استیصال
اگر به هم نمیخوردیم،نمی افتادیم.تمام نمیشدیم.ما گلوله های سربی احمقانه ای هستیم که در راه درس میخوانیم،سر کار میرویم،شعر مینویسیم،هنر مند میشویم و...اما تماما به یک سو پیش میرویم:عدم.ما محکومیم به سمتی برویم که سرنوشت شلیکمان کرده.و محکومیم به کسی برسیم که قبلا برایمان تعیین شده.و بعد از ذوق کیفمان کوک میشود که:آه من بسیار خاصم.بسیار خوشبختم.بسیار با آدم ها و گلوله های دور و برم فرق میکنم.
فشنگ ها میتوانند از هر جایی عبور کنند:از آسمان و سمت خورشید،از دریا و تن ِ کوسه های سر چکشی،از دل ِ صحرای سینا،از میان یک جمعیت در حال رقص،یا از عمق عمق چاه توالت.
گلوله ای که شلیک شده،مسیرش را خودش تعیین نمیکند.این مسیر به ما میگوید:زاده شو تا بمیری.شلیک شو تا بایستی.
لحظه ی شلیک،آن ِ تولد ماست.گلوله های به زمین افتاده مردگانند،فشنگهای در حال حرکت اما زندگانی هستند که تعدادشان خیلی کم است.فقط مسیر خودشان را میبینند و فشنگ های در حال حرکت دیگر را.ما در زمان حل شده ایم و اولین عشقمان،اولین برخوردمان با گلوله ی قسمتمان است.تماس های قبلی با فشنگهای قبلی،عشق نیست.عشق چیزیست که بکوبتمان به زمین و دیگر تا ابد آثارش در تن ِ مرده ی ما بماند.کنار ِ مردگان دیگر.کنار گلوله های دیگر.عشق اول که پا گرفت،تو مرده ای.و فکر میکنی زنده ای...
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...
(حسین پناهی)
/////
شمعها
آب میشدند و تو
به پیری ات نزدیکتر
چروکهای صورتت
موهای ریخته ی سرت
جشنی که تو را به نیستی
نزدیکتر میکند
نزدیک ، نزدیک ، نزدیک
انقدر که شعله های شمع
لبها را میسوزاند
(محمد علی حسن لو)
/////
از درخت به انسان،
از انسان به ماهی،
از ماهی به مرغ دریایی،
...
نمی دانم چند تناسخ دیگر
ما را دوباره به هم خواهد رساند!؟
(میلاد تهرانی)
---------------------------------------------
---------------------------------------------
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم
قطعا این غزل از حافظ یکی از شاهکار های غزل عاشقانه است.هنوز هم بعد از این همه سال وقتی که میخوانیش احساس میکنی معشوقه ی شاعر را میشناسی.این است که میگویند شاعر برای معشوقه ی همه شعر گفته...
کم کم من هم دارم به این نتیجه میرسم که شعر نیز مانند فاشیست و آنارشیست یک پدیده ی مغزیست،نه روانی.و تنها با تیغ جراحی از بین میرود.دنیایی موهوم و تار که مخاطبان خیلی بیشتر از خود شاعر از آن لذت میبرند...
اکنون که اینها را برایتان مینویسم بسیار شرمنده ام که نتوانستم اطلاع رسانی بکنم.چون اینجا وعده کرده بودم که "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر"در نمایشگاه کتاب حضور داشته باشد.اما نشد.نگذاشتند که بشود.از مجموع سی و پنج کتاب شعر امسال انتشارات نصیرا،به پنج یا شش کتاب فعلا مجوز نداده اند،که یکی از آنها مجموعه ی من است.با تمام وجود شرمسار کسانی هستم که برای تهیه ی این مجموعه مراجعه کرده بودند.بعدتر ها قطعا از خجالتتان در می آیم...

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
چند روز پیش که دلم برای عکس های قدیمی تنگ شده بود،رفتم سر کمد و آلبوم خاک گرفته را از میان اسباب و اثاثیه در آوردم.فوت قایمی کردم و خاکی بلند شد...
آه.عکس ها چقدر گرم و زنده اند.وقتی با انگشت های کارگری ات،دستی به صورت کودکی هایت میکشی...
فکر میکنم به اینکه چقدر آلبوم و عکس و دوربین های آنالوگ را دوست دارم.حالا ولی،تمام عکس ها در کامپیوترند.با یک کلیک میرود عکس بعدی و هی عکس و هی عکس و ...
خودمانیما.این عکس ها هیچ کدام زنده نیستند.مثل ایمیل ها و نوشته ها و همین وبلاگ های مصنوعی و فیسبوک پوشالی و بی بو.قدیم ها که نامه می آمد کیف میکردیم.پست چی با موتورش می آمد و نامه ها را وارسی میکرد و یکی را لای درب خانه میگذاشت.نامه را که باز میکردی،بوی جوهر...بوی کاغذ که به مشامت میخورد...چه حس غریبی بود.من دوست دارم هنوز هم برای کسانی که دوستشان دارم نامه بنویسم...(جای نامه های نیما خالی نباشد)
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
تمام حرف های شکننده ای که میزنیم،به بومرنگهایی می مانند که با سرعت های متفاوتی در زمان رها می شوند.شک نکنید که روزی برمیگردند و سرمان را میشکنند...
امام صادق(ع):کسی که فردی را به خاطر گناهی سرزنش کند،نمیرد مگر آنکه به آن گناه دچار شود.
آلبر کامو:هیچ کس مجبور نیست انسان بزرگی باشد.تنها انسان بودن کافیست.
غزلی از مجموعه ی "اقیانوسی به عمق یک میلیمتر":
باله بر تیغ
تو مثل ِ رقص ِمست و نفس گیر ِ باله ای،احساس ِ پاک ِمن کف ِبرّاق ِ سالن است
دلخور نباش،ما به هم انگار میرسیم،این ها همه محاسن ِ عصر ِ تمدّن است
اصرار ِ زنده بودنم از زور ِ مُردگیست،شبهای زندگیم پر از روزمرّگیست
مبهوت و بی بهانه دلم خوش به شعرهام،به عکس ِ تو،به برفک ِ این تلوزیون است
با باد میوزد نفَست در تمام شهر،در باد حال ِ روحیِمان فرق میکند
چشمان ِ من به خط ّ ِافق خیره میشود،چشمان ِ تو به فکر ِ تماشای بالن است
این روزها تمام جهانم عوض شدست،این روزهای پوچ،همین روزهای کوچ...
قوریّ ِسرد آنطرف از داغ مرده و،دنیا پر از جنازه ی چاییِِ ِ لیپتون است
با من بساز،رفته ام از زندگی، درست...رقصیده ام ولی به همه سازهای تو
شاید که ساز ِ چنگ زدی وقت رقص ِ من،که روی روح ِخط خطی ام جای ناخن است
سیگار در میان ِ دو انگشت ِ سرد ِ من،هی آه میکشد،نفسم حبس میشود
با من بخند،فاتحه ی مرگ را بخوان،دنیای عاشقی همه چیزش تفنّن است
به امید صلح و باران و آزادی
ک.ع

ژ



ک ی و ا ن _ ع اب د ی.کارشناس مدیریت.ساکن تهران