تقدیم به کسانی که مرا دوست می دارند...
نمی دونم آدم چه مرگش میشه
اون وقت هر چقدر زور می زنی
از ریزش اشکات نمی تونی جلوگیری کنی
حالا هر چقدرم مرد باشی...خیس اشک میشه چشمات
هیشکی نمی فهمه
باز تو خودت می ریزی
و به راهت ادامه میدی
نه کسی از پشت سر صدات میکنه
و نه کسی در پیش روت انتظار تو میکشه
و این بغض لعنتی باز گلویت را می گیرد...
و نه از تنهایی گله خواهم کرد
من مرد این روزهای سختم
و ذره ای کمر خم نمی کنم
نبایستی هیچکس هیچ چیزی درباره ی من بداند...
هرگز گریه نخواهم کرد
هرگز نباید صدایم بلرزد
هیچکس نباید بفهمد و دلسوزی کند
باید قوی باشم
قوی تر از کوه های سنگی
هیچکس را دوست نمی دارم
همان گونه که هیچکس مرا دوست ندارد
باید مثل خدا تنها باشم
تنهای تنها
نباید مثل آدم های دیگر حیوان باشم!
چنگ به گلویم می زنم تا بغض ها را خفه کنم
می خندم تا اشک هایم را اشک شوق جلوه دهم
یادم باشد غرورم از همه چیز مهم تر است
هیچکس نباید شکستن من را ببیند
در چشم من حقیرند:
همه ی آن هایی که با نگاه مغرورانه
مرا تا مرز گریه کشیدند...
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی،در یک شناسنامه،مزین کردم
و هستی ام به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
با وجود به معنی وسیعش،
خوبی اش این است که آدم وقتی شعر می گوید
می تواند بگوید من هستم یا من هم بودم،
در غیر این صورت چطور می شود گفت که من هستم یا من هم بودم؟"
فروغ فرخ زاد
در غروبی ابدی
در پانزدهم دی ماه ۱۳۱۳ شاعری در تهران چشم به جهان گشود که گویا زاده ی عصر و نسل خود نبود.فروغ فرخ زاد از تباری غریب بود
از تبار آنان که پیش از هنگام زاده می شوند تا همچون درخشش شهابی زودگذر پرده ی تیرگی ها را نورباران کنند وجلوه ای از طلوع فرداها را پیش چشمان مبهوت ناباوران نمایان سازند...
فروغ دوره ی متوسطه را در دبیرستان خسرو خاور گذراند و در سال ۱۳۲۹ در هنرستان کمال الملک به ادامه ی تحصیل پرداخت
او در سال ۱۳۳۰ در هفده سالگی به ازدواجی زودهنگام تن داد که پس از سه سال با وجود تولد پسرش کامیار به جدایی منجر شد و درد دوری از یگانه فرزندش شرری گشت که تا پایان عمر به جان تبدارش افتاد و بر قلب حساسش داغ نشاند:
دانم اکنون از آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
انتشار سه مجموعه ی نخستین او در سال های ۳۱و ۳۵ و ۳۶ با نام های" اسیر"،"دیوار" و "عصیان" که سال ها بعد موجب تاسف شاعر از چاپ آن ها شد،گر چه نشان از سرکشی ها و شور مهار نشدنی و انکار ناکردنی جوانی را با خود داشت اما بی گمان معبر گریز ناپذیر ره یافتن به ادراک ژرف "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم" بود
او همچنین پس از آشنایی با ابراهیم گلستان در سال ۱۳۳۷ طی دوران همکاری خود با گلستان فیلم استعدادش را در زمینه بازیگری و فیلمسازی نیز آشکار کرد...
اما دریغ که این سر پر سودا و این وجود پر غوغا بسیار نا به هنگام در بیست و چهارم بهمن ماه ۱۳۴۵ در یک تصادف رانندگی خاموشی گرفت:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
همانا بهترین تسلای خاطر دوستداران فروغ در حسرت از دست دادن دوست سروده ی زیبای خود اوست
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست!
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
هوس می کنی که یک"تو"داشته باشی
اما...
چقدر دلم برای شنیدین اسم خودم تنگ شده
چرا هیچکس نگران من نیست...
چون نه تویی در کار است
و نه هیچ اویی به من می اندیشد
و یک آریایی هستم
من پسر ایرانم...
از عرب
و فرهنگ مسخره ی عربی
به شدت بیزارم
من نام عربی خویش را دوست ندارم
از بیگانه متنفرم
و دلم می خواهد خودم باشم
پیام آور دین من زرتشت مقدس نام دارد
هم او که
پندار نیک
گفتار نیک
و کردار نیک را به من آموخت...
دلم می خواهد خودم باشم و زندگی کنم
اما افسوس
مگر می شود در قفس بود و آزادگی را تصور کرد؟
دلم برای پرواز تنگ شده...
مرز بین فرشته و فاحشه
به یک پرده ختم می شود!
...
کسی فاحشه را دوست ندارد
اما
کسی که پرده می درد
همیشه قهرمان است...
من تصمیم گرفتم تحت هر شرایطی زندگی کنم
و به هیچ عنوان میدان را خالی نخواهم کرد...
می بینی؟
از تو تنهاترم
خیلی...
تو این همه آدم مسخره به نام بنده داری
اما من چی؟
این همه عقده
تا خرخره دارم
دارم با خودم کنار میام
با تنهایی کنار میام
الان که فکرشو می کنم می بینم تنهایی هم چیز بدی نیست!
درسته خیلی سخته
ولی می خوام بگم کلاس داره!
یه زندگی ساده
خودم تنها
بی هیچ وابستگی
بی هیچ دلبستگی
بی خبر از عشق
شاید بشه گفت:چقدر من خوشبختم...!