یـــــــــــلدا
سلام بنفشههای خفته زیربرفها.
من آرام آرام حرف میزنم... آرام آرام حرف میزنم که مبادا خواب دیرگاه کبوتران را بر آشوبم.
من آرام از فصل زمستان میگویم. مبادا صدایم فراتر رود از صدای سوختن هیمههای هیزم
در پیتهای حلبی کنار بساط شهر...
بگذار عاشقانهها به این سرما جاری شوند، جاری شوند در این واژهها. بگذار این بخار در آمده
از سینهها مه نباشد، گره باشد که بگویم دوستش دارم و بگوید دوستم دارد...
خوشا عاشق، عاشقان، عاشقانههای زمستان،
خوشا شال گردن یادگاری بیبی... بیبی جان.
خوشا داغ لبسوز چای در استکان کمر باریک و لب طلائی، خوشا پنجرههای یخزده که سر
انگشتان منتظر، در آن نقشهای پنج پنجهای وارونه میکشد
و از پشت آن باغچه خالی را میبیند که بهار را صدا میزند:
زمـــــستان آمد، قدمش مبارک.. ♥
سهراب
که از حادثه عشـــــــــــــــــــــــــق تر است....
گاندی
بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت....
بی عرضگی را صبر...
وباتبسمی بر لب این حماقت راحکمــــــــت خداوند می نامند...
دیگران محکومند به فراموشی....
این را به همه بگو..

وقتی که فراموش میکنیم....آسمان کجاست

باش...
باش با من که همه رهگذران می گذرند
همه خوبند ولی....
خوب تر از خوب تر ازخـــــــــــــــــــــــــــــوب.....تویی
حس خوب نازنینم
باتو هستم....باتو می مونم تاخداااااااا
ازتوتامن ساده میشم...واسه عشق اماده میشم
خون تو رگهام...بغض عشق الود صدام
شوروشرم باتو بودن...ازتو باعشق توخوندن
خنده هات تسکین زخم الوده دلم
مینویسم لحظه لحظه...باتوبدنامی می ارزه
میشه حتی مرگو حس کرد وخنده زد
حس خوب نازنینم....ازتومن عاشق ترینم
میشه با دستات پلی به آینده زد
ریتم تند نبض لحظه هام درتومعنا داره خنده هام
من صدام ازقصه عشقم باتوخوند
غربت وتنهایی وغم توبخوای دنیامو میدم
میشه بی تو موند وباز زنده موند....
