«ذهن سرد» و «قلب گرم» نیاز ما در بحران‌ها!

غصه، خیال و بیم، چون صدای بوف کور، یا مثل نالۀ باد در بیابان خشک در شهر پیچیده است؛ گویی قیمت‌های سرکش فلز زرد و کاغذ سبز، آن بوف کوری است که دیگر برای شادی نمی‌خواند، که تنها برای خبر دادن از مرگ آرامش و تشویش خاطر در کوچه‌ها طنین می‌اندازد!

ناراحتید؟ ناراحتیم، می‌دانم. بخاطر بحران‌های رنگارنگ، در دل‌ها، غصه و بذر ناامیدی نشسته. بذر ضعف، بذر هذیان، بذر بدگمانی!

به قول شهید ابومهدی المهندس، «ما در بحران‌ها به ذهنی سرد و قلبی گرم نیاز داریم»! و اکنون کشور و منطقه در بحران است!

بحران تعریفش مشخص است. شرایط، عادی نیست. اتفاقی افتاده که نباید. در دلِ برخی رخدادها(مثل تورم انفجاری) که نباید می‌افتاد، حتما نقصی وجود داشته وگر که نه نباید این چنین می‌شد!

بحران در دلش نگرانی و ترس از آینده دارد، افزایش قیمت ارز دارد، ترس از اینکه قدرت و امکانات دشمن از ما بالاتر است دارد. اگر این‌ها را نداشت که بحران نبود.

بله، ما در این شرایط و در گرماگرم آدم‌هایی که تکه کلام‌شان، مثل گِلام _شخصیتِ انیمیشنی گالیور در دوران کودکی_ «من می‌دونستم» است «به ذهنی سرد نیاز داریم»!

ذهن سرد شرایط را می‌سنجد، در مقام واقع‌گرایی است، مشکلات را می‌بیند اما برای بحران‌های بعد، آسیب‌شناسی می‌کند. قوت‌ها را بازیابی می‌کند و می‌داند وزن هر کدام چقدر است. ذهن سرد روزی درایت فرماندهی وعدۀ صادق را طلب می‌کند و روزی حملۀ نیابتی و روزی صبر راهبردی و حتی دیپلماسی. ذهن سرد مقصد را پیروزی می‌داند اما برای مسیر دو دو تا چهار تا دارد.

بر خلاف ذهن گرم که دیگران را متهم می‌کند؛ آشفته است؛ مشکل را افراد می‌داند؛ نبرد را مغلوبه می‌خواند و اصلاً به جغرافیای خاورمیانه شکایت می‌کند که چرا در آن زاده شده است!

ما به «قلب گرم» نیاز داریم. قلب گرم یعنی آینده با مظلومان است؛ با کودکان میناب. مسیر، گرچه طولانی، اما روشن است. ایران امروز می‌زند و می‌خورد اما در این معرکه، مترسک بی‌تحرکی چون اعراب نیست. قلب گرم تا روز آخر می‌تپد به عشق پیروزی. چشمانش از هر قدمی که به نفع انسان مظلوم امروز است برق می‌زند. قلب گرم یعنی قلب تپیده در بدن «تهرانی‌مقدم»؛ از روزی که موشک را از نزدیک ندیده بود و ما سیم خاردار هم برای جنگ وارد می‌کردیم تا روزی که می‌توانیم اسرائیل و پایگاه‌های آمریکا را موشک باران کنیم. قلب تهرانی‌مقدم زیر خروارها خاک هنوز گرم‌گرم است.

باری، بقول شهید ابومهدی المهندس؛ در بحران‌ها، ما به ذهنی سرد و قلبی گرم نیاز داریم. برای جنگ وجودی و اقتصادی و شهادت امام شهید و هزاران هموطن ناراحتیم، اما مسیر را با اطمینان، رو به جلو طی می‌کنیم. نه تهمت به کسی، نه ناامیدی از امنیت و نه ترس از برخورد داریم.. همین!

ما نداریم از محمد رنگ و بو

اقبال‌ لاهوری که از دانایی و توانایی و سوز و شور، آنچنان برخوردار است که می‌تواند در اعماق کوچه‌باغ‌های روح انسان نفوذ کرده، سرانگشت آفرینندگی خود را بر تار روح انسان بنهد و نغمه توحیدی و محمدی بنوازد، ابیات شگفتی دارد از این قرار:
چون به نام مصطفی خوانم درود
از خجالت آب می‌گردد وجود
حق همی گوید که‌ای مغرور غیر
در درون سینه‌ات بت‌ها چو دِیر
تا نداری از محمد رنگ و بو
از درود خود میالا نام آو ..
این ابیاتِ بلندآستان را می‌سزد، که هر مسلمانی روزی یک‌بار با خودش زمزمه کند و در دادگاه وجدان، خود را محاکمه نماید و بیندیشد که چرا او و در ساحت گسترده اجتماعی در ایران و فراتر در جهان، مسلمانان چنان که شایسته است امروز رنگ و روی نبوی و محمدی ندارند، که اگر ما رنگ و بو و راه و رسم محمدی داشتیم وضعیت‌مان این نبود که اکنون هست! تنها در یک مورد هرگز چنین نمی‌شد که هشت میلیون صهیونیست، دو میلیارد مسلمان را ذلیل خود بخواهد و بدون آنکه پاسخی یابد، فقط در دو روز گذشته به پنج کشور مسلمان حمله کند و ناموس عشق و رونق غیرت‌ را ببرد!

اگر صاعقۀ سوزان ستم و اندوه، و سینه‌های مجروح و جان‌های مرعوب و دهان‌های دوخته و چشم‌های برکنده و چهره‌های به آتش سوخته و شهرهای بر باد رفته و ناکامان در خاک خفته و قامت خمیدۀ پدران و دیده اشکبار مادران و زندان‌های دوزخی یهود و خشونت ارباب بی‌مروّت جهود، محنت‌آباد اسلام را درنوردیده، فقط و فقط به این دلیل است که جهان اسلام امروز راه و رسم و بوی محمدی ندارد.
باری، به قول مولوی:
شیر را بچّه همی مانَد بدو
تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو

«گاو شیرده» یا «یوز ایرانی»؟! 

«در جهان دو بانگ می‌آید به ضد»! حقیقت این است و جز این نیست که ایران، بین «گاو شیرده» بودن و «یوز ایرانی» بودن مخیر و در حالت بی‌وزنی است. برای سلاطین جنگل(دنیا) مطلوب، گاو شیرده بودن ایران و ایرانی است!

گاوها آب و علفی دارند و از اصطبل و طویله‌ای زرین برخوردارند، اما آنها برای سلاطین جنگل، موجودیت قابل ذکری ندارند. گاوها حیات‌شان بالعرض است و تا مادامی که شیری در انبان داشته باشند قدر و ارج دارند و الا سرنوشت محتوم‌شان جز «ذبح» نیست! امنیت آنها غیر درون‌زا و خارج از اصطبل پر زرق و برق‌شان تعیین تکلیف می‌شود.

گاوها، برج خلیفه و دبی‌مال و کریستیانو رونالدو را در چشم‌ها فرو می‌کنند تا هم موجب جهل توده شود و هم برقی بزند و تاریکی‌های‌شان دیده نشود. به قول بزرگمهرحسین‌پور (در کتاب: من گوساله‌ام) هر گاوی که عمیقاً بفهمد چقدر گاو است، در دم آدم خواهد شد!

یوزها اما نگینی درخشان در تاج تنوع جهانی و نمادی از سرعت و شکوه، و شکارچیان قابلی‌اند. آنها در کوی زندگی، اهل کام و ناز نیستند و علاقه‌ای به مرده‌خواری ندارند و ترجیح می‌دهند قوت و غذای‌شان را خود شکار کنند ..

و این حکایت سعدی در گلستان که به زیبایی، تضاد این دو نوع سبک‌زیست را به اشاره گرفته است:

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زورِ بازو نان خوردی.. توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقّتِ کار کردن برهی؟

گفت: تو چرا کار نکنی تا از مَذَلَّتِ خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفته‌اند: نانِ خود خوردن و نشستن، به که کمر، شمشیرِ زرّین به‌خدمت بستن.

از برادر یا همان گاوشیرده اهل خدمت نزد سلطان، نسلی تربیت می‌شود که به ناچار و از سر ذلت مقابل کدخدای موهوم رقص مو می‌کند و اگر لازم شود شرف‌اش را هم می‌دهد و از برادری که اهل مشقت است و اتکا به زور بازو، نسلی تربیت می‌شود که از سر عزت، دامن شهید پروری دارد.

آری؛ حقیقت همین است و جز این نیست که ایران، بین «گاو شیرده» بودن و «یوز ایرانی» بودن مخیر و در حالت بی‌وزنی است.

در جهان دو بانگ می‌آید به ضد

تا کدامین را تو باشی مستعد؟!

خاطره‌ها ..

آدمی با تمام تلاش‌اش برای فراموشی، گاهی ناباورانه گیر می‌افتد در مقابل خاطرۀ یک عکس، توی گوشۀ آلبوم شخصی‌اش؛ یا بند می‌شود به خاطره یک فیلم، یا یک دست‌خط، یا یک موسیقی خاص خاطره انگیز. بعد، کَم می‌آورد. لمس می‌کند لحظات آن عکس یا فیلم را، حس می‌کند کلماتِ دست‌خط را و چشمانش به جای مرور لبخندها و دیدارها و لحظات نهفته در همه آنها، پناهنده می‌شود به غم و حتی گاه به اشک؛ اشک‌هایی که به زمین می‌زند آدمی را..

خاطره‌ها همین‌اند. برخی از جنس زمان معمول‌اند و فراموش می‌شوند. برخی فراتر می‌روند و به روح زمان تبدیل می‌شوند و در ذهن‌ها مانند سنگ ته جوی، یا نهر می‌مانند. در جهان ذهن و زمان سفر می‌کنند و صیقل می‌خورند و صاف و براق ته‌نشین می‌شوند. مانند آینه‌اند. می‌توان در قاب چنان سنگی خود را دید، در سنگ–آینۀِ یادمان، که در برابر ایستاده است.

بیچاره آن‌کس که خاطره‌باز است؛ خاطره‌هایش مثل رودخانه‌ای وحشی، مانند اژدهایی درهم پیچنده در ذهن‌اش همواره در تب و تاب‌اند. چنین کسی همیشه در گلویش بغض دارد و پشت پرده‌های چشمش، دریای اشک و دلتنگی برای جاری شدن.. بیچاره من!

سال ۱۴۰۳

نهایت دفتر ایام ورق خورد و سال سخت، نفس‌گیر و پر ماجرای ۱۴۰۳ به واپسین پیچ گردنۀ خود رسید؛ به قول شاعر: کتاب «تلخ» تو را آب بحر کافی نیست // که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم!

در تمام عمرم هرگز به یاد ندارم در یک سال، شاهد چنین حجمی از حوادث حیرت‌انگیز و دور از انتظار از ماجراهای پی‌درپی بوده باشم! زمنجنیق‌ سال ۴۰۳ از همان آغاز سنگ فتنه بارید و جز تاریک‌زار تلخی‌ها، چیز دیگری نیفزود. سالی كه جز ناقوس مرگ آشفته‌اش نكرد. سال سردی که ما بودیم و هيزم‌های تر که آتش در آن خرناسه می‌كشيد؛ ﺩﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﻴﺮﻩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺨﺖ ﺑﺎﮊﮔﻮﻥ، ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻧَﻔﺲ‌های‌مان بست ﻭ ﺍﺷﮏ‌های‌مان ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻳﺪگان گُشاد. سالی که در آن خبرها نآمده در مسابقه با یکدیگر کهنه می‌شدند.

در وصف این سال، نه ﻗﻠﻢ ﻧﺸﺎﻁ ﻛﺘﺎﺑﺖ دﺍﺭﺩ و نه بیان توان روایت ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭﺩ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﺷﻮﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻜﺎیت نبود که: «ﻛﯽ ﺷﻌﺮ ﺗﺮ ﺍﻧﮕﻴﺰﺩ ﺧﺎﻃﺮ ﻛﻪ ﺣﺰﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ؟». ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﻣﻮﻻﻧﺎ:

ﻣﻦ ﻣﻴﺎﻥ ِ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻨﻢ

ﻳﺎ ﺑﮕﻮﻳﻢ ﻳﺎ ﺑﮕﺮﻳﻢ ﭼﻮﻥ ﻛﻨﻢ؟

سال ۴۰۳ به اندازه چندین سال بر پیری‌مان افزود، طعم زندگی را از یادمان ربود و دفتر عمرمان را پاره و مچاله و لِه کرد و آن را از صفحه روزگار زدود.‌

به چشمانم خیره می‌شوم؛ در این سال، ما حتی شرمنده چشم‌های‌مان هم شدیم؛ ماجراها چنان به هم انباشتند که حتی ما فرصت نکردیم اشک‌های‌مان را پاک کنیم؛ حوادث تلخ و درشتناک، چنان تند و وحشتناک بر سرمان باریدند که حتی فرصت نیافتیم برای آنها سوگواری کنیم!

خدایا، خسته‌ایم و برای غم‌های بسیار دلشکسته‌، و جز خستگی و دلشکستگی، متاعی برای نذر نداریم. در این واپسین روز از سال دل‌آزار ۴۰۳، به بدرقۀ پنجره‌های باز و دعای آب‌های زلال آن را بپذیر و در سال جدید، روز و روزگاری نیکوتر از جمال یوسفان، نصیب کلبۀ احزان‌مان گردان و برای همۀ ایرانم و دوستان جانم سالی خرم‌تر از هر سال و سبزتر از هر باغ نصیب فرما!

حکایت دوست

بیش از آنکه لقلقۀ زبانم باشد، دغدغۀ قلب و روحم است و بیش از آنکه خواهش تَنم را ادا كند، حاجت دلم را روا می‌دارد و برتر از آنكه سفرۀ نانم را فراخی بخشد، گوهر جانم را فربهی می‌دهد.
سال‌هاست که در وجودم ریشه دوانده و اکنون به درختی تنومند تبدیل شده است؛ میوه داده، سایه انداخته و من آن میوه‌ها را _ تلخ یا شیرین _ خورده‌ام و زیر آن سایه آسوده‌ام و از برگ‌برگ آن خاطره‌ها دارم.

هرچند مثل رودخانه‌ای است که در هر قدم، سدّی در برابرش ایستاده است؛ اما این سدّ‌ها را نه به زور آتش شکسته‌ و نه به تسلیم و خواهش، که گاه، قطره‌های خواهش، این سدّ‌های گلین را سیمانی‌تر نیز کرده و او را از آرزوها و رویاهایش دورتر هم کرده است.

می‌دانم که ماهیت‌اش خاکستری است و مخلوطی است از درست‌ها و نادرست‌ها که راست‌ها و درست‌هایش طبعاً خطاهایش را پنهان می‌كنند اما من، نه آنم که در پس این ارتباط عاطفی، کاستی‌ها و ناراستی‌های آن را نبینم و نه چنانم که درست‌ها را حجت نادرست‌ها بپندارم!

بله، سخنم بر سر انقلاب‌اسلامی است، انقلابی که گوهر آن نه ژنتیک است که از پدر به فرزند منتقل شود و نه قومی و ملی است که از ایرانی به ایرانی تسری یابد. بلکه، حامل پیغامی است که مخاطبش شعور و خودآگاه انسان است.
به همین دلیل می‌توان، ایرانی نبود و فرزند یک انقلابی هم نبود اما در لبنان و سوریه و واشنگتن و پاریس و آفریقا حامل پیام و محتوای انقلاب شد؛ هم‌چنانکه می‌توان ایرانی بود و فرزند یک انقلابی و یا متعلق به بیت یکی از سران انقلاب و نشسته بر سر سفره انقلاب هم بود اما از انقلاب و پیام و شعور آن کمترین حظ و بهره و اندوخته‌ای نداشت.

انقلابی که وقوع‌اش نه تغییر در «ظرف» زندگی که تغییر در «درک و سبک» زندگی انسان بود! انقلابی که علی‌رغم همۀ نارسائی‌های اقتصادی و نابسامانی‌های سیاسی و نابلدی‌های مُلکداری، مُبدع و مُولد معنائی از انسان و جایگاه و نسبت‌اش با «خدا» و «خلق» و «خود» شد که برخوردار از عمق فلسفی و غنای مفهومی است و امروز در امتداد بعثت نبوی(ص)، بزرگ‌ترین امر به معروف در مقیاس جهانی است.
به هر حال:
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تـا در ایـن قصۀ پـر حـادثه حاضـر بـاشم

مجازستان؟!

مجازستان بستر مزاج‌شناسی، ذائقه‌سازی و هاضمه‌سوزی است. سرآشپزهای سایبری، مزۀ دهان ملت‌ها را می‌فهمند، لقمه‌های چرب و نرم تعارف می‌کنند و در چشم برهم زدنی، آن ملت‌ها را قورت می‌دهند.

از همین رو تا وقتی روی سفرۀ اجنبی نشسته‌ایم، بلع و هضم و جذب و دفع ما غیر ارادی است.

برای حفظ تمامیتِ ارضی، گُردان‌گُردان خون داده‌ایم اما در گردنۀ سوق‌الجِیشی مجازی، شبیخون خورده‌ایم. در زمين مجازیِ بیگانه، بازی می‌کنیم و بازی می‌خوریم تا توپ ضعف و انفعال، همیشه در سرزمین حقیقی ما بوده و دستِ برتر و دستۀ بهتر، همواره در اختیار اجنبی باشد.

در هزارۀ سوم، «داده» عنصر قدرت‌ساز و «اطلاعات»، زیربنای هژمونی است. اگر دیروز قشون‌کشی وسیلۀ استعمار کهنه بود، امروز «داده‌کاوی» ابزار استعمار نوین است. دیروز ستون‌پنجم «راپورت» می‌داد تا بر سر خودی آتش بریزند و امروز «ریپورت‌ها» آن طرفِ فایروال‌ها روی میز دشمن است.

«حکمرانی مجازی» و بالاتر و مهمتر از آن «شبکۀ ملی اطلاعات» و حتی «فیلترینگ» محدودیت یا سانسور آزادی‌های مدنی نیستند، آسانسور پلتفرم‌های وطنی‌اند. مدیریت تصویر –و به تعبیر کاستلز– انگاره‌سازی‌اند. آنها دسترسی هیتلرهای مجازی را با هدف اخاذی ویرانگر اطلاعاتی، کنترل می‌کنند و در بوران حوادث ناگوار، بهمن‌های عظیم شُبهه را به برف شادی تغییر می‌دهند.

تفکری که می‌خواهد از کود انسانی تا مدیر را وارد کند و اساساً هنری جز واردات در آستین ندارد، حکمرانی مجازی یا شبکه ملی اطلاعات و یا حتی فیلترینگ را انزوای سایبری می‌داند و خودکفایی مجازی را در حد آفتابه و آبگوشت بُزپاش می‌پندارد. در این معرکه، اهل فکر و اندیشه و فرهنگ باید جلوی طرح‌های قلابی را بگیرند و طرحی نو دراندازند والا باید مجدد منتظر رسوب‌های شناختی آلوده و ضربه به منافع ملی از درون باشیم!

یاد ایام

نه اینکه نگاهم به آینده نباشد، اما به نظرم آینده، همین اکنون من است، روزهایی که دارم سپری می‌کنم و بعید است بر آن چیزی افزوده شود!

اما .. دلم توی گذشته مانده است.

توی خواب‌هایم، دبیرستانی می‌شوم و دنبال شماره تلفن دوستان آن سال‌ها می‌گردم، دبستانی می‌شوم و توی حیاط، دنبال بچه‌ها می‌گردم.‌ نگرانی امتحان‌های پایان سال می‌ریزد به جانم. باران است و من مضطرب، که زنگ ورزش‌مان خراب نشود!! به دهه هشتاد، آن هم نیمه اولش می‌روم و یاد شب‌های روشن خوابگاه می‌ریزد توی دلم!

از خواب که بیدار می‌شوم خودم را می‌بینم که سالها از آن روزها دور شده‌ام. آنقدر آن خواب‌ها را باور کرده‌ام که چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بفهمم کجایم و چه سالی است.‌

از جان آن سال‌ها چه می‌خواهم؟ حقیقتا نمی‌دانم.

چیزی آنجاها جامانده است که روحم دارد دنبالش کندوکاو می‌کند، کاش پیدایش می‌کرد!

یحیی سنوار

دو روز است که تصویر یحیی سنوار آن مرد شجاع‌دل از برابر چشمانم کنار نمی‌رود؛ مردی که در آن لحظات شبگیر، رو ترش کرد و با تنی رنجور و مجروح اما استوار، بر قصابان غاصب چوب پراند.

حبّذا این چوب‌پرانی که پندها در اوست و اثرش بِه از صد موشک بالستیک!

او را می‌ستایم. او را که چون کبوتری در حلقه شغالان افتاد اما در آن آتش‌باران، قاهرانه و قهرمانانه عمل کرد.

سلام می‌فرستم بر روح پاک، تاریخ‌ساز و فرهنگ‌سازش که آن، قدم نهادن در عرصۀ زندگی، ستیهندگی با ظلم‌ و تباهی‌ و شجاعت ورزیدن در این میدان، و ترجیح نهادن عزت بر ذلت بود.

چنانچه مولانا گفته است:

همه صورت‌های عالم را چون کفی بر دریای وجود دیدن و از این کف عبور کردن و از جان و جا رهیدن و به‌ بی‌جا رفتن و به قعر دریا شدن و گوهرهای غریو و گران‌بها صید کردن و چون مرغی سبک‌بال و سبک‌روح در فضای قدس، در مخزن را گشودن و طیران و پرواز کردن، ویژگی اهل صفا و مردان خداست.

در آن بحرید کاین عالم کف اوست

زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت‌های عالم

ز کف بگذر اگر اهل صفایی

پی‌نوشت:

آنچه در لحظه شهادت سنوار گذشت و رژیم سفاک به حماقت و اشتباه، تصویر آن را منتشر کرد را باید به چشم سر و چشم سِرّ بارها نگریست و از آن غافل نباید بود. قصه آخرالزمانی آن تصویر را باید به صد زبان هنر، شعر، سخنرانی و حتی ذکر مصیبت گفت تا در این روزگار سیاهی و تباهی، راه راه‌دانان روشنایی و آبادانی گم نشود.

پرسشی به وسعت بی‌نهایت!

ای پرسشی که خواستنی‌تـر ز پاسـخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

#قیصر_امین_پور

به جواب قطعی که رسیدی یعنی تمام شدی، یعنی دیگر زنده نیستی؛ حتی اگر نفس بکشی ..

زندگی نمی‌تواند پاسخ باشد، زندگی شاید پرسشی است به وسعت بی‌نهایت، و چگونه می‌شود بی‌نهایت را در ذهن محدود بشر جای داد؟! حیات ما لاجرم سؤالی است به درازای ابدیت!

ایمان نیز باید از همین سنخ باشد. ایمان را نمی‌توان در پاسخ‌های قاطعی که برای رام کردن روان‌های متلاطم داده‌اند خلاصه کرد. ایمان راستین باید از جنس پرسش‌های خستگی ناپذیر باشد که میل به نامحدود دارند. اگر با وجود فروریختن‌های پی‌درپی آن امیدِ ناتمام و آن اشتیاق نامحدود را در خود زنده دیدی یعنی در وادی ایمان هستی؛ باقی جزئیات‌اند ..

حزن سبز و حزن سیاه؟!

زندگی انسان بر روی این کرۀ خاکی، همراه حزن و رنج است. حزن‌ها آنقدر فراوان و متنوع و رنگارنگ‌اند که رهایی از همۀ آنها در تصور نمی‌گنجد. گاهی به نوبت می‌آیند و گاهی باهم. به قول حافظ: «هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم». انسان و حزن، چنان به یکدیگر پیوستگی و چسبندگی‌ دارند که گویی عاشق همدیگرند و از هم جدایی ندارند.

اهل‌معنا حزن را بر دو نوع «سبز» و «سیاه» تقسیم می‌کنند. برخی صاحب حزن سبز، دلگشا، ممدوح و مبارک‌اند که جان می‌بخشد و دل را صفا و صیقل می‌زند، و برخی دیگر واجد حزن سیاه، شوم و دل ‌شکاف‌اند که ترش‌رویی و تلخ‌کامی و تندخویی می‌آورد و دل را می‌ساید و جان را می‌گزد:

خفته از انبوه اندوهان سوهان صولتم

خرّمِ اندوه سبزم بیشه‌ی اندیشه‌هاست

جهان‌داران و زمین‌گیران برای فرار از این اندوه سیاه، به سرگرمی‌ها و مخدرات و مسکرات پناه می‌برند:

چون نقش غم زدور بینی شراب خواه

تشخیص کرده‌ایم و مداوا مقرر است

غم سیاه، غمی است که محصول دنیاداری و ابتلا به تفاخر و تکاثر و رکود و خفتگی‌ دل و تنگناهای عالمِ حس و خیال است. اما، کدام لذت و بهجت مبارک‌تر و برتر از حزن عارفانه و عاشقانه است؟

آنکه از این زندان [تفاخر، تکاثر و خفتگی‌دل و..] رهاست و وجودش باری بر گردنش نیست، دیده‌اش بیناست و هر زمان صورتی و جمالی نو می‌بیند و از مضایق هستی رسته است، کجا مبتلا به اندوه سیاه می‌شود؟ و چرا چون زمین‌گیران به شراب و رباب روی آورد، تا او را از دست او بستانند و ساعتی در بی‌خودی، ملالی را از او بزدایند؟ آفرین بر جلال‌الدین بلخی:

باده غمگینانان خورند و ما زمی خوشدل‌تریم

رو به محبوسان غــم ده ساقیا، افیون خویش

خون ما بر غــــم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

جهان‌نَوَردان فلک‌پیما غمناک و فرحناک‌اند چون می‌خواهند بیشتر ببینند و بیشتر بدوند و بیشتر از زندان تنگ خیال بیرون آیند. سرّ بی‌ملالی آنها همین است که آنها دنیای‌شان گشادتر و نو شونده‌تر و رنگارنگ‌تر است. و سرّ غمناکی جهاندارانی چون ما آدمیان عادی، محبوس ماندن در تنگنای نزاع‌ها و غفلت‌ها است و تا این زندان نشکنیم و این حجاب ندریم و تا به این کهنه‌خواری پایان ندهیم، اندوه سیاه همواره بر دل و بلکه در دل نشسته است. به قول حافظ:

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلی است

تا نپنداری که احــوال جهان‌داران خوش است.

آدمی، جزیره‌ای تنهاست!

مصائب و رنج‌ها، برای آدمی نشان‌های بلوغ‌اند؛ انسان به قدر رنج‌ها قد می‌کشد، گل می‌دهد، آواز می‌خواند و برۀ دلتنگی می‌شود؛ گمشده در صحرایی دور، که نه آوای نی چوپانی او را فرا می‌خواند، و نه خاطره‌ای دلخواه از سینه‌های پر شیر میشی که مادرش بود!

آدمی به رنج خو می‌کند، و می‌گذارد دردها بزرگش کنند، که دردها برادران تنی اویند. آونگی سرگردان می‌شود میان دو نبودن، برگی در باد، که در گریزگاه‌های علاقه می‌آساید، به شوق رزمی بیهوده و بی‌پایان با نشدن‌ها و نتوانستن‌ها و نخواستن‌ها و نبودن‌ها و نداشتن‌ها ..

آدمی به رنج‌های نورسیده لبخند می‌زند، و به آوای لبخندهای تازۀ معطر سرگرم می‌شود، و پرچم سپید دلش را به هر کشتی گمشده در اقیانوس نشان می‌دهد، بی‌هراس غرق شدن، بی‌نگرانی از دوری، خو کرده به حِرمان و سرخوشیِ توام.

آدمی، جزیره‌ای تنهاست در بستر ناکامی. پناه آورده به خویش در هر غروب طولانی. بزرگ شده در دامان درد. بر آمده از رنجی مکرر، آغشته به خلوت. تک درختی سبز، در باغی متروک، در دشتی همیشه خزان ..

حسین، کلمۀ طیبۀ خداوند!

در این خاکدان چه لذتی برتر و بالاتر از گفتن، نوشتن، خواندن و شنیدن از اباعبدالله‌ الحسین(ع) و عاشورای جهان‌نورد و فلک‌پیمای آن گرامی امام.

عاشورا -در باور من - به مثابه کلمه یا زبانی است که پروردگار به صد جلوه به وسیله آن با تمام هستی و با همۀ آدمیان سخن گفته است؛ اگر قرآن زبان «مفاهیم» خداوند است، عاشورا زبان «مصادیق» اوست.

گویی رب‌ُالاَرباب در نصف روز تمام «فُجُورَها وَ تَقْواها» را یک دور به بلیغ‌ترین زبان ممکن برای تمام بشریت بیان کرده است.

هر شهید عاشورا، کلمه‌ای از کلمات طیبه او است و هر قطعه از اَبدان شرحه شرحه، انگشت اشاره‌ به سوی حق. و البته، گویاترین و بلیغ‌ترین زبان و رساترین کلمه نیز «سیدشهیدان» است که هم در حیات فرشی، پیام حق را با زبان الفاظ در گوش‌ها زمزمه کرد و هم با شهادت‌ عرشی، آن را به تصویر درآورده، جان بخشید و در برابر چشم‌ها نشاند.

قرآن مجید [کهف/۱۰۹] می‌‌گوید: «اگر آب دریا مُرکب شود و با آن کلمات خدا را بنویسند، آب دریا پایان می‌پذیرد و کلمات خدا همچنان باقی است.»

این کلمه و زبان، نه از جنس لفظ و عبارت است که هزار گونه تفسیر و ترجمه و تأویل برتابد که:

معانی، هرگز اندر حرف ناید

که بحر قُلْزُم اندر ظرف ناید

و نه چندان خواندنی یا شنیدنی است، بلکه فقط دیدنی و چشیدنی است:

گـوشــم شنید قصـه ایمـان و مسـت شـد

کو سهم چشم؟ صورت ایمانم آرزو است

این زبان که چون قرآن «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»[نحل/۴۴] است، هم سهل است و هم ممتنع؛ زبانی به غایت عمیق و دقیق، حقیقتی لایه به لایه و تو در تو و صاحب بطون که همگان می‌توانند از چشمه عنایت‌ آن به قدر ظرفیت نوشیده، و از نسیم نوازشش بهره برند؛

به بیان دیگر، همه انسان‌ها زبان عاشورا را می‌فهمند و البته هیچ‌کس جز امام‌معصوم حقیقت باطنی آن را نمی‌فهمد.

و سخن آخر اینکه، مسلماً سرنوشت محتوم و پیشانی نوشت مختوم بشر این است که روزگاری همگان زبان عاشورا را فرا خواهند گرفت و واژه «حسین» آشناترین کلمه در تمام کره خاکی خواهد بود که.. إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَراهُ قَرِيباً[معارج/۵-۶] همچنان که مولای در غربت و غیبت ما پس از ظهور خطاب به جهانیان ندا در خواهد داد:

أَلا یا أهْلَ الْعالَمِ اَنَّ جَدّیَ الْحُسَیْن قَتَلوهُ عَطْشاناً

أَلا یا أهْلَ الْعالَمِ اَنَّ جَدّیَ الْحُسَیْن طَرَحوهُ عُریاناً

أَلا یا أهْلَ الْعالَمِ اَنَّ جَدّیَ الْحُسَیْن سَحَقوهُ عُدواناً

رفح

امروز نام غزه و رفح، گلبانگ عزت و سربلندی و خط تمایز بین انسانیت، شرافت و وحشی‌گری و رذالت است.

این شب‌ها و روزها جنایتی نیست که در آن سرزمین غمگین انجام نشود و دروغی نیست که از حلقوم آن رژیم موقت ساخته و به دنیا صادر نگردد و قساوت و شرارتی نیست که در آنجا توجیه و تجویز نیابد.

امروز «ابلیس» هم از آنچه «صهیونیست» می‌کند بیزار است و ظلم هم از آنچه در آن سراچۀ سوخته می‌گذرد شرمگین است. سرزمین ابراهیم(ع) اینک نه شاهد افول ماه و خورشید که نظاره‌گر سقوط اختر مروّت، و غروب خورشید انسانیت است.

بار خدایا از روزی که آستان ولایت تو را بوسیدیم و بار سنگین امانت تو را بر دوش گرفتیم و «از همه باز آمدیم و با تو نشستیم»، انسان را که بر صورت خویش آفریده‌‌ای سزاوار حرمت وکرامت بی‌کران یافتیم.

می‌بینیم که رهزنان و قاتلان در کمین نشسته‌، باز به نام تو و فرزندان تو (بنی‌اسرائیل)، که بی‌گمان نام‌شان در زمرۀ جباران بی‌رحم تاریخ رقم خورده است، راه تنفس و راحت خلقان را بسته‌اند ‌و سقف خانه بر سرشان آوار کرده‌اند و آنها را یا به گورستان فرستاده‌اند یا به بیمارستان و یا به زندان.

بار خدایا، هرچند ما به وعده‌های پیر پیمان‌کش‌‌مان نومیدی را گردن زده‌ایم که: از ازل تا به ابد فرصت «مظلومان» است؛ اما مردمان غمگین در اسارت را زنجیر غلامی و غمناکی بشکن و سلحشوران مقاومت را چندان فرصت و کامیابی ده تا دست به کاری زنند که غصّه سرآید و دیو بیرون رود و فرشته درآید.

بار خدایا، توفان‌های تند توحش، چراغ‌های کوچک مقاومت را کُشته و مادران‌ را شکسته‌اند تا «ناگشوده گُلْ نقابْ، آهنگ رحلت ساز کنند». مگذار مشعل‌های بزرگ بمیرند، مبادا ظلمت قصابان غاصب، جاودانه شود.

بارخدایا، اینک که برق غیرت درخشیده و سحاب عزّت را سوخته، ابری و بارانی و طوفانی دیگر بفرست تا پلیدی و شومی و رذالت و جنایت را بشوید و گلزار آزادی و رهایی را آبیاری کند.

ای فروزندۀ ماه و مهر، شب تیرۀ ستم‌کشان را سحر کن و پرده تزویر دیوان، و ظلمتِ ظلم خدیوان را بسوز و به آه جانسوز سعدی، خواب شب‌پرستان را جاودانه گردان که:

آنکه خوابش بهتر از بیداری است

آن‌چنـان بـد زنـدگانـی، مـرده به ..

خار غم تو در پای دل یک ملت!

تا رفت مرا از نظر، آن چشمِ جهان‌بین

کس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش

آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت

تازه از تشییع پیکرش برگشته‌ و نشسته‌‌ام و به دیوار زل زده‌ام. زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام و به حادثه می‌اندیشم. هنوز در باورم نمی‌گنجد. هزار پیلۀ سوال در ذهنم تنیده است؛ کدام را پروانه کنم تا کمی آرام شود؟!

می‌دانم که سیاست‌مداران را نباید چندان دوست داشت که نتوان دربارۀ آنان داوری کرد. در سیاست، هیچ‌کس، ارزشمند‌تر از کارنامه‌اش نیست اما «سید»، به معنی مرسوم و مألوف «سیاستمدار» نبود، او سیاست را تطهیر کرد، طرفه آنکه پیش از او سیاست حقیقتاً مهوع و مشمئز کننده بود.

«ابراهیم» ققنوسی بود که از خاکستر سیاست برخاست و محرومانِ نادیده در دورترین نقاط کشور را دریافت،‌ به مروت و مدارا درد دل‌های‌شان را شنید. جمعه و تعطیل نداشت و کلنگ نمایشی بر زمین نکوبید و مردم را از طریق ویدئوکنفرانس و شیشه دودیِ شاسی‌بلند ننگریست. رذالت و طعنه داخلی و خارجی را ندید و نشنید، اما نیاز و ناله محرومان را به گوش گرفت. سر از پانشناخته و بی‌قرار، به دلداری‌شان شتافت و در سیل و زلزله و درد، با سر و روی خاک‌ و گِل آلود اما چهره‌ای پرامید، از آلام‌شان کاست. مردم او را در مناطقی دیدند، که پای هیچ فرمانداری به آنجا نرسیده بود، چه رسد به رئیس‌جمهور.
مردم تا ظهرگاه سی‌ام اردیبهشت ماه که «ابراهیم» بر سفینه سفر آخر قدم نهاد، او را دلداده خدمت دیدند و با همین خصلت به خاطرش سپردند. او به نمادهای انقلاب اسلامی پیوست و این پاداشی نیک، به سه سال بی‌قراری و کف بر لبی و عاشقی او بود.

من تاکنون برای هیچ سیاستمداری گریه نکرده‌ام. اما صبوری، نجابت، مظلومیت، ترک پیله و دوری از وجاهت‌طلبی سیاسانه و آینده‌جویی و بیم‌زدگی از جنس قدرت این سید جان‌سوز است. «بیا به شام غریبان و آب دیدۀ من بین»! و نه من، «کز غمت دیدهٔ مردم همه دریا باشد».

مفتخرم که سه و هفت سال پیش، دو بار به او رأی دادم. مبتهجم که در هر دو دوره، عده‌ای را ترغیب کردم تا به او رأی بدهند. مباهی‌ام که در عمل، همان بود که حدس می‌زدم و خوشحالم که نهایتا در چنین روزی، خدا او را پسندید و امام رضا(علیه‌السلام) او را نزد خود خواند. این فراخوان بر او مبارک و بر ما تسلیت باد.

مرگ تدریجی رؤیاها ..

روزگاری بود که من با رؤیاهایم معاشقه می‌کردم، بله معاشقه. رؤیاهایم از نور لطیف‌تر بودند و لطافت‌اش آب در دهانم جاری می‌کرد! زندگی بدون رؤیا تنگستان بود؛ چریدن جان در ضیافت سیمان بود! آدمی بدون رؤیا، به مردۀ زنده می‌مانست.

فریبکاری سپهر تیزرو من خام را به این توهم کشانده بود که آینده آشیانۀ رؤیاهایم خواهد بود. آینده‌ که رسید هیچ حسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. پس از آن به دیواری برخوردم از سیمان سخت‌تر.

روزی؛ نه شبی نشستم و رؤیاهایم را شمردم. بیشتر از همه روزهای عمرم بود. هر روز یکی را کشتم؛ هر شب خون یکی را ریختم.

اکنون منم و من و من و پاکت‌های سیگار که یکی پس از دیگری خالی می‌شوند؛ خالی‌تر از یادداشت‌هایم و پس از آن تایپ و فاصله و اسپیس بعد از نقطه و سیگار قبل از کلمه ..

زندگی چیست؟!

شاید همگی این سخن نغز را از عیاران کهن شنیده‌ایم که:

«اگر بر آب روی، خسی باشی

اگر بر هوا پری، مگسی باشی

دل به دست آر، تا کسی باشی»

سال‌ها زمان برد تا که دریابم «زندگی»، نه خلاصه شدن در سلوک درویشانه است و نه غرق شدن در فتوحات شاهانه!!
زندگی این است که در متن مردم باشی و در عین حال، ایمان بیاوری که هیچ نیستی جز ابزاری در دست آن قدرت لایزال؛ همین ایمان کافی‌ست تا او تو را در مقام «ابزار» بپذیرد!

نه «موفقیت» آن است که در نقشی آنچنان خبره شوی که دیگران تحسین‌ات کنند؛ و نه «توفیق» بدین معناست که در گوشه‌ای بنشینی و حیاتت را در سودای ادراکی عارفانه بگذرانی!
شکوفایی راستین در این است که در خاک باشی و خود را در تسخیر افلاک ببینی. نیکی کنی، بدون آنکه ذره‌ای از آن نیکی را به خودت نسبت دهی؛ مانند جویباری که گوَنی تنها یا دشتی از شقایق را سیراب کند و در عین حال ایمان بیاورد که هیچ از خود ندارد جز آبی که سرچشمه به او بخشیده است .. همین!

در جنگل دنیا؟!

جهان، جنگلی شده است مملو از دندان‌های تيز و چنگال‌های خونین و جگرهای سوخته و چشم‌های دريده و عشق‌های ناتمام.

در این جنگل، قساوت عریان بی‌داد می‌کند. ستاره‌ها خاموش شده‌اند و ابرها از آسمان بر زمين افتاده‌‌اند و کوه‌ها کوره‌های آتش شده‌اند و شیپورهای جنگ، خون شقاوت در رگ‌های خشم می‌فرستند و چکاوک‌ها از ترس بر خود می‌لرزند و صداهای ضعیف، از گلوهای ضد جنگ، با دست‌های چدنیِ مالکانِ نظمِ ناعادلانۀ جهان خفه می‌شوند و شیطان گوشۀ جهان در تاریکی ایستاده، سروده می‌خواند و می‌رقصد و می‌خندد!

نوادگان سامریِ حاشیۀ تمدن سومر به جنگ‌افزارهای اهدایی ایالات متحده ابلیس می‌نازند و هواپیماهای اف-۳۵ خود را برای قتل‌عام جنون‌آمیز زندانیان بزرگ‌ترین سیاه‌چال روباز جهان و مظلوم‌ترین جغرافیای تاریخ گسیل می‌کنند ..

روزگار غریبی است!

در این زندان، زندانیان در ميان دود و آتش و خون، به هر سو می‌گريزند؛ اما راه و چاه پيدا نيست. حکایت آنها، حکایت شهری شده است بی‌پناه، که به یکباره سيل و زلزله و صاعقه بر آن فرود آمده است و طاعون و وبا و سياه‌زخم، دمار از روزگارش برآورده. کوچه‌ها پر از جنازه‌های مادران و کودکان متلاشی شده است؛ کودکانی که با این پرسش بی‌پاسخ، یکی پس از دیگری جان می‌سپارند که چرا به دنیا آمده‌اند؟ چرا باید این همه رنج بکشند؟ و چرا باید به این سرعت دنیا را ترک کنند؟!

ای خدای خرد و فضیلت، به صدق سینه مادران داغدیده و به آب دیده پدران رنج کشیده، دعای ما را هم با دعای کودکان در خون غلتیده همراه کن:

باد را بگو تا خیمه رذالت را از شهر دنیا برکند و آتش را بگو تا ریشۀ غاصبان قصاب را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون‌ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون‌ها را در خود کشد. ابرها و باران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر شهر دنیا بباراند و خار زار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.

اردیبهشت بهشتی!

سرانجام فروردین جام آخر را سر کشید تا «اردیبهشت» قدوم مبارکش را بر زمین نهد و دنیا را تازه کند. اصلاً فروردین نغمه سرمستی چشمان اردیبهشت است که می‌خواند و می‌رود!

اردیبهشت نه زمستان است که بلرزاند و نه تابستان که بسوزاند. اردیبهشت، جواب زمین است به سلام آفتاب تا برویاند!

شکوفه‌ها به سر شاخسار می‌آیند

بنفشه‌ها به لب جویبار می‌آیند

بهشتیان در اردیبهشت بگشایید

فرشتگان خداوندگار می‌آیند

سوگلی خوش‌سیمای بهار مهربان است، چون آب شدن برف برای ادامه حیات آبادی. شیرین است، چون هنداونۀ نوبر جنوب در حوض فیروزۀ یک خانه قدیمی. خوش‌عطر است، چون بوی خوش بهار نارنج شیراز در یک فنجان کمر باریک شاه‌عباسی!

ما انسان‌ها قرن‌ها پیش بهشت را گم کردیم؛ «آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم». اما ما همچون طایر گلشن قدس خاطرۀ بهشت را هماره در سرشت خود داریم، پنجره‌ای که خداوند در افق جان و روح ما گشوده است. میل انسان به بهشتِ موسیقی، سبزه، چمن، آب روان و درختانی که تا آسمان سرکشیده‌اند، و از زبان خاک می‌گویند راز! نشانی از همان گرایش به بهشت است.

جلال‌الدین بلخی می‌گوید، گرایش ما به آواز و آهنگ خوش، همان که غزالی در احیاء العلوم در فنّ سماع گفت: «اگر موسیقی به انسان حالت ارتقاء و نشاط و بسط روحی بدهد، استماعش واجب است!»، ریشه در خاطرات بهشتی ما دارد. ما وقتی در بهشت بودیم این آواها و الحان را شنیده‌ایم.

و آن خاطرۀ بهشتی که همچنان در ما زنده و تر و تازه است:

نغمه ناقوس و آواز دهل

چیزکی ماند بدان ناقور کل

بانگ گردش‌های چرخ ست اینکه خلق

می‌‌سرایندش به طنبور و به حلق

ما همه ابنای آدم بوده‌ایم

در بهشت، این لحن‌ها بشنوده‌ایم

گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی

یادمان آمد از آنها چیزکی

مگر می‌شود اردیبهشت بهشتی را دید، در حوالی آن چرخید و آن خاطره را لمس نکرد؟! اصلاً مگر می‌شود از آن اسرار جلال سخنی گفت، غیر از آنکه دَم فرو بست و زمزمه کرد:

گوش آن کس نـوشـد اسـرار جلال

کو چو سوسن ده زبان افتاد و لال

«یادها» و «حسرت‌ها» ..

وقتی زمان بر گردۀ انسان تازیانۀ شتاب می‌گذارد و آدمی را [قدری] پا به سال می‌کند، دیگر امانت‌دار «یاد» می‌شود. اگر لحظه‌های سرشار زندگی را جرقّه‌های فروزانی بگیریم، ودیعۀ «یاد» خاکستر آنهاست.

اما همین خاکستر «یاد»، گاه برای آدمی مایۀ عذاب‌ می‌شود، نه به این دلیل که ما را به یاد رخدادهای شیرین گذشته می‌‌اندازد، بلکه یادآور «آرزوهایی» می‌شود که هرگز به واقعیت نپیوستند. آینده‌ای را پیش روی‌مان تصویر می‌کند که روزگاری قابل تصور بود و اکنون دیگر نیست.

در خاطرات «ادوارد سعید» [متفکر، شرق شناس و صاحب نظریه پسااستعماری فلسطینی] آمده است که او پس از ابتلاء به سرطان –در جستجوی گذشته‌اش– بعد از ۴۵ سال به محل تولدش در فلسطین بازگشت و خانه‌ای را که در کودکی در آن زندگی کرده بود پیدا کرد. سعید تا آنجا رفت، ولی چنانکه در خاطراتش می‌‌گوید، جرأت نکرد زنگ خانه را بزند و داخل شود. می‌گوید: «من توانایی روبرو شده با آنچه از دست داده بودم را نداشتم.»

زندگی نیمۀ تاریکی دارد که بنیانش بر از دست دادن است؛ کودکی، جوانی، سلامت تن، عزیزترین دلبندان و در نهایت آرزوها. جای خالی «فقدان» را «حسرت» پر می‌کند و از همه مهیب‌تر، مرگی که در انتهای مسیر انتظار ما را می‌کشد.

بله، می‌دانم به رغم سیلابِ فقدان، و تلخی آن، باید ایستاد و چشم در چشم آن، بدون انکار دردِ درهم تنیده با زندگی، ندای خوش‌باشی سر داد و رقصان مسیر زندگی را طی کرد اما، امان از کسی که «خاطره‌باز» است. او همواره در گلو بغض دارد و پشت پرده‌های چشمش، دریای اشک و دلتنگی برای جاری شدن روی «خاکستر یاد» بی‌تابی می‌کند.

آری، آنچه «امانتداری یاد» و مرور گذشته را سخت می‌کند، خاطرۀ رخدادهای درخشان و فروزان نیست، حسرت اتفاقاتی است که هرگز رخ نداد و این، چه خاکستر سرد و سیاهی است در اجاق زندگی!