...

 

بجای مزه به من ذره ذره خاک بده

از آن شراب که جان را کند هلاک بده

 

تمام عمر مراقب من بوده ای اما

به جرعه های پیاپی مرا به F**k بده

 

به خنجر لبت امشب به قصد قربانی

گلوی مرا بجای بوسه چاک بده

 

برای تو حاضرم که روی مین بروم

کسی سراغ مرا هم گرفت پلاک بده

 

دعوت  - مثنوی معنوی - دفتر 6 - بخشهای 23 و 24

مثنوی معنوی - دفتر ششم - بخش 23

مثنوی معنوی - دفتر ششم - بخش 24

 

کساشیر

عنقریب می خواهیم گلوله ای توی سرمان خالی کنیم شاید فرجی شود؛ خداوند تبارک و تعالی نظری کنند، این دنیا که هیچ، لاقل آن دنیا ما را به حال خودمان رها کنند در مراتع جنت بچریم! از شوربختی جناب ابدیت عجیب سفارش ما را به مَلِکُ الموت نموده اند که :"مبادا به این مردک نزدیک شوی که مرض سرایت می کند و تو نیز دعوی خریت!" از این بایت خرسندیم که جمله احکام و احادیث و رسائل و ذلک برای خلق از جن و انس است و حمار از آن مستثنی ؛ لذا منهای ذنوب کبیره، گهگاه مسکری می نوشیم و دخانی استنشاق می کنیم به جهت تنزل فهم و ادراک و غیر این المنت لله ما را عادت مکروه ای نیست الا کساشیری از این دست که از مصادیق حالات ما است و تشرفمان به سلسله جلیله کساخله!

                     

دعوت - شماره 7 - آیه 33 سوره النباء

Link

 

...

 

تمامِ معشوقه هایم

پیش از آنکه عاشقشان باشم؛

رفته اند.

 

دیشب

با زنی خوابیدم

که پنجاه سال پیش مرده بود!!!

 

هجو

 

ای که مارا هر زمان فِر می دهی

پیش از ما بهتران قِر می دهی

 

من به امید تو بر بام آمدم

مثل کفتر هی مرا پِر می دهی

 

هر زمان گفتم که می خواهم تو را

در جوابم فحشِ وافِر می دهی

 

وقت دعوا جای اردنگ و لگد

مرحمت با تیغ و "کاتر" می دهی

  

غافلی از قیمت تعمیر و کوک

دم بدم داری مرا جِر می دهی

 

پیش "بنز"و "لکسوس" و "پورش" و فلان

پا و نخ از نوع نادر می دهی

 

امتحان کردم شبی با یک پراید

فحش ناموسی چه ماهر می دهی!

 

جان من آخر نگفتی بهر چه

این همه پزها به ظاهر می دهی؟

 

از مسلمانی ندیدم روی خوش

بس که پنهانی به کافِر می دهی!

 

از نگاهی حالِ ما خوش می شود

گوییا شبدر به قاطر می دهی

 


هرگونه شباهت احتمالی با اشخاص واقعی، غیر عمدی است!!!

 

ریشه

شاخه "حُسنِ یوسف" ریشه داده است توی شیشهء Merck*. زن، صبح هنگام آن رشته سپید را دید و یادش آمد که تا دیشب نبود! شیشه را کنارِ پنجره برد، کنار نور و ایستاد به تماشا. دستش را زیرِ پیراهن برد و روی شکمش کشید! مرد خواب بود هنوز.... جمعه ها همه می خوابند تا ظهر، مگر آنها که ریشه دوانده اند!


* نام یک شرکت تولید کننده مواد دارویی - شیشه های رنگی نگهداری دارو.

...

 

باز دلم تنگ شد

فاصله از سنگ شد

بغض گلویم گرفت

گریه ام آهنگ شد

 

دلبر رعنای من

عشق تو سودای من

سایه بیفکن مرا

سرو دل آرای من

 

ای زده سیلی مرا

نیست دلیلی مرا

خیز و گلو چاک کن

زانکه خلیلی مرا

  

تا سحرم خواب نیست

جان مرا تاب نیست

بیخ طرب خشک شد

چاه مرا آب نیست

 

عشق مرا وصل نیست

طاقت این فصل نیست

می گذرم از فروع

دین مرا اصل نیست

 

بر دل مایی امیر

خواجه تویی من اسیر

در گذر از خون ما

رحم بیاور دلیر

  

زهر تو دوشاب شد

ملغمه ام ناب شد

یک پر سیمرغ هم

قسمت سهراب شد

 

 

...

 

هر صبح

مرا از آن دریچه به یاد آر

مرا که ناگزیر

برگهای خالی خیال را صحافی می کنم

و حدیث آن انتزاع دشوار را

به رسم گذشتگان

مکرر.

 

هر صبح

مرا به جشن خویش دعوت کن

به فنجانی قهوه

به رقصی میرا

وتنفس آن افاده های معطر.

مرا که دردهایم مضارع است

و آیینه جانم

مکدر. 

 

هر صبح

مرا ببوس

بدرقه کن

بیامرز!

گویی سرزمینی ناشناخته میزبان من است،

و ما دیگر هیچ

یکدگر را نمی بینیم!

 

 

...

 

وقتِ عروج،

چیزی میانِ آغوشمان

جوانه می زند انگار؛

چیزی که تَر می کند،

سوراخ می کند،

می دَرَد.

 

 

چه هذیانی است

این مقابلهء معانی با خِرَد.

چه نسیانی است زمان!

چه مباهله ای دارد این "من"

با خویش!

 

 

- "عزیزم

سیگاری روشن کن؛

احساس می کنم

درختی یک شبه رویید

میانهء افکارمان!"

 

...

 

اردیبهشت

ماه نجیبی است،

ناگاه

باکره ها آبستن می شوند و فاحشه ها

رستگار!

 

زائران

شعری ناسروده را تشییع می کنند؛

همسانِ دختری

که ترشح سرخ

دامنش را لکه دار کرده است.

 

اردیبهشت

ماه دلگیری است

هر صبح

پیله ها پروانه می شوند و

شاعره ها می میرند! 

 

 

عکس

حالا چندین زمستان گذشته است از آن جمعه میانه بهمن. سی و چند بار زمین دور خورشید گشته است بعد از آن برف! دیگر هرگز برای یک عکس جمع نشدند، با آن ژست ها و کت و کلاه و کراواتِ سرخ.

امروز "فروغ" مُرد. روی کاناپه ارغوانی، کنار کتابها، روبروی همین عکس. "خسرو" که تیر باران شد، "فروغ" باکره ماند ... باکره مُرد. سیگارش روشن بود وقتِ مرگ، سوزانده بود انگشتانش را!

 

...

 

از آنچه می دانی روی بتاب،

آنچه هست، آنچه نیست.

شعری بخوان

از شاعری ناشناخته، ورای وطن.

زنی را دوست بدار که ندانی کیست.

و چون سقراط

که بر شوکران خنده زد،

به جهل خود غره باش؛

موهبتی است.

 

...

 

چگونه به وقار می روی

سوی قله های مه آلود!؟

مست و مستور میان بوته های خیس!

من رشک می برم؛

خانه بدوشی ات را،

آن هزارتوی اسرار

که بر دوش می کشی،

که پناهش می بری.

رشک می برم

بر آن گامهای پیوسته،

به گریز آهسته ات

بدان طراوت کُند!

آی حلزون؛

ملولم از این قدمهای تند.

 

فلاش

باز دارم از تو عکس می اندازم، بی روسری،  همان که آن روز بالای تپه به باد دادی و معلوم نشد کجا افتاد و من هر چه رفتم پیدایش نکردم. برگشتم و گفتی :"خیالی نیست"، اما همه چیز برایم خیال بود، خیال شد بالای آن تپه؛ موهایت، باد و پیچش این دو باهم... لطفاً لبخند بزن.