مشترک مورد نظر در دسترس نیست...

چه حساس و بیخود شده ام از آن زمان که تو رفته ای دلم میخواهد ادای آدم های مقاوم را در بیاورم ولی همیشه ناکامی بیش نبوده ام در این امر...درد کمی نیست تو را نداشتن و ندانستن اینکه در چه حالی هستی...؟
ای کاش میشد بعد از رفتن تو تبدیل بشوم به مشترک مورد نظری که هیچ وقت در دسترس نیست از اون مشترک هایی که نبودنشان و بودنشان چندان اهمیتی برای کسی ندارد.گرچه الانم همینم،ناراضی نیستم از این وضع بین خودمان بماند کلی هم خوشحالم.
اما از اینها که بگذریم تو خود بگو به من چه کنم با درد دیگر ندیدنت...تا کی باید پیراهنت را ببویم و خاطراتت را مرور کنم تا به کی باید تو را در کنار خودم تصور کنم وقتی که نیستی... خسته ام قبول کن که خسته ام کاش خودت بیایی و به دادم برسی...کاش....

تردید...

یکسری تردید هایی هست توی زندگی که مثل خوره بند بند وجودت رو میخورن...ولی دوستشون داری...از ته دل میخوای که همیشه باهات بمونن...مرض ،خودآزاری، هرچی که میخوای اسمشو بزاری بزار...مهم نیست.مهم اینه که نمیخوای از اون تردید ها جدا بشی...درسته دارند وجودت رو تسخیر میکنن ولی برات شیرینه..دلنشینه.

حتا اگه بخوان اون تردید ها رهات کنن تو راضی نیستی...میخوای که باهات بمونن... بعد از یه مدت دیگه نه لعنت بهشون میفرستی نه آرزوی رهایی از شرشون رو میکنی...

اینکه چرا...نمی دونم...

شاید تردیدت برای تو یادآور خیلی چیزهایی که نمیخوای تا ابد از گوشه ذهنت پاکشون کنی...میخوای اون گوشه بمونن و خاک بخورند...

پ ن : این روزها دوست ندارم به پایان هیچ چیزی فکر کنم...دلم میخواد هیچ چیزی پایان نداشته باشه...

تردید...

یکسری تردید هایی هست توی زندگی که مثل خوره بند بند وجودت رو میخورن...ولی دوستشون داری...از ته دل میخوای که همیشه باهات بمونن...مرض ،خودآزاری، هرچی که میخوای اسمشو بزاری بزار...مهم نیست.مهم اینه که نمیخوای از اون تردید ها جدا بشی...درسته دارند وجودت رو تسخیر میکنن ولی برات شیرینه..دلنشینه.

حتا اگه بخوان اون تردید ها رهات کنن تو راضی نیستی...میخوای که باهات بمونن... بعد از یه مدت دیگه نه لعنت بهشون میفرستی نه آرزوی رهایی از شرشون رو میکنی...

اینکه چرا...نمی دونم...

شاید تردیدت برای تو یادآور خیلی چیزهایی که نمیخوای تا ابد از گوشه ذهنت پاکشون کنی...میخوای اون گوشه بمونن و خاک بخورند...

پ ن : این روزها دوست ندارم به پایان هیچ چیزی فکر کنم...دلم میخواد هیچ چیزی پایان نداشته باشه...

بیزاری...!!!

این رعد و برق ها رو دوست نداریم...این نصیحت های هر روزه را دوست نداریم..و بیزاریم از این حس و حالی که عجیب چسبیده است به ما...
به دنبال دستی برای گرفتن...روحی برای چنگ زدن...و مغزی پر از خالی برای جادادن این همه وراجی های تلنبار شده در درونمان، هستیم...شاید که مامنی یابیم برای تسکین این حس و حال نه چندان دوست داشتنی

برایتان بگوییم؟!!!

برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام دست و پایمان راگم میکنیم؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام همه چیز را فراموش میکنیم؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام همه چیز را بر هم میزنیم؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام اشکمان سرازیر می شود؟برایتان بگوییم که چرا این روزها مدام روزه سکوت میگیریم؟
همه حرف ها که گفتنی نیست... پس:سکوت میکنیم...صدایمان را در گلو خفه میکنیم...باشد که حالمان کمی رو به راه شود.

خانه یمان بی خانجون شده است...

خانجونمان رفت...

خانجونم امروز کفش هایت را روی جاکفشی دیدم...

خانجونم امروز چادر نمازت را روی میز دیدم...

خانجونم امروز بلوز گل دارت را توی کمد دیدم...

خانجونم امروز قاب عکست را کنار پدر بزرگ دیدم...

خانجونم امروز تختت را گوشه اتاق دیدم...

خانجونم اما امروز هرچه به دنبال خودت گشتم پیدایت نکردم...

خانجونم کجایی؟؟!!!!

نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است...

مدت مدیدی است که نه تنها در این وبلاگ بلکه هیچ جا هیچی ننوشته ایم...

آن زمان که استارت این وبلاگ رو زدیم به خودمان قول دادیم که هیچ وقت رهایش نکنیم...

اما نشد عهدی  رو که با خودمان بسته بودیم شکست...ونتیجه اش چیزی جز رخوت و کسلی جسم و روحمان نشد...

باشد که زین پس بر سر عهد و پیمانمان بمانیم...

زندگی بی رنگ ما...

ما...

دلمان برای رنگین کمان...

برای خواب های رنگی..

برای نقاشی های رنگی...

برای ...

تنگ شده است...

ما...

یادمان نمی آید آخربن باری که در جعبه مداد رنگی هایمان را باز کردبم چه زمانی بوده...

پ ن: خدایا زندگیمان را بی رنگ مکن...


دلمان تنگ است...

ما هم نیز همچون شما دلمان برای خودمان تنگ شده است...

شما دل تنگ مایی آرام و ما دل تنگ خودی محکم ...

این ماه ها و این روز ها از خود واقعیمان خیلی دور شده ایم...

آن قدر دور که نگرانیم خودمان را گم کرده باشیم...

آه...راستی  چند روزی است با موهای بلندمان خود از خود بیخود شده یمان را دار زده ایم...

و...طناب دارمان را با قیچی کوتاه کرده ایم...                                           

بنگر به من ...آیا از آن روز که خود از خود بیخود شده  را نابود کرده ایم همانیه که بوده ایم نشده ایم...؟

پ ن: نمی خواهیم آنی باشیم که دیگران دوست دارند باشیم...میخواهیم آنی باشیم که خودمان میخواهیم باشیم...

 

 

حرف های بی سرو ته ...

ّوقتی حرفی برای گفتن نداری...

وقتی سکوت... بهتر از بیرون ریختن هزاران حرف تلنبار شده روی دلت است...

وقتی تمام نوشته هات نا تمام باقی میماند...

وقتی خودت رو گرفتار روز مرگی می کنی...

وقتی یاسی عمیق سرتاسر وجودت رو فرا میگیره...

حالت سکون رو به هر چیزی ترجیح میدی...

پ ن : ....