آخرین جشنواره پدران و پسران رهیار



برای دیدن بقیه عکسها هم می توانید به اینستاگرام پدرم با عنوان zoljalal بروید.

بچه که بودم به جناب فرهاد خان می گفتم سیزر. می دونید که سیزر به انگلیسی میشه قیچی! عمو فرهاد استاد تای چی هم هست.
تازه یادم اومده با رژلب مادر میشه صورت را گریم کرد.!!

صدرا و سبحان. دو توپولوی نازنین

چه زوری می زنم من

سه رفیق دوست داشتنی،

اینهم باباها بدون پسران (بابای سبحان)
با کمی تأخیر بالاخره عکس های جشن فارغ التحصیلی در اختیار من قرار گرفت. آری در جشن فارغ التحصیلی که در ابتدا با یک بازی سه مرحله ای آغاز شد متنی را هم باید بر روی ین می خواندم. برنامه خیلی باحال و با مزه برگزار شد و بابا امیر و مامان عصی هم بودند. عکسها را ببینید و لدت ببرید. البته قرار نبود عکاسی صورت بگیرد به همین علت بابا امیر عکسها را با موبایل گرفته است.




آخ این کیک فارغ التحصیلی خوشمزه بود و من هم گرسنه.
مدرسه رهیار چند سالی است که در آخر سال تحصیلی نمایشگاهی از دستاوردهای محصلینش برپا می کند. در عکس زیر من را به همراه کاردستی ام در نمایشگاه دستاوردهای مدرسه رهیار میبینید.. من به زبان انگلیسی این کاردستی را برای بازدیدکنندگان تشریح می کردم.


امروز با بابا رفتیم به دومین جشنواره پدران و پسران مدرسه رهیار. اول از همه ورزش صبحگاهی را با همه بچه ها و پدرهاشون انجام دادیم.

بعد برای بازی رفتیم سراغ شطرنج تا شلوغ نشه چون دفعه قبل نتونمستیم شطرنج بازی کنیم. بازی را هم من بردم. بعدش رفتیم به سمت سالن ماشینهای کنترلی و کلی با ماشینهای کنترلی حال کردیم. بعد اونهم سراغ بازی منچ، فوتبال دستی، دارت و والیبال رفتیم. بازهم سری به ماشین کنترلی زدیم و آخر سر هم با خاک رس مشغول گل بازی شدیم.

خلاصه روز خیلی باحالی بود. اون فوتبال دستی از همه باحالتر بود. اینهم یک دو تا از عکسهای امروز.


به ترم پنجم ارف رسیدم و دومین کنسرت را هم پشت سر گذاشتم. برنامه جالبی بود. من فقط فلوت زدم ولی راضی بودم. جلسه باحالی بود و خیلی خوش گذشت. این دفعه علاوه بر بابا و مامان، مامانی هم اومده بود. خیلی خوشحال شدم دیدم اومده. در طی زمستانی که گذشت من همزمان دو تا کلاس می رفتم. هم کلاس موسیقی می اومدم و هم کلاس شنا می رفتم. شنا هم خیلی باحال بود و در طی این 4 ماه گذشته شناهای کرال سینه و پشت را کاملن یاد گرفتم. داشتم قورباغه را هم یاد می گرفتم که به آخر سال رسیدیم. لحظه شماری می کنم تا بعد تعطیلات عید کلاس شنا ادامه پیدا کند. مربی خیلی خوبی دارم که اسمش آقای سیدی است. نشد عکسی از اون هم برایتان بگذارم. در هر صورت سه تا عکمس از روز کنسرت برایتان می گذارم.

اینهم عکس همه بچه های کلاس به همراه مربیهای خیلی خوبم هستند. لیلا و سحر.

این بابا من هم هر وقت عکس میگیره خنده یادش می ره. آخ منهم آنقدر در اونروز خسته بودم که نگو



مدرسه رهیار در روز جمعه سیزدهم آبان ماه برنامه ای گذاشت به نام یک روز با پدران. در این روز بچه ها با پدرانشان در مدرسه حضور پیدا کردند و به بازی و فعالیتهای ورزشی پرداختند. من هم با بابا امیر رفتم به مدرسه و از ساعت 8.5 تا 11.5 کلی با هم حال کردیم. در این روز ما با هم مار و پله بازی کردیم و من خودم را با سه تا ماشین کنترلی که آورده بودم خفه کردم. واقعن روز خوبی بود.





من عملن از دو و نیم سالگی و بعد از جراحی دندانهایم هر شب و گاهی هر روز مسواک زده ام. اوایل کلی فیلم داشتم و اجازه مسواک زدن نمیدادم. هنوز هم گاهی اوقات بابا را اذیت می کنم. این عکس من نشان می دهد که حتی بعد از 4 سال تجربه مسواک زدن هم گاهی ناز می کنم.

وقتی که برف پاییزی می آد آدم باور نمی کنه که خیلی سنگین و با حال باشه ولی وقتی این برف ادامه پیدا کنه و یک روز هم تعطیلی مدرسه را هدیه کند دیگه جون می ده برای بازی و آدم برفی درست کردن. نه؟
![]()


سینمبتالسبتالسونیبتاملنستیابمنلسایبم=
========================
ترجمه:
حرفه ای شدما نه؟
بتلاسکینبتالکنیبتالسیکنبالسین لسی نبتال سکینبتل سبتال سکینبتالسکنیلسنیبت لستیب لسنیبل سنیلستیبا لستیابلستیبدلویبدترسیبد رسیدب ذنسیذ
سلذمسنیبذتسکیمبتذسمیبتذسی بذمنس یبمنذت سیبتذ سیبتاذسنیب ذتسیدبذکسیبل
ذسیبذتمشدیبکنذتسدیبکنذتدسینبدذسنیبتدذسیبتدذسنیبتدذسنیتبدذنسیبتاذسیند وطئدزردظطبنلایبالسینبتدوتدرذ.یتبدذظوتباذظنیبتدذ/ظنیبتدذرنیبتدنیتبالصخیهقع9ث87298ع56
مبلنایتبملناتیبمنلتایمبنلتاییتبالسکنیبالیتبالنسیتبالیتنسکب
============================================
ترجمه:
مدتیه که شعر "شش سال من شد تمام" را می خوانم و منتظر رفتن به مدرسه بودم. احساس خوشحالی داشتم و این احساس را در مدتی که به عنوان اولین روز در مدرسه بودم بر روی کاغذ نقاشی آوردم. کلی بازی ردیم و کیک هم بریدیم. با آقای عبدالهی (ناظم مدرسه) کلی بازی کردیم و تا توانستیم او را مورد بمباران توپ قرار داریم.
حس می کنم خیلی بزرگتر شدم و این منو برای رسیدن به آرزوهایم بیشتر خوشحال می کند. امیدوارم سریعتر بتوانم این وبلگ را خودم آپ کنم.امروز از بابا می پرسیدم که آپ کردن یعنی چی؟ و متوجه شدم که منظور چیه. چند تا عکس می گذارم از روز اول مدرسه. یک عکس هم می گذرام از خانم حلاجیان معلم کلاس اول من در مدرسه رهیار.






از بس توی خیابونها ترافیکه می خواستم توی خونه هم این قضیه را شبیه سازی کنم ببینم خودم می تونم حلش کنم؟

=================================================
ترجمه:
دو ماهی است که این بابام تنبلی می کنه و جالب اینجاست که خیلی اتفاق هم در طول این دو ماه افتاده.
اول اینکه از پیش دبستانی فارغ التحصیل شدم و یک جشن با حال هم داشتیم. دوم آنکه رفتم واکسن زدم و کلی هم ...... قرار شد این تکه را ننویسم.
سوم آنکه بالاخره مادر و پدرم تصمیم گرفتند که من را برای دبستان در مدرسه رهیار که در خیابان سردار جنگل است ثبت نام کنم و از مهرماه بروم کلاس اول. و بالاخره از تیرماه هم در مدرسه موسیقی پارس ثبت نام کردم و قرار است چهارشنبه ها برای آموزش ارف بروم که تا الآن سه جلسه هم رفته ام. ببینید برای این چهار خط این بابای من پوست من را کند تابنویسد.

سیبمهلس یمبهلاتسنیبعالنسیبالکسنعیابکسمنیب
=============================
ترجمه
اینم یک عکس زیبا از خودم در کنار غروب آفتاب در بیبانی برهوت! مکانش باشد برای بعد.

باز هم اردیبهشت رسید و بابا و مامان به همراه من رفتیم سمت جاده الموت و جوجه خوری در کنار دریاچه اوان. این دفعه یک رفیق پیدا کردم که اسمش امین بود و قول دادم عکسشو بگذارم روی وبلاگ.

یک عکس دیگه هم از خودم می گذارم تا حالشو ببرین.

در ضمن این هم آخرین عکسی که از عرفان برایم رسیده است.

یبلسیبهلتسمیبهلمسیبتالنسیبتانلتسیابنلاسنیبتارستیبارنستیبترساینبتاسنیتبا.شیبتهلتیبلتشبیش
یبیمبلسمیبنتلسنیبتلمستیبنلویبدریدبروظدطزورتیبد/ریبرسی
برسیمبنرسمیبارسیبمنرسایبنترذسنیبارنستیذبرسیذبرذینبذرنیبنرسیبدر.نیبر.سیبارسیب.رنتسیهعقارسی/بری
برسیبمنرسیمتبارنسیبذرنتسیذنبرذسیبنرذسنیب
==============================================
ترجمه:
بالاخره این مامان و بابا پس از کلی به اصطلاح مطالعه و پرس و جو مدرسه رهیار را برای کلاس اول من انتخاب کردند. من یکبار آنجا رفته ام. نقاشی کشیدم و بازی هم کردم. ازم سوال هم کردند. نفهمیدم برای چی.
هنوز نمیدونم مدرسه چه جوریه و چقدر با پیش دبستانی و مهد کودک فرق می کنه ولی حس می کنم باید سختتر باشه. نه؟
در زیر دو تا از آخرین عکسهایم را می گذارم تا ببینید صدرا چه عظمتی شده!


در همین زمینه صدرا به وسیله وسایلی بازیافتی یک کاردستی درست کرده که عکس آن را در ذیل برایتان می گذارم.

امید آنکه روزی برسد ساکنان فلات ایران آگاهی محافظت از زمین را پیدا کنند. چیزی که فکر نمی کنم من بتوانم آن را ببینم.! نا امید نیستم به امید زنده ام ولی این فلات ایران نشینان اعجوبه هایی هستند که در هیچ جای دنیا پیدا نمی شود.





سيبلسسيبلسيذلسيبذلسيبلسذيبلسيبلذسيبلسيبذلسيبذ
يبلذسيبليبلسيبذسيبذلسيبليبلسذيبذلسيبل
ذسيبلذسيبلسيلذسيلذسيبلذ
===================
ترجمه:
بالاخره اين اسفند رسيد و من دوباره براي تولد خوشحال شدم. چند روزي بود كه صبح به صبح از بابا امير و مامان مي پرسيدم كه كي 4 اسفند مي شود. البته من تولدم 28 اسفند است و هميشه سه تا تولد دارم. يكي زودتر و در مهد كودك (كه اين آخرين تولد مهد كودكيم بود) و يكي با آخايي و ماماني و يكي هم با آقاجون و نيومد! (نيومد نان مستعار مامان بزرگ صدرا است كه وي صدايش مي زند) خلاصه كلي حال مي كنم. اين دفعه كيكم زمين فوتبال بود كه با با امير متهم به شكار آهو نشود.


=====================
ترجمه:
عرفان جان خيلي دلم مي خواهد هر چه زودتر ببينمت و بتوانم اون دستهاي توپولي خوشگلت را بوس كنم. با ماماني كلي عكسهايت را ناز كرديم. برايت يك عكس مي فرستم تا ببيني.
