خرداد نامه ی 98

سلام .

امیدوارم حال ِ همه ی دوستان خوب باشه .

به نظرم  حتی نوشتن هم آرامش می خواد . ویکی از دلایل ننوشتن من تو یک سال اخیرناآرامی درونی بود که احساس می کردم .

امیدوارم برای همه ی شما دوستان ومن آرامش تو زندگی مون جاری باشه .

دوسه روزی بود که درد دنبالچه پیدا کرده بودم . خصوصا موقع نشستن و بلند شدن . که حسابی برام ناخوشایند بود . دیرور رفتم به اتفاق همسری اُرینگ برای محل کارم گرفتم . گفتم حالا اگه راضی بودم یکی هم برای خونه می گیرم . همون جا ترازوی دیجیتال هم گرفتیم . چند وقتی بود که احساس نیاز می کردیم ولی فرصت نشده بود برای خرید .دیروز که تو فروشگاههای کالای پزشکی دور می زدیم . به چشممون اومد وخریدیم . جالبه که تمام فروشندگان به اتفاق تبلیغ برند اُمرون رو داشتند و در چهار فروشگاه ،چهار قیمت 350،340،300و 275 برچسب خورده بود که خوب ما هم با خوشحالی از اینکه اگه 275 ای رو بخریم 75 تومن بردیم ؛خریدمون رو انجام دادیم . (این است وضعیت بازار امروز )

دیگه جونم براتون بگه که : زندگی برام دور تندی پیدا کرده و با تموم وجودم می خوام آهستش کنم . روزهای مونده به کنکور هم کلافگی داره زیاد .

همیشه خوشحالی من از بابت دختر جان این بود که موقع درس خوندن به من وابسته نیست که خوب توی این یک ماه آخر حالت عکس  پیدا کرده . تصور کنید به من میگه دارم زیست می خونم بیا پیشم بشین . حالا حساب کنید من که رشته ی دبیرستانم ریاضی بوده موقع خوندن زیست چه حالی پیدا می کنم . از این هم به کنار تموم کارهام رو ول کردم و دربست شدم در خدمت دختر جان .

 دوباره میام . فعلا بای

بعد از هفت ماه

سلام . روزهاتون بهاری و حال دلتون خوبه خوب باشه ایشالا .

 

 

من هم خدارو شکر خوبم و سال جدید رو با آرزوهای زیاد که سر فصلشون آرزوی سلامتی بود شروع کردم .

حال و هوای عجیبی دارم که سعی می کنم مدیریتش کنم . حالا و هوای دهه ی پنجاهی ، حال و هوای کنکور دختر جان که حسابی مارو درگیر خودش کرده ، حال و هوای اینکه باید از لحظه لحظه ی زندگی به بهترین شکلش استفاده کرد قبل از اینکه از دست بره .

پسر جان هم که بهتر از اون بود که معلمش اول سالی پیش بینی کرده بود . هرچند به درس علاقمند نیست ولی بازدهی نسبی خوبی داره . دختر گلی هم که قبل از عید وعده ی تلاش دوچندانش رو برای بعد از عید داده بود . به شکل جدی تر روی درساش تمرکز کرده . همسر جان هم که مشغول پایان نامشه و همه ی اینها منجر به خونه نشین شدنمون شده . ومن مخصوصا امروز که  هوای بهاری  بسیار دلبری می کنه ؛این موضوع رو بیشتر حس کردم . وبه خودم وعده ی سرخوشی های تابستان رو دادم .

موضوع مهمی که الان ذهنم رو مشغول کرده ؛عروسی برادرِ همسر جانه که قراره به امید خدا دوهفته ی آینده باشه . ومن تصمیم دارم برخلاف میلم به اتفاق دختر جان حضور پیدانکنم . البته همسر جان وپسرمون حتما حاضر خواهند شد . دلیلِ این تصمیم هم به کنکور دخترمون برمی گرده و اینکه امسال امتحان نهایی هم داره. البته من ازیک  سال گذشته که متوجه زمان مراسم شدم موضوع رو بهشون گفته بودم . بر خلاف اینکه به نظر میاد عروسی فقط چند ساعته ؛مطمئن هستم چند روز ِ قبل وبعد فکر دختر جان رو به خودش مشغول می کنه . ولی خوب انتظار تغییر در تاریخ عروسی رو نمیشه داشت . واقعا تصمیم ِ سختی بود . البته قصددارم همین هفته برای عذرخواهی و رفع سوء تفاهم احتمالی بهشون سر بزنم . امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی سپری بشه .

شاد باشید و زندگی را زندگی کنید .

بعدا نوشت : دیروز 22 خرداد عروسی پسر خاله جان بود که همسر و پسرم حضور پیدا کردند و من با توجه به شرایط موجود به تبریک تلفنی بسنده کردم .

بودن و نبودنم تو این چند وقت

سلام دوست جونا .

حال و احوال ؟

به قول ِ یکی از دوستان زندگی سخت تر از اونیه که فکر می کردیم . اینو گفتم که بهونه بیارم برای تأخیر چندین ماه حضورم .

امسال من و همسرجان دختر کلاس دوازدهمی و پسر کلاس اولی داریم . ببینید چی می کشیم   این شکلک های متناقض هم که تکلیفشون معلومه .

دختر جان که رشته تجربی تشریف دارن . درس خون تر از سالهای قبل شده . ولی خوب سخن ها بسیار هست که شاید بعدا بنویسم .

پسر جان هم که احتمالا یک پست رو بعدا براش خواهم نوشت تمرکز پایینی توکلاس داره.و همین موضوع معلم کلاسش رو که خانم باتجربه ای هم هست ؛شاکی نموده  البته گفت تو ماه ِآبان که آموزش صداها شروع میشه . بیشتر میشه نظر داد .

من و همسر جان هم در این میان در حال هروله . آزمایش های دوره ای من و همسری نشان از دوران ِ میانسالی داده و ما رو نسبت به سلامتی حساس کرده .خودمونیما این آقایان عجب به اصطلاح جان دوستن . همسر جان که از وقتی متوجه قند و چربی خودش شده . رژیم غذایی و ورزش رو به شکل جدی شروع کرده . ایشالا بتونم از این پس نظم بیشتری تو وبلاگ نویسی پیاده کنم . فکر کنم برای طبقه بندی و چیدمان ذهنی یک کار ِ خوب باشه . اینطور نیست ؟

دوستان ِ گل ،اوقاتتون به کام و تنتون سلامت .

 

سلام و سلامتی

سلام به دوستانِ گلم .

حال ؟ احوال ؟

بسیار ممنون از تموم دوست جون هایی که با کامنت های محبت آمیرتون جویای احوالم هستین .

من هم دلتنگ ِ خوندن نوشته های شمام . اینو گفتم که بدونید عاشقتونم ؛و وجودِتک تک ِشما رو جرئی از زندگیم می دونم .

 

 

 

سلام دوستان عزیز.

هر چند مدتیه که حضورم تو وبلاگ کمرنگ شده ولی خداییش دلم پیش همه شماهاست . وتو گوشه ذهنم با تصویر سازی که ازتون کردم . جاخوش کردین . 

من از اون دسته از آدمایی نیستم که این روزها با شبکه های مجازی سرگرم هستن . واتفاقا دوستان ویلاگی برام بسیار باارزش محسوب میشن . اینا رو گفتم که بدونید . و جور دیگه ای برداشت نکنید .

ولی خوب حکایت کار من ،حکایت بلند کردن چند هندوانه با یک دستِ. ساعت مفید روزهام که تو ادارم  و معمولا مشغول . بعداز ظهرها هم که یا در حال جابه جا کردن دختر گلی برای کلاس هاش . یا هم سایر امور زندگی . شب هم که سر به بالشت نرسیده خوابیدم . هر چند که مدتیه که خواب شبانه خوبی ندارم . ومعمولا دو سه باری بیدار مشم و تا بخوابم زمان رو از دست دادم . که البته این هم به استرس و اضطرابم مربوط میشه .

متأسفانه زلزله کرمانشاه هم که همه رو متأثر کرده . 

دوباره برمی گردم . فعلا خداحافظی موقت .

صدای زندگی

روزها به سرعت برق و باد در حال گذر ومن در این میان در حال هروله.

خوشبختانه دستم در وضعیت خوبیِ. هرچند هنوزانجام  حرکت های خاصی رو مشکل داره ؛ ولی روند  رو به بهبودش ،رضایت بخش ِ.

تو آبان سه مهمونی دعوت شدم که همگی خوب بود و به من چسبید .(دختر گلی هم تو دوتا از مهمونی ها من رو همراهی کرد. )

دختر گلی به نسبت پارسال تو برنامه ریزی برای درساش مصمم تر شده. اگه همین روند ادامه پیدا کنه  جای بسی خرسندی خواهد بود . هر چند که برای ورود دانشگاه های برتر کشور باید سرعت تست زنی خودش رو افزایش بده ولی همین تغییر ناگهانی روحیه ش برای درس خوندن و با انگیزه بودنش ما رو راضی کرده .

از وضعیت اداره اصلا راضی نیستم و احساس فسیل شدن رو دارم . متأسفانه روزهای شاد و خوبی تو اداره ندارم . عوامل مختلفی دست به دست هم داده تا شرایط نامطلوب بشه . مدیریت سابق از جمله مهمترین اونا بود . البته نزدیک به دوماه ِکه مدیریت تغییر کرده ولی تا برچیدن سنگ بناهای چیده شده قبلی ،اوضاع دلچسبی  حاکم نیست .

من و همسری از ابتدای زندگی مشنرک که نزدیک به 20سال میگذره ،استقلال مالی داشتیم و درآمد خودمون رو مدیریت می کردیم . هر چند پستی و بلندی هایی رو تجربه کردیم ولی شیرینی باهم بودن و مدیریت درآمدی که با هم به دست می آوردیم برامون لذت بخش بوده و هست . تفاوت اصلی مون هم در ریسک پذیری بالای من و پایین همسری بود که البته یه جورایی همدیگر رو تعدیل می کنیم . امسال شرایط مون سخت شده و مخارج مترقبه و غیر مترقبه سنگینی تحمیل شده . به قولی خرج از دخل بیشتر شده . تا پایان سال ،لازم به ریاضت اقتصادی هست . که صد البته بسیار سخت خواهد بود .

یکی از مخارج سنگین ،هزینه ای است که برای کلاس های کنکور دختر گلی پرداخت می کنیم . هرچند که شروع کلاس ها با مخالفت دختر جان همراه بوده ولی حالا بعد از گذشن چند ماه ،ایشون هم مفید بودن این کلاس ها رو تأیید کرده. 

خدایا آرامشم تویی . ممنون ازت برای تموم زیبایی هایی که چشمام می بینه و مهربونی هایی که دریافت میدارم. برایم زیبایی و مهربونی بیشترو روزافزون تری قرار  ده .

 

 

چپ دستیِ این روزای من .

سلام دوست جونا 

کشیدگی تاندون دست راستم که بسیار دردناک هم هست  کلا روال زندگیمون رو از حالت عادی خارج کرد. تو این مدت ،همسر جان به ناچار  وظایف بیشتری رو متقبل میشه.

بعدا نوشت :

دوستان گلم ،شکر ِخدای مهربون خوبم وپیام های محبت آمیزتون رو دریافت کردم . ممنون ازمحبت همه ی شما.

شرمنده که نتونستم به تک تک پیام ها پاسخ بدم . دوستون دارم .

 

 

 

شهریور نامه

تأخیرم برای به روزرسانی پست ،به شلوغی ماه شهریور برمی گرده.

از یک طرف سنجش یهویی برای پسر جان ،تا پیش از این فقط برای دانش آموزان کلاس اولی سنجش می بود که امسال تو هفته های آخر تابستون اعلان کردن که برای پیش دبستان هم انجام بگیره . اینکار هر چند که اماواگر بسیار داره ؛برای کاهش بار سنجش در سال بعدِ، که البته به نوعی کار سال بعدمون به امید خدا سبک تر شده . البته در ادامه پسر جان به دندانپزشک معرفی شد که این بخش از کار هنوز انجام نشده .  

از طرف دیگه ،بدون اطلاع قبلی متوجه شدیم که برادر زاده همسر برای ادامه  تحصیل به آلمان می ره که خوب برنامه خداحافظی و... که البته با توجه به سن کم ایشون بعید به نظر می رسه که بعد از اتمام تحصیلات به کشور برگرده . 

مادر جان هم که به توصیه پزشکشون، آنژیو کردن و یک استنت 3.5 سانتی براشون کار گذاشته شد که شکر خدا به خیر گذشت .

تولد دختر گلی هم تو ماه شهریور بود که به جشن کوچک چهار نفره قناعت شد وکادوی دختر جان هم یک کوله به انتخاب خودش و عینک شنایی که البته به خاطر مارک بودنش  هزینه به نسبت بالایی بابتش پرداخت شد  .

برای آمادگی بچه ها برای مهر و تنظیم ساعت خواب و بیداری که  همگی از جان مایه گذاشتیم .حساب کنیذ بچه هایی که زودتر از نیمه شب نمی خوابیدن و تا لنگ ظهر خواب بودن رو چطوری مدیریت کردیم که ظرف یک هفته  بالاخره دیشب پسر جان با شیب ملایم نزولی یک هفته اخیر ساعت هشت شب خواب بود .

تابستان امسال هم گذشت و مهر که برای من بهترین ماه از بهترین فصل ِسال ِ از راه رسید .

دوستان گلم ،دل خوشی هاتون روزافزون

 

 

دلتنگی زودتر از موعد

سلام

قبلا گفته بودم راجع به تصمیم به مهاجرات خانواده خواهر کوچیکه .

دلتنگی بد چیزیه . هنوز نرفتن من دلتنگم . وای به زمانی که برن . همین که مقدمات رفتنشون رو می بینم دلم می گیره . دلم می خواد همینطور بی بهونه پاشم برم خونشون . یا از اونا بخوام که بیان خونه ما . برنامه ریزی برای مهاجرتشون اونقدر وقتشون رو پر کرده که حتی فرصت نمی کنن مثل سابق همدیگه رو ببینیم . خواهر زاده هام رو که بزرگه 7 ساله و کوچیکه 2 سال داره ؛نمیتونم مثل سابق بغلشون کنم . هر بار با بغل کردنشون ،بغض دلتنگی می گیره منو . چند روز قبل چند ساعتی رو باهم گذروندیم . تموم لحظه هام به رفتنشون  دلتنگ بودم . دلم می خواست بغل بگیرم خواهر کوچیکه رو و التماسش کنم که بمون.

ایکاش وابستگی دکمه حذف داشت و میشد راحت ازدستش خلاص شد . ایکاش میشد قسمت هایی از حافظه رو تغییر داد . ای کاش بغض نگیره منو و بتونم تو ماههای پیش رو حسابی و سیر بغلشون بگیرم . ایکاش همه چیز یهویی عوض شه . ایکاش از خواب پاشم و بگم خدارو شکر که خواب بود .ایکاش میشد نرن و بمونن . ایکاش ایکاش های من یکیشون محقق می شد .

 

قسمت دوم سفر

یکی از نکات مهم سفر ،بی شک غذاست . مخصوصا که بچه داشته باشی . اینکه بخوای غذا سالم و مورد علاقه بچه ها باشه سخته . از اونجاییکه دختر گلی عاشق پیتزاست . و همسر جان متنفر از اون ،خوب من و پسر جان می مانیم و این پارادوکس . معمولا یک وعده رو برای شام ،همسر جان کوتاه می آد و تنها تو سفرو گاهی تولد بچه ها ،بسیار بزرگوارانه پیتزا رو میل می فرمان . این دفعه هم تو شهر اردبیل من و دختر گلی مشغول خرید  از فروشگاه اِل سی وایکیکی بودیم و همسر جان هم برای دِل پسر که به پله برقی بندِ،مشغول پله برقی سواری که یکهو دیدم پسر جان با شادی  خبرِ فست فود طبقه بالارو به دختر گلی داد . خلاصه که رفتیم oba .

بدون اغراق بی نظیرترین پیتزا رو تجربه کردیم ؛همسر بنده هم متعجب از همه چیز تموم بودن پیتزا  .

عکس از oba .