و خدایی که در این نزدیکیست لای این شب بو ها
هووووم
کنجکاو نبودن
فضولی نکردن
راه های بهتریه واسه رسیدن به نوعی آرامش موسیقایی
راستی آدم هایِ لوکسِ فاقدِ گارانتی آدم های مزخرفین بشدت
همین
ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنکه به یک لحظه صد عقل و نظر سازد
خدایا جان ای بینهایتِ بی پایانِ مندر این سحر خواب آلودِ بس دل انگیز دوستت دارم بینهایت
روز پدر مبارک
میلاد امام علی ۰ع۰ و روز پدر مبارک باشه
به پدر عزیز گل شریف و مهربون خودم تبریک ویژه میگم
باباهارو ببوسید حتما
...
همین که باشیــــــــــ
بخاطر همه ی کسانی که دوستت دارند کافیست
همین که پنجره را باز کنی
و اندک هواییـــ دل انگیز سر شوق آوردت
و مهیا شوی برای تجربه ای بکر از احســـــاسی تازه کافیست
مواظب باش
با دقت با حوصله با وسواس و با حسـی سرشار از ستایش
مواظب ثانیه هایتــــــــ - زندگیتـــــــ و شکوفایی بینظیرت باش
به یاد دوران خوش دانشجویی یزد
این پستو براتو نوشتم
خودمم دوس دارم باهات حرف بزنم
اگر موقعیتش پیش اومد دوباره زنگ بزن دوست عزیزم
یعنی هیچ راهی نیستـــــــــــ ! هستـــــــــــــ ؟
...
در غیر قابل دسترس ترین نقطه از مرکز قلبمــــــــــــــ
آتشفشانی فعاله
که احساساتــــــــــــ متناقضمــــ ازش فوران میکنه
خب بریم ببینیم
آره
ی تیکه از...
گفت دوست داره
گفتم در حد و اندازه ای نیست که بخوام باهاش روی آیندم ریسک کنم
گفت دوست داره
گفتم از اون آدماییه که تا آخر عمرش عاشق میمونه اما از دق دادنمم دریغ نمیکنه
گفت بالاخره که چی میخوای چکار کنی
گفتم نمیتونیم با هم بسازیم البته اون زیر بار نمیره کلی هم ...
اما دیگه نمیخوام باهاش باشم
گفت دوست داره
گفتم انگار فقط منو خودشو میبینه توو یه کره ی دیگه خالی از آدم
گفت دوسش داری
گفتم دوسش دارم اما نمیخوام باهاش زندگی کنم
...
گفت دوست داره
گفتم تو چه میفهمی هیچ دوس داشتنی تاوان بی معرفتی هاشو پس نمیده
هه اون توو بی معرفتی سنگ تموم گذاشت
با تــــــــــــــــــــــو که میرفتم عشق بود و مدارا
جایی
لحظه ای
من ماندم
عشق رفت بی مدارا
...
از حالم نپرس
آخرای خودمم
...
راحت نیست
اصرارم به زندگی
بجا
نیست
...
بیش از همیشه
زودرنج ...
...
...
...
-----------------؟
اسم علامت بی معنی
نظر خط ممتد
----------------------------------
ی مــــــــــــــــــرداب
دلم گرفته
همین
.................خدایا به عشق آرامش ببخش..............................................
در این بیقراری های مـــــــــدام
اگر در عمقی بی منطق از فلسفه ی ادراکی خاکستری غوطه ور شدیم
ناخواسته باور مان میشود
عشـــــــــــــق حقیقی
تنها هدیه ی گرانبهایی است
که پذیرش آن از بخشش آن دشوارتر است
تنها به همین دلایل ساده
که تنــــــــــــــها عشـــــــــــــق حقیقی
حقیقی است
پاکــــــــ
بکر
بی چالش
...
مــــــــــــ ن این چنینم
محتاج بخشش و بخشش و بخشش دوباره و دوباره...
حتی بخشش به آنها که در هم شکستنم
و اگر از نظر تمام دنیا این بخشش بی پاسخ بی معنا باشد
مـــــــــ ن به این بخشش آرامترم
همین نا آرام همیشگی ام...
و بی تو هیچ زیبایی در این شهر زیبا نیست
...
..............................................................................
من تنها و به تنهایی
به زایش از خود بی خودم محتاجم
تا تنها و به تنهایی
به درکـــــــــــ حــــــــــــس رویـــــــــــش برسم
تقدیم به تویی که دوستت می دار...
میـــــ روی !
تا عزیز برگردی ؟
و مرا به عمق عجیب چشمانت از خود در خود فرو کشی ؟
حس میکنم تو را گنگ تر از همیشه میفهمم
من اینجا مینشینم
کنار تـــــــــــــــــ وهم تــــــــــــــــــــــــــــ و
کنار این آکواریوم بزرگ شیشه ای
تـــــــــــ و اینجایی
نـــــــــــــــ ه
نیســــــــتی
من فکر میکنم که تـــــــــــــ و اینجایی
فقط ... من اینجایم و به عشق می اندیشم
و به بودن تو
و به نبودن تو
و به قانون
به قانون عشق
که دلم را پابند یک تنهایی زرد و بی نصیب کرده است
دلم میخواهد قانون شکن باشم ... تا تنها نمانم شاید سبز شوم
از همیشه ی همیشه دلتنگترم
از بس دلتنگم
با خودم قرار میگذارم
که یادم نرود باید با تو قرار بگذارم
تا به تو یاداوری کنم که :
چه بی اندازه دوستت دارم
دلم به حالم میسوزد
تو میــــــــ روی ؟
تا آتش این حال سوخته دامن دلـــــــ ت را نگیرد ؟
از خیال تـــــ و بیرون میزنم
راه میروم
راه میروم
میدوم
خسته میشوم
می ایستم
نفس نفس میزنم
به سایه ام خیره میشوم
بستر داغ خیابان را تنگ به آغوش کشیده است
شرم میشوم
بغض میشوم
اشک میشوم
هراس میشوم
هیچ میشوم
شکسته میشوم
رهـــــــــــــــــــــــــا نمیشوم
بی حوصله ای گنگ
دیگر حوصله ام ..... حوصله ام را ندارد
در عمق تمام بی حوصلگی های من
داغ تابستان
یاس پاییز
سوز زمستان
در همین ماه از چهار فصل سال سینه ام را میفشارد
و همچنان
هیچ زمانی این غم را در من حل نمیکند
و هنوز این منم که با مرور زمان تحلیل میروم
بین انتطار و فراموشی معلق میمانم
روز شب میشود
شب روز میشود
و تکرار و تکرار و تکرار
هوا تاریک میشود
هوا روشن میشود
و تکلیف من روشن ن م ی ش و د
در آغوش تاریکی میخزم
آرام نمیشوم ...
همین عزیز نامهربانم
همین نامهربان عزیزم
...
اما هنوز ...
۱
یه لحظه به جز ... تــــــ و ...فکر نکردم
من امشب
به دردی عمیق
از فاصله ای دور
گرفتارم
و فکر میکنم
من در فصلی عجیب
به غیر از تمام فصل های این کره ی خاکی
روی همین زمین خاکی
عاشق شدم
عشقی غریب
«آمیخته به عطر پاییز»
من به احترام ارزشی که برای عشقمــــ به تو قائل هستم
امروز تمام آسمونو به گریه وادار کردم
تا بی چتر بی بارانی همزاد باران
در امتداد خاطراتم پیدای پیدا ببارم
۲
چی میخواستم
چی شد
هرگز میتونی غم هامو درک کنی؟
دل من توو دست تــــ و سرد شد؟
آخه بگو با چه رویی ... روی دلسردی رو کم کنم
...
مسافر
مسافر کدوم خیابونی
هنوزم برای لمســـ حضور دستات
هنگام عبور از شلوغ ترین خیابونا
عاشق شلوغترین و عریض ترین خیابونای شهرم
...
دل آزار
قلب آدم ها هیچوقت از همدیگه صاف نمیشه
این یه قانونه ...
آره ؟
نه ؟
صورتحساب
از پله های چوبی بالا میرم
یه گوشه ی دنج برای نشستن انتخاب میکنم
تنهام
تنهای تنها
به تنهایی صد سال تنهاییه مارکز
سردم شده
منتظر هیچ حضوری نیستم
موزیک اسراییلی تاریکیه کافه رو غصب کرده
چشمامو میبندم میکشمت توو افکارم
خیال میکنم روی صندلی
بدون هیچ فاصله ی کاذب کنارم نشستی
دلم میخواد
زمان توو این لحظه
متوقف بشه
دلم میخواد تو قبل از هر غریبه ی سرزده ای
فاتح حســــ زنده بودنم بشی
دلم میخواد بهت بگم
بیش از همیشه خوبـــــــ باش
دلم میخواد
آخرین حضورم
بی حضور تو ...
توو این کافه باشه
نه ...
نه ...
حسابم داره سنگین میشه
نباید هیچی بخوام
مثل همیشه
فقط
بغضمو میخورم
باید همین بغض لعنتی رو حساب کنم
شاید با خودم ... بی حسابــــــــ بشم
هی آقا
صورتحساب لطفا
دریغ
این روزا دور از هم ...
از کنار هم میگذریم و از هم نمیگذریم
این روزا به هر بهونه ای نفس نفس آه میکشیم
و فکر میکنیم به اینکه
میشد راهای بیشتری رو با هم ...
با هم ...
با هم ... بی هم ...
رفتــــــــ
دور شد
دیر کرد
بر نگشتـــــــ
میمیرم از فکر این ناسپاسی های بی دریغ
میمیرم از فکر این رفتن های بیهوده و بی بازگشت
میمیرم از فکر راههایی که با تو رفتم
در تـــ و گم شدم
از تـــ و پر شدم
اما
بی تــــ و
بر نگشتم
هنوزم این منه که از تو لبریزه
...
وای خداااا
2 صفر
تموم شدم
بجای امتحان کردن یه بار دوره ام کن
صفر هم با ارزش میشه
اگه بعد از هر امتحان
کنار ۲ بشینه
من و تو با هم ۲ بودیم
صفر که از همـــ میگرفتیم
چیزی از ۲ بودنمون کم نمیشد
چون خودمون ۲بودیم
اما
حالا
چی
بی هم
یک ...تک ...صفر ...
هه
حالا
حالا بیا برام از احساس حالات بنویس
بگو متنفری یا بیتفاوتـــــــــــــ
هرچی هستی
دیگه نه عاشق هستی نه هلاک
و ... نه هستیــــــــ
اما من با تمام احساسمــــ حضورتو احساســــ میکنم
حضوریـــ که
هر چند بیرنگه
اما برای من
خالیـــــــ از عشقــــــ نیستـــــ
شایدم هنوز...
آره حتی هنوز
گاهی
آره فقط گاهی
دلتـــــ هواییم بشه
بیا و برام بنویس وقتی دلت هواییم میشه
چکار میکنی
عکسمو نگاه میکنی
شروع میکنی به بدو بیراه گفتن
گریه که نمیکنی ...
هرگز ...
تو آدم اهل گریه و زاری نبودی... نیستی
هیچوقت نبودی...آره دیگه نیستی
تو راحت به بیزاری میرسیدی بی اشک با شک
نه یه بار نه دو بار نه سه بار
بارها و بارها بیزار شدی
دلم
هواتوکرده که مینویسم
مینویسم و بخودم میگم بنویس چه فایده
کاش بجای من
تـــــــ و میومدی و میگفتی دلم هواتو کرده
به قول علی عبدالمالکی
کاش میشد یه دفعه فقط یه دفعه
بگی دوسم داری
ازت چی کم میشه
من هنوز حاضرم واسه تو بمیرم
...
سلام افسانه جان روی وب تولدتو تبریک میگم
گوشیم شکسته نشد بزنگم
تولدت مبارک دوست من
ع ز ی ز ترین
بعضیا هستن که
بیشتر از تو هستن
اما بود و نبودشون برای من فرقی نمی کنه
برای من تنها شما...تو شدی...
اونم از نوع عزیزترین تو
که خشم کینه نفرت و انتقام تو هم نتونست روی منـ رو کم کنه
چون اینها همـ ه احساس تـــ و به من بود
و من قول داده بودم از تو دل نکنم
دل نکندم
از تــــو
با تمام منیت هات
دل نکندم
کافیه
یه بارم به جای شکستن من غرورتو بشکن سکوتتو بشکن...
این صداقت قلب توست
وقتی کلامت را به زهر نفرت آغشته میکنی
من مطمئن میشوم
بیش از هر زمان دیگر
عاشقم هستی
دلتنگم هستی
و قلب تو بی اختیارتر از همیشه خواهد شد
و با هر تپش
فریاد میزند
هیچکس را
به جای من
و به اندازه ی من
دوستــــ نخواهد داشت
چه بخواهی چه نخواهی
این صداقت قلب توست .
من میشنوم .
و تو نیز .