا با که این بازی توان کرد؟؟

 

سلام:

"پاکت بهمن"

حس مشترکی دارم

                 با سیگاری که بیرون می کشم

                                                از پاکت

نمیدانم تلفن های عمومی،  بیشتر احساس هرزگی می کنند یا...

                                                                 تنهایی!!!

 نردبام درد است

                   پاهایم

                 خون در انگشتانم غلیظ می شود

                                                     دستم

                                                        خواب میرود روی شماره ها

            خون

               می دود توی پاهایم

                              من

                                 در پیاده رو

                                      درخت جریان دارد

                                            در ریه های زمین

                                                       فوت می کنم.

 زن

چادرش را می کشد روی صورتش

                                    زمین

                                 به سرفه می افتد

                                                    تمام می شوم.

                                                                                                      17/12/1388

تو هم با ما نبودي...

 

كوچه ي شهر دلم ، از صداي پاي تو خاليه

نقش صد خاطره از روزاي دور

                             عابر اين كوچه ي خياليه....

                                                                   "؟"

  

راستي اگر شعر نبود!!! كجا فرار مي كردم؟؟

............................................

 

                                     "هايكويي به اسم تنهايي"

                 آن دور/

                              دست تكان مي دهد كسي/

                                                   درختي در باد.....

 

............................................

 

                                                    "2"

  دست تو، توي دسته ي چمدان!*

  دست من، شاخه اي كه توي باد-

  داشت با رعشه، رفتنت را از

  آن ور پنجره تكان مي داد

 

  حيف من بود، تا كه مرد شدم

  تو زمستان شدي و سرد شدم

  ريشه هايت عميق تر شد و من

  بر سر شاخه هات زرد شدم!!

 

  دل من مثل آسمان تنگ است

  آسمان مثل چشمهات سياه

  چشمهايت چقدر غمگين است:

  بركه هايي كه مي چكد در ماه...

 

  سينما، با  دوتا بليط برو

  فرض كن آن كه نيست با تو، منم

  مي دوم به قرارمان برسم

  مي روم با خودم قدم بزنم!

 

می روم با خودم قدم بزنم

گرم سیگار روشنی باشم

خاطراتم بیفتد از چشمم

شاعر گریه ی زنی باشم

 

  توي سيني دو استكان بگذار

  بغض ها را به روي ميز بريز!

  سرم از درد مثل سنگ شده

  چاي من را كمي غليظ بريز...

 

  چمدانت چقدر سنگين است!

  من بمانم، تو به سفر بروي

  بركه ها را به روی ماه بريز

  شاید از دست بغض در بروي...

  .............................................

  *:با احترام به حامد مفتخر حسینی.

   با وجودي كه ميدونم نقدش در مورد اين بيت كاملن وارده،

  ولي نظر خودمو اعمال كردم!

 

 

اگه نرفته بودی واگه نرفته بودی...

 

چشامو می بندم و می بینمت

دارم از واقعیت دور میشم...

 زندگی بی تو پر از تاریکیه...

 چشامو وا می کنم...کور می شم...

توی آینه آهمو ها می کنم...

    توی مه دستاتو پیدا می کنم...

روزارو پشت سرم می ریزم

    روزی چن بار به هم می ریزم...

باز دلم گریه می خواد...

                    دارم انگار بهت فک می کنم...

مث یه عادت بد...

                 روزی چن بار بهت فک می کنم...

چشامو می بندم و می دونم

تخت تنهاییت از خواب پره

توی کابوس خودم می لولم

فکرم از قرصای اعصاب پره

 

خواب می بینم یه جاده م که داره...

                                  زیر پای رفتنت له میشه...

توی آینه آهمو ها می کنم...

                          همه ی جاده پر از مه میشه...

باز دلم گریه میخواد...

 

من پری کوچک غمگینی را میشناسم...

 

ما همه ی پولمان را پفک خریدیم...

و به هوا پاشیدیم...

تا غروب...

مرغهای دریایی رقصیدند...

و من یکی یکی بهشان شلیک کردم،

با انگشتهایم...

کدام سنجاقک روی کدام اقیانوس بال می زند که زنی آرام دست مردی را می گیرد،

از خیابان رد می شود...

و هواپیمایی آرام می نشیند...

وقاره ها آرام راه میروند روی آب...

...................

...موجها سنجاقک مرده ای را به ساحل آوردند

و مرد تنهایی از خیابان گذشت...

 

 

با صدایی که من را صدا زد...

 

سلام. به مناسبت 8/11/64:

همه چیز از درد های مادرم شروع شد...

تقریبا 8766 بار خوابیدن و بیدار شدن...

        امروز دقیقا 24 زمستان از زندگی ام می گذرد...

وهنوز خوابممی آید...

بلوغم را نه از حالت جسمی ام، نه از خروسک صدایم...

                             بلوغم را از پینه ی دستانی که قد کف بیل بودند فهمیدم

و پنج تا موی سفید؛ وگودی زیر چشمانم...

در تمام کودکی ام میخندیدم با پای برهنه و کیفهای مدرسه ای که دست دوم بودند و چرک...

از وقتی که گریه کردم مرد شدم.... ویک بار عاشق شدم...و یک بار...

من مرد غمگینی هستم که زیاد می خندد و آسان...

و زیاد سیگار میکشد، تا برای فوت کردن شمعها به سرفه بیفتد...

نمیدونم کجای اکنونم؛ و در چه عمقی!؟

و نمیدانم در کجای آینده پایان می یابد، دردهای مادرم....

 

سفر نکن خورشیدکم...

 

بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی.....

 

 

یک شعر:

 

یکی مرا بگیرد

                        از کوچه های غمگین

                                    از قدم زدن های دیوانه

چشمهایم شعرهای منند

            یکی کاغذ های خیس مچاله را بخواند

یکی زیر شانه ام را بگیرد...

 

پاییزِ امسال

                        می ریزدم........

 

 

 

 

شعله زد عشق و من از نو، نو شدم...

شعله زد عشق و من از نو، نو شدم...

 

خانه‌ی ترانه و موسیقی اصفهان (آواژه)

 

                                                                             شروع به کار کرد.

 

 

خانه‌ی ترانه‌ی اصفهان پس از مدتی وقفه فعالیت‌های خود را از سر گرفته و این بار با نام خانه ترانه و موسیقی آواژه در صدد بالا بردن سطح ترانه‌ی این حوالی و نزدیک نمودن جامعه‌ی موسیقی‌دانان و ترانه‌سرایان استان اصفهان می‌باشد. این خانه از طریق برگزاری جلسات هفتگی نقد و بررسی ترانه و موسیقی با حضور ترانه‌سرایان و آهنگسازان و خوانندگان برجسته استان اصفهان و همچنین برگزاری همایش  با موضوعات متنوع و دعوت از اهالی فن، مترصد نیل به اهداف خود می‌باشد. برنامه‌های این خانه در راستای فعالیت‌های قبلی‌ اما با شکل و شمایل متفاوت و با رویکردی موسیقیایی‌تر نسبت به سابق ادامه ‌می‌یابد. برنامه‌‌های هفته‌های آتی در وبلاگ آواژه به صورت هفتگی اعلام می‌گردد. منتظر قدم‌های شما ترانه‌دوستان آواژه‌ای هستیم.

 

مكان: خ 22 بهمن، خ علامه‌امینی، باغ غدیر، ساختمان الغدیر

زمان: سه‌شنبه‌ها، ساعت 16  (تاریخ جلسه اول: 1388/10/15)

وبلاگ: Avazhe1383.blogfa.com

پست الکترونیک:  Avazhe@gmail.com

 

حضور براي عموم آزاد است.

************************************************************

برنامه‌ی جلسه‌ی اول

با توجه به ایام سوگواری محرم برنامه‌ی جلسه‌ی اول آواژه به صورت زیر در نظر گرفته شده است:

1-بررسی و نقد ادبی ترانه‌های مذهبی و عاشورایی (به همراه پخش آثار)

2-بررسی سیر موسیقی مذهبی و عاشورایی

3-بررسی سیر سروده‌هایی به عنوان مداحی و تعزیه

4- بررسی تفاوت‌‌های سروده‌های مداحی و ترانه

 

با حضور:

عباس کیقبادی (از شاعران مذهبی)

منصور قربانی (از مداحین)

اکبر کریمی (از مداحین)

 

برنامه‌های جلسات آتی بررسی ترانه‌های اعضا و ترانه‌های روز بازار می‌باشد که به صورت هفتگی در وبلاگ آواژه اعلام می‌گردد.

سلام

آخرش دیدی زنده رود چی شد؟            

شهرمونو دیدی چی بود چی شد؟

آخرش دیدی ماهیا مردن؟

بسکه از آب رودخونه خوردن

دیگه ابرا تو آب را نمیرن

دیگه فواره ها هوا نمیرن

شهر بی عشق و عاشقی دق کرد

آقا رحمان قایقی دق کرد....

 

اغتشاش

 

نه تیر و دشنه ، نه دار و زندون        ستاره ها رو ازشب نترسون

"ایرج"

سلام...شعر زیر نوشته ی دوست خوبم فرخ نبوی هستش!

جدا از جنبه ی شاعرانگی، این روزها کمتر نوشته ای دیدم که به خاطر این

 فضای شدید احساسی خالی از شعار باشد.خالی از شعار و سرشار از احساس

(که مطلقا منظورم از احساس عاطفه نیست)

به هر حال خوشحال میشم و میدونم فرخ هم خوشحال میشه که نقد دوستان رو در مورد

این کار بخونه... :

زمین زخم برداشته بود و ماه وارونه/

            کسی تورا می نویسد/

                        لابلای جیغ ها و ماشین ها صدای پوتین می دوید/

با بوی عرق، دود، گاز، اشک/

            که روی گونه ات می سوخت/

کسی تورا می خوانَد/ با دستهای گره شده/

و تمام تنت لرزان/

            کسی تورا بغض می کند/

حالا که دیگر شب هم چشمهایش را بسته/

و جاروهای دسته بلند نارنجی/

                        ما را از روی خاک، پاک می کنند....

...........................................................................

کامنت یادتون نره...

           

 

خورشیدمو ازم نگیر...

 

دستامو بگير شايد، مخصوص خودت باشن

اين دستاي هر جايي، ناموس خودت باشن...

 

سلام.بعد از مدت ها يه شعري نوشتم، نقد كنيد لطفا...

 

و دستهاي من اين جاده هاي بي برگشت

ودستهاي تو آن آسمان در هم ِ رشت

و دستهاي تو باران، به جاده مي گيرند

                                كه دستهاي مرا بي اراده مي گيرند...

هنوز كفش من آماده ي نرفتن نيست

بيا كه جاده ي من، جاده ي نرفتن نيست

كبوتران ِ  خبر، در تدارك سفرند

                                   مترسكانه نمان، تا كلاغ ها بپرند

سفر بدون تو در نيمه راه مي ماند

اگر چه پيش تو در ايستگاه مي ماند

                                      خيال روسري ات مثل باد مي بردم

                                      سراب چشم تو بي اعتماد مي بردم

بگير دست مرا تا از اصفها ن برويم

كه از زمين و زمان، با دو استكان برويم...

 

منتظر نظراتتون هستم.مرسي!

 

                               

 

یارب سببی ساز...

 

بالا بلند، عشوه گر نقش باز من

                             كوتاه كرد، قصه زهد دراز من...

سلام!

اينقدر از هنر دور شدم، اينقدر چيزي ننوشتم، كه گاهي فكر مي كنم

نكنه خدا سنگم كرده! چقد بد شدم!

ديروز حسين مي گفت بچه كه هستيم، كم كم چيزايي رو ازمون مي گيرن،

كه تا آخر عمر دنبالشون مي دويم...

بدون ترس از اينكه ماشين بهمون بزنه دنبال يه پروانه مي دويديم وسط خيابون...

بعد هي ترسوندمون...

فكر كنم اين جمله از كريستين بوبن باشه:" بهشت؛ شايد بي دفاع بودن است،

بدون احساس تهديد..."

...............................................

اين ترانه هنوز تموم نشده، ولي چن شب پيش كه گلپايگان بودم و دو بيت ديگه

بهش اضافه شد، تصميم گرفتم تار عنكبوتاي اينجا رو پاره كنم:

 

 ايندفه بار چندم مــــا بود، كه بهــــار از كنارمون رد شد

همه چي خوب بود، عشق من! من و تو بد شديم كه بد شد!

 

ناخناتو يه لاك سرخ بزن، به هميــن درد خوب عادت كن

مثل هر روز مهربون تر باش،بيشتر عشقمونو فرصت كن!

 

نفساي تو خيلي بي شرمه، بوسه هاي تو خوب مي چسبه

تن تو تا منو بغل مي كني ، مثل آتيش به چوب مي چسبه

 

ايندفه بار چندم ما بود، كه به اين دلهـــــره دچـــــــار شديم

كه با اين عشق زندگي كرديم، كه تو اين ايستگا سوار شديم

 

ايندفه بار چندم ما بود، كه سكوت همو بغل كرديم

سر يه ميز، مشكلاتمونو، تو يه ليوان چاي حل كرديم....

 

نفساي تو خيلي بي شرمه، بوسه هاي تو خوب مي چسبه

تن تو تا منو بغل مي كني ، مثل آتيش به چوب مي چسبه...

 

...............................................

تا بعد.....

 

 

نستالژی

 

سلام. خيلي وقت بود كه چيزي ننوشته بودم!

...و دوست دارم نظرات دوستان رو در اين مورد بدونم:

 

آروم نمي گيري، تا صبح بيداري

مي دوني من اينجام، حس ششم داري

 

زل مي زني به من، به عكس رو ديوار

سرگيجه مي گيرم، سيگار رو سيگار

 

از خواهش چشمات، انگور مي ريزه

چشماي من چشماتو دور مي ريزه...

 

چشماتو مي بندي، بدجور تنهايي

لبهامو مي بوسي، مثل خودارضايي

 

سيگار رو سيگار، دلتنگ تر مي شم

رؤياي تو مي شم، كمرنگ تر مي شم

 

تا شعر مي خوني، مي ريزم از لبهات

من تخت مي خوابم، اينجوريه شبهات!

 

آروم نمي گيري، تا صبح بيداري

مي دوني من...امّا، انگار شك داري...

...............................................

ديگه حرفي نيست...

 

 

87

 

سلام!  يه خاطره و يه شعر ِ شايد نيمه كاره:

"تاكسي ِ خط"

چسبيدم به دنده؛  تا نشست، بوي عرق سگي زد زير دماغم!

راننده گفت:"سيد بشين عقب تا يه كم برامون بزني"

نفهميد!

-  سيد! ميگم بشين عقب تا يه كم برامون بزني!

    گونيشو بغل كرد و رفت عقب نشست.

...

- انقلاب؟؟

- بيا بالا!

...

راننده گفت:"آقا سيد كارش درسته!!"

از تو گوني - جوري كه راننده ببينه- چوب ويولونشو

كه چن تا سيم پاره دورش پيچيده بود، كشيد بيرون و گفت:

"شكستنش كُ...كشا!"

.....................................................

 

اسم تو ليز مي خورد گاهي، لاي دستان ِ پنج تا انگشت

داشت فردا مرا بغل مي كرد، دختري كه عروسكش را كشت!

 

كوچه ها را مواظبت هستم، پُر ِ بن بست ِ مرد و نامرد است

دست من را بگير گم نشوي، كت ِ من را اگر هوا سرد است

 

ساعتت دير مي شود كم كم، دست ِ تنهام باز مي گردد

حرف، بي تو تمام مي شود و، راه بي تو دراز مي گردد...

 

 

پر هر چی که نمیشه گفت...

      

 

      

     پر قايقاي بي پارو، پر ِ آدماي غمگينم  

مث ِ ساحلي كه خشكيده، قبر ماهياي ساردينم

 

   سلام... از اينكه كمي دير به روز ميكنم معذرت ميخوام...

       با يك بيت از ترانه هاي خانم تفنگ ساز شروع كردم تا در ادامه به معرفي شعر ايشون بپردازم.

دو سال پيش در جلسه عمومي شهرداري اولين بار بود كه از ايشون شعري شنيدم و با توجه به پس زمينه هاي ذهني كه از پست مدرن دارند،كار متفاوتي به نظرم رسيد...

اين ذهنيت در كارهاي غير از ترانه ايشون مشهوده و در ترانه هاش فضاي مه آلودي رو

مي سازه...

چن نمونه از كارهاي سپيد يا در قالب كلاسيك رو مي تونيد از تو وبلاگشون بخونيد

كه گاهی موجه ترين شكل پست مدرنه و نشون دهنده ي درك دقيق از اونه:

شما دستهايتان مسري بود.... (سپيد)

يا

از جنس آهنربا نيست اين دستهاي كشنده....(غزل)

يا

بي مخاطب ترين رسانه تو باش، برسانم به هركجا كه رسيد...(چارپاره)

يا

ميروم تا عقب عقب رفتن، پشت پس كو چه هاي بي منطق

ميروم آ نطرف كمي بدوم، ميروم آ نطرف كمي عاشق...(چارپاره)

 

از طرف ديگر جزء نگري و كشف هاي بكر و آ ن هاي پي در پي

در نوشته هايشان اعم از شعرو ترانه و داستان باعث نوعي متفاوت بودن مي شود.

دو ترانه از او:

                                               «

دستای پیوندی، جیبای تو خالی

گوشاتو می گیری، چشماتو می مالی

 

بازم همون وضعه، بازم همه هسن

لجبازیای تو، دلتنگیای من

 

این حس خوبی نیس از کوره در می رم

دستامو از جیبم ... آسوده تر می رم

 

پاهای دلگیر و پاهای دل‌خسته

آروم عزیز من آروم زبون بسته

 

دستامو گم کردی بابای سرگردون

من موندم و کوچه حیرون دستامون

 

دستاتو کم دارم، دستاتو می بخشی !

خیلی بدم خیلی! اما تو می بخشی!

 

دردای خواب آور  بی میل بهبودی

تنها کجا رفتی ؟ بی من کجا بودی؟

 

دنبال یک انگشت تو بهت انگشتر

بچه ترم می شم بابای بی دختر

 

بابای روزای دلتنگی و بوسه

این اشک می ریزه این بغض می پوسه

 

 

                                              «2»

رها کن دستمو افتادن من اختیاری نیست

دیگه راه گریز از منجلابِ بد بیاری نیست

زمین و آسمون دستای آویزون بسه دیگه

پلای پشت سر پوسیده و داغون بسه دیگه

رها کن دستمو از ارتفاع مرگ می افتم

که از سرشاخه ی دستات شبیه برگ می افتم

تقلا می کنی و حجم ما از ماسه پر می شه

همین قده تا که بشماری از یک تا سه پر می شه

چه فرقی می کنه آرامش من عین تکراره

همین دستای معمولی برام یادآوره داره

رو این کوه معلق اوج می گیری و می افتم

تقلا می کنم برگردمو یاد تو می افتم

نمی ترسم از اینکه چی ته این دره پنهونه

که چن تا قلب پوسیده زیر این خاک مدفونه

زمین و آسمون دستای آویزون بسه دیگه

پلای پشت سر شکسته و ویرون بسه دیگه...

 

 

 

پست بعدي رو با معرفي دوست ساده و صميميم ...محمدرضا بابايي فر در خدمتتونم...

 

در ضمن دوستان اصفهاني مي تونن مجله پست مدرن (ایرانشهر)رو كه با تلاش بعضي از دوستان

در كرمانشاه تهيه شده از خانه ادبيات حوزه هنري واقع در خيابان استانداري- خ سعدي

تهيه كنند...

 

 

کتابُ بالغُ منَی....

 

نه خلاف عهد کردم که حدیثِ جز تو گفتم            

                                 همه بر سر زبانند و تو در میان جانی...

«سعدی»

سلام! یک سلسله اتفاقاتی باعث شد که تصمیم بگیرم از این به بعد(تا هر وقت امکانپذیر بود)

اینجا به معرفی ترانه و شعر اصفهان بپردازم. وبه جرات میگم که می خوام دوستانمو به رخ

بکشم....

حقیقتا فکر می کنم خیلی ها تو اصفهان بزرگتر از اونی هستند که ناشناخته بمونند(به دلایلی مثل

مناعت طبع خودشون یا شاید پایتخت نَشینی که روزبه گفت!

البته همچین آدمایی تو همه شهرستانها حتی تهران هم هستند که ناگفته نمونه!(ولی این حرکت

ناسیونالیستیه)

و همین باعث میشه که کوتوله هایی مثل اهورا ایمان(طغرل) دچار خود بزرگ بینی بشند!

خواستم اسم سعید بیابانکی رو کنار اسم بالایی بنویسم دیدم بی انصافیه!!!چون گاهی چارپاره های

خوبی می نویسه! و اگه پاشو از کفش ترانه بیرون بیاره  و تو نیازمندیها آگهی کارگاه ترانه نزنه!!!! واسه

شخص من قابل احترامه!

پست بعدی رو با پریا تفنگساز و معرفی شعر و ترانه ی این دوست بزرگوار آغاز می کنم(قابل توجه

فمینیستا)...

در پناه خدا...