عــشــــــــــــــــــــ ــــــق

از روزی کــــ ــه نامتـــــ ـــ
ملــــــ ــکه ی ذهنــــــــ ـــــمـــــ ــــ شــــ ــد ،

از روزی کــــ ــه نامتـــــ ـــ
ملــــــ ــکه ی ذهنــــــــ ـــــمـــــ ــــ شــــ ــد ،
من هنوز هستم و نفس میکشم، هنوز صبح ها بیدار میشوم و شبها میخوابم،
فقط کمی فرق کرده ام، فقط کم خسته ام، فقط کمی نا امید, فقط کمی بی تو،
نمیدانم بخاطر نداشتنت از خدا گله کنم، یا خودم را سرزنش،
نمیدانم در دل تو چه میگذرد،
هنوز به من فکر میکنی؟
هنوز چیزی هست که مرا یادت بیاندازد؟
میترسم عاشق کسی شوم و روزی از خواب بلند شوم و ببینم تو همیشه در فکرم بودی و دنبالم میگشتی و من بهت خیانت کردم، هرچند که راه های ارتباط در این زمانه راحت تر شده ولی نمیدانم من چرا نمیتوانم پیدایت کنم.
به بزرگیه عالم هستی قسم فقط به دیدنت یا شنیدن صدایت راضی ام، هرچند اگر مال من نباشی.
ولی نه خدا میگوید چشم داشتن به ناموس دیگری گناه است. نمیدانم واقعا جهنم ازین دنیایی که ما در آن هستیم بدتر است یا نه، ولی اگر کسی در هر دو دنیا درون جهنم باشد پس باید به خداییه خدا شک کرد!
ترس ازینکه روزی مرا با کسی ببینی یا بفهمی کس دیگری درون قبلم وارد شده، مرا از همه دور میکند، میترسم با کسی حرف بزنم و عاشقش شوم و به تو خیانت کنم.
سعی و تلاش های زیادی کرده ام که تورو از یاد ببرم، ولی بخاطر ثانیه ثانیه از لحظاتی که تورو فراموش کرده ام از خودم بیذارم، واقعا فکر کردن به خاطرات ثانیه ثانیه با تو بودن هم قشنگترین حس دنیاس، حسی که با هیچ چیز دیگر نمیتوان عوضش کرد. بعضی اوقات از خدا گله میکنم که فقط به من بگوید چرا بهم نرسیدیم، ولی میترسم همین خاطراتی که باهم داشتیم را هم از من بگیرد، بخاطر همین شکایتی نمیکنم و هزار بار شکرش میکنم. با این همه گناهی که کرده ام باز هم خداوند بزرگی کرده، باز هم جای شکرش باقیس که خاطراتت هنوز در یادم هست و از من گرفته نشده.
تو اگر روزی از حالم باخبر شدی لطفا ناراحت نشو، من به همان خاطرات اندکی که از تو داشتم راضی ام. شاید بعضی وقت ها ناراحت شوم و از کسی یا چیزی گله کنم که چرا بهم نرسیده ایم، ولی خدا میداند که از ته دل نیست، ثاینه ثانیه درکنار تو بودن هم برایم افتخاری بود و زیباترین لحظاتی بود که یک نفر میتواند در زندگی اش داشته باشد.
اگر روزی شرایطی بود که توانستیم در کنار هم باشیم، من با افتخار قبول میکنم، و بهت قول میدم که تا آخر عمر هم منتظر آن لحظه خواهم ماند، حتی اگر آن لحظه ثانیه آخر زندگی ام باشد.
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم
.
.
.
.
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
تو را کم اورده ام
یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟
باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم فایده ندارد
4 دی تولـــــــــــــــــ ـــــــــدم بود
به ســـــــــــــــــ....لامتیِِــــــــ خودشــــ که تــــــــــــــــــ ــــنها کسیـــــــ بود که یـــــ ــادش بود

مــــرد کــه باشـــی ...
لغت نامه هـــــــــاى دنیــــــا را باید آتش زد.
جلوى واژه ى نبودن نوشته اند : “عدم حضور شخصى یا چیزی” همین . !!!
غصه نخور کنار آمده ام با نبودنت

בر دنیا فحـش هایے وجوב בارنـב ڪـﮧ بار عاطفیشوטּ از صـב تا ڪلام عاشقانـﮧ بیشتره
مثل בوستت בارم دیوونــﮧ!!!
![]()
![]()

رو پاکت ســـیگار نوشـــته بود
چادر یعنی من زنم ،
به من احترام بزار
چادر یعنی به راحتی نمیتونی منو به دست بیاری
چادر یعنی به طرز فکرم اهمیت بده نه به اندامم
چادر یعنی من فقط برای یک نفرم چادر
یعنی هیچ وقت اجازه نمیدم مرز بین ما شکسته بشه
چادر یعنی امام زمان هنوزکسانی هستن که منتظر موندن
چادر یعنی من هنوز دنبال لذتم " اما از نوع بهشتی"
چادر یعنی من میتونم خلاف جهت آب شنا کنم
چادر یعنی انتهای یک نگاه هرزه

وقتی تنهایــی....
دلت میخواد یه نفر صــــدات کنه....
حتی اشتباهــــــی ...
میتــــرسم…
میترســم کســـی بــویِ تنـــت را بگیـــرد،
نغمـــــه دلـــت را بشنـــــود،
و تــــــو، خـــو بگیــــری بــه مانــدنــــش!
چــــه احســـاس ِ خــط خطـــی و مبــهمی ست،
ایــــن عاشقـــــانـــه های ِحســـــودیِ مـــن!

مـــﮯبوسَمَت
قــَلــَمرو من است..

آنـــــــــ ــقــدر در تـــــ ــو غـــــــ ــرقـــــ ــ شـــــــ ـده امــــ ــ ...
کهــــ ــ از تـــــــــ ــلاقــِـــــ ـــ نــــــــ ــگاهــــــ ـم بــــ ــا دیــــــــ ــگـرِِِیـــــــ ـــ ...
احســــــ ــاس خیــــــــ ــانـــــــ ــــتـــــ ــ میـــــــ ــکنـــــــ ــم !!!
عشـــــــــــــــــــ ــــق یـــــــ ـــعنـــــــــــ ـــى هــــــــــــــــ ـــــمینــــــــــــــــــ ـ…

دختر: دوست دختر جدیدت خوشگله؟(از من خوشگل تره؟)
پسر: آره.(اما تو هنوز زیباترینی برام)
دختر: شنیدم دختر شوخ طبعیه(درست اون چیزی که من نبودم)
پسر: آره همینطوره( اما در مقایسه با تو هیچی نیست)
دختر: خب امیدوارم شما باهم بمونید(اتفاقی که برای ما رخ نداد)
پسر: منم برای تو آرزوی خوشبختی دارم(چرا این پایان رابطه ما شد؟؟)
دختر: خب من دیگه باید برم( قبل از اینکه گریم بگیره)
پسر: آره منم همینطور(امیدوارم گریه نکنی)
دختر: خدافظ (دوستت دارم دلم برات تنگ میشه)
پسر: خدافظ (هیچ وقت عشقت از قلبم بیرون نمیره)
منبع : http://fmaa.blogfa.com
سلام دوستان
تا اون جایی که اطلاع دارید قرار بود منو دریا از هم جداشیم
ولی با قرارا ملاقات آخریمون همه چی عوض شد
این دفعه دیگه هیچوقت دعوامون نمیشه
چون خیلی از مسائل حل شد
معذرت میخوام پست قبلیمو همراه همه نظراش پاک کردم
دوستان اگه سوالی درباره من دارید بپرسید قول میدم
اگه تونستم جوابشو بیدم
تا قبل از پست جدید جواب سوالاتونو میدم

خسته ام از نوشتن
کاش بودی و میشد
شـ ِـ کـ ـ ـســ ــتـ ــ
این سکوتِ سنگین را
پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم.
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.

پیرزن قبول کرد.
فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:بابام نذاشت بیام!!!

من چقد خوشبختم که به او دل دادم
بی هراس و تردید ، باورش می دارم
چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد
گله هایی می کرد که توانم کم کرد
دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد
که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد
آن همه شادابی ، از وجودش دست شست
نا امیدی و درد ، روح او را آشفت
گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی
حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی
یعنی او تا این حد به دل من دل بست
که به روی هر کس راه عشقش را بست
حاصل این دوری ، باور قلبم بود
قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود






دیشب توفکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد . . . . .
از اشک پرسیدم : چرا اومدی!؟ . . . . .
گفت:اخه یکی تو چشمات هست که دیگه اونجا جای من نیست . . . . .

خیابان ها عوض شده بود.
نوازنده ی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد.
نئون ها در ویترین مغازه هادیگر کسالت بار نبودندو...
مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت خیابان نمی توانست اینقدر تغییر کند.
نگاهی به تابلوی خیابان انداخت.
اما دید اسم خیابان همان است که بود به فکر فرو رفت...
دنیا و این همه زیبایی!
باورش نمی شد
.
.
.
.
مرد عاشق شده بود و نمی دانست

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم
.
.
.
.
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
تو را کم اورده ام
یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟
حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند
با این همه واژه چه کنم؟
تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟
باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم
باید خوب باشم
من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام
فقط کمی
بی حوصله ام
آسمان روی سرم سنگینی میکند
روزهایم کش امده
هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم فایده ندارد