گونه اناری

غزل جدید بخونید...

سر می رود از حوصله ی شهر وقارت

جز کوه پر از صبر چه داری به کنارت؟ 

 

دل می برد از قاطبه ی میوه فروشان

از بس که به سرخی زده این"گونه" انارت

 

عمری به کمینیم که چادر بتکانی

تا بلکه به ما هم برسد گرد و غبارت

 

از شیوه ی درمان دل خود چه بگوییم؟

این چاره فقط هست که باشیم دچارت

 

از دار و ندارم فقط این خاطره مانده

بعد از تو همه زندگی ام رفت به غارت

 

محسن جعفری

دوباره

سلام اگه همچنان کسانی هستن که اینجا سر میزنن اعلام حضور کنن تا فعالیتمونو شروع کنیم اینجا. 

بازجوید روزگار وصل خویش...

مدرن

سلام 

ما هنوز شعر میگیما

ولی توی اینستاگرام منتشر میکنیم

به آدرس 

mohsen.jafari.art

تو...

اولا که سلام و سال نو تون مبارک. 

 

ثانیا که  :  تو خوبی و خوبی گناه کمی نیست...

 

خیلی وقته دیگه کسی کامنت نمیذاره. و این یعنی دیگه بلاگفای ما مشتری نداره. اما من همچنان پست میذارم برای اونایی که میان میخونن و میرن و نظر نمیدن‌. ☺

تو...

اولا که سلام و سال نو تون مبارک. 

 

ثانیا که  :  تو خوبی و خوبی گناه کمی نیست...

 

خیلی وقته دیگه کسی کامنت نمیذاره. و این یعنی دیگه بلاگفای ما مشتری نداره. اما من همچنان پست میذارم برای اونایی که میان میخونن و میرن و نظر نمیدن‌. ☺

شاه خسته

یکی از غزل های نسبتا قدیمی

 

سقفی نمیزنند ستون شکسته را
مهمان نمی شوند به خسران نشسته را


گردن نمی نهند ندیمان مست من
شاهی که بند بند قبایش گسسته را


باید بیابم از دل صحرا یکی یکی
سربازهای گم شده ی دسته دسته را


صیاد خسته ام چه بگویم به غیر آه
صیدی که پیش چشم من از دام جسته را


وقتی نسیم از بغل خانه ام گذشت
گویی ندید پنجره های نبسته را


هرچند پای رفتنم از دست رفته است
تا پای جنگ می کشم این شاه خسته را

 

محسن جعفری

سازشکاری

این شعرو چند وقت پیش سرودم. در سفری به تبریز عزیز...

 

سکوت باد می ترساند و من نیز می ترسم
ازین آرامش بی موقع پاییز می ترسم
پُرم از التهاب توس و نیشابورِ در بحران
من آن سرباز خوارزمم که از چنگیز می ترسم

هنوز از برنوی ستارخان باروت می ریزد
ولی از لحن سازشکاری تبریز می ترسم
زمانی جنگ می کردیم، رو در رو و در میدان
من از این کافه از این صندلی این میز می ترسم
زمین با گورهای در دلش خوابیده ی تاریک
ازین گرگ حریص چنگ و دندان تیز میترسم
همیشه از خیانت ها دل تاریخ ترسیده
من اما از خود تاریخ خائن نیز میترسم


محسن جعفری

دلنوشته...

سلام دوستان عزیزم

با وجود شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام و تلگرام دیگه کمتر محیط بلاگفا رو میشه مرور کرد. بنده هم چند وقتیه کم کار شدم. اما دورادور دستتونو می بوسم.

باغ بودا

خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش
خالی ام چون آسمان شب زده بی اخترانش

خلق ، بی جان ، شهر گورستان و ما در غار پنهان

یاس و تنهایی من ، مانند لوط و دخترانش

پاره پاره مغربم ، با من نه خورشیدی ، نه صبحی

نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش

سرزمین مرگم اینک ، برکه هایش دیدگانم

وین دل توفانی ام ، دریای خون بی کرانش

پیش رویم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری های عزا از داغ دیده مادرانش

عیب از آنان نیست من دل مرده ام کز هیچ سویی

در نمی گیرد مرا ، افسون شهر و دلبرانش

جنگجویی خسته ام بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته ای از کشته ی هم سنگرانش

دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش

حسین منزوی

رباعی بخوانید

یا سالم و یا بدون سر می آییم

بی جوشن و بی خود و بی سپر می آییم

ما زاده ی هفتاد و دوتا خورشیدیم

ما از پس هر کسوف بر می آییم

 

محسن جعفری

دل

ماییم و نوای بی نوایی...

محمد رسول الله

تو بزرگی...

جذبه

تقدیم به رسول مهربانی ها...

 

 

هرچند که خدمتم به او گهگاه است

 

این شیفتگی، ادامه اش در راه است

 

من ذره به ذره ی تنم مجذوبِ

 

آوای " محمدٌ رسول الله "  است

 

محسن جعفری

حسرت

ایمن از هرگونه گزندی بودیم

 

باهم گرم بگو بخندی بودیم

 

این کنده ی پیر را نبین جنگلبان

 

ما نیز سپیدار بلندی بودیم...

 

محسن جعفری

مهدی نیز عزادار است...

به: ام المصائب(س)

 

مثل کسی که روزه ی ماتم گرفته

اینجا نگاه خواهری را غم گرفته

داغ بزرگی دیده و از آن مصیبت

زیبایی و غم هردو را باهم گرفته

هم کودکان را سایه ی سر بوده دستش

هم خواب را از چشم نامحرم گرفته

راوی در اینجا از نمازش می نویسد

"قدقامتی" که "قامت"ش را خم گرفته

راوی کمی بدخط نوشته حرفها را

شاید صدای کودکان کم کم گرفته...

راوی نوشته هرچه کردم سر نیفتاد

این نیزه این سر را عجب محکم گرفته!

اینجای قصه نقطه چین مانده که انگار

باران خون از محملی نم نم گرفته

                                    .

                                    .

                                    .

                                    .

حالا برای عمه بعد از این همه سال

یک گوشه ی دنیا کسی ماتم گرفته

                                             محسن جعفری

عزاداری یا لگدمال کردن امام حسین (ع)

عزاداری یا لگدمال کردن امام حسین (ع) ؟

می دونستید که خرید لوازم آرایش در دهه اول ماه محرم نسبت به بقیه ی سال چندبرابر میشه؟

اسمش عزاداریه! عزاداری برای کسی که بچه ی شش ماهه ش روی دستش پرپر زد تا امروز زن و دخترهای شیعه حجاب داشته باشن. که مردها غیرت داشته باشن. اونوقت به اسم همین امام، میان کنار خیابونا به بهونه ی هیئت می ایستن و با چه وضع آرایش و حجابی امام حسینو لگدمال میکنن.

عاشقان اباعبدلله! عزاداران حسینی!

کوووووو غیرتتون؟؟؟؟؟؟؟؟ 

کوووووو حیا و حجابتون؟؟؟؟؟؟

والله شما بیشتر از شمر و خولی دارید امام حسینو زجر میدید. 

به خودمون بیاییم. به قرآن آقا ازون موقع غریبتره....

 

تقدیم به حضرت سیدالشهدا (ع)

گرچه آزادی و دور از قفس و زندانی

سر خود را به عقب یکسره می چرخانی

 

شکر اینکه تو ازین فاصله می بینی شان

گر چه بی سر، پدری!  عاشق فرزندانی

 

روضه خوان گفت که لب تشنگی ات کشت تو را

غافل اینکه تو خودت واسطه ی بارانی

 

باد موهای پریشان تو را می بوسد

باد را با سر موهات که می رقصانی

 

ماه را با همه شوکت به زمین آورده

نیزه ی زیر سرت، بانی این مهمانی

 

آه... مولا! چقدر معجزه خواهی آورد؟

این جماعت کر و کورند،  خودت می دانی.

 

محسن جعفری

ایمیل پروفایل وبلاگ تغییر کرد.

به قسمت پروفایل مدیر وبلاگ مراجعه فرمایید.

غزلی زخمی

مرده بودم که زندگی کردم، زرد بودم که برگ و بار آمد

طبع طغیانگری که من دارم عاقبت با قفس کنار آمد

 

نامه ای را به قاصدی دادم، نامه پیغام صلح در برداشت

قاصد آرام و نرم و چابک رفت، ... گرم و خونین و بیقرار آمد!

 

زندگی عرصه ی نبردی بود، "جنگ" ناعادلانه ای رخ داد

"من" پیاده به سوی او رفتم، "مرگ" بر اسب خود سوار آمد

 

"عشق"، خوی وساطتش گل کرد، آمد و بر  خودش توسل کرد

رفت سوی رقیب، با امّید، غرق نفرین و انزجار آمد!

 

من و مرگی که مرد میدان بود، کارزاری که زیر باران بود

گرچه غرق غبار و خون بودیم، بیرق صلح هم به کار آمد

* * *                              

سال ها از حماسه می گذرد، کار میدان به صلح انجامید

ما رفیق شفیق هم شده ایم، مرگ با طبع من کنار آمد

 

محسن جعفری

غزل

سلام.

به روز شدیم دوباره با غزلی:


می شود آینه را تا لب دریا ببرم

یعنی از خاطره ها رنج تماشا ببرم


میتوانم بنشینم لب ساحل با چای

دل هر عابر دریا زده ای را ببرم


دوست دارم که به هر موج نگاهی بکنم

بعد از آن پی به پریشانی دنیا ببرم


زخمها خورده ام و خسته تر از آنم که

حرف دیروز به امروز به فردا ببرم


روزگار است که می جنگد و من ناچارم

پرچم صلح در این معرکه بالا ببرم


                                                    محسن جعفری

خبر- خبر

رتبه برتر کنگره سراسری شعر سرباز شدیم.تموم شد و رفت! اینم لینک خبر :  لینک خبر

با یک روز تاخیر.عذر تقصیر دارم.
به:امام شکیبایی

خون دل می نوشم و زنجیرها بر گردنم
تکیه بر دیواره ی نمناک زندان می زنم

عطر زندان را ببر با خود به کنعان و بگو
یوسفم اما گرفته بوی خون پیراهنم

جای جای پیکرم را حلقه ها پوشانده اند
مرد پیکارم که زنجیر است جنس جوشنم

بهتر از داوودم و آنسوی این دیوارها
یک جهان می گرید از اندوه قرآن خواندنم

کاظمم آنکس که دنیا خوب با او تا نکرد
اسوه ی ایوب و ابراهیم و عیسی هم منم

نیست فرزندی به بالینم که بر دامان او
بگذرد این لحظه های آخر جان کندنم

محسن جعفری

تنهایی

بعد از مدت ها...

از هر کس و ناکسی که آمد   پرسید

از هرکه کنار او قـــــــــدم زد   پرسید

"همراهی" عابران و "تنهایــــــی" را

از تیر چراغ بــــــــــرق باید پرسیـــد!

 

محسن جعفری

پهلو گرفته

کندو

شعری از من در سایت تخصصی شعر کندو

اینجا کلیک کنید

همین

و دیگر هیچ!

 

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

 

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....

 

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...

 

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»

 

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

 

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

 

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

 

بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

 

حامد عسکری

تقدیم به این سال لعنتی

زندگی روی دست ما می گشت

شعرها را بلند می خواندیم

نقطه ی اشتراکمان شعر است

روی این نقطه کاش می ماندیم

 

زندگی رویش خودش را داشت

با زمستان کنار می آمد

مثل یک ایستگاه تنها بود

گاهگاهی قطار می آمد

 

فلسفه معنی اش تلالو حوض

عشق،فواره ای پر از من بود

تو خودت را به باد می دادی

تو که در استعاره "دامن" بود

 

کوچه به کوچه راه می رفتیم

پنجره ها نگاهمان کردند

چشمشان زخم داشت انگاری

از همان لحظه چشممان کردند

 

بعد از آن هفت سال قحطی شد

خشک شد چاه روستاهامان

رحمت آسمان به سردی زد

برف بیشتر رسید تا باران

 

رفتنت قصه ی عجیبی بود

شعر را نان برید و آجر کرد

خم به ابرو نیاورم تا کی؟

تا کجا می شود تظاهر کرد؟

 

یا یهودا شدیم و بعد از آن

عشق از سرزمین کنعان رفت

یا زلیخا شدیم و با تزویر

یوسف ماجرا به زندان رفت

 

آمد و کشت و بی صدا رد شد

گفت بازار شعر تعطیل است

من که نشناختم ولی یک روز

شاعری گفت"عشق،قابیل است"

 

محسن جعفری

کچل می شویم و به سربازی می رویم...

نقد

برداشت یک

یادداشتی پیرامون یک اثر-

 

چند وقت پیش به قصد خرید یک کتاب شعر ترجیحا غزل جدید راهی انقلاب شدم.کتابی را تهیه کردم به نام "تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض" از شاعر جوان امید صباغ نو.تصمیم گرفتم یادداشتی هرچند مختصر بر بعضی از آثار این کتاب بنویسم.به طور کلی از نقدهای کلی یک کتاب و نپرداختن به جزئیات آن و راحت طلبی برخی منتقدان در این زمینه متنفرم.به همین دلیل یکی از غزلهای این مجموعه را که تقریبا هم سطح با اکثر آثار این کتاب است برای بررسی برگزیدم.

غزل " ماه و ماهی" صفحه 56 کتاب.

 

خانه در حسرتت ای ماه،همیشه ابریست

دوری از تو،بخدا تجربه ی خوبی نیست

 

"عشق" پیچیده ترین کشف بشر در "هیچ" است!

راستی،فلسفه ی عشق نمی دانی چیست؟

 

هرکسی عشق تو را در غزلم حس کرده

آفرین گفته و داده ست به چشمانت بیست

 

چارراه دل من از سه طرف مسدود است

رد شو،مانند همه پشت ترافیک نایست

 

این غزل،درددل ماهی رود و ماه است

ماهی از حسرت ماهش همه ی عمر گریست

 

بعد فهمید که ماه،عاشق خورشید شده

خشک شد اشکش ...اما دو سه شب بیش نزیست!

 

این شعر در تم کلی دوری عاشق از معشوق و مرارت هایی که به آن دچار شده سروده شده است.البته در قالبی امروزی.با هم بیت به بیت پیش می رویم و به نکاتی اشاره خواهم کرد.

بیت اول(مطلع)

خانه در حسرتت ای ماه،همیشه ابریست

دوری از تو،بخدا تجربه ی خوبی نیست

در آثار کلاسیک و در صدر آنها غزل،مطلع اثر نقش تعیین کننده ای دارد.به طوری که اگر مثلا قرار باشد شما طرح یک بنا را روی کاغذ بیاورید طرح و نمای کلی را با همان قلم زدن های اولیه (sketch) رسم می کنید و طرح خود را همدفمند و جهت دار می نمایید.بگذریم ازینکه این قابلیت مهم و کاربردی امروزه در بسیاری از آثار نادیده گرفته می شود و شاعر از آن غافل می ماند.مطلع غزل اگر یک مصراع تازه و به قول همین شاعر "تَر گل " باشد مخاطب را به دنبال خود میکشاند و نوید یک غزل بانشاط و جوان را  به مخاطب می دهد.مثلا مطلع این غزل را عنایت بفرمایید:

 نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

...

این مطلع با ابهامی که در مصراع اول ایجاد می کند خود به خود باعث جذب مخاطب به مصاریع و ابیات پس از خود می شود.البته این ایجاد ابهام در اینجا خود یک تکنیک است و از این تکنیک ها بسیار در گنجینه ی ادبیات ما نهفته است.و اما مطلع این غزل! اولا رابطه ی معنایی که بین این دو مصراع آورده شده یک رابطه ی کلی در فضای شکوه و شکایت است.یعنی فضایی که شاعر در مصراع اول با عناصری مثل "ماه ،ابری بودن،خانه(که مجاز از آسمان آورده شده) سعی در ساختن آن داشته،حتی در خود آن خوش ننشسته چه برسد به اینکه فضای مطرح شده بخواهد به مصراع بعد وابیات بعدتر هم منتقل شود.یعنی عملا این قابلیت مهم مطلع مبنی بر استفاده از تکنیکی جهت جذب مخاطب به کار گرفته نشده.ثانیا تصویر ارائه شده تصویری با کارکرد تکراری و ضعیف است به ویژه اینکه با آن، شعر آغاز می شود.

مصرع دوم نیز که حرفی معمولی در توضیح حرف بیان شده در مصراع قبل است.آیا اصولا مصراع اول این بیت حرف جدید یا تصویر یا حداقل کارکرد جدیدی از تصویر آورده شده که حالا با بیان واضح مصراع دوم خواسته ایم دوباره به آن بپردازیم؟!

 

البته ممکن است در این یادداشت مرا به سنت گرایی صرف و یا فرم گرا بودن متهم کنید.اما دوستان من! آیا وقتی ما شعری را می سراییم و می گوییم یک غزل سروده ایم که یکی از کهن قالب های شعری ماست ناگزیر خود را به این سنت ها پایبند نکرده ایم؟پس هر مجموعه ای قوانینی دارد و هر قالبی الزاماتی که باید رعایت شوند.امروزین بودن این آثار هم دلیل سهل انگاری نخواهد بود.

به بیت دوم می پردازیم.

"عشق" پیچیده ترین کشف بشر در "هیچ" است!

راستی،فلسفه ی عشق نمی دانی چیست؟

این بیت در واقع بیان متفاوتی از مقوله ی پر حاشیه ی عشق را عهده دار شده و تعریفی تقریبا نامتعارف را ارائه می دهد.که البته هم به پیچیده بودن آن اشاره می کند و هم به "هیچ" بودن آن، واین تضاد را خوب درکنار هم می نشاند و شاید با وجود معمولی بودن بتوان گفت بهترین مصراع این شعر همین است.هرچند در مصرع بعدی دقیقا همین سوال را مستقیما بیان می کند اما با واژه هایی دیگر.وقتی شاعر برآن شده تا از موضع یک صادر کننده ی حکم به یک مقوله نگاه کند و البته این نگاه، ناپسند نیست، دیگر طرح چنین سوالی بلافاصله بعد از اعلام این حکم ،آن موضع محکم و آن دیدگاه مسلّم را سست می کند.اگر این سوال پیش از این حکم مطرح می شد شایسته تر می نمود. البته زبان روان و بی تکلف این بیت را باید مشخصه ی مثبتی برای آن برشمرد.

از لحاظ ارتباط عمودی معنایی،اگر این غزل را یک غزل بیت محور هم در نظر بگیریم حداقل "تناقض معنایی"

را نباید در طول آن شاهد باشیم.ما در بیت اول نوعی دلتنگی را حس می کنیم که ناشی از عشق است و در بیت دوم

دقیقا همین عشق را باطل و "هیچ" تلقی می کنیم.اتفاقا با ابیات بعدی هم در تناقض معنایی ست.به ویژه بیت بعد:

 

هرکسی عشق تو را در غزلم حس کرده

آفرین گفته و داده ست به چشمانت بیست

 

این بیت کاملا اسیر قافیه است.قافیه ای که نه تنها نقش مثبتی ایفا نکرده بلکه ضربه هم میزند.همچنین واقف هستید که

اهمیت ردیف و قافیه در شعر موزون تا چه حد می تواند باشد.جریانی مستقل در این بیت شروع  می شود و پایان می

 یابد."بیست دادن" یک اصطلاح امروزی ست که کمتر در متون ادبی استفاده شده.وارد کردن اینطور اصطلاحات در

شعر به هیچ وجه اشتباه نیست.بلکه از قابلیت های زبان است.همانطور که در مصاحبه ای هم فروغ فرخزاد دقیقا به

همین موضوع پافشاری میکند.اما آیا نباید بستر مناسبی برای این ورود فراهم کرد؟این مقوله را در ابیات بعد مفصل

تر شرح می دهیم.

شاعر در این بیت و همچنین در غزل های دیگر این مجموعه به کرّات از واژه های"شعر،غزل،شاعر..." و این دست واژه ها بعضا ناشیانه استفاده کرده است.البته در مورد خیلی از آثار امروزی نیز صادق است.آنطور که گویی نتوانسته در موقعیت ها و فضاهای مختلف از بیان اینکه صاحب اثر یک "شاعر" است و این هنری که پیش روی شماست یک "شعر" است و اینکه اگر مطلبی هست در "شعر" به شما مخاطبان ارائه شده خود را برهاند و به این امر اصرار داشته. مثل این است که یک نویسنده دائما در داستانش بگوید: در این داستانی که نوشتم این اتفاق افتاده است...

طبیعتا مخاطب را از همزاد پنداری و احساس قرابت با اثر باز میدارد.چون وجهی را در صاحب اثر می یابد که ممکن است در خود نیابد.و آن وجه، شاعر بودن است.البته این واقعیت وجود دارد که مخاطبان امروز ادبیات و خاصه شعر، دیگر تقریبا عامه ی مردم نیستند.بلکه شاعرانی هستند که خود نسبتا در فضای شعر و ادبیات دستی بر آتش دارند اما دلیل محکمی نیست برای سهل انگاری شاعران در خلق فضاهای جدید و کشف ناشناخته های دنیای شعر.

چارراه دل من از سه طرف مسدود است

رد شو،مانند همه پشت ترافیک نایست

شاعر در این بیت طنزی ظریف را به نمایش گذاشته.و من از هر دری وارد شدم نتوانستم فلسفه ی وجودی این بیت را در این غزل با محیط  درام دریابم.

اگر تعریفی ساده از اضافه ی تشبیهی یا خود تشبیه را خواسته باشیم اینگونه بیان می کنیم که تشبیه کردن چیزی به چیزی دیگر در صورتی که وجه اشتراک بین آنها مد نظر باشد و این وجه اشتراک را وجه شبه گویند."چارراه دل" تشبیهی است که هیچ وجه شبهی را بین چارراه و دل نمی توان قائل شد.یک ترکیب سازی ناموفق و بسیار ضعیف!

در این مورد مثالی در ذهنم هست که همیشه در جمع دوستانم ذکر میکنم.شخصی بود که شعرش سراسر اینطور ترکیب سازی ها بود مانند: هواپیمای خود را در فرودگاه قلبم فرود بیاور!!! و از این کار لذت هم میبرد.

هرچند شاعر سعی کرده با مصرع دوم این وجه شبه را بسازد اما تا چه حد موفق بوده ... .

خیلی عناصر در دنیای پیرامون ما وجود دارد که اگر بخواهیم بین همه ی آنها رابطه ای برقرار کنیم دنیایمان مضحک می شود.نابجا بودن تصویر این بیت از این لحاظ است که ما فضایی در حال و هوای شهر و خیابان و چارراه و ترافیک در این شعر نداریم و اصلا مدرن بودن این بیت مانند وصله ای ناچسب از آن بیرون زده.مطمئنا ذهن مخاطب این را نمی پسندد که در یک غزل شش بیتی،سه یا چهار بار فضا عوض شود و گاهی سنت،گاهی مدرنیته  و گاهی تلفیقی از این دو را تجربه کند بدون هیچ نرمش و ارتجاعی و بی آنکه طیفی در کار باشد.این تعویض جنس واژگان در طول یک اثر بدون برقراری هیچ رابطه ای مختص این غزل نیست و تعدادی از غزل های این مجموعه را شامل می شود.مانند:

تویی که مثل برمودا دلم را جذب خود کردی

به عشق دختران چشم رنگی هم حسادت کن

در این بیت بُعد جاذبه ی برمودا مورد توجه است.خب آیا نمیشد مثلا از آهنربا استفاده کرد؟ آیا این واژه ی جدید الورود به ادبیات با استقبال شایانی از سوی واژگان اطراف خود روبرو شده است؟

مثلا در شعر معروفی از فروغ می خوانیم:چراغ های رابطه تاریکند.عنایت دارید که "چراغ های رابطه" چه ترکیب جدید و جاافتاده ای ست.و به چه رابطه ی لطیفی بین چراغ و رابطه اشاره شده.

در مورد انسجام فضایی و خوش نشینی واژگانی و چفت و بست شدن ابیات در زیر لوای یک حاکمیت واحد، غزلی در این مجموعه یافتم که به مراتب بهتر از این دست آثار بود.غزل "مومیایی" صفحه ی 59.

این غزل،درددل ماهی رود و ماه است

ماهی از حسرت ماهش همه ی عمر گریست

در این بیت شاعر استفاده ی جالبی از کلمات "ماه" و "ماهی" به عمل آورده و این بازی زبانی را به خوبی انجام داده.ماهی از حسرت ماهش... .نام اثر نیز با استفاده از تکنیک زبانی این بیت انتخاب شده.

می بینید که قافیه ی "گریست" تقریبا در زبان امروز کاربردی کهنه و قدیمی دارد و در جمله ها و شعرهایی در فضای کلاسیک "از لحاظ اقتضائات" کاربرد دارد.این است همان چندگانگی زبانی که عرض کردم."پشت ترافیک نایست" "گریست" و در بیت بعد "نزیست"(بسیار بیشتر) این تفاوت ها و همجنس نبودن واژه ها را ملموس تر بیان می کند.البته باید در نظر داشته باشیم که قافیه ی انتخاب شده سخت است اما شاعری که "قافیه ی تنگ" برمی گزیند باید از پس آن به خوبی برآید.

بیت آخر:

بعد فهمید که ماه،عاشق خورشید شده

خشک شد اشکش ...اما دو سه شب بیش نزیست!

بیت آخر نیز در غزل تقریبا همان اهمیت را دارد که در مورد مطلع، مرور کردیم.بیت آخر به عنوان تمام کننده و ضربه ی آخر و تیر آخر شاعر باید دقیقا به هدف بزند.و خاطره ی خوبی از شعر در ذهن مخاطب به جای بگذارد.به طوری که حداقل تا چند لحظه طعم شعر را در ذائقه ی خود حس کند.برای این ضربه ی محکم و پایان بندی قوی گاهی شاعران بزرگ هم ناچارند رشته ی ارتباط معنایی شعر را پاره کنند و آزادانه حرفی را که در گلو دارند بگویند یا رسالتی که شعر را به خاطر آن برپا داشته اند به انجام برسانند.

این بیت در این غزل به بیت قبل از خود پیوند خورده.همان حکایت ماه و ماهی را به سرانجام می رساند. سرانجامی که اگر چه برای این روایت پایان تاثیر گذاری ست،اما آیا می توان این مقدار تاثیرگذاری را به عنوان بیت آخر از آن انتظار داشت؟ به عبارتی ضربه بود اما نه ضربتی که بتوان آنرا یک پایان بندی خوب در نظر گرفت.تفاوت جنس واژه هایی که به عرض رسید در قافیه ی این بیت هم مشهود است.زیرا بیشتر یک فعل مورد استفاده در ادبیات کهن ماست.دلیل استفاده از علامت تعجب در پایان این مصراع هم جای سوال است.اگر ما به قول معروف قرار است خرگوشی از کلاه بیرون بیاوریم و یک حرف غیر منتظره را بیان کنیم.این طبیعتا الزام بیت آخر بودن آن است و علامت تعجب، زائد می نماید.

جمع بندی-

در کل غزلی که نکاتی را در حاشیه اش با هم بررسی کردیم تقریبا نماینده ی قشر عظیمی از آثار این مجموعه و مجموعه های به چاپ رسیده ی غزل امروز است.که سعی شد مختصر  باشد و از ذکر اتفاقات کمرنگ تر آن خودداری شد.همچنین سعی شد حتی الامکان از کاربرد واژگان زبان بیگانه که به اشتباه به برداشت علمی تر از نقد کمک می کند پرهیز شود.امیدوارم بتوانیم آثار دیگر این کتاب را مورد بررسی قرار دهیم،به شرط حیات! و با این "امید" که "امید صباغ نو " عزیز را با آثار بهتر و متعالی تر در مجموعه های بعدی اش بخوانیم.

                                                                                                 با احترام

                                                                                             محسن جعفری

                                                                                               10/بهمن/1391

فقط همینو می تونم بگم.والسلام.

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو بوده، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد…

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

...

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌… نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع