می گما ... گاهی آدما با رفتار زشتشون ناخواسته یا شاید هم خواسته به اطرافیانشون درس زندگی
می دن
سوم ابتدایی که بودم ... یه روز معلمم وقتی وارد کلاس شد ...مستقیم اومد به سمت تخت اول که
من و دوستام اون جا نشسته بودیم ... دستش رو بلند کرد و محکم زد تو سر دوستم ... من که علت
این حرکت رو نمی دونستم یکدفعه زدم زیر خنده اما چند ثانیه ای از خندم نگذشته بود که یکدفعه همون
حرکت به گونه ای بسیار دقیق نسبت به من هم صورت گرفت ... خدابیامرزدش ... زدم زیر گریه و حالا
جالب این جا بود اون دوستم که من براش خندیده بودم و خودش هم زخم خورده و قربانی ماجرا بود
داشت منو دلداری می داد و می گفت گریه نکن...
معلممون هم شروع کرد به توجیه کردن برای حرکت زنندش ... وگفت اینو زدم که یادتون بمونه باید همیشه
به معلمتون احترام بگذارید و هر وقت وارد کلاس می شه به احترامش پاشید....شما دو نفر به احترام من
بلند نشده بودید
از اون زمان بود که فهمیدم باید به احترام معلم جماعت بلند شد
یه دوستی داشتم که باهم داشتیم برای یک امتحان مهم می خوندیم... بماند چه امتحانی ... من زیاد باهاش
در ارتباط نبودم ...اون خودش همش بهم زنگ می زد و هی در مورد امتحان با من صحبت می کرد...من عادتمه
که وقتی یه امتحان مهم دارم سعی می کنم زیاد با کسانی که همون امتحانو دارن و خیر منو نمی خوان در
ارتباط نباشم چون معتقدم می خوان بهم استرس وارد کنن ...خلاصه گذشت و گذشت تا هردومون قبول
شدیم...رتبه من از اون بهتر بود...موقع انتخاب مکان رسید ...من انتخاب خودمو کرده بودم و هیچ کس
نمی تونست منو از انتخابم پشیمون کنه ...اون تا لحظه آخر زنگ زد و بهم گفت دقیق بگو انتخاب اولت
کجاست ...گفتم فلان جا ...گفت ای ول و باز گذشت و گذشت تا نتیجه اومد...این بار من بهش اس ام اس
زدم و بهش گفتم سلام همکلاسی ... گفت من اولین انتخابم تهران بود اون جا قبول شدم
واقعا شوکه و ناراحت شده بودم...نه از بابت این که چرا اون تهران قبول شده و من نه...چون من به هیچ
وجه اهل رفتن به تهران نبودم ... از محیط تهران بیزارم ...فقط برای مسافرت اون جا رو دوست دارم...
همه ناراحتی من از این بود که چطور به خودش اجازه داده منو بازی بده؟؟؟مطمئن شدم باخودش فکر کرده
اگر به من بگه که انتخاب اولش تهرانه من هم می زنم اون جا و چون رتبم از اون بهتر بود اون می ره کنار...
از اون زمان بود که فهمیدم از پشت خنجر زدن می تونه عواقب بدی رو به دنبال داشته باشه...عواقبی مثل
نفرت...مثل عدم اعتماد...
و حالا موارد دیگه که حوصله نوشتن نیست
و حالا من...این ها رو ننوشتم که بگم از این آدم ها کینه به دل دارم(چون اصلا آدم کینه ای نیستم) بر عکس
کلی هم ازشون ممنونم ...نه به خاطر رفتار زشتشون...بلکه به خاطر اینکه بهم یاد دادن...یاد دادن که چطور
باید زندگی کنم 

پی نوشت ۱: این روز ها دلم از آدم هایی گرفته که حرف از گذشت می زنن اما پای عمل که می رسه ...
حالا نه خیلی راحت ... ولی در هر صورت یه جورایی خودشونو کنار می کشن
پی نوشت ۲:خدا را گفتم بگذار جهان را قسمت کنیم ... آسمون مال تو زمین مال من ...خدا خندید و گفت:
تو بندگی کن ...همه دنیا مال تو ...من هم مال تو
پی نوشت ۳: التماس دعا